تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

دختری از جنس نگین

صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#41 | Posted: 19 Jan 2018 01:33
قسمت چهلم



سهیل پاهای مادرش رو از هم باز کرده بود و کیرش رو محکم وباقدرت تا ته توی کس سیمین فرو می کرد.سیمین یک سره ناله می کرد و به نظر درد و لذت در وجودش قاطی شده بودتازه داشتم باور می کردم که واقعا سهیل و مادرش با هم سکس می کنن.پری هم که حسابی کسم رو لیسیده بود دیگه لباساش رو کامل از تنش درآورد و اومد بالای سرم وبا کس روی صورتم و دهنم نشست.نیازی به هیچ توضیحی نبود و من میدونستم که باید چیکار کنم.زبونمو به سطح کسش رسوندم و شروع به لیسیدن کسش کردم و اونم آااااههههه و ناله هاش شروع شد.مزه کسش رو دوس داشتم و بوی خوبی هم می داد.زبونم رو لای کسش می چرخوندم و براش می لیسیدم.از طرف دیگه سهیل هم محکم تو کس مادرش تلمبه میزد و همزمان با دست سینه های درشت سیمین رو توی دستاش گرفته بود ومحکم می مالید.صدای آااااههههه کشیدنای سیمین درفضا طنین انداز شده بود و سهیل هم با ولع خاصی مشغول گاییدن مادرش بود.منم یکسره زبونم رو داخل کس پری می چرخوندم و کسش رو می لیسیدم و چوچولش رو می مکیدم.آااااههههه کشیدنای پری لحظه به لحظه بیشتر میشد.ترشحات زیادی هم از کسش جاری شده بود و همش توی دهنم می ریخت و منم همزمان با لیسیدن آب کسش رو هم میخوردم.بعد از چند لحظه پری خودش رو روی دهنم جابه جا کرد و این بار کونش رو مقابل دهنم قرار داد و من بی هیچ حرفی سراغ سوراخ کونش رفتم.زبونم رو به سوراخ کونش رسوندم و شروع به لیسیدن سوراخ کونش کردم.طعم سوراخ کونش برام خیلی خوشایند بود و برای همین با ولع خاصی می لیسیدمش.اونم یکسره ناله می کرد وآاااههههه می کشید.ولی این وضعیت خیلی طول نکشید که سهیل دست از گاییدن مادرش برداشت واومد سمت ما و رو به پری کرد و گفت:خاله تو برو سراغ مامانم بذار من این جنده رو جرررررش بدم.
پری:پس من چی سهیل جون؟از اون کیرت چیزی به ما هم میرسه؟
سهیل:معلومه که می رسه.آماده باش که بعد از این جنده نوبت گاییده شدن توئه.پری از روی دهنم بلند شد و به سمت سیمین رفت وسهیل هم اومد و روی سینم نشست و گفت:وا کن دهن کثیفتو جنده.منم دهنمو باز کردم و اونم بی هیچ حرفی کیرشو تا ته تو حلقم فرو کرد.داشتم خفه می شدم و کیرش تموم فضای دهنم رو کرده بود.درطرف دیگه سیمین و پری با هم مشغول معاشقه بودن.لب همدیگرو می خوردن و با دست سینه های هم رو می مالیدن.خیلی برام دیدن صحنه های لز دو تا جنده سن بالا جذاب و مهیج بود.همون جا روی مبل به حالت 69 روی هم قرار گرفتن و مشغول لیسیدن کس هم شدن.منم با تموم وجود داشتم کیر دراز سهیل رو میخوردم واونم که غرق لذت بود یکسره آاااااههههه می کشید.سرم رو با دستاش گرفته بود وکیرشو محکم تا دسته توی دهنم عقب و جلو می کرد.دهنم به معنای واقعی کلمه درحال گاییده شدن بود.حسابی که دهنم رو گایید کیرشو از دهنم بیرون کشید و اومد بین پاهام قرار گرفت و کیرشو با کسم تنظیم کرد و با یک فشار محکم تموم کیرش رو یک ضرب تا دسته وارد کسم کرد.یه آااااخخخ بلند گفتم و برای لحظه ای کوتاه درد در تموم وجودم پیچید.سیمین و پری هردو با هم جوووووون گفتن و سهیل هم دیگه بهم امون نداد و با قدرت شروع به گاییدن کسم کرد.با هر تلمبه ای که میزد درد و لذت زاید الوصفی با هم به وجودم تزریق میشد وحالا صدای آاااههههه و ناله های من بیشتر از ناله های اون دو جنده سن بالا به گوش می رسید.در طرف دیگه سیمین زیر خوابیده بود وپری هم برعکس روش به روش 69 خوابیده بود و داشتن برای هم کس لیسی می کردن و صدای ناله ریز هردوشون میومد.سهیل هم در حین تلمبه زدن تو کس من خطاب به مادرش گفت:مامان یه خرده سوراخ کون اون جنده رو بلیس که قراره از کون جررررش بدم.سیمین یه جووووون گفت وبا خوشحالی گفت:چشم پسرم حتما.ولی پری که به نظر استرس گرفته بود گفته نه سهیل جون کونم نه کسم رو هرچی میخوای بکن ولی....... سهیل حرفش رو قطع کرد وگفت:همینی که گفتم خاله جون.امشب باید از کون بکنمت.
پری:خب چرا مامان جونتو یا اون جنده کوچولوتو از کون نکردی؟
سهیل:برای اینکه همین دیشب مامانم رو از کون گاییدم و توی آخرین سکسم با نگین هم از کون جرررررش دادم ولی تو توی آخرین سکسمون کون ندادی و قسر دررفتی دیگه امشب میخوام وحشیانه جررررش بدم.حرفایی که بینشون رد و بدل میشد همه رو حشری تر می کرد.سهیل تموم تمرکزش رو روی گاییدن کس من گذاشته بود.پاهامو کامل بالا داده بود و محکم تو کسم تلمبه میزد و منم یکسره ناله می کردم.سهیل هم حین گاییدنم ازم خواست تا دهنم رو باز کنم و منم طبق خواسته اش عمل کردم و اونم سرش رو بهم نزدیک تر کرد و یه تف گنده تو دهنم انداخت ومنم تفش رو مزه مزه کردم و خوردم.به فاصله هرچند ثانیه توی دهنم تف می کرد و منم تفش رو میخوردم و همزمان با کیر درازش گاییده می شدم واونم غرق در لذت میشد.سیمین هم دیگه افتاده بود به جون سوراخ کون پری وداشت براش کون لیسی می کرد.پری یکسره آااااههههه می کشید و سیمین هم یکسره سوراخ کونش رو می لیسید تا کون گنده پری رو برای گاییده شدن آماده کنه و در اختیار پسرش بذاره.چند دقیقه ای به همین منوال گذشت و سهیل هم حسابی کسم رو گایید وبالاخره کیرش رو از کسم بیرون کشید و درحالی که به سمت اونا می رفت رو به مادرش کرد و گفت:مامان تو برو اون طرف پیش نگین بذار من این جنده رو جررررررش بدم.سیمین هم خندید و گفت:چشم پسرم.کون این جنده رو برات آمادش کردم که بگیری جررررررش بدی.این حرف رو زد واومد کنار من و روی مبل نشست در حالی که من روی تخت دراز کشیده بودم.خودشو روم انداخت و لبش رو روی لبم گذاشت ومشغول خوردن لبام شد و منم باهاش همراه شدم وباهم لب می گرفتیم.همزمان با دستام سینه هاش رو می مالیدم واونم گاهی با دستاش سینه های من رو می مالوند.در طرف دیگه سهیل هم کیر درازش رو تا ته تو حلق پری فرو کرده بود و داشت دهنش رو خیلی وحشیانه می گایید و پری هم جنده وار ساک میزد و گاهی که کیر سهیل ته حلقش می رفت عوقش می گرفت.سیمین هم بعد از اینکه حسابی لبهام رو خورد یکی از سینه هام رو به دهن گرفت و با ولع مشغول خوردن سینم شد.منم داشتم لذت می بردم و آاااااهههه می کشیدم.از اون طرف هم سهیل با دستاش سر پری رو گرفته بود و محکم کیرش رو توی دهن پری عقب و جلو می کرد.دهن پری به معنای واقعی کلمه در حال گاییده شدن بود وسهیل هم که غرق لذت بود یکسره آااااهههههه می کشید.سیمین هم بعد از اینکه خوب سینه هام رو خورددستشو باز کرد وزیربغلش رو جلوی صورتم گرفت وگفت:دوس دارم یکی دو تا چشمه از توانایی هات رو نشونم بدی.منم که از خداخواسته زبونم رو درآوردم و شروع به لیسیدن زیربغل صاف و تراشیده اش کردم.بر اثر تحرک زیادش حسابی عرق کرده بود و این باعث میشد لیسیدن زیربغلش برام خوشایندتر هم بشه.با ولع زیربغلش رو می لیسیدم و اونم یکسره آااااههههه می کشید و داشت حال می کرد.درحال خودمون بودیم که صدای آااااخخخخخ بلند پری توجه جفتمون رو به خودش جلب کرد.بهشون نگاه کردم و دیدم که پری قمبل کرده و سهیل هم پشت سرش قرار گرفته و کیر درازش رو تا دسته تو کون گنده پری فرو کرده و داره توی کونش تلمبه میزنه.پری یکسره ناله می کرد ومعلوم بود که داره درد می کشه و سهیل هم داشت لذت می برد وحین گاییدنش با دستاش به کون گنده پری سیلی میزد.منم همچنان داشتم زیربغل سیمین رو می لیسیدم وهمه عرق زیربغلش رو با زبونم پاک کرده بودم.اونم یکسره ازم تعریف می کرد و قربون صدقم می رفت.بعد ازاینکه حسابی زیربغلش رو لیسیدم سیمین بلند شد و اومد روی دهنم نشست و ازم خواست تا براش کسش رو بخورم.منم بی هیچ حرفی زبونمو درآوردم و شروع به لیسیدن کسش کردم که صدای آااااههههه کشیدنش بلند شد.با ولع خاصی کسش رو میخوردم و چوچولش رو می مکیدم و اونم یکسره آاااااههههه می کشید و لذت می برد.درطرف دیگه سهیل هم همچنان تو کون پری تلمبه میزد و داشت با قدرت کونش رو جررررررر می داد و به نظر پری هم دیگه دردی نداشت و از گاییده شدن کونش در حال لذت بردن بود.چند دقیقه ای به همین منوال گذشت و من یکسره داشتم کس سیمین رو می خوردم و از ناله ها وآاااااهههههه کشیدن هاش این طور به نظر می رسید که در آستانه ارضا شدنه.انتظارم خیلی طولانی نشد که سیمین به ارگاسم رسید و همه آب کسش تو دهنم خالی شد و منم با ولع همش رو خوردم.در طرف دیگه سهیل هم به نظر درحال ارضا شدن بود.با قدرت تو کون پری تلمبه میزد و نوع ناله کردنش رنگ و بوی ارضا شدن به خودش گرفته بود.چند تا تلمبه محکم دیگه زد و کیرشو همون توی کون پری نگاه داشت وبا ناله های زیاد همه آبش رو توی کون پری خالی کردهمگی بی حال وخسته از یک سکس گروهی لذت بخش یه گوشه ولو شدیم تا بعد از یه استراحت کوتاهی برای صرف شام آماده بشیم.



ادامه دارد......
     
#42 | Posted: 23 Jan 2018 21:00
قسمت چهل و یکم



چرا این قدر سرسختی میکنی دختر؟چرا قبول نمیکنی که صیغه من بشی؟در حالی که داشتم شورتم رو می پوشیدم رو بهش کردم و گفتم:بنا به دلایل شخصی.من نمیتونم مال کسی باشم.تو میتونی با من باشی ولی نمیتونی منو داشته باشی.دوباره مستاصل بهم نگاه کرد وگفت:تو نگران چی هستی نگین؟تو نگرانی که زنم ازاین رابطه پنهانی ما مطلع بشه؟
-:بهت برنخوره ها ولی من اصلا زنت رو نمی شناسم و بهش اهمیت هم نمیدم.با کلافگی سری تکون داد و گفت:پس مشکلت با سن و سال منه؟
-:نه محمودخان.اگه با سنت مشکل داشتم که تمام دیشب رو زیر دست و پات جرررررر نمی خوردم.
محمود:پس دلیل مخالفتت چیه؟من که گفتم برات یه خونه مجزا می گیرم صیغت میکنم واز مال دنیا بی نیازت میکنم.جواهری مثل تو رو هرجایی نمیشه پیدا کرد.درحالی که داشتم دکمه های مانتوم رو می بستم گفتم:من نیاز مالی ندارم ودنبال یه شوهر و سرپناه هم نمی گردم.من این کار رو برای لذت و تنوعش انجام میدم.یه روزی ممکنه با یه مردی مثل تو که سن و سال پدرم رو داری بخوابم یا یه پسر 15 ساله که تازه بالغ شده.من از این تنوع لذت می برم و این تنوع چیزیه که تو نمیتونی بهم بدی.هر زمان که هوس گاییدنم رو داشتی شماره پری رو که داری باهاش تماس بگیر تا اون هماهنگی ها رو انجام بده.به قدری قاطعانه جوابش رو دادم که به نظر قانع شد و دیگه چیزی نگفت.منم شالم رو سر کردم و از خونش زدم بیرون.توی خیابون بودم که گوشیم زنگ خورد و متوجه یه شماره ناشناس شدم.با کمی تردید جواب دادم که صدای یه مردی از اون طرف به گوشم رسید.
سلام نگین خانوم.با تردید جواب سلامش رو دادم و گفتم بفرمایین.قدری مکث کرد و سپس گفت:من فرشاد هستم شوهر الهام.حالتون خوبه؟
-:ممنونم آقا فرشاد.شما خوبین؟
فرشاد:ممنونم.ببخشید مزاحمتون شدم نگین خانوم امکانش هست من بتونم باهاتون صحبت کنم؟
-:بله البته.بفرمایین.
فرشاد:اگراجازه بدین حضوری ببینمتون.با کنجکاوی و نگرانی پرسیدم:چیزی شده آقا فرشاد؟میشه بپرسم در چه موردی میخواین باهام صحبت کنین؟
فرشاد:در مورد الهامه.حالا وقتی دیدمتون بیشترتوضیح میدم.کجا می تونم ببینمتون؟
-:من نمیدونم.میخواین توی پارکی یا کافه ای قرار بذاریم؟
فرشاد:بله پارک خوبه.سپس آدرس پارکی رو داد وگفت که اونجا منتظرم میمونه.خیلی ذهنم درگیر بود و نمیتونستم بفهمم چه موضوعی مربوط به الهام وجود داره که شوهرش میخواد در موردش با من صحبت کنه.فقط باید صبر می کردم تا خودش بهم بگه.وقتی به پارک رسیدم دیدمش که منتظرم نشسته بود.نزدیکش رفتم و سلام کردم و باهاش دست دادم.اونم جواب سلامم رو داد و گفت:خیلی ممنونم که وقتتون رو به من دادین نگین خانوم و ببخشید که مزاحمتون شدم.
-:خواهش میکنم.راستش خیلی کنجکاو بودم بدونم درچه موردی میخواین باهام صحبت کنین.وقتی گفتین در مورد الهامه سوالام بیشتر هم شد.
فرشاد:شما چیزی در مورد الهام میدونین؟با شما حرفی نمیزنه؟از مشکلاتش بگه یا از چیزی ناراحت باشه؟
-:نه الهام چیزی بهم نگفته.میشه بپرسم موضوع چیه؟قدری مکث کرد و سپس گفت:راستش یه مدتیه که اخلاقش عوض شده.زود عصبی میشه ، گیرای الکی میده ، هرچیزی رو بهونه میکنه تا باهام دعوا کنه.حتی یکی دو بار این اواخر تهدید کرده که ازم طلاق می گیره.چیزایی که می شنیدم رو باور نمی کردم.این دقیقا همون چیزی بود که ازش می ترسیدم.جندگی بهش مزه داده بود و حالا داشت زندگی خوب و سالمش با فرشاد رو خراب می کرد.شاید این وسط من هم مقصر بودم.اولین بار این من بودم که ازش خواستم بیاد و با احسان سکس گروهی کنیم.من راه رو برای جنده شدنش باز کردم و اونم حالا داشت با علاقه این راه رو دنبال می کرد.
فرشاد:نمیدونین چرا اخلاقش این طوری شده؟
-:والله چه عرض کنم آقا فرشاد.منم نمیدونم چرا این طوری شده.تا جایی که من میدونم اون خیلی به شما و زندگیش علاقه داشت.همیشه ازتون تعریف می کرد.نمیدونم این رفتارها از کجا نشات می گیره.
فرشاد:میشه ازتون خواهشی کنم نگین خانوم؟
-:بله البته.هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم.
فرشاد:اگر ممکنه باهاش صحبت کنین و سعی کنین بفهمین که مشکلش چیه و از چی ناراحته و چرا اخلاقش عوض شده.قدری مکث کردم و به فکر فرو رفتم.من با الهام دیگه صحبت نمی کردم و رابطمون هم شکرآب شده بود و حالا اون برای نجات زندگیش از من می خواست که با زن جندش صحبت کنم.باید چیکار می کردم؟دلم براش می سوخت.اون گناهی مرتکب نشده بود.این من بودم که اولین بار زنش رو وارد این مسیر کردم.شاید بهتر بود که حداقل این کار رو براش انجام بدم.
-:بسیارخب آقا فرشاد.من باهاش صحبت میکنم و سعی میکنم بفهمم که مشکلش چیه و چرا اخلاقش این جوری شده.
فرشاد:خیلی از لطفتون ممنونم.
-:خواهش میکنم.باهاش صحبت میکنم و نتیجه رو بهتون خبر میدم.از فرشاد خداحافظی کردم و بی هوا در خیابان های شهر قدم میزدم.تمام فکرم مشغول بود وهمش به این فکر می کردم که چطوری با الهام صحبت کنم و بهش چی بگم.به خودم که اومدم پشت در خنه میترا بودم وزنگ خونش رو فشار می دادم.زمان زیادی طول کشید وتقریبا داشتم ناامید میشدم که در باز ومیترا در حالی که چادری رو سرش کرده بود و به نظر زیرش لباس چندانی تنش نبود در رو باز کرد وبا دیدن من حسابی کنجکاو شد.
-:سلام میترا.با کنجکاوی سر تا پام رو برانداز کرد وگفت:سلام.تو اینجا چیکار میکنی نگین؟بی حوصله در حالی که وارد خونه می شدم گفتم:حال و حوصله درست و حسابی نداشتم گفتم یه سر بیام پیشت.این حرف رو زدم و وارد خونه شدم ولی انگار میترا از حضورم ناراضی بود وبا بی میلی از سر راهم کنار رفت واجازه داد وارد بشم.رفتارش کمی عجیب و غریب بود و انگار داشت از چیزی فرار می کرد.با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:چیزی شده میترا؟تو خوبی؟اما قبل از اینکه جوابم رو بده یه صدای آااااخخخخ گفتن بلند از داخل اتاق به گوشم رسید.بهش نگاه کردم و قبل از اینکه چیزی بگم خودش گفت:الآن زمان مناسبی برای اومدنت به اینجا نبود.با کنجکاوی بهش نگاه کردم وگفتم:توی اون اتاق چه خبره؟یکی دو گام به طرف اتاق برداشتم که خودش رو بهم رسوند و گفت:مطمئن نیستم از چیزی که داخل اتاق می بینی خوشت میاد یا نه واسه همین پیشنهاد میکنم اون تو نری.دوباره صدای آاااخخخخ گفتن شنیده شد و بعدش هم ناله های شهوتی یک زن.خب مشخص بود که داره دراون اتاق سکسی اتفاق میفته.بدون توجه به گفته های میترا و از روی کنجکاوی با گام های بلند خودم رو به اتاق رسوندم و در اتاق رو باز کردم و وارد اتاق شدم.یک صحنه فوق سکسی و حشری کننده زنده در مقابل چشمام در حال اجرا بود و بازیگران این صحنه زیبا چهره های آشنایی بودند که خیلی وقت بود از اونها خبری نداشتم.از طرفی حشری شده بودم واز طرفی هم شوکه و بهت زده.چیزی که می دیدم رو باور نمی کردم.دخترخالم الهام رو می دیدم که وسط دو مرد قرار داره و به سختی در حال گاییده شدنه.احسان دوست پسر سابق من زیر خوابیده بود و کیرش توی کس الهام بود وایمان هم پشت سر الهام حاضر بود و کیرش تا دسته تو کون ارباب سابق من فرو رفته بود وداشتن دو کیره به طرز خشونت بار و البته شهوتناکی جررررررش می دادن.با اینکه از دیدن همشون عصبی و ناراحت بودم ولی اعتراف میکنم بسیار حشری شده بودم و صحنه هایی که می دیدم برام بسیار تحریک آمیز بود.داشتم داغ میشدم واونام ظاهرا اصلا متوجه حضور من نشده بودن.مشغول تماشای سکس زنده اونها بودم که در اتاق پشت سرم بسته شد.برگشتم و دیدم که میترا پشت سرم حضور داره وچادری هم سرش نیست وکاملا لخت در مقابلم قرار داره.با دست شانه هام رو گرفت و منو روی زمین نشوند و منم مثل مسخ شده ها مقابلش زانو زدم در حالی که کیر درازش رو به روی صورتم بود.برای لحظاتی صدای آه و ناله های الهام متوقف شد.برگشتم و دیدم که ایمان و احسان گاییدنش رو متوقف کردن و هر سه نفر دارن با تعجب به من نگاه می کنن.منم داشتم بهشون نگاه می کردم در حالی که کاملا مسخ شده بودم و نمیدونستم باید چی بگم و چیکارکنم.همون لحظه میترا یه چنگی تو موهام زد و سرم رو به طرف خودش برگردوند.یه سیلی محکم تو گوشم زد و گفت:وا کن دهن کثیفتو جنده.از سیلی که خورده بودم دردم اومد وبی هیچ حرفی دهنم رو باز کردم.قدرت اختیار ازم سلب شده بود وکاری نمی تونستم انجام بدم و درهمین لحظه بود که میترا کیر درازش رو با خشونت تا ته تو حلقم فرو کرد وگفت:زود باش کیرمو بخور پتیاره.



ادامه دارد......
     
#43 | Posted: 28 Jan 2018 10:34
قسمت چهل و دوم



بی هیچ حرفی شروع به ساک زدن کیر میترا کردم.تازه توی نقشم فرو رفتم و شروع کرده بودم به انجام کارایی که توش مهارت داشتم.با ولع کیر میترا رو میخوردم و اونم سرم رو توی دستاش گرفته بود و محکم توی دهنم تلمبه میزد و آاااااهههههه می کشید.در حین ساک زدنم بود که از پشت سر یه دستی اومد و شالم رو از سرم برداشت و شروع به باز کردن دکمه های مانتوم کرد.نمی دونستم کی بود ولی هر کی بود در زمان خیلی کوتاهی منو کاملا لخت کرده بود.از اون طرف دوباره صدای آاااهههه و ناله های الهام و شالاپ و شلوپ ناشی از گاییده شدنش به گوش میرسید و کسی هم که پشت سر من بود با دست سینه هام رو گرفته بود و داشت محکم اونا رو می مالید.همزمان با خوردن کیر میترا سینه هام داشت مالیده میشد و این برام بسیار خوشایند بود.یکی دو دقیقه بعد میترا کیرشو از دهنم بیرون کشید و به کسی که پشت سرم بود نگاه کرد و گفت:بگیرش این جنده رو که در اختیارته.من برم سراغ اون زنیکه جنده.میترا به طرف تخت خوابی که توش الهام داشت گاییده میشد رفت و لحظاتی بعد احسان دوس پسر سابقم کیر به دست مقابلم ظاهر شد.پس اون بود که داشت سینه هام رو می مالوند.کیرش مقابل صورتم بود و داشت با لبخندی بر لب نگاهم می کرد.به قدری داغ و حشری شده بودم که اصلا فراموش کرده بودم که حسابی ازش بیزار و ناراحتم برای همین یه نگاه بهش انداختم و دهنم رو باز کردم واونم بدون معطلی کیرشو یک ضرب تا ته تو حلقم فرو کرد و به این ترتیب بعد از مدت ها من دوباره کیر احسان رو خوردم.افتادم به جون کیرش و با ولع شروع به خوردنش کردم و همزمان با دستم هم تخماش رو براش می مالیدم و احسان هم داشت لذت می برد و یکسره آاااااهههههه می کشید.از اون طرف هم همچنان صدای شالاپ و شلوپ میومد و به نظر میترا و ایمان دست بردار نبودن و یکسره داشتن الهام رو می گاییدن.ایمان زیر خوابیده بود و الهام با کس روی کیرش نشسته بود و بالا و پایین می رفت و میترا هم کیرشو تو حلق الهام کرده بود و داشت دهنش رو می گایید.احسان هم سرم رو با دستاش گرفته بود و محکم توی دهنم تلمبه میزد و منم کم نمی آوردم وداشتم با ولع براش ساک میزدم.بعد از چند دقیقه احسان کیرشو از دهنم درآورد و منو برد روی تخت دو نفره کنار بقیه و خوابوند وپاهام رو باز کرد.کیر کلفتش رو با کسم تنظیم کرد و با یه فشار کیرشو تا نصفه وارد کسم کرد که من یه آااااخخخخ بلند گفتم و چشمام رو بستم.همشون با همدیگه جووووون گفتن.احسان هم یه فشار دیگه داد و این بار کیرش کسم رو شکافت و تا دسته وارد کسم شد.لبم رو گاز گرفتم و سعی کردم صدایی ازم خارج نشه ولی نتونستم و دوباره آااااخخخخ گفتم.بعد از مدت ها داشتم به وسیله احسان گاییده میشدم و این در حالی بود که مطمئن بودم دیگه هیچ وقت باهاش سکس نمیکنم ولی بعد از گذشت چند وقت حالا زیرش خوابیده بودم و داشتم گاییده میشدم.در همون حین که مشغول کس دادن به احسان بودم ایمان اومد و روی سینه هام نشست و کیرش رو مقابل صورتم گرفت.از دست اونم ناراحت بودم ولی دیگه کار از کار گذشته بود و من بینشون بودم و داشتم باهاشون سکس می کردم.هیچ حرفی بین من و اونا رد و بدل نشده بود و فقط نگاه می کردیم به هم وبا هم سکس داشتیم.دهنم رو باز کردم و اونم بی هیچ حرفی کیرش رو تا ته تو حلقم فرو کرد.از یه طرف داشتم به احسان کس می دادم و از طرفی هم کیر ایمان تا ته تو حلقم رفته بود و داشت دهنم رو می گایید.به فاصله چند سانتی من الهام لنگاشو بالا داده بود و میترا بین پاهاش قرار داشت و در حال تلمبه زدن تو کس دخترخاله من بود.الهام و میترا جفتشون ناله های شهوتی می کردن و منم که دیگه در حال لذت بردن بودم از اونجایی که دهنم با کیر دراز ایمان پر شده بود نمی تونستم صدایی از خودم خارج کنم و فقط به آرومی اووووم اووووم می کردم.با هر تلمبه ای که احسان توی کسم میزد لذتی وصف نشدنی در تموم وجودم پخش میشد.کسم حسابی آب انداخته و خیس شده بود.ایمان هم با دستاش سرم رو گرفته بود ومحکم تو دهنم تلمبه میزد.توی چشمام نگاه می کرد و دهنم رو می گایید و منم با ولع براش ساک میزدم.بعد از گذشت چند دقیقه احسان کیرش رو از کسم درآورد ودست میترا رو گرفت و اونو به پشت خوابوند.میترا پاهاشو بالا داد واحسان هم کیرشو با سوراخ کون میترا تنظیم کرد وبا یه فشار کیرشو تا تصف تو کون میترا فرو کرد.میترا از عمق وجودش یه آااااخخخخخ گفت و چشماش رو بست و احسان هم دیگه بهش امون نداد و یه فشار محکم دیگه داد و کیرشو تا دسته تو کون تنگ میترا فرو کرد.میترا به وضوح داشت ضجه میزد و ناله می کرد.همون موقع الهام هم برعکس و به صورت 69 روی میترا دراز کشید و کیرشو توی دهنش گرفت و شروع به ساک زدن کرد و میترا هم مشغول لیسیدن کس الهام شد که ناله الهام رو درآورد.ایمان هم که همچنان توی دهنم تلمبه میزد بالاخره رضایت داد تا کیرشو از دهنم بیرون بیاره و اومد بین پاهام نشست و برای گاییدن کسم آماده شد.کسی که تا چند لحظه پیش داشت به وسیله احسان گاییده میشد.ایمان کیرش رو با کسم تنظیم کرد و با یه فشار محکم تمام کیرش رو تا ته تو کسم فرو کرد.دردی نداشتم چون کیر احسان قبلش راه کسم رو باز کرده بود و تقریبا به راحتی کیر ایمان وارد کسم شد.لذت توی تموم جونم پیچید و من بی اختیار چشمام رو بستم.ایمان حرکات رفت و برگشتی کیرش رو توی کسم شروع کرد وبا هر تلمبه ای که توی کسم میزد من از سر لذت آااااهههههه می کشیدم.اون طرف هم احسان مشغول گاییدن کون میترا بود وبا قدرت توی کونش تلمبه میزد و میترا هم که دیگه به نظر دردی حس نمی کرد داشت از گاییده شدن کونش لذت می برد.همزمان لای کس الهام و چوچولش رو میک میزد و الهام هم کیر دراز میترا رو براش ساک میزد.میترا از همون زیر سر الهام رو می گرفت و محکم به کیرش فشار می داد و این طوری کیر درازش تا ته حلق دخترخاله جنده من می رفت و باعث میشد الهام عوق بزنه.احسان هم لابه لای گاییدن کون میترا گاهی اوقات کیرش رو از کون میترا بیرون می آورد وتو دهن الهام می کرد تا براش ساک بزنه و بعد از چند لحظه دوباره تو کون میترا می کرد و می گاییدش و این حرکت چند باری تکرار شد.الهام هم هر لحظه یا کیر میترا توی دهنش بود یا کیر احسان و درواقع برای جفتشون ساک تو حلقی میزد.منم همچنان در حال کس دادن به ایمان بودم و اونم همزمان با گاییدنم با دستاش سینه هام رو گرفته بود توی مشتش و اونا رو محکم می مالید.منم حسابی در حال لذت بردن بودم و حالا هم براثر مالیده شدن سینه هام چشمام حسابی خمار شده بودن.احسان بعد از اینکه حسابی کون میترا رو گایید کیرش از کون میترا بیرون کشید و اومد روی سینه من نشست و یه چنگی تو موهام زد و گفت:وا کن دهنتو جنده.این اولین حرف و جمله ای بود که بعد از مدت ها داشت بهم می گفت.لحنش دستوری و خشن بود.طبق عادت توی نقش بردگیم فرو رفته بودم و آماده انجام کارهام بودم.مطیعانه دهنم رو باز کردم و اونم برخلاف انتظارم که فکر می کردم میخواد کیرشو تو حلقم فرو کنه یه تف گنده توی دهنم انداخت وگفت:بخورش جنده.دیگه راستی راستی براش تبدیل به یه جنده شده بودم.چیزی که اون ازم می خواست و من بهش رسیده بودم.تفش رو مزه مزه کردم و خوردم و اونم دوباره توی دهنم تف کرد و من بازم تفش رو خوردم.دو طرف صورتم رو با دستاش گرفت و توی چشمام نگاه کرد وگفت:تو همیشه دوست دختر جنده من بودی ، دوست دختر جنده من هستی و دوست دختر جنده من خواهی موند.متوجه شدی نگین؟؟؟؟؟



ادامه دارد......
     
#44 | Posted: 1 Feb 2018 12:02
قسمت چهل و سوم



به قدری لحن بیانش قاطعانه و دستوری و خشن بود که کاملا شوکه شده بودم.نمیدونستم باید چی بگم یا چیکار کنم.انگار اختیارم رو از دست داده بودم و مات و گنگ فقط بهش نگاه می کردم.اگر یک ساعت قبل این جوری با من حرف میزد توی گوشش میزدم وبا قاطعیت بهش می گفتم نه ولی نمیدونم چرا لال شده بودم.یه چنگی تو موهام زد و گفت:چرا ساکتی جنده؟نشنیدم جواب بدی.پرسیدم فهمیدی چی گفتم؟رفتار خشونت آمیزش منو بیشتر از قبل در نقش برده بودنم فرو برد و برای همین در میان ناباوری سرم رو به نشان تایید تکون دادم.هنوز توی شوک به سر می بردم که یه سیلی تو گوشم زد و گفت:وقتی ازت سوالی می پرسم مثل بچه آدم جواب بده.کاملا مسخ شده بودم وبه طرز شگفت انگیزی در نقش برده بودنم فرو رفته بودم وهر کاری می کردم نمی تونستم خود واقعیم باشم و از نقش یک برده خارج بشم.با سیلی که خورده بودم به حرف اومدم و مثل یه بلبل شروع به حرف زدن کردم.توی چشماش نگاه کردم وگفتم:بله فهمیدم.من همیشه دوس دختر جنده تو بودم ، دوس دختر جنده تو هستم و دوس دختر جنده تو خواهم بود. خارج شدن این جملات از دهن من یعنی ارتباط دوباره و احتمالا همیشگیم با احسان.منی که از دستش عصبانی و ناراحت بودم ، منی که اونو در جنده شدنم مقصر اصلی می دونستم ، منی که تصمیم داشتم دیگه هرگز نبینمش چه برسد به اینکه بخوام باهاش سکس کنم درحضور خودش و سه نفر دیگه آمادگیم رو برای ارتباط دوباره وهمیشگیم باهاش اعلام کرده بودم.من در سکس هام همیشه نقش یک برده رو داشتم ولی خارج از سکس برای خودم یک شخصیت حقیقی متفاوت داشتم.شخصیتی که حالا به نظر زیر سوال رفته بود.کم کم در وجودم نشانه های خطرناکی می دیدم.کم کم متوجه می شدم که بردگی های من داره تهدیدی برای شخصیت اصلیم میشه.بردگی های من داشت تبدیل به جزئی از شخصیت اصلیم میشد.مرور چندین ماهه یک سری فعالیت های مشابه در قالبی به نام بردگی کم کم داشت از من یک برده واقعی می ساخت.برده ای که نه تنها در نقش بازی کردن در سکس ها بلکه در خود شخصیت واقعی من ظهور می کرد.و نمونه بارزش همین تغییر رفتارم بود.حالا احسان روی سینم نشسته بود و فاتحانه بهم نگاه می کرد و منم درحالی که به نظر حسابی خوار شده بودم توی چشماش نگاه می کردم.به مطیع بودن عادت کرده بودم و این مطیع بودن کم کم جزئی از شخصیتم شده بود.به لحن دستوری و خشن دیگران عادت کرده بودم.به اطاعت پذیری عادت کرده بودم و همچنین عادت کرده بودم که فرد سلطه جو و مقتدری همیشه به من دستور بده و امر و نهی کنه.احسان همون طور که روی سینم نشسته بود کیرشو جلوی صورتم گرفت و منم بی هیچ حرفی دهنم رو باز کردم و اونم کیرشو تا دسته تو حلقم فرو کرد.کیری که به تازگی از کون میترا بیرون کشیده بود.شروع به ساک زدن کیر احسان کردم واین در حالی بود که ایمان هنوز توی کسم تلمبه میزد.از طرفی دیگه الهام هم قمبل کرده بود و میترا از پشت داخل کسش تلمبه میزد.صدای آاااهههههه و ناله های الهام تموم فضا رو پر کرده بود.آب از کس خیسش می چکید ومیترا هم با قدرت تو کسش تلمبه میزد.کس منم دست کمی از کس الهام نداشت.حسابی از کسم آب راه افتاده بود وصدای شالاپ وشلوپ از هر دو طرف به گوش می رسید.در همون حین پسرا خواستن پوزیشن رو عوض کنن وقرار شد این بار منو دو کیره بکنن.ایمان زیر خوابید ومنم با کس روی کیرش فرود اومدم و کیرش خیلی راحت تا ته تو کسم که مثل چشمه می جوشید رفت و من از ته دل آاااااهههههه کشیدم.احسان هم کمی با دست آب کس الهام رو جمع کرد و به سوراخ کونم مالید و سوراخم رو خیس کرد.کمی با انگشتاش سوراخم رو مالوند و وقتی حسابی خیسش کرد کیر کلفتش رو به سوراخ کونم چسبوند و آروم آروم با یه فشار تقریبا نصف کیرش رو وارد کونم کرد.درد در تموم وجودم پیچید و یه آاااااخخخخخ بلندی گفتم.همزمان ایمان که زیر من بود لبم رو توی دهنش گرفت و صدا رو در درونم خفه کرد.تلمبه هاش توی کسم داغم می کرد و باعث میشد درد کون دادنم تا حدودی تسکین بشه.احسان به خودش جسارت بیشتری داد و این بار یه فشار محکم تر داد که کیرش تقریبا تا ته تو کونم فرو رفت.با وجودی که لبم تو دهن ایمان بود ولی صدا درونم خفه نشد و البته نتونستم دادی بزنم ولی یکسره ناله خفیف اووووم اووووم ازم خارج میشد.همه با هم جووووون می گفتن.ایمان یک لحظه هم از لبام غافل نبود ویکسره لب و زبونم رو میخورد و از اون طرف هم توی کسم تلمبه میزد تا درد کون دادنم به حداقل برسه و واقعا هم خیلی کارش تاثیر گذار بود.احسان شروع به تلمبه زدن توی کونم کرد وهربار با قدرت تو کونم تلمبه میزد و کونم رو می گایید.از زیر هم ایمان تو کسم تلمبه میزد وکیرش به راحتی تو کس خیس من عقب و جلو میشد.دو طرفه در حال گاییده شدن بودم ودوتا کیر همزمان توی کس و کونم عقب وجلو میشد.به حضور کیر احسان در کونم عادت کرده بودم و دیگه احساس درد نمی کردم.دیگه داشتم از گاییده شدن بی نهایت لذت می بردم.همزمان با گاییده شدن به ایمان لب می دادم و اونم با ولع لبم رو می خورد.بعد از اینکه احسان حسابی کون منو گایید کیرشو از کونم بیرون کشید ورو به میترا گفت:بیا جاهامونو با هم عوض کنیم.میترا هم که مشغول گاییدن کس الهام بود کیرشو بیرون کشید و اومد پشت سر من حاضر شد و کیرشو با یک فشار محکم تا ته تو کونم جا کرد.چون کیر احسان راه کونم رو قبلا باز کرده بود دیگه دردی احساس نکردم ومیترا هم که فهمیده بود از همون لحظه اول با قدرت و حرارت شروع به تلمبه زدن توی کونم کرد.از اون طرف احسان هم که سراغ الهام رفته بود کیرشو با سوراخ کون الهام تنظیم کرد و با یه فشار محکم تموم کیرش رو تا دسته وارد کون الهام کرد.الهام هم که قبلا کون داده بود و راه کونش باز شده بود فقط یه آااااههههه از سر لذت کشید و چشماش رو بست.میترا هم یکسره تو کون من تلمبه میزد.پهلوهام رو با دستاش گرفته بود و محکم و وحشیانه تو کونم تلمبه میزد.احساس می کردم که کس و کونم باید حسابی باز شده باشه.سرعت و قدرت تلمبه هاش توی کونم لحظه به لحظه بیشتر میشد و به نظر درآستانه ارضا شدن قرار گرفته بود.چند تا تلمبه محکم دیگه توی کونم زد و بعدش کیرشو از کونم بیرون کشید ورفت سمت الهام و گفت:دهنتو وا کن جنده.الهام هم دهنشو باز کرد و میترا هم سریع کیرشو که تازه از کون من بیرون کشیده بود تا ته تو حلق الهام فرو کرد وچند ثانیه بعد با آااااههههه کشیدنای زیاد تموم آب کیرش رو تو حلق الهام خالی کرد و دخترخاله منم همه آب میترا رو خورد.ایمان هم که زیرم خوابیده بود و توی کسم تلمبه میزد منو برگردوند و به پشت خوابوند و این بار خودش اومد روم و پاهامو روی شونه هاش انداخت و از جلو کیرشو تا ته تو کونم فرو کرد وبا قدرت مشغول گاییدن کونم شد.تند تند تو کونم تلمبه میزد و همزمان با دستاش سینه هام رو می مالوند.چشمام کاملا خمار از شهوت شده بود و اونم با قدرت منو می گایید.در طرف دیگه احسان هم پهلوهای الهام رو گرفته بود و با سرعت و قدرت زیاد تو کونش تلمبه میزد.جفتشون آااااهههههه می کشیدن و ناله می کردن.من و دخترخالم الهام همزمان داشتیم به وسیله ایمان و احسان از کون گاییده میشدیم اونم درست در چند سانتی متری هم.ایمان به نظر در آستانه ارضا شدن بود.تلمبه هاش توی کونم لحظه به لحظه محکم تر میشد و به همون نسبت سینه هام رو هم بیشتر می مالوند.چند تا تلمبه محکم دیگه توی کونم زد وبالاخره کیرشو از کونم بیرون کشید و اومد بالای سرم ومنم دهنم رو باز کردم واونم کیرشو با فاصله از صورتم گرفت و لحظاتی بعد با آااااااهههههه و ناله زیاد آب پرحجم و زیاد کیرش خارج شد و یه مقدارش توی دهنم ریخت که من همشو خوردم و یه مقداریش هم روی صورتم ریخته شد.میخواستم با انگشتام اون آب باقی مونده رو جمع کنم که میترا بهم اجازه نداد و خیلی سریع خودش رو رسوند و شروع به لیسیدن صورتم کرد و همه آب کیری ایمان رو که روی صورتم ریخته شده بود رو لیسید و خورد.احسان هم که دیگه در آستانه ارضا شدن بودچند تا تلمبه محکم دیگه تو کون الهام زد و بعد کیرشو از کونش بیرون کشید و اومد روی سینم نشست و گفت:دهنتو وا کن نگین.دهنمو مطیعانه براش باز کردم و اونم کیشرو تا ته تو حلقم فرو کرد و لحظاتی بعد با آاااااهههههه و ناله زیاد همه آب داغ و پرحجمش ته حلقم خالی شد و منم همش رو خوردم.بی حال تر از اونی بودیم که بتونیم تکون بخوریم.سکس گروهی فوق العاده زیبایی رو انجام داده بودیم و همه به نوعی از این سکس راضی بودیم.برای اولین بار بود که یک سکس گروهی 5 نفره رو تجربه می کردم که البته تبدیل به یکی از بهترین تجربیات سکسیم هم شده بود.



ادامه دارد......
     
#45 | Posted: 7 Feb 2018 22:59
قسمت چهل و چهارم


مانتوم رو از تنم درآوردم و شالم رو هم از سرم برداشتم و با یه تاب و شلوار جین رفتم و کنارش نشستم.خودش با لباس راحتی جلوی تلوزیون نشسته بود و احساس می کردم که منتظرمه.از بعد از سکسمون هیچ صحبتی با هم نکرده بودیم وفقط بهم گفته بود که باهاش به خونش برم و منم اول قبول نکردم ولی وقتی بار دوم ازم خواست پیشنهادش رو قبول کردم.به طرز شگفت انگیزی براش تبدیل به یه بچه مطیع و حرف گوش کن شده بودم وهرچی می گفت رو قبول کردم.یه جورایی حس اعتماد به نفس در من مرده بود و من جدی جدی تبدیل به یه برده رام و حرف گوش کن شده بودم.کنارش که قرار گرفتم دستش رو دور گردنم انداخت و منو به طرف خودش کشید و منم مقاومتی نکردم و خودمو تو بغلش ولو کردم.در حالی که با دست بدنم رو به آرامی نوازش می کرد با صدای آرومی گفت:نگین نمیدونی چقدر خوشحالم از اینکه دوباره با منی ، پیش منی و تو بغل من.بهش نگاه کردم.یه لبخند زیبا گوشه لبش بود منم یه لبخند بهش زدم.این حجم از انعطاف از سوی من غیرقابل باور بود.سرش رو بهم نزدیک تر کرد و آروم لبم رو بوسید.منم باهاش همراه شدم.لب همدیگرو می بوسیدیم و اونم آروم آروم بدنم رو نوازش می کرد.آروم در گوشم گفت:این مدت کجا بودی نگین؟چیکارا می کردی؟منم با لحن آروم و بچه گانه ای گفتم:خواسته تو رو عملی می کردم.من یه جنده شدم و جندگی می کردم.همون چیزی که دقیقا تو می خواستی.
احسان:پس دوس دختر من بالاخره جنده شد.
-:اوهوم.
احسان:چه احساسی داری؟
-:خوشحالم.خوشحالم که خواسته تو رو انجام دادم.
احسان:حوبه.حالا که این کارو به خوبی انجام دادی وقتشه که دیگه در اختیار خودم دربیای.گنگ نگاهش کردم و پرسیدم:منظورت چیه؟یه لبخند زد وگفت:معلومه.حالا که جنده شدی باید این جندگی کردنات هدفمند بشه.یاد حرف پری و سیمین افتادم که برای متقاعد کردن و تشویق من به جنده شدن از واژه هدفمند جندگی کردن استفاده کرده بودن و حالا این بار احسان ازم همچین چیزی می خواست.
-:اما من یه جایی مشغول به کار شدم.برای یه خانومی به اسم پری کار میکنم.
احسان:خب هر کاری با هر کسی در هرجایی داشتی باید ازش بیای بیرون.
-:اما من بهشون قول دادم.باهاشون همکاری دارم و همین طوری نمیتونم....... حرفم رو قطع کرد و گفت:خودت امروز گفتی دوس دختر جنده من بودی هستی و خواهی بود.میدونی این یعنی چی؟یعنی اختیار همه چیزت دیگه با منه.تو مال منی و منم که برات تصمیم می گیرم چیکار کنی یا نکنی.متوجه شدی؟لحن قاطعش دیگه جای هیچ حرف و حدیثی رو باقی نمی گذاشت.سرم رو به نشان تایید تکون دادم وگفتم:بله متوجه شدم.یه لبخند زد و گفت:خوبه.حالا خوب به حرفهایی که میخوام بزنم گوش کن.کاری به دوستی و رابطه قبلیمون ندارم و اصلا نمیخوام به گذشته فکر کنم یا در موردش حرفی بزنیم بلکه میخوام در خصوص رابطه جدیدمون صحبت کنم.رابطه جدیدمون که از امروز شروع شد و تو هم قبولش کردی دارای یک سری قواعد و شرایط خاصیه که تو باید قبولش کنی.نه و نمیشه و نمیتونم و از این حرفا هم نداریم.باید قبولش کنی.اینکه تو این مدتی که با من نبودی با کیا سکس کردی به خودت مربوطه ولی از این به بعد تو دوس دختر منی و فقط و فقط با من سکس میکنی.برای جندگی کردنات هم فقط و فقط من میگم که باید با کی سکس کنی.اینکه تو میخوای یا دوس داری با شخص خاصی سکس کنی برام مهم نیست تو با کسی سکس میکنی که من بگم.درخصوص الهام و میترا و ایمان هم چون از قبل باهاشون سکس داشتی و چون همه آشنا و خودی هستن مشکلی برای سکس کردن باهاشون نداری منتها نه به صورت انفرادی یا جدا جدا.بلکه مثل امروز و فقط در قالب سکسای گروهی میتونی با اونا سکس داشته باشی.هر زمان من نیاز به سکس داشتم بهت میگم که بیای اینجا.هروقت هم بهت گفتم میای اینجا و من میکنمت وبعد هم مرخصت میکنم بری.همیشه باید دردسترسم باشی تا هر زمان که نیاز به گاییدنت داشتم خودتو برسونی اینجا.حالا ممکنه توی یه روز 3 بار ازت سکس بخوام یا ممکنه یه زمانی هم چند روزی اصلا سکس نخوام دیگه اون رو من تعیین میکنم.تو وظیفه داری آماده باشی هرزمان که خواستم بیای اینجا.برام مهم نیست دانشگاهت سر کلاسی ، تو بازار داری خرید میکنی ، مهمونی هستی ، زیر دوش حمومی ، خواب هستی ، پریودی ، بیماری ، خسته ای ، هر کجا که باشی و در هر وضعیتی باشی وقتی بهت گفتم باید بیای اینجا بکنمت و بعد می فرستمت بری.فهمیدی چی گفتم؟باقی مونده اعتماد به نفس و قدرات اختیار رو به طور کامل در وجودم کشته بود و من تبدیل به عروسک خیمه شب بازی شده بودم که از خودم اختیاری نداشتم وکاملا اختیارم رو دست احسان سپرده بودم.سرم را به نشان تایید تکون دادم و گفتم بله کاملا فهمیدم.یه لبخندی زد و گفت:خوبه.نکته بعدی اینکه توی سری جدید روابطمون دیگه از سکسای قدیمی و سنتی خبری نیست.از الهام و میترا شنیدم که توی سکس چه برده توانمندی هستی و چه کارایی که ازت برنمیاد.از این به بعد توی سکس هامون برام بردگی میکنی و با هم سکسای خشن ، کثیف وفتیشی مختلفی رو تجربه میکنیم.میخوام کم کم آمادت کنم که نه تنها توی سکس ها بلکه در تموم زندگی و خارج از بحث سکس هم ازت یه برده مطیع و حرف گوش کن بسازم.البته همین حرف گوش کنی های تو داره به جفتمون کمک میکنه و باعث میشه تو سریعتر پله های ترقی رو طی کنی.همه اختیاراتت میفته دست من و من برات تصمیم می گیرم که چیکار کنی یا نکنی.یه لبخند زدم و گفتم:قبوله.موافقم.برق شادی رو از نگاهش می خوندم.خودم هم دیگه وا داده بودم.دیگه می دونستم هیچ امیدی نیست که بتونم شخصیت واقعیم رو پیدا کنم و در نقش جدیدم کاملا گم شده بودم.به نوعی پذیرفته بودم که یک برده هستم و نیاز به یک صاحب سلطه گر دارم.و حالا یک خوبش رو پیدا کرده بودم.یه لبخندی زد و گفت:خیلی خوبه.اوضاع داره خیلی بهتر از اونی که فکر می کردم میشه.رام کردنت اون قدرا هم کار سختی نبود.یک نکته دیگه که می خواستم بگم اینه که بردگی های تو فقط و فقط برای منه و نه هیچ کس دیگه.تو ممکنه به تشخیص من با افراد دیگه سکس کنی و جندگی کنی ولی بردگی هرگز.تو فقط برده منی واختیاردارت منم.همه تلاشت رو باید برای جلب رضایت من انجام بدی.
-:هرکاری بتونم برای جلب رضایتت انجام میدم.گل از گلش شکفت.لبخندی زد و گفت:خوبه آفرین.منم هر کاری از دستم برمیاد انجام میدم تا تو احساس شادی کنی.فقط به عنوان آخرین نکته باید بگم بگم که همون طور که احتمالا خودت هم میدونی توی روابط ارباب و بردگی به نوعی یک سیستم تنبیه و پاداش وجود داره.به این صورت که هر زمان برده کار اشتباهی انجام بده تنبیه میشه و هر زمان کارش رو درست و به نحو احسنت انجام بده پاداش می گیره.
-:بله درسته.
احسان:پس امیدوارم درک کنی که این سیستم توی روابط ما هم وجود داره.البته امیدوارم تو همیشه این قدر خوب و کاردرست باشی که نیازی نباشه از گزینه تنبیه استفاده کنیم و همش گزینه پاداش رو استفاده کنیم ولی اگه یه زمانی یکی از قوانینی که گفتم رو بشکنی یا اشتباهی ازت سربزنه من مجبورم که تنبیهت کنم.البته باید بدونی که این تنبیه برای انتقام نیست بلکه برای یادآوری و گوشزد کردن اشتباه به برده است که بیشتر مراقب رفتارش باشه.
-:من کاملا درک میکنم.امیدوارم هیچ وقت کار اشتباهی انجام ندم ولی اگر هم خطایی مرتکب شدم آمادم که به خاطرش تنبیه بشم.هر تنبیهی که ارباب برام در نظر بگیره.لبخندی زد و گفت:خیلی خوبه.آغاز دوباره رابطمون رو تبریک میگم.منم لبخندی زدم و گفتم:ممنونم.منم تبریک میگم بهتون ارباب.با شنیدن صفت ارباب لبخندی زد و لبم رو بوسید.منم در بوسیدنش همراهیش کردم و چشمام رو بستم.اون شب آغاز بردگی من برای ارباب احسان و آغاز سری جدید روابط سکسی هیجان انگیز من و اربابم بود.



ادامه دارد......
     
#46 | Posted: 17 Feb 2018 13:28
قسمت چهل و پنجم


چشمام رو که باز کردم لخت توی بغل ارباب احسان بودم و اونم درحالی که منو کاملا تو آغوشش احاطه کرده بود داشت با لبخند برلب بهم نگاه می کرد.منم یه لبخند بهش زدم و گفتم:سلام ارباب خوب من.صبحت بخیر.ارباب لبخندش پررنگ تر شد و گفت:سلام نگین خوشگل من.صبحت بخیر.
-:صبح شمام بخیر ارباب.بوسه ای روی لبم زد وگفت:خوب خوابیدی عزیزم؟
-:اوهوم.خیلی خوب بود.
ارباب:نمیدونی چقدر دلم برای بغل گرفتنت و خوابیدن باهات تنگ شده بود.دیشب چطور بود نگینی؟راضی بودی؟با یادآوری خاطرات شب گذشته یه لبخندی از رضایت روی لبم نشست.اولین سکس من و ارباب درقالب رابطه جدیدمون و اولین بردگی رسمی من برای ارباب احسان.چقدر لذت برده بودم و چقدر همه چیز برام ایده آل بود.هیچ کارشاخص و متفاوتی رو دیشب انجام نداده بودم و همه چیز تکراری بود.تف خوردنا و شاش خوردنام ،کون لیسی هام و ساک تو حلقی هام ، سیلی خوردن و درکونی خوردنا و همه و همه کارایی بودن که قبلا هم انجام داده بودم ولی به طرز عجیبی همشون دیشب یک لذت وصف نشدنی برام ایجاد کرده بودن.خیلی سریع ارباب احسان رو به عنوان حاکم عقل و منطقم و مالک جسم و جانم پذیرفته بودم.انگار که همیشه به اون تعلق داشتم و حالا که بعد از یک وقفه نه چندان طولانی حضورش رو درکنارم احساس می کردم به خوبی فهمیده بودم که هیچ کس نمیتونه جای اون رو برام پر کنه و به نوعی خودم رو تحت مالکیت ارباب احسان می دونستم.برای خیلی ها جندگی و بردگی کرده بودم ولی نسبت به هیچ کدومشون همچین احساسی نداشتم و حالا به وضوح حس می کردم که جسم من ، روح من ، اختیارتام زندگی من متعلق به یک نفره و اون هم ارباب احسانه.در طول این چند ماه بردگی های زیادی که انجام دادم به مرور و رفته رفته اعتماد به نفس رو از من گرفت ومنو تبدیل به موجودی اطاعت پذیرو بله قربان گوی مطلق کرد که هیچ اراده و اختیاری از خودش نداشت.و این بله قربان گویی که قبلا فقط در سکس هام خلاصه میشد کم کم می رفت که جزوی از اخلاقم در زندگی حقیقیم بشه و این خیلی نگران کننده بود.و حالا داشتم به این نتیجه می رسیدم که ارباب احسان خیلی به موقع به زندگی من راه پیدا کرد وخیلی به موقع مالکیت و حاکمیت من رو به عهده گرفت.شاید اگر چند ماه پیش بردگی من برای ارباب احسان شروع میشد اوضاع این قدر خوب و درست پیش نمی رفت.اون زمان من هنوز اعتماد به نفس و غرور مخصوص به خودم رو داشتم واگر هم می خواستم بردگی هایی برای ارباب احسان انجام بدم قطعا همشون نمایشی و فقط و فقط در طول مدت سکس بود و بس.اما حالا بعد از اینکه من چند ماه بردگی کردم وبر اثر این بردگی اعتماد به نفسم به طور کلی از بین رفت و چیزی از غرور در من باقی نموند و بردگی نه تنها در سکس هام بلکه در زندگی حقیقیم هم جریان پیدا کرد و تبدیل به یک اصل مهم و اساسی شد حالا بهترین زمان برای حضور مجدد ارباب احسان توی زندگیم بود.حالا دیگه به خوبی احساس می کردم که کاملا آماده پذیرش نقش بردگی در زندگیم هستم.یک برده واقعی در تمامی جوانب زندگی و نه تنها فقط در سکس.دیگه اعتماد به نفس و غروری نبود ، دیگه قدرت اراده و اختیاری نبود ومن یک بله قربان گوی واقعی شدم.و این چیزی بود که می تونست منتهای آرزوی فردی مثل من باشه.دیگه بردگی برام لزوما یک فانتزی خیالی سکسی نبود.من این فانتزی رو در تموم سطوح زندگیم تبدیل به واقعیت کرده بودم.من تبدیل به یک برده واقعی شده بودم.ارباب احسان منو سفت تر تو بغلش گرفت ومنم کاملا خودمو ول داده بودم تو آغوشش.سفتی کیرش رو لای پاهام حس کردم.دستمو بردم و کیرش گرفتم و با لبخندی گفتم:ارباب خوب من دوباره هوس کرده؟یه لبخندی بهم زد و گفت:خب من که همیشه هوس گاییدنت رو دارم جنده کوچولوی من ولی شق شدن الانش به خاطر اینه که حسابی شاش دارم ولی دلم نمیاد این جا و این وضعیت رو و جنده خوشگلمو ترک کنم و برم دستشویی.
-:خب قرار نیست جنده خوشگلتو ترک کنی چون منم باهات میام تا توی دستشویی خودت جیش بکنی.این حرفو که زدم یه لبخند شیطانی زد و گفت:نظر لطفته عزیزم ولی صبح ناشتا جیش خوردن برات خوب نیس.یه کمی خودمو لوس کردم و گفتم:من میخوام بخورم ارباب.
ارباب احسان:باشه پس پاشو بریم تو حموم که بعدشم همونجا دوش بگیریم بیایم بیرون.دستمو گرفت و با هم وارد حموم شدیم.من کف حموم زانو زدم و اونم جلوم راست وایساد و تو چشمای مشتاق و منتظرم نگاه کرد و گفت:میدونی که حجم شاش سر صبح چقدر زیاده؟سری به نشان تایید تکون دادم و گفتم:اوهوم و خیال دارم همش رو بخورم.
ارباب احسان:باشه بسیارخب.پس وا کن دهنتو.مطیعانه دهنم رو باز کردم وارباب احسان هم کیرشو مقابل صورتم گرفت و چند ثانیه بعد شروع به شاشیدن کرد.چند قطره اولش با بی دقتی همراه بود وروی سر و صورتم ریخت ولی ارباب فرمان کیرش رو به خوبی در دست گرفت و مسیرش رو به سمت دهنم هدایت کرد و دهنم از شاش داغ و پرحجم ارباب پر میشد.هرچند ثانیه یکبار که دهنم پر از شاش میشد همش رو قورت می دادم و دوباره شاش جمع میشد و من دوباره قورتش می دادم.تقریبا 50 ثانیه شاشیدن ارباب احسان طول کشید و من بیشتر جیش ایشون رو خوردم و یه مقدار کمی هم روی سر و صورتم ریخت.چقدر بهم مزه داده بود.ارباب هم حالا احساس سبکی می کرد.یه لبخندی زد و گفت:آخیش.داشتم منفجر میشدم.منم یه لبخندی زدم و گفتم:کاش زودتر بیدارم می کردین که این همه بهتون فشار نیاد ارباب.
ارباب احسان:دلم نمیاد که تو رو از خواب بیدار کنم که.
-:باید بیدارم می کردین.خواب من مهم تر بود یا شاشیدن ارباب خوب و مهربونم؟
ارباب احسان:چقدر خوبه که به عنوان یه دستشویی سیار تو رو دارم با خودم.از این تعریفش قند تو دلم آب شد.لپام گل انداخت و با لبخندی گفتم:نظر لطفتونه ارباب.اجازه میدین حالا کیرتون رو تمیز کنم؟ارباب یه دستی به موهام کشید و گفت: تمیزش کن.کیر ارباب رو توی دهنم گذاشتم و شروع به لیسیدن و ساک زدنش کردم.ته مونده شاش ارباب رو از سر کیرش مکیدم و همون لحظه ارباب هم شیر آب رو باز کرد و با هم رفتیم زیر دوش و بعد از یه دوش آب گرم حسابی از حموم اومدیم بیرون.صبحانه رو در کنار هم صرف کردیم و بعد از اون من با اجازه ارباب رفتم چون کلاس داشتم و باید به دانشگاه می رفتم.



ادامه دارد......
     
#47 | Posted: 28 Feb 2018 22:56
قسمت چهل و ششم



پس از خوردن سومین بوق الهام گوشیش رو جواب داد.
الهام:به به سلام نگین خانوم.
-:سلام.خوبی؟
الهام:ممنوم.تو خوبی؟دلمون برات تنگ شده بودا.چی شد که دیروز یهویی اون جوری ظاهر شدی و اومدی قاطی سکسمون؟
-:من اومده بودم پیش میترا و نمی دونستم که همتون اونجایین.
الهام:سکسمون با حضور تو خیلی جذاب تر هم شد.دیروز واقعا عالی بود.
-:اوهوم خیلی خوب بود.
الهام:فکر نمی کردم بتونیم یه بار دیگه با هم باشیم.بعد از اینکه با احسان و من و ایمان قطع ارتباط کردی.
-:منم فکر نمی کردم ولی با خودم گفتم شاید بهتر باشه یه فرصت دیگه به احسان بدم.
الهام:فقط به احسان؟
-:اوهوم.چون احسان دوس پسرم بود ومن با اون کات کرده بودم.
الهام:پس من چی؟منم تموم این سالها شریک جنسیت بودم و این اواخر هم اربابت.
-:من برگشتم که فقط با احسان باشم.فقط و فقط مال احسان باشم.
الهام:یعنی دیگه نمیخوای جندگی کنی؟
-:من نه ولی اگر احسان ازم بخواد این کارو میکنم.اونم فقط با افرادی که اون بخواد.
الهام:خیلی دوس دارم بدونم چی شد تویی که تا دیروز سایه احسان رو با تیر میزدی حالا این طوری داری بهش بها میدی.
-:برای این زنگ نزدم الهام.
الهام:خب موضوع چیه؟چیزی شده؟
-:چرا تو بهم نمیگی چی شده؟تو زندگیت مشکلی داری؟
الهام:چطور مگه؟
-:شوهرت فرشاد اومد باهام صحبت کرد.از دستت شاکی بود.می گفت الهام دیگه اون آدم سابق نیس.بهم بی توجهی میکنه سر چیزای کوچیک باهام بحث میکنه و حتی این اواخر تهدید کرده که ازم طلاق می گیره.از منم خواست تا کمکش کنم.میخواست باهات صحبت کنم ببینم چه مشکلی داری..
الهام:و تو الان میخوای بهش کمک کنی؟
-:اوهوم.
الهام:به تو چه ربطی داره؟سر پیازی یا ته پیاز؟
-:به من ربطی نداره ولی من میدونم چرا رفتارات برگشته.من میدونم این جنده بازیا ، این هرزگیا ، این تنوع ها این سکسای گروهی با آدمای مختلف بهت مزه کرده.دیگه این زندگی صاف و ساده و عاشقونه ای که با شوهرت داشتی برات جذاب نیس.دیگه بهش توجهی نمی کنی و واس همین بهش بی محلی میکنی.
الهام:من از زندگی فعلیم کاملا راضیم.
-:پس اون بدبخت چی؟اونم راضیه؟راضیه که جندگی کنی؟راضیه که زنش زیر سه تا کیر بیفته جرررر بخوره؟
الهام:مجبور نیس این وضع رو تحمل کنه.میتونه طلاقم بده.
-:باورم نمیشه الهام.این حرفا چیه که میزنی؟به همین راحتی میخوای زندگیتو خراب کنی؟جنده شدن این قدر بهت مزه داده؟
الهام:آره من جنده ام.من فاحشه ام ولی تو چی هستی؟تو قدیسه ای؟مریم مقدسی؟بدبخت تو هم یه جنده مثل منی دیگه.
-:آره منم یه جنده ام.ولی این قدر شرافت دارم که اگه با کسی هستم بهش خیانت نکنم.من یه زن شوهر دار نیستم که به خاطر هرزگیام زندگی مشترکم رو داغون کنم.من هرزگی میکنم ولی کانون زندگیم رو از هم نپاشوندم.
الهام:تو از جون من چی میخوای؟
-:من عذاب وجدان دارم الهام.من تو رو وارد این ماجرا کردم.من تو رو با احسان آشنا کردم.من استارت جنده شدنت رو زدم ولی واقعا فکر نمی کردم زندگیت بخواد این جوری تباه بشه.من خودمو مقصر میدونم و الان میخوام جبران کنم.میخوام کار درست رو انجام بدم.
الهام:و فکر میکنی کار درست چیه؟
-:اینه که تو رو راضی کنم پیش شوهرت برگردی و زندگیتون رو سر و سامان بدین.باهاش مهربون باشی و دیگه بی توجهی نکنی.و البته دیگه حرفی از طلاق نزنی.
الهام:اگه من این کارو انجام بدم تو چیکار میکنی؟حاضری چیکار کنی تا من این کارو انجام بدم؟که با فرشاد مهربون باشم؟
-:هرکاری لازم باشه انجام میدم.هرکاری که از دستم برمیاد.
الهام:بسیارخب.چیزی که من ازت میخوام اینه.همون طور که دوباره رابطت با احسان رو شروع کردی رابطت با من رو هم شروع میکنی.طبق روال سابق هفته ای یک شب فرشاد خونه نیست و سر کارش شیفت شبه و اون یک شب رو تو میای پیش من و به یاد قدیم خوش می گذرونیم.با شنیدن این پیشنهاد به فکر فرو رفتم.این کاری بود که نباید انجام می دادم.ارباب احسان صراحتا ازم خواسته بود این کارو نکنم.من نباید با کسی بدون رضایت و هماهنگی اربابم سکس می کردم.
-:من نمیتونم قبول کنم.
الهام:چرا نمی تونی؟میخوای بگی گناه من از گناه احسان هم بیشتره؟تو اونو بخشیدی ولی نمیتونی با من....... حرفش رو قطع کردم و گفتم:احسان راضی نیست.اون دوس نداره من با کسی باشم.
الهام:خب من که مرد نیستم.من همجنس خودتم.ما از سالها پیش شریک جنسی همیم.
-:من نمیتونم.نمیخوام خلاف میل احسان کاری انجام بدم.
الهام:خب قرار نیس بهش بگیم که.ما پنهانی رابطه برقرار میکنیم.من میدونم که خودتم دلت میخواد.تو قبول کن یه بار دیگه بشو پارتنر من و منم قول میدم که رفتارم رو با فرشاد خوب میکنم.اگه عذاب وجدان داری و میخوای جبران کنی این راهشه.قدری مکث کردم و بدون معطلی گفتم:باشه قبوله.الهام هم خندید و گفت:پس دوشب دیگه منتظرتم.از الان باید بشینم یه عالمه طرح و برنامه بریزم که باهات چیکارا کنم.میخوام برات خاص و متنوعش کنم.و در ضمن نگین.خوشحالم که قبول کردی دوباره با هم باشیم...



ادامه دارد......
     
#48 | Posted: 9 Mar 2018 13:02
قسمت چهل و هفتم



پری و سیمین حسابی از دستم شاکی بودن.از وقتی بهشون گفته بودم که دیگه نمیخوام جندگی کنم حسابی ناراحت بودن.یکسره بهم زنگ میزدن ولی من سرحرفم مونده بودم.ارباب احسان ازم خواسته بود که از اون کار بیام بیرون و دیگه برای پری جندگی نکنم و منم می بایستی که مطابق خواسته اربابم عمل می کردم.سهیل هم یکی دوباری بهم زنگ زده بود و ازم میخواست که یه قراری بذاریم و با هم باشیم ولی من به اونم گفتم که دیگه نمیخوام باهاش باشم.واسه همشون توضیح داده بودم دوس پسرجدید گرفتم و اون ازم خواسته که از این کارا بیام بیرون وبرای همینم من دیگه نمیخوام جندگی کنم.البته از نظر کاری و حرفه ای خب رفتار من اشتباه بود چرا که من با پری قول و قرار گذاشته بودم و اون روی من حساب کرده بود و حالا به خاطر خواسته اربابم باید همه اون قول و قرارها رو زیر پا میذاشتم.غرق در افکار خودم بودم که صدای الهام توجهم رو به خودش جلب کرد که گفت:کجایی نگین؟رفتی تو فکرا.
-:اوهوم.راستش فکر نمی کردم که یه بار دیگه این جا باشم کنار تو واون خاطرات گذشته تکرار بشه.
الهام:منم فکرش رو نمی کردم بعد از اینکه اونجوری زدی با همه کات کردی یه بار دیگه برگردی پیشمون.
-:خب حالا که برگشتم خیال داری همین طور بشینی نگام کنی؟یه لبخند شیطانی زد و گفت:عجله نکن جنده کوچولو.امشب قراره طولانی ترین شب زندگیت بشه.این حرف رو که زد دستم رو گرفت وبا خودش به سمت اتاق خواب برد.منو به سمت تخت خواب برد و گفت:تا من برم وسایل مورد نیاز رو بیارم سریع لباس هاتو در میاری و روی تخت دراز میکشی.خودش از اتاق خارج شد و منم لباس هام رو یکی یکی درآوردم و روی تخت دراز کشیدم.همین چند روز پیش بود که ارباب احسان صراحتا ازم خواسته بود که بدون اجازه و اطلاعش حق ندارم با کسی سکس کنم ولی من به خاطر عذاب وجدانی که داشتم و احساس دینی که می کردم تن به این رابطه داده بودم.یکی دو دقیقه بعد الهام درحالی که پلاستیکی دستش بود وارد اتاق شد.خودش هم لباس هاش رو یکی پس از دیگری کامل درآورد و لخت شد.اومد روی تخت نشست و پلاستیک رو جلوی خودش گرفت.دست داخل پلاستیک برد ویه روسری بیرون کشید وگفت:روسی برای بستن دستات.البته میخواستم از طناب استفاده کنم ولی گفتم احتمالا اذیت میشی تصمیم گرفتم با روسری انجامش بدم.دوباره دست داخل پلاستیک برد ویه قلاده فلزی بیرون آورد و گفت:قلاده برای بستن به گردنت که فراموش نکنی قراره مثل یک سگ گاییده بشی.دوباره دست داخل پلاستیک برد واین بار کمربندی چرمی را بیرون آورد و گفت:کمربند برای ادب کردن و مجازاتت.دوباره دست داخل پلاستیک برد و دیلدوی کمری کلفت و مشکی رنگش رو بیرون اورد و گفت:و اینم از دیلدوی کلفتم برای گاییدن و جرررررر دادنت.با دیدن ابزارآلات لازم همون اول کار حساب کار دستم اومده بود و فهمیدم که شب سختی در انتظارمه.الهام یه چنگ تو موهام زد ودرحالی که سرم رو بلند می کرد گفت:بلندشو جنده.بلند شو بیا قلاده ات رو ببندم به گردنت.در زمان کوتاهی قلاده رو دور گردنم بست.یه لبخند شیطانی زد و گفت:خوبه.حالا شدی یه سگ واقعی.سرم رو به سمت خودش برگردوند و گفت:وا کن دهن کثیفتو جنده.منم مطیعانه دهنم رو باز کردم و اونم از عمق سینه اش یه خلط گنده درآورد و توی دهنم تف کرد و گفت:بخورش فاحشه.خلطش رو مزه مزه کردم و قورتش دادم.هولم داد روی تخت و گفت حالا بخواب بذار دستاتو ببندم.دراز کشیدم واونم اومد و با روسری دستامو بست.یه سیلی توی گوشم زد و گفت:پس حالا منو میذاری میری؟چند ثانیه ای مکث کرد و یه سیلی دیگه طرف دیگر صورتم زد و گفت:تو جنده بی ارزش چطوری به خودت اجازه دادی بری و پشت سرت هم نگاه نکنی؟فراموش کرده بودی که برده منی و اختیارت دست منه؟سیلی بعدی رو که خوردم گفتم:ببخشید ارباب.اشتباه کردم.یه پوزخندی زد و گفت:اشتباه کردی؟همین؟این بار یه سیلی به سینم زد و گفت:اشتباه کردی جنده؟به همین راحتی؟هر گهی دلت میخواد بخوری و بعد برگردی بگی اشتباه کردم؟دوباره یه سیلی دیگه توی سینم زد وگفت:من تو رو آدمت میکنم پتیاره.از سیلی هایی که میخوردم دردم میومد والهام هم ظاهرا نقشه بدی برام کشیده بود.توی دستاش اسیر شده بودم و کاری از دستم برنمیومد.دوباره یه سیلی تو گوشم زد و گفت:من درستت میکنم زنیکه جنده.حالا به اربابت خیانت میکنی و میذاری میری؟
-:ببخشید ارباب.غلط کردم.گه خوردم.نباید این کارو می کردم.یه سیلی دیگه دوباره تو گوشم زد و گفت:که گه خوردی آره؟دیگه دیره واسه این حرفا.اگه همون روز اول واقعا ریده بودم دهنت این قدر گستاخ نمیشدی.خوب که بهم سیلی زد روی تخت سر پا ایستاد و کف پاش رو روی صورتم گذاشت و گفت:فکر کنم هنوز یادت نرفته که چطوری باید به پاهای اربابت عرض ادب کنی.زود باش شروع کن جنده.دماغم دقیقا زیر کف پاهای الهام بود و اول شروع به بوییدن پاش کردم.اول از هرچیز لبم رو بهش چسبوندم و از کف پاش بوسه های ریز گرفتم و کم کم زبونم رو وارد داستان کردم.شروع به لیسیدن کف پای الهام کردم و خودش هم پاش رو روی صورتم حرکت می داد تا قسمت های مختلفش رو بلیسم.داشتم از این حقارت و ذلت نهایت لذت رو می بردم.اگر چه این سکس یه جورایی تحمیلی بود و من ناچار به انجامش شده بودم ولی حین سکس دلم میخواست ازش لذت ببرم.خوب که کف پای الهام رو لیسیدم اون کم کم انگشتاش رو وارد دهنم کرد و ازم خواست که انگشتاش رو بمکم.منم شروع به مکیدن کردم.اول انگشتاش رو تکی تکی و سپس همه انگشتاش رو با هم توی دهنم فرو کرد و منم که دیگه تقریبا نصف پاش تو دهنم بود احساس خفگی پیدا کرده بودم.با این حال شروع به مکیدن انگشتاش کردم و با ولع می لیسیدمشون و می خوردم.خودش هم ناله های ریزی می کرد و به نظر درحال لذت بردن بود.حسابی که انگشتا و کف پای الهام رو لیسیدم دیگه پاش رو از دهنم در آورد و این بار خودش هم اومد و روی تخت دراز کشید.دستش رو باز کرد و زیربغلش رو دقیقا جلوی صورتم گذاشت و گفت:میخوام حسابی زیربغل اربابتو بلیسی جنده.......



ادامه دارد......
     
#49 | Posted: 13 Mar 2018 22:13
قسمت چهل و هشتم



زبونم رو درآوردم وشروع به لیسیدن زیر بغلش کردم.زیربغل صاف و تراشیدش کمی عرق کرده بود و همین عرق کردنش لیسیدنش رو لذت بخش تر می کرد.الهام به آرامی ناله می کرد ومنو به لیسیدن بیشتر تشویق می کرد.منم چشمام رو بسته بودم و با ولع خاصی زیر بغلش رو می لیسیدم.بوی عرق و بوی شهوت تموم فضا رو پر کرده بود.منم با یه قلاده به دور گردنم و دستای بسته شده به تختم زیر دست و پای الهام افتاده بودم و داشتم براش بردگی می کردم.حسابی که زیربغلش رو لیسیدم از کنارم بلند شد و این بار اومد بالای سرم و با کون روی صورتم فرود اومد و دقیقا روی صورتم نشست.یه سیلی به سینم زد وگفت:زود باش سوراخ کون اربابتو بلیس جنده.زبونم رو درآوردم ولای سوراخ کونش چرخوندم که یه آااااههههه کشید.منم دیگه معطل نکردم و افتادم به جون سوراخ کونش و با ولع مشغول لیسیدن سوراخ کونش شدم.اونم در حالی که یکسره آاااااههههههه می کشید با دستاش سینه هام رو توی مشتاش گرفته بود و محکم سینه هام رو می مالوند.مالیده شدن سینه هام بسیار برام خوشایند بود و باعث میشد با لذت بیشتری سوراخ کون الهام رو بلیسم.اونم یکسره درحال لذت بردن وآااااااههههههه کشیدن بود.به نظر فهمیده بود که دارم از مالیده شدن سینه هام لذت می برم واز همین رو سینه هام رو ول کرد.خورد توی ذوقم ولی خب کاری نمی تونستم انجام بدم.همون لحظه دست برد و از روی تخت کمربند چرم رو برداشت.چند ثانیه بیشتر طول نکشید که با کمربند ضربه ای رو روی سینه هام فرود آورد.یه آااااخخخخ گفتم.ضربه دوم رو کمی محکم تر به سینه هام زد و گفت:خفه شو جنده صدات در نیاد.دردم اومده بود ولی از ترسم سعی کردم صدایی ازم در نیاد.کونش رو کمی روی صورتم حرکت داد و این بار کسش رو جلوی دهنم قرار داد و گفت:خوب کس اربابتو می لیسی جنده.زبونم رو درآوردم وتوی کس الهام کردم و اونم یه آااااااهههههه کشید و همون لحظه هم ضربه بعدی رو با کمربند روی سینه هام وارد کرد.دهنم رو کامل با کس الهام پر کردم تا صدایی ازم خارج نشه و اگر هم ناله ای کردم صدا در داخل کس الهام گم بشه.شروع به لیسیدن کسش کردم و زبونم رو در داخل سطح کس الهام می چرخوندم و با ولع براش کس لیسی می کردم.اونم یکسره آااااههههه می کشید و کسش رو به دهنم فشار می داد.دوباره با کمربند ضربه ای رو به سینه هام وارد کرد.با دستای بسته شده کسش رو می خوردم و چوچولش رو میک میزدم و اونم یکسره غرق در لذت بود و آاااااههههه می کشید و در عوض حالی که من داشتم بهش می دادم با کمربند به سینه هام شلاق میزد.قشنگ داشت انتقام این مدتی رو که ازش فاصله گرفته بودم ازم می گرفت.ترشحات کسش دیگه راه افتاده بود وهمش توی دهنم می ریخت ومنم با ولع آب کسش رو میخوردم.حسابی که کسش رو روی دهنم بازی داد بالاخره از روی دهنم بلند شد و شلاق زدن هاش به سینه هام رو هم متوقف کرد.از روی تخت پایین رفت و دیلدوی کمری سیاه و کلفتش رو برداشت و به کمرش بست.دوباره روی تخت خزید و اومد روی سینه هام نشست به طوری که دیلدوی کلفتش دقیقا روبه روی صورتم و جلوی دهنم بود.یه چنگی تو موهام زد و گفت:وا کن دهن کثیفتو پتیاره.دهنم رو باز کردم و الهام هم بلافاصله با یه فشار دیلدوی سیاهش رو تا ته تو حلقم فرو کرد.داشت عوقم می گرفت که یه سیلی تو گوشم زد و گفت:بعد از این همه جندگی هنوز نمیتونی مثل آدم کیر بخوری.دوطرف سرم رو گرفت وشروع به عقب و جلو کردن دیلدو تو دهنم کرد.تموم دهنم با اون دیلدوی کلفت و سیاه پر شده بود و من حتی نمی تونستم نفس بکشم.الهام هم دیگه بهم امان نمی داد و با قدرت توی دهنم تلمبه میزد.احساس عجز و ناتوانی می کردم.با دستای بسته اون زیر افتاده بودم والهام روی سینه هام نشسته بود و با دیلدوی کمری کلفتش دهنم رو می گایید.تند تند توی دهنم تلمبه میزد وهر بار دیلدوی کلفتش رو تا ته حلقم فرو می کرد.چند دقیقه ای که دهنم رو گایید بالاخره دیلدو رو از دهنم بیرون کشید و خودش هم از روی سینه هام بلند شد.انگار داشت برای گاییدنم آماده میشد که همون لحظه صدای زنگ موبایلم بلند شد.موجی از ترس و نگرانی تو وجودم افتاد.فقط دعا می کردم که ارباب احسانم پشت خط نباشه.به الهام نگاه کردم و گفتم:دستامو باز کن باید جواب بدم.یه پوزخندی زد وگفت:نه هنوز کارم باهات تموم نشده که بخوام دستاتو باز کنم.
-:دستامو باز کن من این تلفن لعنتی رو جواب بدم بعد دوباره ببند هرکاری دوس داری باهام بکن.یه سیلی محکم زد تو گوشم و گفت:خفه شو جنده.مثل اینکه فراموش کردی کی اینجا رئیسه.درحالی که لحظه به لحظه بر ترس و نگرانیم اضافه میشد گفتم:تو رو خدا الهام دستامو باز کن.من باید اون تلفن رو جواب بدم.شاید احسان پشت خط باشه.باید تماسش رو جواب بدم.الهام گوشیم رو از روی میز آرایش که گوشه اتاق بود برداشت وبعد یه لبخند تمسخرآمیز زد و گفت:اتفاقا خود احسانه.وای نه.ترسم هزار برابر شد.نباید به این زودی به اعتمادش خیانت می کردم.ملتمسانه گفتم:تو رو خدا الهام بذار من باهاش صحبت کنم.الهام یه سیلی دیگه تو گوشم زد و با عصبانیت گوشیم رو دوباره روی میز آرایش پرت کرد و گفت:خفه شو جنده.تا زمانی که من کارم باهات تموم نشده نه دستات باز میشه نه به اون تلفن جواب میدی.این حرف رو زد و اومد پاهام رو بالا داد وبرای گاییدنم آماده شد.سر دیلدو رو به کنار سوراخ کونم رسوند و گفت:این بار کاری به کست ندارم و میخوام که از کون جررررررت بدم جنده که دیگه از این گه خوریا نکنی.منم که ناامیدانه داشتم به گوشیم نگاه می کردم چشمام رو بستم و تسلیم شد.همون لحظه زنگ خوردن گوشی هم تموم شد و الهام یه پوزخندی زد و گفت:چه به موقع.حالا که صدای زنگ موبایلی نمیاد صدای ضجه های تو سکسی تر و شنیدنی تر میشه.اینو گفت و با یه فشار محکم دیلدوی کلفت و سیاه رنگش رو تقریبا تا نصفه وارد کون تنگ و تقریبا خشک من کرد.احساس کردم تا مغز استخوانم تیر کشید.با تمام وجودم داد زدم و آاااااخخخخ گفتم.بلافاصله یه سیلی تو گوشم زد و گفت:خفه خون بگیر جنده.دیگه برام مهم نبود چقدر کتک میخورم دلم میخواست صدام رو آزاد کنم وخودمو خالی کنم.درد وحشتناکی در تمام وجودم پیچیده بود.یکسره آااااخخخخخ می گفتم و ناله می کردم والهام هم به باسنم سیلی میزد وهرلحظه بیشتر و بیشتر دیلدو رو توی کونم فشار می داد.تقریبا مردم و زنده شدم تا دیلدو تا ته تو کونم فرو رفت.دیلدو تا ته تو کونم رفته بود و الهام هم شروع به تلمبه زدن کرده بود و آروم آروم دیلدو رو توی کونم عقب و جلو می کرد و همزمان به باسنم هم سیلی میزد.هر بار که دیلدوی کلفتش تو کونم عقب و جلو میشد یه درد وحشتناک رو توی کونم و به طور کلی زیر شکمم حس می کردم.همون طور که توی کونم تلمبه میزد یه چنگ توی موهام زد وگفت:چشماتو باز کن جنده و توی چشمای اربابت نگاه کن.ببین که دارم جررررررت میدم.ببین که چطوری با دستای بسته حقیرانه زیرم افتادی و با قلاده توی گردنت مثل یه سگ داری گاییده میشی.توی چشمام نگاه کن تا حقارت رو از نگاهت بخونم.منم نگاه مطیع و حقیرانه ام رو به چشماش دوختم.کاملا زیرش احساس بیچارگی می کردم.اونم همین طور که با دیلدوی کلفتش کونم رو می گایید لبخند پیروزمندانه ای روی لبش بود وازجرررررر دادنم غرق در لذت بود.همون لحظه دوباره صدای زنگ گوشیم بلند شد.حتما دوباره احسان زنگ زده بود.میتونستم تصور کنم که چقدر الان از دستم عصبانیه.نگاهم رو به سمت گوشیم چرخوندم که همون لحظه الهام یه سیلی محکم دیگه تو گوشم زد و گفت:مگه نگفتم فقط باید تو چشمای من نگاه کنی جنده؟دوباره ملتمسانه گفتم:تو رو خدا بذار جواب بدم الهام.یه پوزخندی زد و گفت:هنوز کارم باهات تموم نشده جنده.و تا زمانی هم که کارم باهات تموم نشده همون طور که گفتم نه دستات باز میشه نه به تلفن جواب میدی نه هیچی.الآنم زود باش دهن کثیفتو وا کن.دهنم رو باز کردم و اونم همزمان که کونم رو می گایید یه تف گنده توی دهنم انداخت و گفت:بخورش بیچاره.تفش رو خوردم و اونم دوباره و چند باره این کار رو تکرار کرد.همزمان که داشتم بهش کون می دادم تفش رو هم میخوردم.درد کونم تا حدود زیادی از بین رفته بود و کم کم لذت داشت جاش رو می گرفت.دوباره گوشیم تا آخر زنگ خورد و قطع شد و منم فهمیده بودم که حسابی دچار مشکل شدم.الهام نزدیک یک ربع به سختی منو از کون با دیلدوی کلفتش گاییدو بالاخره رضایت داد که تمومش کنه.دیلدو رو از کونم بیرون کشید و دستام رو هم باز کرد و گفت:پاشو بریم داخل حموم که وقت اجرای سکانس آخره.......



ادامه دارد......
     
#50 | Posted: 25 Mar 2018 14:30
قسمت چهل و نهم



با هم وارد حموم شدیم والهام ازم خواست تا کف حموم زانو بزنم.منم همین کار رو کردم و اونم اومد دقیقا جلوم سرپا ایستاد به طوری که کسش جلوی صورتم بود.یه چنگ تو موهام زد وگفت:وا کن دهن کثیفتو جنده.دهنم رو مطیعانه باز کردم و اونم سرم رو گرفت و به کسش فشار داد.زمان زیادی طول نکشید که دهنم از شاش داغ و پرحجمش پر شد.تموم سر و صورتم خیس از شاش شده بود و یه بخشی از شاش الهام هم تو دهنم می ریخت که من هم تند تند قورتش می دادم.نزدیک به سی ثانیه شاشید که نصف بیشترش توی دهنم ریخت و بقیه اش هم روی سر و صورتم.شاشیدن الهام که تموم شد دوش آب رو باز کرد و مشغول شست و شوی خودش شد ووقتی کارش تموم شد یه نگاه به من انداخت و گفت:بیا خودتو بشور نگین.از حموم بیرون رفت و منم بعد از اینکه خودم رو شستم بیرون رفتم.با حوله تنم رو خشک کردم ولباس هام رو پوشیدم ووقتی سراغ گوشیم رفتم دیدم که در این فاصله دو سه باری دیگه هم احسان باهام تماس گرفته بود.دیگه از این بدتر نمی تونست بشه.الهام توی آشپزخانه بود و من داخل اتاق بودم.می ترسیدم به احسان زنگ بزنم ولی اگر زنگ نمیزدم شاید بدتر میشد.خلاصه دلمو به دریا زدم و باهاش تماس گرفتم.مطابق انتظارم بسیار عصبانی و ناراحت بود.اون قدر ناراحت بود که اصلا اجازه نداد صحبت کنم تنها یک جمله بیشتر بهم نگفت اونم اینکه تا یک ساعت دیگه خودتو میرسونی اینجا.منم گفتم که این کارو میکنم.وقتی لباس هام رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم الهام داشت یه چیزی برای شام تدارک می دید.ساعت کمی از ده شب گذشته بود.با دیدن من که لباس تنم بود گفت:کجا به سلامتی؟با دلخوری گفتم:باید برم پیش احسان.
الهام:من تازه دارم شام درست میکنم.قراره امشب تا خود صبح بترکونیم.حالاحالاها باهات کار داشتم.
-:فکر کنم هربلایی خواستی سرم آوردی.
الهام:اوهوم.ولی از تحقیر کردنت ، از خرد کردنت ، از گاییدنت سیر نمیشم.
-:به هرحال من الان دیگه باید برم.
الهام:نمیتونم تا هفته آینده برای دوباره گاییدنت سر کنم.
-:با اتفاقاتی که امشب افتاد احتمال داره کلا دیگه نتونی با من باشی.پوزخندی زد وگفت:هراتفاقی بیفته من و تو با هم می مونیم.خودت با رضایت میای اینجا ، خودتو در اختیارم میذاری ، جندگی میکنی و برده مطیع و حقیرم میشی.سری تکون دادم و در حالی که از خونه اش میرفتم بیرون تنها یه خداحافظ گفتم و بیرون رفتم.قبل از اینکه یک ساعت تایمی که ارباب احسان برای برگشتنم تعیین کرده بود به خونش رسیدم.حسابی استرس داشتم و ترسیده بودم.نمی دونستم چی درانتظارمه.پشت در واحدش بودم که در رو باز کرد.چهره اش درهم رفته و عصبی بود.سرم رو انداختم پایین و زیر لب سلام کردم.دستمو گرفت و منو با قدرت تو خونه کشید و در رو پشت سرم بست.قلبم تند تند میزد و نمی دونستم چه اتفاقاتی میخواد بیفته.وارد پذیرایی شدم و یه گوشه کز کردم.ارباب احسان اومد و روی مبل نشست و از منم خواست تا رو به روش بشینم.نشستم و بهش نگاه کردم.یه نفس عمیقی کشید و گفت:کدوم گوری بودی؟به سختی لب به سخن باز کردم و گفتم:حموم بودم ارباب.
ارباب احسان:تو یک ساعت توی حموم چه غلطی می کردی؟میدونی من چند دفعه زنگ زدم و جواب ندادی؟
-:ببخشید ارباب.واقعا شرمندم.
ارباب احسان:ببخشم؟چطور ببخشمت جنده؟مثل اینکه فراموش کردی کی هستی.
-:نه ارباب.من برده حقیر و ناچیز شمام.
ارباب احسان:پس میدونی که برای یه برده ناچیز و حقیر چیزی به نام بخشش وجود نداره.تو با قوانین آشنایی و میدونی که سیستم تنبیه و پاداش چطوریه.برده در ازای کارای خوب و مثبتش پاداش می گیره و با انجام یک خطا یا اشتباهی تنبیه میشه.
-:بله ارباب میدونم.
ارباب احسان:پس میدونی که اشتباه کردی.میدونی که غلط زیادی کردی.بهت گفته بودم هر قبرستونی که هستی در هر وضعیتی هستی ، مرده یا زنده سالم یا بیمار پریود شدی فلج شدی هر وضعیتی باید جواب زنگ منو بدی.بهت گفته بودم یا نه جنده؟
-:بله شما گفته بودین ارباب.منم قبول دارم که اشتباه کردم و الآن هم آماده هرمجازاتی هستم.آمادم که برده حقیرتون رو تنبیه کنین ارباب.به معنای واقعی کلمه ارباب احسان رو به عنوان صاحب و اختیاردار خودم پذیرفته بودم.پذیرفته بودم که اونه که برای من تصمیم می گیره و اختیار امور زندگیم رو در دست داره و پذیرفته بودم که من به راستی برده اش هستم وبه عنوان یک برده حقیر و ضعیف همه چیزم رو در اختیار ارباب سلطه جو و قدرتمندم سپرده بودم و این دیگه تنها محدود به سکس هامون نمیشد و پذیرش نقش بردگی برای ارباب احسان رو در همه ابعاد زندگی من جا افتاده بود.ارباب سرتا پای منو برانداز کرد وپس از کمی مکث گفت:لخت شو.میخوام خیلی زود همه لباس هاتو در بیاری.منم مطیعانه شروع به درآوردن لباس هام کردم و خیلی سریع در مقابلش لخت شدم.همون طور که رو به روش لخت ایستاده بودم از جاش بلند شد و نزدیکم اومد.توی چشمام نگاه کرد ولبش رو به لبم چسبوند وشروع به بوسیدن لبم کرد.باورم نمیشد که داره منو میبوسه.کاملا مطمئن بودم که قراره تنبیه بشم ولی الان نه تنها از تنبیه خبری نبود بلکه داشت یه جورایی بهم پاداش می داد.منم از خدا خواسته با ارباب همراه شدم و همزمان لبش رو می بوسیدم.چقدر مهربون شده بود اربابم.همزمان با بوسیدن لبهام با دو تا دستاش سینه هام رو توی مشت هاش گرفت و شروع به مالیدن کرد.چه احساس خوبی داشتم.همزمان با خوردن لبام سینه هام رو هم می مالوند و من به طرز عجیبی غرق در لذت بودم.نه انگار اصلا از تنبیه خبری نبود.زبونم رو توی دهنش گرفته بود و می مکید و همزمان محکم سینه هام رو می مالوند.بر اثر مالیده شدن زیاد، نوک سینه هام حسابی سفت شده بود.وقتی نوک سینه هام حسابی سفت شد ارباب احسان خوردن لبام و مالیدن سینه هام رو متوقف کرد.منم که کم کم چشمام داشت از شهوت خمار میشد با تعجب به ارباب نگاه کردم.یه پوزخندی زد و گفت:همین جا سر پا می مونی و از جات تکون نمی خوری.فهمیدی؟سرم رو به نشان تایید تکون دادم و گفتم:بله ارباب فهمیدم.رفت و چند ثانیه بعد با چند تا گیره لباسی که دستش بود برگشت.با دیدن گیره ها توی دستش متوجه نیتش شدم.همه چیز سریعتر از اونی که فکرش رو می کردم اتفاق افتاد وچند لحظه بعد به نوک سینه هام و همین طور تمام سطح سینه هام و همین طورلای پاهام و دیواره های کسم تعداد زیادی گیره لباس وصل بود ومنم از شدت درد بی اختیار داد میزدم.تموم وجودم رو درد احاطه کرده بود.ارباب احسان هم در فاصله چند سانتی از من حضور داشت و به من نگاه می کرد.یه پوزخندی زد وگفت:این گیره ها تا زمانی که احساس نکردم که کاملا تنبیه شدی و دیگه از این غلطا نمیکنی روی بدنت باقی می مونن.تو هم اگه خدای نکرده سعی کنی گیره ها رو از روی بدنت برداری دیگه اون زمانه که فقط خدا باید به دادت برسه.اعتراضی که نداری؟درحالی که درد زیادی داشتم و یکسره ناله می کردم به سختی گفتم:نه ارباب.من کی باشم که بخوام به شما اعتراض کنم.شما خیرخواه من و صاحب اختیار من هستین.هرچیزی رو که شما برام در نظر بگیرین برام مقدس و ارزشمنده.الان هم من اشتباه بزرگی مرتکب شدم و دارم تاوان اشتباهم رو پس میدم.یه لبخند گوشه لبش نشست و به چهره ام خیره شد.کاملا حس می کردم که حتی خودش هم باورش نمیشه که چطور من تبدیل به همچین برده رام و مطیعی شده بودم.قطعا هرچقدر میزان حقارت و ضعف من بیشتر میشد ، سلطه و اقتدار ارباب احسان هم بیشتر میشد و این دقیقا همون چیزی بود که من به دنبالش بودم.ارباب احسان سرم رو با دستاش گرفت و صورتش رو بهم نزدیک تر کرد وگفت:دهنتو وا کن بذار بیکار نمونه.دهنم رو باز کردم و ارباب احسان هم تف گنده ای توی دهنم انداخت و منم مزه مزه کردم و قورتش دادم.چند باری توی دهنم تف کرد و منم با اشتیاق همه اونا رو خوردم.درد در وجودم هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد.درد سکس موقتی بود و کم کم لذت جایگزینش میشد ولی این درد تنبیه نه موقتی بود و نه لذت جایگزینش میشد بلکه فقط و فقط درد بود که هر لحظه هم اضافه میشد.من یکسره ناله می کردم و ارباب احسان هم به وضعیت اسفبار من لبخند میزد.کاری از دستم برنمیومد.فقط بایستی سر پا می موندم تا اون گیره های لباس درد رو با شدت هرچه بیشتری به وجودم منتقل کنن و ارباب احسان هم از دیدنم در همچین وضعیتی لذت می برد.چند دقیقه ای به همین منوال گذشت که ارباب احسان گیره هایی رو که به دیواره های کسم وصل کرده بود برداشت ولی گیره هایی که به سینه هام وصل بود رو همچنان همون جا گذاشت.نیم ساعتی میشد که من در اون وضعیت قرار داشتم.از سرپا موندن زیاد پاهام دیگه نای موندن نداشت و هر زمان ممکن بود سرنگون بشم.از درد سینه هام که دیگه نگم بهتره.دلم از شدت درد ضعف رفته بود.ارباب خودش روی مبل نشسته بود و داشت آجیل میخورد.خب به همینش هم راضی بودم.می تونست تاوان خیلی سخت تری در انتظارم باشه ولی ارباب سعی داشت خیلی کنترل شده مجازاتم کنه که البته همین تنبیه کنترل شدش هم داشت منو از پا درمیاورد.دیگه تصمیم داشتم برای همیشه با الهام قطع رابطه کنم.به خاطر اون بود که من این طوری تنبیه می شدم.دیگه برام مهم نبود که زندگیش به کجا میرسه ، طلاق می گیره یا سر اون شوهر بدبختش چه بلایی میاد.دیگه نمیخواستم خودمو به دستای اون جنده بسپرم.از اولش هم اشتباه کردم.نباید به اربابم خیانت می کردم.می خواستم از این به بعد همه جسم و روحم رو همه جوره تقدیم اربابم کنم و تا همیشه بهش وفادار بمونم.



ادامه دارد......
     
صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / دختری از جنس نگین بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites