تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 10 از 38:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  37  38  پسین »  
#91 | Posted: 10 Jul 2018 22:27
قسمت هفتاد و ششم: برهنگی
بعد از اینکه شراره زنگ زد در اونجا باز شد. یه باغ خیلی بزرگ بود که ساختمون ویلایی بزرگش قسمت انتهایی اونجا قرار داشت. بیشتر از ده تا ماشین پارک بود. از همه جور. 206 و مگان بگیر تا بنز و لند کروز. از استرس داشتم خفه میشدم. فقط خدا خدا میکردم یه وقت اتفاقی نیوفته. میخواستم به شراره بگم برگردیم. تا اومدم حرف بزنم شراره گفت کتایون دیگه تا اینجا اومدیم. نگران نباش زیاد نمیمونیم. شراره به جای اینکه بره سمت در جلویی ساختمون از یه مسیر دیگه رفت به سمت پشت ساختمون. –شراره کجا میری؟ در ورودی اونوره. –از اون ور نمیریم. بیا دنبالم. از درب پشتی ساختمون وارد شدیم. یه اتاق کوچیک بود سقف کوتاهی داشت. چند لحظه بعد یه خانم میان سال و قد کوتاه با مدل موهای قدیمی وارد اتاق شد. –سلام ژیوان. امشب انگار شلوغه. –سلام. آره البته نفر جدیدی نیومده. همون افراد ثابتند. ایشون اون شخص هستند؟ -بله. دستشو سمتم دراز کرد و باهاش دست دادم. قدش خیلی کوتاه بود. با کفش های پاشنه بلند به زور نزدیک 155 میشد. کت دامن مشکی پوشیده بود. کلا تیپش مثل زن های دهه چهل و پنجاه بود. ژیوان به شراره یه کلید داد و گفت اتاق ته راه رو سمت چپ واسه شماست. از دری که ژیوان اومده بود همراهش از پله ها رفتیم بالا و به سمت ته راه رو رفتیم. اتاق کوچیک سه در سه با نور کم. دو طرفش کمد و آینه قدی داشت و وسط اتاق یه نیمکت بود. شراره شروع کرد به در آوردن لباساش. من همینطور وایساده بودم. –چرا لباساتو در نمیاری؟ زود باش دیگه. اگر میخوای زودتر برگردیم بهتره عجله کنی. سختم بود واقعا اما خودم رو راضی کردم که تا اینجا اومدی. الان دیگه نمیشه جا زد. لباسم رو در آوردم و فقط شورت و سوتینم تنم بود. شراره کامل لخت شده بود. –اونا رو هم در بیار. تا حالا چندین بار شراره کاملا لخت منو دیده اما نمیدونستم چرا انقدر احساس شرم داشتم. اونم حس کرد همچین حسی دارم. اومد پشتم و سگک سوتینمو باز کرد و نشست پشتم و شورتمو کشید پایین. حالا دیگه منم مثل شراره کاملا لخت بودم. در کمد ها رو بستیم و از اتاق اومدیم بیرون. ژیوان پشت در بود. نا خودآگاه یه دستمو گذاشتم لای پام روی کسم و با اون یکی هم سینه هام رو پوشوندم. ژیوان منو دید لبخند زد. کلید اتاق رو از شراره گرفت و رفت پایین. شراره گفت کتایون عادی باش. اینجوری بخوای سخت بگیری فقط اذیت میشی. –خب سختمه. من که تاحالا توی همچین شرایطی نبودم. –حالا که هستی. مثل من راحت باش. ابتدای راهرو کنار پله ها یه راهروی دیگه بود که تهش پله میخورد و میرفت سمت ته سالن. به آخر راهرو که رسیدیم میتونستم افرادی که اومده بودند رو توی سالن ببینم. همه لخت. مرد و زن. نزدیک سی نفری میشدند. یه سری نشسته بودند و یه سری هم سرپا. اکثراً دوتا دوتا یا چند نفری باهم صحبت میکردند. یه میز بیلیارد هم بود که چند نفر مشغول بازی بودند. از پله ها که رفتیم پایین میتونستم واضحتر چهره ها رو ببینم. هر نفری که بهم نگاه میکرد حس میکردم از خجالت دارم آب میشم. نفس کشیدن واسم سخت شده بود. اما کم کم متوجه شدم کسی به کس دیگه ذل نمیزنه. هیچ کسی اصلا به بدن کس دیگه نگاه نمیکنه. خیلی عادی بود همه چی. همین باعث شد بعد چند دقیقه راحت تر باشم. کمترین سنی که اونجا بود به نظرم یه دختر لاغر با سینه های کوچیک بود. حدوداً میخورد نزدیک 30 اینطورا باشه. اکثراً بهشون میخورد بین 35 تا 50 باشند. جالب بود برام که بیشترشون خانم بودند. شراره با چند نفر سلام علیک کرد و منم بهشون معرفی کرد. اصلا دلم نمیخواست منو کسی بشناسه. با این حال شراره خیلی راحت منو معرفی میکرد. حتی وقتی یکی پرسید شغلتون چیه میخواستم بپیچونمش که شراره گفت مدیر امور قراردادها و پروژه های شرکت ... هستند. دلم میخواست شراره رو خفه کنم. بیشعور نمیگه فردا طرف بره بگه منو اینجا دیده آبرو نمیمونه برام. انگار همه مثل خودش بی آبرو هستند. با عصبانیت به شراره نگاه کردم. –چیه خب؟ نگران نباش اتفاقی نمیوفته. بهت که گفتم هیچ کسی راجب اینجا و اتفاقاتی که افتاده حرفی نمیزنه. از در اینجا بری بیرون هیچ کدوم از این افراد نمیشناسنت. قانون اینجا رو همه کسایی که هستند پذیرفتند و هیچ صحبتی راحب اینجا نمیکنند. اونطرف سالن یه آقا و خانم سن بالایی نشسته بودند. مرده ریش بلند سفیدی داشت و موهای زیاد سینش تا پایین شکم بزرگش اومده بود. روی پیشونیش جای مهر بود. از دیدنش حسابی جا خوردم. گفتم حتما اومده حسابی چشم چرونی کنه اما خانمی که کنارش نشسته بود فقط با اون حرف میزد و همه حواسش پیش اون بود. خانمه موهای جو گندمی داشت و عینک قدیمی بزرگی زده بود. سینه های آویزونی داشت و موهای کسش خیلی زیاد بود. حدس زدم شاید زنش باشه. چند نفری که معرفی کردند خودشون همه زن و شوهر بودند. با یکی از خانم ها به اسم ستاره صحبت میکردم گفت برادرش و خانم برادرش هم اینجا میان. انگار سرزمین عجایبه. ولی جالب بود کم کم از اینجا داشت خوشم میومد. اصلا احساس شرم و حیا نداشتم. حس میکردم توی یه مهمونی معمولی هستم یا توی یکی از جلسات شرکت. تجربه جالبی بود. در بین جمعیت چشمم به اتفاد به یه مرد قد بلند با پوست سفید که داشت با یه خانمی صحبت میکرد. مثل اروپایی ها میموند. بدنش حتی یه تار مو هم نداشت و شکمش مثل ورزشکارا شش تکه بود. زیر چشمی به اون پایین هم نگاه انداختم. کیر سفیدش توی حالت خوابیده نزدیک 8 9 سانتی میشد. وای راست بشه چقدر میشه پس؟ خیلی ناز و تحریک کنندست. نمیتونستم ازش چشم بردارم. با ضربه شراره به پهلوم به خودم اومدم. آروم در گوشم گفت زل نزن بهش. زنش داره نگاهت میکنه. متوجه شدم خانمی که باهاش بود با نگاه غضب ناکی بهم خیره شده بود. دختره صورت گرد و قشنگی داشت. مثل نقاشی میموند. بدنش ورزیده بود. سریع روم رو کردم اونور و رفتم یه سمت دیگه.
نزدیک دو ساعت اونجا بودیم و با خیلی ها صحبت کردم. جالب بود. آدم های اونجا خیلی راحت خودشون رو معرفی میکردند و همدیگه رو به اسم کوچیک صدا میزدند. کم کم یه سری از اونها رفتند و جمعیت داشت کم میشد. شراره گفت بریم؟ -الان؟ -مثل اینکه خیلی بهت خوش گذشته. –ساعت چنده؟ -یازده و نیم. –وای چرا انقدر دیر شد؟ -بریم زودتر پس. از جمع خدافظی کردیم و رفتیم توی اتاق لباسمون رو بپوشیم. گوشیمو نگاه کردم. شش تا تماس بی پاسخ از مهدیس داشتم. اومدم زنگ بزنم شرار گفت چکار میکنی؟ -به خونه زنگ میزنم. –صبر کن بریم بیرون. استفاده از موبایل توی این ساختمون ممنوعه. سریع بذارش توی کیفت تا کسی ندیده. وقتی از ساختمون اومدیم بیرون هم زمان با ما اون آقای مسن و خانمش هم اومدند. باورم نمیشد. آقاهه پیرهن یقه آخوندی پوشیده بود با شلوار پارچه ای گشاد و کفشهای آخوندی پاش بود. خانمه هم چادر مشکی داشت و روشو خیلی سفت گرفته بود. امکان نداشت کسی باور کنه این دو نفر چند دقیقه پیش کاملا لخت توی جمع نشسته بودند. سوار ماشین مگان مشکی شدند و از باغ رفتند بیرون. ماهم پشت سرشون اومدیم بیرون. سریع به مهدیس زنگ زدم. جواب نداد. نگران شدم. به مهیار زنگ زدم. –سلام. کجایی کتایون؟ -سلام. با شراره بیرونم. چه خبرا؟ -قرار بود سر شب برگردی. الان ساعت نزدیکه دوازده. –خب حالا. هرشب هرشب دیر میای من هیچی نمیگم. حالا یه شب بیرون بودم منو مواخذه میکنی؟ -من که کاری ندارم. مهدیس نگرانت شده بود. –الان چیکار میکنه؟ -فکر کنم خوابیده. کی میای؟ -تو راهم تا یک ساعت دیگه نهایت خونم. –باشه میبینمت. شراره گفت مشکلی پیش نیومده بود؟ -نه مهیار گفت مهدیس بیتابی میکرد برام. عجیب نیست؟ -یکمی. خب ممکنه وابستت شده باشه. بلاخره تو هر روز عصر خونه ای. چطور بود امشب؟ -نمیدونم چجوری توضیح بدم. تجربه جالبی بود. –الان احساس نمیکنی که روحت آزادتر شده؟ فکرت بازتره؟ -چرا ولی خب باید ببینم کلا روم تاثیر میذاره یا نه؟ هر چند وقت این برنامه هست؟ -معمولا ماهی یکبار. اکثراً جاها رو عوض میکنیم. ممکنه چند ماه هم برنامه ای نباشه. مثلا امشب بعد 3 ماه بود. بلاخره امنیت اجتماعی آدم هایی که میان برامون مهمه. واسه همین هر دفعه جارو عوض میکنند. یه بار خونه منم برنامه بود. دوست داری بازم بیای؟ -راستش بدم نیومده اما واقعا نگرانم مشکلی بعدا پیدا نکنم. –نگران نباش. هیچ مشکلی پیدا نمیکنی. تا وقتی به کسی حتی یه کلمه هم حرف نزنی کسی نمیفهمه. اینجا همه جور آدمی میاد. اون آقایی که با مگان مشکی قبل ما اومد بیرون. –همون که خانمش چادری بود؟ -آره همون. میدونی چکارست؟ -آخوند باید باشه. درسته؟ -آره اما نه از اون کله گنده هاش. از قاضی های خیلی بزرگه دادستانیه. خیلی آدم گنده ایه. –همچین آدمی اینجا چکار میکنه؟ -بلاخره هرکسی نیاز داره آرامش پیدا کنه. –اگر کسی بفهمه اون اینجاست براش بد.. شراره با تندی حرفمو قطع کرد کسی قرار نیست بفهمه. منم اشتباه کردم بهت گفتم. کتایون به هیچ احدی راجب اینجا یه کلمه هم حرف نمیزنی ها. –تا حالا دیدی من به کسی حرفی رو اضافه بگم؟ -اگر نمیشناختمت نمیاوردمت اینجا اما خیلی مهمه که هیچ کسی نفهمه.
تا بریم خونه شراره و ماشینم رو بردارم و برگردم خونه دیگه ساعت یک و ربع شب شده بود. به آرومی وارد خونه شدم. بچه ها توی اتاقشون بودند. رفتم توی اتاقم و لباسام رو عوض کردم. قبل خواب اتفاقات اونجا رو مرور میکردم. به این فکر میکردم که چه راحت تابوهای فکری آدم تغییر میکنه. واقعا چجوری تونستم خودم جلوی اون همه آدم برهنه کنم؟ ای امان از دست تو شراره. ببین منو به چه کارهایی که وا نداشتی. از هرچیزی که بدم میومد سرم آوردی و کاری کردی که ازش لذت ببرم. منو کامل عوض کردی. حتی یه درصد هم امکان نداشت تا پارسال به چیزایی مثل لز و سکس با محارم و حالا بقول خودش نادیسم فکر کنم. اما حالا انجامش دادم و احساس بدی هم راجبش ندارم. کم کم فکرم روی زمانی که اونجا بودم و بازیادآوری اتفاقات اونجا متمرکز شد. فکر کردن بهش یجورایی تحریکم میکرد. با اینکه اونجا بودم اصلا ذره ای نه احساس شرم یا شهوت نداشتم. تمام مدتی که اونجا بودم اصلا به پایین تنه کسی نگاه نکرده بودم. هیچ کس به جز اون آقا و خانم. ولی عجب چیزی بود مرده. سکس باهاش خیلی میتونست لذت بخش باشه. کم کم داشتم خیال بافی میکردم. فکر کن میرفتم باهاش حرف میزدم و مخشو میزدم. کاش میتونستم ازش بخوام باهم به یکی از اتاق ها بریم و باهام سکس کنیم. بعد میتونستم اون کیر خوشگلشو براش بخورم. یه جوری ساک بزنم که تاحالا هیچ کسی اونطوری کیر ساک نزده باشه. همونطور خوابیده بذارم توی دهنم و با زبونم انقدر بازیش بدم تا توی دهنم سفت بشه. محکم بمکشم و با آب دهنم خیسش کنم. انقدر اینکار رو بکنم که آب دهنم از کیرش بچکه و از زیر تخماش تا سر کیرشو لیس بزنم. تخماشو دونه دونه بکنم توی دهنم و بمکم. امممم دارم خیلی داغ میشم. بعد کیر خوشگلشو که حالا راست شده و حتما خیلی هم دراز بذاره لای سینه هام. قربون صدقم بره. طفلکی حتما خیلی سینه بزرگ دوست داره. سینه های زنش گرد و خوش فرم بود اما به بزرگی مال من نبود. خیلی اگر باشه سایز هفتاد و پنجه. بعدش برمیگشتم و روی نیمکت وسط اتاق چهار دست و پا میشدم و می نشست پشتم و کس و کونم حسابی میخورد. دیگه دستم توی شورتم بود و کسم رو میمالیدم. واییی همینطور توی اون حالت حسابی کسمو میخورد. بعد کیرشو میذاشت لای باسنم و منم کونمو به کیرش میمالیدم که حشری تر بشه. فکر کن سر کیرشم میمالید لای کسم و آروم آروم میکرد توش. وای دارم میسوزم. خیلی نیاز دارم. دلم میخواد همین الان برم تو اتاق مهیار و تا خود صبح بهش بدم. خیلی داغ شدم. کسم همینطور آب میاد ازش. دیگه رسماً داشتم خود ارضایی میکردم. دوتا راه داشتم. یا برم اتاق مهیار یا خودم تشنگی سکسیم رو بر طرف کنم. یه لحظه به فکرم اومد حیفه. دوماه بیشتره که باهاش رابطه نداشتم و اونم داره از سرش میوفته. حداقل وقتی تنها میشیم بهم پیله نمیکنه. حالا دوباره بخوام شروع کنم خیلی سخت میشه کنترلش کرد. واسه همین اون شب رو با خود ارضایی گذروندم. با انگشام لبه های کسم و چوچولم رو میمالیدم و یا دوتا انگشتمو تند تند میکردم تو دو در میاوردم. انقدر این کارو تکرار کردم و بدنم لرزید و مایع سفید از توی کسم روی دستم ریخت. بلاخره تموم شد.
گوشی موبایلم زنگ میخورد. صداش از کجا میاد؟ بلند شدم و همینطور گیج دنبال صداش گشتم. توی کیفم بود. نرگس زنگ میزد. تا اومدم جواب بدم قطع کرد. آخخخ سرم. ساعت چنده؟ هییی یازده و نیم. وای شرکت دیر شد. خواستم حاضر شم که تازه یادم اومد امروز جمعست. صبر کن ببینم یعنی بچه ها هم خوابند هنوز؟ چرا کسی بیدارم نکرد؟ از اتاق اومدم بیرون. مهدیس جلوی تلوزیون نشسته بود و به برنامه های ماهواره نگاه میکرد. –سلام مامان جان. چرا منو بیدار نکردی؟ بدون اینکه بهم نگاه کنه فقط گفت صبح بخیر. رفتم سمتش و نشستم کنارش. به محض اینکه نشستم خودشو جدا کرد و اونورتر نشست. –مهدیس جان از من ناراحتی؟ -خوشم نمیاد هی بهم بچسبی. –باشه عزیزم. بابت دیشب معذرت میخوام. رفته بودم پیش شراره. –مهم نیست. با دوستات بودی دیگه. مشخص بود از دستم ناراحته. شاید بخاطر رفتار دو روز پیشم. شایدم بخاطر اینکه دیشب دیر اومدم. بلند شدم و رفتم دستشویی. صورتمو شستم و موهامو مرتب کردم و مسواک زدم. مهدیس هنوز همونطوری روی مبل بود و تلوزیون میدید. زیر کتری رو روشن کردم تا چایی حاضر کنم. –مهیار دیروز ماشینتو آورد. دیدی؟ -گفتم که نمیخوامش. –خب چکارش میکنی؟ -ببرید بفروشیدش. پولشم نمیخوام. –خب مهدیس خودت باید باشی تا بفروشیمش. یا اینکه وکالت بدی. –اه مامان دارم نگاه میکنما. هی صحبت میکنی. چی بگم والا. اینم نوع جدید برخورد بچه هاست. مهیار از اتاقش اومد بیرون. –چه خبرتونه سر صبحی. گفتم ساعت خواب. نزدیکه ظهره. بعد میگی سر صبحی؟ -حالا هرچی. دیشب کی اومدی؟ -یک اینطورا. مهدیس تلوزیون رو خاموش کرد و بلند شد رفت سمت اتاقش. –مامان جان صبحونه نمیخوری؟ -الان دیگه وقت ناهاره. بعدشم من یه چیزی خوردم. رفت اتاقش و در رو بست. به مهیار گفتم این چشه؟ -من از کجا بدونم؟ دیشب دو کلمه هم باهام حرف نزد. حتی شام هم نخورد. فقط پرسید مامان کجاست؟ کی میاد؟ -دیشب شام نخوردید؟ -نه دیگه. نیستی که. کجا بودی دیشب. –با شراره رفتیم جایی. –کجا؟ -چکار داری تو؟ -اصلا به من چه. خودت میدونی کجا میری. –برو بابا. مسخره سریع قهر میکنه. –کتایون. –بگو مامان. این صد بار. –اینجا که مهدیس نیست. –دلیلی هم نداره منو به اسم صدا کنی. –باشه خب. مامان. –چیه؟ -به مهدیس جونت میگی جونم مامان جون. به من میگی چیه؟ -مهیار لوس نشو اصلا حوصله ندارما. –مامان جدی دیشت کجا رفتی؟ -اه بچه چقدر تو گیر میدی. گفتم که با شراره رفته بودیم جایی. یه سری دوستان شراره دورهمی گرفته بودند. –از اون دوستاش؟ -از کدوما؟ -امثال اون یارو جابر. –نخیر. –خب اگر قرار با یکی دوست بشی خواستم زودتر بدونم. با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم مهیار میزنم توی سرت ها. –چی گفتم مگه؟ -یعنی چی هی تیکه میندازی؟ صدای زنگ موبایلم از اتاق میومد. بلند شدم و رفتم جواب بدم. نرگس بود. اینم توی این وضعیت وقت گیر آورده هی زنگ میزنه. –بله. –سلام کتایون. خوبی؟ -سلام مرسی شما خوبی؟ -ممنون. راجب صحبت دیروز زنگ زدم. امروز وقت دارید؟ اولش خواستم بپیچونمش اما دلم نیومد. این بنده خدا هم نگرانه و دنبال یکی میگرده بتونه بهش کمک کنه. اما آخه من چکار میتونم بکنم؟ نه شناختی روی امیر علی دارم نه اینکه اون زن شوهر رو میشناسم. تهش بتونم از طریق مهیار یه کاری بکنم که مهیار هم عمرا خودشو وارد این داستان ها نمیکنه. به هر حال یه بار دیدن این بنده خدا که مشکلی نداره. –خب امروز شما کی وقت دارید؟ -هر وقت شما بگی من آمادم. –باشه پس بعد از ظهر باهاتون تماس میگیرم و هماهنگ میکنیم یجا همو ببینیم. –پس منتظرتونم. –حتما تماس میگیرم. –با اجازه. خدانگهدار. –خدافظ. از اتاق اومدم بیرون. مهیار داشت بیسکوییت با چایی میخورد. –کی بود کتایون؟ -کوفت و کتایون. درد و کتایون. گفتم بگو مامان. –دیگه عادت کردم. –بیست سال بهم میگفتی مامان. حالا دو ماه میگی کتایون عادت کردی؟ نخیرم میخوای کرم بریزی. –حالا هرچی. کی بود؟ -مامان امیرعلی. –چی میگفت؟ -راجبه دست گل پسرش میخواد صحبت کنه. نمیدونم بهش چی بگم. –بگو جوونه بذار عشق و حال کنه. –مهیار چی میگی؟ وارد زندگی دو نفر دیگه شده. این دیگه عشق و حال نیست. کثافت کاریه. زندگی حیوونیه. –دیگه مامان جان هرکسی یجور از زندگیش لذت میبره. تا اونجا هم که من میدونم یعنی چیزی که خود امیر علی میگه اون دوتا هم با این قضیه اوکی هستند. خب به بقیه چه ربطی داره؟ -به مامانش مربوط نمیشه؟ بنده خدا همش نگران همین یدونه بچشه. –من نمیدونم مامانش چجوری فهمیده. اما به هر حال نمیشه با نگرانی منصرفش کرد. –یه سوالی مهیار. تو توی روابط سکسی بدون حد و مرز عمل میکنی. یعنی فکر نکنم امیر علی کارهایی که تو کردی رو کرده باشه. –نمیفهمم منظورت چیه؟ میشه کامل توضیح بدی. –مهیار خنگ بازی در نیار. خوبم میفهمی چی میگم. –خب؟ -تو با این نوع ارتباط مشکلی یعنی اینکه امیرعلی با یه زن شوهر دار اونم با اینکه شوهره در جریانه مشکلی نداری؟ -خب من تاحالا اینکار رو نکردم. یعنی نمیدونم. توی شرایطش نبودم. –وا مهیار. یعنی اگر توی شرایطش باشی انجام میدی؟ -نمیدونم. بهش فکر نکردم تا حالا. –مگه میشه؟ این همه باهم میگردید و امیر علی بهت گفته. یعنی حتی به فکرت هم نرسیده؟ -راستشو بخوای وقتی تو هستی مگه کس دیگه به فکر من میاد؟ -از دست تو. من چه احمقیم که تن به همچین رابطه ای دادم. بلند شد اومد سمتم و دستشو گذاشت روی شونم. –اگر تو نمیخوای دیگه این رابطه ادامه پیدا کنه من نمیتونم مجبورت کنم. اما بلاخره اتفاق افتاده و خاطره شده. وقتی بهش میگی حماقت احساس میکنم هیچوقت ازش لذت نبردی. اینطور نیست. مگه نه؟ نمیدونستم چی جوابشو بدم. اگر میگفتم نه خیلی واضح دروغ گفته بودم و اونم میگفت که داری خودتو گول میزنی. اگر میگفتم آره بهش چراغ سبز نشون میدادم که بعدا اگر شرایط جور شد دوباره این رابطه رو شروع کنه. –کتایون. من بعد تو نتونستم به هیچ کسی فکر کنم. من هنوزم دیوونتم. یادته همینجا نشستی توی بقلم و گفتی که فقط باهم باشیم؟ انقدر سخت نگیر عزیز من. مطمعن باش خیلی چیزا حل میشه. مهدیس با من. نگران اون نباش. به آرومی صورتمو بوسید. لرزش لباش روی گونه هام مشخص بود که داره تحریک میشه. توی این وضعیت واقعا سختم بود که بخوام خودمو بکشم عقب. اما تمام توانم رو جذب کردم و بلند شدم ازش فاصله گرفتم. –مهیار باید بپذیری که رابطه منو تو یه رابطه تباه بود که هیچ سرانجامی نداشت. همه چیز تموم شده. ما الان یه خانواده هستیم. همونطور که همیشه بودیم. خواهش میکنم اینو درک کن. واسه تحکیم این خانواده از هر کاراشتباهی باید جلو گیری بشه. من سهم خودمو انجام میدم. تو هم باید همینکار رو بکنی. هیچی نگفت. سرشو انداخت پایین و رفت توی اتاقش. دلم براش میسوخت. میدونستم که در بین همه بازی هاش و حرف های بی منطقی که برای راضی کردن من میزنه اینو از ته دل میگه. اینکه بعد من هیچکسی واسش به چشم نمیاد. به عنوان یه زن کامل میتونم درک کنم که مهیار عاشقمه.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#92 | Posted: 11 Jul 2018 10:24
hashar
واقعا به این ذهت خلاق و داستان پردازت باید تبریک گفت !بنده شخصا داستان شمارو دنبال می کنم و جژء داستانهای مورد علاقه من هست !ممنونم .
     
#93 | Posted: 12 Jul 2018 19:19 | Edited By: fult000
ممنون خیی عالی بود

زوجیم از مشهد دنبال زوج های واقعی مشهدی که تمایل به رابطه ضربدری دارن
لطفا تلگرام بدید
     
#94 | Posted: 14 Jul 2018 09:26
داستان های دیگه رو خوندی این دو قسمت اخر به نظر میومد ایدشو از یه داستان دیگه گرفتی
     
#95 | Posted: 14 Jul 2018 14:45
hashar
سلام ودرود
عالی بود !همینه که باعث شده نسبت به داستانتون علاقه مند بشم !خیلی خوبه
     
#96 | Posted: 14 Jul 2018 18:45
قسمت هفتاد و هفتم: وضعیت مشابه، مسائل مشترک
خیلی کار راحتی نیست که بخوای به کسی بگی چیزی نشده در حالی که واقعا شده. بگی مشکلی نیست درحالی که مشکل هست. بدم هست. آدم نمیدونه چیکار کنه. بعضی وقتا مجبوری بین دلخوش کردن الکی و گفتن واقعیت یکی رو انتخاب کنی. اگر کسی رو الکی دل خوش کنی فقط توی زمانی که باهاش حرف میزنی بهش روحیه میدی اما در واقع داری با دروغت مشکل رو بدتر میکنی. اما نمیدونی اون طرف آمادگی برخورد با حقیقت رو داره یا نه. منم اینجا گیر کردم. چی بگم که بتونه کمکی کنه؟
-من نمیدونم واقعا چی بگم؟ -یعنی مهیار اصلا راجب این زنیکه که با امیر علی رابطه داره چیزی نگفته؟ -نرگس جان مهیار نمیاد مسائل شخصی دوستشو به من بگه. مثل امیر علی. –بخدا دارم دیوونه میشم. منوچهر بفهمه نمیدونی چه مصیبتی درست میشه. –باهاش حرف زدی؟ -یه سوالی. تو از کجا متوجه شدی که این زنه کیه؟ از کجا مطمعنی که رابطه دارند؟ -هفته ای یکی دو شب خونه نمیومد. میگفت خونه دوستاشه. منم ساده فکر میکردم که پیش دوستاشه. آخه امیر علی خیلی بچه خوبی بود. اهل هیچ چیزی نیست. منم بهش اعتماد داشتم. یه روز گوشیشو خونه جا گذاشت. منم فضولیم گل کرد و رفتم توی گوشیش عکساشو دیدم. –مگه پسورد نداشت گوشیش؟ -چرا ولی بلد بودم. –خب؟ -هیچی دیگه چشمت روز بد نبینه. کلی عکس با این زنیکه داشت. توی چندتا از عکسها هم یه مرد دیگه بود. یه شماره به اسم هنگامه چند بار زنگ زد و منم جواب نمیدادم. گفتم حتما دوست دخترشه. نمیخواستم توی روابطش به دخترا بهش سخت بگیرم. کاش میگرفتم. بعد پیام اومد براش. اون پیام خیلی اعصابم رو ریخت بهم. –چی بود اون پیام؟ -گفته بود کجایی؟ بدو دیگه. پویا امشب نمیاد تا صبح پیش همیم. رفتم پیام هاشو تلگرامشو چک کردم. متوجه شدم پویا شوهر اون زنیکه آشغاله. –تو مطمعنی؟ -قشنگ توی پیام ها گفته بود که شوهرمه. حالا چکار کنم به نظرت؟ -اول با خود امیر علی حرف بزن. ببین مشکلش چیه که وارد همچین رابطه ای شده. اینا هنوز بچند. هیچی حالیشون نیست. اصلا از کجا معلوم این دوتا زن و شوهر باشند؟ شاید دوتا کلاش باشند که یه بچه پولدار پیدا کردند و میخوان تیغش بزنند. –توی اصل ماجرا فرقی نمیکنه. –راست میگی به هر حال امیر علی وارد یه رابطه خطرناک شده. –امیر علی از من اصلا حرف شنوی نداره. میشه با مهیار صحبت کنی منصرفش کنه؟ بلاخره دوستند. حرف همو بهتر میفهمند. –اونکه حتما. مطمعن باش اینکار رو میکنم. اما آخه امیر علی چطور به همچین رابطه ای تن داده؟ بچه ی خوش بر روییه. وضع مالیش هم عالیه. بخواد با یه دختر هم سن و سال خودش دوست بشه راحته. –نمیدونم به خدا. دارم دیوونه میشم. –من با مهیار صحبت میکنم. هرکاری لازم باشه برای اینکه امیر علی از رابطه بیاد بیرون میکنم. اما اگر نیومد چی؟ -میرم دم خونه اون عوضیا. تهدیدشون میکنم که پاشونو بکشند از زندگی پسر من بیرون. –خودت میگی ممکنه آدم های کلاه برداری ممکنه باشند. اونجوری ممکنه واسه امیر علی بد بشه. ببین من یه دوستی دارم که روانشناسه خوبیه. یعنی عالیه. خیلی جاها در مورد بچه ها بهم کمک کرده. اگر دوست داشته باشی میتونم معرفی کنم باهاش صحبت کنی. حتی اگر لازم باشه با امیر علی جوری که نفهمه تو ازش خواستی صحبت کنه و متقاعدش کنه داره کار اشتباهی انجام میده. –نمیدونم. عقلم به جایی قد نمیده دیگه. –امیر علی قبل این دوست دختر داشت؟ -نمیدونم والا. من اصلا نمیفهمیدم داره چکار میکنه. چطور؟ -ببین امیر علی جوونه و بی تجربه اما انقدر احمق نیست که خودشو وارد یه رابطه پر خطر یا حداقل مشکل دار بکنه. درسته؟ -خب شاید اینطور باشه که تو میگی. –ممکنه بخاطر یسری کمبودها اینکار رو کرده. –امیر علی هیچوقت هیچ چیزی کم نداشته. پول و پله همیشه توی دست و بالش بوده. هرچی خواسته در اختیارش گذاشتیم. هم من هم منوچهر. منوچهر هیچوقت بین امیر علی و فرناز دختر خودش فرق نذاشته. حالا منظورت چیه از این حرف؟ -عزیزم ناراحت نشو. منم بعد فوت شوهرم خیلی سعی کردم بچه هام هیچ کم و کسری نداشته باشند. همیشه پول زیادی در اختیارشون بوده. اما یهو به خودم اومدم دیدم خیلی مشکلات هست که من ازش بیخبرم و وقتی فهمیدم حال الان تورو داشتم. الان که فکر میکنم میفهمم بچه هام خیلی کمبود های عاطفی داشتند که من نتونستم برآوردشون کنم. –نگو اینجوری کتایون. مثلا مهیارت اگر کمبود عاطفی داشته رفته با یکی وارد یه رابطه خیلی مشکل دار بشه؟ توی دلم گفتم با یکی نه بلکه دو نفر اونم اعضای خانوادش. –خب مهیار کارای احمقانه دیگه کرده. مثل همین سیگار کشیدنش. واقعا از این قضیه اذیت میشم. اما نمیتونم کاری کنم. مهدیس هم بهتر از اون نبوده. ولی از وقتی فهمیدم مشکلاتشون چیا بوده خیلی بهتر شدند. تونستم کنترلشون کنم. ما باید بپذیریم بعضی جاها خودمون برای بچه هامون کم گذاشتیم که به بیراهه رفتند. باهاش صحبت کن. ببین دردش چیه؟ از زندگیش چی میخواد. با عصبانیت گفت چی میخواد؟ یه سوراخ که بکنه توش و ارضا شه. انقدر هم شعورش نمیرسه که براش فرق کنه طرف شوهر داره یا نه. فکر کرده چون بابا بالاسرش نیست میتونه هر غلطی بکنه. دو روز دیگه مشکلی براش پیش بیاد باید با بدبختی بیوفتیم پی گند کاری های آقا. –تو از کجا میدونی که اینو میخواد؟ شاید میخواد با یه جنس مخالف فقط حرف بزنه. –نخیر همینه خانم. دیگه بعد این همه سال میدونم دردش چیه. –مگه چیزی دیدی ازش؟ یه لحظه سکوت کرد. یه لحظه یاد صحبت های خودم و شراره افتادم. منم همینطوری یهور عصبانی میشدم و یه چیزی میگفتم بعد شراره منو گیر مینداخت و سوال میکرد که سخت بود پیچوندنش. خب راست هم میگه. بلاخره مادرها میفهمند بچه ها چکار میکنند. خود من چندین مرتبه فهمیدم مهیار خود ارضایی میکنه. اما عجیب بود که هیچوقت نفهمیدم روی من نظر داره. بعدا خودش گفت بعضی وقتا منو دید میزده و حتی با لباس زیرهام خود ارضایی میکرده. مهدیس هم یجور دیگه. –خب نگفتی از کجا مطمعنی؟ -دیگه خودت هم پسر داری میدونی چجوریند. حالا اونشو چکار داری تو؟ -همیجوری پرسیدم آخه تو گفتی خیلی مطمعنی. –حتما یه چیزی دیدم که میگم. بعدشم چه دلیل دیگه میتونه داشته باشه به جز این؟ -نمیدونم. میخوای خودت با مهیار صحبت کنی؟ -خواستم اول به تو بگم. –کار درستی کردی اما اگر خودت هم بهش بگی تاثیر بهتری میتونه داشته باشه. مهیار بچه منطقیه. اگر توی این مورد بتونه حتما کمکت میکنه. –چی بگم والا. –امیر علی کی میاد؟ -از دیروز رفته بیرون. گفته با دوستاش میره کوه کمپ بزنند. البته معلومه کجا رفته. فکر نکنم تا آخر شب برگرده. –خوبه میخوای زنگ بزنم مهیار بیاد اینجا صحبت کنیم؟ -اینجا؟ -آره. زنگ بزنم؟ -نمیدونم. امیر علی نفهمه آخه. –نگران اون نباش. –باشه. گوشی رو برداشتم و به مهیار زنگ زدم. جواب نداد. خونه رو گرفتم. مهدیس برداشت. –سلام مامان کجا رفتی باز؟ -سلام مامان جون. خونه نرگس خانم اومدم. مهیار خونست؟ -داره دوش میگیره. گفت میخواد بره جایی. –گوشیه بهش بده. –حمومه آخه. کاری داری بگو بهش میگم. –بده بهش گوشیه باید به خودش بگم. صدایم مهدیس از پشت در حموم میومد. مهیار بیا مامان کارت داره. بعد صدای مهیار اومد. مگه اومده خونه؟ -نه پشت تلفنه. نمیدونم مهیار اون موقع چکار کرد که مهدیس جیغ زد نکن لوس. حدسم این بود که توی اون وضعیت که توی حموم بوده یه کاری کرده و خواسته با مهدیس شوخی کنه. –بله مامان. –صد بار نگفتم سر به سر مهدیس نذار؟ چکارش کردی؟ -عه صداش اومد؟ کاریش نکردم. –آره تو راست میگی. کجا میخواستی بری؟ -استدیو پیش بچه ها. –تو هم که بیست و چهار ساعته با دوستاتی. امیر علی هم اونجاست؟ -نه. اونو چکار داری؟ -مهیار میتونی یه سر بیای خونه امیر علی اینا؟ -خونه امیر علی بیام؟ چه خبره؟ -من اومدم اینجا با مامانش صحبت میکنم. راجبه همون موضوع. –همه چیزو بهش گفتی دیگه. خوبه آدم یه چیزی بخواد مخفی نگه داری. –چرت نگو مهیار. خودش همه چیزو میدونست. من هیچی نگفتم. پاشو بیا. –مهدیس چی؟ -اگر میاد باهم بیاید. –نمیدونم. حالا بذار از حموم بیام بیرون. –آفرین. زود بیا زودتر برگردیم. بلدی آدرس رو دیگه. یه آژانس بگیر سریع بیا. –آژانس واسه چی؟ ماشین که هست. –به ماشین مهدیس دست نزنیا. –چرا؟ -حالا بعد توضیح میدم واست. منتظرم.
با اینکه کلی تاکید کردم زود بیا نزدیک یه ساعت طول کشید تا بیاد. توی این فرصت منو نرگس از هر دری صحبت کردیم. وقتی مهیار اومد نرگس رفت توی اتاق و روسری سرش کرد. به نظرم آدمی نبود که زیاد توی قید و بند حجاب و این داستان ها باشه. به هر حال هرکی یجور راحته. نمیشه توی این موضوع به کسی خرده گرفت. البته اگر همه همین تفکر رو داشته باشند مملکت گلستان میشد. من رفتم در رو باز کردم. مهیار از در که اومد تو بوی سیگار قشنگ حس میشد. انگار همین پشت در خاموش کرده باشه. –اوووف مهیار. لا اقل یه عطر میزدی. –چیه خب؟ -هیچی بیا بشین الان میاد. نرگس از اتاق اومد. وقتی پیش من بود با یه پیرهن و دامن ساده نشسته بود. پیرهن سفید حریر بود اما زیرش معلوم بود. قشنگ سوتین مشکیش رو میتونستم ببینم. الان علاوه بر اینکه روسری سر کرده پیرهنشم عوض کرده. –سلام مهیار خان. چه خبرا؟ خوبی؟ خوش تشریف آوردید. –سلام نرگس خانم ببخشید دیگه. مزاحم شدیم. دیگه مامانم امر کرد که زود خودمو برسونم اینجا. منم گفتم چقدرهم زود اومدی. –مامان جان خونمون همین بقل که نیست. خب نرگس خانم در خدمتم. –اجازه بده برات شربت بیارم. بلند شد و رفت توی آشپزخونه. به مهیار آروم گفتم زیاد همه چیزو باز نکن. این بنده خدا همینجوری خیلی نگرانه. –چیا گفتی بهش؟ -من که چیزی نگفتم. گذاشتم خودش همه چیزو بگه و من خودمو بی اطلاع نشون دادم. ولی میدونه که اون زنه شوهر داره و میدونه که امیر علی خونشون میره. –خب اینکه همه چیزو میدونه. دیگه واسه چی منو گفتی بیام؟ همون موقع نرگس با لیوان شربت اومد پیشمون. بعد اینکه نشست من گفتم مهیار جان دلیل اینکه گفتیم بیای این بود که ظاهراً امیر علی با یکی وارد رابطه شده. شاید به نظرت مشکل خاصی نباشه اما مساله اینه که اون خانم شوهر داره. میخوایم یجوری بهش کمک کنیم. نرگس گفت امیر علی به تو چیزی گفته؟ -آره من قبلا راجبش با مامانم صحبت کردم. با عصبانیت نگاهش کردم. احمق خوبه بهت گفتم سوتی نده که من میدونما. –خب تو میدونی اینا رابطشون چجوریه؟ -رابطه معمولیه دیگه چجوری باید باشه؟ من گفتم منظور نرگس جان اینه که فقط دوست هستند یا ارتباط بیشتری دارند؟ -آره. –آره چی؟ -سکس میکنند دیگه. چشمای نرگس از تعجب و ناراحتی کاملا گرد شده بود و بعد دستشو گذاشت روی پیشونیش. رفتاری که حالت استیصال و ناراحتی شخص رو توی بدترین وضع نشون میداد. با پا محکم زد به پای مهیار. آروم گفت چیه؟ -خیلی بیشعوری. بعد با خنده گفتم حالا نرگس جون اینجوری هم که مهیار میگه حتما نیست. اصلا مهیار تو از کجا میدونی؟ -خودش گفته خب. نرگس کم مونده بود گریش بگیره. آروم گفتم مهیار خفه شو بدبخت داره سکته میکنه. –کتایون نمیشه که خودشو گول بزنه. یه قضیه ای هست دیگه. اگر میخواد جلوشو بگیره باید بدونه کامل چه اتفاقی داره میوفته. نرگس سرشو بالا آورد. چشماش کامل سرخ شده بود. گفت چطور این اتفاق افتاده؟ اون زن هرزه خیلی راحت داره به شوهرش خیانت میکنه؟ امیر علی نمیفهمه که وارد زندگی یه بدبخت دیگه شده؟ من گفتم نرگس جان اینا هنوز بچن خیلی چیزا رو نمیفهند. امیر علی یه اشتباهی کرده. باید کمکش کرد. بهش فکر نکن چه اتفاقی افتاده. باید روی این قضیه متمرکز بشی که چجوری از وضعیت نجاتش بدی. مهیار گفت البته فکر نکنم خیانت باشه. نرگس گفت چطور؟ من فهمیدم مهیار چی میخواد بگه واسه همین پریدم توی حرفم مهیار و گفتم خب دیگه همونطور که گفتم اینا بچند. نسل جدید یه تفکرات اشتباهی راجب همه چیز دارند که فکر میکنند خیلی کارها که میکنند مشکلی نداره در حالی که بعد میفهند در اشتباه هستند. مهیار گفت حالا هر چی ولی فکر کنم خیانت وقتیه که طرف مقابل در جریان نباشه. درسته؟ نرگس گفت منظور چیه آقا مهیار؟ من اومدم دوباره یه چیزی بگم مهیار گفت مامان بذار بدونه قضیه چیه دیگه. هی مخفی کاری چیزیو درست نمیکنه. نرگس هم گفت راست میگی مهیار. بگو. –چیزی که من فهمیدم شوهر زنه هم در جریانه. کاملا همه چیزو میدونه. اصلا من فکر میکنم با رضایت خود شوهرش امیر علی و اون خانمه در ارتباطند. نرگس هیچی نمیفگت فقط سرش پایین بود. چقدر سخته واقعا که پدر مادرها متوجه گند کاری بچه هاشون میشند. یاد اون روزی افتادم که اومدم توی خونه و دیدم مهیار و مهدیس روی تخت من سکس میکنند. اون لحظه دوست داشتم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه. نرگس به سختی تلاش میکرد بغضشو قورت بده و جلوی ما گریه نکنه اما کاملا مشخص بود به سختی داره اینکار رو انجام میده. حضور منو مهیار شرایط رو براش سخت تر میکرد. به مهیار اشاره کردم پاشو بریم. –خب نرگس جان اگر اجازه میدی ما بریم. با گوشه دستمال چشمشو پاک کرد و گفت حالا میموندید. –نه دیگه بریم. به مهیار اشاره کردم برو. مهیار هم گفت نرگس خانم با اجازه. سریع خدافظی کرد و رفت پایین. اومدم کنار نرگس نشستم. –عزیزم بچه های ما بعضی وقتا ممکنه احمقانه ترین کارهای دنیا رو انجام بدن. میفهمم چه حالی داری و چقدر از این قضیه ناراحتی. حق هم داری. اما باید به خودت مسلط باشی و منطقی برخورد کنی. –تو توی وضعیت من نیستی بفهمی چه حالیم. همش توی دلم میگفتم اگر بفهمی توی این چند ماه چه بلاهایی سر ما اومده خدارو روزی هزار بار شکر میکرد. –قوی باش نرگس. تو میتونی کمکش کنی. راستی هیچی بهش نگیا. –چرا؟ بذارم کثافت کاریشو ادامه بده؟ -نه اما الان فایده ای نداره. با دوستم هماهنگ میکنم اول با اون صحبت کن. دیگه هرچی میگفتم مشخص بود گوش نمیده. انقدر فکرش داغون بود که حضور من نمیتونست کمک خاصی بهش بکنه. واسه همین خدافظی کردم و با مهیار برگشتیم خونه.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#97 | Posted: 16 Jul 2018 01:03
شما نویسنده ی توانایی هستید
     
#98 | Posted: 16 Jul 2018 19:15
arshiasi6969
Oosali
fult000
مرسی از شما و بقیه دوستانی که لطف داشتند به من

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#99 | Posted: 16 Jul 2018 19:21
قسمت هفتاد و هشتم: آهنگ بهشت
دو سه روزی گذشت. اتفاق جدیدی نیوفتاده بود. دیگه کم کم دارم به این روزمرگی عادت میکنم. صبح تا عصر شرکت. عصر هم سر ساعت میرم خونه. همه چیز عادی جلو میرفت تا اینکه امروز فهمیدم مریم با پویانفر بیرون شرکت قرار گذاشتند و صحبت کردند. از صحبت های مریم به نظر میرسید داره نرم میشه. اون گارد سخت قبل رو نداشت. خب باز جای خوشحالی داره. مریم هنوزم میگفت نمیدونم و فکر نمیکنم بشه اما از لحن صحبتش معلوم بود که دلش یجورایی میخواد. خیلی زیاد هم میخواد. باید یه زن باشی تا بفهمی اینو. من دیگه هیچی نگفتم. از این مرحله به بعد همه چیز پای خود مریمه. اگر بخوام خیلی اصرار کنم که قبول کن فردا اگر ازدواج کردند خدایی نکرده مشکلی پیش بیاد میتونه از من متوقع باشه که چرا اینهمه از کسی که نمیشناختی حمایت کردی. دیگه بقیش به خود مریم مربوطه. وظیفه من این بود که قانعش کنم عشق مرحومش دیگه نیست و رابطه منو اونم نمیتونه همیشگی باشه. فکر کنم توی مورد اول موفق بودم اما توی مورد دوم فقط میتونم بگم خدا کنه پذیرفته باشه. هرچند واسه خود من سخته. با اینکه مدت زیادیه که دیگه باهم سکس نداشتیم و حتی چند هفته شده که استخر نرفتیم باهم اما هنوزم وقتی میبینمش دلم میرزه. دوست دارم بقلش کنم و ببوسمش. شاید اگر هم خونه بودیم رابطمون تا ابد ادامه داشت اما خب دو آدمیم با دنیای کاملا متفاوت. حس من به مریم هیچ وقت شهوت نبوده بلکه به طرز عجیبه علاقه داشتم بهش. آره عاشقشم. عاشق یه دختر. از اول این ماجرا و حضور پویانفر سعی میکردم خودمو عادی جلو بدم اما واقعا بخاطر از دست دادن مریم ناراحت بودم. اون هیچوقت به روم نیاورد اما شک ندارم که توی دلش میگفت چطوری انقدر راحت ازم دست کشیدی. وضعیت خوبی نیست و نمیشه به راحتی توصیفش کرد. فقط امیدوارم خوشحال باشه همیشه.
از شرکت که میومدم حالم واقعا گرفته بود. بعضی وقتا نمیدونی چرا انقدر غمگینی. لعنتی نمیدونم دقیقا چرا اما حس میکنم با اینکه خیلی سعی میکنم به خودم به قبولونم که رابطه تو و مریم از اول هم یه سراب باطل بوده و هیچ وقت قرار نبود چیز خاصی بینمون باشه اما بازم خیلی ناراحتم که نمیتونم باهاش باشم. میدونم دیگه. اگر ازدواج کنه امکان نداره بخواد باز هم اونجوری باشیم. اون دختر تفکرات خودشو داره. حتی فکر به کس دیگه به جز شوهرش چه زن چه مرد براش حکم خیانت داره. صد در صد احساسش در اختیار شوهرش میذاره. پویانفر. لعنتی خوش شانس. خدایا بزرگیتو شکر. به یکی همه چیزو باهم میدی. از نظر خانواده جایگاه اجتماعی شغل تیپ و قیافه و حالا همسر همه چیش ایده آله. خوش بحالش. نمیدونم چرا انقدر به مریم وابسته بودم. اگر بحثه سکسه که من هم با شراره سکس داشتم هم با اون دختره منشی شراره مژده. انقدری که توی تصورات مسخرم دوست داشتم کاش میشد مهیار و مریم باهم ازدواج میکردند تا بتونم همیشه کنار مریم باشم. در واقع من با مریم ازدواج میکردم. مهیار هم که مشخص بود برنامش چیه. چیزی که توی واقعیت حتی یک در میلیارد هم احتمالش نبود. فکر کن میشد. اگر مریم میفهمید مهیار با من که مامانشم سکس میکنه حاضر بود حتی یک ثانیه روبرو بشه. همون لحظه داشت از ضبط آهنگ بهشت گوگوش پخش میشد. قبلا کلیپش رو دیده بودم که یجورایی مرتبط با همجنسگرایی بود. زدم آهنگ بعدی. یه آهنگ شاد از حامد همایون پخش شد. چند ثانیه که گذشت آهنگ رو عوض کردم. واقعا حوصله آهنگ شنیدن نداشتم. دوباره آهنگ رو عوض کردم. چند بار اینکار رو تکرار کردم. حتی آهنگ هایی که دوست داشتم مثل آهنگ های ابی رو هم حوصلم نمیومد گوش کنم. ترجیه دادم خاموش کنم. شعر آهنگ بهشت گوگوش توی ذهنم پلی میشد. ... از این بیراهه ی تردید،از این بن بست می ترسم ....من از حسی که بین ما،هنوزم هست ،می ترسم...ته این راه روشن نیست...منم مثل تــــــــو میدونم...نگو باید برید از عشـــــق، نه میتونی نه میتونم....نه میتونیم ،برگردیم؛....نه رد شیم از تو این بن بست....منم میدونم این احساس ؛نباید باشه ،اما هست!....دارم، میترسم از خوابی، که شاید هردومون دیدیم....از این که هر دومون با هم، خلاف کعبه چرخیدیم....واسه کندن از این برزخ، گریزی غیر دنیا نیست....نمیدونم؛ ولی شاید، بهشت اندازه ی ما نیست!....ته این راه روشن نیست....منم مثل تــــــــو میدونم....نگو باید برید از عشـــــق، نه میتونی نه میتونم....نه میتونیم برگردیم، نه رد شیم از این بن بست....منم میدونم این احســـاس نباید باشه، اما هست!!! انقدر تکرار شد توی ذهنم که دوباره آهنگشو پلی کردم. عجب. دقیقا وصف حال منو مریمه. البته وصف حال چند وقت اخیر و میشه گفت وصف حال تمام رابطه هایی که بعد مرگ منصور توش وارد شدم. دلم به حال خودم میسوزه.
این ترافیک و حال و ضعم الان خیلی به هم میاد. میدونم برم خونه تا وقتی که بخوابم اصلا حس و حال ندارم. از طرفی میخواستم امروز مهدیس رو ببرم بیرون. شک ندارم اگر منو اینطوری ببینه حتما نمیاد. همینطوری کلی باید خواهش التماسش کنم از خونه بیاد بیرون. آدمی نیستم که بتونم راحت وضعیت روحیمو توی یک لحظه عوض کنم. ترجیه دادم یکم نگه دارم حالم بهتر شد برم خونه. نزدیک همون پاساژ تازه تاسیس دفعه پیش وایسادم. تصمیم گرفتم یه دوری توی پاساژ بزنم بلکه حس و حالم عوض بشه. یاد دفعه پیش افتادم که اومدم اینجا و از اون مغازه لباس زیر چندتا ست و شورت و سوتین خریدم. یادش بخیر چه شبی بود. یجورایی دوست داشتم بازم تکرار میشد. چندتا مغازه رو دیدم و توی طبقاتش میگشتم. چیز خاصی به چشمم نمیخورد که بخوام. یه فروشگاه لوازم آرایش بود توی طبقه دوم که رفتم اونجا و چندتا قلم لوازم آرایش دیدم و تست کردم و قیمت گرفتم. اصلا برای چی اومدم توی این فروشگاه؟ من کلی لوازم آرایشی دارم که استفاده نمیکنم. حتی دو ماه پیش که مهدیس برام یه ست کامل از ترکیه آورد رو هنوز باز هم نکردم. فروشگاه های لباس هم همینطور. یه فروشگاه لباس بزرگ بود که دقیقا یادم نیست برندش چی بود. میخواستم چندتا تیکه لباس واسه مهیار و مهدیس بخرم. بعد منصرف شدم. مهدیس که انقدر لباس داره که نگو. مهیار هم هرچی بخرم نمیپوشه. حتما باید سلیقه مسخره خودش باشه. تیشرت های تیره با طرح ها و نوشته های بزرگ. شلوارهای پاره و تنگ یا گشاد. این بچه یه لباس درست حسابی نداره. حوصلم داشت حسابی سر میرفت. گفتم بذار قبل رفتن دوباره به همون فروشگاه لباس زیر سر بزنم. دوست داشتم یه چیزی بخرم. حتی یه تیکه کوچیک. تو فکرم بود که چندتا لباس زیر ساده بخرم. دیگه لباس زیر های فانتزی و سکسی بدردم نمیخوره. همون چندتا تیکه هم اون دفعه خریدم بسه. اون سری که اومدم بیرون پیش خودم گفتم حداقل هر ماه به اینجا سر میزنم و کلی لباس میخرم. چی فکر میکردیم چی میشد. همون بهتر. همش کارهای احمقانه. نزدیک بود با حامله شدنم زندگیمون به فنا بره. اگر نگهش میداشتم الان ماه چهارم بارداریم بود. به همین مسخرگی.
-سلام خانم خیلی خوش اومدید. در خدمتم. –سلام. شورت گیاهی یا جنس مشابه چیزی دارید؟ -بله. واسه خودتون دیگه. –ممنون میشدم. یه چندتایی آورد. رنگ و طرح های مختلف. دو سه تایی برداشتم. –چیز دیگه هم میخواید؟ -نه همینا فکر کنم بس باشه. –از خرید قبلی راضی بودید؟ چه خوب یادشه. لابد دقیقا هم یادشه که چیا خریدم. لباس زیرهای فانتزی که فقط واسه سکس کاربرد داره. –آره خیلی خوب بود. –امیدوارم لحظات خوبی براتون بوده باشه. با یه شیطنت خاصی گفت. البته منظوری هم نداشت اما خب مردم نمیپسندند که یکی انقدر با پررویی راجب حریم خصوصیشون نظر بده. ولو در همین حد. اما من ناراحت نشدم. با یه لبخند جوابشو دادم. دختر شیطونی به نظر میرسید. –راستی کارهای جدید هم اومده ها. بیارم ببینید؟ -باشه. چندتا ست توری و سرهمی آورد. از اون ست های قبلی هم که گرفته بودم رنگ های دیگش رو هم آورد. یه ست خیلی خوشگل دفعه پیش دیده بودم که رنگ طلاییش رو اون موقع داشت و بخاطر رنگش نگرفتم. این سری رنگ های زرشکی و مشکی هم آورده بود. جفتشو برداشتم. یه ست هم اون ویترین بود که یهو چشمم افتاد بهش. صورتی بود با گل های سفید و یاسی. خیلی ناز بود. دختره فروشنده متوجه توجه من اون لباس زیر شد. –از اون مدل طرح های دیگه هم هست. این طرحش یکم دخترونست. با گفتن این جمله که یکم دخترونست ناخودآگاه فکرم رفت سمت مهدیس. چیز قشنگیه. بذار براش بگیرم. –ببخشید سایز 75 و شورت مدیومش هست؟ با تعجب گفت 75 یا 80؟ -واسه خودم نمیخوام. سایز 75 لطفا بدید. خرید هام تموم شد و حساب کردم. –مبارکتون باشه. ایشالا به شادی استفاده بشه. بازم سر بزنید به ما. خندم گرفت از حرفش. به شادی استفاده بشه. خب مگه سکس غمگین هم داریم؟ لباس زیر فانتزی خب معلومه چجوری استفاده میشه. تشکر کردم و اومدم بیرون.
در پارکینگ رو زدم و ماشین رو آوردم تو. کنار ماشین مهدیس همون جای همیشگی پارکش کردم. ماشین مهدیس همینطور داشت تو پارکینگ خاک میخورد. نمیدونم چکار میخواد بکنه. از یه طرف میگه نمیخواد نگهش داره از یه طرف هم بهش گفتم حداقل به من یا مهیار وکالت بده که برات بفروشیم موافقت نکرده. یعنی نه اینکه بگه نه ولی دو بار گفتم بهش گفته باشه اما یجوری نه آورده.چند وقت دیگه دانشگاهش شروع میشه دوباره. باید یجوری راضیش کنم دوباره بره دانشگاه. واقعا حیفه. همون موقع دختره که همسایه پایینیمون بود با سگ سیاه و گندش از آسانسور اومد بیرون. نکبت آشغال. باهام چشم تو چشم شد اما انقدر شعور نداشت که حتی سلام کنه. واقعا اون تو دهنی که بهش زدم حقش بود. سمت ماشینش که میرفت یهو سگش به سمت من اومد پارس کرد. بی اختیار جیغ زدم. پوزخند خیلی زشتی زد. باعصبانیت داد زدم سگ آشغالتو جمع کن تا به یکی حمله نکرده. قلاده سگشو کشید و گفت جانی بیا اینور. بعد جوری که بشنوم گفت بدبخت ترسو. منم از حرصم زیر لب ولی بلند گفتم نه فرهنگ دارند نه شخصیت. والا انگار باغ وحشه اینجا. یهو داد زد چی گفتی؟ سرم رو انداختم پایین و رفتم به سمت آسانسور. حوصله درگیری نداشتم باز. وقتی سوار آسانسور شدم صدای تیک آف بلند لاستیک ماشینشو شنیدم. معلوم بود عصبانی شده حسابی. بدترکیب مزخرف. قیافش هر بار میبینم بیشتر شبیه میمون میشه. این همه پول هزینه کرده قیافشو انواع عمل های زیبایی مختلف کرده شده عین شانپازذه. چشماش مثل وزغ زده بیرون. گونه هاش رو بزرگ کرده و دماغ مسخرشو عین نوک اردک های توی کارتون عمل کرده. لباش هم که مثل کون میمون شده. واقعا فکر میکنه خوشگله؟ چرا دارم به اون عنتر زشت فکر میکنم؟ گور بابای خودشو اون سگش. اعصابمو نباید الکی خورد کنم.
کلید انداختم و وارد خونه شدم. چراغ ها خاموش بود. حتما بازم مهدیس خوابه. اتاق مهیار هم درش بسته بود. –مهدیس. مهدیس مامان جان کجایی؟ از اتاقش اومد بیرون. –سلام. –سلام عزیزم. خواب بودی؟ -نه دراز کشیده بودم. دیرتر اومدی امروز. –آره جایی کار داشتم یکم طول کشید. خب آماده شو بریم. –کجا بریم؟ -نمیدونم بریم بیرون. نظرت چیه بریم یه تاتر کمدی؟ -حوصلشو ندارم مامان. –حالا بریم حوصله پیدا میکنی. مهیار؟ -مهیار خونه نیست. –کجاست؟ -نگفت بهم فقط فهمیدم ظهری رفت. –عجب بی فکریه. خوبه میدونست که امشب میخوایم بریم بیرون. به ساک خرید هام که توی دستم بود نگاه میکرد. –عزیزم اومدنی یه سر رفتم این پاساژه هست تازگی باز شده. یه چندتا لباس زیر خریدم. بیا ببینیم. با هم اومدیم توی اتاق. از توی ساک درشون آوردم. مهدیس تا اون ست های زرشکی و مشکی رو دید گفت اینارو واسه خودت گرفتی؟ -آره چطور مگه؟ -هیچی قشنگه. ولی توی نگاهش مشخص بود که میپرسید واسه کی میخوای بپوشی؟ -بیا عزیزم اینم واسه تو گرفتم. –مرسی. قشنگه. –فقط نگران بودم نکنه اندازت نباشه. هفتاد و پنج بودی دیگه. –فکر کنم اندازه باشه. دستت درد نکنه. توی یه لحظه شیطونیم گل کرد باز. –مهدیس. –بله؟ -برو بپوشش. –چی؟ واسه چی؟ -میخوام مطمعن بشم که اندازست. –خب اگر اندازه نبود چکار میخوای بکنی؟ پس که نمیتونی بدیش. –حالا بپوش ببینم اندازست؟ -میشه مامان بیخیال شی. –عزیزم غریبه که نیستم. مامانتم چرا خجالت میکشی. تو حین صحبت مانتو مقنعم رو در آورده بودم و با تاپ و شلوار بیرونی بودم. دلم میخواست مهدیس جلوی من لباس زیرهاشو امتحان میکرد. –حالا باشه بعدا مامان. من هی اصرار میکردم. بلند شد سوتین و شورتش برداشت از اتاق بره بیرون. –مهدیس کجا میری؟ -مگه نمیگی بپوشمش؟ خب دارم میرم توی اتاقم بپوشم ببینی دیگه. –همینجا بپوش. چشماش از تعجب گرد شده بود. –همینجا جلوی تو؟ -چه اشکالی داره خب؟ مشخص بود که متعجبه و هنوزم شرم و حیا داره. مهدیس از بچگی همیشه باید برای انجام یکاری مجبورش میکردی. اعتماد به نفس هیچوقت نداشت. ولی خب وقتی مجبورش میکردی یه کاری رو انجام بده دیگه بعدش گارد نمیگرفت و مقاومت نمیکرد. بعضا خودش هم باهام خیلی راه میومد. میشد این موضوع رو توی قضیه سکس با مهیار هم دید. هرچند مهیار گفته بود خودش شروع کرد اما شک ندارم خود مهیار انقدر تحریکش کرده بود که به این قضیه راضی شد. حتی اونجوری که من چند بار از صحبت هاشون فهمیده بودم مهدیس اشتیاق بیشتری توی سکس با مهیار داشت تا خود مهیار. –مهدیس چقدر ناز میکنی. واسه اینکه بهش نشون بدم از اینکه جلوی من لخت بشه نباید خجالت بکشه تاپ و شلوارمو خیلی راحت جلوش در آوردم و با سوتین و شورت جلوش وایساده بودم. –ببین عزیزم. اصلا خجالت نداره. دستهام رو بردم پشتم و سگک سوتینم رو باز کردم. مهدیس روشو کرد اونور. بعد شورتمو در آوردم. کامل لخت بودم. –مهدیس اون ست زرشکیه رو میدی؟ بدون اینکه بهم نگاه کنه سوتین و شورتشو برداشت و بهم داد. سوتین رو پوشیدم و بعد شورتشو پام کردم. خیلی قشنگ تر از اون چیزی که فکر میکردم بود. خودم از دیدن بدنم با اون لباس زیرها حض میکردم. –مهدیس نظرت چیه؟ حالا مهدیس زیر چشمی نگاهم میکرد. قشنگه. به زنگ پوستت هم میاد. –نمیدونستم خوشت میاد یا نه وگرنه واسه تو هم میگرفتم. دفعه بعد با هم میریم. –مرسی من کلی لباس زیر دارم. –چرا نمیپوشیشون؟ -مگه تو میبینی کدوم لباس زیرهام رو میپوشم؟ راست میگفت. من که متوجه نمیشم چه شورت و سوتینی میپوشه اما مطمعن بودم هیچ کدوم از اونا رو نمیپوشه. بلاخره لباسشو من میشورم. –نه من نمیبینم کدومو میپوشی اما از اونجایی که لباساتو میشورم فقط چندتا شورت و سوتین معمولی رو میپوشی. –خب واسه تو خونه همینه دیگه. –قبلا که لباس زیر های فانتزی میخریدی. اون موقع هم خونه بودی. هیچی نگفت. –بعضی وقتا آدم واسه دل خودش باید یه کارهایی رو انجام بده. مثل همین لباس زیر خریدن. همین کارهای کوچیک کم کم روحیه آدم رو شاد میکنه. –آره اما اینجور لباس زیرها یه جنبه دیگه هم داره. –منظورت سکسه درسته؟ واسه تحریک طرف مقابل؟ -آره دقیقا. میخواست مچمو بگیره و گیرم بندازه اما برعکس مهیار انقدر ناشیانه اینکار رو کرد که بدون اینکه فکر کنم و بداهه گفتم مگه تو قبلا شورت و سوتین فانتزی و بندی میپوشیدی واسه سکس بود؟ -من!؟ -آره عزیزم. هیچی نگفت. ادامه دادم توهم دوست داشتی اینارو واسه همین میخریدی دیگه درسته؟ حس کردم خیلی ضد حال خورده بود. نمیخواستم سربه سرش بذارم. رفتم سمتش. دستاشو گرفتم. –عزیزم ما باید در عین حال که حواسمون به همدیگه هست از زندگیمون لذت ببریم. صورتشو خیلی با حرارت بوسیدم. –اگر دوست نداری اینجا عوض کنی اشکالی نداره. برو توی اتاقت عوض کن. ولی دوست دارم ببینم چجوریه. از اتاق رفت بیرون. منم توی این فرصت اون یکی ست مشکیه رو تست کردم. جفتش عالی بود. اما مشکیه سکسی تر. کاش یه قرمز جیغ هم میگرفتم. مهیار منو اینجوری میدید درسته میخوردم. راستی مهیار. گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم. جواب نداد. وقتایی که تو استدیو هست گوشیش رو جواب نمیده. مهدیس وارد اتاق شد. اولین بار بود که اینجوری به چشم خریداری میدیدمش. چقدر ناز شده بود. طرح و رنگ شورت سوتین خیلی به پوستش میومد. سوتین یکمی تنگ به نظر میرسید. از آخرین باری که لخت دیده بودمش قبل از مسافرت ترکیه تپل تر شده بود. بخاطر خونه موندن زیادشه. همینطور اولین باری بود که خال کوبی هاشو کامل میتونستم ببینم. از مچ پای راستش شروع میشد و از قسمت بیرونی رون همون پا میومد بالا و از کنار پهلو و شکمش میرفت پشتش و کتف سمت راستش و بازوی راستشو ادامه داشت و به گردنش خطم میشد. اصلا برام اون نقش و نگارهای مسخره اهمیت نداشت دیگه. پهلو های مهدیس کامل بیرون زده بود و یکمی شکم آورده بود. میدونستم سینه هاشم مثل قبل گرد و سفت نیست و یکمی شل و افتاده شده. با این حال واقعا دخترم خوشگل و خوش بدن بود. به مامانش رفته دیگه. –وای چقدر ناز و خوردنی شدی مهدیس. –خوردنی؟ -منظورم همون نازه عزیزم. چطوره؟ تنگ نیست؟ -چرا سوتینش تنگه. جای کشش اذیتم میکنه. شورتش هم یه کوچولو راحت تر بود بهتر بود. –دیگه تو هم باید یکم به بدنت برسی عزیزم. میشه یچرخی ببینم؟ بدون هیچ حرفی یا حالتی یه دور کامل زد. حجم کونش کامل از توی شورت معلوم بود. باسن مهدیس نسبت به من عریض تر بود اما واسه من انحنای خوبی داشت و اصطلاحاً تاقچه ای بود. درست نیست بخوام مقایسه کنم اما واقعا من باسن خیلی قشنگتری نسبت به مهدیس دارم. همینه که مهیار راست کرده بود واسش. بی اختیار گفتم خیلی قشنگه. با تعجب پرسید چی؟ -منظورم شورت و سوتینته. خیلی به رنگ پوستت میاد. –آهان. فکر کردم میخوای بگی بدنت خیلی قشنگه. –اون که آره. –مامان الکی نگو. من چاق و بیریخت شدم. با اینکه بیست و خورده ای سال ازم بزرگتری و بدنت خیلی خیلی ازمن قشنگ تره. –تو هم اگر ورزش رو شروع کنی بهتر از من میشی. –باشه برم درش بیارم. –مهدیس. –چیه؟ -میشه بقیه لباس زیر های فانتزیت رو هم بیاری بپوشی؟ -واسه چی؟ -دوست دارم ببینم. بهم یه جور خاصی نگاه کرد و رفت توی اتاقش. یکمی طول کشید. فکر کردم دیگه نمیاد. خواستم برم سمت اتاقش که از اتاق اومد بیرون. واو. یه ست لیمویی پوشیده بود که شورت و سوتینش توری بود. شرت حالت لامبادا بود و نصف کونش کامل بیرون افتاده بود. این یکی خیلی خوشگل ترش کرده بود. –چطوره مامان؟ من همینطور خیره بهش نگاه میکردم. -عالیه. تو که انقدر لباس زیرهای خوشگل داری چرا نمیپوشی؟ -ای بابا گفتم که واسه کی بپوشم. بلاخره یکی باید ببینه دیگه. –عزیزم واسه من بپوش. –واسه تو!؟ -آره. مگه نمیگی یکی باید ببینه. من خیلی دوست دارم ببینم. –اما منظور من یه پسر یا مرد بود. –الهی قربونت برم. واسه اونم به موقعش میپوشی. بازم داری؟ -آره یه عالمه دارم. هنوز خیلی هاشم نپوشیدم. –برو همرو بیار. –همرو؟ تا شب طول میکشه. –اشکال نداره. –باشه. یه برق خاصی توی نگاهش بود. حس کردم داره سر ذوق میاد کم کم. مهدیس سه بار دیگه رفت اتاقش و لباس زیرهاشو عوض کرد. هر بار یه مدل. هر کدوم سکسی تر. منم کلی تعریف میکردم و اونم ذوق زده میشد. دفعه سوم پشت سر مهدیس وارد اتاقش شدم. سوتینشو در آورده بود. تو منو دید دستاشو گذاشت روی سینه هاش. –عه مامان. برو بیرون. –عزیزم چه کاریه هی میری میای. خب همینجا عوض کن دیگه. راحت باش. با یکمی اکراه قبول کرد و دو تا لباس زیر دیگشم جلوی من پرو کرد. توی این حین کامل بدن لختشو دیدم. حدسم درست بود. سینه هاش شل تر شده. کسش هم کاملا به اصلاح نیاز داشت. –مهدیس؟ -جانم. –تو چرا اصلاح نمیکنی عزیزم؟ خیلی موهای اونجات بلند شده. –حوصلم نمیاد. با خنده گفتم از بس که کون گشاد شدی. چشماش گرد شد. اصلا انتظار نداشت همچین حرفی جلوش بزنم. –چیه مگه قربونت برم. شوخی کردم. مگه مامان نمیتونه با دخمل خوشگلش شوخی کنه؟ -من که چیزی نگفتم. فقط برام عجیب بود. سوتینش تنش بود و هنوز شورتشو پاش نکرده بود. دستشو گرفتم و گفتم باهام بیا. –عه مامان بذار شورتمو بپوشم. –نمیخواد بیا. نشوندمش روی تخت خودم. از توی کمدم دستگاه اپیلیدی رو برداشتم. خوبه کامل شارژ داشت. –دراز بکش. –چیکار میخوای بکنی؟ -تمیزت کنم. –نه مامان جان من نه. دستاشو گذاشت روی کسش و پاهاشو جفت کرد. دستاشو گرفتم و کشیدم و اون مقاومت میکرد. –دختر لوس. بذار کارمو بکنم. این کشمکش ها جوری شده بود که بیشتر حالت شوخی داشت و مهدیس هم میخندید. منم بیشتر تقلا میکردم اما اون بیشتر مقاومت میکرد. دیگه داشتیم رسما کشتی میگرفتیم. مهدیس بلند میخندید و میگفت نمیذارم دست به اونجام بزنی. انقدر این کشمکش ادامه پیدا کرد که یهو متوجه شدم روی مهدیس صورت به صورت خوابیدم. مهدیس هنوزم میخندید. جفتمون نفس نفس میزدیم. چند ثانیه به چشمای قشنگش نگاه کردم. با خنده گفت چیه؟ -عزیزم چقدر دلم برات تنگ شده بود. –مامان حالت خوبه؟ من که همش اینجام پیشتم. توی دلم هیجان خیلی زیادی بود. یه حس خواستنی که نمیتونم وصفش کنم. یهو بی اختیار لبامو گذاشتم روی لباش و خیلی داغ چند لحظه کوتاه لباشو با شهوت و عشق فراوان بوسیدم. مهدیس انگار شوکه شده بود. هاج واج نگاهم میکرد. هیچی نمیتونست بگه. –دخترک نازم. خیلی دوست دارم. خیلی. پیشونیمو چسبوندم به پیشونیش. حرارت بدنشو میتونستم حس کنم. فکر کنم فهمیده بود چه خبره. دیگه متوجه شده بود که احساس من توی اون لحظه حس مادرانه نیست بلکه مثل احساس عاشق به معشوقشه. به آرومی با صدای گرفته گفت مامان میخوای چکار کنی؟ سست شده بودم. دیگه نمیتونستم به چیزی فکر کنم. حتی به یک ثانیه بعد. دوباره لبامو گذاشتم روی لباش و اینبار خیلی ملایم تر بوسیدمش. چشماشو بسته بود. ضربان قلبشو کامل حس میکردم. نفس زنان گفت مامان چکار داری میکنی با من؟ میخواست بازم حرف بزنه که امونش ندادم و لباشو شروع کردم به خوردن. به خودم جرات دادم و زبونمو توی دهنش کردم. حرارت بدنش به طرز خیلی شدیدی در حال افزایش بود. توی لب گرفتم باهام همراهی نمیکرد. زبونمو توی دهنش میچرخوندم. انقدر مکیدم لباشو که زبونشو توی دهنم کرد و من میمکیدمش. توی حالی بودیم که اگر مهیار میومد تو به هیچ وجه متوجه نمیشدیم. و اصلا برام مهم نبود که بیاد. فقط میخواستم با دخترم، پاره تنم، عزیز دلم عشق بازی کنم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#100 | Posted: 17 Jul 2018 19:19
سلام. واقعا قلم زیبایی دارین. ممنون از نوشته هاتون همه چی درست و بجاست. تازه وسطهای داستانتونم. اصلا نمیشه پیش بینی کرد در ادامه چی پیش میاد که خیلی لذت بخشه. کارتون حرف نداره. موفق باشین
     
صفحه  صفحه 10 از 38:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  37  38  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites