تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان سکسی عبور ممنوع

صفحه  صفحه 3 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#21 | Posted: 4 Oct 2017 20:05
ببخشیدداداش ک فحش دادم
حلال کن
درضمن داستانت عالیه
دمت گرم
     
#22 | Posted: 4 Oct 2017 23:30
عالی عالی
البته من دوس دارم کامل روت کنترل داشته باشه ازین ببعد و یجورایی جنده بازی رو به حد اعلا برسونه
ادامه بده
     
#23 | Posted: 5 Oct 2017 12:11
ازابجیت بیشتربگو واسمون از کسوکونش بگو از اندامش بگوولی سعی نکن یه جورایی بنویسی که روش باهات باز شده باشه چون اینجوری اصلا نمیتونی داستانوجمعش کنی من یه چیزی میدونم که دارم بهت میگم درکل فقط خداییش یکمی بیشتر وقت بزارسرعتتوبیشترش کن
دیگه بقیش اوکی
     
#24 | Posted: 7 Oct 2017 01:09
بنویس دیگه باو اه کیرم توکس خواهر جندت دیگه داری حالمونوبهم میزنیاااا
بنویس ببینم ابجیت چجوری کون داده اخه
ای جووووون اگه من داشتمش جررررررش میدادم
     
#25 | Posted: 7 Oct 2017 11:04
چیشد پس ادامه نمیدی؟
     
#26 | Posted: 7 Oct 2017 16:19
اقا فحش ندید..اگه جالب نیست دیگه ننویسم...من هفته ای دو تا سه قسمت مینویسم.
سه شنبه ادامه اش مینویسم

خلایق هرچه لایق
     
#27 | Posted: 7 Oct 2017 17:59
نه داداش داستانت خوبه
ادامه بده
     
#28 | Posted: 9 Oct 2017 17:46
panibal
ایول حالا شددیگه دمت گرررررم بیا ک دلمونوبردی بیاااا
     
#29 | Posted: 10 Oct 2017 03:27
متلک 5
بعد از دومین امتحان دوروز تا امتحان بعدی تعطیل بودیم با سپهر رفتیم سر قرار با یاسی که داشت میرفت امتحان بده تو راه یه دفعه سپهر بهش گفت یاسی یکی از دوستاتو بیار با سهراب رفیق بشه اینجوری دیگه اونم تنها نیست..یاسی رو کرد به من گفت اتفاقا امروز موقع برگشتن با یکی از دوستام میام خیلی نازه.. تو راه برات مخشو میپزم..بقیه اش کار خودته..فقط قول بدی هواشو داشته باشی ها...
من گفتم حالا تو بیار ببینم جه شکلیه..چی هست..سپهر با ارنج زد تو پهلوم گفت عه ببین چه قدر تو پرویی بیا خوبی کن..اصلا یاسی یه ذغال اخته شو بیار واسش..
یاسی گفت حالا بزار بیارمش از حرف زدنش پشمیون میشه ..ورفت مدرسه..
من و سپهر تو خیابون پلاس بودیم تا امتحانشون تموم بشه ببینم این یاسی کیه میخواد بیاره با من دوست کنه با دیدن اولین دخترا که از مدرسه بر میگشتن با سپهر رفتیم پارک نزدیک مدرسه شون که با یاسی قرار داشت تا اومدنشون من چمباده زده بودن رو نیمکت پارک و سرم رو پام بود و سپهر بالای نیمکت نشسته بود پاش کنار من و از این میگفت که چند روز پیش یاسی اونو بوس کرده و کلی بهش راه داده وداشت ارزو میکرد که یه مکان ردیف بشه که با یاسی بره اونجا
که یه دفعه گفت...اوووووف اونجا رو ببین یاسی چه لقمه ای برات گرفته سهراب بپا تو گلوت گیر نکنه..
سرمو بالا اوردم که دیدم اوه ساحل خواهرم با یاسی..شوکه شدم..
یاسی دست ساحل گرفته بود اومد سمت ما با سپهر دست داد گفت بیا اقا سهراب اینم ساحل دوست ما ببینم چیکار میکنی ها..
بعد دست سپهر کشوند برد اونطرف پارک.
حال روز ساحل بدتر از من بود ولی زودتر به حرف اومد گفت سهراب باور کن من نمیدونستم جه خبره نزدیک پارک به من گفت بیا با دوست زید من حرف بزن..
من داغ کرده بودم..نه از غیرت از یه حس جدید از درونم..
واقعا تو اون لحظه و شرایط نمیدونستم باید چیکار کنم واین که تو این چند وقت چقدر دست منو خواهرم برای هم رو میشه..
به این فکر کردم من که میخواستم رابطه ام با ساحل نزدیکتر بشه پس این بهترین فرصت بود ...اب دهنم قورت دادم بهش گفتم مهم نیست.
راستش منم نمیدونستم! ناخواسته اینجا بودم اما فکر میکردم تو دیگه با یاسی نمیگردی.
خواهرم که حس میکرد دارم به طور نرم ازش باز خواست میکنم..
گفت باهاش نمیگشتم اصلا باهم قهر بودیم انقدر منت کشی کرد مخمو خورد باهاش اشتی کردم امروزم اصلا نمیدونستم دوباره میخواد از این کارا بکنه!!؟
من دیدم خواهرم منظورم داره بد میگیره بهتر دیدم یه کم بی کنایه تر و رک تر باهاش حرف بزنم و اونم احساس ارامش کنه تا جواب درست و راست تری بهم بده و انقدر دروغ بهم نبافه؟
گفتم :ساحل اصلا مهم نیست..ببین منم خبر نداشتم یاسی سپهر قبل از امتحان به من گفتن که دوست یاسی میارن که با من دوست بشه..
راستش الانم نباید طوری رفتار کنیم اونا به ما شک کنن..
من فکر میکنم الکی با هم دوست بشیم یه چند تا قرار با اینا بیاییم بعد به یه بهانه باهم قهر میکنیم..چون اگه دوست نشیم سپهر فکر میکنه من خیلی بی عرضه ام...حالا نظر تو چیه..
گفت نمیدونم هر جی تو بگی...
خواهرم انگار هنوز استرس داشت و منو خوب باور نمیکرد ..
سپهرو یاسی به ما نزدیک شدن که سپهر گفت نه مثل اینکه این رفیق ما کارشو بلده..همون لحظه یاسی رو به ساحل کرد گفت اره با هم دوست شدین..ساحل سرشو به پایین تکون داد ..
دوباره سپهر گفت اوه مبارکه ...نه اینجور نمیشه اقا سهراب ..شیرینشو باید بدی ..اصلا همه مهمون تو سیب زمینی سرخ کرده بوفه پارک که تو این هوا هم خیلی میچسبه..
تو نیم ساعت هر چهار تایی که با هم بودیم انگار جو دوستی رو ساحلم تاثیر گذاشته بود و خیلی ریلعکس تر نشون میداد...
موقع خداحافظی ساحل خودشو نزدیک من کرد یواش طوری که اون دونفر صداشو نشنون گفت سهراب سر خیابون نوذری منتظرتم...
وقتی از اونا جدا شدیم سپهر گفت اتو روحت خر شانس عجب خوشگلی بود این دوست یاسی...باور کن من اگه اینو زودتر دیده بودم اصلا به یاسی محل سگم نمیدادم...واقعا سهراب خیلی خرشانسی...عجب دوست دختری گیرت اومد...
با سپهر زود خداحافظی کردم خودمو رسوندم به خیابون نوذری ساحل اونجا واستاده بود تا منو دید اومد سمتم و با هم به سمت خونه حرکت کردیم...
ساحل گفت سهراب تو واقعا امروز از دست من ناراحت نشدی ؟
گفتم نه برای چی..
گفت واقعا داری راستشو میگی..
گفتم خوب اره...
دوباره گفت یه سوال میپرسم راستشو میگی ..
گفتم خوب بپرس ..
گفت اگه جای تو یه پسره دیگه بود و تو مارو میدیدی
گفتم یعنی تو باهاش دوست میشدی
سرشو تکون داد..
گفتم واقعا نمیدونم شاید می اومدم میزدمش یا باهاتون دعوا میکردم..
اما واقعیت اینکه چند وقته ..یعنی از اونموقع که اون دوتا پسرا دنبالت دیدم!! با این فکر مشغولم اگه پسرا دوست دختر دارن پس دخترا هم حق دارن دوست پسر داشته باشن..
ساحل که ارامش بیشتری پیدا کرد گفت راست میگی سهراب تو واقعا
اینجوری فکر میکنی.
گفتم اره...هنوز نمیدونم دارم درست فکر میکنم یا غلط ولی باور کن عین واقعیت برات گفتم..حالا نظر تو چیه..
خواهرم که معلوم بود هنوز از این تنش رفتاری من دو به شک بود گفت نمیدونم..ولی منم توجه کردم تو یه چند وقتی رفتارت تغیییر کرده!
گفتم حالا خوبه یا بد؟
خندید گفت خودت میدونی جوابم چیه..
توی راه براش حرف های سپهر راجب به خشگلیشو که در مورد ساحل زده بود براش گفتم ..
گفت راست میگی..درباره من اینجوری گفت...گفتم اره.
گفت بزار به یاسی بگم پدرشو دربیاره..
بعد گفتم قرار نبود دوست دختر من فضول باشه ها ..بعد هر دو خندیدیم..
و انگار اینبار هردو از این اتفاق که مابین مون افتاده بود راضی بودیم..
والبته من بیشتر که به نظرم یه قدم خیلی بزرگی که به طور ناخواسته امروز برام پیش اومد برداشته بودم که رابطه مو با ساحل نزدیک نزدیک تر کنم..درست داشتم همه دیوار و حریم عبور ممنوع رد میکردم..
اصلا هضم ماجرا یه کم برام سخت بود باورش هم با اینکه اتفاق افتاده بود سخت بود...
خواهرم شده بود دوست دخترم..هرچند صوری...ولی برای من موفقیت بزرگی بود...
وداشتم به این فکر میکردم تو کل ماجرای امروز دیگه خواهرم سعی نمیکرد موهاشو بده داخل مقنعه اش فقط نزدیک شهرک این کار کرد..
پس اونم حتما از این اتفاق راضیه...
دیگه داشتم یواش یواش به این فکر میکردم چه طور با بدنش تماس پیدا کنم...
فکر میکردم حالا دیگه کارم راحت تر بود چون خواهرم دوست دخترم شده بود..

خلایق هرچه لایق
     
     
#30 | Posted: 10 Oct 2017 12:30
عااااالی بود فقط خیلی کمه بیشترش کن لطفا
ممنون
     
صفحه  صفحه 3 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان سکسی عبور ممنوع بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites