داستان سکسی ایرانی

زندگی کتایون


صفحه  صفحه 104 از 105:  « پیشین  1  ...  102  103  104  105  پسین »
 #1,031 Posted: 9 Oct 2020 12:42
سلام به نویسنده توانا
یه درخواستی که من از شما دارم لطفا یه تاریخ مثلا بگید هفته ای یه قسمت یا هر تاریخی اعلام کنید که قسمت جدید رو ارسال میکنید که هم احترام بزارید به خوانندگان داستان و اینکه ریشه داستان فراموش نشه
     
 #1,032 Posted: 9 Oct 2020 20:41
Eng_hamed
دوست عزیز ایشون در فاصله جمعه شب تا شنبه ساعت 4 صبح قسمت های جدید رو میذاره
به احتمال خیلی زیاد امشب هم قسمت جدید قرار بگیره
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد /فریبنده زاد و فریبا بمیرد
     
 #1,033 Posted: 10 Oct 2020 00:23
واقعا داستانت جالبه دارم لحظه شماری میکنم ببینم تو قسمت جدید چی میخای رو کنی
ممنون واسه زحمتی که میکشی
[Disabled]
     
 #1,034 Posted: 10 Oct 2020 00:42
Mohashari
slaveboy
Eng_hamed
Mardimorde
tmtg
marchobe
alirezas
mohammad_158
Armin02
Mmele
fult000
و سایر عزیزان که با نظراتشون به داستان کمک میکنند. مرسی از همگی
Yasharsa:
عالیه فقط این داستان شرکت زودتر جمع بندی بشه بنظرم بهتره چون زیادی شاخ و برگ گرفته و کشدار شده

مرسی نظر لطفتونه. نظر خودمم همینه اما حس میکنم بازم میشه بیشتر به داستان های فرعی پرداخت. هنوز اتفاقات هیجان انگیز فصل مونده.
Eng_hamed:
سلام به نویسنده توانا
یه درخواستی که من از شما دارم لطفا یه تاریخ مثلا بگید هفته ای یه قسمت یا هر تاریخی اعلام کنید که قسمت جدید رو ارسال میکنید که هم احترام بزارید به خوانندگان داستان و اینکه ریشه داستان فراموش نشه

سلام بر شما دوست عزیز
حدود یک ساله که من هر جمعه شب قسمت جدید رو میذارم و البته چند بار هم پیش اومده که زودتر و یا دیرتر گذاشتم که حتما اعلام کردم. همین حد هم که تونستم به یه روال مرتب برسونمش کار سختی بوده. امیدوارم نظم فعلی بهم نخوره.
مرسی
     
 #1,035 Posted: 10 Oct 2020 00:42
قسمت صد و هشتاد و سوم: بازی با اسامی
خیانت همیشه نقطه مقابل اعتماد بوده. وقتی کسی خیانت میبینه دیگه نمیتونه مثل قبل به راحتی اعتماد کنه و این خودش بدترین اتفاق ممکنه. اصلا انتظار نداشتم که اینجوری بهم خیانت بشه. هنوز نمیدونم قضیه چیه اما از اونجا که فقط آرزو و مریم از داستان خبر داشتند حسابی منو بهم ریخته. اگر بحث درصد ها نبود میگفتم از هرجایی ممکنه باشه اما وقتی اون صدای ضبط شده گفت همه چیز رو میدونستند دیگه مطمئن شدم کسی که آمار رو به پویانفر داده دقیقا از کل داستان با خبر بوده. اگر هرکدومشون بوده باشند فرقی نمیکنه. کل برنامه ای که با پویانفر داشتم میره هوا و احتمالا بر علیه خودم ازشون استفاده میکنه. اما آخه چرا؟ همش از خودم دارم اینو میپرسم. چرا مریم باید همچین کاری کرده باشه؟ باز آرزو یه دلیل میتونه یه دلیل داشته باشه و اونم اینه که پیشنهاد بهتری از طرف پویانفر گیرش اومده. وای خدا دارم دیوونه میشم. نمیدونم الان چکار میشه کرد؟
وقتی خیلی فکرم درگیر میشه کل حس و حالم رو از دست میدم. توی یکی از خیابون های خلوت نزدیک خونه توی ماشین نشسته بودم و غرق در افکار خودم بودم. نفهمیدم کی نخ دوم سیگارم هم تموم شد. متوجه شدم آرزو بهم زنگ میزنه. نمیخواستم جوابش رو بدم. میترسیدم یه وقت بفهمه که فهمیدم و بخواد یه عکس العمل دیگه نشون بده. دوباره تماس گرفت و بازم جواب ندادم. دفعه سوم پیامش اومد که کتی حتما بهم زنگ بزن. خیلی مهمه بی توجه بهش رفتم خونه. از لندکروز مشکی که توی پارکینگ پارک شده بود فهمیدم آرتمیس اومده. رفتم بالا. -سلام شیرین. دخترا کجان؟ -سلام. خسته نباشی. همین چند دقیقه پیش رفتند پایین. لباسام رو عوض کردم و شیرین واسم قهوه آماده کرد و آورد. درست مثل مادری که بچش از مدرسه میاد و بهش میرسه با همون عشق و علاقه بهم میرسه. وقتی به چهره و چشمای مهربونش نگاه میکنم ازش انرژی مثبت میگیرم. -خسته نباشی عزیزم. -مرسی شیرین جان. چه خبرا؟ -امروز با اجازت رفتم بیرون. رفتم تره بار نزدیک اینجا. یسری خرید کردم. -پیاده رفتی تا اونجا؟ -خیلی دور نیست که. -بعد همرو دست تنها پیاده آوردی با خودت خونه؟ -زیاد سنگین نبود. با تندی گفتم چرا به من نگفتی؟ خریدای خونه رو تو نباید انجام بدی. اصلا مگه من بهت نگفتم نمیخوام کارای خونه منو انجام بدی. -آخه. -شیرین قرار نبود اینجا بمونی واسه کارای خونه من که. کارایی که ازت خواستم رو کی میخوای انجام بدی پس؟ -کتایون من دیگه ازم سنی گذشته. نمیتونم. -وای تو همش میگی نمیتونم ضعیفم. از پسش بر نمیام. بسه دیگه یکم به خودت بیا. طفلکی بغض کرد و گفت چشم. خیلی عصبی بودم و بدون اینکه بخوام داشتم به شیرین بدبخت میپریدم. مهدیس و آرتمیس اومدند بالا. بهم سلام کردند. -پایین بودید؟ مهدیس جواب داد آره. کلی کار داره مامان. چرا انقدر داغونه اونجا؟ -چند ساله کسی نبوده خب. -خب واسه همین برام عجیبه. کسی نبوده چجوری انقدر داغونش کردند؟ شیرین برای دخترا نوشیدنی آورد. آرتمیس خیلی با شخصیت و مودب گفت مرسی شیرین جون. اما مهدیس در حالی که لم داده بود یه تشکر خشک و خالی هم نکرد. شیرین برگشت توی آشپزخونه. -میخوایم زودتر اوکیش کنیم. فردا به شیرین بگو اونجا رو تمیز کنه. خیلی جدی بهش نگاه کردم و گفتم خودت یکی رو میاری اونجا رو تمیز کنه. مهدیس با تعجب و اخم نگاهم کرد. -دیگه بچه نیستی که کارات رو بقیه انجام بدن واست. اگر میخوای اونجا واسه تو باشه همه کاراش رو باید خودت انجام بدی. آرتمیس اومد گوشیش رو از روی میز برش داره که دستش خورد و نوشیدنیش ریخت روی میز. سریع بلند شد و چندتا دستمال کاغذی برداشت که میز رو تمیز کنه. مهدیس با حالت خیلی بدی گفت تو نکن. شیرین بیا اینجارو تمیز کن. مهدیس میخواست قشنگ روی مخ من بره با این کاراش. در حالی که خیلی جدی به مهدیس نگاه میکردم گفتم پاشو بیا توی اتاق کارت دارم. -همینجا بگو. غریبه اینجا نیست که. آخ راستی یادم نبود. شیرین غریبست. خب بگو بره بیرون راحت صحبتمون رو بکنیم. شیرین با دلخوری رفت سمت اتاق مهیار. به آرتمیس اشاره کردم. پاشد بره که مهدیس گفت بشین. غریبه تو جمعمون اون بود که رفت توی اتاق. با تندی شدید به مهدیس گفتم نمیتونی حرف دهنتو بفهمی یجور دیگه حالیت میکنما. چند بار بگم باهاش درست صحبت کن. کلفتت نیست که اینجوری حرف میزنی. -آها پس خیریه باز کردیم هر کی جا و مکان نداشت بیاد اینجا خراب شه. آره؟ -اینجا خونه منه اختیارش با منه که بخوام باشه یا نه. جای تورو که تنگ نکرده. بس کن دیگه بچه بازیاتو. -چته باز سگ شدی؟ آرتمیس گفت مهدیس. -تو ببند دهنتو به تو مربوط نیست. بعد رو به من گفت مشکلی نیست مامان جون. پولم رو بده خونم رو بگیرم و برم. توهم توی اینجا هر بی سر و پایی رو خواستی راه بده. انقدر بد بهم گفت که نتونستم دیگه جلوی خودم رو بگیرم و از دهنم در رفت که آره خیلی هم عرضه داری از پس خودت بر بیای. دفعه پیش ولت کردم دیدم چی شدی. مهدیس شوکه شده با چشمای گرد بهم نگاه کرد و بعد با گریه گفت خیلی آشغالی که هنوز به روم میاری. شروع کرد به گریه و بدو بود رفت توی اتاقش و در رو بست. آرتمیس با ناراحتی نگاهم میکرد. یه نخ سیگار برداشتم و روشن کردم. خیلی عصبی بودم و هرچی میگذشت بدتر میشدم. گوشی آرتمیس زنگ میخورد. جواب داد. -سلام چطوری آرزو. -آره اینجام. آره هستش. گوشی. گوشی رو به سمتم گرفت. گوشی رو نگرفتم و گفتم بگو بعدا زنگ میزنم بهش. -آرزو میگه بعدا بهت. چی؟ رو بهم گفت کتی میگه خیلی واجبه. -گوشی رو ازش گرفتم و بهش گفتم برو پیش مهدیس یجوری آرومش کن. -بله. -کتی صد بار زنگ زدم چرا جواب نمیدی؟ پیامم رو خوندی؟ -نه چی شده؟ -قضیه مناقصه بنادر جنوب چیه؟ -چطور؟ -پویانفر پیگیر بود که با کدوم شرکت قراره کار کنیم. خیلی عصبانی با داد گفتم به اون مادر جنده چه ربطی داره؟ حروم زاده بی همه چیز کلش رو کرده توی کون من و هی داره گوه منو میخوره. -چرا داد میزنی؟ -بخاطر اینکه اعصابم خورده از دستش. -اوکی من فقط خواستم بدونم اگر برنامه ای داری براش هماهنگ باشیم. -نمیخواد. لازم بود بهت میگم. -اوکی من خواستم فقط بهت اطلاع داده باشم. با کنایه گفتم مرسی آرزو جان خیلی لطف کردی. آرزو یکم مکث کرد پشت خط و بعد جوری اکه انگار بهش برخورده باشه گفت خوبی؟ -آرزو الان اصلا حوصله ندارم. باشه بعد صحبت میکنیم. اومد یه چیزی بگه خیلی جدی گفتم باشه بعد و قطع کردم. لعنتی انقدر اعصابم بهم ریختست که اصلا نمیتونم تمرکز کنم.
روی تختم دراز کشیده بودم و فکر میکردم چکار باید کرد حالا؟ نمیخوام باور کنم اما منطقم میگه اگر کار یکی از این دوتا باشه احتمال بیشتر کار آرزوئه. فایل های روی لپ تاپم رو که آرزو داده بود دوباره نگاه کردم و گوش کردم. نکنه همه اینا ساختگی باشه؟ الان دیگه حتی نمیتونم به بدیهی ترین چیزها هم اعتماد کنم. تقصیر خودم بود. مگه من چند وقته که آرزو رو میشناختم که بهش اعتماد کردم اون کار رو برام بکنه؟ اونم کسی که همیشه نشون داده منافع خودش نسبت به هرچیز دیگه ای ارجهیت داره. در اتاقم رو زدند. آرتمیس با لباسهای بیرون اومد تو. -کتی منو مهدیس میخوایم بریم خونه ما. -حالش چطوره؟ -ناراحت شده دیگه. از اتاق اومدم بیرون و رفتم توی اتاقش. مهدیس داشت لباساش رو میپوشید. در اتاق رو بستم و رفتم سمتش. -مهدیس من معذرت میخوام. نباید اون حرف رو میزدم. نشست پشت میز دراور اتاقش و شروع کرد به آرایش کردن. -امروز برام یه اتفاقی افتاد که خیلی ناراحت شدم. امیدوارم درک کنی. -دفعه اولت نیست که اینجوری میکنی. انگار تا ابد میخوای اون اتفاقات رو به روم بیاری. -نه بخدا مهدیس اینجوری نیست. -ول کن دیگه مامان. چرا قسم الکی میخوری؟ گفتی دیگه. -خب تو کارای خودتو نمیبینی اصلا؟ برگشت سمتم و گفت کدوم کارا؟ اینکه میگم دوست ندارم یه غریبه توی خونمون باشه بد میگم؟ نه یه بار بلکه دو بار گفتی خونه خودمه هرکی میخوام میتونم بیارم. اوکی خونه خودته باشه. منم میرم یه جای دیگه. -مهدیس اینجا خونه تو هم هست. عزیز من اما نباید با شیرین اینجوری رفتار کنی. اون بیچاره به اندازه کافی مصیبت داره و به ما پناه آورده. مگه صحبت نکردم باهات؟ -خب نمیشه تا ابد اینجا بمونه. اصلا میخوای چکارش کنی؟ همینطور اینجا مفت مفت بخوره بخوابه؟ -باید کمکش کنیم. -اینکاری که تو میکنی کمک نیست. فقط داری به مفت خوری عادتش میدی. -شیرین اینجوری نیست. -وقتی تو نذاری کاری بکنه میشه. -زشته مهدیس بهش بگم بیا کارای خونه منو بکن. -خودش که دوست داره تو هی مانع میشی. اصلا این مگه کار نمیخواد؟ -خب آره. -بذار کارهای خونه رو بکنه دیگه. تو هم بهش هرماه حقوق بده. خودشم از خداشه. -نمیدونم. باید باهاش صحبت کنم. اما اگر قرار شد اینکار رو بکنیم تو باید خیلی جدی توی رفتارت تجدید نظر کنی. -حالا بذار ببینم اصلا من اینجا میمونم یا نه بعد اینو بگو. بلند شدم و از پشتم بغلش کردم و گفتم تو غلط کردی بری جایی. همینجا میمونی پیش خودم. داشت خط چش میکشید که دستش خط خورد و خط چشمش تا روی گونش کشیده شد. -عه کسخل ببین چکار کردی؟ -اینجوری خوشگل تر شدی. رژگونش رو برداشتم و به کل صورتش مالیدم. داشت مقاومت میکرد و جیغ میزد نکن دیوونه. دو ساعته دارم آرایش میکنم ریدی توش. در حالی که میخندیدم گفتم دوست دارم. ولش کردم. صورتش خیلی خنده دار شده بود. -نگاه کن کسخل چکارم کرده. بیا حالا باید پاک کنم دوباره از اول شروع کنم. من هنوز داشتم بهش میخندیدم. رژ گونه رو برداشت و به سمتم حمله کرد. جیغ زدم نکن دیوونه. -ریدی توی آرایشم منم باید تلافی کنم. وایسا ببینم. آرتمیس اومد تو و با دیدن قیافه خنده دار جفتمون خیلی ناز خندید. -پس آشتی کردید؟ من گفتم قهر نبودیم که آشتی کنیم. مهدیس گفت نخیر. من هنوز دلخورم. -خب چکار کنم عزیزم از دلت در بیاد؟ -باید جلوی همه ازم معذرت خواهی کنی و پامو ببوسی. -گم شو دیوونه. همین یه کارم مونده. -حالا که اینطوره قهر قهر تا روز قیامت. اصلا میرم خونه آرتمیس میشم دختر ارژنگ. آرتمیس گفت بابای من یه دختر داره دیگه بیشتر از این نمیخواد. –ببین آرتمیس جون میخواستم دوستانه رابطه خودم و بابات رو باز کنم اما خب نمیذاری دیگه. باشه پس میشم معشوقش. وای چقدر دلم میخواد زودتر باهاش بریم توی تخت مامانت. آرتمیس با اون صدای بامزش حالت حرصی گفت میشه هرچی که میشه گیر ندی به خانواده من؟ -بابای که از خداشه. -اصلا هم اینجوری نیست. -آره خب بنده خدا حتما کیرش کوچیکه نمیتونه بکنه با کون دادن ارضا میشه. آرتمیس به سمتش حمله کرد و گفت بخدا میکشمت بچ. افتادند به جون هم. آرتمیس موهای مهدیس رو گرفت و مهدیس هم موهای آرتمیس رو میکشید. -آی مادر جنده موهام رو ول کن. -اول تو ول کن. -اول تو. از خنده روده بر شده بودم. مثل بچه های کوچولو میموندند. دست جفتشون رو گرفتم و گفتم باهمدیگه ول کنید. مهدیس گفت اول آرتمیس ول کنه. آرتمیس ول کرد اما مهدیس با نامردی موهای آرتمیس رو محکم کشید جوری که آرتمیس بلند جیغ زد. -کتی ببین چقدر عوضیه. موهای من ضعیفه کنده میشه. -حقته. توی چارچوب در دیدم شیرین وایساده و به ما نگاه میکنه. گفت صدای جیغ شنیدم ترسیدم چیزی شده باشه. -نه چیزی نیست شیرین جان. بلند شدم از تخت و به آرتمیس گفتم لباسات رو عوض کن امشب همینجا میمونی. اونم از خدا خواسته گفت باشه. رفتم دستشویی صورتم رو بشورم. شیرین دم دستشویی گفت کتایون میشه چند لحظه باهم صحبت کنیم؟ اومدم بیرون و صورتم رو خشک کردم و باهاش رفتم توی اتاق مهیار. -جانم. -کتایون من واقعا نمیخوام تو اذیت بشی. اجازه بده من برم. -شیرین چرت و پرت نگو. هرچی بود حل شد. نگران مهدیس هم نباش دیگه قرار نیست اینجوری کنه. -بخاطر مهدیس ناراحت نیستم. دوست ندارم برات باعث مشکل بشم. مهدیس از اینکه من اینجام ناراحته. بهش حق میدم. اینجا خونشه. نمیخوام بخاطر من جر و بحث کنید باهم. -جر و بحث های ما هر روز هست. چیز عجیبی نیست. خواهشا دیگه حرفش رو نزن. -کتایون خواهش میکنم. -گفتم نه. -میخوای منو به زور نگه داری؟ -آره. چون دوست دارم و نمیخوام آسیب ببینی. همونطور که نمیخوام برای بچه هام مشکلی پیش بیاد.
برای اینکه کلا فضا عوض بشه و منم از فکر و خیال و اعصاب خوردی بیرون بیام پیشنهاد دادم بریم بیرون بگردیم. مهدیس که هنوز سر لج بود گفت به شرطی که بریم دور دور. قبول کردیم. شیرین گفت من منتظرتون میمونم اما گفتم نه تو هم باید بیای. مشخص بود ته دلش راضی نیست اما مهدیس بهش گفت شیرین ما همه برنامه هامون باهمه. توهم بیا بهت خوش میگذره. همگی آماده شدیم. لباسای مهدیس کاملا باز بود. انگار میخواست بره کیر همه پسرها رو راست کنه و چشم همرو دنبال بدن خودش بکشونه. جین استرچ کوتاهی که پاش بود کل کونش رو بیرون انداخته بود و تاپ گلبهیش هم انقدر تنگ بود که سینه هاش داشت اونو جر میداد و چاک سینه هاش هم که کامل معلوم بود. روش هم یه اور کت بلند اسپرت شمعی کلاه دار پوشده بود و کتونی پاش کرده بود. آرتمیس به نسبت پوشیده تر بود. کلا تیپ و استایل آرتمیس رو بیشتر میپسندیدم. همیشه شیک میگشت. البته لباساش همگی مارک و گرون بود. نمیدونم چرا انقدر مهدیس دوست همیشه داره بدنشو به نمایش بذاره؟ منم با استایل یقه اسکی سفید کامل جذب تنم و جین آبی و بوت و پالتو خردلی بلند مثل همیشه شیک و در عین حال فوق العاده لوند. شیرین زودتر از ما سه تا آماده شده بود و با لباس و شال ساده توی پذیرایی منتظر ما نشسته بود. بدون اینکه حتی یکم آرایش کنه. مهدیس تا دیدش گفت اینجوری میخوای بیای؟ شیرین با خجالت گفت همینارو داشتم فقط. -نه منظورم اینه مک آپ نمیکنی؟ من گفتم مهدیس اذیتش نکن. حتما اینجوری راحت تره. -مامان میخوایم امشب حال کنیم. پاشو شیرین بیا تو اتاق مامان میک آپت کنم. دخترا دست شیرین رو گرفتند و با خودشون بردند توی اتاق من. حدود یک ربع بعد شیرین با چهره جدید از اتاق اومد به همراه دخترا اومد بیرون. مهدیس گفت دیری دیرین. رونمایی از شیرین نیوفیس. شیرین با اون میک آپ خیلی خوشگلتر شده بود و با آرایش چشماش شیطون تر به نظر میرسید. خودش خجالت میکشید اما من گفتم شیرین جون خیلی خوب شدی. ماه شدی. با خجالت گفت مرسی. قرار شد دو ماشینه بریم. مهدیس و آرتمیس با ماشین آرتمیس رفتند و من و شیرین هم پشت سرشون با ماشین من راه افتادیم. اندرزگو مثل همیشه شلوغ و پر دختر و پسرهایی که توی دور دور کردن میخوان اتو بزنند یا شماره بدن و بگیرند. بعضی وقت ها فکر میکنم واسه چجوری میشه تفریحات جوونای ایرانی رو شرح داد که بتونه درک کنه؟ به خاطر هیجانش واسم حالت جذابتری به نسبت قبل داره اما هنوزم اینکار به نظرم کار خیلی چیپیه. درست پشت سر ماشین آرتمیس بودیم. به کامرانیه که رسیدیم اونایی که دنبال مخ زدن بودند انگار تازه مهدیس و آرتمیس رو دیدند. اول یه سانتافه سفید اومد کنارشون. به شیرین گفتم نگاش کن. شیرین با تعجب نگاه میکرد و بعد خندید و گفت عه مثل اینکه داره شماره میگیره. من دستم رو گذاشتم روی بوق و آرتمیس هم فکر کرد یکی دیگست و گازش رو گرفت و رفت جلو. نذاشتم اون سانتافه ایه برسه کنار مهدیس و اومدم کنارش. شیشه کنار رو دادم پایین و به آرتمیس گفتم خجالت نمیکشی خیابون رو ترافیک کردی؟ آرتمیس گفت به این دخترت بگو که آبرومون رو برده. مهدیس با حرص گفت بزن بغل خودم بشینم. اینجوری اصلا خوش نمیگذره. یکم رفتند جلو تر و جاشون رو عوض کردند. میخواستم ببینم مهدیس چکار میکنه؟ کم کم ماشین های خیلی لوکس و خوب هم پیداشون میشد. از پورشه و بنز و بی ام و کروک تا شاسی بلند های لاکچری. یه بی ام و آبی سفید فوق اسپرت رد شد که بیشتر از همه مورد توجه بود. یه دور که زدیم فهمیدم مهدیس افتاده دنبال این. تورو خدا اینو ببین. دفعات قبل بقیه میوفتادند دنبال ما حالا قضیه برعکس شده. یکمی که توجه کردم انگار توی کل کل با یه ماشین دیگه بود که اتفاقا راننده اونا هم دوتا دختر توی یه پرادو سفید دو در بودند. البته خیلی ها هم به این دوتا میچسبیدند اما مشخص بود سر اینکه کی میتونه به اون بی ام و برسه مسابقه داشتند. مهدیس یه جاهایی واقعا بد میرفت و من استرس داشتم نکنه به یکی بزنه. ماشین خودش هم که نیست خیلی بد میشه. آرتمیس زنگ زد و صداش از اسپیکر ماشین پخش میشد. با اون صدای بامزه جیغ جیغوش خیلی حرصی گفت کتی این کسخل رو جمعش کن تا بگامون نداده. در حالی که میخندیدم گفتم چی شده؟ یه جیغ زد گفت دیوونه آروم برو نزدیک بود بزنی بهش. مهدیس هم صداش میومد که کسشعر نگو چیزی نمیشه. –به دوتا جنده کیر دزد عین خودش افتاده میخواد کلشون رو بخوابونه. من هرچی میگم نمیفهمه. بگو آروم باشه. گفتم مهدیس چته باز؟ -مامان وایسا ببین چجوری کون دوتا رو بسوزنم. نکبت همینطور داره راهمون رو میبنده نمیذاره بریم جلو. اون پرادویه واقعا دست فرمونش بهتر از مهدیس بود. باید یجوری به این قائله خاتمه میدادم. توی یه فرصت که یکمی فاصله افتاد گازش رو گرفتم و خودم رو رسوندم جلوی پرادو نگهش داشتم که مهدیس بتونه از کنارم رد بشه. دیگه نمیذاشتم رد بشه و چند دقیقه ای نگهش داشتم پشت خودم. مهدیس ماشینش رو کنار ماشین من آورد و با جیغ گفتم ایول مامانی کونشون رو پاره کن نذار بیان جلو. بهش یه چشمک زدم و یهویی گازش رو گرفتم و دوباره پرادو جلو افتاد. قیافه مهدیس دیدنی بود که ضایع شده و چهره آرتمیس رو میدیدم که چه با ذوق میخنده. شیرین هم خندش گرفته بود از کارامون. بلاخره بعد کلی تلاش مهدیس تونست به بی ام و برسه اما بازم پسر کیرش کرد. دیگه داشت واقعا حوصلم رو سر میبرد. بهشون گفتم بریم طرف دیگه. مهدیس و آرتمیس هم دنبالم راه افتادند. میخواستم برم سمت تجریش. آخرای اندرزگو بودم که همون بی ام و بهم چراغ داد. گذاشتم بیاد کنارم که حرفشو بزنه. دوتا پسر خوشتیپ با تیپ و شمایل کامل مرتب و لاکچری طوری توی ماشین بودند. اونی که سمت شاگرد بود سرشو آورد بیرون و بهم اشاره کرد شیشه ماشین رو بدم پایین. –راننده فرمول یکی؟ با تعجب گفتم چی؟ -میگم رانندگیت خیلی خوبه واسه اون دوستت داشتی راه میگرفتی دیدم چجوری پرادو رو نگه داشتی. ولی این رفیقات نزدیک بود چندبار تصادف کنندها. –خب مثل بچه آدم وایسا که بهت برسند. –ما که واسه هرکسی نگه نمیداریم عزیزم. –آهان الان منت سر من گذاشتی لابد که بخاطر من وایسادی. –نه بابا چه منتی. همینجا وایسیم آشنا شیم؟ توی آینه نگاه کردم که مهدیس دوتا ماشین عقب تر از من بود و حتما میدید که این پسره داره با من لاس میزنه. –چرا که نه؟ پیچیدیم توی شریعتی و یکم جلوتر جلوی یه آبمیوه فروشی بزرگ نگهداشتیم. اون پسرا پیاده شدند. راننده موهاش رو مش کرده بود و کات سینش رو جوری انداخته بود بیرون که همه باید میفهمیدند بدن سازی میره. از لبای ژل زده و بینی عروسکیش و عینک دودی مسخرش اونم توی شب میشد فهمید که چقدر داغونه. اما کناریش بیشتر به دل میشست. موهای کوتاه و ابروهای خنجری قشنگی داشت. با سیبیل و ریش زیر لبی و پیرسینگ ابرو. قیافش تو مایه های سمیر هشدار برای کبرا بود. با این تفاوت که یکمی قد بلند تر بود. درست همون لحظه دیدم مهدیس هم از کنارمون رد شد و واینساد. معلوم بود کنف شده که چیزی که دنبالش بوده و بهش پا نداده رو من بر زدم. از ماشین پیاده نشده بودیم. شیرین انگار با کلافگی میخواست ببینه آخرین این مسخره بازی چیه. گذاشتم از ماشینشون پیاده شدند و به سمت ما اومدند گازش رو گرفتم و رفتم. شیرین با تعجب گفت چرا واینسادی؟ -حوصلشو نداشتم. بعدشم قشنگیش به همین کیر زدن بهشونه دیگه. شیرین با خنده گفت خیلی باحالی کتایون. واسه شام رفتیم بوکان. وقتی رسیدیم مهدیس در حالی که نمیتونست اعصاب خوردیش رو پنهون کنه با کنایه گفت تا دیروز باید حواسمون به رفیقامون میبود دوست پسرامونو بر نزنند حالا باید به مامانم هم باشه. آرتمیس خندید و گفت وای کتی این هنوز داره میسوزه. بغلش کردم و گفتم الهی دخترم میریم خونه کونتو با کرم ضد سوختگی چرب میکنم کمتر اذیت بشی. خودشو به زور از بغلم کشید بیرون و گفت نمیخوام عین کیر دزدا هرکی من بهش میچسبم رو تو هم میخوای. –عه خب به من چه نمیخواست باهاتون صحبت کنه؟ آرتمیس که هنوز میخندید گفت بیا حالا حالیش کن که بابا شاید اصلا طرف باهت حال نکرده. مهدیس گفت نخیرم. این میاد همیشه همینه. تو که دیگه دیدی. با مسخرگی گفتم وای چکار کنم مهدیس شدم هووی تو.
شام رو همگی توی فضای شوخی و خنده باهم خوردیم. اصلا دیگه فکرم درگیر نبود. نفهمیدم چی شد که صحبت رفت سمت آرزو. یه لحظه به ذهنم افتاد که یجوری زیر زبون آرتمیس رو بکشم. ولی خب نمیشد جلوی مهدیس این حرفها رو بزنم چون قطعا ول نمیکرد که قضیه چیه و اگر بعدا همه چیز مشخص میشد مطمئنا روی رابطش با آرتمیس هم تاثیر بدی میذاشت. هرچند با چیزایی که گفته قبلا میشه راحت جمع بندی کرد آرزو بصورت بلقوه قابلیتش رو داره. هر لحظه که به فکرش میوفتم بازم حالم گرفته میشه و اعصابم بهم میریزه. توی راه برگشت به خونه هنوز فکر اتفاقات شرکت اذیتم میکرد. تونستم تا حد زیادی تبدیل به آدمی بشم که توی کمترین زمان حال بدم رو با یه حال خوب عوض کنم اما این یکی واقعا سخته. اگر فقط یه اتفاق بود و میگذشت و تموم شده بود که دیگه فکرش رو نمیکردم. الان اینکه نمیدونم با این حجم بی اعتمادی چکار کنم کل حس و حالم رو بهم ریخته. شیرین دستم رو گرفت و گفت کتایون از دیشب خیلی ناراحتی. میخوای راجبش صحبت کنی؟ -وقتی مشکلات زیاد میشه آدم یه جا دیگه کم میاره. ببخشید شیرین امروز عصر اونطوری باهات تندی کردم. -من ناراحت نشدم. نمیتونم از دست تو دلخور بشم. اما وقتی میبینم انقدر ناراحتی غصه ام میگیره. -تو خیلی خوبی. تا حالا شده به یکی اعتماد کامل داشته باشی و بعد بهت خیانت کنه؟ شیرین با نیشخند خیلی تلخی گفت تا دلت بخواد. بیشتر آدم های زندگیم اینکار رو باهم کردند. -خب چکار کردی بعدش؟ -هیچی. کاری از دستم بر نمیومد که بکنم. فقط نشستم تا مشکل حل بشه. -کمکی هم می کرد؟ -نه. همیشه بدتر میشد. -من نمیتونم منتظر باشم. مطمئنم اگر کاری نکنم بدتر میشه. -میخوای بگی چی شده؟ -مربوط به شرکته. توی اون خراب شده تا سر برمیگردونی یکی زیرآبت رو میزنه. همیشه همینطوری بوده. اما الان از طرف کسی دارم ضربه میخورم که بهش اعتماد کامل داشتم. -خب چرا باهاش برخورد نمیکنی؟ -چون مطمئن نیستم خودش باشه. قسمت بدترش اینه که ممکنه دو نفر باشند که هردوتاشون بهم خیلی نزدیک بودند و کار یکی از این دوتاست حتما. یه موضوعی بوده که فقط این دوتا میدونستند. -خیلی قدیم وقتی از بهزیستی اومدم بیرون یه شرکتی کار پیدا کرده بودم که پر بود از آدمهای عوضی. شایان هم تخم حروم یکی از هموناست. ولی توی اونا از همه عوضی تر و پست تر یکی بود به اسم وحید که بدجوری منو بازی میداد. در ظاهر هوام رو داشت و ولی در واقعیت منو برای کارای کثیفشون آماده میکرد. آدم های زیادی توی زندگیم اذیتم کردند اما اگر همشون رو ببخشم اون رو هیچوقت نمیبخشم. هربار خام دروغهاش میشدم و خیلی زود میفهمیدم که چه کلاهی سرم گذاشته. -چرا هیچ وقت نخواستی کاری علیهش بکنی؟ -نمیتونستم. خیلی زرنگ بود. به من یه چیز میگفت و بعد متوجه میشدم قضیه اصلا یه چیز دیگست. اینجوری همیشه بازیم میداد. کلا آدم عوضی بود. حتی سر رفیقای خودش هم کلاه میذاشت. انقدر پدر سوخته بود که سند یه خونه رو با جعل به سه نفر فروخته بود. -مگه میشه؟ -میگم اون خیلی هفت خط بود. منم مجبور کرده بود که باهاش همدست بشم. شانس آوردم گیر نیوفتادم. با خریدارهاش قرار گداشته بود و با سوء استفاده از من حواسشون رو یجور پرت کرد که معامله رو جوش بده. حالا جالبه بعدا فهمیدیم که اون ملک مال اون نبوده. -چه حروم زاده ای بوده. -کلا همینجوری بود. ولی با همه این پدرسوخته بازیاش بازم همه بهش اعتماد میکردند. -چرا؟ -دیگه بلد بود چکار کنه. -آخر چی شد؟ -نمیدونم. ولی اون آخرا که من اونجا بودم فهمیدم ازش شکایت کردند. -پس بلاخره گیر افتاد. -گفتم که نمیدونم چی شد. اما بازم فکر نکنم گیر افتاده باشه. آخه فهمید کی آمارشو داده. به سه چهار نفر شک داشت که یکیش من بودم. به هرکدوم یه چیز گفت تا اینجوری بفهمه کار کی بوده. به حرفای شیرین خیلی توجه نمیکردم و توی افکار خودم بودم اما به نظرم اومد چیزی که شیرین میگه یه جورایی به مشکل من مربوط میشه. -یعنی اینجوری فهمید؟ -آره دیگه. مثلا به من گفت من انقدر پول گرفتم و میخوام برم فلان جا. به یکی دیگه یه چیز دیگه گفت. آخر از همین حرفها فهمید کی داره آمارش رو میده. وای خدای من انگار راهکاری که میخواستم برام باز شد. با لبخند به شیرین نگاه کردم. -چیه عزیزم؟ صورتشو گرفتم و محکم لباشو بوسیدم. -مرسی شیرین. مرسی عشقم. در حالی که داشت سعی میکرد توی ذهنش بفهمه چرا انقدر من خوشحالم با شک گفت خواهش میکنم. اما واسه چی؟ با ذوق و خوشحالی گفتم بهترین راه حل ممکن رو بهم دادی. گوشیم رو برداشتم و به س زنگ زدم. -بله. -سلام جناب س. خوبید؟ شبتون بخیر. -علیک سلام. شریف کارت رو سریع بگو جاییم نمیتونم زیاد صحبت کنم. -راجب مناقصه بنادر جنوب میخواستم صحبت کنم. -خب؟ -هنوز مشخص نشده کدوم شرکته؟ -نه فردا تصمیم میگیریم کدومش باشه. حالا چطور مگه؟ -فرقی میکنه کدومش باشه؟ -واسه ما که نه. فقط بحث قیمتشه که زیاد هم مهم نیست. تو میخوای انتخاب کنی کدوم باشه؟ -اگر اجازه میدید. اما نه توی جلسه. -شریف من پشت خطی دارم. -آقای س من الان جواب میخوام. -نمیدونم. هرکار میخوای بکن. خدافظ. خب چیزی که میخواستم اوکی شد.
دیر وقت رسیدیم خونه. به آرزو زنگ زدم و جواب نداد. شبا معمولا زود میخوابه. واسه همین بهش پیام دادم و اسم یکی از سه تا شرکت رو گفتم که اون قراره توی مناقصه اعلام بشه و گفتم حواست باشه فعلا اسمش درز نکنه. صبح که رفتم شرکت اولین کاری که کردم صدا کردن مریم بود و به اونم اسم یه شرکت دیگه رو گفتم و همون توصیه رو به اونم کردم. خب حالا دیگه باید منتظر باشم ببینم کار کدومشون بوده. هرچند استرس بدی داشتم و فهمیدن قضیه از طرف هرکدومشون ضربه بدی به روحم بود اما باید این اتفاق میوفتاد. بهادری یه سر اومد اتاقم و راجب یسری چیز صحبت کرد و مثل همیشه سعی کرد یجوری زیرآب اینو اون رو بزنه. دیگه اخلاقش دستم اومده و هر وقت این حرف ها رو پیش میکشید با واکنش منفی من مواجه میشد. رشیدی اومد توی اتاق و گفت خانم شریف دفتر آقای س اینو فرستادند برای شما. پاکت رو باز کردم توش پاسپورت و بلیط فرانسه بود. بهادری گفت عه بسلامتی اومد پس. -آره دیگه. همین چهارشنبه شب میریم. -خوش بحالتون خانم شریف. انقدر آرزو دارم پاریس رو ببینم. شانزه لیزه رفتید یاد من باشید. -مرسی عزیزم. ایشالا تو هم بری. البته توریستی نه مثل من که با کلی آدم های این شرکت همسفر شدم. -مگه شما و آقای س فقط نمیرید؟ بهش با بهت نگاه کردم. قاعدتا هیچکسی نباید میدونست که فقط منو س میریم بجز ملکی و من و س. جوری که انگار میخواد سوتیش رو جمع کنه زد توی بحث کاری. -اونو ولش کن بهادری. راستی من نیستم میدونی که همه چیز واحد دست توئه. دیگه باید حواست به همه چیز باشه ها. هر روز هم برام گزارش کارها رو بفرست. -چشم خانم شریف. -ببین من بهت اعتماد کامل دارم. همیشه هم به س گفتم بهادری بهترین کارمند منه. -پس خانم ستاری چی؟ -اونم کارش خوبه اما انقدر داستان داره که اصلا روی کار تمرکز نداره. دیدی که چه گندهایی زد. آخر هفته هم میره پیش حاج آقا کربلایی. انقدر خر کیف شده بود که نمیتونست اون لبخند مسخرش رو جمع کنه. -به هر حال حواست باشه. راستی یه چیز دیگه. همین چند روزه نتیجه مناقصه بنادر جنوب رو اعلام میکنیم. -مشخص شده کیه؟ -آره ولی خب نباید الان کسی بفهمه. میدونی ممکنه بعد واسمون داستان بشه. همه اینجا یجورایی رانت اطلاعاتی دارند دیگه. میفهمی چی میگم که. -آره میدونم. شما نگران نباشید. اسم شرکت بهش گفتم و بعدش هم گفتم از این به بعد میخوام بیشتر از اینها بهت فضا بدم. واسه همین باید در جریان همه چیز باشی. برق خوشحالی رو به وضوح توی نگاهش میدیدم. یه حسی شدید بهم میگه که میتونه کار این باشه. بعد از ظهر جلسه راهبردی شرکت بود و قرار بود اونجا اسم شرکت رو اعلام کنیم. خلیل دوست مثل مگس داشت با اون صدای اعصاب خورد کنش ویز ویز میکرد. یهویی بین صحبت هاش گفت آقای س این شرکتی که میخواید باهاش کار کنید رقمش بالاتر از بقیست ها. حواستون بوده؟ س از همه جا بیخبر به من با خشم نگاه کرد و بعد گفت خب مگه چقدره اختلافش؟ -زیاد نیست اما من گفتم میشه پایینتر هم بست. من گفتم جناب خلیل دوست ما موضوع رو بررسی کردیم و سوابق اجرایی شرکت بهتر از دوتای دیگست. اسمی از شرکت برده نشد اما از همون میزان بالاش میدونستم که کدومه. یجورایی س رو توی عمل انجام شده قرار دادم و مجبور شد همون شرکت رو تایید کنه. جلسه که تموم شد صدام کرد و گفت بریم اتاقش. -شریف دیگه داری خون منو به جوش میاری. واسه چی بهم نگفتی با کی میخوای کار کنیم؟ -دیشب ازتون اجازه گرفتم. -دیشب اسمی بردی؟ -نه چون خودمم نمیدونستم. واقعیت اینه که ما انتخاب نکردیم. -پس کی انتخاب کرده؟ -آقای پویانفر. -نمیفهمم چی میگی. به اون چه ربطی داره؟ -واحد من یه جاسوس داشت. اتفاق دیروز هم بخاطر اون بود. اون نفر الان مشخصه کیه. -کی بود؟ -اون رو بسپرید به من. جوری ادبش میکنم که دیگه هیچوقت نتونه همچین غلطی بکنه. -من نمیدونم چکار میکنی. دیگه همچین چیزی نبینم وگرنه کلاهمون بد میره توی هم. از اتاق اومدم بیرون. دیدم آرزو پیام داده و گفته توی پارک منتظرتم سریع بیا. رفتم به همونجا. چهرش خیلی جدی بود و دلخوریش رو میخواست کاملا به روی من بیاره. -کتی منظورت چی بود از این کار؟ -مناقصه رو میگی؟ -اگر اعتماد نداری همین الان میتونیم همه چیز رو تموم کنیم. من بدم میاد اینجوری بازیم بدی. -آرزو باید درک کنی. اطلاعات قرار داد لو رفته بود. من نمیخواستم قضاوتت کنم اما نمیتونستم هم کاری نکنم. -اول از همه هم به من مشکوک شدی؟ -خب آخه کسی نمیدونست. -مطمئنی؟ -الان دیگه مطمئنم یکی دیگه هم میدونست. فهمیدم کی بوده. -دیشب میخواستم بهت بگم اما نذاشتی حرف بزنم. پویانفر یه جاسوس توی واحدت داره. شنبه گزارشت به دست پویانفر رسیده. یه لحظه هنگ کردم اما چجوری؟ یهویی یادم افتاد کی دسترسی به اتوماسیون من رو داره. -اول فکر کردم خودت بهش دادی اما خودش رد کرد. کتایون زودتر هرکاری داری تمومش کن. من تا پونزدهم بیشتر نمیخوام بمونم. حس میکنم شاهوردی بهم شک کرده. -چرا باید بهت شک کنه؟ تو که سوتی ندادی. دادی؟ -میدونی ضریب هوشی شاهوردی چنده؟ -از کجا باید بدونم؟ -170. -امکان نداره. تو از کجا میدونی؟ -از اونجا که خود پویانفر گفت و نتیجه تست آی کیوش رو که موقع مصاحبه ازش گرفته بودن رو بهم نشون داد. به حدی مغزش فعاله که حد نداره. من نمیخوام بیشتر از این بمونم چون جفتمون تابلو میشیم. بعد اون شبی هم که با پویانفر بودم دیگه اجازه نمیده توی روی قضایا کار کنم. -اما ما هنوز هیچ سند محکمی نداریم. -فکرش رو کردم. باید شنود بذاریم. بهت جزئیاتش رو میگم. از این به بعد هم هر مشکلی پیش اومد اول باخودم صحبت کن تا اینکه بخوای منو امتحان کنی. به خدا قسم دفعه بعدی میگم کون لق تو همه چیز و از شرکت میام بیرون.
وقتی برگشتم واحدم اولین کاری که باید میکردم تصویه حساب با خائن بود. باید جوری تلافی کنم که بفهمه جواب اون همه لطف و اعتمادم این رفتار نیست و تا آخر عمرش یادش بمونه. وقتی فکر میکنم میبینم که همه چیز همیشه جلوی چشمم بوده و من خوش خیال نمیخواستم بفهم. مسئول زیر ساخت و شبکه شرکت بهم زنگ زد. یسری جابجایی داشتیم که قرار بود واسمون انجام بدن. یادم افتاد که باید یه چیزی رو بررسی کنم که چند وقته حسابی ذهنم رو درگیر کرده بود. ازشون پرسیدم مشکل دوربین های واحد حل شده و اونم تایید کرد و گفت فقط دو روز مشکل داشته. مشکل هم از دوربین ها نبوده بلکه نرم افزار ایراد داشته. ازشون خواستم فیلم های یه تاریخ مشخص رو برام بفرستند. نیم ساعت بعد فرستادند. فیلم مربوط به روزی بود که من با س رفته بودم سمینار. ظهر بود و همه بچه ها داشتند میرفتند ناهار. تنها کسی که توی واحد مونده بود مریم بود که داشت کار میکرد. فیلم رو روی دور تند زدم. یهویی دیدم مریم با عجله زیادی رفت بیرون از اتاقش. فیلم رو زدم عقب و به حالت عادی برگردوندم. میریم در حالتی که انگار میخواد بالا بیاره دستش رو جلوی دهنش گرفت و سریع از اتاق اومد بیرون. با دقت زیادی به دوربین نگاه میکردم. یه زن اومد توی کادر و با نگاه به اینور و اونور رفت توی اتاق مریم و پشت سیستمش نشست. خودش بود. بهادری خائن. هرزه کثافت. مطمئن باش بدجوری تاوان میدی. به مریم زنگ زدم و گفتم بیاد توی اتاقم. وقتی اومد گفتم چه خبرا؟ خوبی؟ -مرسی. خبر که والا مثل اینکه چیزی که صبح گفتید رو عوض کردید. -آره. چطور مگه؟ -هیچی اما هنوز نمیدونم به من چه ربطی داشت؟ -الان بهت میگم. مریم من ازت خیلی معذرت میخوام. دوبار بهت شک کردم. دیروز فهمیدم گزارش شنبه ای دست پویانفر افتاده. نمیتونستم توی این وضعیت به کسی اعتماد کنم. با اون نگاه مهربون و نازش نگاهم کرد و گفت پس امروز میخواستی منو امتحان کنی. -میدونم مریم چه فکری میکنی راجب من. شرایط خیلی بدی داشتم. مریم هنوز با اون نگاه دلبرانش بهم نگاه میکرد و گفت درک میکنم کتایون. حالا فهمیدی کی بود؟ -آره. این رو ببین. روی تلویزیون توی اتاقم فیلم رو پلی کردم. -کار خودش بود. ظاهرا اون هم با حسام همدست شده. مریم سرش رو به حالت تاسف تکون داد و گفت واقعا متاسفم براش. کاش قدر خودش رو بیشتر از اینا میدونست. -اون دفعه هم کار اون بود و من به اشتباه تقصیر تو میدونستم. متاسفم مریم. -بله باید متاسف باشی. این اتفاق دقیقا به خاطر تو بود. بهت گفتم منو با این در ننداز. آدم های مریض مثل این فقط میخوان با زیر گرفتن بقیه پیشرفت کنند. حالا میخوای باهاش چکار کنی؟ اخراجش میکنی؟ -نه. اینم هم دست پویانفر محسوب میشه. خودش و همه همدست هاش باید تاوان همه کاراشون رو پس بدند. -منظورت از تاوان چیه؟ -مطمئن باش مریم همشون زندانی میشن. -یعنی انقدر وضعشون بده؟ -خیلی بیشتر از اونکه فکرش رو بکنی. پویانفر توی چیزایی دست داره که بخاطرش مدت ها میره زندان و کسی هم نمیتونه بهش کمک کنه. به زودی شرش از زندگیت کم میشه. مریم با استرس گفت یعنی بهادری رو هم میخوای گزارش کنی؟ -دقیقا. جرم اونم مثل بقیشونه. -کتایون خواهش میکنم نکن. بهادری روی نفهمی اینکار رو کرده. من مطمئنم نمیدوسته وارد چه بازی کثیفی شده. -به هرحال کاریه که کرده. -میشه بخاطر من بیخیالش بشی؟ -نه مریم. -کتایون تورو جون من. ازت خواهش میکنم. اگر میخوای اخراجش کنی اخراجش کن اما گزارشش رو نده. اون تنها بچه پدر و مادرشه. –به جهنم. فکر میکنی اگر نمی فهمیدیم چی میشد؟ یا باید به خواسته های حسام تن میدادم یا اینکه کل برنامه های کاریم میرفت روی هوا و برای توهم دیگه کاری نمیشد که کرد. -من ازت خواهش میکنم. لطفا کتایون. نمیتونستم روی مریم رو زمین بندازم. وقتی با اون نگاه نازش بهم زل میزد و با اون لحن نازش خواهش میکرد دلم نمیومد از کنارش بی تفاوت بگذرم. -چی بگم؟ باشه. اما شک نکن اخراج میشه. -کتایون به نظرم اصلا عجولانه تصمیم نگیر. الان هرکاری کنی بیشتر بقیه رو روی خودت حساس میکنی. اگر الان باهاش برخرود کنی حسام میفهمه و یه کار دیگه علیهت میکنه. -میدونم. بعد تموم شدن این داستان ها همه به چیزی که حقشونه میرسند. بهادری اخراج میشه. پویانفر زندانی و تو هم به زندگی آزادت. بهم دیگه چند لحظه با لبخند نگاه کردیم. دوست داشتم بلند شم و بغلش کنم و اون لبای نازش رو ببوسم. دلم نمیومد ازش دل بکنم. زنگ تلفن روی میزم تمام توجهمون بهم رو از بین برد. مریم با همون لبخند ناز و دلرباش که این روزا خیلی کمتر میبینم ازش از اتاق بیرون رفت.
     
 #1,036 Posted: 10 Oct 2020 11:09
خیلی خیلی ممنون وخیلی خیلی شاهکاره این داستان. لطفا ادامه بدهید و برعکس آنهایی که از جریانات شرکت خسته شده‌اند من فکر میکنم هیجان بیشتری در داستان به وجود آمده و کاملا مثل یک داستان پلیسی شده و در عین حال سکسی. آفرین و احسنت
doude
     
 #1,037 Posted: 10 Oct 2020 12:13
سلام hashar عزیز

ممنون از داستانت این قسمت عالی بود ولی خدا کنه قبل رفتن کتایون به خارج کشور کار حسام تموم بشه و به سزای عملش برسه به نظرم یک جوری شاهوردی با پویانفر بکش پایین خوبه
     
 #1,038 Posted: 10 Oct 2020 12:55
سلام حشر عزیز
من نمی دونم چطوری باهات در خصوصی صحبت کنم قبلی ها نیز پاک شده است لطفا بهم پیام بده . دمت گرم داستان را به جایی رساندم کمی فکر می کنم که سکس آن کم شده است می خواستم برایت بفرستم اگر تو نیز مثل من فکر می کنی کمی فضای سکسی آن را اضافه کنم
     
 #1,039 Posted: 10 Oct 2020 15:16
Hashar عزیز دستخوش به ذهن فعال و قلمت شیرینت الحق که نشون دادی نویسنده ای من که بازم منتظرانه بیصبرم برای خوندن بقیش یدونه باشی
     
 #1,040 Posted: 10 Oct 2020 18:20
سلام hashar عزیز داستانت مثل همیشه عالی بود. باید به تو جایزه نوبل داد این همه داستان نویسی این سایت هست هیچ کدام به قشنگی داستان تو نبود.
البته یکی دوتا دیگه هم بود که قشنگ بود مثل رمان شیوا و لذت سکس خانوادگی ولی مال تو چیز دیگست
     
صفحه  صفحه 104 از 105:  « پیشین  1  ...  102  103  104  105  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

زندگی کتایون

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites