تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

یک تابستان رویایی

صفحه  صفحه 98 از 127:  « پیشین  1  ...  97  98  99  ...  126  127  پسین »  
#971 | Posted: 16 Feb 2018 21:18
دوستان همه ما مشکل داریم اریا هم مشکل داره حتما تو این روزا کیه ک تو ایران مشکل نداشته باشه بزارید سر حوصله بزاره داستان خراب نشه دوستان عزیز
     
#972 | Posted: 17 Feb 2018 02:17
چه آخر هفته غم انگیزی
     
#973 | Posted: 17 Feb 2018 03:28
خداوکیلی یه خورده عزت نفس داشته باشید چند وقت پیش بود دیدم این تاپیک رو که همش شماها جلز و ولز میکنید و این آقا هم کلاس میذاره براتون خب مثلا اگر نخونید آسمان به زمین میاد که هی همش التماس و التماس و التماس؟
خداییش همچین یه ذره بی تفاوت باشید ، گذاشت که گذاشت نذاشت هم پیگیر نباشید طرف دائم بیاد براتون طاقچه بالا بذاره
     
#974 | Posted: 17 Feb 2018 10:55
منتظریم داش.اگه وقت نمیکنی بنویسی یه اطلاع بده که هی نیاییم و برگردیم
     
#975 | Posted: 17 Feb 2018 14:07
ببخشید دوستان ، به آخر سال که میرسه کارهام همیشه قاطی پاتی میشه و وقت هیچ کاری رو ندارم ، واسه همین هم همیشه از داستان عقبم ، وقت نمیکنم که حتی قبل از آپ کردن خودم یه بار داستان رو بخونم که حداقل سوتی ندم ، مثل اون گافی که سر رنگ شورت سایه داده بودم و خودم بلافاصله بعد از آپ شدن داستان متوجه شدم اما دیگه دیر شده بود ، تمام سعیم اینه که پنجشنبه آینده که دوباره وقت آپ شدن داستانه عقب و جلو نشه و بتونم به موقع آپ کنم .. ، باز هم از همتون عذر میخوام

AriaT
     
#976 | Posted: 17 Feb 2018 14:08
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت بیست و هفتم ( افشین و آزی)



تو دوران دانشجویی وقتی که دانشجوهای قدیمی تر بهمون میگفتن سال صفرمی ! ، یه همکلاسی داشتیم که اسمش افشین بود ، افشین پسر خوب و بی آزاری بود ، صورت ظریفی داشت با چشمای درشت و مژه های بلند ، واسه پسر بودن زیادی خوشگل بود ، اما افشین یه تخته اش کم بود ، مثلا وقتی میخواست یه جمله رو شروع کنه همیشه حرف اول جمله رو دو بار میگفت ، مثلا توتو هم میای ؟؟ ، یا همیشه باید دو بار صداش میکردی ، دفعه اول رو اصلا متوجه نمیشد یا خیلی دیر متوجه میشد ، همیشه دو بار به جوکها میخندید ، دفعه اول همراه بقیه میخندید و دفعه دوم وقتی که براش توضیح میدادی و نکته جوک رو متوجه میشد !! ، البته همیشه دفعه دوم خیلی بیشتر میخندید .. ، توی دانشگاه یه استاد با ابهتی داشتیم که همه ازش حساب میبردن و مکانیک خاک درس میداد ، یه بار افشین رو صدا زد و اون طبق معمول متوجه نشد ، وقتی دفعه دوم با شدت اسمشو فریاد زد افشین خودشو خیس کرد .. ، یه همچین امامزاده ای بود افشین ! ، البته یکی از دوستام که فهمیده بود افشین یکم خودشو خیس کرده به یکی دو تا از ماها یواشکی خبر داد ، ما هم کمک کردیم که افشین یواشکی بره بیرون و همه کلاس متوجه نشن ، البته ما هم هیچوقت به روی افشین نیاوردیم .. ، لابد از خودتون میپرسید یه همچین امامزاده ای چطور دانشگاه اومده بود ؟ اما این سوال کاملا بیجاست .. ، چون افشین شاگرد اول کلاسمون بود ، تمام کلمات استادها رو همونجا توی کلاس حفظ میکرد ، چنان با دقت درس رو گوش میداد که اگه موقع درس ویشگونش میگرفتی هم متوجه نمیشد .. ، بجز زبان .. ، انگلیسیش اصلا خوب نبود اما از اون هم همیشه نمره های قبولی میگرفت ، سوالهای چهار جوابی رو از بهترینهای زبان هم بهتر میزد .. ، خودش میگفت جواب درست رو یه رنگ دیگه میبینه .. ، معنی کلمات انگلیسی رو نمیفهمید اما معنی جملات رو کاملا متوجه میشد .. ، کلا میتونستی افشین رو جزو عجایب هفت گانه طبقه بندی کنی ! ، افشین یه راز دیگه هم داشت ، عاشق خواهرش بود ، خواهر افشین چند سال ازش بزرگتر بود و متاهل هم بود .. ، یه شب که با دوستان توی یه خونه مجردی جمع شده بودیم بعد از اینکه چند تا پیک خوردیم و مست شدیم شروع کردیم به صحبت درباره دخترهای دانشگاه .. ، اما افشین هیچی نمیگفت ، البته ما فکر میکردیم مونگول تر از اونه که بخواد با دختری توی دانشگاه دوست بشه ، یکی از دوستان شروع کرد و سر به سر افشین گذاشت که ببینه افشین از کدوم دختر خوشش میاد .. ، افشین بعد از کلی مقاومت گفت هی هیچکدوم انگشت کوچیکه افسون هم نمیشن .. !! ، بچه ها خندیدن چون دختری به اسم افسون توی دانشگاه نداشتیم ...، فقط من میدونستم داره درباره خواهرش صحبت میکنه چون یه بار خواهرشو دیده بودم و فکر میکردم خیلی خوشگله .. ، بعدا که بیشتر به افشین نزدیک شدم و باهاش صمیمی تر شدم اعتراف کرد که با خواهرش رابطه داره .. ، البته رابطه که چه عرض کنم ، خواهرش تقریبا اونو به بردگی گرفته بود ، کلی ازش حمالی میکشید و دهن افشین بدبختو سرویس میکرد بعد اجازه میداد افشین هم یه دستی به تن و بدنش بکشه .. ، ازش پرسیدم افسون رو کردی ؟ گفت نه ه ه ه ! ، خواهرم میگه گناه کبیره است .. ، گفتم لخت میشید و به تن و بدن هم دست میکشید و جاهای خصوصی بدن همدیگه رو دستمالی میکنید گناه کبیره نیست ؟ افشین هم به سادگی تمام گفت نه .. ، ما محرمیم !! ، این قسمت داستان رو به افشین تقدیم میکنم که قسمتهایی از خاطرات شیرین ترین بخش زندگی ام یعنی دوران دانشجویی رو با اون سهیم هستم !
سایه تا صبح نذاشت بخوابم .. ، هی غلت میزد و لگد میزد ، فک کنم تو خواب داشت با شوهرش دعوا میکرد ! ، تازه با این هیکل مینیاتوری خور خور هم میکرد ! ، ساعت هشت و نیم بود که دیگه از ناچاری از جام بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه ، جمعه بود و میدونستم باید خودم کارهای خودمو انجام بدم ، با چشمای خمار و قرمز سماور رو پر کردم و روشنش کردم ، چند دقیقه بعد سایه هم پیداش شد ، پیرهن نازک و شورت نخی سفیدشو پاش کرده بود ، بهش نزدیک شدم و بوسیدمش و دستی به وسط پاهاش مالیدم ، خندید ... ، گفت برنامه ات چیه ؟ میخواستم زود دکش کنم ، منتظر تماس آزاده بودم و شب هم به ماندانا قول داده بودم برم پیشش .. ، گفتم باید برم خونه ... ، واسه سربازی خواستنم و میخوام برم ببینم بابام واسم چیکار کرده .. ، سری تکون داد ، گفتم بیا بشین با هم صبحانه بخوریم بعد میرسونمت .. ، گفت باشه .. ، صبحانه رو با هم آماده کردیم ، موقع صبحانه نشست روی پام ، دستم وسط پاهاش بود ، لقمه ها رو توی دهنم میذاشت ، گرمای کس کوچولوش رو از روی شورت نخی سفیدش حس میکردم ، گفت اگه خواستم دوباره بیام پیشت ؟ گفتم حتما ! .. ، گفت شماره ات رو بهم بده که بهت زنگ بزنم ، گفتم باشه .. حتما ... ، دستم رو زیر بلوزش بردم ، سوتین نبسته بود ، سینه های خوشگل و خوش فرمش رو توی دستم گرفتم و آروم فشار دادم ، نرم و باحال بود ، مثل ژله داغ .. ، زن شوهر دار همیشه بنظر من داغ داغه .. ، عین نون از تنور در اومده ، یخش آب شده بود و انگار به میل و اراده خودش باهام حال میکرد ، حس خیلی بهتری به نسبت دیشب داشتم ، دیشب انگار از سر لج با شوهرش و مادرش با من میخوابید ، اما اونروز صبح .. ، کون خوشگلشو روی کیرم تکون داد و گفت دوباره راستی که .. ، گفتم دختر به این خوشگلی تو بغلم ، دستم تو سینه و اون کس نازت ، مگه مهندس کشاورزی هستم که راست نکنم .. ، خندید .. ، گفتم همیشه موقع سکس اینطوری هستی ؟ خندید و گفت چطوری ؟ گفتم با حرارت !! ، طعنه حرفمو گرفت و خندید و گفت دیشب موقعیتم خیلی خاص بود .. ، گفتم الان چی ؟ گفت الان بهترم .. ، مگه نمیخوای بری خونه ؟ گفتم یه ربع دیرتر !!! ، خندید و سرشو به سرم نزدیک کرد ، لبهای کوچولوی قرمزشو به لبم چسبوند ، نفس نفس میزدم ، همونطوری که با شورت روی کیرم نشسته بود خودمو تکون میدادم و کیرمو به کونش میمالیدم ، دستهام توی تن خوشگلش بالا و پایین میرفت و لبهای کوچولوشو میمکیدم .. ، بلندش کردم و شورتشو پایین کشیدم ، نشوندمش روی میز و خودم روی صندلی جلوش نشستم ، پاهای خوشگل و سفید کوچولوش رو از هم باز کردم و سرمو به کسش نزدیک کردم ، هنوز دهنم به کسش نرسیده بود که آه و ناله اش بلند شد ، با زبون کس کوچولوشو لیسیدم ، آه بلندی کشید و سرمو به وسط پاهاش فشرد ..
ساعت ده یا ده و نیم بود که سایه رو رسوندم امیر اباد و برگشتم توی خونه ارواح ..، ولو شدم و چشمامو بستم .. ، هنوز خوابم میومد ، امیدوار بودم که آزاده زنگ بزنه .. ، چشمام گرم شد و خوابم برد ... ، فک کنم یه ساعتی خوابم برد ، با صدای زنگ تلفن عین جن زده ها از خواب پریدم و به سمت تلفن شیرجه زدم .. ، صدای آزاده از اونور خط به گوشم رسید .. سلام سمیه جون .. ، با تعجب گفتم سلام .. ، گفت سمیه جون میخوام یه سر بیام پیشت ، زنگ زدم ببینم هستی ؟ گفتم آره عزیزم منتظرت بودم ، گفت باشه پس میبینمت ! ، خداحافظ .. ، گفتم آزی مگه ...... ، صدای تق و بعد بوق اشغال بهم فهموند که تلفنون رو قطع کرده ، جمله ام رو برای خودم تموم کردم و گفتم مگه آدرس منو بلدی ؟؟! ، توی رختخواب نشستم و با خودم گفتم این خل شده ؟ آدرس منو که بلد نیست چطور میخواد بیاد بهم سر بزنه ؟ بعدش هم مگه نگفته بود اگه شوهرش بره جاجرود میاد .. ، احتمالا نرفته و بخاطر همین وقتی با من حرف میزد بهم گفت سمیه .. ، تو فکر و خیالهای خودم بودم ، دوباره دراز کشیدم و گفتم بزار ببینم چی میشه .. ، لابد اگه بخواد بیاد اینجا مجبوره دوباره زنگ بزنه و آدرس بگیره ، دوباره چشمام رو روی هم گذاشتم ، این یه ساعت خواب بین روز خیلی واسم خوب بود ، حسابی سر حال شده بودم ، یاد سایه افتادم که سر میز صبحانه وقتی حسابی از لیسیدن کس کوچولوش فارغ شدم شورتمو از پام در اورد و نشوندم روی میز و جلوم نشست و شروع کرد به ساک زدن و خوردن کیرم .. ، دیروز اصلا دهنشو سمت کیرم نبرد اما امروز صبح عین گرسنه ای که تازه از جنگ برگشته به کیرم حمله کرد و با ولع اونو میخورد و میمکید و ساک میزد ، وقتی کیرمو میخورد با دست موهای نرمشو نوازش میکردم ، صدای ملچ و مولوچش تمام خونه رو برداشته بود ، دهن کوچولوش رو باز میکرد و تا جایی که میتونست کیرمو فرو میداد بعد درش میاورد و با دست میمالید ... ، تمام شکم و زیر شکمم از آب دهن سایه خیس شده بود .. ، چه کیفی میداد .. ، از جام بلند شدم ، دلم میخواست توی کسش ارضا بشم نه توی دهنش ! ، گفتم صب کن کاندوم بیارم ، دستمو گرفت و گفت ولش کن .. ، گفتم خطرناکه .. ، گفت خطرش مال منه ! ، خم شد روی میز و دستهاش رو زیر سرش گذاشت و کونشو بالا داد .. ، دستی به کونش کشیدم ، پاهاش رو از هم باز کرد تا ورودی کس قلنبه و کوچولوش معلوم بشه .. ، لای چاک کونش رو باز کردم و کسشو از پشت بوسیدم ، کیرمو با آب دهن خیس کردم و به کسش مالیدم ، خیس خیس بود ، خیلی خیلی از دیروز بهتر بود ، کون خوشگلشو توی دستم گرفتم ، روی نوک پنجه های پاش بلند شد تا کسش همقد کیر من بشه و کارم راحت تر بشه .. ، با یه فشار کیرمو تا دسته توی کس کوچولو و خیسش فرو کردم و شروع به تلنبه زدن کردم ، چشمامو بسته بودم و گاییدن سایه رو توی ذهنم بازسازی میکردم و به کیر راستم دست میکشیدم که صدای وحشتناک تلفن زیمنس دوباره منو از رویا بیرون کشید ، پریدم و گوشی رو برداشتم ، صدای آزاده به گوشم رسید ، سلام حمید جون .. ، گفتم سلام عزیزم ... ، گفت ببخشید نمیتونستم صحبت کنم ، میتونی الان بیای دنبالم ؟ گفتم آره عزیزم کجایی ؟ گفت از خونه زدم بیرون ، حوالی خونه مامانم اینها هستم ، میدون ژاله ... ، باهاش قرار گذاشتم و تلفنو قطع کردم و سریع شروع کردم به لباس پوشیدن و آماده شدن ...

AriaT
     
#977 | Posted: 17 Feb 2018 14:08
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت بیست و هشتم ( افشین و آزی2)



خیابونی که از میدون ژاله به سمت بهارستان میره و الان اسمش یادم نمیاد اونوقتها دو طرفه بود ... ، سر میگردوندم و دنبال آزی میگشتم .. ، یه دختر چادری با قد و قواره آزاده رو دیدم اما یه پسر چهارده پونزده ساله همراهش بود ، مطمئن شدم که آزی نیست ، اما وقتی باز داشتم سر میگردوندم و دنبال آزی میگشتم یهو همون دختر چادری به ماشین نزدیک شد و دستشو دراز کرد ، نگاهش کردم و دیدم آزاده است ، جفت پا رفتم رو ترمز و تو ذهن خودم گفتم اشتباه فهمیده بودم احتمالا اون پسره فقط کنار آزاده وایساده بوده و من اشتباها فکر کردم با هم هستن ، قفل در سمت کمک راننده رو زدم و به آزی که داشت سوار ماشین میشد به پهنای صورتم لبخند زدم .. ، آزاده در رو باز کرد و سوار شد اما قبل از اینکه به خودم بجنبم و بخوام راه بیفتم در کمال تعجب به اون پسر چهارده پونزده ساله هم اشاره کرد که بیا سوار شو .. ، بعد در حالی که به من لبخند میزد گفت افشینه .. ، بعد به عنوان توضیح اضافه کرد : داداشم !! ، میشه درو باز کنی سوار بشه ؟ اخم کردم و بعد در عقب رو باز کردم که اون پسر سوار بشه .. ، زورکی لبخندی زدم و گفتم سلام آقا افشین .. ، گفت س سلام !! ، حسابی حرص میخوردم ، آزاده گفت صبح حسین با دوستاش رفت جاجرود و منو سر راه برد خونه مادرم اینها گذاشت ، وقتی صبح زنگت زدم خونه مامانم اینها بودم ، سر تکون دادم و گفتم آهان .. ، خیلی عصبی بودم ، نقشه کشیده بودم که با آزاده تنها باشم و ببرمش خونه و .. ، کلی واسه خودم سناریو چیده بودم اما با دیدن اون پسر همه نقش بر آب شده بود ، آزی فهمید که خیلی ناراحتم ، دستشو آروم دراز کرد و دستمو توی دستش گرفت ، خیلی حس خوبی بود ، خیلی !! ، کلی از عصبانیتم کم شد ، یه عشوه ای به صداش انداخت و گفت کجا میخواستی ببریمون .. ، با تردید گفتم میخواستم ببرم خونه ام رو نشونت بدم .. ، گفته بودی میخوای ببینی ! ، آزی گفت خوب حالا هم همینکارو بکن .. بریم خونه ات رو نشونم بده .. ، سر تکون دادم و راه افتادم سمت خونه ، تو تمام طول مسیر آزی دستمو ول نکرد ...، به دلم صابون زدم که این کلی پیشرفت محسوب میشه ، با خودم گفتم سر پسره رو گرم میکنم و تو یه فرصت مناسب خواهرشو حسابی دستمالی میکنم ، شاید حتی اومدن اون پسر همراه آزاده به نفع من هم بود ! ، افشین صورت ظریفی داشت و اگه اینقد از دستش حرص نمیخوردم و از بودنش عصبانی نبودم میتونستم راحت بگم که خوشگل هم هست ، ظرافتهای صورت آزاده توی صورت افشین هم معلوم میشد ، خصوصا چشم و ابروشون که انگار از روی هم کپی کرده بودن ، چشمای درشت و مژه های بلند دخترونه .. ، برام جالب بود که آزاده بدون توجه به حضور افشین دست منو توی دستش گرفته ، یه لحظه که توی آیینه چشمم به افشین افتاد دیدم که زل زده به آزاده و انگار که توی یه خیال دور و دراز غرق شده باشه چشم از آزی برنمیداره .. ، لبخند زدم و دست آزاده رو توی دستم فشار دادم ، عکس العمل نشون داد و متقابلا دستمو فشرد .. ، یه جا که میخواستم مانور بدم دستمو از توی دستش بیرون کشیدم و فرمون رو گرفتم ، آزی هم دستش رو روی زانوش گذاشت ، توی آیینه نگاه کردم که ببینم خطر رفع شده یا نه .. ، اما با دیدن افشین که هنوز بعد از گذشت سه چهار دقیقه هنوز به آزی زل زده بود جا خوردم .. ، تعجب کردم ، بعد دستمو دراز کردم و دست آزی رو که روی زانوی خودش گذاشته بود توی دستم گرفتم و بعد آروم و با پررویی دستمو به زانوش مالیدم ..، بنظرم سکس ماشینی همیشه از همینجا شروع میشه .. ، وقتی که دستتو روی زانوی دختری که بغل دستت نشسته میذاری و منتظر میشی که ببینی عکس العملش چیه ! ، آزی ساکت بود و دست من رو که روی زانوش گذاشته بودم توی دستش گرفته بود و انگار یه جورایی کمکم میکرد که دستمالیش کنم ، کلی تو دلم خوشحال شدم ، نصف راهو رفته بودم .. ، گفتم حسین کی برمیگرده ؟ گفت احتمالا شب .. ، اما من دو سه ساعت دیگه باید برگردم خونه .. ، دم خونه وایسادم و پیاده شدم ، آزی به خونه نگاه میکرد و سر تکون داد .. ، اشاره کردم که پیاده شید .. ، آزاده و افشین پیاده شدن و دنبال من که در رو باز کرده بودم وارد خونه شدن .. ، آزی گفت فکر میکردم توی آپارتمانی .. ، گفتم نه .. ، داستانش مفصله .. ، بعد برات تعریف میکنم ، سر تکون داد و باهام وارد خونه شد ، معلوم بود با دیدن یه خونه دراندشت که با بهترین وسایل و فرشها مبله شده بود حسابی جا خورده بود و تعجب کرده بود .. ، به مبلهای پذیرایی اشاره کردم و گفتم بشینید اینجا برم براتون چایی بیارم .. ، با خودم فکر کردم با وجود افشین اصلا فکر خوبی نیست که بخوام به داخل اتاق دعوتشون کنم .. ، افشین با اشاره آزی روی یه مبل نشست اما آزی خودش دنبال سرم راه افتاد و با من داخل آشپزخونه اومد ، همینکه از دیدرس افشین دور شدیم آزی رو به خودم چسبوندم و لبش رو بوسیدم ، از خجالت قرمز شد ، منو آروم و طوری که ناراحت نشم از خودش دور کرد و گفت نکن دیگه .. معذب میشم .. ، گفتم قربونت برم .. ، چشم .. ، بعد گفتم آزی چرا داداشتو آوردی ؟ میخواستم با هم راحت باشیم .. ، گفت خودتو ناراحت افشین نکن .. ، فقط اگه ویدئو داری براش یه فیلم بزار که حوصله اش سر نره ، عاشق فیلمه ، بعد بریم خونه رو بهم نشون بده .. ، به پهنای صورتم خندیدم و آویزونش شدم و بزور لپشو بوسیدم ، خندید و دوباره سرخ شد ، گفتم نمیخوای چادرتو در بیاری ؟ گفت چرا راستی .. ، بعد هم همونجا چادرشو از سرش بیرون آورد و انداخت روی صندلی میز ناهار خوری .. ، یه لباس تونیک ظریف بنفش تنش کرده بود که کمر داشت .. ، با یه شلوار چسبون مشکی .. ، تمام ظرافتهای بدن بی نقصش توی اون لباس معلوم بود .. ، با خودم گفتم آخ جووون .. ، میکنمت آزی ، میکنمت !! ، با آزی چای ریختیم و از آشپزخونه بیرون اومدیم ، افشین به خواهرش که دیگه چادر نداشت و موهای خرمایی روشنش رو روی کمرش پخش کرده بود نگاه کرد و لبخند زد .. ، چایی رو که خوردیم به افشین گفتم آزاده گفته فیلم خیلی دوست داری .. ، افشین خندید و گفت عا عاشق فیلمم ! ، گفتم منم یه عالمه فیلم دارم پاشو برات یه فیلم بزارم .. ، خندید و از جاش پرید و گفت تو تو حمیدی دیگه ..؟؟ نگاهش کردم و سر تکون دادم یه طوری گفت حمیدی که انگار قبلا هم اسم منو از آزی شنیده .. ، گفتم اوهوم ، گفت همونکه اون فیلم قشنگها رو به آزی داده بودی ؟ یه لحظه حس کردم آزی عصبی شد و این پا و اون پا کرد و میخواست چیزی بگه .. ، اما افشین که اصلا متوجه آزی نبود گفت اون فیلم قشنگه .. امانوئل .. ، قسمت دومشو هم داری ؟ مغزم تیر کشید .. ، انتظار شنیدن هر حرفی رو داشتم جز این ! ، سریع به آزاده نگاهی انداختم ، نگاهش رو ازم دزدید و گفت این چه حرفیه افشین .. ، افشین سرشو پایین انداخت و گفت ب ببخشید آبجی .. ، آزاده که هول شده بود گفت ولش کن حمید ... ، از تعجب مخم آتیش گرفته بود اما دنباله حرف افشین رو گرفتم و گفتم آره دارمش .. ، فک کنم تو زیرزمینه .. ، بعد رو به آزاده کردم و گفتم تا تو یه چرخی توی خونه میزنی من و افشین بریم تو زیرزمین و یه فیلم انتخاب کنیم و برگردیم .. ، آزی با ناراحتی و از روی ناچاری موافقت کرد .. ، دست افشین رو گرفتم و باهاش رفتم توی زیرزمین .. ، خیلی خیلی بچه ساده ای بود .. ، گفتم ای شیطون از امانوئل خوشت اومده ؟ گفت آ آره خیلی قشنگ بود .. ، گفتم خونه خودتون ویدئو دارین ؟ گفت نه ... ، با بابام میگه کفره ! ، گفتم پس کجا دیدی .. گفت خو خونه خواهرم .. ، گفتم ای شیطون یواشکی تماشا کردی دیگه .. ، بیا ... ، قسمت دومش تو این جعبه است بگردیم و پیداش کنیم ، خم شد توی جعبه و دنبال فیلم میگشت و در همون حال گفت : نه نه یواشکی نگاه نکردم ، با خواهرم نگاه کردم .. ، هر لحظه بیشتر توی شوک فرو میرفتم ، آزاده که اینهمه از رابطه پسر و دختر میترسید و میگفت گناه داره و ... با برادرش فیلم سکسی میدید ! ، یه فیلم دیگه رو برداشتم و نشونش دادم و گفتم این خیلی باحاله .. ، نگاهش کرد و گفت اوه .. ، بعد سرشو خم کرد و دوباره دنبال فیلم امانوئل گشت و بالاخره پیداش کرد و گفت آ آهان .. ، ایناهاش .. ، خندیدم و گفتم باشه .. ، باهاش برگشتم بالا .. ، آزاده داشت از توی پذیرایی حیاط رو نگاه میکرد ، افشین پیروزمندانه فیلم رو تو هوا تکون داد و گفت آ آبجی پیداش کردم .. ، آزی سرشو تکون داد .. ، گفتم ببرمش تو اتاق براش فیلم بزارم و بیام پیشت .. ، سرشو تکون داد .. ، افشین تا ویدئو رو دید گفت اه چه چه باحال عین مال خواهرم اینها میمونه .. ، سرمو تکون دادم و تلوزیون رو روشن کردم و فیلم رو براش گذاشتم .. ، افشین همونطوری که نگاهش به تلوزیون بود و منتظر بود فیلم پخش بشه گفت می میخوای با آبجی آزی از اون کارها بکنی ؟ با دهن باز نگاهش کردم ، همونطوری که روش به تلوزیون بود گفت ن نمیذاره میگه گناه داره .. ، گفتم آهان ... ، بعد یه فکری کردم و نشستم پیشش و گفتم پس وقتی باهاش فیلم امانوئل رو میدیدی چیکار میکردی ؟ گفت به به پاهاش دست میکشیدم .. ، آب دهنمو قورت دادم و با تردید پرسیدم لخت بود ؟ گفت اوهوم ... ، ما محرمیم ، اشکالی نداره که .. ، گفتم آره ... میدونم ... ، باشه ... ، تو فیلمتو ببین منم برم خونه رو نشون آزاده بدم و بعد برمیگردیم پیشت ، جوابمو نداد ، زل زده بود به شیشه تلوزیون و با هیجان منتظر بود ببینه امانوئل تو قسمت دوم چیکار میکنه !

AriaT
     
#978 | Posted: 17 Feb 2018 14:09
یک تابستان رویایی فصل هفتم قسمت بیست و نهم ( افشین و آزی3)





با سری پر از سوال افشین رو تنها گذاشتم و برگشتم توی پذیرایی .. ، آزاده هنوز محو تماشای حیاط بود ، گفتم بیا بریم نشونت بدم .. ، دستشو گرفتم و بردمش توی حیاط ، ساکت بود .. ، میدونستم داره کلمات رو توی ذهنش بالا و پایین میکنه ... ، توی حیاط میگشتیم ، استخر و باغچه ها رو نشونش میدادم ، بعد بردمش اونجایی که باربیکیو داشتیم و البته الان روش پوشیده بود و مثل یه سکوی دنج گوشه حیاط بود .. ، نشوندمش روی باربیکیو .. ، بعد سوال یک میلیون دلاری رو ازش پرسیدم و گفتم تو و افشین با هم فیلم امانوئل رو نگاه کردید ؟ آزی شونه اش رو بالا انداخت و گفت با هم ؟؟ گفتم اوهوم ، افشین میگفت .. ، گفت افشین خله ... ، به حرفهاش توجه نکن .. ، اما اگر هم نگاه کرده باشم مگه چه عیبی داره .. ، به هم محرمیم ! ، گفتم آره خوب ... ، با خودم کلنجار میرفتم ، چی میگه این دختره ؟ واقعا اینقد خله یا خودشو به خل و چلی میزنه .. ، بجای هر حرفی بغلش کردم و لبش رو بوسیدم ، یه آه کشید و گفت گناه داره حمید .. ، گفتم یه کوچولو گناه کنیم .. ، عیب نداره ... ، بعد دوباره لبش رو با لبم لمس کردم و بوسیدم ، اونهم منو بوسید ، دستم دور کمرش بود و از روی تونیک ظریفش گرمای تنش رو احساس میکردم و دستمالی اش میکردم .. ، خیلی خوشگل و خوش هیکل بود .. ، موهای خرماییش مثل حریر نرم بود ، گردن ظریف و سفیدش بوی شکوفه های سیب میداد دستمو بردم زیر تونیکش و پهلوی نرم و گرمش رو بیواسطه لمس کردم ، از جاش تکون خورد و دستمو از روی لباسش گرفت ، لبشو بوسیدم و گفتم یه گناه کوچولو .. ، همشو بنویس پای من .. ، با ناز گفت آخه .. ، گفتم میدونم .. ، اخه تو یه زن شوهر داری .. ، نگاهم کرد و لبخند تلخی زد و گفت مسخره ام نکن ، خوب گناه داره .. ، لبشو بوسیدم و گفتم گناهش پای من ... ، یه گناه یواشکی کوچولو ... ، دستمو ول کرد .. ، آزادانه دستمو توی لباسش حرکت دادم و بدن نرم و ظریفش رو لمس میکردم .. ، آزی یه لحظه نگهم داشت ، توی چشمام نگاه کرد و لبهام رو بوسید و گفت بسه حمید جون .. ، دست نگهداشتم و به چشمای خوشگلش نگاه کردم ، گفت منم خیلی ازت خوشم میاد و شاید .. ، بعد حرفشو خورد گفتم شاید چی ؟ نگاهم کرد و با خجالت گفت شاید هم یه مقدار دوست دارم اما این رابطه از اساس اشتباهه .. ، گفتم رابطه تو و شوهرت از اساس اشتباهه .. ، نه رابطه من و تو .. ، من دوست دارم و تو هم بهم علاقه داری ... ، اینه که مهمه ... ، بعد هم میخواستم دوباره شیرجه بزنم سمتش ..، گفت چند لحظه بهم مهلت بده .. ، گفتم شراب میخوری ؟ گفت واااا... ، آره یا نه ؟ گفت یکی دو بار با حسین خوردم .. ، دستشو گرفتم و گفتم یه بار هم با من بخور .. ، گفت آخه گناه داره .. ، گفتم بعدش برو دهنتو آب بکش .. ، آزی دیگه چیزی نگفت و دنبالم راه افتاد .. ، از توی یخچال شیشه شراب رو برداشتم و برای هر دومون نصف لیوان ریختم ، لیوانمو به لیوانش زدم و گفتم به سلامتی .. ، با یکم تردید لیوانشو به لب برد و مشروبش رو مزه مزه کرد .. ، گفتم بخور دیگه زهر مار که نیست ، نمیمیری !! ، خندید و گفت از اونی که حسین آورده بود که خیلی بهتره .. ، بعد هم یه قلپ مشروب توی دهنش گردوند و پایین داد .. ، دلم میخواست زود لختش کنم اما اصلا نمیذاشت .. ، دوباره لبشو بوسیدم و بهش چسبیدم .. ، مشروبمو خوردم و گفتم بخور دیگه .. ، گفت باشه و بقیه لیوانشو سر کشید .. ، از روی سکو یه ظرف دربسته برداشتم و دست کردم توش و یه مشت آجیل در آوردم ، از توی آجیلها گشتم و دو سه تا پسته شور رو پیدا کردم و مغز کردم و گذاشتم دهنش .. ، خندید و پسته ها رو مکید و بعد جوید .. ، دستشو گرفتم و نشوندمش کنار خودم پشت میز ناهار خوری توی آشپزخونه .. ، همونجایی که درست دو ساعت قبل داشتم سایه رو از پشت میگاییدم ! ، گفتم با افشین فیلم سکسی میبینی اذیت نمیشه ؟ گناه داره بچه .. ، گفت بهتره با من ببینه تا با غریبه ها ، حداقل من مواظبش هستم ، گفتم آره خوب ... ، با شیطنت گفتم باهاش سکس میکنی ؟ لبشو گزید و گفت واااا ... استقفرلا .. ؛ نه گناه کبیره است .. ، گفتم آره خوب ! ، با خودم فکر میکردم واقعا مگه ممکنه پشت این صورت خوشگل یه دختر به این احمقی وجود داشته باشه .. ، گفتم خوش بحالش حداقل اجازه میدی تن و بدنتو نگاه کنه و دست بزنه .. ، بعد به عنوان توضیح اضافه کردم البته اون که گناه نداره .. ، با کمال تعجب آزی تایید کرد و گفت آره خوب ! ، دستمو دوباره دور کمرش حلقه کردم و گفتم منم میخوام .. ، دستشو جلوی صورتش گرفت و گفت نکن دیگه حمید .. ، گناه داره .. ، گفتم آره تو چشماتو ببند .. ، بعد دستمو بردم زیر لباسش و شروع کردم به کند و کاو توی تن لختش .. ، یه قلپ دیگه از مشروبش رو خورد .. ، دو طرف شلوارشو گرفتم و گفتم جون آزی این شلوار اصلا تیپتو خراب کرده و هیچ ربطی به لباست نداره .. ، هول هولکی لیوان مشروبشو روی میز گذاشت و شلوارشو سفت نگهداشت و گفت میگم نکن گناه داره .. ، صورتمو به صورتش چسبوندم و لبش رو گزیدم و گفتم تو چشماتو ببند مگه نمیگم گناهش گردن من ! ، بعد لیوان مشروبشو دستش دادم و گفتم تو اینو بخور کاری به کار من نداشته باش .. ، این شلوار تو بدجوری روی مخ من رفته ! ، جلوش نشستم .. ، دیگه مخالفتی نکرد ، یه قیافه ای گرفت که یعنی من الان خیلی ناراحتم ، من هم که دیدم دیگه مقاومتی نمیکنه دو طرف شلوار کشی رو گرفتم و پایین کشیدم .. ، دو تا رون بلوری ... ، چسبیده به هم و چاک کس قلنبه ای که از توی شورت شیشه ای بهم نگاه میکرد .. ، تو دنیا چی از این خوشگلتره ؟ یه دختر مثل هلو .. ، با گونه های گل انداخته و چشمای درشت رنگی با مژه های بلندی که مثل جارو میموند ، شلوارش نصفه پایینه و چاک کسش از توی شورت نازک بهت چشمک میزنه ... ، جووووون ... ، آب دهنمو قورت دادم و سرمو به اون کس خوشگل نزدیک کردم ، وای چه بوی خوبی داشت .. ، تازه حمام رفته بود و بوی صابون میداد .. ، موهاشو کامل زده بود ... ، با خودم گفتم این فقط واسه دادن اومده ، بقیه اش فیلمه .. ، از این سکسی تر نمیشد ... ، شورت شیشه ای .. یه ذره از جوراب کلفت تر !! ، کسش رو از روی شورت بوسیدم و یه آه بلند کشیدم و گفتم ایشالا جونممرگ بشی حسین ... ، آزی که میخواست وانمود کنه ناراحته یهو زد زیر خنده و گفت به اون بدبخت چیکار داری .. ، زنشو لخت کردی و داری به جاهای خصوصیش سرک میکشی دیگه چرا بهش فحش میدی ؟ گفتم اونوقت میگی سیب سرخ گیر دست چلاق نمیفته .. ، بعد به کسش اشاره کردم و گفتم پس این چیه ..؟؟؟ اگه این سیب سرخ نیست که دست اون الدنگ چلاق افتاده پس دیگه هیچ سیب سرخی تو این دنیا پیدا نمیشه ، خندید و لیوان خالی رو روی میز گذاشت .. ، شلوارشو کامل در آوردم ، یه جوراب ساق بلند خیلی نازک شیشه ای به رنگ خاکستری پاش کرده بود که با شورتش کاملا ست بود ، هر لحظه مطمئن تر میشدم که آزاده فقط واسه دادن اومده .. ، با دست کسش رو از روی شورت مالیدم .. ، شورتش خیلی سکسی تر از اون بود که بخوام به اون زودی درش بیارم .. ، به خودش پیچید و گفت نکن دیگه .. ! ، دستشو روی کیرم گذاشتم که کم مونده بود شلوارمو پاره کنه و بیرون بیاد .. ، گفت واااا... ، اما دستشو نکشید .. ، گفتم فک کن منم افشینم ... ، آروم خندید ... ، لبش رو به لبم گرفتم و مکیدم و در همون حال با دست راستم کیرمو که کم مونده بود بشکنه از توی زیپ شلوارم بیرون کشیدم ، بعد دست آزی رو آروم کشیدم و روی کیرم گذاشتم ، وقتی کیر راستمو زیر دستش احساس کرد یهو گفت وااای ! ، اما دستشو نکشید و کیرمو توی مشتش گرفت در حالی که با لب و دندون داشتم لبهاش رو میمکیدم و میگزیدم اون با دست کیر راستمو میمالید .. ، با لب و زبونش میگفت نکن اما با همه جونش کیرمو میخواست ، با دست سینه اش رو از زیر لباس مالیدم .. ، ای خدا هیچی واسه این دختر کم نذاشتی ... ، عجب سینه های سفت و خوش فرمی داشت .. ، سینه هاش رو از توی سوتین میمالیدم و اون آه میکشید و خودشو میمالید و میگفت نکن حمید جوووون .. گناه داره ... ، وای که چه حالی میداد .. ، با دست راستم گره سوتینشو از زیر لباس باز کردم .. ، یهو گفت وای ... یه دستی بازش کردی ؟ گفتم اوهوم ... گفت من یه ساعت طول میکشه دو دستی ببندمش تو یه دستی بازش میکنی اونم از زیر لباس ؟ هر هر خندیدم و سعی کردم بند سوتینشو از توی آستینش بکشم بیرون ، با تعجب گفت چیکار میکنی ؟ گفتم میخوام سینه های خوشگلتو آزاد کنم ... ، بند سوتینشو از توی آستین بیرون کشیدم و از دستش رد کردم و بعد اون یکی بند رو هم از دستش بیرون کشیدم و بعد دست کردم و سوتین آزاد شده رو از زیر لباسش بیرون کشیدم ، با تعجب گفت تا حالا نمیدونستم میشه بدون اینکه لباس رو در بیاری سوتین رو بیرون بکشی !! ، قاه قاه خندیدم .. ، گفت حمید مگه با چند تا دختر رابطه داری که این چیزها رو بلدی ... ، گفتم قبلا یه دوست دختر داشتم .. ، ااما الان تنهام !! ، گفت دروغ نگو ... ، خیلی تو این کارها واردی ... ، گفتم دروغم چیه ... ، بعد سینه اش رو بی واسطه مالیدم .. ، ای خدا چی بود ! ، حداقل سایزش هشتاد بود با نوکهای کوچیک و نرم .. ، لباسش رو بالا زدم .. ، با ناز و ادا گفت نکن دیگه ، گفتم نمیشه که اینها رو نبینم ! میشه ؟؟ گفت آخه ... سینه خوشگل و سفیدشو دو دستی توی دستم گرفتم با لذت و حسرت دهنمو به نوکش نزدیک کردم و لیسیدم ، آه بلندی کشید و با ناز گفت نکن دیگه حمیییید ... ، گفتم باشه .. ، بعد با زبون شروع به بازی با نوک سینه اش کردم ، آه و ناله میکرد و میگفت نکن حمید جوون ، نکن .. ، گناه داره .. ، حالم دیگه خیلی خراب شده بود به میز ناهار خوری توی آشپزخونه تکیه داده بود ، جلوش روی زمین نشستم و با لذت چاک کسشو از روی شورت بوسیدم و بوییدم ، با دست دو طرف سرمو گرفته بود و با موهام بازی میکرد و در حالی که من از روی شورت با بینی و زبونم با کسش بازی میکردم اون موهامو نوازش میکرد و میگفت نکن دیگه حمید !! ، گفتم باشه عزیزم و در همون حال دو طرف شورت نازکش رو گرفتم و آروم از روی رون قشنگش به پایین سر دادم .. گفت وایی ی ی حمییید از دست تو ... خیلی گناه داره ... ، نکن دیگه .. ، گفتم قرار شد تو چشماتو ببندی .. ، به این پایین کاری نداشته باش ، موهامو با دستش نوازش کرد و گفت آخه گناه داره .. ، سرمو به چاک قشنگ کسش نزدیک کردم و گفتم وای چه بویی ، چه رخی داره این سیب سرخ !! ، خندید و در حالی که من با زبون چاک کسش رو مزه مزه میکردم سرمو محکمتر به کسش میفشرد و میگفت نکن حمید ، نکن عزیزم !! ، منم میگفتم باشه و بدتر و بدتر کسشو میمالیدم و چوچولشو با زبون میخوردم .. ، آه و ناله اش به آسمون بلند بود ، مطمئن بودم که افشین صدای آه و ناله های آزی رو میشنوه اما آزی عین خیالش نبود ، یه ناله میکرد و بعد میگفت نکن ن .. ، بلند شدم و جلوش وایسادم و چسبیدم بهش ، صورتم رو به صورتش چسبوندم و کیرم خود بخود رفت لای چاک پاش نشوندمش روی میز و لای پاش رو از هم باز کردم ، از توی جیب شلوارم که الان روی زمین پخش شده بود یه دونه کاندوم برداشتم ، با دیدن کاندوم قیافه اش عوض شد و گفت نه ه ه ه .. ، گفتم باش عزیزم تو اینو بگیر توی دستت ، بعد هم دستشو روی کیر راستم مالیدم و در حالی که سعی میکردم با یه دست و دندون کاندوم رو باز کنم وادارش کردم با کیرم بازی کنه که راست بمونه و بتونم راحت روش کاندوم بکشم .. ، گفت میگم نکن حمییید .. ، گفتم اگه کاندوم نزارم که میترسم حامله بشی ! ، خنده اش گرفت و گفت من میگم کلا نکن گناه داره ... تو میگی کاندوم نزارم حامله میشی ؟ گفتم اونوقتها که گفتن گناه داره هنوز کاندوم اختراع نشده بود ، الان که دیگه خطری نداره ! گفت من اینهمه وقته به این افشین بدبخت هم اجازه ندادم این کارو بکنه ..!! ، کاندوم رو روی کیر راستم کشیدم و گفتم وقتی خطری نداره چرا باید گناه داشته باشه ؟ آزی با ناله گفت چمیدونم مگه من خدا و پیغمبرم .. ، دو تا پای خوشگلشو از هم باز کردم و نوک کیرمو به سوراخ کس خوشگلش چسبوندم و نوکشو فرو کردم ، آه بلندی کشید و گفت حالا مطمئنی خطری نداره ؟ بچه حرومزاده درست نشه !! ، گفتم همه بچه های حرومزاده تو نوک این جمع میشن ، بعد هم نوک برجسته کاندوم رو بهش نشون دادم ، سری به علامت نارضایتی و مخالفت تکون داد ، خوشگل بود و وقتی اخم میکرد صد برابر خوشگلتر میشد ، سفت بغلش کردم و لبهاش رو محکم بوسیدم و گفتم چرا اینقد خوشگلی آخه ؟ ناز کرد و تو بغلم جابجا شد ، دستمو پایین بردم و دو طرف باسن خوشگلشو توی دستم گرفتم و کیرمو فرو کردم تو کس نازش ، باغ بهشت باز شد و کیر منو با آغوش باز پذیرفت ، از شدت سرخوشی یه آه بلند کشیدم و با خودم گفتم وقتی با کاندوم اینقد کیف میده اگه بدون کاندوم میکردم چی میشد .. ، با خودم عهد کردم که حتما یه بار بدون کاندوم بکنمش ! ، آه و ناله هاش به جیغهای کوتاه تبدیل شده بود ، حمی ی ی د نکن ن ن .. آه آه آه آه ... ، صدای آه و ناله هاش با صدای غرشهای کوتاه بلند من قاطی شده بود و افشین که هیچی مطمئنا خلیل و زنش هم صدامون رو میشنیدن .. ، پشت و روش کردم و اینبار در حالی که سرشو روی میز گذاشته بود و کونشو قنبل کرده بود از پشت توی کس خوشگلش تلنبه میزدم و لپهای قشنگ کونشو توی دستم نگهداشته بودم .. ، موهای خرمایی بلندش که به نرمی حریر بودن روی کمرش پخش بودن ، کثافت از پشت هم به اندازه جلو خوشگل بود ، لای چاک کونش رو از هم باز کرده بودم و رفت و آمد کیرمو توی کسش تماشا میکردم و با هر تلنبه یه غرش کوتاه میکردم ، سوراخ صورتی کوچولوی کونش با هر حرکت کیرم توی کسش تکون تکون میخورد و منو به هوس مینداخت که حتما امتحانش کنم اما جرات نداشتم .. ، میترسیدم تو بار اول کونشو افتتاح کنم اما با خودم قسم خوردم که حتما از خجالت اون کون خوشگل در بیام ! ، وقتی صدای آه و ناله هاش تند شد و فاصله نفسهاش کوتاه شده بود و فهمیدم داره ارضا میشه به شدت تلنبه زدنهام اضافه کردم میخواستم درست با اون ارضا بشم ، نه دیرتر نه زودتر ، با انگشتهای خوشگلش سطح میز ناهارخوری رو ناخون میکشید و من کون خوشگلشو توی چنگم میفشردم وقتی با یه نفس بلند و یه جیغ کوتاه انگشتهای خوشگلشو مشت کرد مطمئن شدم که موقعش شده ، چند تا تلنبه دیگه هم زدم و کونشو محکم توی چنگم گرفتم و تمام آبمو توی کس خوشگلش خالی کردم ، با ترس از جاش بلند شد و گفت اومدی ؟ دوباره خابوندمش روی میز و گفتم نترس خطری نداره ، یه تکون دیگه هم دادم و کیرمو بیرون کشیدم ، باورم نمیشد که به فاصله دو سه ساعت که از سکسم با سایه میگذشت اینقد آب ازم بیرون اومده باشه .. ، بغلش کردم و بوسیدمش ، کاندوم رو نگاه کرد و با دیدن آب من خیالش راحت شد و گفت توش که یه وقت نمیریزه ؟ گفتم نه بابا آمریکاییه !! ، خندید و گفت چه ربطی داره ؟ گفتم مو لای درز کارهاشون نمیره ، بغلش کردم و لبهاش رو مکیدم .. ، فک کنم نیمساعتی طول کشیده بود ، نشوندمش روی صندلی و برای جفتمون دوباره شراب ریختم .. ، نصف شرابشو با یه نفس خورد .. ، گفتم افشین بیچاره سه ساعت داشت صداهای ما رو گوش میداد ، چی کشیده این بدبخت ! ، با خجالت گفت حالا شب راحتش میکنم ! ، با خنده گفتم چطوری ؟ گفت خوب یکم باهاش بازی میکنم تا بیاد .. ، گفتم با کاندوم خطری که نداره ، خوب بزار این بیچاره هم به وصال این کلوچه داغ فومن برسه دیگه !! ، بعد اضافه کردم تقصیر اون که نیست خواهر به این خوشگلی داره و عاشقش شده .. ، گفت خوب حالا .. !!، از توی کمد یه کاندوم برداشتم و توی دستش گذاشتم ، گفت این چیه .. ؟ گفتم واسه بعد ، اگه دلت به حال این داداش بیچاره ات سوخت ! ، گفت حالا تو چرا نگران اونی ، گفتم آخه حس میکنم خیلی دوست داره ، سرشو تکون داد و گفت آره .. ؛ هر چی هم میگم چاره اش نمیشه .. ، گفتم خوبیش به اینه که ریشش جای خوبی گیر کرده ، یه خواهر به این خوبی و مهربونی داره .. ، سرشو تکون داد و لبخند زد .. ، گفتم پاشو بریم پیشش ، گفت بزار لباس بپوشم .. ، با خنده گفتم هم اون لخت دیدتت هم من .. ، یه ساعت هم داشته صدای آه و ناله های من و تورو گوش میداده ، حالا لباس نپوشی نمیشه ؟ گونه هاش گل انداخت و مثلا خجالت کشید و بعد شورتشو برداشت و گفت حداقل اینو بپوشم ، گفتم آره والا اینو میپوشی کلی هم سکسی تر میشی ... ، شورت شیشه ای رو پاش کرد و دست تو دست هم رفتیم توی اتاق سرهنگ ، جایی که افشین روی تخت ولو شده بود و پتو رو تا گردنش بالا کشیده بود و فیلم امانوئل رو میدید و با دست زیر پتو یه کارهایی میکرد ، خنده ام گرفت ، با دیدن ما هول شد و دستشو بیرون کشید و به پهنای صورتش لبخند زد و گفت س س سلام آبجی ! ، آزی گفت سلام و بعد با شیطنت گفت چیکار میکردی ؟ گفت هی هیچی آبجی ! ، بعد واسه اینکه حرف تو حرف بیاره به تلوزیون اشاره کرد و گفت ای این قسمتش خیلی قشنگه آآبجی ! ، آزاده گفت برو اونورتر ما هم بیایم زیر پتو منم سردمه ! ، بعد خزید زیر پتو کنار افشین ، بعد به من هم اشاره کرد که بیا پیشم ، منم رفتم زیر پتو کنارشون ، آزاده روش رو به من کرد چشمک زد و بعد دستشو برد زیر پتو سمت کیر افشین و شروع به تکون دادنش کرد ، در همون حال دیدم که افشین هم دستش به سمت لای پای خواهرش کشیده شد ، انگار برنامه عادیشون بود ، بعد از یکی دو دقیقه آزی به من اشاره کرد که دستمالو بده ، چند تا دستمال برداشتم و به سمتش دراز کردم ، دستمالها رو گرفت و بعد پتو رو کنار زد ، افشین آزی رو بغل کرد و در حالی که نفس نفس میزد دستهاش رو دور بدن آزی حلقه کرد وقتی آب زرد و غلیظش از نوک کیرش بیرون ریخت آزاده زود با دستمال جمعش کرد ، به نسبت چهارده پونزده سالی که سن داشت خوب ازش آب اومد ، تلوزیون رو خاموش کردم و سه تامون کنار هم ولو شدیم .. ، وقتی یکی دو ساعت بعد میخواستیم از خونه بریم که برسونمشون افشین به خواهرش التماس کرد که فیلم امانوئل رو ازم بگیره که بقیشو بعدا تو خونه تماشا کنن .. ، خندیدم و دکمه اجکت رو زدم و فیلم بیرون پرید ، آزاده که انگار تا اونموقع متوجه ویدئو نشده بود گفت اه این درست عین ویدئوی خودمه .. ، قیافه متعجبی به خودم گرفتم و گفتم واقعا ؟ حس کردم یه لحظه نگاه آزاده روی صورتم ثابت موند اما زود نگاهش رو دزدید و گفت آره تازه خریدیم .. ، فیلم رو دستش دادم و از خونه بیرون رفتیم ، سر راه یه رستوران خوب وایسادم و غذا خوردیم و بعد رسونمشون همونجایی که سوارشون کرده بودم ، افشین گفت م ممنون آقا حمید .. ، با باز میزاری بیایم خونه ات ؟ گفتم البته افشین جان ، بعد رو به آزی گفتم دفعه دیگه هم خواستی بیای افشینو بیار ! ، آزی با تعجب صداشو پایین آورد و آروم پرسید جدی گفتی ؟ به اختیار به لحجه غلیظ شیرازی گفتم ها واللو !!! ، خودم فهمیدم چه تری زدم ، نگاه سریع و دقیق آزی هم بهم فهموند که اونهم متوجه یه چیزهایی شده ، جای جمع کردنش نبود ، جای حرف زدن هم نبود ، یه خداحافظی سریع کرد و در ماشین رو بست .. ، بهترین راه این بود که منهم زود راه بیفتم .. ، راه افتادم و در حالی که ازشون دور میشدم دیدم که آزی داره با اخم نگاهم میکنه و دور شدنمو تماشا میکنه .. ، مطمئن شدم منو شناخته و دلم هری ریخت .. ، نمیدونستم دفعه بعدی که بهش زنگ میزنم چی باید بگم و باید منتظر چی باشم .. ، هزار تا فکر و خیال به سرم میزد ، حالا که دیگه جای من رو هم بلده و خونه رو شناخته .. ، اگه بره به پدر شوهرش بگه چی میشه ؟ پای بابام گیره ، پای کامبیز ... ، اتهام کلاهبرداری ...، فکرم به اینجا که رسید ماشینو کنار زدم و نفس عمیقی کشیدم .. ، واقعا ترسیده بودم .. ، بعد نفس عمیق دیگه ای کشیدم و گفتم بزار ببینیم فردا چی میشه ... ، بقول اسکارلت فردا بهش فکر میکنم .. ، فردا ...

AriaT
     
#979 | Posted: 17 Feb 2018 14:16
AriaT
آریای عزیز !دستت درد نکنه !میدونم که در رابطه با کار اونم در پایان سال چه وضعیه !بازم ممنون که مثل بعضی دوستان نویسنده ، بل کل قید ادامه داستانو میدن ، نیستید . زنده باشی و شادکام .
     
#980 | Posted: 17 Feb 2018 17:38
عالی عالی
     
صفحه  صفحه 98 از 127:  « پیشین  1  ...  97  98  99  ...  126  127  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / یک تابستان رویایی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites