تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

وقتی مامانمو شناختم

صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#11 | Posted: 18 Dec 2015 22:27
خیلی این ارضا خستم کرده بود.سواره ماشین شدم و واقعا ولو شدم از خستگی.صدای آهنگ "دیوونه" از "امیر فرجام " فضای باحالی بوجود آورده بود.مامانم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده با آهنگ هم خوانی ممیکرد و سرخوش تر از همیشه بود.رفتیم به سمت یه رستوران و غذا خوردیم.البته توی رستورانم از نگاهای هیز به بدنه مامانم نمیشد چشم پوشی کرد.ولی دیگه حوصله این چیزارو نداشتم.فقط دلم یه استراحته مشتی میخواست.بعده غذا خوردن رفتیم خونه و من لباس عوض کردم و دراز کشیدم رو تخت.داشتم به اتفاقای امروز فکر میکردم که نفهمیدم چی شد چشمامو باز کردم دیدم صبح شده و باید برم کلاس.دیگه اتفاقی تو چند روز نیفتادو من میرفتم کلاسو مامانمم هر روز تیپش از روزه قبل بهتر میشد.دیگه لباسا و مانتوهای خیلی راحت و زیبا میخرید که واقعا زیباییشو به نمایش میزاشت آخره هفته رسید و
-امیر پسرم من میخوام امشب بعده ماه ها با پارمیدا بریم خونه یکی از دوستامو بشینیم دوره هم بگیم بخندیم.خیلی دلم براشون تنگ شده.فکر نکنم تا فردا بیایم.حواست به خودت باشه اااا عزیزم.
+باشه مامان...منم به عرفان میگم بیاد پیشم تنها نمونم...حوصلم سر میره
-شیطونی نکنینااااا
خندید
+اااا ماماااان این چه حرفیه دیوونه.میخوایم فیلم ببینیم و بازی کنیم
-آره خووو...حالا به هر حال.مواظب باش دیگه
+چشم مامانه گلم.توام همینطور
(زنگ زدم به عرفان)
+سلام پسر.کجایی؟
-بهههه آقا امیر.خونم .کار داری؟
+نه گفتم اگه بیکاری شب بیای پیشم
-مهشید جوووووونم هسسسسسسسست؟
وای بعده یه هفته دوباره با این حرفش سیخ کردم
+نه باو.بیا خودمونیم
-اه اه کجا میخواد بره پس شب بخوابههه؟مشکوک شده اااا
+زر نزن بیشور.میخواد بره پیشه رفیقاش دوره همین.میای حالا؟
-آره ...الان راه میفتم
قطع کردم و رفتم تو پذیرایی رو مبل نشستم.مامانم حاضر شد و از اتاق اومد بیرون.وای خدا چی میدیدم.یه ماتو آبی آسمونی تا نصفه ک.نش با یه ساپورته مشکی که اگه دقت میکردی رنگه پوستشم از زیرش معلوم بود.با یه آرایشه فوقه سکسی که رنگه رژش آدمو دیوونه میکرد.بعده چند دقیقه آبجیمم اومد بیرون.اونم که همیشه تیپش آس بود.یه مانتو جلو باز کرم که زیرش یه تاپ تا روی ناف پوشیده بود و زنجیری که به شیکمش بسته بود به چشم میخورد با یه شلوار لی آبی تنگ و کفش پاشنه بلند که استیله خاصی داده بود بهش.
+چه خوشگلم کرده واسه دوستااااش
-بعده مدت ها دارم میبینمشون.میخوام از همشون سر باشم اونجا
+همیشه سری به همه مامانه خوشگلم.
+.الان میری؟
-آره دیگه..شامم رو گازه با عرفان بخورید.خدافظ پسرم
#خدافظ داداشی
+خدافظ
بعده نیم ساعت زنگه درو شنیدم و عرفان بود که سر رسیده بود.درو زدم اومد بالا و بعده یه احوالپرسی رفتیم شام خوردیم و رفتیم تو اتاقم نشستیم پایه ایکس باکس تا یکم بازی کنیم.
-چه خبرا امیر؟
+قربانت.میگزرونیم فعلا . تو چه خبر؟
-منم خبری ندارم...مامان جونت خوبه؟؟؟
+والا سلام میرسونه...ولی فکر کنم از نبودنش تو بیشتر ناراحت شدیاااا
-آخ گفتی امیر...به یاده اون روز که مالیدم دره کونش 2 3 بار جق زدم از اون روز.نمیدونی چجوری بود که آخه...اصلا استیلش فوق العادس یعنی.
وای دوباره حشری شده بودم و سیخ بودنه کیرم از چشمه عرفان دور نموند
-بلههه گویا خوشتم میاد از اینجو تعریفا
دستشو گذاشت رو کیرمو مالید یکم واسم
+عرفان؟
-جان؟
+میای مثله اون سری دوباره لباسای مامانمو بپوشی؟
-آخ گفتی...آره خیلی دوست دارم خودمم...وایسا برم تو اتق خودمو آماده کنم واست بیام عزیزمممم
رفت و بعده نیم ساعت بالاخره از اتاق اومد بیرون..یعنی انگاری این لباسارو برای اون دوخته بودن اصلا.یه لباس یه سره بلند به رنگ قرمز که برای مهمونیای شب بود.از پشت کمرش کلا باز بود و از جلوم سینه هارو میپوشوند ولی چاکشون تا نصفه معلوم بود.از بغلم از سمته راسته بدنش کون به پایینش یه چاک داشت که خیلی حرکت پارو سکسی میکرد .عرفان یدونه از مو مصنوعیهای مامانمم که رنگش بلوند بود گزاشته بود سرش و با لوازم آرایششم خودشو آرایش کرده بود
-خوشگل شدمممم؟؟؟
+عالی شدیییییی بیا اینجا ببینمتتتت
اومد بغلش کردم و نشوندمش رو پام.دستاشو دوره گردنم حلقه کرد
-امیر مامانت چه کسی میشه تو این لباس یعنی...وای یبار اینو بپوشه جلو من میخورمش همونجا
+فعلا که تو کس تر شدی عرفان...خیلی میاد بهت
از پشت کمرشو میمالیدمو کردنشو یواش یواش بوس میکردم.سیخ بودنه کیرش از زیره لباس خود نمایی میکرد.دستمو گزاشتم یکم رو کیرش و مالیدم واسش.دلم میخواست مثله اون شب بخورمش.همینطوری بوس کردنمو ادامه دادم تا روی چاکه سینش.از بغل خوابوندمش رو تخت و لباسشو از اون بغلی که چاک داشت کنار زدم تا شیکمو کیرش معلوم بشه.شرته قرمزه توریه مامانم پاش بود.اونو در آوردم و شیکمشو بوس میکردم
-وای امیر بخورش دیگه داری دیوونم میکنی...آخ کاش مامانت اینجا بود الان
با دستاش سرمو گرفت و بزور و با فشار برد سمته کیرش.نتونستم سرمو عقب بکشم و یدفعه کیرشو تا نصف کردم توی دهنم
-اهههههههههههههههههه جووووووون...بخورش واسم
یه نگاه به چشماش کردم که از لذت بسته بودشون.یواش یواش کیرشو کامل کردم دهنم و شروع کردم به ساک زدن واسش با دستمم با تخماش بازی میکردم.اونم با دستش سرمو همراهی میکرد.شنیدن صدای "آههه" اون منو به کارم تشویق میکرد که دارم لذت میدم بهش
-امیییییییر؟
+جووونم؟
-میشه بکنمت؟
-پر رو نشو دیگه.فقط تویی که به من کون میدی
+خب فقط لای پاهات میزارم.خواهش
بدونه حرف زدن برگشتمو پشتمو کردم به عرفان.لذت باحالی بود.یه نفر که لباس زنونه پوشیده...اونم لباس زنونه مامانت...اومد از پشت چسبید بهم.خوردنه لباسه مامانم بهم و جنسه ساتنش حشرمو زیاد تر کرده بود.کیرشو آروم گزاشتت لای پامو شروع کرد به لاپایی زدن.واقعا برام لذت داشت...نمیدونم چرا ولی انگاری این بیغیرتی یه حسه اوبی بودنم توی من بوجود آورده بود...به هر حال داشت بهم لذته خیلی زیادی میداد.
-اوفففف امیر چه رونای خوبی داری...به مامانت رفته.آخ کاش الان مامانت اینجا بود از کس و کون میگاییدمش
با گفتنه این حرف حشرم بیشتر شد و یک پاهامو به هم فشار دادم.
-جووون چه لاپایی داری امیر.یکم دیگه بزنم آبم میاد.
سرمو برگردوندم و نگاش کردم.با اون آرایشش خیلی خوشگل شده بود.یکم کمرمو دادم جلو که بیشتر حال کنه.
-اههههههههههه امیر داره میاد اههههههههههههه
با گفتنه این حرف پریدنه آبش لاپامو حس کردم.چقدر داغ بود...
+حال کردی عرفان؟
-ععععععععاااااااالی بوووووود.حالا من میخوام بهت یه حالی بدم که عشق کنی...
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#12 | Posted: 21 Dec 2015 01:30
۱۱

آروم اومد روی شکم نشست.جوری که کوئنش با اون لباس سکسیه مامانم روی کیرم قرار گرفته بود.یکم خودشو مالید رو کیرم و آروم گردنو سینمو بوس کرد و رفت تا رسید به کیرم.یکم با لباش کیرمو مالیدو با دستش حالته جق زدن گرفت .بعد سره کیرمو گزاشت رو لباشو چشامو نگاه میکرد.کم کم کیرمو تا نصف کرد دهنشو در آورد و بعده 2 3 بار تکراره اینکار یدفعه کیرمو کامل کرد تو دهنش.وای داشتم دیوونه میشدم.رژه لبه قرمزه مامانمو که میدیدم حشرم بیشتر میشد.ساک زدنشو همینطوری واسه 10 دقیقه ادامه داد.بلند شد برگشت و حالت سگی روی تخت گرفت.منم رفتم پشتشو یکم از رو لباس کونشو مالیدم.لباسشو دادم بالا و تف انداختم رو سوراخش.حسه خوبی بود که یه نفر با لباسه مامانم داشت بهم میداد.هرچند قبلنم اتفاق افتاده بود ولی هر بار تازگیه خودشو داشت.یواش کیرمو فرو کردم تو کونش و آروم شروع کردم به تلنبه زدن
-امیر یروز یکی اینطوری مامانتو میکنه.کس و کونشو میگاد آبشم میریزه رو بدنش
+اوففففففف عرفان چه کووونی داریییی
سرعت تلنبه هامو بیشتر کردم
-یادته اونروز کون مامانتو مالیدم بیغیرت؟امروزم که به خودت لاپایی زدممممم.جووون یروزم مامانتو میکنم امییییر
با این حرف آخرش نتونستم خودمو کنترل کنم .همون لحظه آبم با فشار تموم ریخت تو کونش و کلی خستگی اومد سراغم.یکی 2 دقیقه همون حالت بودم که دیگه نتونستم وایسم همون بغل دراز کشیدم.عرفانم همونطوری خوابید و بعده 5 دقیقه پا شد رفت کونشو شست و رفت لباسارو عوض کرد و سره جاشون گذاشت.دست صورتشو شست و اومد کناره من دراز کشید.
-دیگه نرفتی دنباله مامانت؟
+نه هنوز...نمیدونم چیکار کنم
-خب من که قرار شد چند بار دیگم آمار بدم به مامانت...اما توام باید کنترل کردنتو ادامه بدی دیگه...شاید چیزی دیدی یهو
+حالا بزار فردا بیان مامان اینا...شاید یکاری کردم توی این چند روز
پا شدیم و لباس پوشیدیم.یکم بازی کردیم ساعت دیگه 2 و 3 شده بود.جامونو انداختیم و از خستگی تو کمتر از 10 دقیقه خوابمون برد.
صبح که پاشدم متوجه شدم مامان اینا اومدن.عرفانو بیدار کردم .
+پاشو دیگه مامان اینا اومدن
-برو تو من پا میشم الان
رفتم از اتاق بیرونو دست صورتمو شستم.اومدم پذیرایی.وای دوباره مامانم یه لباس یه سره صورتی پوشیده بود که تا زانوش بود و آستیناش حلقه ای بود.مثله اینکه این آزادی داشت خیلی بهش خوش میگذروند.
+سلام مامانی...پارمیدا کجاس؟
-سلام پسرم.با دوستاش رفتن کوه .خوبی؟خوش گذشت دیشب؟
+آره خیلی خوب بود...به شما چی؟
-آره مام بعده مدت ها کلی گفتیمو خندیدیم.
+خداروشکر...عرفان هنوز اینجاساااا
-میدونم عزیزم
+لباسات بد نیست اونوقت؟
-بد که نیست.حالا نیست توام خیلی بدت میااااااااد
من که دوباره از حرف زدنه مامان یجوریم شده بود شوکه بودم که همون لحظه عرفان از اتاق اومد بیرون
#سلام خاله
-سلام عزیزم...خوبی عرفان جان؟مامانت خوبه؟
#قربونت خاله.ببخشید مزاحم شدمااا
-مراحمی عزیزم
رفت دستشویی و بعدش اومد نشستیم صبحونه بخوریم.سره میز مامانم همش حواسش به تلویزیون بود و عرفانم استفاده میکرد و همش سینه هاشو دید میزد.دره گوشم گفت
#امیر با این لباسی که مامانت پوشیده از زیره میز الان پاهاش خیلی سکسیه.میخوام یجور برم ببینم.
تا اومدم بگم نه قاشقشو انداخت زیره میزو سریع صندلیشو برد عقب نشست که برش داره.10 15 ثانیه لفتش دادو اومد بالا و معذرت خواهی کرد و غذاشو ادامه داد.یواشکی زیره گوشم گفت
#اوففففف شرت میشکی توری پوشیدههه چقدر سکسیهههه آخ امیر کیرم سیخ شد باز.
دستم که پایین بود و گرفت گزاشت رو کیرش.داشتم کیری که واسه مامانم سیخ شده بودو میمالیدم.حسودیم شد که چه صحنه ای رو اون دیده و من ندیدم.ضایعم بود که منم همونکارو انجام بدم.پس بیخیال شدم و بعده یکم مالیدنه کیرش صبحونمو ادامه دادم تا تموم شد.پاشیدیم سفره رو جمع کردیم.یجا عرفان پیشه من بود که مامانم دولا شد از کابینت چیزی برداره که لباسش یکم رفت بالا و همه رونش معلوم شد.چسبیده بود به هم و عضلانی بودنش صحنه خیلی سکسی ای به وجود آورد.عرفان یواش گفت اوففففف که دوباره دیوونه شدیم جفتمون.بعده یکی دو ساعت که نشسته بودیم عرفان پاشد رفت خونشون و منو مامان باز تنها شدیم.هنوزم پارمیدا نیومده بود.
--امیر تو نمیخوای بری جایی؟
+چطور؟
-همینجوری...چند روزه خونه ای همش کلافه میشی یهو
+نه خوبه همینطوری...
-پاشو دوتایی بریم پاساژ یه سری خرید کنیم بیایم...
+وایسا پارمیدام بیاد سه تایی بریم دیگه
-تو حاضر شو اونم میرسه الانا دیگه.
رفتم حاضر شدم و بعده نیم ساعت پارمیدام رسید.مامان بهش گفت و اونم رفت اتاق که حاضر شه.مامامنمم همینطوری
بعده 40 دقیقه بالاخره حاضر شدن.اول مامانم اومد بیرون...یه شلوار مشکی تنگ با یه مانتو مشکی که تا وسطه کونش بود دقیقا.با یه کفش پاشنه بلند قرمز و شال قرمز که خیلی سکسیش کرده بود واقعا.بعدش آبجیم اومد بیرون.بازم تیپه دخترونه آس.یه ساپورت سفید مشکی با یه مانتو جلو باز سفید و کفش اسپورت که واقعا سکسی شده بود.چه حالی کنم امروز من
-خوب شدم دخترم؟
#عالی شدی مامانی.من چی؟
-همیشه خوبی تو پارمیدای عسلم
+منم اینجاماااا
#خب توام همیشه زشتی داداشی
+میکشمتاااااا
-بسه دیگه مسخره بازی در نیارید راه بیفتیم.
راه افتادیم به سمته پاساژو من داشتم از بودن با دوتا داف واقعا لذت میبردم...
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#13 | Posted: 22 Dec 2015 13:35
۱۲

رسیدیم وبه طبقه دوم رفتیم . من پشت سره مامانو آبجیم و اون دوتام جلوی من بغله هم راه میرفتن.یجا مغازه گوشی فروشی دیدم و وایسادم نگاه کنم گوشیاشو.بعد که اومدم حرکت کنم باز کیرم سیخ شد.مامانم اینا چنتا مغازه جلوتر ز ما بودن.آبجیم رفته بود داخل چیزی بپرسه و مامان پشت ویترین داشت از بیرون داخلو نگاه میکرد که یه نفر از عقب کم کم میرفت به سمت جلو.یهو یچیزی گفت که مامانم نیشخند زد.کمتر از یه وجب بینشون فاصله بود که مامانم دست کرد تو کیفش چیزی برداره که کیف پولشو افتاد.یدفعه دولا شد برش داره که کونش اومد عقب چسبید به کیره طرف چند ثانیه اونطوری موندن و یارو چشماش بسته بود دهنشم باز مونده بود.دیگه مامانم پا شد یه لبخند تحویل یارو داد و رفت توی مغازه.یارو که هنوز شوکه بود همونجا وایساده بود.بعده چند دقیقه مامانم و آبجیم اومدن بیرون و حرکت کردن.اون یاروام دنبالشون افتاده بود بیخیال نمیشد.دیگه دیدم ممکنه ضایع بازی شه سریع رفتم جلو یجور که طرف بفهمه گفتم
+مامان کفش نمیخواید؟اینجا خوبه کفشاشا
مامان اینا وایسادن و اون طرف راهشو کج کرد رفت.پارمیدا:
#نه داداشی من نمیخوام...میرم مغازه ها دیگرو ببینم
-من میخوام پسرم...الان میام
پارمیدا رفت جلو یه لباس فروشی و مامان اومد پیشه من و شروع کرد به نگاه کردن ویترین.یه لحظه حواسم پرت مغازه بود که برگشتم آبجیمو نگاه کردم.2 تا پسر اومده بودن بغلش بدنسازکار هیکل عالی.داشتن هی تیکه مینداختن و آبجیمم با لبخند جوابشونو میداد و بعضی وقتام چند کلمه حرف میزد.آخرش یکیشون شمارشو در آورد آبجیم که دستشو آورد شماررو بگیره طرف یکمم دستشو مالید.وای چقدر داشتم حال میکردم با این لحظه ها.دیدم مامانم رفت داخل مغازه منم رفتم.فروشنده یه جوون تیپ مهندسی بود.
-آقا میشه اون کفش سفید رو بازه رو بیارید واسم؟
#بله خانوم حتما
کفشو آورد و دادش مامان پاش کنه.پای چپشو پوشید.خیلی بهش میومد.هم رو باز بودنش هم پاشنه بلندش خیلی شیک بود.
-خوبه؟
+مثله همیشه عالی
-آقا ببخشیداااا میشه اون یکی مدل بغلیشم بیارید؟
#این چه حرفیه خانوم.حتما
اون یکیم آورد.مدل قبلیه بود ولی علاوه بر کفش یه بنده سکسیم داشت که دوره ساق بسته میشد.نشست پاش کنه که تو پاش نمیرفت
-آقا این سایزش کوچیکتره؟
#نه...بندشو یکم شل تر کنید درست میشه
هرچی گشتیم نتونستیم بندشو پیدا کنیم.آخر خوده یارو اومد جلو مامانم نشست رو زمین.پای مامانمو بلند کرد و ساقشو گرفت تا بتونه کفشو درآره.یکم بنداشو شل کرد و دوباره گزاشت سره جاش.انگار از مدل پای مامانم خوشش اومده بود که دیگه نمیخواست بره.
مامانم کفشو پاش کرد دولا شد بندشو ببنده
#نمیخواد خانوم...من میبندم واستون...
بندو دوره ساقش پیچیدو چند بارم دست زد به پاش.آخرش بندو بست و پاشد رفت عقب
-خوبه؟
+اینم عالیه...هرکدومو دوست داری بگیر
-آقا میشه همینو حساب کنین واسم؟
#حتما...فقط بندشو باز کنید بزارم تو باکس واستون
کفشو در آورد و طرف گزاشت تو جعبه و پلاستیک.
-چقدر میشه؟
#قابلی نداره خانوم؟مهمون ما باشید
-مرسیییییی لطف میکنی.جدی چقدر میشه؟
#فروشمون 240ه شما 220 بده.
-بیشتر تخفیف بده دیگهههه مشتری خوبی میشیماااا
داشتم از دیدنه لاس زدنه اینطوریه مامانم لذت میبردم.
#اختیار دارین خانوم...ولی کمتر باور کن ضرره واسم...نمیصرفه
-ضرر نمیکنی حالا...تخفیف بده دیگه
#210 بده شما
-خب حالا شد....بفرمایین کارت بکشین
مامانم کارتشو داد به یارو و طرف کشید.رمزم پرسید اما هرچی وایسادیم قبول نکرد...دو بار...سه بار ...بازم قبول نکرد که باره سوم نوشت کارت شما مسدود شد...مونده بودیم چیکار کنیم منم انقدر پول نداشتم همرام
#خانوم شما کفشو ببرین...هروقت مسیرتون خورد اینوری پولشو بیارید واسم
-نه بابا آخه اصلا کارته سالم بود...نمیدونم چرا اینطوری شد...شما این کفشو نگه دارید من با پول که اومدم میگیرم ازتون
#نه دیگه نشد...شما ببرش حالا...بعدا میاری پولشو
-اصصصصلا
#اگه همین الان نبریدش دیگه نمیفروشم بهتوناااا...ببرید بعدا پولشو بیارید...آفرین
-آخه...زشته اینطوری...
#نه چه زشتی ای..مبارک باشه خانوم...
-لا اقل بزارید شمارمو بزارم اینجا فکر نکنید دزدی چیزیم...
منتظر جواب نموند.یه کاغذ خودکار برداشت و سریع شمارشو نوشت گزاشت رو میزو خداحافضی گرمی کردیم باهاش و اومدیم بیرون
-امیر یادم بنداز حتما توی این چند روز بیام پولشو بدم...
+باشه مامان...
-پارمیدا جان بریم مامان؟خرید نداری دیگه؟
#نه مامان منم یه ست لباس بیرون خریدم...
-واییی امیر چرا یادمون نبود از پارمیدا پول بگیریم خببب؟
+من چمیدونم مامانه خنگم
-پر رو نشو بچههه...پارمیدا چقدر دیگه پول داری همرات؟
#600 تومن داشتم که 550 پوله اینا شد دیگه...
+ولخرج
#اااا اصلا به توچه پوله مامانم دداده بهم دوست دارم اینطوری خرجش کنم
-میکشید منو آخر شما دوتا...قسمت نی مثیکه پولشو امروز بدیم...بریم بچه ها
راه افتادیم به سمت خونه...
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#14 | Posted: 14 Feb 2016 20:39
اینم قسمت ۱۳
ممنونم از همه بچه ها و بازم بابته وقفه معذرت میخوام
۱۳
اومدیم خونه و چند روزی گذشت و اتفاقه خاصی نیفتاد.تو این چند روز با اس ام اس با عرفان صحبت میکردیم و تو فکره این بودیم که چجوری یکم مامانو عرفانو نزدیک کنیم به هم.خود به خود بهونه جور شد.چه بهونه ای بهتر از روزه تولد مامان جونم؟
آخره هفته تولدش بود و منو پارمیدا کلی برنامه ریخته بودیم واسه 5 شنبه شب و عرفان و مامانشم دعوت کردیم.
4 شنبه شد و بعد از ظهرش مامان گفت میخوام برم پیش یکی از دوستام و 2 3 ساعته میام.راستش یکم شک کردم...آخه روزه قبله تولدش...اونم وقتی روزه قبلش تازه پیش دوستاش بوده
خلاصه بعد از ظهر شد و مامان خواست بره .1 ساعت قبلش از یکی دوستام موتورشو قرض گرفتم و کلاه کاسکتشم گرفتم که وقتی سرم کنم اصلا چهرم معلوم نشه.مامان راه افتاد و منم با یه فاصله ای که نفهمه اونجام راه افتادم پشت سرش.با ماشین رفت و دمه پاساژی که اون سری رفتیم پیاده شد.با خودم گفتم حتما اومده پوله طرفو حساب کنه دیگه...
یه شلوار جینه فاق کوتاه پوشیده بود...تنگه تنگ با یه مانتو مشکی جنس ساتن که آستیناش کوتاه بود و از پشت تا رونش بود دقیقا
حرکت باسنش از پشت عالی بود یعنی...موتورو پارک کردم و رفتم پشت سرش.وارده مغازه شد.چون مغازه نبشه یکی از رهروها پاساژ بود از فاصله زیادم راحت دید داشتش.مامان رفت داخلو با یه سلام و احوال پرسیه گرم و دست دادن با همون فروشنده شروع به صحبت کردن.انگار مدت زیادیه که میشناسن همو.بعده چند دقیقه یکی وارد مغازه شد که انگار دوست فروشنده بود.یکم حرف زدنو یه کیلید داد بهش و با مامانم از مغازه خارج شدن.منم سریع اومدم بیرونو بعده چند دقیقه دیدم که با مامانم دست تو دسته هم اومدن بیرونو سوار جنسیسه پسره شدن و حرکت کردن.با فاصله زیاد با یه استرسه عجیب راه افتادم پشتشون.فرق این دفعه این بود که دیگه ناراحت و عصبی نبودم...دوست داشتم اینبار...یه لذته خاصی داشت...
هرچند از اینکه بهم نگفته بود با کسیه دلخور شده بودم ولی گزاشتم رو حسابه اینکه تازه آشنا شدن و بزودی میگه بهم...
بعده حدوده نیم ساعت جلو یه کافی شاپه خیلی شیک وایسادن و دوتایی رفتن داخل...منم دیدم ضایس دیگه برم تو همونجا وایسادم...
یه ربعی گزشته بود و من حوصلم سر رفته بود...یه لحظه دلم خواست سیگار بکشم...تا اون موقع خلافم فقط قلیونو مشروب بود...گفتم شاید چیزه خوبی باشه
رفتم 2 نخ وینیستون لایت خریدم و رو موتور نشستم و یکیشو روشن کردم...اولش بلد نبودم چجوری میشه سینه کش کرد ولی بعده 2 3 کام فهمیدم و خیلیم حال کردم...تو این شرایط...هرچند همه چی بر وفقه مرادم بود اما بالاخره باورایی که ریخته شد...این تغییره یهویی تو زندگی...همه اینا بود که اعصابو روانمو به بازی گرفته بود...سعی میکردم با هر کامی که میگیرم آرامش از دست رفترو پیدا کنم...
2 نخ سیگار کشیدم و منتظر موندم که بالاخره بعده 1 ساعت دوتایی اومدن بیرون...مامانم بازوی پسررو گرفته بودو چسبیده بودن به هم
سواره ماشین شدن و منم پشتشون راه افتادم..1 خیابون بالاتر از خیابونه خونمون وارده یه کوچه شدن ...منم سره کوچه واستادم و دیدم 2 3 تا خونه جلوتر نگه داشت ماشینو
از پشت تو ماشینو دیدم که داشتن حرف میزدن...حس کردم میخوان خداحافظی کنن دیگه...موتورو روشن کردم و آروم آماده حرکت شدم که یه لحظه از شیشه عقب ماشین دیدم سره مامانم نزدیکه سره فروشنده شد و شروع کردن لب گرفتن...در عرض یه ثانیه کیرم به بلندترین حالته خودش رسیده بود!
چند لحظه صبر کردم و لذت بردم از صحنه دیدم که در ماشینو باز کرد تا پیاده شه همون موقع حرکت کردم سمت خونه...
موتوره دوستمو دادم و سریع رفتم خونه .پارمیدا هنوز از خونه دوستش نیومده بود و منم لباسامو عوض کردم رفتم اتق...با یادآوریه صحنه هایی که دیدم و چنتا فیلم سوپر رفتم جق زدم و سریع اومدم بیرون.بعده حدوده 10 دقیقه مامان اومد و خیلی عادی رفتار کرد...انگار هیچ اتفاقی نیفتاده...
با اتفاقای امروز...اگه عرفان با مامانم رابطه پیدا کنه یقینا به جای خوبی ختم نمیشه...ولی نه...اگه عرفان از قضیه امروز باخبر شه امکان داره دیگه کمک نکنه...نبید چیزی بفهمه...
(ادامه دارد...)


تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#15 | Posted: 15 Feb 2016 11:31
قسمته ۱۴
روزه بعدش با آبجیم رفتیم خریدارو کردیمو اومدیم خونه.مامانو به هر زوری بود فرستادیمخونه داییم که تو نبودش خونرو تزیین کنیم.بعد از ظهر ساعت 6 بود که عرفان و مامانشم اومدن پیشه ما.ابجیم و سعیده خانوم رفتن که واسه تولد اماده شن و من و عرفانم رفتیم جلو ماهواره شروع کردیم به دیدنه فیلما.بعده چند دقیقه
-امیر؟
+جانم عرفان؟
-میگم مامانت چطوره؟ خوشگل خانومو دلم میخواد ببینمش...
+جووون هنوز دوست داریش؟
-اوف اره دلم میخواد دوباره کیرمو بمالم بهش
ابجیم از اتاق اومد بیرون...یه لباس یه سره رنگ صورتی پوشیده بود که تا رونش بود.از بالا تقریبا تا چاک سینه هاش معلوم بود و آستینم نداشت.یه ساپورته نازکه نازکم پوشیده بود که حالته فوق العاده ای به پاهاش داده بود
-اوف امیر آبجیتم خوب چیزیه هااااا
+پسره هیز بسه دیگه به همه خونوادم چشم پیدا کردی
-نه جدی بعده قضیه مامانت باید با ابجیتم یه طرح رفاقت بریزم
حتی فکره به این قضیه کیرمو دوباره سیخ کرده بود...آبجیم تو آشپزخونه بود و مامانه عرفانم هنوز نیومده بود بیرون.از موقعیت استفاده کردمو یه لحظه دستمو محکم کشیدم به کیره عرفان که واسه ابجیم سیخ شده بود.عرفان تو گوشم گفت
-کیریه که واسه آبجیت سیخ شده مادر جنده بیغیرت...بمالش پ
خیلی حشری شده بودم...سعی کردم یکم از عرفان دور شم تا حالتم عادی شه دوباره
بعده یه ربع زنگ درو زدن و مامانم بود که اومد خونه.چراغارو خاموش کردیم و همین که اومد تو واسش یعره تولدو خوندیم و سورپرایزش کردیم
کلی ذوق کرد و بعده کلی خوشحالی
#وااااااای مرسیییی دیوونه هااااا اصلا توقع ننداشتممممم
اول سعیده خانومو محکم بغل کرد...بعدش پارمیدا و منو بغل کرد و آخرشم عرفان...عرفان و که محکم بغل کرد یه لحظه دیدم که کیره عرفان به پای مامانم برخورد کرد...کلی حشری شده بود از چشماش میخوندم اینو
خلاصه رفت تو اتاق که واسه این مهمونیه یدفعه ای آماده شه...منو عرفانم رفتیم یجا نشستیم پیشه همو سعیده و پارمیدام تو اشپرخونه بودن
-وای امیر دیدی ؟ کیرم داره میترکه دیگه...چقدر این مامانت کسه آخه
+جووون آره کیرت حال کرد مالیدیش بهش؟
-آرهههه آرزوش مامانته الان
یکم صبر کردم و کیرم که خوابید رفتم اتاق که با مامان حرف بزنم
+چطوری مامی؟
#قربونه پسره گلم برم...خوبی تو عزیزم؟
+آره خوبم منم...چه خبرا؟
#واللا خبر که این دوسته هیزه شما دوباره واسه ما داره داستان درست میکنه...دیدی وقتی بغلش کردم؟
+آره خو..چیه مگه؟ مگه بده؟
#اوممممم بد که نه ولی دوست دارم حال کنه...چی بپوشم به نظرت واسش؟
حسه باحالی بود...انتخاب لباسی که دوستم خوشش میاد برای مامانم...نسبت به اینکه دیده بودم عرفان از حالت پاهای مامانم خیلی لذت میبره یه دامنه مجلسیه کوتاه ت بالای زانوش و یه پیراهن مجلسیه شیک که یقه هاش حالتی بود که سینه هاش معلوم میشد و آستیناشم تقریبا کوتاه بود واسش انتخاب کردم و پوشید...میخواست ساپورت پاش کنه
+نه دیگه اینو پات نکن
#اهو...چرا اونوقت؟
+خو عرفان این مدلی بیشتر حاال میکنه
#اااااا؟ پس داری مامانتو واس دوستت خوشل میکنی؟خجالتم نمیکشی دیگه
خندیدم
#کوووفت میخنده ... برو منم میام الان
اومدم پیش عرفان نشستم که بعده چند دقیقه مامانم اومد
-جووون شده مثه جنده ها...بازم میمالمش امشب
+حال میکنی با تیپه مامانماااا
-جنده های منن...هر جفتشونو میمالم امشب
+هرکاری دوست داری بکن
بالاخره همه نشستیم و شروع کردیم به میوه و شیرینی خوردن و حرف زدن...بعده حدوده 1 ساعت مامان گفت
#امیر برو اون فلش و لوازمتو بیار بزنیم برقصیم...تولدمه هاااااا
یه چشمک حواله من کرد که فهمیدم میخواد دلبری کنه جلو عرفان...
رفتم و لوازم و آوردم و همه چیو آماده کردم و با پلی شدن آهنگ خانوما شروع کردن به رقصیدن و من و عرفان همچنان پیشه هم نشسته بودیم...
یعنی تو این رقص عرفان چقدر حال میخواد بکنه؟
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#16 | Posted: 16 Feb 2016 00:16 | Edited By: Amir5885
قسمت ۱۵
چراغا خاموش بود و یه چراغه آبیه لایت روشن کرده بودیم که با روشن شدنه دستگاه فلاش خیلی قشنگتر شد.آهنگ بندری پلی شد و مامانم و پارمیدا و سعیده خانوم پا شدن و شروع کردن دست زدن.آبجیم شروع کرد رقصیدن و با ریتم آهنگ حرکاته باسنشو تنظیم کرده بود.تو چشمای عرفان شهوت و میدیدم.دلش میخواست همونجا بکنه آبجیمو.وقتی میچرخید و کونش به ما بود اون حرکات سکسیه باسنش و قوصی که به کمرش میداد واقعا آدمو دیوونه میکرد.
بعده چند دقیقه رقصیدن رفت دسته مامانمو گرفت و با سعیده خانوم شروع کردن 3 تایی رقصیدن.
-وای امیر این دوتا جنده چرا دارن انقدر دلبری میکننن؟الان کیرم شرتمو جر میده
+جون سیخ شده مگه باز؟ واسه چی آخه؟
-واسه اینکه مامانت جننننندس داره برا سیخ کردنه کیره من میرقصهههه
صداش فوق العاده حشری شده بود.مامانم که دیده بود حاله عرفانو از ناغافلیش استفاده کرد و یه چشمک به من زد که یعنی "اینجارو داشته باش"
اومد طرفه ماو دستمونو گرفت بزور بلندمون کرد.منم که اصلا اهله رقص نبودم و خوشم نمیومد از رقصیدن ولی چون تولده مامانم بود به هر حال پا شدم دیگه...همه وسط بودیم میرقصیدیم.من داشتم با ابجیم میرقصیدم و پشتم به بقیه بود.یه لحظه چرخیدیم و جای من با آبجیم عوض شد و روبرو مامانم اینا قرار گرفتم.متوجه شدم سعیده رفته جایی (فکر کنم دستشویی) و از صحنه ای که دیدم ناخودآگاه کیرم برا باره چندم سیخ شد...مامانم پشتش به عرفان بود و با ریتم آهنگ میرقصید و با اینکه کونشو با فاصله نگه داشته بود ولی هر از چند گاهی عرفان به بهونه اینکه رقصش اینطوریه میمالید به کونه مامانم کیرشو.استرس و از چشمای عرفان میخوندم...ولی مامانم کاملا داشت حال میکرد و متوجه شد که من دارم نگاشون میکنم.بهم یه چشمکه دیگه زد که منم با لبخند جوابشو دادم...با ابروش یه اشاره دیگه کرد که یعنی "اینجارو باش"
دستاشو برد بالا ...با ریتم آهنگ کونشو تکون میدادو کم کم دستاشو رسوند از پشت به گردنه عرفان.عرفان که متوجه مدله رقص شد خودشو آورد جلوتر و مامانم دستاشو رسوندبه پشت سره عرفان.اونم از خدا خواسته اومد جلوتر تا مامان راحت تر باشه و کیرش دیگه خیلی راحت چسبیده بود به کونه مامانم.دستاشو دوره کمرشو گزاشت رقصشون که تقریبا سکسی بود و ادامه میدادن...جالبیش اینجا بود که چند بار تو حرکت جای منو پارمیدا عوض شده بود و دیده بود اونارو اما اونم مثه من هیچی نمیگفت.به خودم اومدم دیدم تقریبا استایل رقصه منو ابجیمم همونطوری شده...یه حسه عجیبی پیدا کرده بودم....منم حال میکردم با هیکله آبجیم...منم یکم فاصلمو کم کردمو کیرم چسبیدبه ابجیم که پشتش به من بود و میرقصید...همچنان با اهنگ میرقصیدیم که سعیده خانوم از دستشویی اومد...همینکه مامانم متوجه شد داره میاد سریع فاصلشو زیاد کرد و منم قبله اینکه مامانم ببینه منو پارمیدارو ابجیمو چرخوندم...دوباره روبروی پارمیدا میرقصیدم ولی اینبار یجور دیگه نگام میکرد...همونجوری که مامانم عرفانو میدید...دیگه 1 ساعتی رقصیده بودیم و وقته شام بود...آهنگ قطع کردیم و با عرفان رفتیم اتاق که مثلا تا اماده شدن شام بازی کنیم دوتایی...همینکه وارده اتاق شدیم و درو بستم عرفان سرمو گرفت کشید سمته کیرش که منم چون یدفعه ای اینکارو کرد تعادلم به هم خورد و افتادم رو زانو هام جلو پای عرفان
زیپه شلوار پارچه ایشو کشید پایین و کیرشو از لاش در آورد
-وای امیر خواهشا یخورده بخور دارم میمیرم دیگه...چه کونی داره مامانت...اووففففف چه راحت پا داد بهم
منم که حشری شده بودم از یه طرف حسه گی بودنم دوباره عود کرده بود یه بوس کردم کیرشو با دستم یکم مالیدم...یهو کردم تا آخرش تو دهنم...نزدیک دوبار سرمو عقب جلو کردم که پشت سرمو گرفت و یه تلنبه محکم زد و با صدای آروم آه کشید..دهنم تلخ و داغ شد...این مزه رو دوست داشتم...مزه آبه کیری بود که واسه مامانم سیخ شده...این کیر خیلی دوست داشتنیه...چون به کونه مامانم مالیده شده...
با اینکه مزش بد بود با لذته تموم قورتش دادم...عرفان همونطوری عقب عقب رفت افتاد رو صندلیو سریع کیرشو جا ساز کرد تو شلوار...باورم نمیشد...در عرض 5 دقیقه آبش اومد؟یعنی انقدر حشری شده بود؟یعنی انقدر مامانم بش حال داده بود؟
اون طرف تو دربند چه حالی کرده بوده پس...
یه ربعی نشستیم و عرفان همش از مامانمو آبجیم گفت و در حین حرف زدن کیره منم میمالید که با چنت تعریف از کس و کونه مامانم ابم پاشید تو دستاش...باورم نمیشد...تا چند ماهه پیش عرفان کونیه من بود...چاقال شخصیم بود
حالا کارم به جایی رسیده که مامانمو واسش جور کنم؟که بزارم بهم لاپایی بزنه؟که من واسش ساک بزنم اما اون حتی نخوره کیرمو؟
کارم به جایی رسیده که بهم راحت بگه مادر جنده؟
یه حسی میخواست همه اینارو تموم کنم...باید همو مغروره قبلی باشم
اما نه...این حالو دوست داشتم...اصلا دوست دارم کونیه عرفان شم...اصلا دوست دارم هممونو بکنه...من دلم نمیخواد اون پسره بکنه قبل باشم..این حس جذاب تره...واسم جدید تره...بیشتر دوسش دارم....

)ادامه دارد...(

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#17 | Posted: 16 Feb 2016 22:21

قسمت ۱۶
بعده یه روبع صدامون کردن که بریم شام.مامانم رفت تو اتق
#امیر جان میای یه لحظه؟
رفتم تو اتاق
#خیلی حال کردی امشبااااا
+حالا نیست شما حال نکردیییی
#هیییی حالا دیگه...میگم میخوام یه کاری کنم...نمیدونم درسته یا نه
+چیکار مامان؟
#یعنی خودتم تا الان متوجه اذیت کردنام نسبت به عرفان شدی دیگه؟
+اوهوم...خو گفتم که خوشم میاد خودم
#خب اگه یکم جدی تر شه چی؟
+یعنی چی؟
#یعنی مثلا یکم آمار بدم بش بفهمه منم خوشم میاد از اینکار
+خو اگه فکر بد کنه یوقت؟
#مگه مهمه؟مگه برا آزادی خونمونو عوض نکردیم؟
+امم...خب نمیدونم...یعنی نه...مشکل ندارم من...فقط حواست باشه به مامانش
#حواسم هست بچه...اول خودتو جمع کن بعد بیا بیرون
یه چشمک زد به من و رفت بیرون...داشتم فکر میکردم منظورش از جمله آخر چی بوده که متوجه شدم کیرم با اینکه تازه ارضا شده بودم دوباره سیخ شده...یعنی واقعا انقدر لذت داشت این حرف مامان؟یکم صبر کردم تا کیرم خوابیدو رفتم کمک میزه شامو چیدیم
یه اس اومد واسم...گوشیم و برداشتم بازش کردم از طرف مامانم بود:
#سره میز یجور بشین من جلو عرفان بیفتم جفتمونم سره میز باشیم
برا اینکه کسی شک نکنه سریع گوشیو گزاشتم کنارو میز که تموم شد چیدنش موفق شدم همونجور که مامان گفت روبرو هم بندازمشون.پارمیدا و من و مامان یه طرف و سعیده و عرفان طرفه دیگه
اولش خبر خصی نبود...اما تلویزیون که روشن شد همه سراشون سمته تلویزیون بود.از یه طرف چون مامان اینا روبرو هم سره میز بودن وقتی توجه همه به تلویزیون بود دقیقا پشتشون میشد به مامان و عرفان.منم خودمو به خنگی و حواس پرتی زده بودم.مامانم بغلم بود.گوشیشو برداشت که مثلا داره بهش اس میده و برای من نوشت: شروع کنم؟مطمئنی؟
+اوهوم
دوباره نوشت:پس حال کن...
یکم گذشت و دیدم که مامان یکم یقه لباسشو جابه جا کرد...یجور که سینه هاش بیشتر توی چشم بیادعرفان نگاهش قفل شد یه لحظه رو سینه ها مامانم...مامان یه لحظه نگاش کرد که بگه فهمیده داره دید میزنه...عرفان که هول کرده بود چند بار پلک زد و مامانم جای اینکه عصبی شه یا چشم غره بره یه پوزخند و چشمک تحویلش داد...منم که مثلا حواسم نبود و از توی آینه بوفه ای که گوشه خونه بود داشتم میدیدم مامانمو.عرفانم که روبروم نشسته بود تقریبا.بعده چند لحظه عرفان قاشقشو انداخت و به بهونه برداشتنش رفت زیره میز...مامانم با دستاش زد به بزوم و زیره میزو نشون داد
نگاه کردم دیدم پاهاشو کامل باز کرده عرفانم اون زیر رفته که نگاه کنه...با خودم گفتم یعنی عرفان خیلی داره حال میکنه الان...کیرم سیخه سیخ شده بود...مامانم دره گوشم گفت:
#چه لذتی داری میبریااا
+اههه مامان حسم فوق العادست
#دوست داری بیشتر پیشششش برم؟
+اههههه مگه بیشترم میشه؟
#حالا ببین
عرفان اومد بالا و نشست سره جاش...چند دقیقه دیگه ام به حالت عادی گذشت تا اینکه دیدم دوباره مامان گوشیشو برداشت و نوشت:
یجور برو زیره میزو نگاه کن که عرفان نفهمه من بت گفتم
از یه طرف عرفان فکر میکرد من باهاش برنامه ریختم که مامانمو جور کنه و مامانم هیچی به من نمیگه از این آمار بازیاش
از یه طرف مامانم فکر میکرد منو عرفان حرفی نمیزنیم در موردش و این فقط توی دله خودمه...دلم میخواست هردوشون با خبر شن که من اونارو انداختم به هم...یوقت نخوان پیچ بزنن منو
واسه همین بعده اس سریع رفتم زیره میز...یجورکه عرفانم فهمید...صحنه ای که دیدم و باورم نشد...
مامانم پاشو از رو شلوار گذاشته بود رو کیره عرفان و داشت حرکتش میداد.تقریبا از رو شلوار جینه عرفان واسش داشت جق میزد...بعده چند ثانیه سریع اومدم بالا...گفتم الان مامانم خجالت کشیده از اینکه فهمیده عرفانم میدونه حسه منو...اما دیدم مامانم خیلی عادیه یه خنده تحقیر آمیز نسبت به من رو لباشه...به جاش عرفان سرخ شده بود و خجالت میکشید...به هر کودومشون یه چشمک زدم که بفهمن منم روالم باهاشون
دره گوشه مامان گفتم:
+بسه دیگه پر رو میشه...بزا بدوئه دنبالت
#آره پیشنهاده خوبیه.
دیدم پاشو گزاشت سره جاش.عرفان با یه حالته التماسی انگار نه انگار که من اینجام داشت میگفت مامانم ادامه بده کارشو...ولی مامان بی توجه به اون فیلمشو میدید...
غذای همه تقریبا تموم شده بود .عرفان رفت تو اتاقه منو گفت امیر یه لحظه بیا...
تو صداش یکم عصبانیت بود...رفتم تو اتاق
+چیه؟
-مادر جنده چرا مامانت نمالید کیرمو داشت آبش میومد دیگه قطع کرد یهو.اه عصبانی شدم...تو از کی به مامانت گفتی حستو؟چرا انقدر راحت برخورد کرد؟چتونه شماها؟
+عرفان من با مامان صحبت کردم از حسم و همه چی...اونم از حساش گفت...اینکه دوست داره تو چشم باشه و از این حرفا...خواستم جفتتون بدونین که هردوتون از حسم خبر دارین...کاره تو و مامان راحت تر میشه فکر کنم اینطوریااا
-جووووون پس میکنمش بالاخره....وای امیر کیرم سیخه سیخه بیا یکم ساک بزن...زود مادر جنده
از این تحقیر شدن حالا لذت میبردم....جلو پاهاش زانو زدم...با یه حالته برده بودن که بهم دست داده بود دکمه و کمربندشو باز کردم.کیرشو در آوردم...دهنمو بردم جلو خواستم مثله همیشه آروم شروع کنم که موهامو گرفت کشید.دهنمو باز کردم داد بزنم که کیرشو کرد توی دهنم...دوباره چنتا تلنبه زد و آبش که اومد ریخت ته حلقم...تو یه شب دوبار ابه کسی و خوردم که واسه مامانم و آبجیم سیخ کرده بود....چه حسه فوق العاده ای بود...عجیب بود که مامان و عرفان حالا میدونستن دیگه تابویی به خاطره وجوده من نمونده و راحته راحتن الان با هم...
عرفان کیرشو یکم مالید به لب و دهن و صورتم و خشکش کرد بعد زیپشو کشید بالا و بدون اینکه چیزی بگه کمربندشو بست رفت بیرون...جای اینکه ناراحت شم به اوج لذت رسیدم...انگار از این بی اعتناییش...از این بیتوجهیش نهایته عشق و میکردم.
پاشدم صورتمو تمیز کردم و رفتم بیرون...
یکم دیگه با هم گفتیم خندیدیم و دیگه ساعتای 11 12 بود که عرفان و مامانش سعیده خداحافظی کردن و رفتن سمته خونه خودشون...
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#18 | Posted: 18 Feb 2016 13:15 | Edited By: Amir5885
اینم قسمته ۱۷...زودتر از زمانی که قول داده بودم بهتون

دو روز بعد یعنی شنبه ساعت 1 از کلاس اومدم خونه....پارمیدا تا 5 بعد از ظهر کلاس داشت.مامان ساعت 2 بود اومد خونه گفت زود تر تموم شده کارش...بعده اینکه یه دوش گرفت و ناهار خوردیم نشستیم پایه تلویزیون
+دیشب عرفان چیزی نگفت؟
-چی بگه مامان؟
+درمورده کارایی که کردم...خیلی حال کرده بودا...اونقدی حال کرد که نتونست خودشو کنترل کنه و تورو برد تو اتاق بچه
-من؟اتاق کاری نداشتیم که...یه بازی میخواست برای کامپیوتر دادم بهش
+آره تو که راست میگی!فقط یکم دوره لبتو سری بعد بیشتر تمیز کن
وای...این دیگه خیلی بد بود...اینو دیگه نمیخواستم کسی بفهمه...حسی بدی بود مامانم بفهمه آبه کسیو خوردم
+حالا خوشمزه بود
-نمیدونم چی میگی مامان
+بچه جون ما که دیگی چیزی نمونده که بخوایم از هم قایم کنیم...الانم داریم نهایته لذتمونو میبریم از زندگیمون!بزار من بگم..ممم باید خوشمزه باشه...واسه بابات که خدا بیامرز خوش مزه بود
باورم نمیشد انقدر حرف زدنمون بدون پرده شده باشه...از یه طرفم خوب بود...راحت حرف زدنم نعمیته واسه خودش
-خب من دوست داشتم...خوشم اومد
+خوبه...میگم امیر؟
-جانم مامی؟
+اگه من با کسی دوست شم...یعنی در حدا دوست دختر دوست پسر...مشکلی نداری؟
حالا وقتش بود تیکمو بندازم بهش...
-مثلا با همون فروشنده لباسه؟
+آره همون روز که تو تعقیبمون کردی شرلوک هولمزه مامان
اهههه همیشه یه پله از من جلوتر بود...یعنی اون روز دیده بود منو؟
-چجوری فهمیدی؟
+سری بعدی یکم فاصلتو بیشتر کن تو تعقیب گریز...دیگه 17 سال بزرگت کردم از پشت لباس فضا نوردیم میشناسمت دیوونه
-خب...نه مشکلی ندارم...ولی فهمیدی تا کجا تعقیبتون کردم؟
+آره دیگه...تا آخرش که بوس خدافظی کردمش و اومدم سمت خونه
یعنی میدونست پشتشمو لب داد به اون پسره؟
-بعد احیانا خجالت نکشیدی؟
+خب اولش چرا..ولی الان که میبینم انقدر واست لذت بخشه خجالتم ریخته دیگه
-لذت بخشه؟کی گفته اینو اونوقت؟
+اون
با چشماش کیرمو نشون داد...وای دوباره سیخ کرده بودم...اصلا حواسم نبود جمع کنم کیرمو...یه نگاه کردم به مامان...یه چشمک زد و گوشیشو برداشت و زنگ زد به یکی
+سلام عشقم...چطوری؟
زنگ زده بود به فروشنده هه...انقدر پر رو شده بود که جلو من اینکارارو کنه...گذاشت رو آیفون
#سلام خانوم خوشگله من...چطوری گلم؟
+مرسی عزیزم...چه خبرا؟
#دره مغازم...یکم دمه عیده سرمون شلوغ شده...هنوز طعمه لبات رو لبام مونده ها
+(یه خنده بلند کرد) بالاخره بایدم بمونه...مگه بده؟
#بد که نه...عالیه...کی بریم بیرون؟
+بیرون کههه...بزار اگه بشه فردا میگم بیا اینجا...تنهام احتمالا...
ااااا....باورم نمیشد...الان مامانه من واقعا این حرفو زد؟ بزار تلفنش تموم شه ببینم چش شده
#به به...خیلیم عالی....پس خبر بده بم
+حتما عباس جون...فعلا خدافظ
#خدافظ گلم
قطع کرد ویه پاش و انداخت رو اون پاش و زل زد به تلویزیون
-نمیخوای توضیحی بدی؟
+مگه توضیحی میخواد؟دوست پسرمه دوست دارم بیاد پیشم
-یکم زود نیست برای اینجور قرارا؟
+امیره من...پسره گلم...جفتمون میدونیم نه تو بدت میاد از اینکار نه من...این همه مدت با اون سختی زندگیمو گذروندم...نماخوای حالا تو یکم با خواسته های من کنار بیای؟ماکه دیگه رازی بینمون نمونده...بزار از زندیگون لذتمونو ببریم...
از یه طرفم راست میگفت...وقتی من انقدر راحت برای کسی ساک میزدمو اون میفهمید و مشکلی نداشت...پس منم نباید با این چیزا مشکل داشته باشم...
-خب فردا واقعا میخوای بیاد خونه؟
+اره...پارمیدا که 8 تا 3 کلاسه...توام اگه میخوای برو بیرون اگه ام نه که برو اتاقت درو ببند...میگم خونه نیستی...اگه یه وقتم دلت خواست نگاه کنی من چند وقت پیش یدونه دوربین وایفای گرفتم تو اتاقم...همون سری که تو و عرفان جونت رفتین لباسای منو برداشتین تا با هم شیطونی کنین دوربینه وصل بود...
یعنی اونم دیده بود؟؟؟؟؟؟چقدر زرنگ بود این مامانه من ...از یه طرف معلومه حال کرده که هیچیم نگفته تا الان
رفت لپ تابشو آورد و بهم گفت چجوری با وایفای دوربین اتاقو بصورت آنلاین ببینم...قطع و وصل صدا همه چیشو گفت بهم...وای باورم نمیشد...یعنی فردا سکسه مامانم با یه مرد غریبرو میبینم؟چه لذته خوبیه...
+خب این بنده خدا داره نشون میده که فردا قراره بمونی خونه
دوباره کیرم به نهایته اندازش رسیده بود و کاملا معلوم بودش...از اینجور حرف زدنه مامان دیگه خجالت نمیکشیدم که هیچ لذتم میبردم...
-خیلی حواست بهش هستااااا
+واسه پسرمه بالاخره...باید حواسم به همه چیش باشه!فکره بد نکینا...من فقط میزارم از اینجور چیزا لذت ببری....هیچوقت قرار نیست رابطه مادر و پسریه ما با رابطه جنسی خراب شه...اینو یادت باشه
-چشم مامانه گلم...حالا بریم بیرون از اتاق که الان پارمیدا میاد دیگه...یه اسم بده به عباس جونت که برنامه فردا اوکیه
+باشه پسرم...
یعنی قرار بود سکسه مامانمو ببینم؟یعنی میدونست مشکلی ندارم با سکسش؟کارم اشتباه نبود؟نه...باید لذتمو ببرم از زندگی...به هر حال اونم نیاز داره...شوهر نداره که این نیازاشو تامین کنه...
(ادامه دارد...)

قسمته بعدی اگه فرا آپ نشه میفته واسه شنبه شب

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#19 | Posted: 20 Feb 2016 18:08 | Edited By: Amir5885
۱۸
اون شب از استرس به سختی خوابیدم...قرار شد صبحش مامان به مدرسه به مریضمو مرخصیمو بگیره.ساعت 9 بود که از خواب پاشدم دیدم مامان رفته حموم...صبحونمو خوردمو نشستم پای تلویزیون...بعده یه ساعت و نیم بالاخره مامان از حموم اودم
+چه عجب دلتون خواست بیاید بیرون بالاخره
-داشتم واسه عشقم خودمو مرتب میکردم فضول ... جای صبح بخیرته؟
+صبح بخیر مامانی...زنگ زدی مدرسه؟
-آره پسرم...ساعت 11 سعید میادا...زود کاراتو کن برو تو اتاقت...
وای دوباره استرسم بیشتر شد...زود صبحونمو خوردم و لوازممو برداشتم رفتم اتاق و گوشیم و گزاشتم رو سایلنت...دره اتاقم قفل کردم و چیزایی که میخواستم و گزاشتم رو زمین که با برخورد به میز و کمد سرو صدا نکنم یوقت.
ساعت 11 و ربع بود که صدای زنگ خونه اومد.نشستم پای لپتابو دوربین پذیرایی و فعال کردم و هندزفریمو گزاشتم که صدارو بشنوم
-به به آقا عباس من چطوره؟؟؟؟
بدونه اینکه حرفی بزنه اومد تو دستشو دوره کمره مامانم حلقه کرد و لبشو چسبوند به لباش.حسم باور نکردنی بود.بهترین حسه دنیارو داشتم اون لحظه.پاشدم شلوارمو در آوردم که بتونم راحت با کیرم ور برم موقع دیدنه فیلم.دوباره نشستمو دیدم هنوز دارن لب میگیرن
بالاخره بعده چند دقیقه عباس دل کند
#آخییییش چقدر دلم برای این طعمه خوشمزه تنگ شده بود
-وای منم...خوبی آقایی؟
#آره عزیزم
مامانم دست عباسوگرفت نشوندش رو مبل.یه ساپورته پوست ماری تنگ پوشیده بود با یه تاپ که تا بالای نافش بود به رنگ سفید.یه کفش پاشنه داره سفیدم پاش بود که حالته عالی به کونش داده بود.بعده حدوده 5 دقیقه از آشپزخونه اومد بیرون و یه لیوان شربت داد به عباس.همینکه شربتو گرفت دست مامانمو گرفت و یوری نشوندش رو پاهاش
-دییووووونهههه
#چیه خب دلم تنگ شده واست دیگه...
با دستش کمره مامانمو میمالید و با اون یکی دستشم شربتشو گرفته بودو میخورد.مامانم دستشو انداخته بود دوره گردنه عباس و دوتایی روشون به تلویزیون بود.شربتش که تموم شد
#خانوم خانوما چطوره؟
-خوبم دیگه...کار و کاسبی روبراه؟
#الان وقته این حرفاس....من دلم میخواد یکاری کنم ولی میترسم از دست بدمت؟
-(یه خنده ای کرد) چیکار اونوقت؟
بدون مکث لبشو چسبوند به لبای مامانم...بعده 2 دقیقه لب گرفتن
#ادامه اینکارو...
-بعد اگه خودمم دلم بخواد چی؟
وای یعنی انقدر مامانم حشری شده بود؟سینه هاش داشتن جر میدادن تاپشو و صحنه فوق العاده سکسی بود
عباس اون دستشو گزاشت زیره پای مامانمو بغلش کرد و رفتن سمت اتاق خواب.دوربینه اتقو آوردم رو صفحه.عباس مامانمو انداخت رو تخت و افتاد روش.دستشو گزاشته بود دوره سرشو داشت لباشو میخورد.مامانم پای چپش از لبه تخت آویزون بود و اونیکی پاشو دوره کمره عباس تقریبا حلقه کرده بود.یواش یواش تاپه مامانمو در آورد و گردنشو روع کرد به خوردن.سوتین زرشکیه مامانمحالت توری داشت و خیلی سکسی بود.دست انداخت کمره مامانمو بلند کرد و سوتینشو باز کرد.دوباره انداختش رو تخت.رفت سراغه سینه هاش.اول نوکه تک تکشونو لیس زد.کم کم دیگه کامل میکرد دهنش اون سینه هارو.صدای اه اهه مامانم کله اتاق و پر کرده بود.یه مرد غریبه رو سینه های مامانم بود و داش میخوردشون.کیرم به نهایته لذتش رسیده بود دیگه.یکم کیرمو مالیدم ولی نمیخواستم آبمو بیارم.
-اههههههه عباس دیوونم کردیییییی.وای بخورشووووون
#جوووون اینا واسه منن .فقط واسه خودم
-وای عباس برو پایین تر...دلم میخوااااااد
#دلت چی میخواد خانومیییییی
-خودت میدونی دیگه اذیتم نننننکن
عباس سرشو اورد بالا.
#تا داااااد نزنی چی میخوای ادامه نمیدم کهههه
-اووووووف عباس کیرتوووو میخوام...زود بااااش
#پس بیا درش بیار دیگه
مامانم رو بلند شد رو زانو هاش پایینه تخت نشست جلوی پای سعید.دکمه شلوار جینشو باز کرد و تا زانوهاش پایین کشیدش.کیره عباس خیلی بزرگ بود و داشت شرتشو جر میداد.مامانم از رو شرت کیرشو میمالید و به چشمای عباس نگاه میکرد.یدفعه سرشو برد جلو صورتشو مالید به کیرش
#ججوووون همش واسه خودته.درش بیار دیگههه
معطل نکرد و شرته عباسم در آورد.کیرش مثله فنر پرید بیرون.سرشو چنتا بوس کرد.کم کم کرد دهنشو شروع کرد بازی کردن.عباس موهای مامانمو دور دستاشو جمع کرد و فشار داد سمت کیرش.
وای ماممانم جلو یکی زانو زده بود و داشت کیرشو کامل میخورد.خیلی صحنه خوبی بود.چنتا اسکرین شات از صفحه گرفتم تا بتونم به موقش باهاش جق بزنم.دیگه نتونستم تحمل کنم.کیرمو مالیدمو ابم ،بیشتر از همیشه، پاشید بیرون توی دستمال کاغذی.چند دقیقه بیحال افتاده بودم رو زمین.پاشدم ببینم چیکار میکنن.
عباس مامانمو انداخت رو تخت و ساپورت و کفشاشو کامل از پاش در آورد.بدون وقفه افتاد رو کسش و شروع کرد به لیسیدن
-اهههه عباس کسمو بخوووووور وای داری دیوونم میکنییییی اووووفففففففف
با دستاش سره عباس و فشار میداد.بعده حدوده پنج دقیقه کس لیسیه عباس مامانم پاهاشو داشت تند تند تکون میداد و سره عباسو با قدرت فشار میداد.چنتا جیغ زد و بیحال افتاد رو تخت.فهمیدم ارضا شده.عباس آروم آروم اومد بالا.شیکم و سینه مامانمو بوسید.اومد بالا و دوباره چنتا لب گرفتن.یه 10 دقیقه همینطوری ولو تو بغله هم بودن و لبه همو میخوردن.من دوباره کیرم جون گرفته بود و سیخ شده بودش.مامانم کشوی بغله تختشو باز کرد و یچی در آورد.وقتی بازش کرد فهمیدم کاندومه.رفت پایین بغله کیره عباس دراز کشیدو کاندوم و گزاشت تو دهنش.اروم اروم کیرشو میخورد و کاندومو میکشید سرش.اومد سره جاش دراز کشید.عباس دستاشو اندخت دوره مامانم و لای پاهاش نشست.پاهاشو انداخت دوره کمرش.کیرشو تنظیم کرد و یواش یواش فشار میداد.کیرش وارد شد
کیره یه نفر تو کس مامانم بود و من داشتم جق میزدم...این بیغیرتی حسه وصف نشدنی میداد بهم.داشت تند تند تو کسش تلنبه میزد
-اهههه وای جر خوردم...اخخخخ یواششش عباااااااس.اه اه اه
#جووون چه کسی دارم میکنم.اوفففف یعنی قشنگترین هیکله دنیارو داری تو مهشید جوووون
-همش برای خودتههههه....بکن فقط منووو
صدای اه اهه مامانم قشنگترین ملودی بود واسم اوون لحظه.کیرمو همزمان میملیدمش.تلنبه های عباس محکم تر شد.حرکات مامانمم تند تر.بعده 5 دقیقه یه تلنبه محکم زد و دوباره صدای جیغه ممتده مامانم و ارضا شدنش...اینبار با صدای اه کشیدنای بلنده عباس و ارضا شدنش ترکیبه قشنگی ایجاد میکرد.با دیدنه این صحنه برای باره دوم آبم...اینبار کمتر از قبل اومد. چند لحظه همینطوری موند.بعد کیرشو در آورد و افتاد بغله مامانم.کاندومو از سره کیرش کشید بیرونو لای دسمال کاغذی گزاشت بغله تخت...نیم ساعت تو بغله هم دراز کشیدن و سعید با حرفای عاشقونه و سکسیش به مامانم حال خوبی میداد...
بالاخره کس دادنه مامانمو دیدم...چه لذته خوبی بود...من همیشه بعده جق پشیمون میشدم...اما اینبار...چرا اینبار از جنده کردنه مامانم پشیمون نشدم؟شاید خیلی واسم خوب بود اینکار...شاید واقعا لذتش تمومی نداشت...هرچی بود خیلی دوست داشتمش...
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
#20 | Posted: 21 Feb 2016 12:31 | Edited By: Amir5885
۱۹
-عباس مرسی...خیلی خوب بود
#قربونت برم خوشگله من...بچه ها کجان؟
-پارمیدا که رفته کلاس امیرم مدرس دیگه
#وای امیر اگه بفهمه اینو فکر کنم سرمو میبره دیگه
-غلط کره...خیلیم باید حال کنه اتفاقا
#البته آره...وقتی میزاره مامانش انقدر راحت بگرده نبایدم کاری به این چیزا داشته باشه
-خیلی بدیییییی اصلا قهرم بات
اینکه منو انقدر بیغیرت مییدونست خیلی خوب بود.یکم دیگه حرف زدنو مامانم ناز کرد واسش.بعده نیم ساعت پا شد لباساشو پوشید.مامانم همونطوری زیره پتو دراز کشیده بود.یه لب دیگه گرفت از مامانمو خدحافظی کرد و رفت
-امیییییییر
+جونم ماماااان
-بیا اینجا
لباسامو پوشیدمو رفتم سمت اتاق
-چطور بود؟
+وای مامان دارم دیوونه میشم.فوق العاده بودی یعنی.قشنگترین صحنه های دنیا بود.
-نگا چه ذووقیم کردههههه.بسه دیگه انقدر حرف نزن.بیا این دسمال کاغذیارو ببر بنداز بیرون
از این حرفا که تقریبا حسه تحصیر شدن داشتن دوباه کیرم سیخ شد.رفتم دسمال کاغذیا و کاندومه کسیکه کیرشو کرده بود تو مامانم و برداشتم.از اتاق اومدم بیرون.یکم بو کردمشون.وقتی از دره خونه رفتم بیرون تو راهرو سریع کاندومرو در آوردم.هنوز توش پره آبکیر بود.خیلی حسه باحالی داشت.آبکیریو میدیدم که تو کسه مامانم خالی شده بود.یکم نگاش کردم /کیرم دوباره سیخه سیخ شده بود.رفتم انداختمشون تو سطل آشغالو اومدم خونه دوباره.مامانم لباساشو پوشیده بود و داشت آشپز خونرو جمع و جور میکرد.
-آفرین پسره خوب.
+فدای شما
-واسه اینه اشغالارو بردی نمیگم.اونکه وظیفت بود.واسه اینکه از کارای من اسکرین شات گرفتی میگم.بعدا شاید به دردت بخوره
وای دیگه تحقیر کردنش به اوج رسیده بود.سرمو تکون دادم و رفتم پای تلویزیون نشستم.دیگه حرفه خاصی بینمون زده نشد.بعد از ظهر پارمیدا با 2 ساعت تاخیر اومد خونه
-چه عجب دلت خواست بیای خونه دختر
#وای مامان پیش دوستم بود رفته بودیم بیرون.خیلی خسته شدم دیگه
من تو اتاق بودم و درو بسته بودم اما حرفاشونو میشنیدم
-پیشه کودوم دوستت؟
#امیر نیست؟
-تو اتاقش خوابیده
مامان میخواست پارمیدا راحت حرف بزنه.فهمیده بود کلا از بیغیرتیم لذت میبرم
#اها...رفته بودم پیشه آرمین
-ااا چه خوب.خوش گذشت؟
#وای آره خیلی خوب بود مامان...چه سرحالی امروزااااا
-دیگه دیگهههه...فکر کردی فقط خودت بلدی سرحال شی؟؟؟
#وااااااااای پس مامانمم امروز عروس شده بودهههههه؟مبارکهههه
پرید بغله مامانمو با خوشحالی ماچش کرد.
#پس جفتمون با هم روزه خوبی داشتیمااااا
-حالا دیگه بسه بچه پر رو.برو لباس عوض کن بیا شام
یعنی پارمیدا هم؟ یعنی اونم با دوست پسراش سکس دارن؟از دوستیش خبر داشتم ولی از سکس نه...چه خوبه که مامانم انقدر خودشو با پارمیدا دوست نشون داده که انقدر راحت اینجور حرفارو میزنن به هم...شاید اینکه حداقل هممون از کاره هم خبر داشته باشیم بهتر از این باشه که قایمکی اینجور کارارو کنیم و تظاهر به بودنه کسی کنیم که نیستیم...بالاخره هر کسییجور فکر میکنه دیگه.این طرزه فکره منه...
بعده شام رفتیم خوابیدیم و دیگه چند روز اتفاقه خاصی نیفتاد.پنج شنبه که از مدرسه اومدم پارمیدا کلاس داشت تا بعد از ظهر
+چطوری مامان؟
-قربونت پسرم...امروز رفته بودم با عباس بیرون.جات خالی رفتیم اون رستوران ایتالیاییه...چقدر خوب بودن غذاهاش...ولی بعدش یه اتفاقایی افتاد که فهمیدم با کسی دیگه جز منم هست...اولش ناراحت شدم اما اهمیت ندادم دیگه...
+عیب نداره مامانی...ایشاللا یه عالمه کار داریم هنوز.کلی بهتر از اونو پیدا میکنی.تو که همه چیزایی که یه پسر میخواد و داری
یه خنده شیطونی کرد
-از دسته توئه بیغیرت.از عرفان خبر نداری؟
+چرا دیشب داشتم باهاش حرف میزدم.همش پیگیره بیاد اینجا.میدونه چه حالی میکنه این سری.منم همش میپیچونمش
-خب اذیتش نکن دیگههه.فردا پارمیدا میخواد بره خونه یکی از دوست پسراش تا 5و6 بعد از ظهر نمیاد.جمعه هم هست کهبزار دعوت کنم با مامانش برای ناهار بیان اینجا.اینطوری هم کلی عرفان و اذیت میکنیم هم یکم حال و هوامون عوض میشه...
+آره اتفاقا خوبه.عرفان میخواد تنها بیاد که کارو یه سره کنه.اینطوری ضده حال میخوره .از یه طرفم هیجان خیلی بالایی داره.پس دعوتشون کن دیگه...میخوام فردا غوغا کنیاااااا
-حالا تا فردا...الان دعوتشون میکنم
رفتم اتاق و لباسامو عوض کردم و ولو شدم رو تخت...
فردا دوباره قراره مامانم کلی کرم بریزه.از یه طرف اینبار عرفان میدونه منو مامان مشکلی نداریم و میخواد از هر موقعیتی استفاده کنه...باید خوش بگذره خیلی...تو همین فکرا بودم که مامان صدام کرد برم برای ناهار...
(ادامه دارد...)

تو زندگیم مشکلایی داشتم که واسه خیلیا "داستان"ه
با نویسندگی خیلی از دردام کمتر میشن
     
صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / وقتی مامانمو شناختم بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites