تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

یک تابستان رویایی

صفحه  صفحه 100 از 137:  « پیشین  1  ...  99  100  101  ...  136  137  پسین »  
#991 | Posted: 23 Feb 2018 12:58
به به. هرچند کوتاه بود ولی لذتبخش! ما هم درک میکنیم شما رو، بالاخره پایان سال مالی هست و کلیه حساب کتاب ها باید جمع و جور بشه، همینقدر که ما رو فراموش نکردی کلی ارزش داره. همچنان منتظر قسمت های بعدی هستیم. در ضمن به نظرم سایه پتانسیل اینو داره که چند بار دیگه هم تو داستان ظاهر بشه، اینم گوشه ذهنت نگهدار موقع نوشتن. ممنون
     
#992 | Posted: 24 Feb 2018 18:53
لطفا سایه رو حذف نکن, تنوع خوبیه. میتونه خیلی جالب باشه.
     
#993 | Posted: 28 Feb 2018 01:01 | Edited By: yular
سلام و با احترام
من حدود یه ماه میشه که با این داستان آشنا شدم و دارم داستان رو می خونم باید اعتراف کنم تو این یه ماه به قدری به این استان علاقه مند شدم همه قسمت و فصل ها رو خیلی زود تموم کردم .
هدف ام از نوشتن این پیام اینکه هم ازتون بابت داستان زیبا و روان تون تشکر کنم و هم اینکه ازتون خواهش کنم اگه امکان داره قسمت های جدید رو زود زود آپ کنید چون هم از یه طرف من قسمت های قبلی رو بدون در انتظار ماندن خوندم کمی الان انتظار کشیدن سخته برام و هم اینکه اگه داستان دیر آپ شه آدم قسمت های قبلی رو تا حدودی فراموش می کنه

البته میدونم که شما هم برای خودتون تو زندگی شخصی مشغولیت های دارید و هم از یک طرف نزدیک عید است مشغولیت و کار آدم دو چندان میشه ولی خواهشا ادامه داستان رو زود زود آپ کنید خیلی ممنون.
     
#994 | Posted: 1 Mar 2018 19:49
شبهای انتظار
آیا امشب ازون شباست؟
     
#995 | Posted: 2 Mar 2018 01:08 | Edited By: Reza_uk_r
بازم دیرکرد

جــورے زنــدگــے ڪــن ڪــه بــهش افــتــخــار ڪــنــیــ!
     
#996 | Posted: 2 Mar 2018 03:49 | Edited By: BorhanQ
ای کاش فقط توو این قسمت های جدیدت شهین و پروانه باشن، دلم واسشون لک زده، خیلی گسترده نکن، ما به همین نزدیکان هم راضی هستیم!
و آیا رابطه آریا با مادرش مثل رابطه حمید و شهین بوده یا خیالی هست؟ واقعا سکس داشته آریا با مادرش؟؟؟
     
#997 | Posted: 3 Mar 2018 09:05
سلام دوست عزیزم اریا
داستانت خیلی عالی جذاب همچنین قلمت.
ولی دوست گرامی این تاخیر وبدقولی درآپ کردن داستان به نوعی بی احترامی به خوانندگانی هست که داستانت رو دنبال میکنند.
میدونم شماهم مشغله داری شماهم درگیر زندگی روزمره هستی ولی ازت خواهش میکنم توموعدمقرر که قولش دادی حداقل یک قسمت آپ داشته باش که ماهم انقدچشم انتظار داستان زیبات نمونیم.
درپایان بهت خسته نباشید میگم
     
#998 | Posted: 3 Mar 2018 15:37
mrwood:
ولی دوست گرامی این تاخیر وبدقولی درآپ کردن داستان به نوعی بی احترامی به خوانندگانی هست که داستانت رو دنبال میکنند.
میدونم شماهم مشغله داری شماهم درگیر زندگی روزمره هستی ولی ازت خواهش میکنم توموعدمقرر که قولش دادی حداقل یک قسمت آپ داشته باش که ماهم انقدچشم انتظار داستان زیبات نمونیم.

سلام
میدونم دوست عزیز و واقعا از همتون عذر میخوام .. ، خواننده های من تو این مدت طولانی یه جورایی الان جزو دوستام محسوب میشن ، باورتون نمیشه اما وقتی بعضیهاشون کامنت نمیزارن دلم براشون تنگ میشه و فکر میکنم نکنه خسته شدن و دیگه داستان رو دنبال نمیکنن .. ، اما باور کنید که شب عیدی واقعا از همه چی عقبم ، از داستان ، از کار ، از حساب و کتاب و خیلی چیزهای دیگه .. ، واقعا دلم میخواست این فصل داستان تموم بشه اما الان بیشتر از سی قسمت نوشتم و هنوز .... ، ای خدا این داستان چرا اینقد کش میاد ؟؟؟ این فصل رو همینجا تموم میکنم و از همتون عذر میخوام اما تا عید دیگه نمیتونم آپ داشته باشم .. ، راستی به اون دوستمون که پرسید .. ، قبلا هم گفتم آریا هیچوقت با مامانش رابطه ای غیر از مادر و فرزندی نداشته و این قسمتهای داستان رو از تجربه دوستی که میشناختم و خیالپردازی خودم بوجود آوردم ...
پیشاپیش سال خوبی براتون آرزو میکنم و کاش که سگی که میاد به اندازه خروسی که رفت نامهربون نباشه !!

AriaT
     
#999 | Posted: 3 Mar 2018 15:40
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت بیست و نهم ( مونا مونا )



قبلا هم گفتم اینقد از داستان عقبم که نمیرسم قبل از آپ کردن خودم یه بار داستانو بخونم ، اینه که پیشاپیش از غلطهای املایی و سوتیهای احتمالی عذر خواهی میکنم

صندلی نوا خیلی با کف ماشین فاصله نداشت اما اگر دستتو میبردی زیر صندلی متوجه میشدی که یه جیب مخفی درست زیر صندلی تعبیه شده ، چند وقتی بود که یه کاری میخواستم بکنم و منتظر فرصت مناسب بودم ، یه کوسن کهنه پیدا کردم و با خودم بردم توی ماشین ، کوسن رو باز کردم و الیافش رو بیرون کشیدم و با حوصله توی اون جیب مخفی رو با الیاف پر کردم ، بعد برگشتم داخل خونه و با زحمت گلدون بزرگ رو جابجا کردم و از زیر موزاییک لق اسلحه خوشدست رو بیرون آوردم ، یه حس لذت و قدرت به آدم میده وقتی که اسلحه توی دستت میگیری ! ، سبک و سنگینش کردم و از توی غلاف بیرونش کشیدم ، غلاف خالی رو دوباره توی سوراخ زیر موزاییک انداختم ، خشابشو بیرون کشیدم و یه بار گلنگدن کشیدم و ماشه رو چکوندم ، میخواستم مطمئن بشم توی لوله خالیه و فشنگی جا نمونده ، خشاب رو دوباره توی اسلحه گذاشتم و گلدون سنگین رو با زحمت به جای خودش غلتوندم ، اومدم توی حیاط و اسلحه رو زیر صندلی و لابلای الیاف قایم کردم ، اینطوری خودم راحت میتونستم با دست پیداش کنم و اگر این گشتهای کمیته جلومو میگرفتن و زیر صندلی رو هم نگاه میکردن حداکثر فکر میکردن که الیاف صندلی بیرون زده .. ، خیلی وقت بود این فکر توی سرم بود ، از اون روزی که نوچه های فروغی منو دزدیده بودن و نوچه های ترابی کامبیز رو حسابی ترسونده بودن تو فکر این بودم که حداقل برای راحتی اعصاب خودم هم که شده اسلحه رو یه جای دم دستی قایم کنم ، با دست زیر صندلی رو دست کشیدم ، اصلا معلوم نبود که اسلحه اونجاست ، از کاری که کرده بودم خیلی راضی بودم ، فقط با خودم فکر میکردم که نباید بزارم کامبیز چیزی بفهمه ...
خونه ماندانا توی کامرانیه یه دوبلکس نما سنگ بود ، از بیرون که نگاه میکردی توی طبقه دوم یه بالکن بزرگ نیمگرد از توی خونه بیرون زده بود که روی سقفش یه چیزی شبیه گنبد درست کرده بودن و خیلی شیک بود ، معلوم بود که قبل از انقلاب که مردم میتونستن با لباس خونه بیان توی بالکن از اون بالکن بزرگ برای شب نشینی و چای خوری استفاده میشده اما الان دیگه کاربرد زیادی نداشت ، زنگ آیفون رو زدم ، کت و شلوار پوشیده بودم و حسابی خوشتیپ کرده بودم ، منتظر بودم یکی بیاد در رو باز کنه .. ، صدای خود ماندانا از توی آیفون به گوشم رسید ، کیه ..؟ منم حمید ! ، بیا بالا ... دیزززززز... بعد هم در باز شد ، تعجب کردم ، چرا منتظر بودم که کسی بیاد پایین و در رو باز کنه ؟ یادم افتاد که چرا ! ، زنگ خونشون مارک آیفون بود ، درست مثل خونه کامبیز اینها ، واسه همین هم وقتی زنگ زدم منتظر بودم که در باز نشه و طرف مجبور بشه خودش بیاد ! ، به ساعتم نگاه انداختم حدود هشت شب بود و هوا تاریک شده بود ، مانی در رو باز کرد و به استقبالم اومد .. ، موهای بلند و مشکیش رو مواج کرده بود و یه مدل قشنگی شونه کرده بود ، خیلی خوشم اومد ، با همون لبخند دلبرانه ای که روز اول دلمو برده بود از من استقبال کرد ، دسته گل بزرگی رو که براش خریده بودم بهش دادم ، هر چی نباشه دفعه اولی بود که به این خونه میومدم ، یه بلوز مدل مردونه نازک یاسی تنش کرده بود با یه شلوار سفید دم پا گشاد و کفشهای پاشنه بلند ، البته همه اش اونوقتها مد روز محسوب میشد و خیلی خوشتیپ شده بود ، خندید و دسته گل رو از دستم گرفت اما زود با دیدن من اخم کرد و با تعجب گفت کراوات نزدی ؟؟ گفتم هان ؟؟ اونوقتها اگه با کراوات تو خیابون راه میرفتی میگرفتنت ! ، گفت عیب نداره بهم نزدیک شد و دستمو گرفت و گفت بیا ، داشت منو میکشید و نمیذاشت فضولی کنم ، اما نگاهم میچرخید ، خونه خیلی بزرگی بود ، در که باز شد و وارد شدیم یه هال خیلی بزرگ و نیمدایره بود که البته طبیعی بود چون همونطوری که گفتم از بیرون که نگاه میکردی طبقه بالا یه بالکن نیمگرد خیلی بزرگ میدیدی که سقف این هال بزرگ محسوب میشد ! ، یه لوستر چند شعله پر از کریستالهای براق و قشنگ نور هال بزرگ رو تامین میکرد ، سمت راست هال قبل از اینکه مانی منو به سمت دیگه خونه بکشونه توی نور کم یه اتاق پذیرایی خیلی بزرگ با مبلهای شیک دیدم که با تعجب دیدم که خالیه ..، داشتم با خودم فکر میکردم مگه مانی نگفت که یه مهمونی کوچیک داره .. ، اما سمت دیگه هال بزرگ که مانی منو به سمتش میکشید یه راهرو پهن و قشنگ بود چهار پنج تا در به نظرم میومد که به راهرو پهن باز میشدن و وقتی وارد راهرو شدیم یه پاسیو هفتاد هشتاد متری خیلی شیک به چشمم خورد که با نورهای ضعیفی روشن شده بود و زیبایی درختهای گرمسیری و پیچکها و گلهایی رو که به زیبایی توش کاشته بودن صد چندان به چشمم اومد ، در مقابل فشار دستم که مانی میکشید مقاومت کردم و عین جن زده ها جلوی پاسیو وایسادم ، انگار داشتی به پارک ژوراسیک نگاه میکردی ، یه گیاههای استوایی توش کاشته بودن که فقط توی کارتونها و فیلمهای حیات وحش دیده بودم ، منتظر بودم از توی درخت نارگیلی که توی پاسیو بزرگ کاشته بودن و حداقل سه متر و نیم بلندی داشت یه میمون بیرون بپره و ادا در بیاره ، جالب این بود که اون درخت سه متر و نیمی با سقف پاسیو که مثل یه گنبد بزرگ شیشه ای درست شده بود حداقل پنج متر فاصله داشت ، یعنی درخت جا داشت که پنج متره دیگه هم رشد کنه !! ، با تعجب به ماندانا گفتم اینها طبیعی هستن ؟ گفت اوهوم اینها به جون بابام بسته هستن !! ، گفتم اگه منم این باغ رو وسط خونه ام داشتم به جونم میبستمش ! ، مانی خندید و گفت بیا دیگه .. ، بعد میای نگاه میکنی ، ناچار دنبالش راه افتادم و گفتم چطور اینها رو اینجا پرورش داده ؟ گفت شرایط جنگلهای بارانی رو اونجا بازسازی کرده ، مهپاش داره که هر دو سه ساعت یه بار روشن میشه و رطوبت اونجا رو بالا میبره .. ، یه باغبون هندی هم داره که کارش فقط رسیدگی به همینه .. ، با خنده و مسخره گفت اندازه یه باغ ده هکتاری هزینه این پاسیو هشتاد و پنج متریش میکنه ..، خندیدم و با تعجب گفتم هشتاد و پنج متر ؟؟ بعد ادامه دادم اما خیلی فوق العاده است ، مانی گفت آره کشته مرده زیاد داره اما به نظر منو مامانم که مسخره است ! ، بعد هم یکی از درها رو باز کرد و دست منو کشید .. ، گفتم یه روز به آخر زندگیم مونده باشه یه پاسیو عین این وسط خونه ام درست میکنم ، چیش مسخره است ... ، قاه قاه خندید ، اتاقی که واردش شده بودیم حداقل چهل متر بود ، تخت بزرگ دو نفره سفیدی که با کنده کاریهای قشنگ با نقش گل و بته وسطش گذاشته بودن توی اتاق گم شده بود ، بجای میزهای کوچیک و کشودار دو تا کمد نسبتا بلند که پایینش دو تا کشو داشت و روی در بزرگش آیینه قدی نصب کرده بودن و یه میز توالت سفید و آیینه خیلی بزرگ و دو سه تا مبل سفید و یه میز گرد و شیک سفید بقیه اثاثیه اتاق رو تشکیل میدادن و یه لوستر قشنگ وسط اتاق بود ، توی اتاق یه در دیگه هم به چشم میومد که مطمئن بودم به حمام باز میشه ، گفتم اوه مانی این اتاق توئه ؟ در حالی که به سمت یه کمد میرفت گفت نه اتاق بابا و مامانمه ... ، گفتم آهان .. ، بعد با تعجب گتفم بعد ما اینجا چیکار داریم ؟ مانی در کمد رو باز کرد و دنبال یه چیزی میگشت و در همون حال گفت دنبال یه کراوات میگردم که بدم تو بزنی ! ، گفتم آهان ... ، بعد با کمی ناراحتی گفتم حالا بدون کراوات نمیشه ؟ مانی یه کروات زرد براق با خالهای آبی روشن رو توی دستش گرفت و سرشو از توی کمد بیرون کشید و گفت اگه میخوای شلخته بنظر بیای و انگشت نما بشی هیچ اشکالی نداره !! ، دستهام رو بالا گرفتم و اجازه دادم که ماندانا کراوات رو از توی یقه لباسم رد کنه ، مانی پرسید گره یه طرفه یا دو طرفه ؟ و وقتی قیافه حیرون منو دید گفت از کی دارم میپرسم !! ، بعد هم با چند تا حرکت یه گره خیلی قشنگ و مرتب به کراوات زد و یقه پیرهنمو برگردوند و مرتب کرد ، لبشو بوسیدم و گفتم چند تا مهمون داری ؟ گفت چند نفری میشن ، سوگل و شاهین ، شادی و مهرشاد ، اسمها برام آشنا بودن اما نه شاهین و نه مهرشاد رو ندیده بودم ، مانی ادامه داد سیامک هم باز با یه دختر جدید اومده ، گفتم سیامک ؟ همون پسره که تو مهمونی سوگل بود ؟ ماندانا با سر اشاره کرد که آره ... ، بعد گفت دو تا دیگه از دوستای من و یکی از دوستای شادی هم هستن نازی و ژاله دوستای من هستن و ستاره دوست شادی که همشون با دوست پسرهاشون اومدن ، مونا هم هست .. ، گفتم مونا کیه ؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت خواهرم ! ، گفتم اوه مگه تو خواهر داری ؟ چند سالشه ؟ گفت آره چند روز دیگه شونزده سالش میشه .. ، واقعا بهت نگفته بودم ؟ گفتم نه .. ، مانی گفت البته یه خورده از آدم به دوره ، با من و مامان زیاد نمیجوشه ، بیشتر به بابام میچسبه .. ، دوستای خودشو داره .. ، گفتم آهان .. ، وقتی دوباره از جلوی پاسیو میگذشتیم محو تماشا شدم ، مانی گفت یه روز از صبح بیا یه دل سیر تماشا کن ، بعد اضافه کرد یه روز بیا که بابام هم باشه و برات دو ساعت توضیح بده که هر تیکه این گل و گیاهها رو از کجا آورده ... ، خندیدم و توی شیشه پاسیو به خودم نگاهی انداختم که با کراوات بابای ماندانا چقد قیافه ام عوض شده بود .. ، بنظرم میومد خیلی مسن تر شده ام ... ، از مانی پرسیدم مهمونهات کجا هستن ؟ منکه توی پذیرایی کسی رو ندیدم ، ماندانا گفت پایین مال پیر و پاتالهاست که میخوان بشینن ، ما معمولا بالا مهمونی میگیریم .. ، با هم پله های پهنی رو که از پشت هال به سمت طبقه بالا میرفتن گرفتیم و بالا رفتیم ، صدای موزیک اینقدی که معمولا توی پارتی ها و مهمونیها بلند میشه بلند نبود ، صدای گلوریا استفان انگار از ته چاه در میومد ..، بالای پله ها یه در شیشه ای بزرگ رو باز کردیم و وارد سالن شدیم ، روبرومون در شیشه ای بزرگ دیگه ای که با پرده نیمه باز پوشیده شده بود راه ورودی به باکلن نیمدایره بزرگ بود که از پایین دیده بودم ، سمت راستم یه سالن دیگه مثل سالن پایین و سمت چپم .. جایی که پایین یه پذیرایی بزرگ بود یه سالن خیلی بزرگ بود که کفش با سنگ سیاه براق فرش شده بود دیوارها با پرده های سرتاسری مخمل قرمز پوشیده شده بودن ، نور سالن از چند تا لوستر خیلی بزرگ تامین میشدن که روشنایی خوبی رو به سالن هدیه میدادن ، وقتی لوسترها رو نگاه میکردم چشمم به سقف سالن افتاد که با گچبریهای بسیار زیبا و برجسته ای از نقش گلها و باغ که به زیبایی و ظرافت رنگ شده بودن شکوه جالبی به اون سالن میدادن .. ، تو این دو سه ماهه اندازه همه عمرم حیرت کرده بودم ، تو یه زمانی که فکر میکردم ما خیلی پولداریم و هیشکی به ما نمیرسه با یه کسایی آشنا شدم که وارد خونه هر کدوم که میشدم متوجه میشدم ما حتی تو واگنهای درجه دو این قطار هم جایی نداریم !! ، ارزش این خونه به تنهایی بنظرم با تمام دارایی ما برابری میکرد ، تازه باباش یه بازرگان ساده توی چراغ برق بود !! ، با خودم فکر کردم اینها همش نمیتونه از یه مغازه تو چراغ برق در بیاد !! ، با طعنه به مانی گفتم گفتی بابات چیکاره است ؟؟ خندید و گفت بابا بزرگ پدریم یکی از خوانین بختیاری بوده ، اینها رو بابام جمع نکرده ! ، خندیدم و گفتم منظوری نداشتم که .. ، توی سالن یه میز بیلیارد بود که به ما نزدیک بود و دو تا پسر مشغول بازی بودن ، یکیشون رو شناختم ، همون سیامک بود ، به یه چوب تکیه داده بود و منتظر نوبت ضربه اش بود ، یه دختر تکیده ( که مسلما همونی که توی مهمونی دیده بودم نبود ) بهش تکیه داده بود ، سیامک کتش رو روی دسته یه صندلی انداخته بود و با جلیقه (اونوقتها هنوز جلیقه مد بود ) سبز تیره و شلوار و یه کفش مشکی که میتونستی عکستو توش تماشا کنی و دخترک با لباس صورتی و دامن پفی تورتور و یه جوراب سفید کلفت وایساده بود و موهای فرفری بلوند و کوتاهش مثل یه کلاه قشنگ روی سرش رو پوشونده بود ، آرایش غلیظی کرده بود و با دیدن ماندانا لبخند زد و دست تکون داد .. ، ته سالن یه بار تیره رنگ به نظرم میومد که یه دختر موبلند پشت بار بود و دو سه تا پسر و دختر پشت بار وایساده بودن ، یه طرف دیگه سالن میز بزرگی دیدم که چیزی مثل کله قند پهن از کنارش بیرون زده بود فورا یادم افتاد که مانی گفته بود ما تو خونه یه میز رولت داریم ، دو تا پسر و سه تا دختر پشت صندلیهای اون میز نشسته بودن و از اون فاصله بنظرم رسید که دارن ورق بازی میکنن ، بنظرم اومد که شادی رو میبینم ، اما باید نزدیکتر میرفتیم که مطمئن بشم ، وسط اون سالن بزرگ یه سکوی بزرگ دایره شکل که حدود ده سانت از زمین بلندتر بود درست کرده بودن بالاش یه گوی بزرگ پر از آیینه های کوچیک میدرخشید و نور رو به اطراف پخش میکرد ، و البته که فعلا خالی بود و کسی اونجا نمیرقصید .. ، با ماندانا به میز بیلیارد نزدیک شدیم ، دخترک سرش رو از روی شونه سیامک برداشت و سیامک با دیدن من و ماندانا لبخند زد و به سمتمون اومد .. ، کمی توی صورت من دقیق شد و دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت سیامک هستم ، دستش رو فشردم و گفتم حمید .. ، بعد گفت قیافه شما خیلی آشناست .. ، گفتم تو مهمونی تولد سوگل همدیگه رو دیدیم .. ، گفت اوه اوه پس ما پیش شما هم آبرو نداریم دیگه ، بعد قاه قاه به حرف خودش خندید و گفت بیخود قیافه نگیریم پس .. ، بعد یه نگاه دیگه به من و یه نگاه به ماندانا انداخت و گفت اوه اوه الان یادم افتاد .. ، تو با ناتاشا اومده بودی مگه نه ...؟ بعد چنان قهقهه ای زد که تمام سالن لرزید و رو به ماندانا کرد و گفت اسم من بد در رفته ، چطوری جرات کردی بری سراغ دوست پسر ناتاشا ؟؟ مانی خندید و منهم خندیدم و گفتم من فقط با ناتاشا دوست بودم ، سیامک ابروش رو بالا انداخت و گفت آهان .... !! ، یعنی خر خودتی ، بعد هم دخترک رو به من معرفی کرد و گفت ایشون هم دوست دخترم افروز ، با افروز دست دادم و بعد با خنده به سیامک گفتم شهلا چطوره ؟ قاه قاه خندید و رو به ماندانا کرد و گفت وای خدا اینکه از خودت بدتره مانی !! ، افروز با اخم سری به سمت سیامک تکون داد و گفت شهلا ؟؟ ماندانا زد زیر خنده و گفت افروز جون خودتو ناراحت نکن ، پسر دیگه ای که مشغول بازی بود چند دقیقه ای بود که ضربه اش رو زده بود و با لبخند مکالمات ما رو گوش میداد ، ماندانا با خنده رو به اون پسر کرد و گفت اسم شما رو یادم رفت ببخشید .. ، پسر حدودا بیست و سه ساله بنظر میرسید مثل بچه درسخونها بود ، موهای نامرتب و عینک دسته شاخی ... ، خندید و گفت هومن ... ، مانی گفت آهان آره بعد رو به من گفت ایشون هومن هستن دوست پسر ژاله .. ، پسر دستشو به سمت من دراز کرد و با من دست داد .. ،

AriaT
     
#1,000 | Posted: 3 Mar 2018 15:43
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت سی ام ( مونا مونا )



با مانی به سمت ته سالن و میز رولت راه افتادیم ، همونطوری که فکر میکردم اونجا دور میز رولت داشتن ورق بازی میکردن و اولین دختر از سمت راست شادی بود که با دیدن من از جاش پرید و گفت سلام حمییید چطوری ..؟ لبخند زدم و دستشو فشردم و گفتم ممنونم تو چطوری ؟ گفت عالی .. ، از اون دوستت .. ، اسمش چی بود ؟ آهان کامبیز .. ، چه خبر ، خودشو پاک زده بود به مونگولی که مثلا اسم کامبیز یادش نمیاد با خنده گفتم ممنون خوبه ، شادی به غول بی شاخ و دمی که روبروش نشسته بود و نیشش تا بناگوش باز بود اشاره کرد و گفت این مهرشاده ، به اون کوه گوشت نگاهی انداختم ، حدودا بیست و سه چهار ساله میزد ، حتی به خودش زحمت نداد از جاش تکون بخوره همونطور با لبخند احمقانه اش منو نگاه کرد و دست گنده اش رو به سمتم دراز کرد ، بنظرم خیلی بی ادب بود ، با بیمیلی دستشو توی دستم گرفتم و زود ول کردم ، مهرشاد به ماندانا نگاهی انداخت و با صدای نخراشیده ای که با هیکل گنده اش کاملا هماهنگی داشت گفت هی میگی حمید حمید اینه ؟ من فک کردم الان حمید بیاد از در رد نمیشه هی هی !! ، به شوخی بی مزه اش لبخندی زدم ماندانا گفت همه که مثل تو غول بیابونی نیستن ! ، مهرشاد گفت هه هه ... ، دهنشو پر کرد که باز یه چیزی بگه اما ماندانا بهش فرصت نداد و رو به من گفت سوگل رو که میشناسی ، سوگل بنظرم خوشگلترین دختر جمع بود یه لباس کوتاه مشکی خیلی شیک تنش کرده بود که یه طرف دامنش بالاتر از زانو و یه طرف دامنش تا نزدیکیهای مچ پاش میرسید ، جوراب نپوشیده بود و پاهای سفید و لختش خیلی سکسی بودن ، یقه لباسش کاملا باز بود و یه گردنبند الماس ظریف به شکل گل سرخ توی گردنش میدرخشید ، موهاش رو شینیون کرده بود و با اون دختر شیطونی که توی مهمونی روی سکو رفته بود و از ته دل جیغ میزد کیلومترها فاصله داشت ، باهاش دست دادم ، لبخند زد و احوال ناتاشا رو پرسید و گفت ازش خبر داری ؟ گفتم پریروز پیشش بودم ، خوب بود .. ، خندید و گفت بازی نمیکنی ؟ گفتم میخوام قبلش یه پیک شراب بخورم .. ، مهرشاد زیر لب گفت اوه شراب میخوره .. ، به سمتش برگشتم ، پسره گه انگار تنش میخارید که دعوا راه بندازه ، دهنمو پر کردم که یه جواب قلنبه بهش بدم که سوگل دستمو کشید و سمت پسر خوشتیپی که کنار مهرشاد نشسته بود و الان برای خوشامد گویی به من از جاش بلند شده بود اشاره کرد و گفت این شاهینه ، خشم خودمو کنترل کردم ، حرف مهرشاد رو نشنیده گرفتم و دستم رو به سمت شاهین دراز کردم و گفتم سلام آقا شاهین توی مهمونی غیبت داشتین .. ، شاهین خیلی پسر مودبی بود با وقار و خوش لباس ، کت و شلوارش انگلیسی و خوشدوخت بود و کاملا مشخص بود که از خونواده های اصیل و قدیمیه ، گفت ایران نبودم ، واسه کارم رفته بودم ایتالیا حیف شد ... ، بعد مودب پرسید حالا بهتون خوش گذشت ؟ گفتم جاتون خالی ... عالی بود ، مهرشاد زیرزیرکی خندید و گفت آره دیگه مهمونی زنونه بوده به همه خانمها خوش گذشته ، نگاهش کردم و با خونسردی به هیکل گنده اش اشاره کردم و با تمسخر گفتم آره دیگه اگه مردونگی رو با طول و عرض و ارتفاع و هجم اندازه گیری کنن اونجا هیچ مردی با طول و عرض شما نبود ... ، تمام قد از جاش بلند شد ، از اونی که فکر میکردم هم گنده تر بود .. ، گفت ببین کوچولو ... ، سرمو پایین انداختم و رو به کیرم گفتم آقا با شما هستن !! دختر ها یهو زدن زیر خنده ..، به عنوان اولین برخورد اصلا خوب شروع نکرده بودم .. ، اول پته سیامک رو جلوی دوست دخترش روی آب ریخته بودم و حالا هم یه غول بی شاخ و دم رو با خودم دشمن کرده بودم .. ، زیر لب گفت لا اله الا لا .. ، اخه بچه .. ، رو به شادی کردم و گفتم ببخشید شادی جون توروخدا اما دوست پسرت فکر میکنه همه باید از هیکلش حساب ببرن .. ، اشتباهی گرفته ، شادی با عصبانیت رو به مهرشاد گفت نمیتونی بشینی بازیتو بکنی مهمونی دوستمو خراب نکنی ... ، ماندانا هم خیلی عصبانی بود ، خوبیش به این بود که همه حق رو به من میدادن ، مهرشاد شروع به حرف مفت زدن کرده بود .. ، مهرشاد گفت بخدا اگه تو و ماندانا نبودین ... ، بهش میفهموندم با کی طرفه .. ، با تمسخر لبخند زدم و گفتم بعضیها زود میخوان خودشون رو به همه معرفی کنن ... ، ماندانا وسط حرف پرید و گفت بسه دیگه بعد رو به مهرشاد گفت بشین دیگه مهرشاد این چه وضعیه ... ، مهرشاد سرشو تکون داد و نشست .. ، ماندانا هول هولکی آخرین پسر رو هم که اسمش خشایار بود و دوست پسر ستاره بود رو هم معرفی کرد و دست منو گرفت و از میز رولت دورم کرد .. ، همینکه یکم دور شدیم گفتم این تاپاله کیه دیگه .. ، فک میکنه چه گهیه ؟ ماندانا گفت چمیدونم والا صد بار هم به شادی گفتم .. اما انگار ازش میترسه .. ، گفتم تاپاله مگه ترس داره ؟ حالا اگه یکی پاشو گذاشت توش باید دیگه هموجا بمونه ؟ تمیزش کن و یه آبی به پات بزن و رد شو !! ، مانی خندید و گفت همینو بگو والا ... ، بعد ادامه داد بابای بیسوادش توی بازار یه حجره داره ، چهار تا خواهر و دو تا برادر داره .. ، بعد با تمسخر گفت کار که ندارن زمستون که میشه هوا سرده هی بهم میچسبن و بچه پس میندازن ، دکتر مهندس که در نمیاد یه مشت لات بی سر و پا در میاد که تو بهترین حالت مثل این نره خر ورزشکار میشن ..!! ، خندیدم .. ، جلوی بار ماندانا به سه تا دختر و دو تا پسر معرفیم کرد که دوستای خودش و شادی محسوب میشدن ، به بارتندر که یه دختر پونزده شونزده ساله خوشگل با موهای بلند و مشکی و صورت سفید و معصوم بود و لباس سفید چسبون تنش بود گفتم میشه به من یه گیلاس ویسکی بدید اگه با سودا باشه که بهتر ! ، مانی گفت مونا جون این حمیده ، بعد به من که متعجب نگاهش میکردم رو کرد و گفت حمید جون این موناست ، خواهرم ! ، گفتم اوه معذرت میخوام .. ، بعد به موهای بلند و لبخند قشنگش نگاه کردم و گفتم آره .. ، اگه یکم دقت کرده بودم خودم میفهمیدم .. ، یه لباس سفید و صورتی قشنگ تنش کرده بود با یه دامن خاکستری کوتاه که دون دون های صورتی توی بافتش داشت و با پیرهنش حسابی ست شده بود ، جوراب نازک سفید و صندلهای پاشنه بلند لختی سفید رنگش تیپش رو کامل کرده بود ، خلاصه که خیلی سکسی بود ، مونا برام ویسکی ریخت و با یخ و سودا تکمیلش کرد و روی میز گذاشت و دستشو به سمتم دراز کرد و گفت خوب حالشو گرفتی !! ، دستشو توی دستم فشردم و گفتم ها ؟ آهان ..، مانی با لبخند به مونا گفت مگه از مهرشاد خوشت نمیاد ؟ دوست نداری یکم بیشتر بهش نزدیک بشی ؟ مونا اخماشو توی هم کرد و گفت ایش ش ش ش ، من ترجیح میدم با پاپی دوست بشم تا با این گنده بک لات ، مانی زد زیر خنده ، گفتم پاپی کیه ؟ مانی در حالی که بیشتر میخندید گفت سگ شادی !! ، مشروبم رو خوردم و از مونا تشکر کردم و لیوان رو روی بار گذاشتم ، مانی گفت بیا بریم بیلیارد .. ، گفتم بریم .. ، از بغل میز رولت که رد میشدیم مانی رو به شاهین کردم و گفت شاهین میای بریم یه دست بیلیارد بازی کنیم ؟ شاهین دهنشو پر کرد که جواب بده اما قبل از اون مهرشاد در حالی که نمیتونست جلوی خنده خودشو بگیره گفت اگه سر شورت تو بازی میکنیم منم میام .. ، یادم افتاد که مانی یه بار تو خونه خودم شورتشو روی میز گذاشته بود و مطمئن شدم قبلا هم اینکارو با دوستاش کرده .. ، حقیقتش اصلا هم برام مهم نبود ، اما اینبار مهرشاد اصلا نظرش روی ماندانا نبود و فقط میخواست منو جلوی بقیه تحقیر کنه و مثلا بگه که قبلا به مانی دستی کشیده یا مثلا سر شورت ماندانا بازی کرده .. ، بلافاصله به مهرشاد نگاه کردم و گفتم چطوره امشب سر شورت پنج تا خواهر تو بازی کنیم ها ؟؟؟ صدای خنده مونا که مثل بمب منفجر شد مهرشاد رو صد برابر عصبی کرد ، حاضر جوابی من بقیه رو هم به خنده انداخته بود اما سعی میکردن نخندن که مهرشاد بیشتر از این عصبی نشه .. ، مهرشاد چنان به سرعت از جاش بلند شد که صندلی زیر پاش یه متر به عقب پرت شد .. ، عجب غولی بود .. ، درسته که من مسخره اش میکردم اما حقیقت این بود که خودم همیشه حسرت داشتن یه هیکل گنده و عضلات قوی رو داشتم ، حتی اونوقتهایی که خیلی ورزش میکردم و حسابی خر زور شده بودم باز هم هیکلم گنده نمیشد ، شاید کامبیز راست میگفت ، میگفت توی ورزشهای هوا زی مثل کونوردی و شنا بدن رو قوی و ورزیده میکنن اما عضلات زیاد رشد نمیکنن ، مهرشاد مثل گاو زخمی به سمتم اومد ، از جام تکون نخوردم مانی خودشو بین من و مهرشاد انداخت و سر مهرشاد داد زد ... ، شاهین هم از پشت مهرشاد رو گرفت و به سمت خودش کشید و گفت مهرشاد !! ، مهرشاد با صدای نخراشیده اش داد زد خوب ببینید جوجه فوکولی چی میگه ! ، شاهین گفت خوب به دوست دخترش حرف زدی جوابتو داد . ، مهرشاد با غرش جواب داد قبل اینکه دوست دختر این بشه با ما دوست بوده ، مگه دو ماه پیش همینجا مانی شورتشو نذاشت روی میز و گفت بازی کنیم !! ، گفتم دو ماه پیش دوست دختر من نبود ، امروز اگه میخوای سر شورت ماندانا بازی کنی باید شورت خودتو پنج تا خواهرهات رو بزاری کنار شورت مانی بعد بازی کنی !! ، مهرشاد دستشو بلند کرد و به سمت من خیز برداشت ، ماندانا و شاهین و بعد هم اون پسره خشایار که کنار شاهین مشغول ورق بازی بودن سعی میکردن مهرشاد رو نگهدارن اما از پسش بر نمیومدن ! ، همون لحظه که فکر میکردم الانه که مهرشاد اینها رو بندازه کنار و مثل لکوموتیو از روم رد بشه صدای بلند ناهید همه رو در جا میخکوب کرد ..

AriaT
     
صفحه  صفحه 100 از 137:  « پیشین  1  ...  99  100  101  ...  136  137  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / یک تابستان رویایی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites