تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

فرشته زمینی

صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین »  
#1 | Posted: 18 Apr 2016 00:51
ﺑﺎﺩﺭﻭﺩ
ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﺗﺎﭘﯿﮏ ﺑﺎ ﻋﻨﻮﺍﻥ
فرشته ی زمینی
ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ : نوید
ﺩﺭ ﺗﺎﻻﺭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻬﺎﯼ ﺳﮑﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ
ﺗﻌﺪﺍﺩ ﭘﺴﺘﻬﺎ : ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ بین پنج تا هشت ﻗﺴﻤﺖ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ
ﮐﻠﻤﺎﺕ ﮐﻠﯿﺪﯼ : عمه .. ﺯﻥ ﺩایی .. مادر .. ﻋﻼﻗﻪ .. ﻫﻮﺱ ..
ﺑﺎ ﺳﭙﺎﺱ

نوید
     
#2 | Posted: 18 Apr 2016 02:28
سلام دوستای عزیز و گلم.
این داستان جزو تجربه های اول داستان نویسیمه پس خامی هاشو بهم گوشزد کنید و منو ببخشید بابت بدی هاش.
این داستان بیشتر یه داستان احساسیه تا سکسی.صحنه های سکسی داره ولی احساس توش عمیق تر از سکسه امیدوارم لذت ببرید
     
#3 | Posted: 18 Apr 2016 02:47
قسمت اول

هوای سرد پاییزی٬
نم نم بارون٬
برخورد قطره های سردش به صورت٬
باز یه بعد از ظهر دیگه شده بود و من تو پارک بودم. وقتی بارون میاد اینجا رو خیلی دوست دارم.اروم و ساکت و خلوت.فقط صدای چک چک بارون رو سنگفرش میاد و بوی خاک مرطوب.
انگار تنها ادم دنیا که زیر بارون بودنو دوست داره منم.
همه مردم با اولین قطره ها فرار کردن و منو تو خلوت لذت بخشم گذاشتن.
هندزفری هامو میزارم تو گوشم.
اروم قدم میزنم و هوا رو بو میکشم.
خاطراتم پشت سر هم ردیف میان و میرن.
عشق لعنتی ٬ عشق لعنتی.
تنها دلیل اشتباهای بزرگم.
تنها دلیل تنهاییم.
عشق لعنتی.
میرسم به یه نیمکت.میشینم روش ٬پامو دراز میکنم٬تکیه میدم و سرمو میبرم عقب.
برخورد لذت بخش قطره ها به صورتم فوق العادست.
باز یادش میافتم.
یاد روز اولی که دیدمش:؛



من یه پسر ۲۰ ساله بودم.سفید با قد متوسط.قیافم متوسط بود.خوشگل و خوشتیپ نبودم.یه پسر معمولی از یه خانواده متوسط و معمولی.تنها چیز خوبی که داشتم فن بیانم بود که اونم از مادرم ب ارث بردم.با حرف زدن میتونستم هر کسیو قانع کنم..مادر و پدرم شیش سالی میشد که از هم جدا شده بودن.هر کدومشون یه طرف تهران برا خودشون زندگی میکردن.منم بینشون رفت و امد میکردم.جای مشخصی نداشتم.بعضی وقتا اینور بعضی وقتا اونور.چون دانشگاهمم تو تهران بود برام فرقی نمیکرد پیش کدومشون باشم.اما اگه بخواییم یکیشونو بگیم باید بگم بیشتر پیش پدرم بودم.نه اینکه بیشتر دوستش داشته باشم.جفتشون حسی برام نزاشته بودن.فقط بخاطر مسائل مالی بیشتر طرف بابا بودم.
مادرم که از وقتی جدا شد برا خودش زندگی میکرد و دوست پسر داشت.به من نمیگفت ولی من میدونستم و برامم مهم نبود.چرا باید مهم میبود؟
پدرمم تو این مدت تنها زندگی میکرد و تقریبا یه سالی میشه که به فکر ازدواج افتاده.
بهم گفت که میخواد ازدواج کنه.منم نه چیزی پرسیدم نه چیزی گفتم.برام مهم نبود.هیچی راجع به این دو نفر برام مهم نبود.
بابام مقدمات عروسی رو چید و تو بیست سالگیم ازدواج کرد.
حتی نمیدونستم زنش چه شکلیه.
حتی روز عروسیش تو مراسم نرفتم و موندم خونه.
اما کاش نمیموندم.
همه چیز زندگی من از روز عروسی بابام عوض شد.
شب تقریبا ساعت یازده بود.تنها تو اتاقم لش کرده بودم رو تخت و صدای اهنگو زیاد کرده بودم.
«هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهاییه من
اینجا چرااغی رووشنه»
داشتم با دوست دخترم سمیرا چت میکردم که کم کم از تو کوچه سر و صدا میشنیدم.اهنگو کم کردم و رفتم از پنجره نگاه کردم.
بعله.مراسم عروسی بابا تموم شده بود و فامیلا جمع شده بودن عروس دومادو بزارن خونشون.رفتم تو اتاقم تا لباسم خونمو عوض کنم .مهمونا هم با عروس و بابام اومدن تو خونه.سر و صداهاشونو میشنیدم.یه تیشرت و لی پوشیدمو از اتاق اومدم بیرون.چقد ادم تو هال و پذیرایی بود.عموم منو دید که از در اتاق اومدم بیرون.
فوری از جاش پرید بغلم کرد و گفت:«ای پدرسوخته٬دلمون برات یه ذره شده نمیای به ما یه سر بزنی.چطوری مرد جوون؟»
یه نگاه بهش کردم.عمو ایرج از بابا هفت سال بزرگتر بود به معنای واقعی کلمه عاشقش بودم.برعکس بابام همه چیز منو درک میکرد.یه دختر همسن من و یه پسر ۲۶ ساله داشت.بهش گفتم:« خوبم عمو جون.دانشگاه نمیزاره زیاد اینور اونور برم شما ببخش جبران میکنم اساسی.»
با نگرانی نگام میکرد.میدونستم بخاطر نرفتنم به عروسیه.
دستمو گرفت برد تو هال.بلند گفت: خانوما و اقایون عزیز معرفی میکنم٬ برادرزاده عزیزم بنیامین.پسر گل اقا دوماد.

همه نگاهم میکردن.چشمم هر طرف که میرفت سلام علیک و احوالپرسی بود.از جمعای شلوغ متنفرم.همونجا بود که عروسو برا اولین بار دیدم.
خوشگل نبود.یه زن لاغر با سینه های کوچیک و باسن فوق العاده بزرگ.ترکیب مزخرفیه.نمیدونم بابام از چیش خوشش اومده.

تو هال میچرخیدم و با فامیلای خودمون دونه دونه سلام و احوالپرسی میکردم. عموم باهام میومد و فامیلای عروسو معرفی میکرد.همشون با تعجب نگام میکردن.نمیدونم بخاطر تیپ معلومیم و نیومدن به عروسی بود یا چیز دیگه.
منی که از شلوغی و دست دادن متنفرم مجبور بودم صد بار اینکارو انجام بدم.با دید زدن زنای تو مجلس حواسمو پرت میکردم.زنای فامیل خودمون که مثل همیشه با تیپ مجلسی و کاملا باز و راحت بودن.فامیلای عروس ولی یکم پوشیده تر لباس پوشیده بودن.همینجوری که دید میزدم و دست میدادم اون سمت مجلس دیدمش.

کفشای پاشنه هفت سانتی قرمز
جوراب رنگ پا نازک.
یه ماکسی قرمز تا یکم بالای زانوش.
یه شال پهن مشکی که بازوهای لختشو بپوشونه.
گردن باریکش
لبای صورتی
چشای درشتش.
داشتم چی میدیدم.
یه فرشته بود.میخ شده بودم که یهو با یه ضربه پشت گردنم بخودم اومدم.برکشتم دیدم مژگانه.دختر عمو ایرج.یه سال کوچیکتر از من و شیطون ترین موجود زمین.
با شیطنت نگام کرد و گفت کجا رو دید میزدی؟
ی نگاه کردمش.یه پیرهن چین دار صورتی با دامن کوتاه مشکی و جوراب شیشه ای.یه تیپ شیک و دخترونه.گفتم:
-- سلامتو موش خورده؟
--نگاش کنا پررو دید میزنه طلبکارم هست.سلاااام اقا.
-- افرین.یاد بگیر سلام کنی.سلام به روی ماهت خانوم.چقد جیگر شدی.
--اااا.فعلا که شما جیگرتر پیدا کردی که نیم ساعت فکت پایین مونده بود ابرومونو بردی.

یه لحظه با خودم گفتم یعنی انقد تابلو بود؟اخه مژگان چرت و پرت زیاد میگه.بهش گفتم:
-- خب حالا گندش میکنی.بزار دو دیقه ببینمت بعد دعوا راه بنداز.

راه افتادم برم گوشه سالن نوشیدنی بریزم و یکم دیگه دید بزنم که مژگان دستمو گرفت .صورتشو لوس کرد و گفت:
-- تو با دوست دختراتم اینجوری سلام احوال پرسی میکنی عوضی؟بوس من کو؟

خندم گرفت.بخاطر همین مسخره بازیاش بود که باهاش جور بودم وگرنه صد بار کشته بودیم همو تا حالا.بغلش کردم و لپشو بوسیدم.

-- اخیش.حالا شدی پسر خوب.نبینم دیگه دید بزنیا.
-- مژگان زنه رو میشناسی کیه؟
-- اوهوووو.چه پرروئه.پرس و جو هم میکنه.چشتو غلاف کن.
--مژگان اذیت نکن دیگه بگو.
--بنیامین تو هیچ وقت سوال نمیکنی راجع به کسی.نمیدونم چیه این چشتو گرفته که راجع بهش میپرسی.
-- مژگان میگی یا برم؟
-- باشه حالا قهر نکن.زنه داداش عروسه.به قیافش میخوره سی و هشت تا چهل باشه و در ضمن اصلا هم خوشگل نیست.برا چی چشت دنبال پیر پاتالاست.

پس شوهر داشت.دیگه ادامه صحبتای مژگانو نشنیدم.زیر چشی نگاش میکردم.مژگان بیراهم نمیگفت.صورت خوشگلی داشت ولی اونقد داف نبود.سنشم اصلا بهم نمیخورد دو برابر من سن داشت نمیدونم چرا انقد چشم منو گرفته بود .حس میکردم اون صورت اون لبا.اون برجستگی های بدنش فوق العاده ترین منظره دنیاست. نگاه میکردم که با مشت مژگان به دستم به خودم اومدم.
     
#4 | Posted: 18 Apr 2016 04:30
قسمت دوم

--هوووی.باز میخ شدی که.
--مژگان اذیتم نکن.قیافش یجور خاصیه.
-- مثلا چجور خاصیه که من اونجوری نیستم؟
-- اااه .مژگان شصت تا بی اف داری خودتا میای واسه من مسخره بازی در میاری اینجا.

عصبانی شده بودم.مژگان جا خورد.بدون اینکه چیزی بگه رفت.بعدا هم میتونستم نگران مژگان باشم.داشتم نگاهش میکردم. ایستاده بود و داشت با یه زن دیگه صحبت میکرد و میخندید.پشتش به من بود.گودی کمرش گردی باسنشو تو اون لباس قرمز بیشتر کرده بود.موهای بلند قهوه ایش تا کمرش میرسید.
چقدر دوست داشتنی بود.
دست خودم نبود جلوی شلوارم داشت کم کم باد میکرد.شانس اوردم شلوار لیم تنگ بود و نگهش میداشت.
به بهونه اشنا شدن و سلام علیک با مهمونای اونور سالن رفتم طرفشون.
چند قدم فاصله داشتم باهاشون که دو تا مرد اومدن و یکیشون دستشو انداخت دور کمر ماکسی قرمز من.
حتی اسمشم نمیدونستم اما حسادت تمام وجودمو گرفت.
چه مرگم شده بود؟
من که کم زن و دختر ندیدم.چرا این زن اینجوریم کرده؟
خواستم برگردم که همون مرد که منو دیده بود اومد طرفم دستشو جلو اورد و گفت:
--سلام.شما باید اقا بنیامین باشین.من مهدی هستم.برادر فاطمه خانوم(عروس).خوشحالم از اشناییتون.
باهاش دست دادم و از همین تعارفا بارش کردم:
- همچنین ٬منم خوشحال شدم از اشناییتون.
مهدی با دستش که پشت کمر اون دختر بود یکم هلش داد جلو و گفت :
-- ایشون همسرم فرشته هستن.

پس اسمش فرشته بود.عین خودش.
بهم نگاه میکرد.چه لبخند قشنگی داشت.چشماش از نزدیک یه ته رنگ عسلی داشت.
نمیدونستم باید چکار کنم اخه نمیدونستم که خانوادشون چقدر مذهبی هستن و زناشون دست میدن یا نه.
همینجوری محو نگاه کردنش بودم که دیدم خودش دستشو اورد جلو و گفت: --سلام از اشناییتون خوشوقتم.
یه نگاه به مهدی کردم.دستمو دراز کردم و دستشو گرفتم.انگار بهم برق وصل کرده بودن.تو حال خودم نبودم.گرمای دستاش همزمان بهم ارامش و استرس میداد.باهاش دست دادم.به ناخوناش لاک صورتی کم رنگ زده بود.
من چم شده بود.
زن فوق العاده ای نبود
دوست دختر خودم ازین خوشگل تر بود پس من چرا انقد میخ این زن شده بودم؟
تازه شوهرش صد برابر از من خوشتیپتر بود.

از هال اومدم بیرون تو حیاط.چند تا نفس عمیق کشیدم.
دوباره رفتم تو و به خودم قول دادم نگاش نکنم.خیلی شلوغ بود.خواستم برم تو اتاقم که تو اشپزخونه مژگانو دیدم.تنها نشسته بود رو صندلی و پکر بود.
نباید عصبانی میشدم از کار خودم ناراحت بودم.باید از دلش در میاوردم.رفتم تو اشپزخونه.یه صندلی برداشتم گذاشتم جلوش نشستم روش.روشو برگردوند.
صداش کردم:
-- مژگان خانووووم......خانوم خانوما...قهری با من؟
جواب نداد.
-- مژگانی میدونم تقصیر منه ببخشید دیگه.
بدون اینکه چیزی بگه بلند شد از صندلی خواست بره که دستشو گرفتم.دستشو اوردم جلو صورتم و محکم بوسیدم.
-- مژگانی بخدا نبخشی ولت نمیکنما.
اشک تو چشاش جم شده بود.نگام کرد.مژگان از بچگی باهام بزرگ شده بود. خیلی دوستش داشتم طاقت اخم کردنشم نداشتم چه برسه اشکاش.با بغض گفت:
-- حرف خیلی بدی بهم زدی.

بلند شدم محکم بغلش کردم .

--من غلط کردم.بنیامین غلط کرد فقط تو رو خدا نبینم اشکاتو ها.منو بزن هر چی دوست داری بگو عیب نداره ٬ولی گریه نکن جون بنیامین.

از بغلم اومد بیرون و نگام کرد.

-- مژگان گفتم جونه بنیامین.

خندید.اروم شدم.

-- قربون خنده هات توله ی خوشگل.بخشیدی؟
-- توله عمه ی ایکبیریته.باید فکرامو بکنم.
-- ااااا.عمه من عمه تو هم هستا محظ اطلاع.
-- عمت مال خودت.

بغضش رفته بود و شوخی میکرد.از خودم راضی بودم.

-- مژگان من از شلوغی بدم میاد.میرم اتاقم.
-- اااا.زشته مهمونیه.کجا؟بمون.
-- باز گیر دادیا.خوشم نمیاد بمونم.
-- باشه پس منم میام.منم دوست ندارم تنها بمونم.
-- تنها؟این همه ادم.
--من ول کردم تو شروع کردی؟بریم.

پاشدیم پله ها رو رفتیم بالا .رفتم تو اتاق و ولو شدم رو تخت
.
--چه راحتم هست اقا...لم میده واسه خودش.

اومد تو اتاق و درو بست.

--مگه جای تو رو تنگ کردم حسود.

-- هووی من هنوز نبخشیدمتا درست صحبت کن.بعله جای منو تنگ کردی.

اینو گفت و خودشو پرت کرد رو تخت.اوووف.بعضی وقتا روانی میشم از کارای این دختر انقد اذیت میکنه.از تخت پاشدم لبه تخت نشستم و گفتم:
-- باشه بابا تو بردی تو بخواب

.من رو تخت نشسته بودم خودمو کشیدم عقب و تکیه دادم به دیوار.اونم دراز کشید رو تخت و ساق پاهاشو گذاشت رو پاهای من.منم اروم ساق پاشو نوازش میکردم.

--بنیامین.
--جونه بنیامین.
--دوستم داری؟
-- این چه سوالیه.
-- سواله دیگه.جواب بده.
-- سوالی که خودت جوابشو میدونی نپرس.
--دوست دارم بپرسم.بگو بهم.
--میدونی که دارم.
-- اگه داری بگو.
-- چی بگم.
--بگو دوستم داری.
--زکی.به همین خیال باش.
--بگو دیگه.
-- نمیگم.
-- بگوووووو
-- نوچ.
-- پس الکی میگی.
-- فک کن الکی میگم.

با ناراحتی نگام کرد و گفت:
--مگه من چیم از دوست دخترات کمتره که نمیتونی بهم بگی.
--هیچیت کمتر نیست. من به دوست دخترامم نمیگم.
--من زشتم؟
-- چی؟این سوالا چیه مژگان.چند وقته چرا اینجوری شدی.

روشو برگردوند پاشو از پام ورداشت و جم کرد و شکمش و برگشت.
-- قهر کردی باز لوس خانوم؟

دراز کشیدم کنارش از پشت بغلش کردم.

-- باشه.دوستت دارم مژگان خانوم.خوبه؟

برگشت طرفم.چشماش خیس بود.

-- دوباره بگو
--دوستت دارم عزیزم.

تو چشاش نگاه کردم.واقعا دوسش داشتم.ولی من ادمی نبودم که بدرد مژگان بخورم.مژگان یه دختر حساس بود و محبت میخواست و من تنها چیزی که به زیدام نمیدادم محبت بود.چون دوسش داشتم ازش دوری میکردم.
با انگشتم اشک چششو پاک کردم.
-- دیگه گریه نکنی ها دختر نازنازو.

یهو اومد جلو و لباشو چسبوند رو لبام.یهو زمان یخ کرد.ثانیه ها متوقف شدن.تنها چیزی که انتظارشو نداشتم این بود.نباید اینکارو میکردم.هر یه ثانیه برام یه ساعت میگذشت.شل شدم.میدونستم باید ولش کنم اما....
اما دستمو بردم پشت سرش و منم بوسیدمش.
لباش داغ و شیرین بود.مزه رژ لبش تو دهنم بود.دراز کشیدم ب پشت و همونجوری که لبش رو لبم بود کشوندمش رو خودم...
دستمو از پشت سرش میکشوندم رو کمرش و تا گودی کمرش میمالیدم ولی رو باسنش نمیرفتم...
همونجور که لبش رو لبام بود اه میکشید..
لباشو برداشت و تو چشام نگاه کرد.باید همین حالا تمومش میکردم وگرنه بعدش دیگه کنترلم دست خودم نبود.

-- مژگان بسه دیگه پاشو
--مگه نمیگی دوستم داری؟میخوام چیزی بهت بدم که دیگه دخترای دیگه رو نگاه نکنی.مال من باشی.
-- مژگان........

بقیه جملم لای لبای شیرینش ناتموم موند.
مژگان که روم دراز کشیده بود پاهاشو گذاشت دو طرف من و نسشت رو کیرم.اون دامن کوتاهش نمیزاشت چیزی ببینم.به کمرش یه حالت چرخشی داد و کسشو از رو شلوارم و جواب شلواریش میمالید ب کیرم.
-- بنیامین.
-- ااااه.جونه بنیامین.
-- حالا دیگه مال منی؟؟؟مال خود خودم؟
--اره عزیز دلم.

دستمو گذاشتم پهلوهاش و مالشش رو کیرمو همراهی میکردم.اروم دستمو از پهلوهاش سر دادم پایین و روناشو تو دستم میگرفتم و میمالیدم...
مژگان اهش رفته بود اسمون.
دستشو برد سمت پیرهنش و همینجوری که خودشو میمالید به من از پایین دکمه هاشو باز کرد..دکمه های اولو که باز کرد نافش معلوم شد.دستامو بردم رو شکمش.با شصتم چند دور دور نافشو مالیدم و دستامو سر دادم رو پهلو های لختش.دکمه های پیرهنشو کامل باز کرد.یه سوتین مشکی لیزری پوشیده بود.سینه هاش هنوز اونقد که باید بزرگ نشده بودن.سایزش شصت و پنج بود ولی اگه به مامانش رفته باشه تا هشتاد و پنجم باید بره..
دیگه طاقت نداشتم.بلندش کردم خوابوندمش به پشت.یه لبخند بهم زد و پاهاشو باز کرد.دراز کشیدم روش.لبمو چسبوندم رو لبش و دستمو بردم لای پاش.از رو جوراب و شورتش داغیه کسشو حس میکردم.خواستم دستمو بکنم تو شورتش که یهو یکی در اتاقو زد.
     
#5 | Posted: 18 Apr 2016 11:13
تااينجاش بد نبود فقط خواهشا داستانوول نکنی بري
     
#6 | Posted: 19 Apr 2016 00:54
قسمت سوم


جفتمون انگار برق گرفته باشتمون از جا پریدیم.اصلا نفهمیدم مژگان کی دکمه هاشو بست.شوک زده بودم و نبض شقیقه هام تند تند میزد.اگه کسی میومد تو چی.چقدر احمق بودم.
گفتم:
-- بله؟کیه؟

در اتاق باز شد.زن عمو فیروزه بود.مادر مژگان.

--مژگان تو اینجایی همه جا رو دنبالت میگردم؟همه مهمونا رفتن اماده شو ما هم بریم کم کم.
--چشم مامان.یکم دیگه میام.

زن عمو یه لبخند بهم زد و رفت پایین.

--خیلی ترسیدم بنیامین.پنج تا سکته رو زدم.
-- از بس دیوونه ای.حالا پاشو برو تا ارتش نفرستادن بالا.
--بهم سر بزن٬باشه؟
--باشه.حتما.

بلند شد اومد جلو.لباشو گذاشت رو لبام.
یه بوسه طولانی.
یه بوسه داغ.
خداحافظی کرد و رفت بیرون از اتاق.
برا خداحافظی با عمو بیرون نرفتم.کیرم تو شلوارم داشت میترکید و هیچ کی نبود.خدا بکشتت مژگان.
میدونستم همه رفتن و بابام و زن جدیدش خونن.دوست نداشتم از اتاقم برم بیرون.
گوشیمو برداشتم.شماره عسلو گرفتم.بعد چند تا بوق گوشیو برداشت.

--سلام
-- سلام عزیزم.خوبی؟خوش گذشت عروسی؟

پشت تلفن اروم حرف میزد که کسی صداشو نشنوه.

--مسخره.
-- ببخشید خب شوخی کردم.عروس خوشگل بود؟
-- شبیه عن بود.عسل حالم بدجور خرابه.
-- چرا عزیزم.چی شده؟
--کیرم داره میترکه تو شلوارم.
--ااااااا...الان چرا باید بلند شه؟دید زدی زنا رو؟بزنم قطش کنم؟
-- مسخره بازی در نیار دیگه.
--مسخره بازی چیه.چشاتو درویش کنی بلند نمیشه.الانم که نمیشه کاری کرد خب.

راست میگفت.ولی کارای مژگان و دیدن فرشته بدجور بهم فشار اورده بود.

-- عسل صبح میری دانشگاه؟
-- اره.هفت کلاس دارم.
-- نمیخواد بری میام دنبالت میریم خونه مامان.هیچ کی نیست صبح.
--اااا.بنیامین میگم کلاس دارم.تازه تو چجوری هفت صبح حالشو داری اخه.تازه اصلاحم نکردم اونجوری مجبورم صبح پنج پاشم برم حموم تمیزش کنم.
--همین که گفتم تنبل بازی در نیار.تموم شد رفت.حالا برو بخواب فردا بتونی پاشی.
--زورگوی عوضی.شبت بخیر.
--شبت بخیر.
--بنیامین؟
--جانم.
--دوستت دارما.
--خواهیم دید.خوب بخوابی.

تلفنو قط کردم.میدونستم ناراحت شد که نگفتم دوستش دارم. ولی من همیشه همینجوری بودم.دلیلش هر چی که باشه این چیزیه که روزگار از من ساخته بود.

گوشیمو گذاشتم صبح زنگ بزنه و خوابیدم.

ساعت شیش صبح با صدای زنگ از خواب بیدار شدم.کسل و بیحال بودم‌.هیچ وقت صبح زود بیدار نمیشدم.زود بیدار شدنام همیشه ساعت ده بود.
یه دوش سریع گرفتم و لباسامو پوشیدم.در اتاق بابا بسته بود.حتما تا صبح با زن جدیدش عشق و حال کرده.سوییچ ماشینو برداشتم و زدم بیرون.بابا دو تا ماشین داشت و 206 همیشه دست من بود.شیش و نیم جلو خونه عسل بودم.سر کوچشون ایستادم و بهش اس دادم که بیاد پایین.
بعد یه ربع اومد و نشست تو ماشین.

--سلام خانوم خانوما.چقد لفتش دادی.
--سلام عزیزم.اماده میشدم دیگه.بریم.

تو ماشین سر کوچشون نمیتونستم ببوسمش.روشن کردم و راه افتادیم سمت خونه مادرم.

مادرم مدیر مدرسه بود و صبحا هیچ وقت خونه نبود.منم کم از این فرصتا استفاده نکرده بودم و صبحا خونه مکان میشد.

وقتی رسیدیم کلیدو دادم به عسل بره بالا و خودم ماشینو پارک کردم.
وقتی رفتم تو خونه عسل مانتو و مقنعه دانشگاهشو در اورده بود.یه شلوار مشکی با تاپ هم رنگش تنش بود.
عسل دختر دافی نبود ولی خوشگل و جذاب بود.
صورت گردش و چال لپاش٬ لبای کوچولوش و چشمای درشت مشکیش قیافه بانمکی بهش میداد. هیکلش انجلینا جولی نبود ولی چیزی کم نداشت.سینه های ۷۵ و باسن تپلش تو لباس چنگی به دل نمیزد ولی عین اتیش زیر خاکستر بعد لخت شدن میخ میکردت ب خودش.
وقتی رفتم تو خودش اومد تو بغلم.نگاهم کرد.نفساش دااغ و سریع بود.
بهش گفتم:
--خودت از من بیشتر میخوایا٬ قر قرم میکنی.
نذاشتم جواب بده.تا خواست حرف بزنه لبمو گذاشتم رو لباش.
بوسه های کوچیک رو کم کم طولانی تر میکردم.دستمو برده بودم پشت کمرش و به خودم فشارش میدادم.عسل واقعا بوسیدنو بلد بود.خودم همه مدلایی که دوست داشتم رو یادش داده بودم و بی نهایت لذت میبردم وقتی تو بوسیدن همراهیم میکرد.کم کم خودشم داغ کرده بود و خودشو محکم چسبونده بود بهم و میمالید.زبونمو که میکردم تو دهنش چنان اووووومی میکرد که کیرم همونجا به سیخ ترین حالت خودش رسیده بود.همینجور که میبوسیدیم همو میرفتیم طرف اتاق مامانم.
تمام راه انقد مشغول لب بازی بودیم که هیچ کدوم یه کلمه هم نتونستیم حرف بزنیم.
عسل زبونشو میکرد تو دهنم و منم زبونشو میگرفتم و ول نمیکردم.
از پشت تاپشو گرفته بودم و با هر بوسه اروم میکشیدمش بالا...

خودش دستاشو بالا برد.میخواست تاپشو در بیارم. تاپشو از بدن سفید خوشگلش کشیدم بیرون.یه سوتین سفید خوشگل داشت که خیلی میومد بهش.
برعکسش کردم و از پشت چسبیدم بهش...سوتین و سینه هاشو جم کردم تو مشتم و فشار دادم.
همزمان گردنشو تا پشت گوشش یه لیس بزرگ زدم.

-- اااااااااااااااهههه.بنیامین.فشارم بده بنیامین.واااااااای.عااااالیه.

یه دستمو بردم پایین وسط کسش.از رو شلوار کسشو فشار دادم.مالیدم و فشار دادم و اومدم بالا.دکمه شلوارشو باز کردم.
یه اهههههی کشید که انگار از زندان ازادش کرده باشی.

--جووون٬ دوست داری؟

جوابی نمیتونست بده.دستمو کردم تو شلوارش و انگشتمو از رو شرت روی کسش کشیدم.

-- ااااااااه بنیامین دیوونم نکن درش بیار.

خودمم دیگه طاقت نداشتم.برش گردوندم و هلش دادم رو تخت.عسل به پشت رو تخت افتاد.بلافاصله پاهاشو گرفتم و شلوارشو کشیدم بیرون از پاهاش.
دستمو بردم کمربندمو دکمه شلوارمو باز کردم و شلوارمو دراوردم.عسل خودش تو این فاصله شورتشو دراورده بود.

-- ای شیطون ببین خودت کونت میخاره بعدا نگو بنیامین حشریه.
--باشه بابا من حشریم بیا بکن دیگه.

شورتمو دراوردم...کیر بزرگی ندارم.پونزده سانته و سفید..
پاهای عسلو جمع کردم تو شکمش تا کس و کونش بزنه بیرون.
کس خوشگل و صورتی تمیزی داشت.دوست داشتم بخورمش ولی کیرم داشت منفجر میشد.
از رو میز مامان کرم برداشتم و کیرمو چرب کردم.چون کیرم بزرگ نبود و سکسمون زیاد بود نیاز نبود کون عسلو باز کنم.کیرمو گذاشتم جلو کونش و یه فشار کوچولو دادم.
--اااااااخ .وحشی چه مرگته.مال خودته فرار که نمیکنه یواش بکن.
-- بچه پرروها رو باید جر داد.نمیدونی مگه؟
اروم کیرمو تا ته فرو کردم تو کونش.

--اخخخخ جوووون.بکنش..ااااااااه.خیلی خوبه.
--دوس داری؟کستم همینجوری میکنم یه روزی.
--جوووونم.فعلا کونمو بکن عزیز دلم.

سرعت تلمبه زدن تو کونشو بیشتر کردم.عسل تو سکس خیلی اه و ناله میکرد و من عاشق این اخلاقش بودم.
کل اتاقو صدای اااهش گرفته بود.
محکم کیرمو تو کونش میکردم و در میاوردم.دستمو دراز کردم و سینشو از رو سوتینش میمالیدم.انقد سوتینش سکسی و خوشگل بود که درش نیاورده بودم.
--ااااه بنیامین دیوونه کردی منو تو...بکککن منو..
بعد پنج دیقه تلمبه زدن ابم داشت میومد.تا ته فرو کردم تو کون عسل و کل ابمو ریختم توش.
-- اااااااااه.ابم اومد عسل.
--ای جوونم.بزار همش بیاد.یه دیقه تو همون حالت موندم تا همه ابم بریزه.کیرمو دراوردم و ولو شدم رو تخت.عسلم اومد کنارم و اروم لبمو بوسید.

--عزیزم من برم بشورم خودمو میام.
--زود بیا منتظرم.چند تا دستمالم برام بیار عسل.
-- اااا.باشه گلم.بمون تا بیام.

رفتن عسلو تماشا میکردم.پیچ و تاب کون بزرگ و بدن قشنگش.
دوباره یاد اون زن تو عروسی افتادم.
فرشته.
     
#7 | Posted: 19 Apr 2016 07:43
خوب بود
     
#8 | Posted: 21 Apr 2016 08:28
ادامه بده
فعلا كه عاليه
     
#9 | Posted: 21 Apr 2016 10:19
خوبه ادامه بده
     
#10 | Posted: 22 Apr 2016 20:38
دادا اگه نمينويسي بگو کارم الاف نکن
     
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / فرشته زمینی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites