تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

دختری از جنس نگین

صفحه  صفحه 15 از 16:  « پیشین  1  ...  13  14  15  16  پسین »  
#141 | Posted: 30 Jan 2018 00:25
mahandanesh69:
نظر لطفته عزیزم

     
#142 | Posted: 31 Jan 2018 03:25
     
#143 | Posted: 1 Feb 2018 12:02
قسمت چهل و سوم



به قدری لحن بیانش قاطعانه و دستوری و خشن بود که کاملا شوکه شده بودم.نمیدونستم باید چی بگم یا چیکار کنم.انگار اختیارم رو از دست داده بودم و مات و گنگ فقط بهش نگاه می کردم.اگر یک ساعت قبل این جوری با من حرف میزد توی گوشش میزدم وبا قاطعیت بهش می گفتم نه ولی نمیدونم چرا لال شده بودم.یه چنگی تو موهام زد و گفت:چرا ساکتی جنده؟نشنیدم جواب بدی.پرسیدم فهمیدی چی گفتم؟رفتار خشونت آمیزش منو بیشتر از قبل در نقش برده بودنم فرو برد و برای همین در میان ناباوری سرم رو به نشان تایید تکون دادم.هنوز توی شوک به سر می بردم که یه سیلی تو گوشم زد و گفت:وقتی ازت سوالی می پرسم مثل بچه آدم جواب بده.کاملا مسخ شده بودم وبه طرز شگفت انگیزی در نقش برده بودنم فرو رفته بودم وهر کاری می کردم نمی تونستم خود واقعیم باشم و از نقش یک برده خارج بشم.با سیلی که خورده بودم به حرف اومدم و مثل یه بلبل شروع به حرف زدن کردم.توی چشماش نگاه کردم وگفتم:بله فهمیدم.من همیشه دوس دختر جنده تو بودم ، دوس دختر جنده تو هستم و دوس دختر جنده تو خواهم بود. خارج شدن این جملات از دهن من یعنی ارتباط دوباره و احتمالا همیشگیم با احسان.منی که از دستش عصبانی و ناراحت بودم ، منی که اونو در جنده شدنم مقصر اصلی می دونستم ، منی که تصمیم داشتم دیگه هرگز نبینمش چه برسد به اینکه بخوام باهاش سکس کنم درحضور خودش و سه نفر دیگه آمادگیم رو برای ارتباط دوباره وهمیشگیم باهاش اعلام کرده بودم.من در سکس هام همیشه نقش یک برده رو داشتم ولی خارج از سکس برای خودم یک شخصیت حقیقی متفاوت داشتم.شخصیتی که حالا به نظر زیر سوال رفته بود.کم کم در وجودم نشانه های خطرناکی می دیدم.کم کم متوجه می شدم که بردگی های من داره تهدیدی برای شخصیت اصلیم میشه.بردگی های من داشت تبدیل به جزئی از شخصیت اصلیم میشد.مرور چندین ماهه یک سری فعالیت های مشابه در قالبی به نام بردگی کم کم داشت از من یک برده واقعی می ساخت.برده ای که نه تنها در نقش بازی کردن در سکس ها بلکه در خود شخصیت واقعی من ظهور می کرد.و نمونه بارزش همین تغییر رفتارم بود.حالا احسان روی سینم نشسته بود و فاتحانه بهم نگاه می کرد و منم درحالی که به نظر حسابی خوار شده بودم توی چشماش نگاه می کردم.به مطیع بودن عادت کرده بودم و این مطیع بودن کم کم جزئی از شخصیتم شده بود.به لحن دستوری و خشن دیگران عادت کرده بودم.به اطاعت پذیری عادت کرده بودم و همچنین عادت کرده بودم که فرد سلطه جو و مقتدری همیشه به من دستور بده و امر و نهی کنه.احسان همون طور که روی سینم نشسته بود کیرشو جلوی صورتم گرفت و منم بی هیچ حرفی دهنم رو باز کردم و اونم کیرشو تا دسته تو حلقم فرو کرد.کیری که به تازگی از کون میترا بیرون کشیده بود.شروع به ساک زدن کیر احسان کردم واین در حالی بود که ایمان هنوز توی کسم تلمبه میزد.از طرفی دیگه الهام هم قمبل کرده بود و میترا از پشت داخل کسش تلمبه میزد.صدای آاااهههههه و ناله های الهام تموم فضا رو پر کرده بود.آب از کس خیسش می چکید ومیترا هم با قدرت تو کسش تلمبه میزد.کس منم دست کمی از کس الهام نداشت.حسابی از کسم آب راه افتاده بود وصدای شالاپ وشلوپ از هر دو طرف به گوش می رسید.در همون حین پسرا خواستن پوزیشن رو عوض کنن وقرار شد این بار منو دو کیره بکنن.ایمان زیر خوابید ومنم با کس روی کیرش فرود اومدم و کیرش خیلی راحت تا ته تو کسم که مثل چشمه می جوشید رفت و من از ته دل آاااااهههههه کشیدم.احسان هم کمی با دست آب کس الهام رو جمع کرد و به سوراخ کونم مالید و سوراخم رو خیس کرد.کمی با انگشتاش سوراخم رو مالوند و وقتی حسابی خیسش کرد کیر کلفتش رو به سوراخ کونم چسبوند و آروم آروم با یه فشار تقریبا نصف کیرش رو وارد کونم کرد.درد در تموم وجودم پیچید و یه آاااااخخخخخ بلندی گفتم.همزمان ایمان که زیر من بود لبم رو توی دهنش گرفت و صدا رو در درونم خفه کرد.تلمبه هاش توی کسم داغم می کرد و باعث میشد درد کون دادنم تا حدودی تسکین بشه.احسان به خودش جسارت بیشتری داد و این بار یه فشار محکم تر داد که کیرش تقریبا تا ته تو کونم فرو رفت.با وجودی که لبم تو دهن ایمان بود ولی صدا درونم خفه نشد و البته نتونستم دادی بزنم ولی یکسره ناله خفیف اووووم اووووم ازم خارج میشد.همه با هم جووووون می گفتن.ایمان یک لحظه هم از لبام غافل نبود ویکسره لب و زبونم رو میخورد و از اون طرف هم توی کسم تلمبه میزد تا درد کون دادنم به حداقل برسه و واقعا هم خیلی کارش تاثیر گذار بود.احسان شروع به تلمبه زدن توی کونم کرد وهربار با قدرت تو کونم تلمبه میزد و کونم رو می گایید.از زیر هم ایمان تو کسم تلمبه میزد وکیرش به راحتی تو کس خیس من عقب و جلو میشد.دو طرفه در حال گاییده شدن بودم ودوتا کیر همزمان توی کس و کونم عقب وجلو میشد.به حضور کیر احسان در کونم عادت کرده بودم و دیگه احساس درد نمی کردم.دیگه داشتم از گاییده شدن بی نهایت لذت می بردم.همزمان با گاییده شدن به ایمان لب می دادم و اونم با ولع لبم رو می خورد.بعد از اینکه احسان حسابی کون منو گایید کیرشو از کونم بیرون کشید ورو به میترا گفت:بیا جاهامونو با هم عوض کنیم.میترا هم که مشغول گاییدن کس الهام بود کیرشو بیرون کشید و اومد پشت سر من حاضر شد و کیرشو با یک فشار محکم تا ته تو کونم جا کرد.چون کیر احسان راه کونم رو قبلا باز کرده بود دیگه دردی احساس نکردم ومیترا هم که فهمیده بود از همون لحظه اول با قدرت و حرارت شروع به تلمبه زدن توی کونم کرد.از اون طرف احسان هم که سراغ الهام رفته بود کیرشو با سوراخ کون الهام تنظیم کرد و با یه فشار محکم تموم کیرش رو تا دسته وارد کون الهام کرد.الهام هم که قبلا کون داده بود و راه کونش باز شده بود فقط یه آااااههههه از سر لذت کشید و چشماش رو بست.میترا هم یکسره تو کون من تلمبه میزد.پهلوهام رو با دستاش گرفته بود و محکم و وحشیانه تو کونم تلمبه میزد.احساس می کردم که کس و کونم باید حسابی باز شده باشه.سرعت و قدرت تلمبه هاش توی کونم لحظه به لحظه بیشتر میشد و به نظر درآستانه ارضا شدن قرار گرفته بود.چند تا تلمبه محکم دیگه توی کونم زد و بعدش کیرشو از کونم بیرون کشید ورفت سمت الهام و گفت:دهنتو وا کن جنده.الهام هم دهنشو باز کرد و میترا هم سریع کیرشو که تازه از کون من بیرون کشیده بود تا ته تو حلق الهام فرو کرد وچند ثانیه بعد با آااااههههه کشیدنای زیاد تموم آب کیرش رو تو حلق الهام خالی کرد و دخترخاله منم همه آب میترا رو خورد.ایمان هم که زیرم خوابیده بود و توی کسم تلمبه میزد منو برگردوند و به پشت خوابوند و این بار خودش اومد روم و پاهامو روی شونه هاش انداخت و از جلو کیرشو تا ته تو کونم فرو کرد وبا قدرت مشغول گاییدن کونم شد.تند تند تو کونم تلمبه میزد و همزمان با دستاش سینه هام رو می مالوند.چشمام کاملا خمار از شهوت شده بود و اونم با قدرت منو می گایید.در طرف دیگه احسان هم پهلوهای الهام رو گرفته بود و با سرعت و قدرت زیاد تو کونش تلمبه میزد.جفتشون آااااهههههه می کشیدن و ناله می کردن.من و دخترخالم الهام همزمان داشتیم به وسیله ایمان و احسان از کون گاییده میشدیم اونم درست در چند سانتی متری هم.ایمان به نظر در آستانه ارضا شدن بود.تلمبه هاش توی کونم لحظه به لحظه محکم تر میشد و به همون نسبت سینه هام رو هم بیشتر می مالوند.چند تا تلمبه محکم دیگه توی کونم زد وبالاخره کیرشو از کونم بیرون کشید و اومد بالای سرم ومنم دهنم رو باز کردم واونم کیرشو با فاصله از صورتم گرفت و لحظاتی بعد با آااااااهههههه و ناله زیاد آب پرحجم و زیاد کیرش خارج شد و یه مقدارش توی دهنم ریخت که من همشو خوردم و یه مقداریش هم روی صورتم ریخته شد.میخواستم با انگشتام اون آب باقی مونده رو جمع کنم که میترا بهم اجازه نداد و خیلی سریع خودش رو رسوند و شروع به لیسیدن صورتم کرد و همه آب کیری ایمان رو که روی صورتم ریخته شده بود رو لیسید و خورد.احسان هم که دیگه در آستانه ارضا شدن بودچند تا تلمبه محکم دیگه تو کون الهام زد و بعد کیرشو از کونش بیرون کشید و اومد روی سینم نشست و گفت:دهنتو وا کن نگین.دهنمو مطیعانه براش باز کردم و اونم کیشرو تا ته تو حلقم فرو کرد و لحظاتی بعد با آاااااهههههه و ناله زیاد همه آب داغ و پرحجمش ته حلقم خالی شد و منم همش رو خوردم.بی حال تر از اونی بودیم که بتونیم تکون بخوریم.سکس گروهی فوق العاده زیبایی رو انجام داده بودیم و همه به نوعی از این سکس راضی بودیم.برای اولین بار بود که یک سکس گروهی 5 نفره رو تجربه می کردم که البته تبدیل به یکی از بهترین تجربیات سکسیم هم شده بود.



ادامه دارد......
     
#144 | Posted: 1 Feb 2018 14:34
عالی بود
     
#145 | Posted: 2 Feb 2018 01:15
marchobe:
ممنونم عزیزم

     
#146 | Posted: 7 Feb 2018 22:59
قسمت چهل و چهارم


مانتوم رو از تنم درآوردم و شالم رو هم از سرم برداشتم و با یه تاب و شلوار جین رفتم و کنارش نشستم.خودش با لباس راحتی جلوی تلوزیون نشسته بود و احساس می کردم که منتظرمه.از بعد از سکسمون هیچ صحبتی با هم نکرده بودیم وفقط بهم گفته بود که باهاش به خونش برم و منم اول قبول نکردم ولی وقتی بار دوم ازم خواست پیشنهادش رو قبول کردم.به طرز شگفت انگیزی براش تبدیل به یه بچه مطیع و حرف گوش کن شده بودم وهرچی می گفت رو قبول کردم.یه جورایی حس اعتماد به نفس در من مرده بود و من جدی جدی تبدیل به یه برده رام و حرف گوش کن شده بودم.کنارش که قرار گرفتم دستش رو دور گردنم انداخت و منو به طرف خودش کشید و منم مقاومتی نکردم و خودمو تو بغلش ولو کردم.در حالی که با دست بدنم رو به آرامی نوازش می کرد با صدای آرومی گفت:نگین نمیدونی چقدر خوشحالم از اینکه دوباره با منی ، پیش منی و تو بغل من.بهش نگاه کردم.یه لبخند زیبا گوشه لبش بود منم یه لبخند بهش زدم.این حجم از انعطاف از سوی من غیرقابل باور بود.سرش رو بهم نزدیک تر کرد و آروم لبم رو بوسید.منم باهاش همراه شدم.لب همدیگرو می بوسیدیم و اونم آروم آروم بدنم رو نوازش می کرد.آروم در گوشم گفت:این مدت کجا بودی نگین؟چیکارا می کردی؟منم با لحن آروم و بچه گانه ای گفتم:خواسته تو رو عملی می کردم.من یه جنده شدم و جندگی می کردم.همون چیزی که دقیقا تو می خواستی.
احسان:پس دوس دختر من بالاخره جنده شد.
-:اوهوم.
احسان:چه احساسی داری؟
-:خوشحالم.خوشحالم که خواسته تو رو انجام دادم.
احسان:حوبه.حالا که این کارو به خوبی انجام دادی وقتشه که دیگه در اختیار خودم دربیای.گنگ نگاهش کردم و پرسیدم:منظورت چیه؟یه لبخند زد وگفت:معلومه.حالا که جنده شدی باید این جندگی کردنات هدفمند بشه.یاد حرف پری و سیمین افتادم که برای متقاعد کردن و تشویق من به جنده شدن از واژه هدفمند جندگی کردن استفاده کرده بودن و حالا این بار احسان ازم همچین چیزی می خواست.
-:اما من یه جایی مشغول به کار شدم.برای یه خانومی به اسم پری کار میکنم.
احسان:خب هر کاری با هر کسی در هرجایی داشتی باید ازش بیای بیرون.
-:اما من بهشون قول دادم.باهاشون همکاری دارم و همین طوری نمیتونم....... حرفم رو قطع کرد و گفت:خودت امروز گفتی دوس دختر جنده من بودی هستی و خواهی بود.میدونی این یعنی چی؟یعنی اختیار همه چیزت دیگه با منه.تو مال منی و منم که برات تصمیم می گیرم چیکار کنی یا نکنی.متوجه شدی؟لحن قاطعش دیگه جای هیچ حرف و حدیثی رو باقی نمی گذاشت.سرم رو به نشان تایید تکون دادم وگفتم:بله متوجه شدم.یه لبخند زد و گفت:خوبه.حالا خوب به حرفهایی که میخوام بزنم گوش کن.کاری به دوستی و رابطه قبلیمون ندارم و اصلا نمیخوام به گذشته فکر کنم یا در موردش حرفی بزنیم بلکه میخوام در خصوص رابطه جدیدمون صحبت کنم.رابطه جدیدمون که از امروز شروع شد و تو هم قبولش کردی دارای یک سری قواعد و شرایط خاصیه که تو باید قبولش کنی.نه و نمیشه و نمیتونم و از این حرفا هم نداریم.باید قبولش کنی.اینکه تو این مدتی که با من نبودی با کیا سکس کردی به خودت مربوطه ولی از این به بعد تو دوس دختر منی و فقط و فقط با من سکس میکنی.برای جندگی کردنات هم فقط و فقط من میگم که باید با کی سکس کنی.اینکه تو میخوای یا دوس داری با شخص خاصی سکس کنی برام مهم نیست تو با کسی سکس میکنی که من بگم.درخصوص الهام و میترا و ایمان هم چون از قبل باهاشون سکس داشتی و چون همه آشنا و خودی هستن مشکلی برای سکس کردن باهاشون نداری منتها نه به صورت انفرادی یا جدا جدا.بلکه مثل امروز و فقط در قالب سکسای گروهی میتونی با اونا سکس داشته باشی.هر زمان من نیاز به سکس داشتم بهت میگم که بیای اینجا.هروقت هم بهت گفتم میای اینجا و من میکنمت وبعد هم مرخصت میکنم بری.همیشه باید دردسترسم باشی تا هر زمان که نیاز به گاییدنت داشتم خودتو برسونی اینجا.حالا ممکنه توی یه روز 3 بار ازت سکس بخوام یا ممکنه یه زمانی هم چند روزی اصلا سکس نخوام دیگه اون رو من تعیین میکنم.تو وظیفه داری آماده باشی هرزمان که خواستم بیای اینجا.برام مهم نیست دانشگاهت سر کلاسی ، تو بازار داری خرید میکنی ، مهمونی هستی ، زیر دوش حمومی ، خواب هستی ، پریودی ، بیماری ، خسته ای ، هر کجا که باشی و در هر وضعیتی باشی وقتی بهت گفتم باید بیای اینجا بکنمت و بعد می فرستمت بری.فهمیدی چی گفتم؟باقی مونده اعتماد به نفس و قدرات اختیار رو به طور کامل در وجودم کشته بود و من تبدیل به عروسک خیمه شب بازی شده بودم که از خودم اختیاری نداشتم وکاملا اختیارم رو دست احسان سپرده بودم.سرم را به نشان تایید تکون دادم و گفتم بله کاملا فهمیدم.یه لبخندی زد و گفت:خوبه.نکته بعدی اینکه توی سری جدید روابطمون دیگه از سکسای قدیمی و سنتی خبری نیست.از الهام و میترا شنیدم که توی سکس چه برده توانمندی هستی و چه کارایی که ازت برنمیاد.از این به بعد توی سکس هامون برام بردگی میکنی و با هم سکسای خشن ، کثیف وفتیشی مختلفی رو تجربه میکنیم.میخوام کم کم آمادت کنم که نه تنها توی سکس ها بلکه در تموم زندگی و خارج از بحث سکس هم ازت یه برده مطیع و حرف گوش کن بسازم.البته همین حرف گوش کنی های تو داره به جفتمون کمک میکنه و باعث میشه تو سریعتر پله های ترقی رو طی کنی.همه اختیاراتت میفته دست من و من برات تصمیم می گیرم که چیکار کنی یا نکنی.یه لبخند زدم و گفتم:قبوله.موافقم.برق شادی رو از نگاهش می خوندم.خودم هم دیگه وا داده بودم.دیگه می دونستم هیچ امیدی نیست که بتونم شخصیت واقعیم رو پیدا کنم و در نقش جدیدم کاملا گم شده بودم.به نوعی پذیرفته بودم که یک برده هستم و نیاز به یک صاحب سلطه گر دارم.و حالا یک خوبش رو پیدا کرده بودم.یه لبخندی زد و گفت:خیلی خوبه.اوضاع داره خیلی بهتر از اونی که فکر می کردم میشه.رام کردنت اون قدرا هم کار سختی نبود.یک نکته دیگه که می خواستم بگم اینه که بردگی های تو فقط و فقط برای منه و نه هیچ کس دیگه.تو ممکنه به تشخیص من با افراد دیگه سکس کنی و جندگی کنی ولی بردگی هرگز.تو فقط برده منی واختیاردارت منم.همه تلاشت رو باید برای جلب رضایت من انجام بدی.
-:هرکاری بتونم برای جلب رضایتت انجام میدم.گل از گلش شکفت.لبخندی زد و گفت:خوبه آفرین.منم هر کاری از دستم برمیاد انجام میدم تا تو احساس شادی کنی.فقط به عنوان آخرین نکته باید بگم بگم که همون طور که احتمالا خودت هم میدونی توی روابط ارباب و بردگی به نوعی یک سیستم تنبیه و پاداش وجود داره.به این صورت که هر زمان برده کار اشتباهی انجام بده تنبیه میشه و هر زمان کارش رو درست و به نحو احسنت انجام بده پاداش می گیره.
-:بله درسته.
احسان:پس امیدوارم درک کنی که این سیستم توی روابط ما هم وجود داره.البته امیدوارم تو همیشه این قدر خوب و کاردرست باشی که نیازی نباشه از گزینه تنبیه استفاده کنیم و همش گزینه پاداش رو استفاده کنیم ولی اگه یه زمانی یکی از قوانینی که گفتم رو بشکنی یا اشتباهی ازت سربزنه من مجبورم که تنبیهت کنم.البته باید بدونی که این تنبیه برای انتقام نیست بلکه برای یادآوری و گوشزد کردن اشتباه به برده است که بیشتر مراقب رفتارش باشه.
-:من کاملا درک میکنم.امیدوارم هیچ وقت کار اشتباهی انجام ندم ولی اگر هم خطایی مرتکب شدم آمادم که به خاطرش تنبیه بشم.هر تنبیهی که ارباب برام در نظر بگیره.لبخندی زد و گفت:خیلی خوبه.آغاز دوباره رابطمون رو تبریک میگم.منم لبخندی زدم و گفتم:ممنونم.منم تبریک میگم بهتون ارباب.با شنیدن صفت ارباب لبخندی زد و لبم رو بوسید.منم در بوسیدنش همراهیش کردم و چشمام رو بستم.اون شب آغاز بردگی من برای ارباب احسان و آغاز سری جدید روابط سکسی هیجان انگیز من و اربابم بود.



ادامه دارد......
     
#147 | Posted: 8 Feb 2018 01:38
مرسی عالیه
     
#148 | Posted: 8 Feb 2018 22:51
marchobe:
ممنونم دوست عزیز

     
#149 | Posted: 17 Feb 2018 13:28
قسمت چهل و پنجم


چشمام رو که باز کردم لخت توی بغل ارباب احسان بودم و اونم درحالی که منو کاملا تو آغوشش احاطه کرده بود داشت با لبخند برلب بهم نگاه می کرد.منم یه لبخند بهش زدم و گفتم:سلام ارباب خوب من.صبحت بخیر.ارباب لبخندش پررنگ تر شد و گفت:سلام نگین خوشگل من.صبحت بخیر.
-:صبح شمام بخیر ارباب.بوسه ای روی لبم زد وگفت:خوب خوابیدی عزیزم؟
-:اوهوم.خیلی خوب بود.
ارباب:نمیدونی چقدر دلم برای بغل گرفتنت و خوابیدن باهات تنگ شده بود.دیشب چطور بود نگینی؟راضی بودی؟با یادآوری خاطرات شب گذشته یه لبخندی از رضایت روی لبم نشست.اولین سکس من و ارباب درقالب رابطه جدیدمون و اولین بردگی رسمی من برای ارباب احسان.چقدر لذت برده بودم و چقدر همه چیز برام ایده آل بود.هیچ کارشاخص و متفاوتی رو دیشب انجام نداده بودم و همه چیز تکراری بود.تف خوردنا و شاش خوردنام ،کون لیسی هام و ساک تو حلقی هام ، سیلی خوردن و درکونی خوردنا و همه و همه کارایی بودن که قبلا هم انجام داده بودم ولی به طرز عجیبی همشون دیشب یک لذت وصف نشدنی برام ایجاد کرده بودن.خیلی سریع ارباب احسان رو به عنوان حاکم عقل و منطقم و مالک جسم و جانم پذیرفته بودم.انگار که همیشه به اون تعلق داشتم و حالا که بعد از یک وقفه نه چندان طولانی حضورش رو درکنارم احساس می کردم به خوبی فهمیده بودم که هیچ کس نمیتونه جای اون رو برام پر کنه و به نوعی خودم رو تحت مالکیت ارباب احسان می دونستم.برای خیلی ها جندگی و بردگی کرده بودم ولی نسبت به هیچ کدومشون همچین احساسی نداشتم و حالا به وضوح حس می کردم که جسم من ، روح من ، اختیارتام زندگی من متعلق به یک نفره و اون هم ارباب احسانه.در طول این چند ماه بردگی های زیادی که انجام دادم به مرور و رفته رفته اعتماد به نفس رو از من گرفت ومنو تبدیل به موجودی اطاعت پذیرو بله قربان گوی مطلق کرد که هیچ اراده و اختیاری از خودش نداشت.و این بله قربان گویی که قبلا فقط در سکس هام خلاصه میشد کم کم می رفت که جزوی از اخلاقم در زندگی حقیقیم بشه و این خیلی نگران کننده بود.و حالا داشتم به این نتیجه می رسیدم که ارباب احسان خیلی به موقع به زندگی من راه پیدا کرد وخیلی به موقع مالکیت و حاکمیت من رو به عهده گرفت.شاید اگر چند ماه پیش بردگی من برای ارباب احسان شروع میشد اوضاع این قدر خوب و درست پیش نمی رفت.اون زمان من هنوز اعتماد به نفس و غرور مخصوص به خودم رو داشتم واگر هم می خواستم بردگی هایی برای ارباب احسان انجام بدم قطعا همشون نمایشی و فقط و فقط در طول مدت سکس بود و بس.اما حالا بعد از اینکه من چند ماه بردگی کردم وبر اثر این بردگی اعتماد به نفسم به طور کلی از بین رفت و چیزی از غرور در من باقی نموند و بردگی نه تنها در سکس هام بلکه در زندگی حقیقیم هم جریان پیدا کرد و تبدیل به یک اصل مهم و اساسی شد حالا بهترین زمان برای حضور مجدد ارباب احسان توی زندگیم بود.حالا دیگه به خوبی احساس می کردم که کاملا آماده پذیرش نقش بردگی در زندگیم هستم.یک برده واقعی در تمامی جوانب زندگی و نه تنها فقط در سکس.دیگه اعتماد به نفس و غروری نبود ، دیگه قدرت اراده و اختیاری نبود ومن یک بله قربان گوی واقعی شدم.و این چیزی بود که می تونست منتهای آرزوی فردی مثل من باشه.دیگه بردگی برام لزوما یک فانتزی خیالی سکسی نبود.من این فانتزی رو در تموم سطوح زندگیم تبدیل به واقعیت کرده بودم.من تبدیل به یک برده واقعی شده بودم.ارباب احسان منو سفت تر تو بغلش گرفت ومنم کاملا خودمو ول داده بودم تو آغوشش.سفتی کیرش رو لای پاهام حس کردم.دستمو بردم و کیرش گرفتم و با لبخندی گفتم:ارباب خوب من دوباره هوس کرده؟یه لبخندی بهم زد و گفت:خب من که همیشه هوس گاییدنت رو دارم جنده کوچولوی من ولی شق شدن الانش به خاطر اینه که حسابی شاش دارم ولی دلم نمیاد این جا و این وضعیت رو و جنده خوشگلمو ترک کنم و برم دستشویی.
-:خب قرار نیست جنده خوشگلتو ترک کنی چون منم باهات میام تا توی دستشویی خودت جیش بکنی.این حرفو که زدم یه لبخند شیطانی زد و گفت:نظر لطفته عزیزم ولی صبح ناشتا جیش خوردن برات خوب نیس.یه کمی خودمو لوس کردم و گفتم:من میخوام بخورم ارباب.
ارباب احسان:باشه پس پاشو بریم تو حموم که بعدشم همونجا دوش بگیریم بیایم بیرون.دستمو گرفت و با هم وارد حموم شدیم.من کف حموم زانو زدم و اونم جلوم راست وایساد و تو چشمای مشتاق و منتظرم نگاه کرد و گفت:میدونی که حجم شاش سر صبح چقدر زیاده؟سری به نشان تایید تکون دادم و گفتم:اوهوم و خیال دارم همش رو بخورم.
ارباب احسان:باشه بسیارخب.پس وا کن دهنتو.مطیعانه دهنم رو باز کردم وارباب احسان هم کیرشو مقابل صورتم گرفت و چند ثانیه بعد شروع به شاشیدن کرد.چند قطره اولش با بی دقتی همراه بود وروی سر و صورتم ریخت ولی ارباب فرمان کیرش رو به خوبی در دست گرفت و مسیرش رو به سمت دهنم هدایت کرد و دهنم از شاش داغ و پرحجم ارباب پر میشد.هرچند ثانیه یکبار که دهنم پر از شاش میشد همش رو قورت می دادم و دوباره شاش جمع میشد و من دوباره قورتش می دادم.تقریبا 50 ثانیه شاشیدن ارباب احسان طول کشید و من بیشتر جیش ایشون رو خوردم و یه مقدار کمی هم روی سر و صورتم ریخت.چقدر بهم مزه داده بود.ارباب هم حالا احساس سبکی می کرد.یه لبخندی زد و گفت:آخیش.داشتم منفجر میشدم.منم یه لبخندی زدم و گفتم:کاش زودتر بیدارم می کردین که این همه بهتون فشار نیاد ارباب.
ارباب احسان:دلم نمیاد که تو رو از خواب بیدار کنم که.
-:باید بیدارم می کردین.خواب من مهم تر بود یا شاشیدن ارباب خوب و مهربونم؟
ارباب احسان:چقدر خوبه که به عنوان یه دستشویی سیار تو رو دارم با خودم.از این تعریفش قند تو دلم آب شد.لپام گل انداخت و با لبخندی گفتم:نظر لطفتونه ارباب.اجازه میدین حالا کیرتون رو تمیز کنم؟ارباب یه دستی به موهام کشید و گفت: تمیزش کن.کیر ارباب رو توی دهنم گذاشتم و شروع به لیسیدن و ساک زدنش کردم.ته مونده شاش ارباب رو از سر کیرش مکیدم و همون لحظه ارباب هم شیر آب رو باز کرد و با هم رفتیم زیر دوش و بعد از یه دوش آب گرم حسابی از حموم اومدیم بیرون.صبحانه رو در کنار هم صرف کردیم و بعد از اون من با اجازه ارباب رفتم چون کلاس داشتم و باید به دانشگاه می رفتم.



ادامه دارد......
     
#150 | Posted: 25 Feb 2018 17:39
سلام ، داداش کارت واقعاً تحسین برانگیزه ، ولی یه پیشنهادی که دارم:
1- از بیان جزئیات مثل نوع موهای کس و ترکیب و استایل بیشتر بنویس ؛
2- از صورت خشن بودن سکس ها بیشتر توضیح بده تا حسابی تداعی اون صحنه برای فرد باشه ؛
3- از بیان رنگ و بوی حتی ادرار و یا حتی در قسمت های بعد مدفوع طرف هم بنویس جذابتر میشه مطمئناً

ممنون از دقت شما در نگارش
     
صفحه  صفحه 15 از 16:  « پیشین  1  ...  13  14  15  16  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / دختری از جنس نگین بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites