تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

یک تابستان رویایی

صفحه  صفحه 101 از 137:  « پیشین  1  ...  100  101  102  ...  136  137  پسین »  
#1,001 | Posted: 3 Mar 2018 15:44
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت سی و یکم ( مونا مونا )



دیگه چی .. دیگه چی ؟ تو خونه من ؟؟ همه به سمت صدا برگشتن ، ناهید یه لباس بلند نازک سفید رنگ پوشیده بود و با یه کمربند ظریف قهوه ای کون گنده اش رو از کمر باریکش جدا کرده بود ، موهاش رو یه وری روی شونه اش ریخته بود و توی گوشش یه گوشواره بلند الماس انداخته بود که به گردن کشیده اش خیلی میومد ، هفت قلم آرایش کرده بود ، جورابهای شیشه ای رنگ پا به پاش کرده بود و یه کفش ورنی سفید پاشنه بنلد به پاش بود ، تق و تق صدای برخورد کفشش با کف سنگی سالن به گوش میرسید ، میخرامید و به ما نزدیک میشد ، همه ساکت شده بودن ، نزدیک شد و رو به مهرشاد که دیگه ساکت شده بود گفت بسه دیگه .. ، مگه اینجا لات خونه است ؟؟ مهرشاد گفت آخه ناهید خانم ... ، ناهید گفت کر که نیستم .. ، خودم شنیدم ... ، مهرشاد خفه شد و سر جاش نشست .. ، شادی به علامت عصبانیت و تاسف سری تکون داد .. ، ناهید گفت مانی یه آهنگ بزار همه برقصن اونوقت دیگه کسی حال نداره با کسی دعوا کنه .. ، مانی سر تکون داد و گفت باشه .. ، ناهید گفت من فقط اومدم ببینم چیزی لازم نداشته باشید .. ، بعد با ناراحتی گفت کاش زودتر اومده بودم .. ، دخترها و بعد هم پسرها دور ناهید جمع شدن و شروع به حرف زدن و بگو بخند کردن ، مانی پیش مونا رفت با هم حرف زدن ، بعد مونا یه نوار کاست به مانی داد ... ، ماندانا نوار رو با خودش به سمت دک بزرگی که کنار بار گذاشته بودن و قبلا صدای ضعیف گلوریا رو از توش شنیده بودم برد و توی دستگاه گذاشت و صداش رو زیاد کرد ، صدای اهنگ شیش و هشت همه رو به تکون خوردن وادار کرد ، خیلی زود همه از پسر و دختر توی دایره بزرگ وسط سالن جمع شده بودن و با صدای موزیک خودشونو تکون میدادن ، همه بجز مهرشاد که عین یه گوساله زخمی یه گوشه نشسته بود و مشروبشو مزه مزه میکرد .. ، نمیدونم چه پدر کشتگی با من داشت ، اصلا واسه چی شروع کرد به من تیکه انداختن و سر به سر من گذاشتن ؟ نگاهش کردم مطمئن بودم بد جوری کینه منو به دلش گرفته بود .. ، حالا باید از این گوساله هم میترسیدم ، دلم واسه کامبیز تنگ شد ! ، اگر اینقد تنها نبودم احتمالا این مردک جرات نمیکرد واسه خود شیرینی شروع کنه به سر به سر من گذاشتن .. ، التبه خودم از پسش بر اومده بودم اما حالا کینه منو به دلش گرفته بود .. ، دست شادی رو وسط رقص گرفتم و چرخ زدم ، در همون حال به شادی گفتم خدایی سگ کامبیز به این دوست پسرت میارزه .. ! ، مانی در حالی که با سیامک درست کنار ما میرقصیدن گفت آره بخدا .. ، شادی با خنده گفت نمیشه هم کامبیز باشه هم مهرشاد ؟ در همون حال حرف شادی رو ادامه دادم و گفتم من هم باشم سیامک هم باشه و هم حسن آقا قصاب !! سیامک و مانی و سوگل که تازه فهمیدم گوشش به حرفهای ما بوده قاه قاه زدن زیر خنده .. ، شادی هم در همون حال که میخندید گفت آره آره .. ، قری دادم و بشکن زدم و گفتم پس چرا با این گوساله غیرتی رفیق شدی ؟ سوگل پشت سرم ریسه رفت .. ، نگاهم نا خود آگاه به مهرشاد افتاد .. ، سرخ شده بود و با عصبانیت منو نگاه میکرد که با دوست دخترش میگم و میخندم ، مسلما که نمیشنید چی میگم اما همینکه میدید گرم صحبت و خنده با دوست دخترش هستم صد برابر عصبانیش میکرد ، گرخیدم اما خودمو بیخیال نشون دادم ، خیلی خوش میگذشت ، از وقتی ناهید اومده بود مجلس حسابی گرم شده بود ، شادی چند بار رفت سراغ مهرشاد که بلکه از جاش بلندش کنه و بکشوندش وسط اما اون گوساله عصبانی سفت به صندلیش چسبیده بود .. ، نفهمیدیم کی وقت شام شد ، اینقد رقصیده بودم که عرق روی پیشونیم نشسته بود ، یهو آهنگ قطع شد ، همه صدای اعتراضشون بلند شد وقتی به سمت مجرم برگشتیم که ببینیم کی آهنگ رو قطع کرده با دیدن ناهید که لبخند میزد ساکت شدیم ، ناهید گفت همگی بفرمایید شام ! و با دست به انتهای سالن اشاره کرد... ، روی میز چند تا دیس برنج سفید و چند تا هم باقالی پلو بود که البته من به سمت باقالی پلو حمله کردم و حسابی کشیدم ، البته چند تا ظرف مرغ هم اطراف سفره چیده بودن که هوس انگیز بنظر میومد .. ، اما عطر و بوی باقالی پلو یه چیز دیگه است .. ، مانی کنار دستم نشست و یکم مرغ و پلو کشید و مشغول شدیم ، وسط خوردن یه لحظه سرم رو بلند کردم و دیدم مهرشاد با چشمای قرمز روبروم نشسته و بجای غذا خوردن داره منو نگاه میکنه .. ، بهش لبخند مسخره ای تحویل دادم و مشغول غذام شدم و سعی کردم بهش نگاه نکنم .. ، بعد از شام یه نیمساعت دیگه هم نشستیم ، بعد اول دوستای شادی و ماندانا با دوست پسرهاشون خداحافظی کردن و رفتن ، بعدش هم شادی و سوگل با ناهید روبوسی کردن و تشکر کردن و دست مهرشاد و شاهین رو گرفتن و رفتن وقتی تنها شدیم مانی رو به مامانش کرد و گفت من و حمید میریم خیابون کاخ ! ، ناهید گفت اتفاقا من هم میخواستم برم اونجا صبح کار دارم ، بعد رو به من گفت زحمتت نیست ما رو هم ببری ؟ گفتم نه خواهش میکنم .. ، به ماندانا گفتم پس من میرم توی ماشین شما آماده بشید و بیاید .. ، مانی سر تکون داد و تایید کرد ، کتم رو از روی دسته صندلی برداشتم و پوشیدم ، هوا سرد شده بود ، تا وقتی مشروب میخوردیم و میرقصیدیم معلوم نبود که هوا سرده اما حالا که نشسته بودیم و شام خورده بودیم سرما داشت زور خودشو بهم نشون میداد .. ، نگاهی به اطراف انداختم یه گوشه سالن یه بخاری بزرگ دیدم که البته خاموش بود ، از اون بخاریهای صنعتی که بابام اینها هم توی سالن کارخونه داشتن و لوله کلفت دودکشش مستقیم به سمت سقف میرفت ، رنگ سبز لجنی داشت و تنها چیزی بود که ممکن بود اون سالن بزرگ رو گرم کنه .. ، با مانی و مونا و ناهید پله ها رو پایین رفتیم ، ماندانا به مامانش گفت حمید عاشق پاسیو بابام شده .. ، ناهید خندید و به شوخی گفت دیوونگی هزار نوعه ! بعد با خنده گفت بعضی از دیوونه ها هم با شنیدن اسم شورت دوست دخترشون غیرتی میشن ، قاه قاه خندیدم و گفتم ناهید خانم از کی گوش میدادین ؟ ناهید گفت این دیوارها رو میبینی ؟ اینها همشون با من حرف میزنن ، مونای کم حرف صداش در اومد و گفت فقط هم با مامانم حرف میزنن ! خندیدم .. ، پایین پله ها رو به خانمها کردم و گفتم میرم تو ماشین منتظرتون میشم .. ، ناهید تعارف کرد و گفت زحمتت شد ، گفتم اختیار دارید ...
کوچه تاریک تاریک بود ، توی کوچه دو تا ماشین پارک بودند ، ماشین خودم و یه پیکان که چند متر عقب تر از ماشینم پارک شده بود کمی منگ بودم ، هم بخاطر شراب و شام سنگین ... هم بخاطر اینکه داشتم توی ذهنم اتفاقات اونشب رو هضم میکردم ، در ماشین رو باز کردم و نشستم و توی صندلیم جابجا شدم ، تقریبا بلافاصله بعد از نشستنم توی ماشین صدای باز و بسته شدن در پیکان رو شنیدم ، توی ایینه نگاه کردم و با دیدن هیکل بزرگی که از توی پیکان پیاده شده بود و به سمت من میومد نا خود آگاه دستم به زیر صندلیم رفت .. ، انگشتم به قنداق تنگ رسید ، قلبم با صدای بلندی میزد ، اسلحه رو برداشتم و زیر پام گذاشتم ، در ماشینو قفل کردم و سوییچ رو چرخوندم و روشن کردم ، سایه گنده که کسی جز مهرشاد نبود و یکم تلو تلو میخورد به سرعتش اضافه کرد و خودشو به ماشین رسوند و جلوی شیشه سمت من وایساد و با قسمت نرم مشتش به شیشه کوبید .. ، شیشه برقی رو پایین دادم ، سرشو پایین آورد و در همون حال گفت پیاده شو بزمجه کارت دارم .. ، اما با دیدن لوله کوتاه اسلحه توی دست من که درست وسط دو تا ابروش رو نشونه گرفته بودم هنگ کرد و دستشو از روی پنجره ماشینم برداشت و دو قدم عقب رفت ، گفت از اول هم گفتم مرد نیستی .. ، با تفنگ تهدید میکنی .. ، گفتم ببین گوساله ! من کاری به کار تو نداشتم و ندارم ، اصلا عدد این حرفها نیستی که من کاری باهات داشته باشم ، اما بجان خودم اگه یه بار دیگه از فاصله دو متری به من نزدیکتر شدی یا خودم نفله ات میکنم یا به دو سه نفر که هیکلشون چهارتای تو باشه میگم بیان ببرن یه جا همچین سربه نیستت کنن که پنج تا خواهرت هیچوقت نفهمن قبرت کجاست !! مهرشاد با خودش غرولند میکرد .. ، گفتم شیر فهم شدی ؟ حالا گم شو !! بعد با لوله اسلحه اشاره کردم که برو ، دو قدم دیگه هم عقب تر رفت صدای در خونه ماندانا اینها از پشت مهرشاد به گوشم رسید ، سریع اسلحه رو پایین آوردم و قایم کردم ، مهرشاد هم به سمت در خونه مانی اینها برگشت ، بعد هم بدو بدو به سمت پیکانش دوید و سوار شد ، روشنش کرد و سر و صدا و سرعت زیاد همونطور دنده عقب از کوچه خارج شد و بعد هم پیچید و توی خیابون گم شده ، ماندانا بدو بدو به سمتم اومد ، یه مانتو سفید بلند روی همون لباسهای مهمونی تنش کرده بود و یه شال سفید دور سرش انداخته بود ، با قیافه نگران پرسید مهرشاد بود ؟ گفتم اوهوم ... ، با عصبانیت و نگرانی پرسید کاری کرد ؟ گفتم نه .. ، جراتشو نداشت ، من خوبم ! ، خیلی نگران بود در عقب رو باز کرد و سوار شد و گفت خیلی نفهمه ... ، گفتم طوری نیست ، نگران نباش ، تعجب کرده بود ، مطمئنم فکر میکرد که چطور اون گردن کلفت بدون اینکه کاری به کار من داشته باشه ول کرده و رفته .. ، بهش گفتم چرا رفتی عقب ؟ گفت مامانم الان میاد ، اونوقتها یه احترامی بین خانواده ها بود ، تا وقتی که یه بزرگتر توی ماشین بود کسی از کوچیکترها به خودش اجازه نمیداد جلو بشینه .. ، چند دقیقه بعد ناهید و مونا هم پیداشون شد ، ناهید کنار من نشست و مونا رفت روی صندلی عقب کنار خواهرش نشست و راه افتادیم سمت خیابون کاخ !

AriaT
     
#1,002 | Posted: 3 Mar 2018 15:44
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت سی و دوم ( مونا مونا )



وقتی که راه افتادیم ماندانا به مامانش گفت دم در دیدم که مهرشاد دوباره اومده بود سراغ حمید ، ناهید گفت واااا ... این پسره لات چقد پرروئه ، فردا به شادی میگم اگه نمیتونه جمعش کنه خودم یه فکری براش بکنم .. ، گفتم نمیخواد نگران من باشید ، از پس خودم برمیام ! ، ناهید خندید و گفت آره دیدم ، از همین میترسم ! ، وقتی تیکه بارش میکنی و نمیتونه از پست بر بیاد بدتر میشه احتمالا میخواد از هیکلش برای ترسوندنت استفاده کنه .. ، گفتم نگران نباشید .. ، ناهید خندید ، دستشو روی بالای زانوی من گذاشت و گفت چیکار کردی تو خونه ما اینقد کشته مرده پیدا کردی ؟ یکم شوکه شدم که دستشو روی رونم گذاشته ، با خنده گفتم چطور ؟ سروش عاشقم شده ؟؟ سه تاشون از خنده ترکیدن و ناهید گفت چقد تو با مزه ای حمید ، بعد ادامه داد خودم که از روزی که دیدمت ازت خوشم اومد اما از روزی که پای اون مردیکه الکن رو از خونه ما بریدی عاشقت شدم ! ، ماندانا هم که تکلیفش معلومه ، امشب یه کشته مرده دیگه هم پیدا کردی ، بعد به مونا اشاره کرد و گفت حال مهرشادو که گرفتی آخرین زن خانواده ما هم عاشقت شد ، از سر شب تا حالا مونا داره ازت تعریف میکنه .. ، کمی سرخ شدم و گفتم لطف دارید همتون .. ، ناهید دستشو کمی بالاتر کشوند و کیرمو از روی شلوار مالید و گفت عاشق همین افتادگیت شدیم دیگه .. ، با اینکه سابقه ناهید رو میدونستم باز هم شوکه شدم که در حالی که دخترها عقب نشستن اینطور کیرمو با پررویی مالیده بود ، دستشو کشید و زیرزیرکی خندید و گفت البته اونروز صبح هم که از دستشویی بیرون اومدی خیلی ازت خوشم اومد ، کاملا از خجالت قرمز شدم ، البته توی تاریکی معلوم نبود ! ، دم خونه که رسیدیم ناهید گفت بپیچ توی کوچه و جلوی در وایساد و دو تا بوق بزن .. ، همین کارو کردم و یه دقیقه بعد چراغهای سردر روشن شد و یه پسر پونزده شونزده ساله با چشمای خواب آلود در رو باز کرد و برای ناهید دست تکون داد ، همون بنز مشکی و یه بنتلی قرمز تیره توی حیاط پارک شده بودن .. ، رو به ماندانا گفتم بابات اینجا هستن ؟ مانی گفت نه .. ، بابام همونجا تو کامرانیه بود ، کمی تعجب کردم ، پس این ماشینها اینجا چیکار میکردن ، مانی گفت بابام یکی دو تا ماشین دم دستی دیگه هم داره .. ، این بنزه فعلا در اختیار مامانمه .. ، گفتم آهان .. ، بنتلی رو دفعه قبل هم توی حیاط دیده بودم ، با اینکه ماشین خوشگل و سالمی بود ظاهرا کسی سوارش نمیشد ، چون دفعه قبل هم درست همینجا پارک شده بود و معلوم بود مدتهاست از جاش تکون نخورده ، ماشین رو تا ته حیاط بردم و کنار بنتلی پارک کردم و پیاده شدم ، ناهید و دخترها هم پیاده شدن ، ماندانا گفت فعلا که فقط خودمونیم .. ، ناهید با تعجب گفت سروش نیست ؟ ماندانا گفت اون که حساب نیست !! ، خندیدیم ، وارد خونه که شدیم ماندانا گفت ما بریم بالا میخوام لباس عوض کنم .. ، ناهید سر تکون داد ، وقتی ازشون جدا میشدیم دیدم که مونا آویزون مامانش شد و شروع کرد در گوشی به مامانش یه چیزی میگفت ، انگار با التماس ازش میخواست که بیخیال یه چیزی بشه اما دیدم که ناهید به علامت مخالفت سرشو تکون داد .. ، صحبتهای مادر دختری بود دیگه .. ، هر چیزی میتونست باشه ! ، ماندانا تو خودش بود وقتی که لخت میشد و لباس خواب نازک خاکستریش رو تنش میکرد سعی کردم باهاش ور برم و با سر و سینه و شکمش ور میرفتم اما بد جوری تو فکر بود .. ، گفتم چته مانی ؟ خوب بودی که ! ، گفتم خوبم ..، بعد یهو گفت مونا چند روز دیگه شونزده سالش تموم میشه ، گفتم خوب ، گفت هنوز دوست پسر نداره .. ، گفتم خوب بچه است ! ، گفت حرف نزن من وقتی همسن اون بودم دو تا دوست پسر عوض کرده بودم !! ، با خنده گفتم به به !! ، مانی گفت حالا این حرفها رو ولش کن ، بعد به چشمام نگاه کرد و گفت امشب باید با مامانمو مونا بخوابی !! ، چشمام به اندازه دهنم گشاد شد و گفتم چی ؟؟ گفت هیچی دیگه .. تمام مهمونی امشب واسه این بود که ما یه پسر پیدا کنیم امشب با مونا بخوابه .. ، مونا هم از شاهکار تو که تو شکم مهرشاد رفتی خوشش اومد و تورو انتخاب کرد .. ، مطمئن بودم داره شوخی میکنه .. ، اما قیافه عصبی اش بهم فهموند که اصلا شوخی نداره .. ، گفت الان مامانم میاد که توجیهت کنه ! ، واقعا هم هنوز حرفش تموم نشده بود که در اتاق ماندانا رو زدن ، با تعجب به ماندانا نگاه کردم ، ابروش رو بالا انداخت و به سمت در اشاره کرد و گفت بفرمایید ، در باز شد و ناهید در حالی که یه لباس خواب سفید بلند پوشیده بود وارد اتاق شد ، لباس خوابش نازک بود و کمربندی از جنس خودش روی کمرش بسته شده بود و یقه اش تا پایین باز بود و باعث میشد سوتین مشکی رنگش رو بتونم ببینم ، موهاش رو باز کرده بود و نامرتب روی کمرش پخش کرده بود و لبخند میزد ، با شورت و جوراب وسط اتاق وایساده بودم و با دهن باز منتظر بودم که ببینم قراره چی بشه ، ناهید رو به ماندانا گفت دومادمون توجیه شده ؟ ماندانا گفت همچین ..!! ، ناهید دستمو گرفت و کنار خودش روی تخت نشوند ، لبه های لباس خوابش از هم باز شد و رونهای سکسیش از توی لباس بیرون اومد ، یه جوراب شیشه ای مشکی پاش کرده بود ، در حالی که ماندانا داشت تماشامون میکرد ناهید دستشو روی کیرم گذاشت و گفت تو روزی که داماد ما شدی فرداش باید میومدی مراسم مادرزن سلام !! ، اومدی ؟؟ گفتم هان ؟؟ گفت حالا باید قضاش رو به جا بیاری ! ، بعد هم دست منو گرفت و بالای رون خودش گذاشت ، با تعجب به ماندانا نگاه کردم ، شونه اش رو بالا انداخت و گفت من هیچکاره هستم ، بیخود منو نگاه نکن !! ، ناهید چونه ام رو گرفت و به سمت خودش چرخوند و گفت به جای یه خانم خوشگل قراره با سه تا خانم خوشگل لخت بخوابی ! ناراحتی ؟؟ بعد رو به ماندانا گفت خواهرت بیرون در وایساده بیارش تو ! ، ماندانا از در بیرون رفت و بعد سرشو توی اتاق آورد و گفت مونا رفته !! ، ناهید خندید و گفت برو پیداش کن بیارش ! ، ماندانا رفت و ناهید رو به من گفت یکم خجالتیه ، تا حالا با هیچ پسری نبوده ، اینه که باید امشب یکم باهاش راه بیایم ! ، خندیدم و گفتم اینهمه پسر..، چرا من ؟ ناهید دستشو روی کیرم کشید و گفت من که انتخابت نکردم ، مونا کرده ... ، اما واقعا دخترهام خوش سلیقه هستن ! ، بعد دستمو دوباره روی قسمتهای لخت رونش گذاشت و گفت زودباش دیگه یکم هیجان ایجاد کن .. ، یه حالی داشتم که نمیدونستم مستم یا هشیار ، خوابم یا بیدار ، دستمو بالاتر بردم ، سینه گنده ناهید رو از توی سوتین مالیدم ، بنظرم به نسبت بقیه زنهای همسنش که باهاشون سکس داشتم ، مثل عاطفه یا پروانه یا زنداییم سینه هاش شل و یکم افتاده بنظرم اومد ، البته با اونهمه فعالیت سکسی از انجمن مخفی و دوست پسر و بقیه سکسهایی که ازشون خبر نداشتم اصلا هم تعجبی نداشت ، وقتی با دست سر و سینه و رونهای ناهید رو میمالیدم و اون کیرمو از روی لباس میمالید حسابی راست کرده بودم ، درست وقتی که دستم لای پای ناهید بود و از روی شورت خیس کسشو میمالیدم ، ماندانا دست رویا رو گرفت و کشوندش توی اتاق ، دستمو از لای پای ناهید بیرون کشیدم و به دخترها نگاه کردم ، مونا هنوز لباسهای مهمونی تنش بود ، ناهید رو به ماندانا کرد و گفت مانی جون تو برو پایین توی حموم ، تا یه شات درینک بخوری ما هم اومدیم !! ، با بیچارگی به ماندانا نگاه کردم ، شونه اش رو بالا انداخت خندید و رفت ، ناهید گفت بسه دیگه اینقد طاقچه بالا نزار ، دختر دسته گلمو آوردم میگم بکن قیافه میگیری ؟ گفتم من غلط کردم .. !! ، ناهید خندید و گفت بچه ام تا حالا با کسی نبوده ها .. ، بعد هم بلندم کرد و به سمت مونا هلم داد ! ، مونا سرش پایین بود و از خجالت سرخ شده بود ، به ناهید گفتم میخوای شما هم برو یه شات مشروب با ماندانا بخور ! ، ناهید قاه قاه خندید و گفت دیگه چی ؟؟ همینجا جلوی خودم ! چونه مونا رو گرفتم و بلند کردم که نگاهم کنه ، با خجالت توی چشمام نگاه کرد سرمو بهش نزدیک کردم و لبش رو بوسیدم ، ناهید گفت یه لب ازش بگیر که یاد بگیره .. ، خندیدم و بغلش کردم و لبم رو توی لب مونا چفت کردم و در همون حال شروع کردم به سرو کونش ور میرفتم به نسبته سنش کون گنده ای داشت و بدنش گوشتالو بود ، میدونستم که سینه هاش احتمالا درد میکنه واسه همین هم سمت سینه هاش نمیرفتم و از روی لباس تنشو دستمالی میکردم .. ، ناهید هم میخندید و منو تشویق میکرد ! ، ناهید بهمون نزدیک شد و دست مونا رو گرفت و روی کیرم گذاشت و گفت وقتی داره باهات ور میره تو هم از روی شورت یا لباس کیرشو بمال ! ، لحن حرف زدن ناهید پر از هیجان و شهوت بود ، گفت خودتو بمال به حمید ، وقتی که داره ازت لب میگیره با پاهات و بدنت کیرشو بمال ، وقتی که دستمالیت میکنه به هرجات دست بکشه تو خیلی لذت میبری اما اون فقط از کیرش تحریک میشه ، فک نکن اگه دست به کمرش بکشی اندازه تو کیف میکنه ! ، عین یه استاد وارد نکته ها رو یاد آوری میکرد ، چیزهایی که هیچوقت خودم هم در مورد خودم نمیدونستم ، گفت اگه به لاله گوشت دست کشید و تو کیف کردی فکر نکن برعکسش هم درسته ، تو بجاش زیر شکمش و نافشو اطراف رونهاش رو دستمالی کن ، بعد با دست خودش دست مونا رو که روی کیر من بود گرفت و به کیرم فشرد و گفت تو هر چی به این نزدیکتر بشی اون بیشتر تحریک میشه ..، بعد رو به من گفت چرا با سینه هاش بازی نمیکنی ؟ گفتم آخه شونزده سالشه لابد سینه هاش درد میکنه ..!! ، قاه قاه خندید و به مونا گفت بهت گفتم آدم حرفه ای انتخاب کردی !! ، دستمو بردم لای پای مونا ، دامن کوتاه خاکستریش رو بالا زدم و دستم بالای جوراب نازک سفید رنگش به رون لختش خورد و مونا حسابی خودشو جمع کرد ، ناهید داد زد چته ؟ مار که نگزیده ات ! گفتم ولش کن ناهید جون دفعه اولشه خوب .. ، بعد هم دستمو بالاتر بردم و کسش رو از روی شورت نخی اش مالیدم .. ، خودشو بالا و پایین میکرد .. ، دوباره لبش رو مکیدم و نشوندمش گوشه تخت و پاهای خوشگل و نورسش رو توی دستم گرفتم ، از توی جوراب نازک شیشه ای میدیدم که حتی یه لک هم روی تمام پوست سفیدش نبود ، موهای پاش رو زده بود ، پاش رو توی دستم گرفتم و ناز کردم و کفش لختیش رو با احتیاط از پاش در آوردم با دست رونشو تا بالا نوازش کردم و دامنش رو بالا زدم ، مونا وقتی دستم به بالای رونش میرسید خودشو جمع میکرد ، ناهید گفت ناز کن اما بزار لختت کنه .. ، اون داره صد برابر تو کیف میکنه !! لبخند زدم و دامن مونا رو باز هم بالاتر بردم تا وقتی که شورت سفید نخیش معلوم شد .. ، جلوی شورتش و روی کسش یه خط آبی خیس به چشم میومد .. ، گیره های جوراب نازکش رو یکی یکی باز کردم و رونش رو توی دستم گرفتم و جوراب رو به سمت پایین لوله کردم و از یه پاش بیرون کشیدم ، ناهید لباس خوابش رو در آورد و کناری انداخت و با شورت و سوتین و جوراب بهمون نزدیک شد و در حالی که من لباسهای مونا رو با احتیاط از تنش بیرون میکشیدم ناهید کیرمو میمالید ، یه لحظه مونا رو ول کردم و سر ناهید رو گرفتم و به صورت خودم نزدیک کردم و لبهاش رو با شدت مکیدم ! ، خندید و من برگشتم سراغ مونا و زیپ دامنشو از پشت باز کردم و از روی کون خوشگلش به پایین کشیدم ، شورت سفیدش رو کمی پایین کشیدم و لپ کون سفیدشو بوسیدم ، دستشو جلوی دهنش گرفت و ریز ریز خندید .. ، دکمه های لباس سفید وصورتیش رو دونه دونه باز کردم بعد از تنش بیرون کشیدم ، یه سوتین سفید نخی راحت پوشیده بود ، احتمالا فقط بخاطر این بود که به سینه هاش فشار نیاره و جلوی رشدش رو نگیره .. ، سرمو به سینه اش نزدیک کردم و گفتم نوکشو که میشه بوسید ..؟ هان ؟ بعد هم منتظر اجازه اش نموندم و سوتین رو کشیدم و نوک سینه اش رو برجسته شده بود توی دهنم گرفتم و آروم مکیدم و لیسیدم ، صدای آه و اوهش به آسمون بلند شد ، سوتینش رو در آوردم و بعد ناهید مونا رو جلوی من نشوند و گفت شورتشو در بیار .. ، از هیجان میلرزیدم ، وقتی که مونا شورتمو پایین میکشید شورتم به کیر راستم گیر کرد ، مونا دست نگهداشت ، ناهید گفت نترس هیچیش نمیشه ، بعد هم دو طرف شورتمو گرفت و با قدرت پایین کشید ، کیرم مثل فنر تا شده بیرون پرید ، ناهید کیرمو توی دستش گرفت و گفت جووون ببین چیه !! ، بیخود نیست مانی عاشقت شده .. ، بعد دستهای مونا رو گرفت و گفت زیرشو بمال مونا یه دستشو زیر تخمام و روی خطی که کونمو به تخمام میچسبوند کشید و بعد با تخمام بازی کرد ، جونم میخواست بیرون بیاد .. ، هیچوقت فکر نمیکردم اینقد کیف بده ، بعد مونا با راهنمایی ناهید با دست بغل رونها و زیر شکممو میمالید بدون اینکه به کیرم دست بزنه ، ناهید گفت قبل از اینکه بخوای باهاش بخوابی کاری کن که از هیجان و خواهش دیوونه بشه ، خندیدم و به عنوان یه خوکچه آزمایشگاهی اجازه دادم ناهید هر آزمایشی که دلش میخواد روی کیر راستم انجام بده !! ، حقیقتش بیشتر چیزهایی که ناهید میگفت رو دفعه اول بود که میشنیدم ، باید سکسولوژیست میشد ! ، واقعا هم وقتی که بالاخره مونا بلند شد و ناهید اشاره کرد که شورتشو پایین بکشم هیچی بیشتر از گاییدن کسش نمیخواستم ! ، با حرص و ولع شورت سفیدش رو از پاش بیرون کشیدم ، موهای کسشو تازه زده بود .. ، میخواستم پاهاش رو از هم باز کنم بکنمش اما ناهید جلومو گرفت و گفت اول با من !! بعد هم یه کاندوم باز شده توی دستم گذاشت و کنار مونا روی تخت دراز کشید ، با خوشحالی استقبال کردم ، تو یه وضعیتی بودم که فقط دلم میخواست که کس بی دردسر بکنم نه یه دختر آکبند ! ، ناهید نشست و کاندوم رو از دستم گرفت و به مونا گفت نوکش رو توی دست چپت بگیر و روی کیر راستش بزار اینطوری ... ، بعد هم با دست راست به سمت پایین بازش کن ، سعی کن وقتی بازش میکنی یکم هم بکشیش ، اینطوری ... ، بعد هم کاندوم رو روی کیر راستم کشید .. ، بعد شورت مشکیشو خودش از پاش بیرون کشید و کنار مونا دراز کشید و پاهاشو از هم باز کرد ، روش افتادم و کیرمو تا دسته توی کس گشادش فرو کردم .. ، چند دقیقه که تلنبه زدم و مونا تماشا کرد ناهید گفت حالا بسه برو سراغ مونا ، میدونستم دفعه اولشه ، ناهید یه تیوب قرمز رنگ رو برداشت ، روش نوشته بود لوبریکیتینگ ژل .. ، یکم روی کیرم مالید و با دست پخش کرد و یکم هم به کس مونا مالید و گفت بیا ، پاهای خوشگل مونا رو توی دستم گرفتم و کیر راستمو به کسش نزدیک کردم ، پاهاش یکم میلرزید و میترسید ، آروم با کیر راستم با کسش بازی کردم و نوکش رو روی سوراخش تنظیم کردم و اروم نوکشو فرو کردم ، جیغ کوتاهی کشید و پاهاش رو تا کرد ، نازش کردم مامانش هم با سر و سینه اش بازی کرد تا یکم شل شد و پاهاش رو ول کرد ، دوباره کیرمو توی کسش یکم تکون دادم ، خیلی تنگ بود ، حتی با وجود کاندوم میتونستم حس کنم که تا حالا هیچ کیری توی اون کس نرفته ، دستمو روی شکم و پاهای لختش میمالیدم و یکم دیگه کیرمو فرو میکردم ، ناهید با دست سینه و شکم مونا رو میمالید و منو تشویق میکرد که دارم باهاش مدارا میکنم .. ، مونا آه و ناله هاش به آسمون بلند بود ، نمیدونستم داره کیف میکنه یا درد داره .. ، احتمالا هم ترکیبی از هر دو !! ، فک کنم نیمساعت طول کشید تا بالاخره کیرمو تا نصفه توی کس آکبند مونا فرو کردم و همزمان با مونا که جیغ میکشید من هم از ته دل غرش کوتاهی کردم ، ناهید با هیجان گفت خوبه دیگه بکنش حمید !! ، مونا گفت نه .. ، اما اینقد لفتش داده بودم که دیگه واقعا از شل کن سفت کن خسته شده بودم ، کیرمو بیرون کشیدم و این بار با شدت تا نزدیکهای تخمام فرو کردم تو .. ، راحت رفت اما مونا جیغ کشید ، بهش استراحت ندادم ، یه بار دیگه هم کیرمو بیرون کشیدم و دوباره فرو کردم ، کاندوم خونی شده بود ... ، تازه یادم افتاد که مونا هنوز پرده داشته .. ، عین یه خون آشام با دیدن خون تازه به هیجان اومدم و پاهای مونا رو از هم بازتر کردم و شروع به تلنبه زدن کردم ، جیغهای مونا به آههای کوتاه و بلند تبدیل شده بود ، کاملا مشخص بود که داره از لذت میمیره ، ناهید هم قربون صدقه اش میرفت و میگفت جوون قربونت برم دختر گلم ، دلم میخواست اولین سکسش حتما با ارضا شدنش همراه باشه که خاطره خوبی از سکس براش باقی بمونه .. ، هنوز فکرم کامل از سرم نگذشته بود که صدای مونا بلند و بلند تر شد و تقریبا زیر دستم جیغ میکشید .. ، وقتی که میخواست ارضا بشه پشت سرشو دو بار بلند کرد و با جیغ به بالش کوبید و بعد یهو بیهوش افتاد .. ، خندیدم و کیرمو از توی کسش بیرون کشیدم ، ناهید خندید و مونا رو بوسید ملحفه و روتختی زیر مونا قرمز و خونی شده بود ، ناهید خندید و کاندوم خونی من رو در آورد و پرت کرد کنار ، بعد دراز کشید و پاهاش رو از هم باز کرد و گفت حالا نوبت من و توئه !! ... ، گفتم کاندوم ؟؟ گفت نمیخواد من قرص میخورم ، همشو بریز توش !! ، از خوشحالی داد زدم و افتادم روی ناهید و با شدت و حدت شروع به تلنبه زدن توی کسش کردم .. ، مونا از خستگی غلطی زد و کونشو به سمت ما چرخوند ، با خنده گفتم خوب کونیه ها .. !! ، ناهید گفت خفه شو به کون دخترم کار نداشته باش .. ، وقتی بالاخره با آخرین تلنبه توی کس کارکرده ناهید ارضا شدم دیگه خودم هم جونی نداشتم ، ناهید بغلم کرد و منو بوسید ، دو سه دقیقه بعد ناهید مارو بلند کرد و روتختی و ملحفه رو جمع کرد و پشت در اتاق انداخت و گفت بیاید بریم پیش ماندانا .. ، بغل پاهای مونا خون خشک شده بود ، ناهید نذاشت لباسی بپوشیم ، گفت کسی نیست بیاید همینطوری بریم .. ، ماندانا روی سکوی توی حمام خوابش برده بود و بغل دستش یه شیشه مشروب بود که تقریبا یک سومش رو مانی خورده بود ! ، همینقد براتون بگم که اونشب تا یکی دو ساعت توی حمام بودیم و بعدش توی اتاق ناهید روی تختخواب بزرگش بین سه تا زن لخت تا صبح بیهوش شدم ...

AriaT
     
#1,003 | Posted: 3 Mar 2018 16:35
سلام

مرسی دستت درد نکنه.

فصل ششم قسمت هجدهم اینو نوشتی:

....پروانه دستشو به سمت من که کنارشون دراز کشیده بودم دراز کرد و گفت خاله چرا تو اون خونه تنها میخوابی ؟ شبها با کامبیز بیا اینجا .. ، سه تایی میخوابیم .. ، آروم گفتم کاش چهارتایی میخوابیدیم .. ، کامبیز خندید و خاله پروانه گفت چهار نفره هم میخوابیم .. ، بعد انگشتشو روی لحاف کشید و گفت این خط این نشون !!...

ما منتظریم! چهارتایی با شهین.
     
#1,004 | Posted: 4 Mar 2018 02:23
عالییییییییییییییییییییییییی
     
#1,005 | Posted: 4 Mar 2018 03:24
عالیه
دستمریزاد
آقا آریا انشالله سال خوبی داشته باشی و قلمت روانتر و تخیلت قویتر باشه و این داستان معرکه هم تموم نشه و همینطور اوج بگیره. قطعا خودت خیلی باهاش حال میکنی که انقدر خوب مینویسیش
این قسمتم خیلی عالی بود، مثل قسمت قبل. ناهید خیلی جذابه

ولی درباره ی دوستی که گفتن منتظر سکس چهارتایی با شهینیم
راستش فکر کنم اگر نه برای همه، اما برای بیشتر مخاطبین این داستان شهین یه شخص خاص و شاید بشه گفت نقطه اوج داستانه. راستش خود من هر هفته به امید این داستانو میخونم که شیطنتی از شهین باشه و دروغ چرا، از اینکه میبینم نیست، کنف میشم، ولی ... خود نویسنده بود که شهین رو برای ما تبدیل به چنین نقطه هات و هوس انگیزی کرد. و خود نویسنده هر دفعه این آتیشو تندتر میکنه. و نویسنده ما خیلی هنرمندتر و باهوشتر از اونه که این نقطه حساس داستان رو که خودش بال و پر داده ، بلاتکلیف ول کنه و بره
پس من خیالم راحته که یه طوفان در راهه
     
#1,006 | Posted: 4 Mar 2018 12:49
دمت گرم داداش خیلی خوب.بی زحمت بگو کی میخوای فصل جدید رو شروع‌کنی
     
#1,007 | Posted: 4 Mar 2018 20:46
سلام دست مریزاد به آریای عزیز کارت خیلی عالیه واقعا بی نظیری توی نویسندگی
     
#1,008 | Posted: 5 Mar 2018 22:34
مرسی آریا که وقت گذاشتی پیش پیش عیدت مبارک
     
#1,009 | Posted: 6 Mar 2018 17:54
سلام
اول اینکه این یه داستان تخیلیه خیلی دربند مکانها و زمانها نباشید
دوم اینکه یه قانون قدیمی هست که اصلا ربطی به زمان شاه و انقلاب و چیزهای دیگه نداره و الان هم خیلی بیشتر از زمان شاه هست ، قانون اینه که هر جا پول خیلی زیاد باشه ( منظورم واقعا پول خیلی زیاده ) معمولا همراهش انواع بی بند و باریها هم میاد ( زیاد دیدم که میگم )
سوم اینکه توی این سایت اصولا کسایی میان که بی قیدیها و بی بند و باریهای جنسی از نظرشون بد نیست تازه کلی هم حال میکنن ، اگه این چیزها به نظرت خیلی بد میان جای اشتباهی اومدی عزیزم
چهارم اینکه عاشق ایرج میرزا و شعرهاش هستم یه زمانی که تازه انقلاب شده بود شعرهاش رو میخوندم و فکر میکردم تاریخ چه زود تکرار میشه

AriaT
     
#1,010 | Posted: 7 Mar 2018 02:36
fereshtehbanou
.
     
صفحه  صفحه 101 از 137:  « پیشین  1  ...  100  101  102  ...  136  137  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / یک تابستان رویایی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites