تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان سکسی عبور ممنوع

صفحه  صفحه 2 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#11 | Posted: 24 Sep 2017 11:21
سلام،داستانتون رو نمیدونم قراره چی بشه ولی بد نیست قبلش یه سری به این مدل داستانها بزنید و بخونید چون تقریبا تو همشون این کلیشه هست که اول غیرتین و بعد بی غیرت میشن و بعد خواهره رو میفرستن زیر این و اون و بعد خودشونم سکس خواهره رو دید میزنن و در آخر خودشونم میرن رو کار.لطفا کلیشه ای نشه داستانت.تا اینجای کار تقریبا همه چیزش شبیه دو سه داستان هم موضوع بوده.دختر سر به زیر که با رفیق بد افتاده،تو خونه حالتو میگرفته و الان مچشو گرفتی و به روش نیاوردی و اون پرروتر میشه کم کم تا بعد با هم کاری خودت جلو بره و...

.
     
#12 | Posted: 24 Sep 2017 13:12
Mahour9:
سلام،داستانتون رو نمیدونم قراره چی بشه ولی بد نیست قبلش یه سری به این مدل داستانها بزنید و بخونید چون تقریبا تو همشون این کلیشه هست که اول غیرتین و بعد بی غیرت میشن و بعد خواهره رو میفرستن زیر این و اون و بعد خودشونم سکس خواهره رو دید میزنن و در آخر خودشونم میرن رو کار.لطفا کلیشه ای نشه داستانت.تا اینجای کار تقریبا همه چیزش شبیه دو سه داستان هم موضوع بوده.دختر سر به زیر که با رفیق بد افتاده،تو خونه حالتو میگرفته و الان مچشو گرفتی و به روش نیاوردی و اون پرروتر میشه کم کم تا بعد با هم کاری خودت جلو بره و...

شما اول ببین داستان بیشتر از چند قسمت ادامه پیدا میکنه یا نه؟ مشهورترین داستان از این نوع "میوه ممنوعه بنام خواهر" بود که نیمه کاره رها شد . خود این نویسنده هم داستان مشابهی در همین سایت داره که نیمه کاره رها کرده
     
#13 | Posted: 26 Sep 2017 03:29
معلوم نیس قراربیای یانه یا اصلا کی میای فقط اینواگه خوندی جواب بده بگو بدونیم کی میزاری بقیشو
     
#14 | Posted: 3 Oct 2017 15:11
مردحسابی اخه تو که لیاقت نداری داستان بنویسی واس خودت غلط میکنی درخواست تایپیک میکنی مقصرمدیرای سایتن که به تو وامسال توتایپیک میدن
انقدریم پَستی که نمیای جواب نمیدی که قراربزاری یانه که ما انقدرنیایم سر نزنیم...
     
#15 | Posted: 3 Oct 2017 20:54
آخه کیرتواول وآخرت چرا ملتو مسخره میکنی؟
ازهمون اول ننویس
     
#16 | Posted: 4 Oct 2017 02:43
متلک 4
سامان چسبیده بود به خواهرم و هی داشت وراجی میکرد سرعتم زیاد کردم فقط میخواستم بهش برسم یه جوری مانعش بشم بدون اینکه بفهمه خواهرمه..چون دیگه راه نداشت بهش بگم خواهرمه .چون میدونستم میگه چرا همون دفعه اول نگفتی دیگه داشتم می رسیدم که خواهرم همین که میخواست خیابون بپیجه یه دفعه دیدم یه مرد مسنی که مغازه عطاری داشت اومد بیرون چنان چکی حواله سامان کرد همونجا پخش خیابون شد و شروع کرد با جمله معروف مگه خودت خواهر مادر نداری رفیق مارو سرزنش میکرد سامان تا اومد به خودش بجنبه یه لقدم خورد خواهرم هم انگار اونجا قفل شده بود و شاهد کتک خوردن سامان !!که مرده رو کرد به خواهرم گفت دخترم تو برو من حسابشو میرسم...سامان با کلمه دخترم! فکرکرد مرده بابای ساحله بلند شد گفت حاج اقا غلط کردم دیگه از این گوه ها نمیخورم دیگه خیابونم شلوغ شده بود و مرده تا دست سامان ول کرد مثل فشنگ سامان غیب شد....
اوه بازم به خیر گذشت ..باید خودم به ساحل میرسوندم بهش میگفتم من بیخبرم اما وقتی رسیدم دیدم با دوتا از دوستاش نزدیک مدرسه شونه ..
بهترین کار این بود که غروب برم دنبالش و ماجرا بهش بگم..
غروب موقع تعطیل شدنش یه سر خیابون خودمون واستادم تا بیاد ..
حرف ها مو داشتم پیش خودم مرتب میکردم که چی بهش بگم ..اما اینبار دیگه بدون استرس بودم ..یه حسی داشتم از ماجرای اونروز اون دوتا که داشتن مخ خواهرمو میزدن و تقریبا فهمیده بودم که ساحل خودشم بدش نمیاد ..
یه کم از خیابون دور شدم یه سرک بکشم ببینم کجاست بین این همه دختر دبیرستانی با مانتو یه شکل از دور سخت بود پیدا کردنش رفتم جلوتر دیدم چهار پنج تا دختر دارن میان خواهرم هم وسط اونا بود منو دید.. موهاشو که بیشترشو داده بود بیرون کرد تو مقنعه اش..نزدیک ها من که رسیدن خواستم یه جوری برگردم که دیدم سه نفر بهشون متلک گفتن و تقریبا همه دخترا خندیدن ولی ساحل نخدید چون ؛نزدیک دومتری هم چشم تو چشم بودیم انگار نه انگار یکی از دخترا خواهرمه از کنارشون گذشتم و اصلا حس غیرت نیومد سراغم ..
نمیدونستم چه اتفاقی واسم افتاده انگار تو بطن وجودم این حک شده بود همونطور تو حق داری دوست دختر داشته باشی اونم حق داره دوست پسر داشته باشه..
یه کم که دور شدم دوباره برگشتم اون پسرا هنوز دنبالشون بودند خواهرم وقتی رسید به سمت خیابون منتهی به محلمون که یه شهرک اپارتمانی بزرگ بود از اونا خداحافظی کرد و اونا و پسرا که دنبالشون بودند دور شدن..خودمو رسوندم به ساحل.. صداش کردم برگشت گفتم سلام ساحل راستش بابت قضیه ظهر و اونروزی متلک این دوستم من بیخبر بودم هر دوبار اتفاقی بود راستش نتوستم بهش بگم تو خواهرمی..انقدر زود اتفاق افتاد که هنگ کردم واقعا من بیخبر بودم ..
ساحل گفت خودم فهمیدم ..عیب نداره..
انگار با حرف هاش به جای ارامش دل اشوب میگرفتم..
از نگهبانی شهرک که رد شدیم داشتیم میرفتیم سمت ساختمون خودمون که ساحل گفت سهراب یه سوال بپرسم راستشو میگی..
گفتم بپرس.. اومد حرفشو بزنه حرفشو خورد گفت ولش کن..
من دوباره گیر دادم نه بگو و اونم هی میگفت ولش کن رسیدیم داخل ساختمان رفتیم داخل اسانسور ..اینبار قسمش دادم بهش بگه..
گفت تو چرا اونروز به اون پسرا و الان هم این پسرا که افتاده بودند دنبالمون چیزی نگفتی..
انگار از قبل منتظر این سوال بودم..چون میدونستم بالاخره یه جوری این قضیه مطرح میشه..
گفتم راستش بار اول دیدم تو هم نخواستی دوستت بفهمه یکی از اون پسرا داداشته..
بعدشم اونجوری شد من نخواستم اون روز جلوی دوستام بفهمن تو خواهرمی امروز دوستای تو نفهمن داداشت از کنارتون رد شدم ..
پیش خودم گفتم شاید تو اینجوری راحت تری..
دیگه هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشد تا رفتیم خونه ..
شبش نمیتونستم از قیافش بفهمم که از حرفهای من ناراحت شده یا براش فرقی نمیکنه یا خوشحال شده..ولی تو چند روز اینده از رفتارش فهمیدم که حداقل میشد حدس زد ناراحت نشده..
یا اینطور وانمود میکرد..
دوست داشتم روابطمون نزدیک تر از حس خواهر و برادری کنم..ولی کمتر موقعیتش پیش میومد..
چند هفته بعد پسر دایی یاشار یکی از بچه ها که دم مدرسه دخترونه با من الاف بود به اسم سپهر به جمع ما پیوست و در عرض چند روز من و اون با هم ردیف شدیم ..بچه خوش چهره ای بود خوش مشرب..
یه روز یاسمن دوست ساحل داشت از کنارمون رد میشد سپهر گفت این دختره بدجور بهم فاز میده چند روزه امارشو دارم میخوام برم مخشو بزنم...
واقعا یاسی دختر دافی بود ...
و دست منو کشوند تا یه جایی دنبال یاسی رفتن و یاسی یه چند باری هم برگشت نگاه کرد ولی فقط به متلک های سپهر میخندید ..این برای یه پسر یعنی به هدفش نزدیک شده ..تو چند روز تو کار یاسی بود و بالاخره بهش شماره داد و حتی اسمشو هم پرسیده بودو منتظر زنگ یاسی..
اما من دوست نداشتم مخ یاسمن بزنه هم میدونستم دوست ساحله هم خودم خیلی پیش خودم متصور میشدم که روابطم با ساحل نزدیکتر بشه ازش بخوام یاسی برام ردیف کنه..
ولی به قول بچه ها براش سوسه هم نمی اومدم ..چون نمیتونستم..ازبس این دختره با حرکاتش به سپهر فهمونده بود که اونم راضیه..
دیگه نزدیک امتحانهاوبود سپهر با یاسی رفیق شده بود و منم بعضی موقع ها موقع بیرون رفتانشون ..از پشت سر شون میرفتم . تا یه جایی که سپهر لاسشو بزنه بعد با هم برگردیم..
دوروز مونده بود به امتحانها من از نظر درسی واقعا با این همه الافی مشکلی نداشتم و درجا همون موقع کلاس درس میرفت تو ذهنم. نمیگم شاگرد اول بودم ولی درسم واقعا خوب بود با اینکه وقت زیادی براش نمیزاشتم ..و خونه هم به خاطر درس خوبم زیاد بهم گیر ای الکی نمیدادن..
تولد خواهر زاده ام بود مدرسه ها هم دوروز قبل امتحان ها تعطیل بود..
امتحان های من ساعت 9 و خواهرم ساعت 2بود..ساحل هم درسش خوب بود..
اونروز سه شنبه تولد سه سالگی متین همه خانواده شام خونه خواهرم بودیم ساحل برای اولین بار کت زمستونی کرم که من براش خریدم پوشیده بود جیگر بود جیگرتر شده بود منو ساحل زودتر اومدیم تو پارکینگ نشستیم تو ماشین بابام بهش گفتم خیلی بهت میاد چرا کم میپوشی گفت اخه خیلی کوتاه هه بعد اینجا تو شهرک تابلو ادمو نگاه میکنن ..منم گفتم گور پدرشون به اونا چه ربطی داره..
تا اومد جواب بده پدر و مادرم رسیدن رفتیم تولد کلی هم خوش گذشت موقع برگشتن ساحل موند خونه خواهرم بهش کمک کنه تو جمع کردن خونه اش و قرار شد فرداش دامادمون برسونتش..
فرداش ظهر خواهر بزرگترم زنگ زد خونمون به مادر گفت که حمید دامادمون امروز دیر وقت میاد فردا ساحل میاره ..مادرم گفت نه اون بچه امتحان داره ..سهراب میفرستمش دنبالش..منم از خداخواسته سریع حاضر شدم رفتم دنبال ساحل ..
دوست داشتم از این فرصت ها که پیش میاد روابطم بهش نزدیکتر کنم و از درون هم بیشتر با خبر باشیم..
وقتی رسیدم خونه خواهرم و ساحل اومد که بریم خواهرم یه کم خرت و پرت داد که بدم به مادرم ساحل هم بوت هاشو پوشید جلوتر از من راه افتاد با خواهرم خداحافطی کردم برم پیش ساحل دیدم لپ کونش قشنگ معلومه و با راه رفتنش چه پیچی بهش میداد محو تماشا شده بودم که ساحل واستاد گفت چرا نمیای سهراب.. انگار اونم متوجه شده بود میخ کونش شدم دست پاچه گفتم چرا دارم میام ..
باید سر حرفو باز میکردم گفت راست میگفتی خیلی کوتاهه..
گفت چی گفتم این پالتوت دیگه..
گفت خیلی ضایع است گفتم نه ...الان همه اینجور میپوشن..
گفت اره ولی شهرک ما بعضی ادماش املن..زنهای فضولی داره واسه ادم حرف در میارن
گفتم اره از اون نظر ادم های فضولی داره..از بابا پول بگیر یکی دیگه بخر اینم هر وقت شرایطش بود بپوش..
من که میخواستم وقت بیشتری با ساحل باشم گفتم اصلا میخوای الان بریم یه کم مغازه رو ببین یه چیز نشون کن بعد پول اومد دستت بخر.
گفت اره فکر خوبیه بریم..
ساحل بی مقدمه ازم پرسید سهراب اون روز منظورت چی بود راجب اینکه فکر کردی منم اینطور راحت ترم..گفتم کدوم روز ..
گفت همون روز راجب ندوستن دوستامون از خواهر برادری ما..
من که انتظار این حرفو از طرف ساحل نداشتم گفتم خوب من اینطوری حس کردم..مگه تو اینطوری راحت تر نیستی..پیش دوستات..
دیدم هیچی نمیگه ..انگار اونم دوست داشت من دوباره سوال کنم گفتم هستی یا نیستی..
گفت چرا ...ولی اگه مثلابا دوستام نباشم تنها باشم یکی بهم متلک بگه
گفتم اگه اذیتت کنه یا مزاحمت باشه دهنشو سرویس میکنم..
ولی..دیگه حرف نزدم..
دیگه نمیدونستم چی باید بگم..
اما ساحل نگار از بحث خوشش اومده بود گفت ولی چی..
گفتم ولیشو خودت میدونی چون دوسه بار این اتفاق افتاده و بروی هم نیاوردیم مثل همون دفعه که این پالتو رو از اون پسره خریدیم ..
دیدم اونم یه کم جا خورد ..
تقریبا جفتمون منظور هم بهم رسونده بودیم..
من داشتم وارد یه راهی که عبورش ممنوع بود میشدم و با تمام لذت این راه داشتم حس میکردم..
اینبار دوباره پرسیدم تو هم اینطوری دوست داری..
گفت راستش من اینطوری دوست دارم..اونروز که اون دوتا پسرا دنبالمون بودن..
و حرفشو نیمه کاره ول کرد به من اشاره کرد به ویترین یه مغازه گفت سهراب اون کاپشن مشکی چطوره که رو کلاهش خز داره..
گفتم نمیدونم
گفت خیلی وقته دنبال این مدلیم یکی از دوستام داره خیلی تن خورشون خوبه..بعد با هم رفتیم داخل قیمتشو پرسید برگشتیم سمت خونه تو موقع برگشت جفتمون زیاد حرف نزدیم و مطمءن بودم که خواهرم داره مثل من به اتفاق گفتاری بین من و خودش که دیگه درون اونم انقلاب کرده بود فکر میکرد..

خلایق هرچه لایق
     
#17 | Posted: 4 Oct 2017 02:49
بعضی از شما اصلا راجب داستان نظر نمیدید فقط منتظرید یه کم دیر بشه بیاید شروع به فحش دادن بکنید انصافا چند تا خواننده داره این داستان ولی چند نفر نظر دادن..بقیه هم حسابی از خجالت در اومدن..
به نظر شما کی وقتی به جای نظر این فحش هارو میشنوه انگیزه نوشتن پیدا میکنه..من به خاطر محرم ننوشتم..مثل بقیه..
هیچ موقع هم نمیتونم تاریخ بعدی نوشتن اعلام کنم ..ولی سعی میکنم هفته ای یه قسمت بزارم..

خلایق هرچه لایق
     
#18 | Posted: 4 Oct 2017 12:22
ایول داستانت خیلی جالبه فقط از یواشکی حال دادنای ابجیت به پسرا بیشتر بگو مخصوصا از اون قسمتایی که داری میبینی که حال میده به بقیه ولی نمیتونی کاری بکنی بعد سعی کن اونم ازت حساب ببره یعنی با ترس کاراشو انجام بده نه اینکه تورو پشمشم حساب نکنه اونجوری حال نمیده شنونده دوس نداره کارت حرف نداره از اندام ابجیتم بیشتر بگو از لباس پوشیدناش بگو.
سرعت نوشتنتم بتونی یکم زیاد کنی عالی میشه
ممنون از وقتی ک میزاری
     
#19 | Posted: 4 Oct 2017 12:55
عالی داستان
     
     
#20 | Posted: 4 Oct 2017 19:32
داستان قشنگیه لطفا نزار ناتموم بمونه
     
صفحه  صفحه 2 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان سکسی عبور ممنوع بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites