تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

یک تابستان رویایی

صفحه  صفحه 125 از 137:  « پیشین  1  ...  124  125  126  ...  136  137  پسین »  
#1,241 | Posted: 1 Jul 2018 00:18
داستان از یجایی دفه قبل تموم شد الان از جایی شروع شده
ک دربارش چیزی گفته نشده
دفه قبل اخرش حایی بود ک نوشته محصل شدی
اینجا باز با زن هموتو و مامانتی
     
#1,242 | Posted: 1 Jul 2018 02:06
سلام داداش مثل قبل عالی حیف که کم بود و باز توخماری میمونیم تاباز قسمت بعد را بزاری
     
#1,243 | Posted: 2 Jul 2018 08:47
آقا چرا یکدفعه 5 صفحه حذف شد؟؟
     
#1,244 | Posted: 5 Jul 2018 14:36
سلام داداش امشب منتظر ادامه داستانتم
     
#1,245 | Posted: 5 Jul 2018 19:14
عالی بود مثل همیشه
     
#1,246 | Posted: 10 Jul 2018 00:04
با سلام و خسته نباشید به نویسنده خوب این داستان
فقط می خواستم مطلبی را عرض کنم شما تو یکی از قسمت های نوشتی که حمید برای اولین بار با ناتاشا سکس داشت تمام انرژی حمید گرفته شد و فکر کنم از حال رفت که بعد بهوش امد ناتاشا یک چیزی هایی در مورد یک مرتاز هندی گفت که به ناتاشا یک کارهایی یاد داده بود که بتونه جفت واقعی خودش(که حمید بود ولی هیچ وقت به هم نرسیدند)پیدا کنه در اصل کاری که ان فرد هندی انجام و به ناتاشا یاد داد انرژی درمانی بود و چاکرا های اصلی و فرعی بدن ناتاشا را متعادل کرد که بعد خود ناتاشا یاد گرفت و چاکراهاش را قوی تر کرد و موقع سکس با حمید باعث شده بود که انرژی زیادی که بین این دو بوده (چون جفت حقیقی هم بودند) جریان پیدا کنه و در نهایت ازاد بشه و چون حمید چاکراهای منظمی نداشت باعث بیهوش شدنش بشه در اصل تبادل انرژی کردند که ناتاشا انرژی بیشتری را جذب کند.
راستی کی قسمت جدید را در سایت قرار می دهید؟
     
#1,247 | Posted: 10 Jul 2018 00:39
volen1:

سلام داداش امشب منتظر ادامه داستانتم

۵ شنبه ها منتظر هستیم
     
#1,248 | Posted: 11 Jul 2018 12:27
سلام دادا از الان امدم پیشواز ادامه داستانت منتظرم
     
#1,249 | Posted: 11 Jul 2018 15:47
volen1:
سلام دادا از الان امدم پیشواز ادامه داستانت منتظرم

باشه پس منتظرت نمیزارم عزیز

AriaT
     
#1,250 | Posted: 11 Jul 2018 15:47
یک تابستان رویایی فصل پایانی قسمت بیست و هفتم



دهنم باز مونده بود ، نمیدونستم واقعا این همون مامانیه که اینهمه سال میشناختمش ؟ غیرت نداشته ام قلنبه شده بود و از حرص و حسودی میخواستم بمیرم ، اینقد خودشو سکسی و خوشگل کرده بود واسه دلبری از یه خوکی مثل حشمت ؟ با لحنی که حرص و عصبانیت توش کاملا مشهود بود گفتم خیلی خوب شدی ! ، اصلا توجهی به لحن عصبانی من نکرد و جلوی آیینه چرخ دیگه ای زد و به خودش نگاه کرد و با شیطنت خندید و گفت خودم هم فکر میکنم خیلی خوبه ! ، جلوم راه افتاد و با هم رفتیم توی زیرمین و چرخی زدیم ، همه چی رو نگاه کرد و چک کرد و گفت خوبه .. ، بهش نگاه میکردم که وقتی راه میرفت چاک دامنش تا نزدیک کونش باز میشد و کل رون سکسیش بیرون میریخت ، یه لحظه که هیجان سکس توی من به حرص و عصبانیتم غلبه کرد نزدیک شدم و وقتی که چاک لباسش باز شده بود به بالای رون سکسیش توی جوراب کلفت قهوه ای دستی کشیدم ، دامنشو جمع کرد و دستمو پس زد و گفت وقت زیاده ، فعلا تیپ و آرایشمو اصلا بهم نریز .. ، حرفش برام عین تیر خلاص میموند تمام حرص و عصبانیتم یکجا سر زبونم جمع شد و عین کوه آتشفشان ترکیدم ، آخی میترسی تیپ و آرایشت بهم بریزه حشمت خان پسندت نکنه ؟ با اخمای توی هم چنان به چشمام نگاه کرد که فهمیدم با همه خشم عصبانیتم اگر عصبانی بشه حتی دو ثانیه هم جلوش تاب نمیارم ، نگاهم رو از نگاه عصبانیش دزدیدم ، گفت هان ؟ چیه ؟ مگه منو همینطوری نمیخواستی ؟ مگه به عاطفه قول ندادی منو بیاری بندازی لای پای حشمت ؟ حالا تماشا کن ! ، عصبانیتم رفته بود و دست و پام رو گم کردم ، گفتم من ... ، گفت تو چی ؟ مگه با بزرگ و کوچیک تو این مدت کوتاه نخوابیدی ؟ مگه از زنهای راحت و جنده خوشت نمیاد ؟ مگه نمیخواستی منم مثل عاطفه و پروانه راحت باشم ؟ حالا راحتم ، اگه تا آخر شب یه کلمه دیگه هم حرف مفت بزنی تورو هم میزارم کنار بقیه و مثل لوکوموتیو از روت رد میشم ، فهمیدی ؟ اخماش تو هم بود اما عصبانی نبود ، کاملا جدی بود ... ، یه طوری حرف زد که کاملا باورم شد که واقعا ممکنه امشب کونم به باد بره .. ، نمیدونستم باید منتظر چی باشم ، اولش ترسیده بودم و فکر میکردم با یه دعوا و آبروریزی اساسی میخواد امشب رو برای عاطفه به یه شب به یاد موندنی تبدیل کنه اما بعد دیدم که داره حسابی خودشو واسه مهمونی حاضر میکنه و به خودش رسیده و وسایل پذیرایی رو چک میکنه ، اونوقت فکر کردم که دیگه احتمالا چشماشو بسته و میخواد دل بده به کار و واقعا میخواد به همین زودی بره قاطی جمع اونها و خودشو آماده کرده که دل حشمتو ببره .. ، حالا هم این حرفهای عصبانی ... ، قاطی کرده بودم ، هیچی عادی نبود ...
نگاهم رو از نگاهش دزدیدم و از جام بلند شدم ، عادت کرده بودم اوضاع رو همیشه پیش بینی کنم و برای همه چی آماده باشم ، اما الان عین اون پسر بچه ای بودم که ته یه کوچه بن بست گیر یه مرد گردن کلفت پسر باز مست افتاده بودم و راه فراری نداشتم ، اصلا نمیدونستم تو سرش چی میگذره ، اصلا هم تو خودم نمیدیدم که باهاش شاخ تو شاخ بشم ، مال این حرفها نبودم ، بهترین راه این بود که صورتمو به دیوار بچسبونم و چشمامو ببندم و توکل کنم و سعی کنم از موقعیت لذت ببرم !!
زنگ آیفون بلند شد ، نگاه عصبانیش تو یک ثانیه از صورتش محو شد و بجاش یه لبخند دلربا روی صورتش نشست ، از توی یخدون یه شیشه مشروب رو برداشت و درش رو باز کرد و دو تا قلپ خورد و بعد شیشه رو دوباره سر جاش بین یخها فرو کرد و بهم اشاره کرد که برو درو باز کن .. ، با ترس و تردید گوشی آیفون رو توی زیرزمین برداشتم و گفتم کیه ؟ صدای خوشحال عمو فرهاد توی گوشم پیچید ، سلام عمو ، ماییم ... ، دکمه آیفون رو زدم و در رو باز کردم و توی گوشی گفتم الان میام عمو ، به مامانم اشاره کردم که بیا بریم ، اما مامانم گفت تو برو ، درو باز کن و بزار خوب خونه رو تماشا کنن ، حرفش که به اینجا رسید یه لبخندی زد و گفت بعد من میام .. ، شونه ام رو بالا انداختم و از پله ها بالا رفتم ، قبل از اینکه در رو باز کنم از شیشه در اصلی نگاه کردم ، عاطفه و عمو فرهاد همراه با حشمت و زن خوشگلش بهنوش اومده بودن توی حیاط و داشتن اطراف رو نگاه میکردن ، حشمت حتی از اونی که توی فیلم دیده بودم هم گنده تر بود ، یه کت و شلوار مشکی خیلی شیک تنش کرده بود که به هیکل چهارشونه اش خیلی میومد ، متوجه شدم که گوش راستش شکسته است ، تازه فهمیدم که کشتی گیره ، یا حداقل کشتی گیر بوده ، حالا معلوم شد که علت این هیکل گنده چیه .. ، داشت به جهتی نگاه میکرد که من میدونستم بنز کهنه سرهنگ اونجا پارک شده ، با چشمام دنبال بهنوش گشتم ، یه مانتو و شلوار زرشکی تیره تنش کرده بود که با اون صورت سفید و ظریفش خیلی همخوانی داشت ، عجب خوشگل بود اما یکم قدش کوتاه بود و در مقابل حشمت گنده بک عین فیل و فنجون میموندن ، آرایش قشنگی کرده بود و از همونجا هم حال منو خراب کرده بود ، تعجبی نبود که بابام اینقد دلش میخواست بکنتش ، منم دلم میخواست ! عاطفه یه مانتو نازک قهوه ای تنش کرده بود با شلوار لی ، و روسری سفیدی که الان دور گردنش خودنمایی میکرد ، با چشمایی که چهارتا شده بودن داشت اطراف خونه رو نگاه میکرد ، عمو فرهاد هم قد و قواره های بهنوش بود ، بیخود نبود که توی فیلم هم دیدم که تو بغل هم بودن ، واقعیت این بود که اگه عموفرهاد و بهنوش با هم ازدواج میکردن و بجاش عاطفه زن حشمت شده بود خیلی زوجهای متناسب تری بودن ، عاطفه همقد و قواره های عمو فرهاد بود تازه یکی دو سانت هم بلندتر ، وقتی هم که مثل الان کفش پاشنه بلند میپوشید که حداقل ده دوازده سانتی از عمو فرهاد بلندتر بنظر میومد ، برعکسش هم همونطوری که گفتم بهنوش وقتی کنار حشمت که حداقل صد و بیست کیلو وزن داشت وایمیستاد دقیقا عین فیل و فنجون میموندن و بنظر میومد که بهنوش دختر حشمته نه زنش !
وقتی در رو باز کردم و وارد حیاط کوچیک پشتی شدم حشمت رفته بود کنار بنز قدیمی و داشت اطرافش رو نگاه میکرد ، عاطفه با دیدن من ذوق کرد و گفت ای جونم حمید جون .. ، چطوری عزیزم ؟ همه به سمت من چرخیدن ، لبخند زدم و با عاطفه حال و احوال کردم ، به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و توی بغلش منو فشرد و گفت جووون دلم برات تنگ شده بود زن عمو ! ، چرا نیومدی یه چرخی تو رختخواب بزنیم ؟ حشمت و زنش با شنیدن این حرف قاه قاه خندیدن و من خدا رو شکر کردم که مامانم تو زیرزمینه و این حرف رو نمیشنوه ، بزور خودمو از تو بغل عاطفه بیرون کشیدم و دستم رو برای دست دادن به سمت بهنوش که از بقیه بهم نزدیکتر بود دراز کردم و گفتم سلام حمید هستم ، لبخند قشنگی روی لبهای ظریف و قشنگش که با رژ لب صورتی تیره گوشتالو تر بنظر میومد نشسته بود و دست ظریفش رو به سمتم دراز کرد و گفت سلام حمید جان من بهنوش هستم .. ، یه نازی تو صداش بود که انگار بخواد بگه سلام حمید جااان من کسم بد جوری میخاره ...! ، حمید کوچیکه توی شلوارم جابجا شد و دست نرم و گوشتالوش رو که کمی هم مرطوب بود توی دستم آروم فشردم ، لبخندش توی صورت قشنگش بازتر شد و حمید کوچیکه حرکت محکمتری کرد .. ، عمو فرهاد هم نزدیک شد و دستشو به سمتم دراز کرد و گفت شهین کی اینجارو خرید ؟ دستم رو دراز کردم و گفتم فک کنم ده روز پیش خریدش اما پریروز بهش تحویل دادن عمو فرهاد فکری کرد و با تعجب انگار که با خودش حرف میزنه گفت چطور فریدون چیزی نگفت ؟ خندیدم و گفتم وقتی بابام داشت میرفت هنوز قطعی نشده بود ، عمو فرهاد دستم رو فشرد و سری تکون داد و گفت آهان .. ، حشمت گنده بک که الان دیگه به ما نزدیک شده بود با صدای کلفتی که کاملا به هیکلش میومد بدون اینکه حتی سلام کنه گفت این بنزه مال کیه ؟ سر خونه است ؟ عمو فرهاد خندید و گفت مگه هاون سنگیه که سر خونه باشه ؟ همگی خندیدیم و من در حالی که کمی اخم کرده بودم رو به حشمت گفتم اتفاقا این سر خونه بوده .. ، حشمت سری تکون داد و گفت فروشیه ؟ اخم کردم و گفتم با مامانم صحبت کنید ، مال من نیست .. ، لبهای کلفت حشمت گوش تا گوش به خنده وا شد و گفت هه هه ... حتما !! ، وقتی شهوتی رو که توی صداش بود و میدونستم داره به مامانم فکر میکنه آی دلم میخواست با مشت بزنم وسط صورتش ..! اینهمه غیرت تا حالا کجا بود ؟ ، احتمالا همه اینها بخاطر این بود که حشمت خیلی حرص در بیار و نفرت انگیز بود ، همه رو به داخل خونه راهنمایی کردم ، چشمای عاطفه چهارتا شده بود و با تعجب و حسادت اطراف خونه رو با چشماش واکاوی میکرد ، بالاخره زبونش وا شد و با لحنی که حسادت کاملا ازش به مشام میرسید گفت وااا اینجا رو همینطوری با وسیله خریدید ؟ گفتم اوهوم ... ، حشمت هم که به اندازه بقیه تحت تاثیر قرار گرفته بود با صدای کلفتش گفت چند تومنی پول دادین ؟ گفتم دقیقش رو نمیدونم ولی فک کنم شیشصد تومن ... ، دهن عاطفه باز موند و گفت مامانت اینجا رو از پول خودش خرید ؟ گفتم اوهوم ... ، عاطفه که داشت از حسادت میترکید گفت البته اصلا اینقد ها نمی ارزه .. ، شونه ام رو بالا انداختم و گفتم ولی با چند نفر کارشناس صحبت کرده همشون گفتن خوب خریدی .. ، بعد ادامه دادم بیاین حیاط رو بهتون نشون بدم ، اطراف خونه و حیاط میچرخیدن و با هم حرف میزدن ، تنها کسی که تو این باغها نبود بهنوش بود که دست عمو فرهاد رو توی دستش گرفته بود و زیر زیرکی تو گوش همدیگه حرف میزدن و میخندیدن .. ، عاطفه گفت پس مامانت کجاست ؟ گفتم داشت وسایل پذیرایی رو آماده میکرد ، عاطفه بالاخره زبونش به اعتراف باز شد و گفت اینجا یه خونه کامل و اعیونیه ... ، من فکر میکردم یه خونه کلنگی باشه ... ، در حالی که به سمت خونه برمیگشتیم گفتم در اصل اینجا رو به اسم خونه کلنگی خریدیم و قراره بکوبیم و بسازیم ... ، حشمت که تو فکرهای خودش غرق بود نگاهی به خونه انداخت و سری تکون داد .. ، وارد خونه شدیم ، عاطفه به کفشهای پاشنه بلند و لختیش اشاره کرد و گفت کفشهامون رو در بیاریم ؟ گفتم نیازی نیست ، بفرمایید .. ، صدای مامانم همه رو به خودشون آورد ، با لبخند گفت سلام ... ، همه سرها برای دیدن مامانم چرخید و دیدم که فک همشون با دیدن لباسهای مامانم افتاد ! ، بهنوش که تقریبا پشت سر من بود ریز ریز خندید ، عمو فرهاد دست بهنوش رو که توی دستش بود فشرد و با لبخند به مامانم گفت مبارک باشه شهین جون چرا چیزی نگفته بودی ؟ مامانم خندید و به همه نزدیک شد و گفت یهویی شد و بعد انگار که تعجب کرده باشه اول به حشمت و زنش و بعد به عاطفه نگاه کرد ، عاطفه یهو گفت آه راستی ... ، ایشون حشمت خان هستن با خانمشون بهنوش .. ، مامانم دستش رو به سمت حشمت دراز کرد و لبخند زد و گفت خوش اومدید ... ، حشمت که با دیدن مامانم توی اون لباسهای کیر راست کن دهنش آب افتاده بود دست مامانم رو فشرد و گفت باعث افتخار بود خانم ! ، عاطفه انگار که بخواد حضور حشمت رو توجیه کنه گفت وقتی گفتی خونه کلنگی خریدی به حشمت خان هم که خونه ما بود گفتم همراهمون بیاد ، حشمت یه دستی هم تو کار ملک و املاک داره ، مامانم که حالا داشت با بهنوش و عمو فرهاد دست میداد گفت خوب کاری کردی آوردیشون ! ، حشمت که چشم از پرو پاچه مامانم بر نمیداشت گفت اینجا رو چند خریدید ؟ مامانم با بیقیدی که انگار درباره پول توجیبی بچه اش صحبت میکنه گفت فک کنم شیشصد تومن ، یه کمی کمتر یا بیشتر ، نفهمیدم آخرش چقد تموم شد !! ، عاطفه که از حرص و حسادت میخواست بترکه نذاشت حرف مامانم تموم بشه ، گفت شهین جون ولی اینقدها نمیارزه ها !! ، مامانم لبخند زد اما قبل از اینکه مامانم بخواد دهنشو باز کنه و جوابی بده حشمت گفت من یه تومن خریدارم ! ، حرف تو دهن عاطفه یخ بست و هممون به سمت حشمت برگشتیم ، حشمت که حالا نظر همه رو به سمت خودش جذب کرده بود با همون صدای کلفت ادامه داد حتی اگه وسیله هم توش نداشت حداقل یه تومن قیمتش بود ، مامانم به حشمت لبخند زد و گفت البته چند تا مشاور املاکی هم به ما گفتن که قیمتش خیلی عالیه .. ، عاطفه اخم کرد و رو به حشمت گفت واقعا اینقد میارزه ؟ حشمت گفت اینجا خیلی جای رشد داره ، زمینش هم که هم بزرگه و همه چی توش عالی ساخته شده ، اگه اینجا رو به من بفروشین خونمو ول میکنم میام اینجا ساکن میشم ! ، با اینکه خیلی از حشمت بدم اومده بود بی اختیار لبخند زدم ، مامانم هم لبخندی زد و گفت ولی من قصد فروش ندارم ، حشمت شونه اش رو بالا انداخت ، مامانم گفت فقط واسه اینکه پولم خراب نشه گفتم یه ملکی چیزی بخرم .. ، عاطفه که خون خونشو میخورد با حرص گفت حالا پولش از کجا رسیده بود شهین جون ؟ مامانم با خوشرویی گفت بابام که چند سال پیش فوت کرد ما به احترام مامانم کاری به ارث و میراثش نداشتیم ، اما پارسال که مامانم هم به رحمت خدا رفت دیگه به داداش اسد وکالت دادیم که بره دنبال کارهای انحصار وراثت و امسال تابستون که ول کردم رفتم شیراز زمینهایی که سهم من بود رو گذاشتم واسه فروش ، فعلا یه تیکه از زمین هام فروش رفته با پولش اینجا رو خریدم و یه مقدار هم از پولم مونده که احتمالا یه جای دیگه رو معامله میکنم .. ، دیگه قیافه عاطفه دیدنی بود ! ، حشمت به مامانم نزدیک شد و گفت اگه بخواین کمکتون میکنم بقیه پولتون رو یه جای خوب سرمایه گذاری کنین ! مامانم لبخند زد و با لحنی که انگار میخواد خوشحالیش رو قایم کنه گفت به به چه عالی ! ، عاطفه حسادتش رو برای چند لحظه فراموش کرد و با دیدن اینکه نقشه اش در مورد مامانم داره به نتیجه میرسه لبخند زد ..

AriaT
     
صفحه  صفحه 125 از 137:  « پیشین  1  ...  124  125  126  ...  136  137  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / یک تابستان رویایی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites