تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

دختری از جنس نگین

صفحه  صفحه 16 از 17:  « پیشین  1  ...  14  15  16  17  پسین »  
#151 | Posted: 27 Feb 2018 01:26
سلام دوست عزیز
بابت توجه و اظهار لطفت ممنونم
و همچنین ممنونم که با جدیت داستان رو دنبال میکنی و پیگیر هستی.

mahandanesh69
     
#152 | Posted: 28 Feb 2018 22:56
قسمت چهل و ششم



پس از خوردن سومین بوق الهام گوشیش رو جواب داد.
الهام:به به سلام نگین خانوم.
-:سلام.خوبی؟
الهام:ممنوم.تو خوبی؟دلمون برات تنگ شده بودا.چی شد که دیروز یهویی اون جوری ظاهر شدی و اومدی قاطی سکسمون؟
-:من اومده بودم پیش میترا و نمی دونستم که همتون اونجایین.
الهام:سکسمون با حضور تو خیلی جذاب تر هم شد.دیروز واقعا عالی بود.
-:اوهوم خیلی خوب بود.
الهام:فکر نمی کردم بتونیم یه بار دیگه با هم باشیم.بعد از اینکه با احسان و من و ایمان قطع ارتباط کردی.
-:منم فکر نمی کردم ولی با خودم گفتم شاید بهتر باشه یه فرصت دیگه به احسان بدم.
الهام:فقط به احسان؟
-:اوهوم.چون احسان دوس پسرم بود ومن با اون کات کرده بودم.
الهام:پس من چی؟منم تموم این سالها شریک جنسیت بودم و این اواخر هم اربابت.
-:من برگشتم که فقط با احسان باشم.فقط و فقط مال احسان باشم.
الهام:یعنی دیگه نمیخوای جندگی کنی؟
-:من نه ولی اگر احسان ازم بخواد این کارو میکنم.اونم فقط با افرادی که اون بخواد.
الهام:خیلی دوس دارم بدونم چی شد تویی که تا دیروز سایه احسان رو با تیر میزدی حالا این طوری داری بهش بها میدی.
-:برای این زنگ نزدم الهام.
الهام:خب موضوع چیه؟چیزی شده؟
-:چرا تو بهم نمیگی چی شده؟تو زندگیت مشکلی داری؟
الهام:چطور مگه؟
-:شوهرت فرشاد اومد باهام صحبت کرد.از دستت شاکی بود.می گفت الهام دیگه اون آدم سابق نیس.بهم بی توجهی میکنه سر چیزای کوچیک باهام بحث میکنه و حتی این اواخر تهدید کرده که ازم طلاق می گیره.از منم خواست تا کمکش کنم.میخواست باهات صحبت کنم ببینم چه مشکلی داری..
الهام:و تو الان میخوای بهش کمک کنی؟
-:اوهوم.
الهام:به تو چه ربطی داره؟سر پیازی یا ته پیاز؟
-:به من ربطی نداره ولی من میدونم چرا رفتارات برگشته.من میدونم این جنده بازیا ، این هرزگیا ، این تنوع ها این سکسای گروهی با آدمای مختلف بهت مزه کرده.دیگه این زندگی صاف و ساده و عاشقونه ای که با شوهرت داشتی برات جذاب نیس.دیگه بهش توجهی نمی کنی و واس همین بهش بی محلی میکنی.
الهام:من از زندگی فعلیم کاملا راضیم.
-:پس اون بدبخت چی؟اونم راضیه؟راضیه که جندگی کنی؟راضیه که زنش زیر سه تا کیر بیفته جرررر بخوره؟
الهام:مجبور نیس این وضع رو تحمل کنه.میتونه طلاقم بده.
-:باورم نمیشه الهام.این حرفا چیه که میزنی؟به همین راحتی میخوای زندگیتو خراب کنی؟جنده شدن این قدر بهت مزه داده؟
الهام:آره من جنده ام.من فاحشه ام ولی تو چی هستی؟تو قدیسه ای؟مریم مقدسی؟بدبخت تو هم یه جنده مثل منی دیگه.
-:آره منم یه جنده ام.ولی این قدر شرافت دارم که اگه با کسی هستم بهش خیانت نکنم.من یه زن شوهر دار نیستم که به خاطر هرزگیام زندگی مشترکم رو داغون کنم.من هرزگی میکنم ولی کانون زندگیم رو از هم نپاشوندم.
الهام:تو از جون من چی میخوای؟
-:من عذاب وجدان دارم الهام.من تو رو وارد این ماجرا کردم.من تو رو با احسان آشنا کردم.من استارت جنده شدنت رو زدم ولی واقعا فکر نمی کردم زندگیت بخواد این جوری تباه بشه.من خودمو مقصر میدونم و الان میخوام جبران کنم.میخوام کار درست رو انجام بدم.
الهام:و فکر میکنی کار درست چیه؟
-:اینه که تو رو راضی کنم پیش شوهرت برگردی و زندگیتون رو سر و سامان بدین.باهاش مهربون باشی و دیگه بی توجهی نکنی.و البته دیگه حرفی از طلاق نزنی.
الهام:اگه من این کارو انجام بدم تو چیکار میکنی؟حاضری چیکار کنی تا من این کارو انجام بدم؟که با فرشاد مهربون باشم؟
-:هرکاری لازم باشه انجام میدم.هرکاری که از دستم برمیاد.
الهام:بسیارخب.چیزی که من ازت میخوام اینه.همون طور که دوباره رابطت با احسان رو شروع کردی رابطت با من رو هم شروع میکنی.طبق روال سابق هفته ای یک شب فرشاد خونه نیست و سر کارش شیفت شبه و اون یک شب رو تو میای پیش من و به یاد قدیم خوش می گذرونیم.با شنیدن این پیشنهاد به فکر فرو رفتم.این کاری بود که نباید انجام می دادم.ارباب احسان صراحتا ازم خواسته بود این کارو نکنم.من نباید با کسی بدون رضایت و هماهنگی اربابم سکس می کردم.
-:من نمیتونم قبول کنم.
الهام:چرا نمی تونی؟میخوای بگی گناه من از گناه احسان هم بیشتره؟تو اونو بخشیدی ولی نمیتونی با من....... حرفش رو قطع کردم و گفتم:احسان راضی نیست.اون دوس نداره من با کسی باشم.
الهام:خب من که مرد نیستم.من همجنس خودتم.ما از سالها پیش شریک جنسی همیم.
-:من نمیتونم.نمیخوام خلاف میل احسان کاری انجام بدم.
الهام:خب قرار نیس بهش بگیم که.ما پنهانی رابطه برقرار میکنیم.من میدونم که خودتم دلت میخواد.تو قبول کن یه بار دیگه بشو پارتنر من و منم قول میدم که رفتارم رو با فرشاد خوب میکنم.اگه عذاب وجدان داری و میخوای جبران کنی این راهشه.قدری مکث کردم و بدون معطلی گفتم:باشه قبوله.الهام هم خندید و گفت:پس دوشب دیگه منتظرتم.از الان باید بشینم یه عالمه طرح و برنامه بریزم که باهات چیکارا کنم.میخوام برات خاص و متنوعش کنم.و در ضمن نگین.خوشحالم که قبول کردی دوباره با هم باشیم...



ادامه دارد......
     
#153 | Posted: 9 Mar 2018 13:02
قسمت چهل و هفتم



پری و سیمین حسابی از دستم شاکی بودن.از وقتی بهشون گفته بودم که دیگه نمیخوام جندگی کنم حسابی ناراحت بودن.یکسره بهم زنگ میزدن ولی من سرحرفم مونده بودم.ارباب احسان ازم خواسته بود که از اون کار بیام بیرون و دیگه برای پری جندگی نکنم و منم می بایستی که مطابق خواسته اربابم عمل می کردم.سهیل هم یکی دوباری بهم زنگ زده بود و ازم میخواست که یه قراری بذاریم و با هم باشیم ولی من به اونم گفتم که دیگه نمیخوام باهاش باشم.واسه همشون توضیح داده بودم دوس پسرجدید گرفتم و اون ازم خواسته که از این کارا بیام بیرون وبرای همینم من دیگه نمیخوام جندگی کنم.البته از نظر کاری و حرفه ای خب رفتار من اشتباه بود چرا که من با پری قول و قرار گذاشته بودم و اون روی من حساب کرده بود و حالا به خاطر خواسته اربابم باید همه اون قول و قرارها رو زیر پا میذاشتم.غرق در افکار خودم بودم که صدای الهام توجهم رو به خودش جلب کرد که گفت:کجایی نگین؟رفتی تو فکرا.
-:اوهوم.راستش فکر نمی کردم که یه بار دیگه این جا باشم کنار تو واون خاطرات گذشته تکرار بشه.
الهام:منم فکرش رو نمی کردم بعد از اینکه اونجوری زدی با همه کات کردی یه بار دیگه برگردی پیشمون.
-:خب حالا که برگشتم خیال داری همین طور بشینی نگام کنی؟یه لبخند شیطانی زد و گفت:عجله نکن جنده کوچولو.امشب قراره طولانی ترین شب زندگیت بشه.این حرف رو که زد دستم رو گرفت وبا خودش به سمت اتاق خواب برد.منو به سمت تخت خواب برد و گفت:تا من برم وسایل مورد نیاز رو بیارم سریع لباس هاتو در میاری و روی تخت دراز میکشی.خودش از اتاق خارج شد و منم لباس هام رو یکی یکی درآوردم و روی تخت دراز کشیدم.همین چند روز پیش بود که ارباب احسان صراحتا ازم خواسته بود که بدون اجازه و اطلاعش حق ندارم با کسی سکس کنم ولی من به خاطر عذاب وجدانی که داشتم و احساس دینی که می کردم تن به این رابطه داده بودم.یکی دو دقیقه بعد الهام درحالی که پلاستیکی دستش بود وارد اتاق شد.خودش هم لباس هاش رو یکی پس از دیگری کامل درآورد و لخت شد.اومد روی تخت نشست و پلاستیک رو جلوی خودش گرفت.دست داخل پلاستیک برد ویه روسری بیرون کشید وگفت:روسی برای بستن دستات.البته میخواستم از طناب استفاده کنم ولی گفتم احتمالا اذیت میشی تصمیم گرفتم با روسری انجامش بدم.دوباره دست داخل پلاستیک برد ویه قلاده فلزی بیرون آورد و گفت:قلاده برای بستن به گردنت که فراموش نکنی قراره مثل یک سگ گاییده بشی.دوباره دست داخل پلاستیک برد واین بار کمربندی چرمی را بیرون آورد و گفت:کمربند برای ادب کردن و مجازاتت.دوباره دست داخل پلاستیک برد و دیلدوی کمری کلفت و مشکی رنگش رو بیرون اورد و گفت:و اینم از دیلدوی کلفتم برای گاییدن و جرررررر دادنت.با دیدن ابزارآلات لازم همون اول کار حساب کار دستم اومده بود و فهمیدم که شب سختی در انتظارمه.الهام یه چنگ تو موهام زد ودرحالی که سرم رو بلند می کرد گفت:بلندشو جنده.بلند شو بیا قلاده ات رو ببندم به گردنت.در زمان کوتاهی قلاده رو دور گردنم بست.یه لبخند شیطانی زد و گفت:خوبه.حالا شدی یه سگ واقعی.سرم رو به سمت خودش برگردوند و گفت:وا کن دهن کثیفتو جنده.منم مطیعانه دهنم رو باز کردم و اونم از عمق سینه اش یه خلط گنده درآورد و توی دهنم تف کرد و گفت:بخورش فاحشه.خلطش رو مزه مزه کردم و قورتش دادم.هولم داد روی تخت و گفت حالا بخواب بذار دستاتو ببندم.دراز کشیدم واونم اومد و با روسری دستامو بست.یه سیلی توی گوشم زد و گفت:پس حالا منو میذاری میری؟چند ثانیه ای مکث کرد و یه سیلی دیگه طرف دیگر صورتم زد و گفت:تو جنده بی ارزش چطوری به خودت اجازه دادی بری و پشت سرت هم نگاه نکنی؟فراموش کرده بودی که برده منی و اختیارت دست منه؟سیلی بعدی رو که خوردم گفتم:ببخشید ارباب.اشتباه کردم.یه پوزخندی زد و گفت:اشتباه کردی؟همین؟این بار یه سیلی به سینم زد و گفت:اشتباه کردی جنده؟به همین راحتی؟هر گهی دلت میخواد بخوری و بعد برگردی بگی اشتباه کردم؟دوباره یه سیلی دیگه توی سینم زد وگفت:من تو رو آدمت میکنم پتیاره.از سیلی هایی که میخوردم دردم میومد والهام هم ظاهرا نقشه بدی برام کشیده بود.توی دستاش اسیر شده بودم و کاری از دستم برنمیومد.دوباره یه سیلی تو گوشم زد و گفت:من درستت میکنم زنیکه جنده.حالا به اربابت خیانت میکنی و میذاری میری؟
-:ببخشید ارباب.غلط کردم.گه خوردم.نباید این کارو می کردم.یه سیلی دیگه دوباره تو گوشم زد و گفت:که گه خوردی آره؟دیگه دیره واسه این حرفا.اگه همون روز اول واقعا ریده بودم دهنت این قدر گستاخ نمیشدی.خوب که بهم سیلی زد روی تخت سر پا ایستاد و کف پاش رو روی صورتم گذاشت و گفت:فکر کنم هنوز یادت نرفته که چطوری باید به پاهای اربابت عرض ادب کنی.زود باش شروع کن جنده.دماغم دقیقا زیر کف پاهای الهام بود و اول شروع به بوییدن پاش کردم.اول از هرچیز لبم رو بهش چسبوندم و از کف پاش بوسه های ریز گرفتم و کم کم زبونم رو وارد داستان کردم.شروع به لیسیدن کف پای الهام کردم و خودش هم پاش رو روی صورتم حرکت می داد تا قسمت های مختلفش رو بلیسم.داشتم از این حقارت و ذلت نهایت لذت رو می بردم.اگر چه این سکس یه جورایی تحمیلی بود و من ناچار به انجامش شده بودم ولی حین سکس دلم میخواست ازش لذت ببرم.خوب که کف پای الهام رو لیسیدم اون کم کم انگشتاش رو وارد دهنم کرد و ازم خواست که انگشتاش رو بمکم.منم شروع به مکیدن کردم.اول انگشتاش رو تکی تکی و سپس همه انگشتاش رو با هم توی دهنم فرو کرد و منم که دیگه تقریبا نصف پاش تو دهنم بود احساس خفگی پیدا کرده بودم.با این حال شروع به مکیدن انگشتاش کردم و با ولع می لیسیدمشون و می خوردم.خودش هم ناله های ریزی می کرد و به نظر درحال لذت بردن بود.حسابی که انگشتا و کف پای الهام رو لیسیدم دیگه پاش رو از دهنم در آورد و این بار خودش هم اومد و روی تخت دراز کشید.دستش رو باز کرد و زیربغلش رو دقیقا جلوی صورتم گذاشت و گفت:میخوام حسابی زیربغل اربابتو بلیسی جنده.......



ادامه دارد......
     
#154 | Posted: 13 Mar 2018 22:13
قسمت چهل و هشتم



زبونم رو درآوردم وشروع به لیسیدن زیر بغلش کردم.زیربغل صاف و تراشیدش کمی عرق کرده بود و همین عرق کردنش لیسیدنش رو لذت بخش تر می کرد.الهام به آرامی ناله می کرد ومنو به لیسیدن بیشتر تشویق می کرد.منم چشمام رو بسته بودم و با ولع خاصی زیر بغلش رو می لیسیدم.بوی عرق و بوی شهوت تموم فضا رو پر کرده بود.منم با یه قلاده به دور گردنم و دستای بسته شده به تختم زیر دست و پای الهام افتاده بودم و داشتم براش بردگی می کردم.حسابی که زیربغلش رو لیسیدم از کنارم بلند شد و این بار اومد بالای سرم و با کون روی صورتم فرود اومد و دقیقا روی صورتم نشست.یه سیلی به سینم زد وگفت:زود باش سوراخ کون اربابتو بلیس جنده.زبونم رو درآوردم ولای سوراخ کونش چرخوندم که یه آااااههههه کشید.منم دیگه معطل نکردم و افتادم به جون سوراخ کونش و با ولع مشغول لیسیدن سوراخ کونش شدم.اونم در حالی که یکسره آاااااههههههه می کشید با دستاش سینه هام رو توی مشتاش گرفته بود و محکم سینه هام رو می مالوند.مالیده شدن سینه هام بسیار برام خوشایند بود و باعث میشد با لذت بیشتری سوراخ کون الهام رو بلیسم.اونم یکسره درحال لذت بردن وآااااااههههههه کشیدن بود.به نظر فهمیده بود که دارم از مالیده شدن سینه هام لذت می برم واز همین رو سینه هام رو ول کرد.خورد توی ذوقم ولی خب کاری نمی تونستم انجام بدم.همون لحظه دست برد و از روی تخت کمربند چرم رو برداشت.چند ثانیه بیشتر طول نکشید که با کمربند ضربه ای رو روی سینه هام فرود آورد.یه آااااخخخخ گفتم.ضربه دوم رو کمی محکم تر به سینه هام زد و گفت:خفه شو جنده صدات در نیاد.دردم اومده بود ولی از ترسم سعی کردم صدایی ازم در نیاد.کونش رو کمی روی صورتم حرکت داد و این بار کسش رو جلوی دهنم قرار داد و گفت:خوب کس اربابتو می لیسی جنده.زبونم رو درآوردم وتوی کس الهام کردم و اونم یه آااااااهههههه کشید و همون لحظه هم ضربه بعدی رو با کمربند روی سینه هام وارد کرد.دهنم رو کامل با کس الهام پر کردم تا صدایی ازم خارج نشه و اگر هم ناله ای کردم صدا در داخل کس الهام گم بشه.شروع به لیسیدن کسش کردم و زبونم رو در داخل سطح کس الهام می چرخوندم و با ولع براش کس لیسی می کردم.اونم یکسره آااااههههه می کشید و کسش رو به دهنم فشار می داد.دوباره با کمربند ضربه ای رو به سینه هام وارد کرد.با دستای بسته شده کسش رو می خوردم و چوچولش رو میک میزدم و اونم یکسره غرق در لذت بود و آاااااههههه می کشید و در عوض حالی که من داشتم بهش می دادم با کمربند به سینه هام شلاق میزد.قشنگ داشت انتقام این مدتی رو که ازش فاصله گرفته بودم ازم می گرفت.ترشحات کسش دیگه راه افتاده بود وهمش توی دهنم می ریخت ومنم با ولع آب کسش رو میخوردم.حسابی که کسش رو روی دهنم بازی داد بالاخره از روی دهنم بلند شد و شلاق زدن هاش به سینه هام رو هم متوقف کرد.از روی تخت پایین رفت و دیلدوی کمری سیاه و کلفتش رو برداشت و به کمرش بست.دوباره روی تخت خزید و اومد روی سینه هام نشست به طوری که دیلدوی کلفتش دقیقا روبه روی صورتم و جلوی دهنم بود.یه چنگی تو موهام زد و گفت:وا کن دهن کثیفتو پتیاره.دهنم رو باز کردم و الهام هم بلافاصله با یه فشار دیلدوی سیاهش رو تا ته تو حلقم فرو کرد.داشت عوقم می گرفت که یه سیلی تو گوشم زد و گفت:بعد از این همه جندگی هنوز نمیتونی مثل آدم کیر بخوری.دوطرف سرم رو گرفت وشروع به عقب و جلو کردن دیلدو تو دهنم کرد.تموم دهنم با اون دیلدوی کلفت و سیاه پر شده بود و من حتی نمی تونستم نفس بکشم.الهام هم دیگه بهم امان نمی داد و با قدرت توی دهنم تلمبه میزد.احساس عجز و ناتوانی می کردم.با دستای بسته اون زیر افتاده بودم والهام روی سینه هام نشسته بود و با دیلدوی کمری کلفتش دهنم رو می گایید.تند تند توی دهنم تلمبه میزد وهر بار دیلدوی کلفتش رو تا ته حلقم فرو می کرد.چند دقیقه ای که دهنم رو گایید بالاخره دیلدو رو از دهنم بیرون کشید و خودش هم از روی سینه هام بلند شد.انگار داشت برای گاییدنم آماده میشد که همون لحظه صدای زنگ موبایلم بلند شد.موجی از ترس و نگرانی تو وجودم افتاد.فقط دعا می کردم که ارباب احسانم پشت خط نباشه.به الهام نگاه کردم و گفتم:دستامو باز کن باید جواب بدم.یه پوزخندی زد وگفت:نه هنوز کارم باهات تموم نشده که بخوام دستاتو باز کنم.
-:دستامو باز کن من این تلفن لعنتی رو جواب بدم بعد دوباره ببند هرکاری دوس داری باهام بکن.یه سیلی محکم زد تو گوشم و گفت:خفه شو جنده.مثل اینکه فراموش کردی کی اینجا رئیسه.درحالی که لحظه به لحظه بر ترس و نگرانیم اضافه میشد گفتم:تو رو خدا الهام دستامو باز کن.من باید اون تلفن رو جواب بدم.شاید احسان پشت خط باشه.باید تماسش رو جواب بدم.الهام گوشیم رو از روی میز آرایش که گوشه اتاق بود برداشت وبعد یه لبخند تمسخرآمیز زد و گفت:اتفاقا خود احسانه.وای نه.ترسم هزار برابر شد.نباید به این زودی به اعتمادش خیانت می کردم.ملتمسانه گفتم:تو رو خدا الهام بذار من باهاش صحبت کنم.الهام یه سیلی دیگه تو گوشم زد و با عصبانیت گوشیم رو دوباره روی میز آرایش پرت کرد و گفت:خفه شو جنده.تا زمانی که من کارم باهات تموم نشده نه دستات باز میشه نه به اون تلفن جواب میدی.این حرف رو زد و اومد پاهام رو بالا داد وبرای گاییدنم آماده شد.سر دیلدو رو به کنار سوراخ کونم رسوند و گفت:این بار کاری به کست ندارم و میخوام که از کون جررررررت بدم جنده که دیگه از این گه خوریا نکنی.منم که ناامیدانه داشتم به گوشیم نگاه می کردم چشمام رو بستم و تسلیم شد.همون لحظه زنگ خوردن گوشی هم تموم شد و الهام یه پوزخندی زد و گفت:چه به موقع.حالا که صدای زنگ موبایلی نمیاد صدای ضجه های تو سکسی تر و شنیدنی تر میشه.اینو گفت و با یه فشار محکم دیلدوی کلفت و سیاه رنگش رو تقریبا تا نصفه وارد کون تنگ و تقریبا خشک من کرد.احساس کردم تا مغز استخوانم تیر کشید.با تمام وجودم داد زدم و آاااااخخخخ گفتم.بلافاصله یه سیلی تو گوشم زد و گفت:خفه خون بگیر جنده.دیگه برام مهم نبود چقدر کتک میخورم دلم میخواست صدام رو آزاد کنم وخودمو خالی کنم.درد وحشتناکی در تمام وجودم پیچیده بود.یکسره آااااخخخخخ می گفتم و ناله می کردم والهام هم به باسنم سیلی میزد وهرلحظه بیشتر و بیشتر دیلدو رو توی کونم فشار می داد.تقریبا مردم و زنده شدم تا دیلدو تا ته تو کونم فرو رفت.دیلدو تا ته تو کونم رفته بود و الهام هم شروع به تلمبه زدن کرده بود و آروم آروم دیلدو رو توی کونم عقب و جلو می کرد و همزمان به باسنم هم سیلی میزد.هر بار که دیلدوی کلفتش تو کونم عقب و جلو میشد یه درد وحشتناک رو توی کونم و به طور کلی زیر شکمم حس می کردم.همون طور که توی کونم تلمبه میزد یه چنگ توی موهام زد وگفت:چشماتو باز کن جنده و توی چشمای اربابت نگاه کن.ببین که دارم جررررررت میدم.ببین که چطوری با دستای بسته حقیرانه زیرم افتادی و با قلاده توی گردنت مثل یه سگ داری گاییده میشی.توی چشمام نگاه کن تا حقارت رو از نگاهت بخونم.منم نگاه مطیع و حقیرانه ام رو به چشماش دوختم.کاملا زیرش احساس بیچارگی می کردم.اونم همین طور که با دیلدوی کلفتش کونم رو می گایید لبخند پیروزمندانه ای روی لبش بود وازجرررررر دادنم غرق در لذت بود.همون لحظه دوباره صدای زنگ گوشیم بلند شد.حتما دوباره احسان زنگ زده بود.میتونستم تصور کنم که چقدر الان از دستم عصبانیه.نگاهم رو به سمت گوشیم چرخوندم که همون لحظه الهام یه سیلی محکم دیگه تو گوشم زد و گفت:مگه نگفتم فقط باید تو چشمای من نگاه کنی جنده؟دوباره ملتمسانه گفتم:تو رو خدا بذار جواب بدم الهام.یه پوزخندی زد و گفت:هنوز کارم باهات تموم نشده جنده.و تا زمانی هم که کارم باهات تموم نشده همون طور که گفتم نه دستات باز میشه نه به تلفن جواب میدی نه هیچی.الآنم زود باش دهن کثیفتو وا کن.دهنم رو باز کردم و اونم همزمان که کونم رو می گایید یه تف گنده توی دهنم انداخت و گفت:بخورش بیچاره.تفش رو خوردم و اونم دوباره و چند باره این کار رو تکرار کرد.همزمان که داشتم بهش کون می دادم تفش رو هم میخوردم.درد کونم تا حدود زیادی از بین رفته بود و کم کم لذت داشت جاش رو می گرفت.دوباره گوشیم تا آخر زنگ خورد و قطع شد و منم فهمیده بودم که حسابی دچار مشکل شدم.الهام نزدیک یک ربع به سختی منو از کون با دیلدوی کلفتش گاییدو بالاخره رضایت داد که تمومش کنه.دیلدو رو از کونم بیرون کشید و دستام رو هم باز کرد و گفت:پاشو بریم داخل حموم که وقت اجرای سکانس آخره.......



ادامه دارد......
     
#155 | Posted: 25 Mar 2018 14:30
قسمت چهل و نهم



با هم وارد حموم شدیم والهام ازم خواست تا کف حموم زانو بزنم.منم همین کار رو کردم و اونم اومد دقیقا جلوم سرپا ایستاد به طوری که کسش جلوی صورتم بود.یه چنگ تو موهام زد وگفت:وا کن دهن کثیفتو جنده.دهنم رو مطیعانه باز کردم و اونم سرم رو گرفت و به کسش فشار داد.زمان زیادی طول نکشید که دهنم از شاش داغ و پرحجمش پر شد.تموم سر و صورتم خیس از شاش شده بود و یه بخشی از شاش الهام هم تو دهنم می ریخت که من هم تند تند قورتش می دادم.نزدیک به سی ثانیه شاشید که نصف بیشترش توی دهنم ریخت و بقیه اش هم روی سر و صورتم.شاشیدن الهام که تموم شد دوش آب رو باز کرد و مشغول شست و شوی خودش شد ووقتی کارش تموم شد یه نگاه به من انداخت و گفت:بیا خودتو بشور نگین.از حموم بیرون رفت و منم بعد از اینکه خودم رو شستم بیرون رفتم.با حوله تنم رو خشک کردم ولباس هام رو پوشیدم ووقتی سراغ گوشیم رفتم دیدم که در این فاصله دو سه باری دیگه هم احسان باهام تماس گرفته بود.دیگه از این بدتر نمی تونست بشه.الهام توی آشپزخانه بود و من داخل اتاق بودم.می ترسیدم به احسان زنگ بزنم ولی اگر زنگ نمیزدم شاید بدتر میشد.خلاصه دلمو به دریا زدم و باهاش تماس گرفتم.مطابق انتظارم بسیار عصبانی و ناراحت بود.اون قدر ناراحت بود که اصلا اجازه نداد صحبت کنم تنها یک جمله بیشتر بهم نگفت اونم اینکه تا یک ساعت دیگه خودتو میرسونی اینجا.منم گفتم که این کارو میکنم.وقتی لباس هام رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم الهام داشت یه چیزی برای شام تدارک می دید.ساعت کمی از ده شب گذشته بود.با دیدن من که لباس تنم بود گفت:کجا به سلامتی؟با دلخوری گفتم:باید برم پیش احسان.
الهام:من تازه دارم شام درست میکنم.قراره امشب تا خود صبح بترکونیم.حالاحالاها باهات کار داشتم.
-:فکر کنم هربلایی خواستی سرم آوردی.
الهام:اوهوم.ولی از تحقیر کردنت ، از خرد کردنت ، از گاییدنت سیر نمیشم.
-:به هرحال من الان دیگه باید برم.
الهام:نمیتونم تا هفته آینده برای دوباره گاییدنت سر کنم.
-:با اتفاقاتی که امشب افتاد احتمال داره کلا دیگه نتونی با من باشی.پوزخندی زد وگفت:هراتفاقی بیفته من و تو با هم می مونیم.خودت با رضایت میای اینجا ، خودتو در اختیارم میذاری ، جندگی میکنی و برده مطیع و حقیرم میشی.سری تکون دادم و در حالی که از خونه اش میرفتم بیرون تنها یه خداحافظ گفتم و بیرون رفتم.قبل از اینکه یک ساعت تایمی که ارباب احسان برای برگشتنم تعیین کرده بود به خونش رسیدم.حسابی استرس داشتم و ترسیده بودم.نمی دونستم چی درانتظارمه.پشت در واحدش بودم که در رو باز کرد.چهره اش درهم رفته و عصبی بود.سرم رو انداختم پایین و زیر لب سلام کردم.دستمو گرفت و منو با قدرت تو خونه کشید و در رو پشت سرم بست.قلبم تند تند میزد و نمی دونستم چه اتفاقاتی میخواد بیفته.وارد پذیرایی شدم و یه گوشه کز کردم.ارباب احسان اومد و روی مبل نشست و از منم خواست تا رو به روش بشینم.نشستم و بهش نگاه کردم.یه نفس عمیقی کشید و گفت:کدوم گوری بودی؟به سختی لب به سخن باز کردم و گفتم:حموم بودم ارباب.
ارباب احسان:تو یک ساعت توی حموم چه غلطی می کردی؟میدونی من چند دفعه زنگ زدم و جواب ندادی؟
-:ببخشید ارباب.واقعا شرمندم.
ارباب احسان:ببخشم؟چطور ببخشمت جنده؟مثل اینکه فراموش کردی کی هستی.
-:نه ارباب.من برده حقیر و ناچیز شمام.
ارباب احسان:پس میدونی که برای یه برده ناچیز و حقیر چیزی به نام بخشش وجود نداره.تو با قوانین آشنایی و میدونی که سیستم تنبیه و پاداش چطوریه.برده در ازای کارای خوب و مثبتش پاداش می گیره و با انجام یک خطا یا اشتباهی تنبیه میشه.
-:بله ارباب میدونم.
ارباب احسان:پس میدونی که اشتباه کردی.میدونی که غلط زیادی کردی.بهت گفته بودم هر قبرستونی که هستی در هر وضعیتی هستی ، مرده یا زنده سالم یا بیمار پریود شدی فلج شدی هر وضعیتی باید جواب زنگ منو بدی.بهت گفته بودم یا نه جنده؟
-:بله شما گفته بودین ارباب.منم قبول دارم که اشتباه کردم و الآن هم آماده هرمجازاتی هستم.آمادم که برده حقیرتون رو تنبیه کنین ارباب.به معنای واقعی کلمه ارباب احسان رو به عنوان صاحب و اختیاردار خودم پذیرفته بودم.پذیرفته بودم که اونه که برای من تصمیم می گیره و اختیار امور زندگیم رو در دست داره و پذیرفته بودم که من به راستی برده اش هستم وبه عنوان یک برده حقیر و ضعیف همه چیزم رو در اختیار ارباب سلطه جو و قدرتمندم سپرده بودم و این دیگه تنها محدود به سکس هامون نمیشد و پذیرش نقش بردگی برای ارباب احسان رو در همه ابعاد زندگی من جا افتاده بود.ارباب سرتا پای منو برانداز کرد وپس از کمی مکث گفت:لخت شو.میخوام خیلی زود همه لباس هاتو در بیاری.منم مطیعانه شروع به درآوردن لباس هام کردم و خیلی سریع در مقابلش لخت شدم.همون طور که رو به روش لخت ایستاده بودم از جاش بلند شد و نزدیکم اومد.توی چشمام نگاه کرد ولبش رو به لبم چسبوند وشروع به بوسیدن لبم کرد.باورم نمیشد که داره منو میبوسه.کاملا مطمئن بودم که قراره تنبیه بشم ولی الان نه تنها از تنبیه خبری نبود بلکه داشت یه جورایی بهم پاداش می داد.منم از خدا خواسته با ارباب همراه شدم و همزمان لبش رو می بوسیدم.چقدر مهربون شده بود اربابم.همزمان با بوسیدن لبهام با دو تا دستاش سینه هام رو توی مشت هاش گرفت و شروع به مالیدن کرد.چه احساس خوبی داشتم.همزمان با خوردن لبام سینه هام رو هم می مالوند و من به طرز عجیبی غرق در لذت بودم.نه انگار اصلا از تنبیه خبری نبود.زبونم رو توی دهنش گرفته بود و می مکید و همزمان محکم سینه هام رو می مالوند.بر اثر مالیده شدن زیاد، نوک سینه هام حسابی سفت شده بود.وقتی نوک سینه هام حسابی سفت شد ارباب احسان خوردن لبام و مالیدن سینه هام رو متوقف کرد.منم که کم کم چشمام داشت از شهوت خمار میشد با تعجب به ارباب نگاه کردم.یه پوزخندی زد و گفت:همین جا سر پا می مونی و از جات تکون نمی خوری.فهمیدی؟سرم رو به نشان تایید تکون دادم و گفتم:بله ارباب فهمیدم.رفت و چند ثانیه بعد با چند تا گیره لباسی که دستش بود برگشت.با دیدن گیره ها توی دستش متوجه نیتش شدم.همه چیز سریعتر از اونی که فکرش رو می کردم اتفاق افتاد وچند لحظه بعد به نوک سینه هام و همین طور تمام سطح سینه هام و همین طورلای پاهام و دیواره های کسم تعداد زیادی گیره لباس وصل بود ومنم از شدت درد بی اختیار داد میزدم.تموم وجودم رو درد احاطه کرده بود.ارباب احسان هم در فاصله چند سانتی از من حضور داشت و به من نگاه می کرد.یه پوزخندی زد وگفت:این گیره ها تا زمانی که احساس نکردم که کاملا تنبیه شدی و دیگه از این غلطا نمیکنی روی بدنت باقی می مونن.تو هم اگه خدای نکرده سعی کنی گیره ها رو از روی بدنت برداری دیگه اون زمانه که فقط خدا باید به دادت برسه.اعتراضی که نداری؟درحالی که درد زیادی داشتم و یکسره ناله می کردم به سختی گفتم:نه ارباب.من کی باشم که بخوام به شما اعتراض کنم.شما خیرخواه من و صاحب اختیار من هستین.هرچیزی رو که شما برام در نظر بگیرین برام مقدس و ارزشمنده.الان هم من اشتباه بزرگی مرتکب شدم و دارم تاوان اشتباهم رو پس میدم.یه لبخند گوشه لبش نشست و به چهره ام خیره شد.کاملا حس می کردم که حتی خودش هم باورش نمیشه که چطور من تبدیل به همچین برده رام و مطیعی شده بودم.قطعا هرچقدر میزان حقارت و ضعف من بیشتر میشد ، سلطه و اقتدار ارباب احسان هم بیشتر میشد و این دقیقا همون چیزی بود که من به دنبالش بودم.ارباب احسان سرم رو با دستاش گرفت و صورتش رو بهم نزدیک تر کرد وگفت:دهنتو وا کن بذار بیکار نمونه.دهنم رو باز کردم و ارباب احسان هم تف گنده ای توی دهنم انداخت و منم مزه مزه کردم و قورتش دادم.چند باری توی دهنم تف کرد و منم با اشتیاق همه اونا رو خوردم.درد در وجودم هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد.درد سکس موقتی بود و کم کم لذت جایگزینش میشد ولی این درد تنبیه نه موقتی بود و نه لذت جایگزینش میشد بلکه فقط و فقط درد بود که هر لحظه هم اضافه میشد.من یکسره ناله می کردم و ارباب احسان هم به وضعیت اسفبار من لبخند میزد.کاری از دستم برنمیومد.فقط بایستی سر پا می موندم تا اون گیره های لباس درد رو با شدت هرچه بیشتری به وجودم منتقل کنن و ارباب احسان هم از دیدنم در همچین وضعیتی لذت می برد.چند دقیقه ای به همین منوال گذشت که ارباب احسان گیره هایی رو که به دیواره های کسم وصل کرده بود برداشت ولی گیره هایی که به سینه هام وصل بود رو همچنان همون جا گذاشت.نیم ساعتی میشد که من در اون وضعیت قرار داشتم.از سرپا موندن زیاد پاهام دیگه نای موندن نداشت و هر زمان ممکن بود سرنگون بشم.از درد سینه هام که دیگه نگم بهتره.دلم از شدت درد ضعف رفته بود.ارباب خودش روی مبل نشسته بود و داشت آجیل میخورد.خب به همینش هم راضی بودم.می تونست تاوان خیلی سخت تری در انتظارم باشه ولی ارباب سعی داشت خیلی کنترل شده مجازاتم کنه که البته همین تنبیه کنترل شدش هم داشت منو از پا درمیاورد.دیگه تصمیم داشتم برای همیشه با الهام قطع رابطه کنم.به خاطر اون بود که من این طوری تنبیه می شدم.دیگه برام مهم نبود که زندگیش به کجا میرسه ، طلاق می گیره یا سر اون شوهر بدبختش چه بلایی میاد.دیگه نمیخواستم خودمو به دستای اون جنده بسپرم.از اولش هم اشتباه کردم.نباید به اربابم خیانت می کردم.می خواستم از این به بعد همه جسم و روحم رو همه جوره تقدیم اربابم کنم و تا همیشه بهش وفادار بمونم.



ادامه دارد......
     
#156 | Posted: 29 Mar 2018 10:58
قسمت پنجاهم



صبح که از خواب بیدار شدم ارباب احسان کنارم نبود ومنم همون طور لخت از روی تخت پایین اومدم.کش و قوسی به بدنم دادم واز اتاق خارج شدم.دیشب ارباب احسان با من سکس نکرده بود و فقط بعد از تنبیه من با اون گیره های لباس توی دهنم شاشیده بود وبعدشم با هم خوابیده بودیم.از داخل آشپزخانه صداهایی میومد.وارد آشپزخانه شدم و دیدم که ارباب درحال آماده کردن صبحانه است.نزدیکش رفتم و گفتم:سلام ارباب.صبحتون بخیر.برخلاف دیشب که حسابی از دستم شاکی بود لبخندی به روم زد و گفت:سلام نگین خوشگل من.صبحت بخیر عزیزم.وقتی نگاه متعجب و بهت زده من رو دید گفت:خیلی از بابت دیشب شرمندم عزیزم.دلم نمی خواست اون اتفاقات بیفته ، دلم نمیخواد اذیتت کنم ، تنبیهت کنم ولی تنبیه ها برای این انجام میشن که آدم رو متوجه اشتباهاتشون کنن.
-:میدونم ارباب.من اصلا ناراحت نیستم.من اشتباه کرده بودم و مستحق اون تنبیه بودم.دستی به صورتم کشید و گفت:دیگه هیچ وقت کاری نکن که بخوام تنبیهت کنم.
-:چشم ارباب.ببخشید ارباب می خواستم بپرسم شما دستشویی رفتین؟متوجه منظورم شد و یه لبخندی زد و گفت:باورت میشه بگم همشو هنوزنگه داشتم؟یه لبخندی زدم و گفتم:ممنونم ارباب.خوشحالم که به فکر من هستین و بهم اهمیت میدین.دستم رو گرفت و منو به طرف حمام برد وگفت:زانو بزن که حسابی مثانه اربابت پر شاشه.منم مطیعانه این کار رو انجام دادم وارباب هم توی دستشویی اختصاصی خودشون جیش کردن ومنم با افتخار همه شاش ارباب رو خوردم وبعدشم یه دوش سریع گرفتم و اومدم بیرون.بعد از خوردن صبحانه از خونه ارباب اومدم بیرون.بزرگترین حسن اتفاقاتی که افتاده بود و تنبیهی که من شده بودم این بود که فهمیدم باید تمام فکر و ذهنم رو وقف هرچه بهتر خدمت کردن به اربابم کنم.باید تا میتونم رضایت اربابم رو جلب کنم و برای خوشحال کردنش هر کاری انجام بدم.از داشتن ارباب احسان بسیار راضی و خوشحال بودم.به خونه که رسیدم میترا باهام تماس گرفت و احوالم رو پرسید.از اون سکس گروهیمون چند روزی می گذشت و میترا دوباره هوس گاییدنم رو کرده بود ولی من بهش گفتم که دیگه با کسی سکس نمیکنم.بهش گفتم که رابطم با احسان دوباره شکل گرفته و اونم خوشحال شد.
چند روزی گذشت و من در این مدت چند باری با ارباب سکس داشتم و یک بار هم سکس گروهی با ارباب احسان و ایمان و میترا با هم داشتیم.الهام یکی دوباری باهام تماس گرفته بود ولی من تحویلش نگرفته بودم.یه روز که توی تلگرام داشتم چرخ میزدم از طرف الهام یه پیغام برام اومد که حاوی یک فیلم بود.فیلم رو دانلود و اجرا کردم و در میان ناباوری دیدم که صحنه های آخرین سکس من و الهام رو داره نشون میده.الهام همچنین تهدید کرده بود که اگه باهاش سکس نکنم این فیلم رو در اختیارارباب احسان قرار میده و این چیزی نبود که من بتونم باهاش کنار بیام.باورم نمیشد که اون ازم فیلم گرفته باشه.حسابی اعصابم خرد بود.به هم ریخته بودم.نمی دونستم باید چیکار کنم.این دومین باری بود که الهام می خواست به نوعی از من اخاذی کنه.ازش متنفر شده بودم.چطور میتونست این قدر پلید و نامرد باشه.من اصلا نمی تونستم دوباره باهاش سکس کنم واز طرفی هم اصلا نمی تونستم اجازه بدم که اون فیلم به دست ارباب احسان بیفته.حالم اصلا خوش نبود.پاک گیج شده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم.سری قبل به خاطر جواب ندادن به تماس های ارباب اون طور تنبیه شده بودم ، حالا اگه بر فرض ارباب فیلم سکس من ، فیلم بردگی های من رو می دید باهام چیکار می کرد؟حتی تصورش هم لرزه به تنم می انداخت.یعنی باید تسلیم می شدم؟سکس با الهام رو دوست نداشتم و اصلا ازش بدم اومده بود ولی هر طوری حساب می کردم بهتر از این بود که اون فیلم بخواد به دست ارباب احسان بیفته.الهام تا شب به من بیشتر وقت نداده بود.شوهرش خونه نبود و اون می خواست من پیشش برم.منم به ناچار بهش گفتم که پیشش میرم.از کاری که می خواستم انجام بدم مطمئن نبودم ولی اینو مطمئن بودم که نمی تونم و نباید بذارم که اون فیلم به دست ارباب احسان بیفته.شب به خونه الهام رفتم و اونم منو به داخل راهنمایی کرد ووقتی وارد خونه شدم متوجه شدم که مهمان داره.یکی از دوستاش به اسم ساناز که دورادور می شناختمش و باهاش آشنا بودم.باهاش دست دادم و اونم به گرمی بهم خوش آمد گفت.همون لحظه یه خانوم میانسالی هم از داخل آشپزخونه بیرون اومد و اونم به گرمی باهام احوال پرسی کرد.اون زن میانسال رو نمی شناختم ولی خیلی مشتاق بودم زودتر باهاش آشنا بشم.وقتی همه دور هم نشستیم الهام به من اشاره کرد و گفت دخترخالم نگین جان.سپس رو به من کرد و گفت:ساناز جون رو که می شناسی از دوستان قدیمی منه.ایشون هم سمیه خانوم مادر ساناز جونه.سمیه که یه زن جا افتاده و سن بالا ولی سکسی به نظر می رسید یه لبخندی زد و گفت:خیلی خوشحال شدم دیدمت عزیزم.کم کم داشتیم از اومدنت ناامید می شدیم.
-:من به الهام گفته بودم که آخر شب میام پیشش اما به من نگفته بود که مهمون داره وگرنه من مزاحم نمی شدم.
سمیه:اختیار داری عزیزم.ما دقیقا به خاطر تو این جا هستیم.با بهت بهش نگاه کردم و سپس نگاهم رو به سمت الهام چرخوندم.
الهام:می خواستم برات سورپرایز باشه.این خانومای خوشگلی که اینجا می بینی از خودمونن و من ازشون خواستم بیان اینجا و همه چیز رو هم میدونن.پس خیال داشتن گروهی بیفتن به جونم.
-:میدونستی خیلی آشغالی که با گرفتن اون فیلم میخوای از من اخاذی کنی؟
ساناز:بیا این قدر سخت نگیر نگین جون.ما هممون زنیم.همه همجنس همیم.خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی می تونیم خوش بگذرونیم.رو به الهام کردم و گفتم:تو چیزی برای گفتن نداری؟
الهام:من میخوام تو رو داشته باشم.برام مهم نیس زندگیم با شوهرم چطوری میشه ، برام مهم نیس چه بلایی سر رابطه تو واحسان میاد.من فقط تو رو میخوام.حال و حوصله بحث کردن باهاش رو نداشتم.من دیگه تصمیمم رو گرفته بودم.دیگه چیزی برام مهم نبود.رو به سمیه کردم و گفتم:من در اختیارتونم سمیه جون.هر کاری دوس دارین میتونین باهام بکنین.سمیه یه لبخندی زد و گفت:چه عالی.پس الهام درست می گفت که هر کاری رو توی سکس انجام میدی.
-:اوهوم.هرکاری.
ساناز:پس خوش به حال ما.چقدر امشب خوش بگذرونیم.این حرف رو زد و شروع به درآوردن لباس های من از تنم کرد.همزمان بقیه هم شروع به لخت شدن کردن.سمیه و الهام اون سمت با هم مشغول شده بودن و این سمت هم ساناز لباش رو روی لبام گذاشته بود و داشت ازم لب می گرفت.منم باهاش همراهی می کردم و اونم همزمان با خوردن لبام با دستش سینه هام رو می مالوند.اون سمت هم الهام سینه های سمیه رو به دهن گرفته بود و داشت می مکید و سمیه هم زیر لبی آاااااهههههه می کشید.سمیه با دستاش سرالهام رو گرفته بود و محکم به سینه هاش فشار می داد.ساناز هم سرشو آورد سمت سینه های من و شروع به مکیدن سینه هام کرد.صدای آااااهههههه کشیدن منم بلند شد.زمان زیادی طول نکشید که دیدم الهام و سمیه دست هم رو گرفتن و به طرف اتاق خواب حرکت کردن.ساناز هم دست منو گرفت و در حالی که به طرف اتاق خواب می برد گفت ما هم بریم پیششون.



ادامه دارد......
     
#157 | Posted: 7 Apr 2018 22:22
قسمت پنجاه و یکم



وارد اتاق خواب که شدیم ساناز منو روی تخت خوابوند واین بار همگی اونا به سمت من اومدن.ساناز دوباره به سراغ سینه هام رفت و نوک یکیشون رو به دهن گرفت و اون یکی سینم رو هم با دستش گرفت و شروع به مالیدنش کرد.آاااااههههه می کشیدم از لذت.همون لحظه سمیه هم پاهام رو باز کرد و خودش رفت لای پاهام و سرش رو به کسم نزدیک کرد.زبونش رو درآورد و لای کسم کشید که دوباره آااااههههه کشیدم.شروع به لیسیدن کسم کرد وزبونش رو لای کسم بازی می داد و من یکسره آاااااهههههه می کشیدم.همزمان کسم و سینه هام داشت به وسیله این مادر و دختر خورده میشد.لذتش فوق العاده بود.چند لحظه بعد الهام هم که دیلدوی کلفت و مشکی رنگش رو به کمرش بسته بود اومد بالای سرم ویه سیلی تو گوشم زد که برای یه لحظه همه لذت و شهوت سکس از تنم رفت.نگاهش که کردم با غضب نگاهم کرد و گفت:وا کن دهن کثیفتو جنده.دهنم رو باز کردم و اونم یه تف گنده توی دهنم انداخت و گفت:بخورش جنده.منم در حالی که نگاهم به چشمای متعجب ساناز دوخته شده بود تف الهام رو مزه مزه کردم و خوردم.الهام هم دهنمو باز کرد و دیلدوی کلفتش رو با خشونت تمام تا ته تو حلقم فرو کرد وگفت:بخورش زنیکه پتیاره.از اینکه داشت جلوی دوستاش منو اون جوری خرد می کرد حسابی از دستش ناراحت بودم.انگار یه جورایی می خواست تا زمینه بردگی من برای اونا رو هم فراهم کنه و به همین خاطر در حضور اونا خودشو جای اربابم جا زده بود.شروع به ساک زدن دیلدوی الهام کردم و اونم محکم با دیلدوی سیاهش توی دهنم تلمبه میزد.سمیه هم حسابی داشت برام کس لیسی می کرد و با ولع چوچولم رو میک میزد.آااااههههه و ناله ام رو درآورده بود و ترشحات کسم هم دیگه راه افتاده بود.تموم تنم داغ شده بود و ساناز هم که یکسره سینه هام رو میخورد دیگه چشمام خمار شده بود.الهام هم سرم رو گرفته بود و محکم توی دهنم تلمبه میزد.گاهی اوقات لا به لای گاییدن دهنم دیلدوش رو از توی حلقم بیرون می کشید وتوی دهنم تف می کرد و مجبورم می کرد تفش رو بخورم.یه بار که توی دهنم تف کرده بود ساناز هم با دیدن این صحنه ها کمی به خودش جسارت داد و سرش رو بهم نزدیک تر کرد واز باز بودن دهنم استفاده کرد و یه تف گنده توی دهنم انداخت و منم با اینکه اولش جا خورده بودم ولی تفش رو مزه مزه کردم و خوردم.یه لبخند رضایتی روی لبش نشست و رو به الهام گفت:بابا این دخترخالت عجب جنده ایه.چه برده حرفه ایه واسه خودش.الهام هم همون طور که تو دهنم تف می کرد گفت:این جنده همه کاری ازش برمیاد.کتکش بزن ، تف کن دهنش ، بشاش تو دهنش ، همه کاری انجام میده.زیر بغل و پا میلیسه مثل نقل و نبات.اینا رو که گفت ساناز یه سیلی تو گوشم زد و گفت:راست میگه جنده؟سرم رو به نشان تایید تکون دادم و گفتم:اوهوم.ساناز یه تف گنده دیگه تو دهنم انداخت و گفت پس بخورش جنده.دوباره تفش رو خوردم و اونم دوباره به جون سینه هام افتاد.از اون طرف سمیه هم از خوردن کسم دست برداشته بود وداشت به خودش یه دیلدوی درازقرمز رنگ وصل می کرد.اینا دیگه کی بودن همشون دیلدوباز بودن.احتمالا ساناز هم واسه خودش جداگانه یه دیلدو داشت.سمیه پاهام رو از هم باز کرد و سر دیلدو رو کنار کسم قرار داد و با یه فشار نسبتا محکم دیلدوی درازش رو تا نصف وارد کسم کرد.یه کمی دردم اومده بود ولی دهنم با دیلدوی الهام بسته بود و نمی تونستم صدایی از خودم خارج کنم.فشار بعدی رو محکم تر وارد کرد و این بار تموم اون دیلدوی درازش تا ته تو کس خیس و داغم فرو رفت.یه آااااههههه از سر لذت کشیدم و چشمام بسته شد.سمیه هم دیگه بهم امون نداد و با قدرت شروع به تلمبه زدن توی کسم کرد.کسم خیس و نرم شده بود و تقریبا به راحتی دیلدوی سمیه تو کسم عقب و جلو میشد.غرق در لذت بودم.همزمان هم داشتم ساک میزدم و هم کس می دادم.ساناز هم دیگه داشت سینه هام رو گاز می گرفت.لا به لای خوردنش گاهی اوقات گاز می گرفت.دردم میومد ولی از اون جایی که دیلدوی الهام تا ته تو حلقم بود حتی نمی تونستم داد بزنم.الهام سرمو تو دستاش گرفته بود و یکسره تو حلقم تلمبه میزد.سمیه هم کاملا پاهام رو از هم باز کرده بود وبا قدرت دیلدوش رو توی کسم عقب و جلو می کرد.چند دقیقه ای به همین منوال گذشت که بالاخره الهام دیلدوش رو از دهنم بیرون کشید و این بار سراغ دوستش ساناز رفت.ساناز کنارم روی تخت به پشت خوابید و پاهاش رو بالا داد و الهام هم اومد بین پاهاش و دیلدوی کلفت و سیاه رنگش رو کنار کس ساناز قرار داد و با یه فشار محکم دیلدوی کلفتش رو تقریبا تا نصف داخل کس ساناز فرو کرد.ساناز یه آااااخخخخ بلند گفت و از شدت درد لبش رو گاز گرفت.الهام فشار بعدی رو محکم تر وارد کرد و دیلدوش رو این بار تا ته تو کس دوستش فرو کرد.ساناز هم دیگه خودش رو ول کرده بود و راحت ناله می کرد.الهام کاملا پاهای ساناز رو از هم باز کرده بود و محکم توی کسش تلمبه میزد.با هر رفت و برگشت دیلدوی کلفت الهام ، ساناز هم روی تخت عقب و جلو می رفت و تکون می خورد.همزمان الهام به سینه های ساناز چنگ انداخته بود و همزمان با گاییدن کسش سینه هاش رو می مالوند.سمیه هم همون طور که توی چشمام نگاه می کرد تو کسم تلمبه میزد.نگاه حشریش رو به چشمام دوخته بود و قربون صدقه ام می رفت.من و ساناز در کنار هم داشتیم گاییده می شدیم.سرم رو به سمت اونا برگردوندم تا صحنه گاییده شدنش رو به صورت زنده ببینم.همزمان ساناز هم سرش رو برگردوند وصورت هامون تقریبا چسبید به هم.یه لبخند زیبا زد و لبش رو روی لبم گذاشت و شروع به بوسیدن لبم کرد.منم باهاش همراه شدم وشروع به خوردن لباش کردم.با ولع لب همدیگرو می خوردیم و همزمان داشتیم گاییده می شدیم.سمیه تو کس من تلمبه میزد و الهام داشت با دیلدوی کلفتش کس ساناز رو می گایید.مشغول لب گرفتن از ساناز بودم که سمیه کامل خودش رو روی من انداخت و سرم رو از ساناز جدا کرد.یه چنگی تو موهام زد و گفت:فکر کنم دیگه نوبت منه.وا کن دهنتو جنده.دهنم رو باز کردم و اونم یه خلط گنده از تو سینه اش بیرون کشید وتو دهنم تف کرد و گفت:بخورش جنده بی ارزش.تفش رو خوردم و اونم یه چند بار دیگه تو دهنم تف کرد و منم همش تفش رو می خوردم.همزمان با گاییدن کسم تو دهنم تف می کرد ومجبورم می کرد تفش رو بخورم.که البته نیازی به اجبار کردنم نبود چون من با اشتیاق این کارو انجام می دادم.الهام هم یکسره تو کس ساناز تلمبه میزد و همزمان لباش رو روی لبای دوستش گذاشته بود.با لذت خاصی لب همدیگرو می خوردن وساناز هم با چشمای حشریش در حال گاییده شدن بود.بعد از گذشت چند دقیقه سمیه دیلدوی قرمز رنگش رو از کسم بیرون کشید ورفت بالای سر ساناز نشست و دیلدوی قرمز رنگش رو که تا الان توی کس من بود جلوی صورت دخترش گرفت.ساناز هم همون طور که در حال گاییده شدن بود دهنش رو باز کرد وسمیه هم بدون ملاحظه اینکه طرفش دختر خودشه با خشونت تمام کیرش رو تا ته تو حلق ساناز فرو کرد.ساناز هم شروع به ساک زدن دیلدوی مادرش کرد و با ولع مشغول خوردن دیلدو شد.منم که تنها شده بودم با دستام چوچولم رو می مالوندم وداشتم از صحنه سکس زنده اونها لذت می بردم.ساناز همزمان از دهن و کس در حال گاییده شدن بود ونه دوستش مراعات حالش رو می کرد ونه مادرش.اونا که از خودشون بودن داشتن ساناز رو به این شکل خشونت باری جررررر میدادن منی که آوازه بردگیم رو همه شنیده بودن رو هم دیگه نیازی به حدس زدن نبود که چه بلایی قراره سرم بیارن.



ادامه دارد......
     
#158 | Posted: 16 Apr 2018 01:14
سلام پس چی شد ادامه داستان تا اینجا خیلی خوب رفتی جلو

غریبه ترین آشنا در میان دوستان
     
#159 | Posted: 16 Apr 2018 18:36
سلام.به زودی قسمت بعدی آپدیت میشه.
داستان تقریبا به قسمتای پایانیش رسیده و به زودی پرونده اش بسته میشه.
ممنون که مثل همیشه دنبال میکنی.

gharibe_ashena
     
#160 | Posted: 19 Apr 2018 20:50
قسمت پنجاه و دوم



گاییدن دو نفرساناز توسط الهام و سمیه زیاد طول نکشید که بالاخره الهام دیلدوی سیاه و کلفتش رو از کس دوستش خارج کرد و به سراغ من اومد.سمیه هم بلافاصله دیلدوی خودش رو از دهن ساناز خارج کرد واومد بین پاهاش نشست.سر دیلدو رو با کس ساناز تنظیم کرد و با یه فشار خیلی نرم دیلدوی قرمز رنگش رو به راحتی تا ته توی کس ساناز فرو کرد.اون قدر کس ساناز بر اثر گاییده شدن خیس و نرم شده بود که دیلدوی مادرش به راحتی تا ته داخل کسش جا گرفت و ساناز هم یه آاااااههههه کشید و چشماش رو بست.منم وضعیت مشابهی داشتم و کسم حسابی خیس بود ودیلدوی الهام تا ته توی کسم فرو رفت بدون اینکه کوچکترین دردی رو احساس کنم.یه آااااهههههه کشیدم والهام هم همون طور که توی چشمام نگاه می کرد تو کسم تلمبه میزد.نسبت بهش هیچ حسی نداشتم.حتی دیگه ازش متنفر هم نبودم.دیگه هیچی برام مهم نبود.من یه برده ذاتی بودم که کارم بردگی و تحقیرشدن بود.حالا می خواست اون شخص الهام باشه یا احسان یا هر کس دیگری.نسبت به همه چیز و همه کس بی تقاوت شده بودم.به نوعی احساس در وجود من از بین رفته بود درست مثل اعتماد به نفس و غروری که خیلی وقت بود ازش خبری نبود.تبدیل به موجودی شده بودم که هستی و وجودم فقط و فقط جهت ارضای غرایض افراد مختلف استفاده میشد و به غیر از این هیچ ارزش دیگری برای هیچ کسی نداشتم.حتی ارباب احسان هم که اون طوری نسبت به من احساس مالکیت می کرد هم منو فقط تا اونجایی می خواست که نیازهاشو برآورده کنم ومنم ظاهرا برخلاف اون چیزی که شاید ادعا می کردم بهش اهمیت نمی دادم چرا که اگر اهمیت می دادم هرگز نباید پیش الهام میومدم وبا خودش و دوستاش سکس می کردم.الهام تلمبه هاش رو توی کسم شروع کرده بود و محکم و با قدرت کسم رو می گایید.منم یکسره آاااااههههه می کشیدم و داشتم لذت می بردم.الهام هم که اصلا نمی خواست لذت بردن من رو ببینه دوباره شروع به اذیت و آذار من کرد.همزمان با گاییدنم به صورتم سیلی میزد ، گاهی اوقات توی دهنم تف می کرد و منم تفش رو می خوردم.به سینه هام سیلی میزد و نوکشون رو نیشگون می گرفت و غافل از این بود که من تشنه این همه توهین و تحقیر بودم و این آذار و اذیت هاش برام بسیار خوشایند هم بود.بغل دست من هم پاهای ساناز روی شانه های مادرش بود و سمیه هم داشت محکم تو کس دخترش تلمبه میزد.ساناز از گاییده شدنش غرق در لذت بود و ناله های شهوتی می کرد و منم که یکسره داشتم سیلی و تف می خوردم.چند دقیقه ای به همین منوال گذشت که سمیه گاییدن دخترش رو متوقف کرد و دیلدوش رو از کس ساناز بیرون کشید و دوباره به سراغ من اومد.با همراهی الهام پوزیشن رو عوض کردن و تصمیم گرفتن که منو همزمان از کس و کون بکنن.این بار الهام زیر خوابید و منم از رو به روش با کس روی دیلدوش فرود اومدم و خوابیدم و سمیه هم اومد پشت سرم ویه تف گنده رو سوراخ کونم انداخت و با انگشتاش کمی سوراخم رو ماساژ داد و آماده کرد.بعد دیلدوی قرمز رنگش روکنار سوراخ کونم رسوند وبا یه فشار محکم دیلدوش رو تقریبا تا نصف وارد کونم کرد.یه آااااخخخخخ بلند گفتم و از شدت درد لبم رو گاز گرفتم.سمیه هم بهم امون نداد و با یه فشار محکم تر دیگه این بار دیلدوش رو تا ته تو کون تنگم فرو کرد و من صدای جرررررر خوردنش رو خیلی واضح شنیدم.با تموم وجودم داد میزدم و ناله می کردم.درد زیادی در تموم تنم پیچیده بود وسمیه هم شروع به تلمبه زدن توی کونم کرده بود.همزمان داشتم از کس و کون گاییده میشدم و یه درد خفن و یه لذت عمیق با هم در وجودم بود.همون لحظه ساناز هم که کنارم حضور داشت پاشو دراز کرد وجلوی صورتم گرفت وگفت:واسه اینکه دهنت بیکار نمونه پامو بخور جنده.جوری منو جنده خطاب کرده بود که هر کسی نمی دونست فکر می کرد خودش مریم مقدسه.و این تحقیر توسط یه همچین جنده ای می تونست برای برده ای مثل من بسیار لذت بخش باشه.ناخونای پاش رو لاک مشکی زده بود.دهنم رو باز کردم و شروع به لیسیدن انگشتای پاش کردم.همزمان از کس و کون داشتم گاییده میشدم وبرای ساناز هم پالیسی می کردم.همون لحظه متوجه شدم که ساناز گوشیش رو درآورده وداره از صحنه های گاییده شدنم فیلم می گیره.دیگه برام چیزی مهم نبود.خودم رو به بی خیالی زدم و اجازه دادم کارش رو انجام بده.اون دو تا که وحشیانه تو کس و کونم تلمبه میزدن وساناز هم که پاش رو توی حلقم کرده بود و داشت ازم فیلم می گرفت.حین ضبط فیلم هم منو تحقیر می کرد وبهم دستور می داد و منم جنده وار و برده وار اطاعت می کردم.زبونم رو کامل به کف پاهاش رسونده بودم وکف پاش رو می لیسیدم بعدش میومدم انگشتای پاش رو تو دهنم می گرفتم و میک میزدم و اونم همون طور که ازم فیلم می گرفت لذت می برد.بعد از چند دقیقه که حسابی پاهاش رو لیس زدم و مکیدم پاشو از دهنم بیرون کشید و رو به الهام گفت:الهام دستاتو باز کن بذار این جنده یه خرده زیربغلتو بلیسه توی فیلم بیفته.فکر کنم خیلی فیلممون رو قشنگ کنه.مطمئنم که زیر بغلت حسابی عرق کرده و خوراک این جنده فراهم شده.الهام هم یه لبخند شیطانی زد و دستشو باز کرد.ساناز هم با یه لحن دستوری گفت:منتظر چی هستی جنده؟برو زیربغلشو بلیس که حسابی عرق کرده.دوربینش رو کامل روی صحنه تنظیم کرد ومنم زبونم رو درآوردم و شروع به لیسیدن زیر بغل الهام کردم.حق با ساناز بود چرا که حسابی عرق کرده بود.شروع به لیسیدن زیربغل الهام کردم واونم یکسره آااااههههه می کشید و منو جنده خطاب می کرد.ساناز هم با دقت و ظرافت داشت فیلم می گرفت.اگه یه زمانی ارباب احسان این فیلم رو می دید احتمالا سرم رو گوش تا گوش می برید ولی من خیلی وقت بود دیگه بریده بودم از همه چیز.خیلی وقت بود که دیگه بی تفاوت بودم و چیزی برام مهم نبود.همزمان که از کس و کون گاییده می شدم داشتم زیر بغل الهام رو می لیسیدم و همه عرقش رو پاک کردم و لیسیدم.لیسیدن زیربغل الهام که تموم شد ساناز هم ضبط فیلم رو متوقف کرد و گوشیش رو یه کناری گذاشت.الهام و سمیه هم بعد از اینکه چند دقیقه ای منو گاییدن دیلدوهاشون رو بیرون کشیدن.الهام دیلدوش رو از کمرش باز کرد ویه چنگ تو موهام زد و گفت:پاشو جنده.پاشو بریم تو حموم که وقت اجرای سکانس آخره.سمیه هم یه لبخندی زد و گفت:خیلی دوس دارم ببینم این جنده چطوری شاش می خوره.درسته که خیلی کارای کثیف انجام داد ولی تا با چشمای خودم نبینم باور نمیکنم که واقعا شاش می خوره.با هم وارد حموم شدیم و ساناز دوباره گوشیش رو با خودش آورد.به دستور الهام من کف حموم زانو زدم و اونام خودشون بالای سرم سرپا ایستادن.ساناز دوربین گوشیش رو روشن کرد و الهام هم گفت:میتونی شروع کنی.ساناز یه لبخندی زد و گفت:باشه حتما.فقط قبلش یه فانتزی تو ذهنمه دوس دارم این جنده برامون انجام بده.الهام با کنجکاوی نگاهش کرد و گفت:چه فانتزی؟هر چی باشه این پتیاره بی ارزش انجامش میده.ساناز دورین گوشیش رو روشن کرد و شروع به فیلمبرداری کرد.یه خلط گنده از عمق سینه اش بیرون کشید و کف حموم تف کرد و رو به من گفت:ببینم چیکار میکنی دیگه جنده.سرم رو روی کف حموم خم کردم و خلط سینه اش رو از روی زمین لیسیدم.بلافاصله سمیه یه تف گنده چند سانت اون طرف تر انداخت و من اونو هم لیسیدم.بعد نوبت الهام بود که کف حموم تف کنه و منم دوباره لیسیدم.دو سه دقیقه ای به همین منوال گذشت و اونا یکسره روی زمین تف می کردن و منم مثل یه سگ تفشون رو از کف حموم می لیسیدم.و تمامی این اتفاقات از لنز دوربین گوشی ساناز داشت ثبت و ضبط میشد.پورن استاری شده بودم برای خودم.بعد از لیسیدن تف هاشون از کف حموم نوبت خوردن شاششون بود.یکی یکی بالای سرم حاضر شدن وتوی دهنم و روی سر و صورتم می شاشیدن ومنم مثل یک ربات خالی از هرگونه احساس طبق عادت کارایی که همیشه انجام می دادم رو تکرار می کردم.تموم سر و صورتم خیس از شاش داغ بود و دهنم که اصلا اجازه نمی دادن خالی بمونه.یکسره شاششون رو میخوردم وساناز هم با اشتیاق فیلمبرداری می کرد و این صحنه ها رو برای همیشه ثبت و ضبط می کرد.وقتی شاشیدنشون تموم شد همگی خودمون رو شستیم و از حموم اومدیم بیرون.ساعت کمی از 10 شب گذشته بود و این به معنای این بود که این شب طولانی در کنار اون سه تا زن حشری و خشن حالا حالاها ادامه داره.



ادامه دارد......
     
صفحه  صفحه 16 از 17:  « پیشین  1  ...  14  15  16  17  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / دختری از جنس نگین بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites