تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

حس خاص

صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#11 | Posted: 12 Feb 2016 03:49 | Edited By: arash_nashenas
قسمت دهم و پایانی

سارا از وقتی فهمید شوهرش یک لباس سکسی به سلیقه مهدی برایش خریده است، از همیشه پر رو تر شده بود و این آرش را میترساند. اما به هر حال چیزی تا پنجشنبه و مهمانی شام در منزل آن‌ها باقی نمانده بود. سارا حس خیلی خوبی به بی غیرتی شوهرش داشت و این موضوع او را حسابی تحریک میکرد.
روز پنجشنبه قبل از شروع مهمانی،‌ سارا به حمام رفته بود. وقتی بیرون آمد دهان آرش از شهوت باز مانده بود. او تمام موهای بدنش را از بین برده بود و تا توانسته بود به خودش رسیده بود. وقتی متوجه شد آرش آنجاست برای اینکه او را حشری کند گفت
ای وای آرش جان. نگاه نکن. نامحرمی. برای یه مرد دیگه اینا رو زدم. زشته تو ببینی. بعد سریع حوله را روی خودش کشید
آرش حسابی حشری شده بود
سارا. تو رو خدا بذار ببینم. عجب کسی شدی
نه خیر. نمیشه. باید شوهر امشبم اجازه بده. حق نداری بهم دست بزنی
آخخخخخخخخخخ. تو رو خدا
آرش خفه شو. مگه خودت ناموس نداری
چشم
بعد مستقیم به داخل اتاق رفت. آرش هم به دنبال او به اتاق رفت. اما رفتار سارا بیشتر او را حشری کرد
گمشو مرتیکه هیز. میخوام لباس بپوشم
نمیشه اینجا وایسم فقط
گفتم نه عوضی
و آرش را از اتاق بیرون انداخت. آرش منتظر ماند تا سارا بالاخره از اتاق بیرون آمد. همان لباسی که مهدی دوست داشت را پوشیده بود. اول یک سوتین مشکی. یک روکش توری مشکی طرح دار به عنوان بالاتنه روی سوتین و یک دامن کوتاه موج دار که آن هم مشکی بود و تا بالای باسنش میرسید.
http://celebsvenue.com/wp-content/uploads/2012/08/i37790_elisabetta-canalis-on-brick-wall-photo-shoot-in-boots-and-sexy-s_0002-1015x1024.jpg

آرش وقتی او را را دید ناخودآگاه گفت
جووووووووووووون
خفه شو آرش. آدم به زن مردم همچین حرفی میزنه؟
آخه سارا. زن مهدی نسرینه.
حالا میبینی امشب کی زنشه. ببین به نسرین نگاه میکنه اصلا؟ اون امشب همه حواسش به منه. میخوام دیوونه ش کنم.
باشه عشقم. به شوهر جدیدت حال بده امشب تا میتونی
میدم. لازم نیست تو بگی زن جنده عوضی
آرش با همان حال به اتاقش رفت و لباس‌هایش را پوشید. فقط چند دقیقه بعد مهمان‌ها آمدند.
***
آرش وقتی در را باز کرد برای چندمین بار دلش ریخت. درست بود که نسرین مثل سارا که لباس مورد علاقه مهدی را پوشیده بود، لباس مورد علاقه‌ی آرش را نپوشیده بود،‌ اما لباسش حتی از سارا نیز سکسی تر بود. انگار مهدی از او هم بی‌غیرت تر بوده...
نسرین یک لباس دوگردنی سفید به تن کرده بود که در بالای ناف تنها روی سینه‌هایش پوشیده بود. او سوتین نبسته بود. دو سر بخش گردنی لباس کمی بالاتر از ناف دور یک حلقه با هم تلاقی داشتند. لباس تنها تا بالای باسن نسرین بود. نسرین هیکل توپری داشت. چشمهایش مشکی و فوق العاده جذاب بود و موهایش را هم به رنگ شرابی در آورده بود.
http://wp.production.patheos.com/blogs/friendlyatheist/files/im/aRa2Usb.jpg
ابتدا نسرین وارد شد و با آرش دست داد. آرش سر تا پای او را نگاه کرد. انقدر جا خورده بود تنها توانست یک کلمه حرف بزند و آن هم سلام بود. مهدی با آرش دست داد و به سمت سارا رفت. سارا آغوشش را برای او باز کرد و مهدی هم خیلی بی‌باکانه او را در آغوش کشید. انگار صد سال بود همدیگر را میشناسند. آرش و نسرین دست مهدی را دیدند را به باسن سارا کشیده میشد و سارا هم یک لبخند شهوتی به او تحویل داد. مهدی لبهایش را جلو برد و آرام لب‌های سارا را بوسید... سارا با عشق گفت:
سارا: خیلی خوش اومدید. دلم براتون تنگ شده بود
مهدی: منم همینطور. آرش زنای ما خیلی دافند. نه؟
آرش: آره. اگه الان تو یه مهمونی شلوغتر بودیم، همه رو دیوونه میکردند. شایدم به همه پا میدادند
این بخش آخر را با خنده گفت. سارا ناگهان با حالت برآشفته ای گفت،
سارا: من که فقط به شوهرم پا میدادم
و به مهدی چشمک زد. مهدی هنوز جریان را نفهمیده بود. اما خندید.
مهدی: یعنی به منم پا نمیدادی؟
سارا خودش را کامل به مهدی چسباند و آرام در گوشش گفت
سارا: مگه تو شوهرم نیستی؟
مهدی یک خنده‌ی عصبی کرد و چیزی نگفت. فقط آرام دستش را روی باسن سارا کشید. نسرین هم انگار حسودی اش شده بود. خودش را به آرش چسباند و طوری این کار را کرد که پارچه روی سینه‌هایش کمی جا به جا شود تا سینه‌هایش بهتر معلوم باشد. و دستش را آرام طوری که مهدی نبیند روی آلت آرش گذاشت. آلتی که حسابی از شدت شهوت متورم شده بود.
چند ثانیه طول کشید تا به خودشان آمدند و آرش آن‌ها را به داخل دعوت کرد.

پایان

پس نوشت (ها): همون طور که قول داده بودم داستان در ده قسمت تقدیمتان شد. ادامه دادن این داستان شاید بیشتر از ۴ ساعت در روز از من زمان میبرد. من یک دکتر هستم و واقعا زمان کافی برای نوشتن ندارم بنابراین با اینکه میشد داستان طولانی‌تر باشد، آن را در همین جا رها میکنم. امیدوارم از آن لذت برده باشید. و این اولین داستانی باشد که بدون حتی یک صحنه سکس، شما را شهوتی کرده باشد
البته معتقدم زمانی که برای نوشتن این داستان صرف کردم واقعا به هدر رفته است و خواندن این داستان‌ها تنها زندگی سکسی انسان‌ها را به سمت فانتزی می‌برد و باعث می شود در واقعیت نتوانند نیازهای جنسی شریکشان را تامین کنند و تنها فانتزی‌های آن‌ها می‌تواند ارضایشان کند ... امیدوارم خوشبخت باشید و از اینکه زمانی را برای خواندن داستان من گذاشتید متشکرم
     
#12 | Posted: 19 Mar 2016 03:16
بخش یازدهم
هر چهار نفرشان میدانستند که آرش و مهدی دارای چه حسی هستند. خیلی قبل‌تر از صحبت‌های آرش و سارا، مهدی به نسرین از حسش گفته بود. مهدی هم حسی کاملا مشابه با آرش نسبت به همسرش داشت. وقتی سارا آن حرف‌ها را در گوش مهدی گفت، حسابی او را حشری کرده بود. اما سارا حس می‌کرد مهدی بی‌غیرت هم نمی‌توانست جای یک مرد قوی و سکسی را در زندگی‌اش پر کند. اما برای شروع مهدی بهترین گزینه ممکن بود.
از طرفی آرش هرگز نمی‌اندیشید همسر پاک و مهربانش در پی مرد دیگری باشد. او فقط با خودش فکر میکرد که سارا از شدت شهوت گاهی حرف‌هایی را تحویلش میدهد تا او را حشری کند و هیچ کدام از حرف‌هایش واقعی نیست. آرش بر خلاف ظاهرش حس حسادت شدیدی را نسبت به همسرش داشت و سارا نیز از این حس مطلع بود. برای همین نمیخواست فعلا از انگیزه درونی‌اش در رابطه با مهدی صحبتی کند. و البته، نمی‌خواست در چنین شبی به طور علنی در حضور شوهرش با مهدی کار خاصی انجام دهد. تنها می‌خواست کمی مهدی و همسرش را تحریک کند...
آرش آن‌ها را به سمت مبل و راحتی‌ها هدایت کرد. مهدی دقیقا روی راحتی جلوی تلویزیون نشست. سارا هم با کمی مکث به او ملحق شد. وقتی در کنار مهدی نشست کاملا خود را به او چسباند. یکی از پاهایش که در لباس جدید کاملا لخت بود روی دیگری انداخت و سعی کرد طوری بنشیند که شورت از زیر دامن معلوم شود. سپس آرش و نسرین نیز در سمت دیگر نشستند.
سارا خودش را بیشتر به مهدی چسباند و برایش یک زیر دستی گذاشت و گفت:
میوه میخوری مهدی جون؟
و قبل از شنیدن پاسخِ بله مهدی شروع به کندن پوست یک پرتقال کرد.
نسرین جان شما هم بخورید. آقا آرش شمام بفرمایید.
بعد از کندن پوست پرتقال یک قاچ از آن را به دست گرفت و گازی به آن زد و نیمی از آن را خورد. نیم دیگر را به دهان مهدی نزدیک کرد و گفت
بخور مهدی جون. میوه خوبه برات
مهدی دهانش را باز کرد و سارا پرتقال را در دهان او گذاشت. کمی بیشتر از حد معمول هم انگشتش را به دهان مهدی فرو برد و برای لحظه‌ای زبان او را لمس کرد. سینه‌های سارا بزرگتر شده بودند. او پایش را بیشتر به پاهای مهدی چسباند. مهدی هم دستش را روی پاهای او گذاشت. سارا هم خیلی بی‌پروا پای چپش را بلند کرد و بین پاهای مهدی گذشت و باسنش را به بدن مهدی چسباند و سرش را تا جای ممکن به صورت مهدی نزدیک کرد و با ناز خاصی به او نگریست. مهدی حسابی داغ شده بود. رو به آرش کرد و گفت
ماشالا چه خانم خوشگل و مهربونی داری آرش جان
قابل نداره
سارا با ناز گفت
فقط خوشگل و مهربون؟
قلب مهدی تندتر میزد. سعی کرد از موضوع طفره برود. لبخندی زد و گفت
آره دیگه خوشگل و مهربون و همه چی تموم
همین؟ مثلا چی چیم تمومه؟ اصلا تو چرا با من راحت نیستی؟
صورت مهدی سرخ شده بود. نگاهی به آرش کرد که نسرین را حسابی به خودش چسبانده بود و گفت
راحت باش مهدی جان. اصلا میخوای من و نسرین بریم اون اتاق؟ بهم دیروز گفت که کامپیوترتون خراب شده.
و بدون اینکه منتظر جواب مهدی بماند بلند شد و نسرین نیز با از جایش او برخاست و هر دو به سمت اتاق خواب رفتند.
سارا دست راست مهدی را گرفت و آن را روی پای لختش قرار داد و آرام با دست او ران پای خود را مالید. سپس با عشوه در گوشش گفت
اگه پسر خوبی باشی میتونیم همیشه با هم باشیم. من فهمیده م که آرش درست مثل تو خیلی بی غیرته. اوایل اصلا نمیتونستم این موضوع رو هضم کنم. اما چند روزه که باهاش کنار اومدم. من زن بدی نیستم. اما ظاهرا این طوری هر دومون، هم من و هم آرش، از زندگی بیشتر لذت میبریم. به آخرش تا حالا فکر نکرده م. نمیدونم اصلا بتونم با کسی جز آرش سکس کنم یا نه. اما میخوام ببینم چقدر دلپذیرم برای یه مرد غریبه.
مهدی دستش را به لای پاهای سارا نزدیک کرد و آرام گفت
تو سکسی ترین زنی هستی که تا حالا دیدم. خیلی خوشگل و سکسی هستی. خوش بحال آرش
سارا به خود لرزید. انگار برق او را گرفته. ناگهان حس کرد بدنش کرخ شده و سردش است. دستش را روی دست مهدی گذاشت و گفت
برای شروع همین بسه
و بلند شد و به سمت اتاق رفت تا به آرش و نسرین سری بزند.
     
#13 | Posted: 19 Mar 2016 03:49
بخش دوازدهم
تا انتهای آن شب رابطه بین آن چهار نفر خیلی سردتر از شروع مهمانی گذشت. سارا ناگهان متحول شده بود و از کارش دست کشیده بود. عمدتا به این خاطر که هیچ وقت دلش نمیخواست با مرد دیگری طوری رفتار کند که در مقابلش احساس حقارت داشته باشد. در ابتدای مهمانی انقدر حشری بود که اصلا حواسش نبود اوست که کم مانده تا پیشنهاد سکس را به طرف مقابل دهد. اما هر طور که بود آن چهار نفر شب را مانند چهار دوست صمیمی با هم گذراندند و حسابی با هم گرم گرفتند. وقتی سارا و آرش به خانه برگشتند، آرش زودتر لباسش را عوض کرد و روی تخت دراز کشید. سارا چند دقیقه بعد به او پیوست.
آرش حس خوبی به خودم ندارم
میدونم. نه به اون اول که میگفتی امشب زن مهدی هستی، نه به اون تغییر رفتار ناگهانی
آرش. این چه کاریه آخه. من دوست ندارم تو رو با کسی شریک باشم
خوب نباش.
آرش. تو مث اینکه بدت نیومده بود با اون نسرین عوضی تنها باشی
هه. نه اینکه تو خیلی با مهدی جونت گرم نگرفتی
من اشتباه کر...
نه سارا. اشتباه نکردی. ما اشتباه نکردیم. ببین سارا. تو یه زنی. من درک میکنم که حسود باشی. من درک میکنم که نمیخوای با نسرین باشم
نمیخوام آرش. تو فقط مال منی
میدونم عشقم. هستم اما...
اما هیچی. توی فانتزیهامم نمیخوام با کسی باشی. میفهمی؟ تمومش کنیم آرش. من این بازی رو دوست ندارم
خوب سارا. من میتونم فقط برای تو باشم
یعنی چی آرش؟ منظورت چیه؟
منظورم اینه که. من فقط برای تو هستم. فقط با تو هستم. اما...
اما؟
اما دوست دارم.. آآآ... من اون حسو دارم. دوست دارم مردای دیگه رو حشری کنی
آرش بس کن. خواهش میکنم تمومش کن.
سارا خیلی عصبی بود. پشتش را به آرش کرد و فقط سعی کرد بخوابد.
****
صبح که آرش از خواب بیدار شد بدون اینکه سارا را از خواب بیدار کند بیرون رفت. دلش میخواست همسرش هر چقدر که دوست دارد بخوابد.
سارا حدود ساعت یازده از خواب بیدار شد. هنوز کمی بی حوصله بود. دلش میخواست حال و هوایی عوض کند. بنابراین به دوستش شیرین زنگ زد و برای ساعت چهار بعدازظهر قرار گذاشت تا کمی در مغازه های آریاشهر گردش کنند.
حدود ساعت سه ونیم بود که به آرش زنگ زد تا موضوع را به او اطلاع دهد. در این مکالمه آرش چیزی را به گفت که مجددا همان حس را به سراغش آورد..
سارا جون. یه ساپورت تنگ و یه مانتوی تنگ تر بپوش امروز. بذار همه بدونند چه اندامی داری. با این حس کنار بیا که شاخترین و سکسی ترین زن دنیا هستی. حتی. حتی سوتین نبند..
سارا با این جمله آرش دوباره به فکر فرو رفت. با خودش فکر کرد درخواست شوهرش با اینکه عجیب است اما خیلی جذاب است. کدام شوهری اینقدر واضح از زنش دعوت میکند تا برای دیگران آرایش کند؟
سارا اول سعی کرد حرفهای آرش را نشنیده بگیرد و یک مانتوی معمولی را انتخاب کرد. اما یک حسی درونش بیدار شده بود. میدانست کارش اشتباه است. میدانست گناه میکند. حس گناه شیرینی هر لغزشی را به کامش تلخ میکرد. اما دست خودش نبود. یک مانتوی تنگ پوشید. حس خاص لباس تنگ در بدنش کار خودش را کرد. توی آینه به خودش نگاهی انداخت. یک دور چرخید و خودش را برانداز کرد. و با خودش اندیشید:
وه. چقدر من دلربا و خواستنی هستم. خودت خواستی عشقم
و در این لحظه این مانتو را به تن داشت:

https://scontent-frt3-1.cdninstagram.com/t51.2885-15/e15/11809812_882508098530982_531415036_n.jpg?ig_cache_key=MTA1NjMxNDk5MTg4MzQwNTUxOA%3D%3D.2
     
#14 | Posted: 20 Mar 2016 10:37
بخش سیزدهم
سارا سوار ماشینش شد. فقط قصد داشتند کمی در پاساژها بگردند و خرید کنند. وقتی شیرین بعد از مدت ها سارا را دید او را در آغوش گرفت. سارا مهربانترین و دوست داشتنی ترین دوستی بود که در تمام عمرش داشت. سارا زیبا و تحصیلکرده بود. شاید هر کسی دوست داشت با او ازدواج کند. اما در عین حال اصلا مغرور و متکبر نبود. ببشتر لحظات دوستی شان نه برای غیبت کردن درباره این و آن بلکه برای درد دل های شخصی یا برنامه ریزی برای آینده میگذشت...
به به سارا خانم. دلم تنگ شده بود برات. چه مانتوی قشنگی
قابل نداره
مرسی. شوهر من نمیذاره از این مانتوها بپوشم. (با خنده)
آره هیچ کسی اندازه آرش من اوپن ماند نیست
قربونت برم. کجایی پس؟ دو ماهی بود همو ندیده بودیم
آره درگیر کارای فارغ التحصیلیم بودم. که خدا رو شکر تموم شد
ولی هر کاری میکردی خوب بهت ساخته
هر دو خندیدند. بعد از چند دقیقه تصمیم گرفتند به کدام پاساژ بروند. پاساژ در ساعت ۵ یک روز تابستانی چندان شلوغ نبود. البته لباس سارا آنقدر برای مردها جذاب بود که ده ها نگاه را روی بدنش حس کند. مهمتر از مانتوی نازک صورتی رنگی که به تن داشت و تنها با یک کمربند از همان جنس بسته میشد، ساپورت بسیار نازک و تاپ تنگ و کوتاهی که پوشیده بود برای مردها جذاب بود. پوشیدن چنین لباسی برای سارا راحت نبود. او مسلما عقده ای روانی برای جلب توجه به این صورت خاص نداشت. او به اندازه کافی هنر و زیبایی داشت که به طور معمول در جامعه دیده شود. زمانی هم حتی ارزش زیادی برای چنین زنهایی قایل نبود. اما داستان پوشیدن این لباس متفاوت بود. این خواسته همسرش بود که کم کم داشت برای خودش هم جذاب میشد. سارا یک زن کاملا گرم بود. و این کارها میتوانست عمیق ترین و شدیدترین حس جنسی زنانه اش را بروز دهد. و امروز میخواست رفتارش یک کمی بی رحم و فاحشه گونه باشد..
وقتی با شیرین وارد یک مغازه مانتو فروشی شدند با نجابت همیشگی اش به فروشنده سلام کرد. آقای فروشنده به سختی توانست میلش را به برانداز کردن کامل سارا که زن متشخص و با کلاسی به نظر میرسید پنهان کند. مغازه تعداد زیادی مانتو داشت که نظر سارا را جلب کرده بود. سارا دوست داشت آرش هم با آنها میبود و کمی شیطنت میکرد اما با خودش فکر کرد که امروز میتواند تمرین خوبی برای زمان هایی که با آرش هست باشد. از طرفی هم میل جنسیش زیاد بود و بنابراین تصمیم گرفت چند مانتو را امتحان کند. مغازه کاملا خلوت بود. فروشنده به بهانه نمایش مانتوها به سارا و شیرین نزدیک شد.
سرکار خانم این بخش رو هم ببینید. مانتوهایی توی همون سبکی که تنتون هست این ور داریم
مچکر. البته من یه مانتوی خاص میخوام. شبیه این نمیخوام
جسارتا میتونم بپرسم چه نوع مانتویی میخواید؟
دکمه دار میخوام. پاییزی باشه. قشنگ به بدنم بشینه. یه کمی هم کوتاهتر باشه
به بدنتون بشینه یعنی تنگ باشه
بله. خیلی
سارا کلمه خیلی را کمی مردد گفت. نگاه مرد فروشنده هم در همین بین به حلقه ی سارا و سپس شیرین افتاد و با خودش گفت "خوش بحال شوهراشون".
بله حتما. تشریف بیارید این طرف سرکار خانم
سرا با تعداد بیشتری مانتو روبرو شد. فروشنده ادامه داد
میتونم بپرسم چه رنگی بیشتر مد نظرتون هس؟
فرقی نداره. هر رنگی باشه
خوب پس بفرمایید. هر کدوم رو خواستید تن کنید در خدمتم
سارا از سه تا از مانتوها خوشش آمده بود. فروشنده همزمان با انتخاب های سارا نزدیک آنها ایستاده بود تا پیشنهادهای مشابهی را هم به سارا ارایه دهد. سارا دوست داشت شیطنتی هم بکند. اما یک مشکل بزرگ وجود داشت. از شیرین خجالت میکشید. شیرین همسر یک استاد دانشگاه بود و بهترین دوست سارا در دوره تحصیلش. و البته بسیار زیبا و دلربا. اما سارا در حضور او اصلا برای چنین کاری راحت نبود. خوشبختانه در همان حین تلفن شیرین زنگ خورد. بعد از تمای شیرین گفت باید شماره ای را برای شوهرش بخواند که روی کارتی نوشته شده بود که هم اکنون در داشبورد ماشین بود. بنابراین از سارا اجازه گرفت و رفت. سارا حدود بیست دقیقه وقت داشت که مانتوهای ببشتری ببیند.
او یک مانتوی کوتاه سفیدرنگ را انتخاب کرد که مطمین بود برایش خیلی تنگ است.
اینو میتونم امتحان کنم
بله. حتما. اتاق پرو اونجاست. بفرمایید
ببخشید این دو تا هم هست. میشه لطف کنید برام بیاریدشون
بله. حتما. بفرمایید
با این کار سارا فروشنده را تا اتاق پروو همراه خود کرد. مانتو به شدت تنگ بود. سارا هم امروز سوتینش را نبسته بود. وقتی مانتو را پوشید درب اتاق را باز کرد. فروشنده هنوز آنجا بود. با صدای نازی پرسید
خوب شدم آقا؟ میاد بهم؟
دهان مرد فروشنده خشک شد. کمی هول شده بود
بله. بله. البته. خیلی به تنتون نشسته
یعنی خیلی تنگه؟
فروشنده با خنده گفت
نه منظورم این نبود. زیباست. همیین
یه کم فکر کنم تنگه. البته شوهرم خوشش میاد فکر کنم.
به به. خدا حفظش کنه
خدا شما رو هم حفظ کنه با این مانتوتون... و این نگاهاتون
فروشنده سرش را پایین انداخت. سارا گفت
شوخی کردم آقا...
بهراد هستم
آقا بهراد. ببین پشتش هم خوبه؟
و سارا یه دور کامل زد تا فروشنده مانتو را به طور کامل ببیند. وقتی نیمرخ شد دل فروشنده حسابی لرزید. سارا نیمرخ زیبایی داشت اما جذابتر از آن سینه های برجسته و باسن فوق العاده سکسیش بود که باعث شد فروشنده کمی داغ شود. حرکت بعدی سارا اما، او را به طور کامل حشری کرد. وقتی سارا پشتش را به او کرد، کمی با پشت مانتواش ور رفت و آن را صاف کرد و در حد خیلی کمی باسنش را عقب داد. سپس دستش را روی باسنش گذاشت و پرسید
یه کم تنگم نیست؟
     
#15 | Posted: 21 Mar 2016 03:12
بخش چهاردهم
فروشنده سر تا پای سارا را نگاه کرد و با لحنی حاکی از تردید گفت
والا یه کمی تنگ هست ولی خیلی بهتو میاد. گفتم که به بدنتون نشسته
نه میترسم یه کم چاق بشم دکمه هاش باز بشه از هم
و به سمت بهراد برگشت.
خوب جلوباز امتحان کنید یا تک دکمه. یه بافت خیلی شیک دارم. بیارمش؟
بیار ببینم سلیقه ت چطوره
چشم حتما
فروشنده خیلی سریع یک بافت ترک تک دکمه را برای سارا آورد که خیلی کوتاه و تنگ به نظر میرسید.
خانم هر مشتری ای این بافت رو تن نمیکنه. واقعا یونیکه. تن بزنید لطفا
سارا لباس را پوشید و وقتی خودش را در آینه دید مجذوب زیبایی خودش شد. یک بافت سرمه ای که دو باریکه ی صورتی روی آستین ها و دو باریکه صورتی تقریبا بالا و پایین باسنش داشت و تا یک وجب بالای زانوها بود. بالا و پایین محل تلاقی دو طرف مانتو در جلو باز بود و به طور کامل بخش جلوی ساپورت را معلوم.کرده بود. برای پاهای سکسی و کشیده سارا بی نظیر بود:
https://www.instagram.com/p/-DrO5MKKE0/

خیلی بهت میاد. انگار برای تو ساخته شده.
مرسی. آره. فقط جلوش خیلی بازه. کامل ساپورتم معلومه
آره. شما گفتید همسرتون مشکلی نداره با چنین لباسی؟
آرش؟ نه اتفاقا دوست داره
آقا آرش. والا منم زن به این خوشگلی و خوش اندامی داشتم دوست داشتم به همه نشونش بدم
سارا با شیطنت پرسید
شما اندام منو از کجا دیدی؟
ساپورتتون خیلی تنگه سرکار خانم
سارا هستم
بله سارا خانم
سارا. خوب تنگ باشه؟
سارا جان پاهای خوش تراشت تو این ساپورت قشنگ معلومه
فروشنده کاملا حشری شده بود. با اینکه خیلی پسر مودب و با شخصیتی بود، صحبتش با سارا او را به این سمت کشانده بود. سارا با خنده گفت
شما لطف داری. ولی کار خوبی نیست آدم پاهای خوش تراش زن مردم رو دید بزنه
آخه زن مردم و خود مردم راضیه انگار
حالا فقط پاهاشو دید زدی؟
چه عرض کنم. همه جا رو
به به. چقدرم پر رو تشریف داری بهراد جان.
بعد پشتش را به بهراد کرد و پرسید
به نظرت یه کم باسن رو عقب نشون نمیده؟
بهراد یک قدم جلو آمد و دلش را به دریا زد. دستش را تا حد ممکن به پشت سارا نزدیک کرد و پرسید
این قسمتش؟
سارا خیلی حشری بود. با اینکه میترسید هر لحظه شیرین سر برسد باسنش را کمی عقب داد تا دست بهراد با آن تماس پیدا کند.
آره همین جا که دستت روشه. کونم
بهراد جری تر شد. سرش را به سر سارا نزدیک کرد و با حالتی حشری گفت
جووووون. کونتو عقب نشون نمیده. کونت ماشالا خوش فرمه. مث سینه هات
سارا یک آه آرام کشید و و رویش را به بهراد کرد و با چشمانی که از آن شهوت میبارید گفت
سینه هامو بمال
بهراد دستش را به سمت سینه های سارا برد اما سارا دستش را پس زد. کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت:
ولی الان نه. این وسط که نمیشه. الان شیرین میاد. من باهاش رودروایستی دارم. آقای بهراد محترم. من نمیدونم چرا این حسو بهت دارم. به خدا من از اون زنای خراب نیستم
بهراد با آرامش خاصی گفت
میدونم. حالا اون یکی مانتو رو امتحان کن. من میرم دم در. بعدا میتونیم حرف بزنیم؟
مرسی که درک میکنی. آره. یه روز دیگه میام. شاید با آرش
یعنی نمیشه شماره ت رو داشته باشم؟
البته که نه. شیرینم الان میاد
     
#16 | Posted: 22 Mar 2016 09:06
بخش پانزدهم
وقتی شیرین برگشت سارا همه چیز را عادی جلوه داد. در انتها نیز مانتوی بافت را خریدند. البته شیرین مانتو را در تن سارا ندید. در چند ساعت آینده نیز همه چیز معمولی گذشت و سارا دوست داشت زودتر به خانه بروند تا همه چیز را برای آرش تعریف کند
***
وای سارا واقعا میخواست به سینه هات دست بزنه؟ بهت گفت جون؟
آره عشقم. نمیدونی چه حالی میده آرش. کیرش حسابی سیخ شده بود. ولی حیف
چرا حیف سکسی من؟
دلم میخواس کیرشو بماله بهم از رو ساپورت
جوووون. میماله عزیزم. صبر داشته باش. حالا کیرش بزرگ بود؟
نمیدونم. فکر کنم از مال تو بزرگتر بود. البته از روی شلوار که نمیشه تشخیص داد
سارا. فردا بریم پیشش. که بازم مانتو بخری؟
وای آره آرش. ولی خیلی میترسم آرش. احساس گناه میکنم. مطمینی میتونی این شرایط رو تحمل کنی؟
معلومه میتونم سارا. اینجا رو ببین. کاملا بزرگ شده. حتی فکر کردن بهش هم تحریکم میکنه.
نمیدونم. امیدوارم اتفاق بدی نیفته
***
پوشیدن بافت در آن زمان از سال منطقی نبود. بنابراین سارا همان مانتوی قبلی را پوشید
https://scontent-frt3-1.cdninstagram.com/t51.2885-15/e15/11809812_882508098530982_531415036_n.jpg?ig_cache_key=MTA1NjMxNDk5MTg4MzQwNTUxOA%3D%3D.2
اما خیلی بیشتر و غلیظ تر از قبل آرایش کرد و یک کفش پاشنه بلند پوشید. برای اینکه مفازه برای کارشان خلوت تر باشد، آرش ترتیبی داد که ظهر به مغازه بروند. هر دو استرسی وصف ناشدنی داشتند. بالاخره به مغازه بهراد رسیدند.
***
وقتی بهراد سارا و آرش را دید ناخودآگاه تحریک شد. مخصوصا لباس سارا طوری بود که هر مردی را حشری میکرد. خوشبختانه حتی یک مشتری هم در مغازه نبود. و مغازه روبرویی هم بسته بود. از دفعه پیش که سارا به مغازه آمده بود تابحال بهراد شش باربه یادش خودارضایی کرده بود! ابتدا سارا و سپس آرش وارد مغازه شدند. سارا برای اینکه خیال بهراد را راحت کند وقتی با او دست میداد خودش را به او نزدیک کرد و جلوی چشمان بغلش کرد و او را بوسید. سعی کرد بهراد را کمی طولانی و خیس ببوسد تا گویای همه چیز باشد. بخشی از صورت بهراد را هم رژی کرد. به خاطر کفش پاشنه بلند و البته قد بلند سارا نیازی نبود سارا هنگام بوسیدن روی پایش بلند شود. وقتی بهراد را بوسید وی متوجه شد که آرش به شکل واضحی تحریک شده است. سارا پشتش را به بهراد کرد و نیمی از باسنش را به کمر بهراد چسباند و رو به آرش کرد تا مردها را به هم معرفی کند:
آرش. شوهرم. بهراد. دوست پسرم
آرش دستش را جلو برد و بهراد که حسابی گیج و البته تحریک شده بود با او دست داد.
خیلی خوشبختم. مغازه خیلی خوبی دارید
ممنونم. شما هم همسر خیلی خوبی دارید
دهان آرش خشک شده بود. باید تشکر میکرد:
مچکر. قابل شما رو نداره. شما دوست پسرش هستید. من از نحوه آشناییتون با خبرم
به طور کامل؟
بله. سارا برام تعریف کرد
بهراد حسابی حشری شده بود. طوری که آرش ببیند دستش را از پشت روی باسن سارا گذاشت. سارا هم برای اولین بار در عمرش از روی دستش را روی آلت مردی جز همسرش گذاشت. هر سه به طور وحشتناکی تحریک شده بودند. بهراد به سرعت درب ورود را بست و پردهای جلوی در را کشید. سارا دوست داشت به بازی ادامه دهد:
سارا: آقا بهراد میشه مانتوهاتون رو ببینیم؟
بهراد: بله. صد در صد. مثل دیروز پاییزه میخواید؟
سارا: نه. تابستونه
آرش: فقط کوتاه و تنگ باشه
بهراد: جلوباز دیگه؟
آرش: آره. جلو باز بهتره
بهراد: یه مانتو دیشب سفارش دادم که حتما خوشتون میاد. اینا رو داشتیم اما دیروز تموم کرده بودیم. سارا بپوشه همه سیخ میکنند براش
آرش: چقدر خوب. منم دقیقا همینو میخوام
بهراد: معلومه خیلی دیوثیا
آرش سرش را پایین انداخت. سارا فقط گوش میداد و البته لبخند میزد
بهراد: البته من مث تو دیوث نیستم. این مانتو رو فقط وقتی میاید اینجا بپوشه
هنوز سرآرش پایین بود.
سارا: چشم
بهراد: آرش جان؟ شما نشنیدی؟
آرش: چرا
بهراد: خوب؟
آرش: چشم. لطفا نشونمون بده
***
وقتی سارا لباس را دید خیلی خوشحال شد و حدس زد حسابی به او می آید. خواست به اتاق پروو برود اما بهراد گفت
در قفله. کسی نمیاد. همین جا عوض کن.
چشم
سارا مانتو اش را درآورد و مانتوی جدید را پوشید:
https://www.instagram.com/p/BB5Z0wiqKFH/
بهراد: عالیه. خیلی بهت میاد. فیت تر از مانتوی قبلیته.
آرش: عالیه
سارا: مرسی بهراد. توش خوب شدم؟
بهراد: آره خوردنی شدی
سارا: چیم خوردنی شده؟ راحت باش
بهراد: راحتم سارا جان. برای چی راحت نباشم؟ از شوهر دیوثت نمیترسم که
سارا: آره آرش من خیلی بی غیرته. پس خوردنی شدم؟
بهراد: آره کل بدنت خوردنی شده
بهراد چند کاملا به سارا نزدیک شد و دستش را از روی ساپورت دقیقا روی آلت سارا گذاشت
     
#17 | Posted: 25 Mar 2016 18:56
بخش شانزدهم
وقتی بهراد دستش را روی ساپورت سارا گذاشت سارا با شهوت زیادی آه کشید.
بهراد: اینجاتم خیلی خوردنی شده. میدونی کجاتو میگم؟
سارا رویش نمیشد به سوال بهراد پاسخ دهد. فقط نگاه شهوت‌آلودش را به آرش دوخت. آرش هم سرش را پایین انداخت. قلب آرش داشت از جا کنده میشد. با اینکه انسانی کاملا مغرور و قوی بود، وقتی حشری میشد تحقیر را دوست داشت. آرش انسان خودساخته ای بود برای رسیدن به جایگاه امروزش سختی های زیادی کشیده بود. سختی‌هایی که تنها یک مرد کامل و بااراده می‌توانست از پس آن‌ها بر بیاید. علاقه‌اش به تحقیر اما، برمیگشت به دوران کودکی. او در دوران کودکی‌اش مورد آزار جنسی قرار گرفته بود و چون فرزند سوم خانواده بود همیشه مجبور به حرف دو برادر بزرگش را گوش دهد. به هر حال با اینکه خیلی حشری شده بود نمی‌توانست به صورت سارا نگاه کند. خیلی از چنین روزی می‌ترسید. لحظه‌ای که به شدت سخت بود. و آرش هرگز فکر نمی‌کرد اینقدر این لحظه برایش دردناک و شرم‌آور باشد. بهراد ادامه داد:
بهراد: نمیدونی کجاتو میگم
سارا: ک. ک. ک
صدای سارا پر از ترس بود. نمی‌توانست جواب سوال بهراد را بدهد. او خیلی از عکس‌العمل آرش نیز میترسید. در همین لحظه بهراد انگشتش را دقیقا در وسط پاهایش فشار داد. حس خاصی به سارا دست داد که جوابش را کامل کرد:
سارا: کسسسم.
قلب آرش ریخت. نتوانست تحمل کند و به چهره‌ی سارا نگاه کرد. سارا در آن لحظه نگاهش را به زمین دوخته بود. اما چهره شهوت آلود او، همسر آرش، حس دوگانه‌ای را در اون به وجود آورده بود: شهوت و شرم.
بهراد: حالا شدی دختر خوب. من از دیروز تا حالا ۶ بار به یادت جلق زدم. از همون لحظه‌ای که وارد مغازم شدی تو نخت بودم. چه اندامی داری لعنتی.
بهراد وقتی این حرفها رو می‌زد دستش را روی باسن سارا کشید. داشت با دست‌هایش خیلی آرام قسمت‌های حساس سارا را مالش میداد. سارا با چهره‌ای که آرش آن را خوب می‌شناخت، شهوت‌الودترین صورت ممکن، فقط سرش را پایین انداخته بود و لذت میبرد.
بهراد: چه پاهایی داری لعنتی. تو این ساپورت عجب چیزی شدی. انگار جلوم لخت شدی.
بهراد دستش را سمت سینه‌ی چپ سارا برد و به آرامی آن را فشرد. سارا آه کشید. چقدر این آه برای آرش دردناک بود. بهراد نگاهی تحقیرآلود به سمت آرش کرد. او متوجه شد که آرش عصبی است. کمی ترسید اما به چشم‌های آرش کماکان زل زده بود. آرش تاب نگاه بهراد را نداشت و سرش را پایین انداخت. این رفتار آرش بهراد را خیلی تحریک کرد. آرش حتی نتوانسته بود نگاه بهراد را پاسخ دهد و این موضوع خیال بهراد را که احتمال میداد آرش در حالت عصبی‌اش به سمتشان حمله کند با کاری انجام دهد، راحت کرد.
بهراد: نگاه کن سارا. شوهرتو ببین. حتی جرأت نمیکنه نگاه کنه. ازم میترسه
سارا تعجب کرده بود. نمیدانست چه کار کند.
بهراد: باورت نمیشه؟ نگاهش کن
سارا آرام سرش را بالا آورد و به آرش نگاه کرد. حس خاصی بود. شوهرش او را به یک مغازه لباس فروشی آورده بود. مرد فروشنده زنش را دستمالی میکرد و او فقط سرش را پایین انداخته بود. حرف زدن برای سارا سخت بود
سارا: آرش. نگام کن. این چی میگه؟ تو ازش میترسی؟
در این زمان خاص، سارا اصلا دوست نداشت آرش را تحقیر کند. دوست داشت شوهرش سرش را بالا بگیرد و نگذارد بهراد به او دست بزند. نمیدانست چرا چند ثانیه قبل داشت از این شرایط خود لذت می‌برد... هنوز هم بین دو حسش گیر کرده بود
سارا: آرش. عشقم. منو نگاه کن
بهراد: جرأت نداره نگاهت کنه. میترسه منو ببینه
سارا: آرش. چرا این طوری شدی؟ من زنتم. داره بهم دست میزنه. چرا آرش؟
سارا گریه‌اش گرفت. آرش هنوز در همان وضعیت بود. بهراد مطمئن شده بود که آرش از تحقیر شدن لذت می‌برد. سرش داد کشید
بهراد: کس کش زن‌جنده چرا جواب نمیدی؟
آرش: می... میترسم
بهراد: از کی؟
آرش: از تو. من. من. من از سارا هم می‌ترسم. شرمم میشه نگاش کنم
آرش هم شروع کرد به گریه کردن.
بهراد: آفرین پسر خوب. شایدم دختر خوب. گریه کن.
بهراد خودش را به سارا نزدیکتر کرد و دست راتش را کامل روی باسن سارا گذاشت و لب‌هایش را به لب‌های خیس و اشک‌آلود سارا چسباند. سارا هیچ عکس‌العملی نداشت. بهراد در گوشش گفت:
بهراد: برو روی اون صندلی بشین جنده خانم. شوهرت اصلا حالش خوب نیست. بهتره بفرستمش بره.
با دستش سارا را سمت صندلی مورد نظرش در کنار فروشگاه چرخاند و سارا آرام و بی اختیار به سمت صندلی رفت. بهراد هم دست آرش را گرفت و او را سمت در برد. آرش با چشمان اشک‌آلودش به سارا التماس کرد
سارا. عشقم. بیا بریم. از این بهراد بدم میاد. پاشو زن خوشگلم. میدونم تو هم ازاین مرتیکه الدنگ بدت میاد
در این لحظه بهراد سیلی محکمی به آرش زد. طوری که سارا به خود لرزید. او روی صندلی نشسته بود اما حتی سرش را به سمت آرش تکان نداد. با چشمان اشک‌آلودش زمین را می‌نگریست. بهراد در را گشود و آرش را از مغازه بیرون انداخت و در را بست.
     
#18 | Posted: 26 Mar 2016 00:46 | Edited By: arash_nashenas1
بخش هفدهم
سارا با همان مانتوی کوتاه و تاپ مشکی و ساپورتش روی صندلی نشسته بود. بهراد به محقرانه ترین شکل ممکن همسرش را از مغازه بیرون انداخته بود در حالی که همسرش با التماس از او خواسته بود تا آنجا نماند. بهراد سمت سارا رفت. او هنوز خیلی آرام اشک میریخت. بهراد دستش را روی گونه های سارا گذاشت و با انگشت شصتس اشکهای او را پاک کرد.
بهراد: شوهرت واقعا علاوه بر دیوث بودن به درد نخور هم هست
سارا: خفه شو
بهراد: دیدی که هیچ کاری نکرد. الان زنش پیش منه و اونم توی راه خونه ست یا منتظره زنش بعد از دست مالی شدن بگرده به ماشین و برسوندش خونه
سارا: بس کن. تو بهم دست نمیزنی
بهراد دستش را آرام روی سینه چپ سارا گذاشت و آن را مالید. سارا سرش را بلند کرد و به چشمهای بهراد نگاه کرد
دستتو بردار عوضی
بهراد چیزی نگفت فقط سینه ها را بیشتر مالید. سارا کنترلش را از دست داده بود. بهراد دهانش را نزدیک گوشهای سارا کرد
اگه میخواستی بری وقتی التماست کرد بری میرفتی
سارا همیشه به صحب آرام در گوشهایش حساس بود. این کار خیلی تحریکش میکرد. اما حس بدی داشت. قطره‌ اشک دیگری از چشمهایش روانه شد. بهراد ادامه داد
بهراد: برای کی گریه میکنی؟ برای مردی که نمیتونه ازت محافظت کنه؟ پسر بچه ای که میترسید تو چشمای مردی که به زنش تجاوز میکنه نگا کنه؟ تو خیلی سکسی هستی. خیلی شاخی. چرا باید براش گریه کنی؟
سارا: فکر نمیکنم بفهمی. من عاشقشم. اون شوهر منه
بهراد: میفهمم. اما اون یه پسر بی غیرته. یه زن جنده. و تو زنشی. سارا شاید باورت نشه. ولی از لحظه ای که دیدمت عاشقت شدم. نمیخوام گریه ت رو ببینم.
سارا: تو ازاون مردایی هستی که هر روز عاشق میشن. راجع به من و شوهرم چیزی نگو
بهراد: تو به اون پسر بچه میگی شوهر؟ من میتونم مردت باشم. من عاشقتم. آروم باش فقط
بهراد لبهای سارا را بوسید. سارا داشت آرام تر میشد
سارا: من عاشقشم. هر کیرکه هست
بهراد: قبوله. اما میتونی منو امتحان کنی. آرش میذاره. مگه نه؟
سارا: فعلا که میبینی. من و تو تنهاییم
بهراد: آره. شوهرت زن خوشگلشو گذاشت دست یه مرد واقعی
این حرف بهراد سارا را خیلی حشری کرد. مرد واقعی.. اما به هر حال او یک زن بود و شرایط سخت آن لحظه برایش عجیب و باورنکردنی بود. بنابراین تصمیم گرفت از پیش بهراد برود. سارا بلند شد
سارا: من میخوام برم خونه مرد واقعی.
بهراد ابتدا چیزی نگفت. یه سیگار روشن کرد و کارتی را از جیبش در آورد و جلوی سارا گرفت.
بهراد: میدونم الان شرایطش رو نداری. ولی اگر نظرت عوض شد بهم زنگ بزن.
سارا خواست مانتواش را عوض کند و مانتوی خودش را بپوشد. اما بهراد جلویش را گرفت.
بهراد: هر چند من خیلی غیرتی هستم و دوست ندارم عشقم با هر لباسی بگرده؛ اما این لباس مال خودت. با همین برو خونه. بذار حس کنی کی هستی. بذار بفهمی چه قدرتی داری. و بذار بفهمی همه تو رو میخوان و نباید آرش تنها مرد زندگیت باشه..
این حرفها روحیه سارا را بهتر میکرد. بهراد از پشت به سارا نزدیک شد. سیگارش را انداخت. کف دستهایش را از روی مانتو روی سینه های سارا گذاشت و آلتش که حسابی بزرگ شده بود را به باسن او چسباند. سارا آه کشید.
بهراد: دختر کوچولوی سکسی.. میدونم به زودی میکنمت. خودت با پای خودت برمیگردی
سارا چشمهایش را بست و آه کشید. خودش هم میدانست بالاخره به همین جا برمیگردد. بی اختیار باسنش را عقب داد تا بهتر متوجه اندازه آلت بهراد شود. بهراد در گوشش گفت
بهراد: برمیگردی و میشی جنده خودم
و سارا که خیلی حشری بود تکرار کرد
سارا: جنده خودت
بهراد: حالا برو و همه مردا رو دیوونه کن
سارا به سمت در رفت و بهراد در لحظه آخر گفت
بهراد: سینه هات حسابی برجسته شدن. معلومه حشری هستی. مواظب باش نخورندت عشقم. اگر شوهرت خواست بکندت یاد کیر من بیفت که امروز حسش کردی..
     
#19 | Posted: 26 Mar 2016 06:56
بخش هجدهم
وقتی سارا از مغازه بهراد بیرون آمد هنوز پاساژ خلوت بود. به سمت در راه افتاد. یه مرد خوش هیکل اما کوتاه قد وقتی او را دید به سمتش آمد.
به چه عروسکی. جووون. لیس بزنم؟
سارا به او چشم غره رفت.
خفه شو شوهرم جلو دره عوضی
وای شما شوهرم داری؟ چه بی ناموسه پس.
خفه شو آشغال.
مردک خیلی پر رو تر از این حرفها بود. یک کاغذ مچاله شده را به سمت سارا گرفت و سارا برای اینکه قضیه فیصله داده شود آن را گرفت اما وقتی از پله های پاساژ پایین میرفت کاغذ را همان جا انداخت. ماشین آرش همان جا بود. با حالتی غمزده توی ماشین نشسته بود. وقتی سارا را دید جا خورد. سارا داخل ماشین نشست
آرش: به این زودی تموم شد...
سارا: آرش خفه شو. فقط خفه شو و برو خونه. دیدی که خیلی زود اومدم
چشم
بین راه آنها یک کلمه هم حرف نزدند.
****
سارا: من میتونم درک کنم که دوست داشته باشی منو به همه نشون بدی. اما نمیتونم بفهمم چرا انقدر جلوی بهراد حقیر بودی. چرا انقدر ضعیف بودی
آرش: سارا. عشقم..
سارا: به من نگو عشقم
آرش: میدونی... من فقط تحریک شده بودم
سارا: الان هم شدی
آرش: آره
سارا: تو واقعا انقدر از تحقیر شدن خوشت میاد؟
آرش: آره...
سارا: پس من طوری تحقیرت میکنم که بیشتر لذت ببری. میخوام به همه بدم
آرش: سارا. رابطه عاشقانه ت با دیگران منو بیشتر از سکس حشری میکنه
سارا: هه. واقعا؟ چقدر تو پستی! اتفاقا بهراد عاشقم شده.
آرش: نه. اون فقط میخواد بکندت
سارا: نه. بهت نشون میدم
سارا با موبایلش شماره بهراد را گرفت. آنها روی تخت دراز کشیده بودند. ساعت یک نیمه شب بود. بهراد تلفن رو برداشت
بهراد: سلام عشقم
سارا: سلام. خوبی؟
بهراد: آره نفسم. چی شد؟ بالاخره تصمیم گرفتی بهم زنگ بزنی؟
سارا: آره. میخوام باهات باشم
بهراد: آخ. قربونت برم. تا ابد؟ من نمیخوام مث آرش تو رو با بقیه مردا تقسیم کنم. من یه رابطه کامل ازت میخوام. با دوستام یه عروسی ظاهری بگیریم. آرشم باشه. به دوستام نشونش بدم. بریم ماه عسل. دو نفری. بیرون بریم. کافی شاپ. ازم بچه بیاری...
سارا: یعنی طلاق بگیرم؟
بهراد: معلومه که نه. تو زن آرشی
رعشه ای به تن سارا افتاد.
سارا: بچه مون حرومزاده میشه...
بهراد: آره. تو رسما زن آرشی. اما عروس منی
سارا: عالیه. اما. اما میخوای نذاری هر طور خواستم لباس بپوشم؟
بهراد: سختمه عشقم. اما اگر دوست داری بپوش. تو عشقمی. هر چقدر خواستی جلب نظر کن
سارا: بهراد یه لباس سکسی برای عروسیم میخوام
بهراد: چشم. تو بگو قبوله. هر چی خواستی بپوش
سارا: هر چی؟
بهراد: آره
سارا: قبوله عشقم
سارا قطع کرد. رو به آرش کرد که توی رختخواب خودش را ارضا کرده بود
سارا: یه عروسی فوق العاده میگیریم. میریم ماه عسل. ازش بچه دار میشم و تو بزرگش میکنی. با پول تو بزرگ میشه. باحاله. نه؟
آرش: آرههههه. عالیه.
سارا: کاش بهرادم الان اینجا بود و جرم میداد. دلم برای کیرش تنگ شده. یه کیر کلفت و مردونه...
کس سارا حسابی خیس شده بود. انگشتش را آرام روی کسش گذاشت و آن را مالید و به خودش گفت
به زندگی جدید خوش اومدی سارا
     
#20 | Posted: 27 Mar 2016 03:14
بخش نوزدهم
همان شب آرش و سارا تصمیم گرفتند که فردا بهراد را به منزلشان دعوت کنند. به نظر هردویشان احمقانه بود که مرد تقریبا ناشناسی را به همین زودی به زندگیشان راه دهند. او میتوانست مشکلات زیادی را برایشان به وجود آورد. اما شهوتشان نمیگذاشت زمان بیشتری را برای آشنایی با بهراد بگذرانند. از طرفی در نگاه اول بهراد به نظر هر دوی آنها انسان بی شخصیت یا غیر قابل اتکایی به نظر نمیرسید. او تا اینجا دقیقا هر کاری که آنها نیاز داشتند را کرده بود. او وضعیت سارا را در آخرین دیدارشان کرده بود در صورتی که میتوانست به خاطر شهوت زیاد نگذارد سارا آن روز به خانه برود...
آرش فردای آن روز مرخصی گرفت و با سارا برای خریدن لباس بیرون رفتند. قرار گذاشتند که آرش سارا را برای سکس با بهراد آماده کند. در انتها یک لباس مشکی دور گردنی بلند خریدند که بخشی از سینه های سارا را میپوشاند و بخش زیادی از آن و چاک میان سینه ها را باز گذاشته بود. روی ران راست سارا نیز باز بود. آرش موقع خرید لباس به سارا گفته بود که بهراد میتواند دستش را از همان ناحیه به لای پاهای سارا برساند...

https://cdn.shopify.com/s/files/1/0145/1162/articles/IMG_3915_2_1_1024x1024.jpg?v=1446429803

ساعت دوی بعداز ظهر سارا با بهراد تماس گرفت
سارا: سلام عشقم
بهراد: سلامممم. عشق خوشگلم. خوبی؟ شوهر دیوثت خوبه؟
سارا: آره. عالیم. برات یه سورپراز دارم..
بهراد: تو کلا سورپرایز زندگی منی
سارا: زیاد وقت ندارم صحبت کنم. باید برم آرایشگاه و به خودم برسم. میخوام برای امشب دعوتت کنم بیای خونمون
بهراد: واقعا؟ آمادگیشو داری؟؟ آرش مشکلی نداره؟
سارا: آرش خودش منو برات آماده میکنه. ساعت نه منتظرتیم. خوب به خودت برس
سارا بدون اینکه جواب بهراد را بشنود گوشی را قطع کرد و‌بالافاصله آدرس منزل را برایش اسمس کرد.
****
آرش خودش تمام موهای زائد سارا را از بین برد. بعد از آن سارا به آرایشگاه رفت و وقتی برگشت مثل یک عروس شده بود. لباس زیبایش را پوشید و هر دو منتظر بهراد شدند.
****
وقتی زنگ به صدا در آمد قلب هردویشان داشت کنده میشد. آنها آماده پذیرایی از دوست پسر سارا بودند... سارا در را گشود و بهراد با یک دسته گل و یک کت و شلوار و کروات فوق العاده وارد شد. سارا خودش را در بغل او انداخت. بهراد با دستهایش باسن سارا را لمس کرد و او را بوسید و به او سلام کرد. بعد با آرش دست داد. و هر سه به سمت پذیرایی رفتند. یک دست بهراد روی باسن سارا و دست دیگرش روی باسن آرش بود. آرش حس خوبی داشت. بنابراین سعی کرد اجازه دهد بهراد تماس بیشتری با باسنش داشته باشد. بهراد گی نبود اما حرکت بهراد برایش نوعی تحقیر محسوب میشد. بهراد سعی کرد آرش را انگشت کند و چون عکس العمل بدی از او ندید در گوشش گفت:
بهراد: حدس میزدم کونی هم باشی.
سارا این جمله را شنید و نگاه تحقیر آمیزی به شوهرش انداخت.
بهراد: میخوام با زنت هم آغوشی کنم امشب. میخوام ببوسمش. میخوام عشق بازی کنم باهاش. میخوام بکنمش. تو راضی هستی؟
آرش: آره. اما سارا شاید خوشش نیاد.
سارا گل را روی میز گذاشت. به سمت بهراد برگشت. بهراد او را بغل کرد و لبانش را به لبان سارا چسباند...
بهراد: جنده کوچولوی من.. تو خوشت نمیاد؟
سارا: مگه میشه خوشم نیاد. چند روزه دارم آتیش میگیرم... دلم میخواد بغلم کنی. محکم منو بگیری. بشی سرپناهم. یه مرد واقعی. بچلونیم. بکنیم.
بهراد: مگه شوهرت نمیکندت؟
سارا: نه. این مگه کیر داره. این یه پسربچه کونیه. میخوایم یه دیلدو بخریم که وقتی تو منو میکنی من بکنم تو کونش
بهراد: وای چقدر خنده دار. یعنی انقدر دیوث و‌ بی ناموسه؟
آرش: آره. هستم. زنمو بکن. من ارضاش نمیکنم. زنم جنده ست.
بهراد: تو زر نزن. عشقم این حرومزاده چرا باید مزاحم سکس ما بشه؟
سارا: گناه داره. بذار فقط یه بار سکسمونو ببینه. اون منو برات آماده کرده
بهراد: جوووون عجب کسی هم شدی. باشه. ببین کسکش. فقط باید التماس کنی. التماس کن بذارم وقتی زنتو میکنم نگاه کنی
بهراد سیلی محکمی به آرش زد و او را هل داد
آرش: چشم. التماس میکنم بکنش. زنمو جر بده. و بذار نگاه کنم
بهراد: بیا. زن جنده تو لخت کن ...
     
صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / حس خاص بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites