تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

یک تابستان رویایی

صفحه  صفحه 104 از 139:  « پیشین  1  ...  103  104  105  ...  138  139  پسین »  
#1,031 | Posted: 25 Mar 2018 22:19
یک تابستان رویایی فصل پایانی قسمت سوم



عصبانی شدم که داره به مامانم دری بری میگه ، سرشو گرفتم و کیرمو توی دهنش فرو کردم و اینطوری خفه اش کردم ! ، بزور سرشو از روی کیرم برداشت و گفت حالا غیرتی نشو بچه کونی ! ، اگه خیلی ناراحتی بیا کس زن عمو رو پاره کن که دلم واسه کیرت تنگ شده ! ، از جام بلافاصله بلند شدم ، هیچی بیشتر از گاییدنش نمیخواستم ! ، پاهای کشیده و قشنگشو توی دستم گرفتم ، موهای تنش رو با دقت زده بود ، پاها رو از هم باز کردم و نوک کیرمو با سوراخ کسش آشنا کردم ، میدونستم هیچ نیازی نیست که حتی بپرسم ، مطمئنا قرص ضد حاملگی میخورد ، فیلمبردار دوباره برگشت توی اتاق ، جایی که عاطفه قنبل کرده بود و شاپور داشت توی کونش تلنبه میزد ، روم رو از تلوزیون برگردوندم و پاهای عاطفه رو محکمتر توی دستم گرفتم و کیرمو با یه فشار تا دسته توی کسش فرو کردم ، داد زد یواش تر مادر قحبه ، کس گشاد ننه ات که نیست ! ، وقتی به مامانم فحش میداد عصبانی میشدم و محکمتر میگاییدمش ، فکر کنم میدونست و بخاطر همین هم تند و تند فحش حواله مامانم میکرد در حالی که با شدت میکردمش گفتم جرات داری یه بار جلو خود مامانم بهش فحش بدی ؟ عمو فرهاد قاه قاه خندید .. ، عاطفه گفت میدونم ننه ات چه جنده پاره ایه نمیشه باهاش حرف زد ! ، پاهاش رو به هم چسبوندم و با تمام قدرتی که توی خودم سراغ داشتم محکم و محکمتر توی کسش تلنبه زدم ، میدونستم رسما داره جر میخوره ، داد و بیدادش بلند و بلندتر شد ، صدای فحش دادنش دیگه نامفهوم شده بود ، دستمو دراز کردم و سینه سفتش رو توی دستم گرفتم و فشردم میدونستم روی سینه اش حساسه ، جیغش بلند شد و گفت نکن مادر قحبه شل میشه و مثل پستون ننه ات میفته پایین ! ، گفتم سینه های مامانم سفت و سربالاست جهت اطلاع !! ، گفت منم اگه مثل اون میخواستم ذخیره کنم الان کسم هم هنوز پرده داشت !! ، عمو فرهاد به کل کل من و عاطفه میخندید ، کیرشو از توی شورتش بیرون داده بود و با دست میمالید ، عاطفه به فرهاد گفت زهر مار کثافت ناقص بی خاصیت ، من اجازه دادم کیرتو بمالی ؟ عمو فرهاد عین بچه های حرف گوش کن کیر راستشو ول کرد ، عاطفه گفت حالا بمال بدبخت ! ، فرهاد دوباره کیرشو توی دستش گرفت ، عاطفه جیغ میزد و فحش میداد ، هیکلش حرف نداشت ، کسش یکم شل و ول بود اونهم دلیلش معلوم بود ، بقول خودش روزی چند بار داشت ازش استفاده میکرد ! ، کیرمو بیرون کشیدم و پشت و روش کردم ، گفت فک کردی منم مثل ننه ات کونی ام ؟ گفتم قبلا که بهم کون دادی زن عمو الان دوباره دلم خواسته ! ، پاهاشو از هم باز کرد و گفت بخور !! ، گفتم دیدم این آقای شاپور چطوری داره تو کونت تلنبه میزنه بد جوری به هوس افتادم ، دوباره گفت بخور بخور !! اون شاپور کونکش هم هر چی از کون من میخورد سیر نمیشد ! ، کیر راستمو با آب دهنم خیس کردم و در حالی که عمو فرهاد با حسرت تماشام میکرد دو طرف باسن نسبتا گنده عاطفه رو گرفتم و فرو کردم ، جیغهای عاطفه با فحشهاش قاطی شده بود .. ، توی کونش تلنبه میزدم و حال دنیا رو میبردم چشمامو بستم و یاد کون دادن مامانم به بابام افتادم ، وقتی که دستشو از فرط لذت روی تشک میکوبید و با آههای بلند از تلنبه زدن بابام توی کونش استقبال میکرد ، با خودم فکر کردم چرا عاطفه وقتی به مامانم فحش میداد گفت مگه مثل مامانت کونی هستم ... ، یعنی اونهم میدونست ؟ اما نه اون همینطوری هر فحشی که به نظرش میرسید رو حواله مامانم میکرد ، فقط واسه اینکه منو عصبی کنه و من محکمتر جرش بدم ... ، صدای جیغ جیغ عاطفه بلند بود ، همه زورت همین بود مادر قحبه ؟ دو تا لپ باسنش رو محکمتر توی دستهام فشردم و با آخرین زوری که توی خودم سراغ داشتم کیرمو تا ته توی کونش فرو کردم ، جیغ بلندی زد و گفت آهااان .. بکش بیرون بده این کوتوله بی خاصیت بلیسه ..!! ، حرفش توی جیغ تلنبه بعدی من نصفه موند ، حالم بد شده بود و دیگه نمیتونستم زیاد نگهش دارم ، دوباره نشوندمش روی مبل و لنگهاش رو توی دستهام گرفتم و با شدت دوباره توی کسش تلنبه میزدم ، بوی عرق و عطر شیرین بدنش ، صدای جیغهای بریده بریده عاطفه ، پاهای کشیده و خوشتراشش توی دستهام و تماشای عمو فرهاد که با لذت گاییده شدن زنشو تماشا میکرد ... ، همینکه صدای جیغ بلند عاطفه بلند شد و فهمیدم که داره آبش میاد دیگه دست خودم نبود رونهای عاطفه رو محکم توی دستم گرفتم و عین شلنگی که راهش یهو باز شده باشه هرچی که آب منی از صبح ذخیره کرده بودم رو با یه داد بلند یکجا توی کس زن عموم خالی کردم ، عاطفه گفت جوووووون !! ، سی ثانیه ای صبر کردم که هرچی هست بریزه توی کسش بعد آروم کیر نیمه خوابیده ام رو بیرون کشیدم ، آب منی غلیظ من هم از توی سوراخ کسش بیرون ریخت ، عاطفه دستشو دراز کرد و آبهای من رو از روی کسش جمع کرد و به شکمش مالید و گفت جووون پوستم براق میشه !! ، ولو شدم کنارش روی کاناپه .. ، فرهاد هم نشست ، فیلمبردار دوباره داشت توی هال رو نشون میداد ، عمو فرهاد هنوز هم داشت بهنوش خوشگلو دستمالی میکرد .. ، گفتم عمو آخرش این بهنوش رو کردی یا نه ؟ فرهاد گفت نه دیگه وقت نشد ! ، عاطفه در حالی که از جاش پا میشد گفت تو واقعا فکر کردی این فرهاد مرده ؟ کیرش فقط نمایشیه ! ، خندیدم ، عاطفه گفت بیا بریم دوش بگیریم .. ، گفتم بزار تماشا کنم زن عمو ، عاطفه گفت دیدن نداره که یکی داشت منو میگایید که دیدی اون گوساله حشمت هم داشت زن صمد افشار رو میکرد بعدش هم صمد میاد و هایده زن شاپور رو میگاد و حشمت فیلم میگیره ، بعد هم به عمو فرهاد اشاره کرد و گفت بهنوش بدبخت هم سه ساعت به کیر این بدبخت ناقص ور رفت و آخرش هم بی نصیب موند ! ، دیدن نداره که .. ، بعد دستمو کشید و گفت بیا بریم دوش بگیریم ... ، کسشو داده بود و ارضا شده بود ، دیگه از فحش و فضاحت خبری نبود ، دستشو گرفتم و از جام پاشدم ، عمو فرهاد هم دنبالمون راه افتاد ، زن عمو به سمتش برگشت و گفت بتمرگ همینجا سرخر نمیخوایم.. !!، چه زود هم پاشده دنبال سرمون ! .. ، با عاطفه رفتم توی حمامشون ، رفت توی وان حمام وایساد و دوش رو روی خودش باز کرد ، بهش چسبیدم و گفتم زن عمو اینها کیا هستن ؟ گفت یه مشت خل و چل مثل ما .. ، این حشمت که دیدی از تاجرهای قدیمیه .. ، با سه تا دیگه از دوستهاش که دیدی و فرهاد هم یکیشونه یه جمع دوستانه درست کردن و با زنهای دیگه هم راحت هستن و رابطه دارن .. ، گفتم بابام هم عضو شده ؟ زن عمو گفت خیلی دلش میخواد اما همونطوری که گفتم ننه ات پایه نیست ، این حشمت هم هیچ جوره قبول نمیکنه که بابات با زنی بجز زن خودش بیاد تو جمع .. ، هر چند وقت یه بار هم با هم یه سفر خارجی چیزی میریم ... ، از زیر دوش کنار اومد و من رو هل داد زیر دوش و شروع کرد به شستن سر و بدنم و در همون حال ادامه داد ، بابات خیلی وقته سریش بهنوشه .. ، اما موفق نشده ، بعد در حالی که کیرمو با کف و صابون میمالید و تمیز میکرد گفت بابات میگفت تو باعث شدی مامانت خوشگل و خوش لباس بشه و به خودش برسه ... ، بعد زیر لب انگار با خودش حرف بزنه گفت کاش میتونستی بیاریش تو خط ! ، بعد خودش به خودش جواب داد و گفت نه بابا نمیشه .. ، هم مامانته و هم بد چیز یه دنده ای هست ! ، نمیدونم کیرم بخاطر حرفهای عاطفه که باعث میشد به سکس با مامانم فکر کنم یا بخاطر مالش کیرم با صابون و لیف دوباره راست شد .. ، عاطفه هم مالیدش و گفت جووون قربونت برم که دوباره راست کردی .. ، حالا واسه من راست کردی یا واسه مامانت ؟ بعد هم به بامزگی خودش قاه قاه خندید .. ، حتی فکرش رو هم نمیکرد که تو اون لحظه من واقعا دارم به سکس با مامانم فکر میکنم .. ، عاطفه با شیطنت گفت اگه مامانت هم بیاد تو این جمع و مثلا بجای من زیر شاپور بخوابه تو بهت بر میخوره و غیرتی میشی ؟ ، مطمئن بود که من عصبی میشم ، اما با جواب من کلی تعجب کرد ، گفتم نه .. ، اگه بهش خوش بگذره چرا من ناراحت بشم ؟ .. ، گفت به ... ، عجب .. ، آفرین ... ، بعد انگار یه چیزی یهو به فکرش رسیده باشه گفت میگم این یه هفته ده روزی که بابات نیست یکم مامانت رو تو موقعیت مناسب قرار بدیم بلکه یه کس داد و تونستیم بکشونیمش تو جمع خودمون .. ، تو موافقی ..؟ ، شونه ام رو بالا انداختم و گفتم به من چه .. ، من مشکلی ندارم .. ، خودتون میدونید و مامانم .. ، عاطفه گفت نه دیگه .. ، اگه تو کمک نکنی که فایده نداره .. ، گفتم باشه مثلا چیکار کنیم ؟ ، عاطفه گفت بزار فکر کنم .. ، گفتم بابام شاکی نشه ؟ ، عاطفه کمرمو لیف کشید و قاه قاه خندید و گفت بابات ؟ اون میاد کیر یارو رو ماچ هم میکنه یه پشتک وارو هم میزنه !! ، خندیدم و گفتم زن عمو شاش دارم .. ، انگار برق دویست و بیست ولت بهش وصل کرده باشی داد زد و گفت جوووون ، بعد منو چرخوند و جلوم روی زمین نشست و دهنشو وا کرد و گفت بشاش روم تخم سگ !! ، یه دل سیر تو دهنش و سر و صورتش شاشیدم ، وقتی میشاشیدم روش کیرمو تخمامو میمالید .. ، وقتی دوش گرفتیم و بیرون میومدیم گفت اگه موفق بشی خودت هم به نون و نوایی میرسی ! ، گوشهام رو تیز کردم و عاطفه گفت ما گاهی میریم خونه همدیگه ، یعنی مثلا گاهی من میرم خونه شاپور و زن شاپور میاد پیش فرهاد و شب میمونیم .. ، اگر بهنوش بیاد خونتون و شب بمونه تو رو هم بی نصیب نمیذاره که .. ، کیرم از این حرفها حسابی راست شده بود ، حوله عمو فرهاد رو از دور کمرم باز کردم و شورتمو از جلوی کاناپه برداشتم و به پام کشیدم و گفتم آخ جون .. ، عاطفه با شیطنت گفت برو تو کار ننه ات ببینم چند مرده حلاجی .. ، گفتم من از بابام میترسم .. ، گفت میخوای به بابات بگم بیاد دست نوشته بهت بده که اگر حتی خودت هم ننه ات رو بگایی بابات به عنوان اولین نفر بهت تبریک میگه و ازت تشکر میکنه ؟؟ .. ، گفتم اوهوم !! ، عاطفه قاه قاه خندید و گفت نچایی !! ، خندیدم و گفتم دیدی حرف الکی زدی زن عمو ؟ عاطفه خندید ..

AriaT
     
#1,032 | Posted: 25 Mar 2018 22:20
یک تابستان رویایی فصل پایانی قسمت چهارم



نیمساعت بعد از خونه عمو فرهاد بیرون اومدم ، در حالی که صد تا فکر توی سرم میچرخید .. ، با خودم گفتم چرا بابام یه کاره از کارخونه زنگ زد و گفت به عاطفه زنگ بزن .. ، یعنی فقط میخواست برم عاطفه رو بکنم ؟ ، نکنه همه اینها نقشه بوده .. ، بعد با خودم گفتم احتمالش کمه .. ، اما اگر حتی اینطوری هم بوده باشه واسه من که بد نشد .. ، رسما از بابام چراغ سبز دارم که برم تو کار مامانم ! ، بعد مامانم رو توی اون جمع تصور کردم که داره به این و اون میده .. ، بجای اینکه از این فکر غیرتی بشم کیرم توی ماشین راست شد .. ، اگر بابام این بهنوش خوشگلو بیاره خونه ... ، جوووون ... ، جلوی خونه که رسیدم همه فکرهای خوشگل از سرم پرید ، یادم افتاد که دو روزه خونه نیومدم و مامانم به خونم تشنه است .. ، اینکه تا الان زنگ هم نزده نشونه بدتریه .... ، ماشین رو بردم توی حیاط و کنار بنز بابام پارک کردم .. ، نمیدونم بابام کی ترتیب آتوسا رو داده بود و زودتر اومده بود خونه .. ، احتمالا آتوسا رو هم با خودش تا تهران آورده بود و رسونده بود .. ، یادم افتاد که فردا یکشنبه است و بابام ساعت یک پرواز داره واسه لندن .. ، سر و صدای زیادی از توی خونه به گوش نمیرسید .. ، در حیاط رو باز کردم و وارد خونه شدم .. ، با صدای مامانم از جام پریدم .. ، به به .. ، خوش اومدید ، صفا آوردید .. ، میگفتید گوسفندی چیزی جلو پاتون سر میبریدیم .. ، به صورتش نگاه کردم ، یه غمی توی صورتش بود ، نمیدونم از دست من دلخور بود یا از رفتن بابام .. ، نزدیکش شدم و بغلش کردم و گردنشو بوسیدم ، یه لباس سفید ساتن تنش کرده بود با یه دامن کوتاه مشکی از همون جنس ، توی گردنش یه گردنبند با نگینهای تیره بود و موهاش رو روی سرش محکم بسته بود ... ، گفت خوبه خوبه .. ، حالا لوس نکن خودتو .. ، گفتم قربونت برم مامانی و دوباره خودمو بهش چسبوندم .. ، سرمو نوازش کرد و گفت شام باقالی پلو با گردن داریم .. ، گفتم آخ جووون .... ، مامان این گردنبندت جدیده ؟ لبخند زد و با دست گردنبدشو لمس کرد و گفت بابات خریده .. ، واسه خداحافظی .. ، نگاهش کردم و گفتم مبارکه مامان ..
سر شام بابام و مامانم کنار هم نشسته بودن و هی نگاههای محبت آمیز حواله هم میکردن .. ، تو دلم خندیدم و گفتم اگه بجای من مامانم ظهر به بابام زنگ زده بود و صدای هن و هن کردنشو وسط جلسه با آتوسا شنیده بود الان چه لبخندهای شیرین تری تحویل هم میدادن .. ، به فکرهای خودم خندیدم و گفتم احتمالا شب هم دوباره کون ننه ام میذاره ! ، با خودم گفتم امشب هم باید کشیک بدم و تماشا کنم ! ، با صدای بابام به خودم اومدم .. ، به چی میخندی حمید جان ؟ گفتم ها .. هان ؟ همه خندیدن و مامانم گفت باز تو فکر چی بودی که داشتی میخندیدی ؟ گفتم ها .. ؟ امروز سارا خدمتکار خونه اومد یه نوشابه برداشت که باز کنه نوشابه از دستش افتاد اما نشکست ، برش داشت و درشو باز کرد نوشابه و گاز با شدت ریخت و سر تا پاش رو خیس کرد ، هول شد اومد یه قدم برداره پاش با کفش پاشنه بلند رفت روی در نوشابه که جلوش افتاده بود رو زمین و با کون خورد زمین ، اینقد با دیدنش خندیدم که نگو ، الان هم یهو قیافه اش اومد جلوی چشمام و خنده ام گرفت .. ، همه با تصور داستان خیالی من که فی البداهه از خودم در آورده بودم و تصور قیافه سارا که پخش زمین شده خندیدن و مامانم گفت واااا .. به چی میخندین .. ، دختر بیچاره .. ، موقع شام بابام بهم گفت بابا پس اگه زحمتت نیست ساعت یازده منو ببر فرودگاه ، چون یک پرواز دارم .. ، گفتم باشه حتما .. ، بابام به ساعتش نگاهی کرد و گفت یه ساعت وقت داریم .. ، با دهن باز و تعجب بهش نگاه کردم و گفتم مگه فردا ساعت یک بعد از ظهر نمیرید گفت نه امشب میرم .. ، گفتم پس چرا گفتید یکشنبه ؟ بابام گفت خوب ساعت یک صبح هم یکشنبه است دیگه ... ! ، گفتم آه ... ، صدای هق هق رویا بلند شد ، به سمتش نگاه کردم ... ، سر شام زده بود زیر گریه .. ، مامانم هم با محبت و کمی تعجب به رویا نگاه کرد .. ، به رویا اخم کردم اون هم از سر جاش پاشد و رفت توی اتاق .. ، مامانم گفت بمیرم بچه ام چقد با محبته ! ، تو دلم به سادگی مامان بیچاره ام خندیدم ...
چراغهای خیابون آیزنهاور خلوت یکی یکی ماشین رو روشن میکردن و میگذشتن .. ، ساعت یازده شب بود و هیشکی تو خیابون نبود ، همیشه وقتی ساعت یک صبح گذارم به اون خیابون میفته و ترافیک رو میبینم یاد اونوقتها رو خالی میکنم ، بابام کنارم نشسته بود و مامانم روی صندلی عقب .. ، فریدون رو به فرودگاه رسوندیم و صبر کردیم تا کارهای گمرکیش رو انجام بده ، مامانم رو بوسید و با من دست داد ، اما وقتی میخواستم باهاش روبوسی کنم آروم تو گوشم گفت به حرفهای عاطفه گوش کن !! با دهن باز نگاهش کردم ، لبخند زد و بهم چشمک زد ، بعد هم بلیط و کارت پروازش رو به مسئول گیت نشون داد و بدون اینکه به من فرصت بده حرفی بزنم دستی تکون داد و از در گیت پرواز رد شد ، وقتی بابام وارد گیت شد و از پشت شیشه بهمون اشاره کرد براش دست تکون دادیم مامانم با عشق و من با تعجب و حیرت ، بابام رفت و با مامان برگشتیم توی ماشین .. ، مامانم اشک گوشه چشمشو با دست پاک کرد .. ، ماشین رو روشن کردم و راه افتادم و از توی پارکینگ فرودگاه بیرون اومدم .. ، واسه اینکه جو رو عوض کنم گفتم من تو اتاق این تخم سگها نمیخوابم ها ..!! ، مامانم گفت هان ؟ بعد خندید و گفت خوب برو تو هال بخواب .. ، گفتم نخیر .. ، یا میام جای بابام پیش تو میخوابم یا میرسونمت و برمیگردم میرم خونه جدیده !! ، مامانم گفت دیگه چی ! خجالت نمیکشی ؟ گفتم نه .. ، از چی خجالت بکشم .. ، مامانمی دیگه ! ، منم مامانی ! ، دلم تنگ شده اومدم پیشت خوابیدم ، به کسی چه مربوطه .. ! ، مامانم لبخندی زد و گفت باشه ، کونتو میکنی مثل آدم میخوابی ها ! ، گفتم چششششم !!! قربونت هم میرم مامان .. ، بعد هم ناخود اگاه دستم رفت پایین و کیرم رو که داشت راست میشد توی شلوارم جابجا کردم ... ، من و مامان و رختخواب و چراغ سبز بابا ... ، چه شود !!!

AriaT
     
#1,033 | Posted: 25 Mar 2018 23:00
عالی بود مرسسسسسسسیسسسسسسسسی
     
#1,034 | Posted: 25 Mar 2018 23:52
مرسیییییییییی آریا جون
اما تورو خدا داستان رو تموم نکن
اطمینان دارم بیشتر بچه ها هم مثل من فقط و فقط به خاطر داستان تو میان توی انجمن وگرنه دیگه داستان به درد بخوری پیدا نمیشه که
     
#1,035 | Posted: 26 Mar 2018 00:30
عالییییییییی
     
#1,036 | Posted: 26 Mar 2018 01:00
عاووولی بود داش دلم برا عاطفه تنگ شده بود شخصیت مورد علاقه منه ????
     
#1,037 | Posted: 26 Mar 2018 01:44
دمت گرم
خیلی خوب بود

حالا که شهین به صحنه سکسی وارد میشه, لطفا داستان رو تموم نکن و ادامه بده.
     
#1,038 | Posted: 26 Mar 2018 02:43
دست طلا...
ولی آریا هرکاری با شهین میکنی بکن آما مثل عاطفه جندش نکن، چون تمام ابهت و شخصیتی که توو اینهمه مدت برای شهین ساختی به یکباره میره زیره رادیکال و نابود میشه! سکس شهین فقط درحد فریدون و حمید و کامبیز باشه و از این 3نفر اصلا خارج نشه! داستان خودته و صاحب اختیاری ولی اگه شهین وارد اون جمع بشه به کل همه شخصیت شهین به فنا میره!!!
     
#1,039 | Posted: 26 Mar 2018 11:58
AriaT
سلام ودرود بر آریای عزیز، نوروز و بهار نوی شما مبارک
بعد از مدتی که میدونیم حسابی درگیر کارهای شخصی بودی ،حسابی دست جنبوندی و جبران مافات کردی ! دستت دردنکنه که خیلی عالی تا اینجا ادامه دادی .نظر شخصی من اینه که خوبه که داستان رو به سرانجام میرسونی ! هرچند خیلی طرفدار و خواننده داره اما بلاخره هرداستانی یک نقطه عطف و یک نقطه پایان داره !!! که امیدوارم داستان زیبات با یک پایان دل انگیز به پایان برسه .پیشنهاد این بنده حقیر اینه که اگر امکانش هست یک داستان دیگه رو سر بگیرید تا این ذهن خلاق و دست پرتوان نویسندگی شما ادامه داشته باشه و ثمره اون برای خوانندگان لحظات زیبا و پر حکایتی بسازه . خیلی خیلی ممنون بابت زحماتی که متحمل میشید .ارادتمندشما : کیانمهر.
     
#1,040 | Posted: 26 Mar 2018 14:03
سلام آریا جان من تا حالا داستانی به زیبایی و جذابی داستان تو نخوندم، واقعا نویسنده خوش ذوقی هستی امیدوارم موفق باشی و پایان زیبایی برای داستان جالبت درست کنی.

............
     
صفحه  صفحه 104 از 139:  « پیشین  1  ...  103  104  105  ...  138  139  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / یک تابستان رویایی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites