تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 13 از 16:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  16  پسین »  
#121 | Posted: 6 Jan 2018 17:53
قسمت سی و هفتم: اصفهان

بلاخره تسلیم شدم و قرار شد که فردا صبح بریم اصفهان و شب برگردیم. همه کارها رو هماهنگ کردم و تونستم کسی رو اونجا پیدا کنم که به مسائل املاکی توی اونجا آشنایی کامل داشته باشه. آشنای یکی از دوستای شراره بود. دیگه به کامران نگفتم. گفتم اون ور دنیا درگیر باباشه مزاحمش نشم. واسه ساعت 6 بلیط داشتیم و سر وقت یک ساعت قبل پرواز فرودگاه بودیم. از شانسمون پرواز تاخیر خورد و بلاخره یک ساعت خورده ای بعد بلند شد. ساعت از 9 گذشته بود که به اونجا رسیدیم. مهدیس که کلی عجله داشت که همین امروز به پولش برسه و تا اینجا دهنمون رو رسما سرویس کرد. به محض اینکه رسیدیم با آقا رسول تماس گرفتم. همون آشنایی که معرفی کرده بودند. قبل از اینکه بیام از شراره این اطمینان رو گرفتم که واقعا آدم قابل اعتمادی باشه و سرمون کلاه نذاره. شراره گفت من خودم بیشتر نگرانم. اون کسی که معرفی کرده خودش خیلی آدم خوش حساب و با وجدانیه. این رسول رو هم گفته آدم قابل اطمینانیه. امیدوارم همینجوری باشه. از فرودگاه تاکسی گرفتیم و رفتیم دفتر آقا رسول. رسول یه مرد میان سال بود که تقریبا میخورد بالای پنجاه سال سنش باشه. دفتر معاملات املاک داشت. بعد از صحبت کردن و این حرفا توی کاغذ لیست املاک با متراژ و جزئیات اعلام شده تو سند بهش دادم. –سرکار خانم اینا خیلیس. مخوای همرو یکجا بفروشید؟ تا اومدم حرف بزنم مهدیس پرید وسط حرف گفت آره هر چه سریعتر. اگر میشه کارهاشو بکنید. رسول نیشخند زد و گفت به این زودی که نمیشه. باید براتون بسپریم مشتری پیدا بشه. –خب چقدر طول میکشه. –هر وقت مشتریش پیدا بشه. من گفتم میتونید همینجوری یه قیمت بذارید کلش چقدر می ارزه؟ -باید بریم ببینیم. الان مشکلی نداره؟ گفتم نه فقط سریعتر ما وقتمون کمه باید عصر برگردیم. به یکی از کارمنداش سپرد مارو ببره املاک رو ببینیم. اولین جایی که رفتیم پاساژ بود و مستقیم رفتیم املاکی محل. یه سری صحبت هایی شد و قرار شد روی قیمت حدودی بهمون خبر بدند. مغازه هم زیاد دور نبود و زمین هم چون بیرون شهر بود تصمیم گرفتیم تلفنی خبر بگیریم. آخرین جایی که رفتیم خونه بود. تو پاکتی که منیژه بهم داده بود کلید خونه هم بود. اول رفتیم توی خونه. بچه ها اینجارو زیاد یادشون نمیاد چون خیلی نیومدیم اینجا. خونه قدیم با حیاط بزرگ و دیوارهای کاه گلی. خاطرات اینجا اصلا واسم خوش آیند نیست. چقدر باهام بد رفتاری شد. چقدر اذیتم کردند. بگذریم هرچی بوده دیگه گذشته. ما تو حیاط بودیم یهو یکی از دم در بلند گفت یا الله و اومد تو. یه پیر مرد بلند قد با کلاه نمدی. حاج مصلح بود. از قدیمی های محل و یه جورایی ریش سفید بود. قبلا دیده بودمش. آخرین بار تو ختم مادر منصور بود. اومد سمتم و سلام کردم. –اومدید خونه رو ببینید؟ -آره حاج آقا. –خدارحمت کنه جهانگیر رو وقتی مرد هیچکسی پیشش نبود. از بوی گند جسدش همسایه ها اومدن تو و فهمیدن مرده. دکتر میگفت پنج روز بود مرده بود. اینا نوه هاشند؟ -آره اومدیم خونه رو ببینیم و قیمت گذاری کنیم. راستی از منیژه خبری ندارید. –مگر نمیدونی؟ -چیو؟ -منیژه بیمارستان بستریه. اون بدبختم هیچ کسی رو نداره. شکه شدم. بستریه؟ چند هفته قبل که به نظر نمیومد چیزیش باشه. –چرا بستریه؟ کدوم بیمارستان؟ -نمیدونم والا اما وضعش زیاد خوب نیست. –شنیدم حتی شوهر سابقش هم بهش سر نمیزنه. همین بیمارستان سر میدون. –نمیدونستم. –تنهایی بد دردیه. اون بدبخت هم مثل باباش شده آخر عمری. –آخر عمری؟ هیچی نگفت. –حاج مصلح اگر چیزی میدونی بهم بگو باید کمکش کنم. –خدا کمکش کنه. دکترا جوابش کردند. میگن سرطان داره. من باید برم. سرشو انداخت پایین و به سمت در میرفت. تو چهار چوب در یه لحظه وایساد و گفت. منیژه همه چیزو برای بچه های منصور گذاشته. از ارث جهانگیر یک ریال هم برای خودش برنداشته. همون موقع اون آقایی که همراهمون اومده بود اومد پیشم و داشت راجبه خونه حرف میزد. یک کلمه از حرفاش رو نفهمیدم. خیلی ناراحت شده بودم. آخه چرا بهم نگفت؟ حرفهای اون آقا رو قطع کردم و گفتم بیمارستان سر میدون نزدیکه به اینجا؟ -آره خانم چطور؟ -چجوری میشه رفت؟ -بخواید میرسونمتون. –اگر زحمتتون نیست منو برسونید. مهیار اومد سمتم وقتی ناراحتیم رو دید پرسید مامان چی شده؟ -هیچی یه جایی میرم زود میام. –مثل اونشب دیگه. با عصبانیت نگاهش کردم یکم خودشو جمع کرد گفت خوب بگو حداقل کجا میری؟ -بیمارستان. –بیمارستان برای چی؟ -میشه مهیار انقدر سوال نکنی؟ همینجا منتظر بمونید بر میگردم. با اون آقا رفتیم بیمارستان. ازش خواستم برگرده خونه پیش بچه ها من خودم برمیگردم. رفتم تو و از پذیرش پرسیدم خانم منیژه فربد اینجا بستری هستند؟ یکم توی سیستم گشت و گفت آره تو بخش هستند اما الان نمیتونید برید ملاقاتشون. –وقت ملاقات کیه؟ -ساعت سه تا چهار. –دکترشون کیه؟ میشه باهاشون حرف بزنم؟ -بله آقای دکتر ناجی منتظر باشید الان توی بخش هستند اومد بیرون اطلاع میدم. رفتم توی سالن نشستم. خیلی حس بدی نسبت به منیژه داشتم. تمام خاطرات بدی که ازش توی ذهنم بود جاشونو به دلسوزی داده بود. تقریبا یک ربع بعد دوباره رفتم دم اطلاعات و گفتم نیومدن هنوز؟ گفت صبر کنید تلفن رو برداشت توی همون لحظه گفت اوناهاش داره میره سمت آسانسور. سریع خودمو رسوندم بهش. –سلام آقای دکتر میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ -ببخشید خانم عجله دارم. –زیاد طول نمیکشه راجبه خانم فربد میخواستم صحبت کنم. همون لحظه میخواست سوار آسانسور بشه یکم مکث کرد و گفت شما از اقوامشون هستید؟ -بله آقای دکتر. –خانم کجا بودید تا حالا؟ این خانم میگه هیچ کسی رو توی دنیا نداره. –راستش ما زیاد با هم در ارتباط نبودیم. تازه متوجه شدم. حالشون چطوره؟ -اصلا خوب نیست. ایشون سرطان پیشرفته ریه دارند و متاسفانه باید بگم زیاد زنده نمیمونه. انگار آب یخ ریخته باشند روم. خیلی ناراحت شدم. –آقای دکتر یعنی چقدر؟ -شاید کمتر از یک ماه. عمر دست خداست براش دعا کنید دیگه از دست ما کاری بر نمیاد. اگر اجازه میدید من باید برم. سوار آسانسور شد و رفت بالا. به دیوار تکیه دادم. خیلی براش ناراحت شدم. حقش نبود اینجوری بشه. گریم گرفت. مهیار زنگ زد و گفت مامان کی میای؟ میخوایم بریم دفتر اسناد رسمی. کارای انتقال حساب بانکی رو انجام بدیم. –شما برید من لازم نیست بیام. –مامان گریه میکنی؟ چی شده؟ -چیزی نیست حالا بعدا بهتون میگم. –باشه. همینطور منتظر نشسته بودم تا بتونم برم منیژه رو ببینم. برفتم یه دست گل هم خریدم. بلاخره اجازه دادن برم توی بخش از پشت شیشه ببینمش. زیر اونهمه دستگاهی که بهش وصل بود چقدر داغون شده بود. تو همین چند هفته فقط. با کلی اصرار بلاخره اجازه دادند برم تو. به سختی چشماش رو باز کرد و به آرومی گفت چرا اومدی؟ -منیژه چرا بهم نگفتی؟ هرچی باشه ما با هم فامیلیم. ساکت بود هیچی نمیگفت. ادامه دادم اصلا دوست نداشتم اینجوری ببینمت. حالت چقدر بده؟ -میبینی که. دیگه آخراشه. یکم مکث کرد و با همون سختی که حرف میزد گفت چجوری فهمیدی من اینجام؟ -با بچه ها اومده بودیم. حاج مصلح بهم گفت. به سقف نگاه میکرد. –تهران بیمارستان های مجهز تری داره باید ببریمت اونجا. –فایده ای نداره. –نباید روحیتو از دست بدی من برات دعا میکنم. هیچی نمیگفت. یه قطره اشک از چشمش چکید –کتایون –جانم چیزی میخوای؟ -منو ببخش. در حقت خیلی بدی کردم. –این چه حرفیه من هیچی ازت به دل نگرفتم. دستشو گرفتم. –ما هیچوقت با تو و منصور خوب نبودیم. من ببخش. گریم گرفته بود. –لطفا ادامه نده. باور کن من ازتون ناراحت نیستم. دیگه نیستم. من بخشیدمت. چشماشو بست و آروم لبخند میزد. پرستار اومد و گفت خانم مریض باید استراحت کنه لطفا برید بیرون. –خانم لطفا یکم دیگه. –همینجوریش هم برای من مسئولیت داره سریع برید. منیژه به آرومی گفت میشه به بچه ها بگی بیان؟ میخوام قبل مردنم یه بار دیگه بچه های منصور رو ببینم. –چشم حتما. از بخش اومدم بیرون سریع زنگ زدم به مهیار. –الو مهیار کجایی؟ -رفتیم کارامون رو کردیم. بانک هم رفتیم. الان میخوایم بریم ناهار بخوریم. نمیخوای بیای؟ -مهیار همین الان بیاید اینجا. آدرسشو آقا بلده. –چرا؟ -عمه منیژتون میخواد ببینتتون. زیاد زنده نمیمونه. صدای مهیار رو میشنیدم که با مهدیس حرف میزد. مهدیس گفت اه پاشیم بریم بیمارستان این زنیکه رو ببینم که چی؟ ول کن بابا گشنمه. مهیار دوباره خواست با من صحبت کنه با لحن خیلی جدی و تند گقتم گوشی رو بده به مهدیس. –مهدیس بیا مامان کارت داره. –چیه مامان؟ کجا پاشدی رفتی؟ -همین الان میاید اینجا فهمیدی؟ -مامان ول کن ناهار نخوردیم. –بهت گفتم همین حالا راه بیوفت بیا. –آخه مامان. صدام بردم بالا مهدیس با من بحث نکن گفتم بیا بگو چشم. زود اومدیدا. قطع کردم. توی سالن انتظار نشسته بودم که حدود نیم ساعت بعد رسیدند. مهدیس با اخم گفت چی شده مارو کشیدی اینجا؟ -عمه منیژه میخواست ببینتتون. –حالا خیلی مهم بود؟ -مهدیس تو مثل اینکه حالیت نمیشه. میگم داره میمیره. دنبالم بیاید بریم. با هم رفتیم دم بخش. سر پرستار رو پیدا کردم. –خانم میشه چند لحظه خانم فربد رو ببینیم؟ -تازه دیدشون که. نه خیر مسئولیت داره واسم. –فقط چند لحظه از پشت شیشه. بعد کلی اصرار کردن قبول کرد فقط دو دقیقه از پشت شیشه بخش ببینیمش. با بچه ها رفتیم. نذاشتن تو بخش برم. بلاخره سرشو سمت با برگردوند و بهمون لبخند زد. حداقل کاری بود که میتونستم براش بکنم. با دکترش صحبت کردم و شمارمو بهش دادم اگر مشکلی پیش اومد تماس بگیره. دکترش گفت قبل بستری شدنش یه چک برامون نوشت و گفت کل دارایمه. هزینه های بیمارستان رو ازش کم کنید و بعد مرگش باقی هزینه رو خرج کفن و دفنش کنید. حتی قبرش رو هم خریده. دکتر ادامه داد خانم من مریض اینجوری زیاد داشتم خیلی ها به این شرایط میرسند دیگه امید به زندگی ندارند اما ایشون انگار منتظر مرگشه. به دکتر گفتم پنجشنبه ها میام بهش سر میزنم. خبری شد حتما بهم بگید. از بیمارستان اومدیم بیرون. ساعت نزدیک 4 بود و بچه ها میخواستند بریم ناهار بخوریم هرچند که دیر بود. دیگه الان به سختی بشه غذای ایران پیدا کرد واسه همین رفتیم یه فست فود که به نظر خوب میومد. من اصلا تو حال و هوایی نبودم که غذا بخورم هرچقدر بچه ها اصرار کردند چیزی نخوردم. همه فکرم پیش منیژه بود. چرا یه آدم باید انقدر تنها بشه. همیشه فکر میکردم تنهایی زندگی کردن خیلی بده اما حالا میبینم تنها بودن و بدون هیچ امیدی به زندگی در انتظار مرگ بودن بدترین چیزیه که آدم میتونه توی زندگیش باهاش مواجه بشه. هرکسی به یه نحوی قصه زندگیش رو تموم میکنه. واسه منیژه خیلی تلخه. خیلی.
کار خاصی دیگه نداشتیم و پروازمون ساعت 7 بود. یکمی توی شهر چرخیدیم و ساعت 6 رفتیم فرودگاه. مهدیس یه سره راجبه فروش املاک حرف میزد و مهیار هم باهاش هم صحبت بود. گیت باز شد و ما رفتیم تو سالن انتظار بعد گیت. مهیار رفت اسموکینگ روم تا سیگارشو بکشه. منو مهدیس همونجا نشسته بودیم و مهدیس با موبایلش مشغول بود. بهش گفتم فهمیدید کلا چقدر میارزه؟ -حدودی فکر کنم نزدیک 25 تا 30 میلیارد. ولی باید صبر کنیم مشتری پیدا بشه. رسولی گفت براتون به قیمت میفروشم. –حساب بانکی چی؟ -چیز زیادی نبود همش صد و پنجاه تومن. –حتما نیازی نداشته به پول نقد. –کاش همشو نقد میکرد راحت میشدیم الان. پدر بزرگ خیلی خسیس بوده آره؟ -مهدیس پشت سر مرده حرف نزن. هرکسی یجوری زندگی میکنه دیگه. –آخه این همه ملک داشته تو یه خونه قدیم داغون زندگی میکرده و همش صد و پنجاه میلیون تو حسابش. –صد پنجاه میلیون پول کمیه!!؟ -زیاده؟ -نمیدونم والا کم پولی نیست. –مامان دیگه اینا واسمون پول خورده. باز شروع شد. اینجوری حرف میزنه دست و دلم میلرزه که میخواد چکار کنه. –حواستون به خودتون باشه. –مامان خانم نترس انقدر زیاد هست که حالا حالا تموم نشه. با عصبانیت گفتم گور بابای پول من خودتونو میگم. خیلی راحت هدفونشو از کیفش در آورد گذاشت گوشش یعنی خفه شو. اصلا چرا دارم بحث میکنم. به درک. دیگه چه گهی میخوای بخوری که نخوردی؟ به مهیار دادی الانم داری به اون دختره هرزه نمیدونم چه کثافت کاری میکنی و فردا هم هزاران گند و کثافت کاری دیگه. آخرشم با سرشکستگی و بدبختی برمیگردی. اصلا برو هر غلطی میخوای بکن. به هرکی میخوای بده. مهیار اومد گفت پروازمون تاخیر نخورده؟ با عصبانیت گفتم نمیدونم تابلو اعلانات اونجاست چشم داری برو ببین. –چی شده باز چرا عصبانی هستی؟ هیچی نگفتم. از بلندگو اعلام کردند که میتونیم بریم سوار شیم. سوار شدیم و دو ساعت بعد رسیدیم تهران. تا خونه یک کلمه حرف نزدم. مهدیس هم قهر کرده بود. به خونه که رسیدیم خونه به مهیار گفتم واسه شام یه چیزی بگیر من شام نمیخورم. –آخه مامان ناهار هم نخوردی که. –به تو ربطی نداره.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#122 | Posted: 7 Jan 2018 20:50
خوبه،
خوب بود
نمیدونم ولی حسودیم شد، احساس کردم بهتر از ما مینویسی، خودم و شهره رو میگم،
در هر صورت میخواستم به اون دوستی که به عنوان روان شناس در ی پست نظر داده بود که نویسنده عقده پول داره بگم آره دقیقاً درست میگه، چون کیه که در دنیای مادی عقده پول نداره حتی پولدار ترین ها هم از پول سیر نمیشن عزیزم، اگه کسی غیر از این بگه اون با خودش صادق نیست، ولی هر داستانی روشی داره و وقتی داری در مورد مشکلات اخلاقی داستان میخونی یعنی تو هم عقده داری،ما همه عقده داریم، ولی گلم شما که روانشناسی چرا؟
زندگی به من نشون داده هر وقت کسی با لحن تندی ازم انتقاد کرد یعنی داره از حسودی میسوزه، عزیزم زن یا مرد بودن نویسنده چه دردی از شما دوا میکنه و یا این که پول دوست داره یا نه پول میبینه حالش بد میشه بالا میاره
من آریا و همسرم شهره هر دو به قلمت تبریک میگم
     
#123 | Posted: 7 Jan 2018 21:15
سلام من شهره هستم، من و همسرم با یک اکانت تو این سایت هستیم.
من داستانتو خوندن و به آریا هم پیشنهاد دادم بخونه.
خیلی زیبا نوشتی، ولی به عنوان یک زن دو تا نکته تو ذهنم شد که دوست دارم بگم تا برا نوشته های بعدد کمکی باشه،
چون داستان رو گفتی در شش هفته اتفاق افتاده و جایی هم نوشتی دو تا قرص اچ دی خوردی، یعنی کتایون خورده، به این صورت که داستان مداوم پیش میره باید ی کوچولو زمان برای پریودی کتایون میزاشتی چون در شش هفته تمام کمال کتایون در حال حس سکس بود و نشون میداد که پریودی نداره، و من خودم هر وقت قرص اچ دی میخورم حتماً دو روز بعدش پرید میشم مگر این که قرص خوردنو ادامه بدم، ولی کتایون بعد خوردن قرص باز هم به رابطه جنسی ادامه داد که یکم برا خواننده زن جای سوال داره.
در هر صورت خیلی زیباست قلمت
     
#124 | Posted: 7 Jan 2018 21:21
Ariyajoon:
سلام من شهره هستم، من و همسرم با یک اکانت تو این سایت هستیم.
من داستانتو خوندن و به آریا هم پیشنهاد دادم بخونه.
خیلی زیبا نوشتی، ولی به عنوان یک زن دو تا نکته تو ذهنم شد که دوست دارم بگم تا برا نوشته های بعدد کمکی باشه،
چون داستان رو گفتی در شش هفته اتفاق افتاده و جایی هم نوشتی دو تا قرص اچ دی خوردی، یعنی کتایون خورده، به این صورت که داستان مداوم پیش میره باید ی کوچولو زمان برای پریودی کتایون میزاشتی چون در شش هفته تمام کمال کتایون در حال حس سکس بود و نشون میداد که پریودی نداره، و من خودم هر وقت قرص اچ دی میخورم حتماً دو روز بعدش پرید میشم مگر این که قرص خوردنو ادامه بدم، ولی کتایون بعد خوردن قرص باز هم به رابطه جنسی ادامه داد که یکم برا خواننده زن جای سوال داره.
در هر صورت خیلی زیباست قلمت

سلام
خوشحالم که داستان من رو دوست داشتید در رابطه موردی که فرمودید باید عرض کنم راستش زیاد آشنایی به آناتومی عادت زنان میان سال ندارم و خیلی چیزا هم بداهه اضافه شده
در مورد پریود اینکه تو این شش هفته همه روزها در رابطه با سکس صحبت نشده و ترجیهم بود موضوع پریود رو باز نکنم
بازم مرسی نکته نظری داشتید خوشحال میشم بشنوم تا داستان بهتر بشه

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#125 | Posted: 7 Jan 2018 21:22
ببخشی عزیزم نه که فک کنی خواستم صوتی بگیرم ، میدونم خودت به عنوان ی زن همه اونا رو میدونستی، و میدونم تو نوشتن سریع نمیشه همه نکته ها رو به ریزش نوشت و خیلی چیزا از قلم میمونه، اون دو تا نکته رو فقط برا این گفتم چون قلمت خیلی زیبا بود دلم نیومد نگم، تقصیر خودته که خوب مینویسی و توقع ها رو بالا میبری
     
#126 | Posted: 7 Jan 2018 23:08
مدتهاست دارم این مسائل را بررسی میکنم فاجعس مسمومیت شدید ذهن شماها واقعا نیاز به درمان دارید شاید یه ect شاید مدتی بستری شدن نمیدونم اما واقعا به درمان نیاز دارید.وقتی بیکاری فراون میشه وقتی یه جوان در دنیای واقعی خودشو پیدا نمیکنه وقتی همه آرزوهاش دست نیافتنی میشن وقتی خودشو بی مصرف و فاقد ارزش میبینه ذهن یا به سمت افسردگی پیش میره یا به سمت رویا پردازی خیال پردازی افراطی .انسان فوق العاده محدوده در سکس از لحاظ جسم اما یه کهکشانه از نظر ذهن امیدوارم خیلی اذیت خودتون نکنید چون دختر و زن به در منظر واقع نگری و عقلایی یک موجود به شدت جندش اوره چیزی که مداوم ازش با عنوان کس یاد میشه با یک نگاه عقلایی معدن کثافاته یه حفره نمناک که یک چهارم ماه خون و سلول مرده و انواع میکروب از اون خارج میشه که حتی خود خانها هم در دوره پریودی با دیدنش تهوع میگیرن چیزی که با عنوان باسن کون خانمها در ذهن جذابیت پیدا میکنه آنوس و آنال کانال قسمت انتهای روده بزرگ که چیزی درونش نیست جز مدفوع انسانی یکی از آلوده ترین و متعفن ترین فضولات در بین اغلب حیوانات.حالا لیسیدن این مناطق بزرگ کردنش در ذهن و انتقال این افکار به دیگران واقعا غیر عقلانیست
     
#127 | Posted: 8 Jan 2018 16:48
hashar
سلام ودرود !این قسمتهای اخیر هم جذاب و پر حکایت بود ! شخصا" این داستان رو دوست دارم و دنبال می کنم و هر موضوعی هم به خاطرم برسه که بتونه به روند داستان کمک کنه ،جسارتا" خدمتتون عرض می کنم !در جواب دوستمون که نویسنده و مخاطب رو به نوع دچار روان پریشی و بیماری میدونند !باید عرض کنم که اعضایی که خدا وند برای ارضاع جنسی قرارداده همین نقاطی است که ایشون فرمودند و نه چیز دیگه ! و همچنین ایشون کس یا مهبل خانمها رو خیلی چندش آور میدونه !ولی تولد نوزاد هم از همین محله ارضاع جنسی مرد هم از همین محله !پس جنبه های خوب و مفید هم داره و مسئله دیگه اینه که وقتی انسان از نظر جنسی تحریک میشه اون نقاط اصلا هم براش تهوع آور و چندش نیست ، بلکه خیلی هم زیبا و خوشبو و خواستنیه !چون این خواهش توی ذات انسان نهاده شده و امری طبیعیه سوالم از ایشون اینه که برای رفع نیاز جنسی کجا خوب و مطبوعه ؟؟؟؟ ببخشید زیاده عرضی نیست .
     
#128 | Posted: 8 Jan 2018 17:16
قسمت سی و هشتم : خارج از کنترل

سه روز گذشت. همه چی عادی. بعضی وقتا با کامران صحبت میکنم و حتی سکس تل هم کردیم . من روز به روز بدتر میشم. اون روز یجوری بودم. حس میکردم دلم سکس میخواد اما مطمعن نبودم واقعا سکس باشه. توی مدتی که شرکت بودم بهش توجه نکردم. زیاد کارم طول نکشید و تا شیش اومدم خونه. یکمی پای تلویزیون وقتمو گذروندم اما یه چیزی از درون غلغلکم میده. مهیار که مثل اکثر وقتا خونه نیست و مهدیس هم بیرون بود. احتمالا داره با اون دختره وقتشو میگذرونه. اصلا دوست ندارم بدونم چکار میکنند. رفتم لپ تاپمو باز کردم خودمو با یه چیزی مشغول کنم. نمیدونم چجوری اما حوس کردم فیلتر شکن رو باز کنم و برم سایت های پورن. انواع و اقسام بود. از دیدن بیشترشون حالم بد میشد. سکس یه چهار چوبی داره. سکس گروهی، همجنس بازی و مدل های دیگه واقعا به نظرم چیز حال بهم زنیه. نمیدونم چجوری کسی از اینا میتونه لذت ببره. از اون سایت اومدم بیرون. یه چیزی توی ذهنم رد شد. انگار که بهم ایهام شده باشه. توی گوگل سرچ کردم penis به معنی آلت مردونه توی قسمت عکسها چیز بدرد بخوری نبود. همینطور که میگشتم به عکس یه کیر واقعی رسیدم. بازش کردم. وای چه گنده و خوش فرم بود. یاد کیر کامران مینداخت منو. دلم خواست. عکسهای بیشتری رو دیدم و با دیدن هر عکس داغ تر میشدم. دستمو بردم توی شرتم. اووف چه داغ و خیس شده. توی بخش های مختلف سایت گشتم و عکسهای همه جوره کیر رو میدیدم. از سیاه پوست های گنده گرفته تا معمولی و کوچیک. همه مدلی بود توی بخش های مختلف. به قسمتی رسیدم که مجذوبم کرد. پسرای نوجوان. اکثرا بدنهاشون و فرم کیرهاشون مثل مهیار بود. همینجوری عکسها رو میدیدم تا اینکه یه لینک جدید باز شد. Mom and son !؟. مادر و پسر؟ در حالت عادی اگر یکی عکسی بهم نشون میداد که مادر و پسر دارن سکس میکنند همونجا حالم بهم میخورد. اما خیلی عجیب بود که من همینطور داشتم نگاهشون میکردم. به یه لینکی وصل شدم که یسری عکس پشت سر هم از سکس یه مادر و پسر گذاشته بود. قد و هیکل و بدن زنه شباهت زیادی به من داشت و ولی پسره هیکلی بود و کچل. عکسها رو که میدیدم بدجوری داغ شده بودم. توی یه لحظه تصور این اومد جلوی چشمم که منو مهیار بجای اوناییم. چشمام رو بستم بهش فکر میکردم. مثل همون عکس از هم لب بگیریم. همو لخت کنیم. سینه هام رو بخوره. منم کیرشو براش بخورم. منو بکنه. آخخ چی میشد. یه لحظه به خودم اومدم. من دارم چکار میکنم؟ خاک توی سرم این چه فکریه. سریع لپ تاپ رو بستم و انداختمش یه اونور تو حال. همونجوری که روی مبل نشسته بودم پاهام روی جمع کردم توی بقلم و سرم گذاشتم روی پام. از خودم بدم میومد. با این حال هنوز خیلی حشری بودم. چند دقیقه ای تو همون حال بودم به ساعت نگاه کردم. باید شام آماده کنم. رفتم سراغ یخچال. توی فکرم ماکارونی بود. گوشت رو گذاشتم توی ماکروفر تا یخش آب بشه. برای مایع ماکرونی پیاز سرخ کردم و قارچ رو خورد کردم. هویج هم میخواد. معمولا زیاد هویج نمیزنم چون بچه ها دوست ندارند. اما خودم دوست داشتم واسه همین گفتم بیخیال بچه ها. والا هرچی درست کنی بازم غر میزنند. پلاستیک هویج رو که برداشتم یه دونشون خیلی صاف و خوش فرم بود. کلفتی یه دستی داشت و سرش کاملا گرد بود. قشنگ مثل کیر بود. توی دستم گرفته بودمش. هنوزم داغم. پیش خودم گفتم چرا با خودم سکس نکنم. همون خود ارضایی. نمیدونستم دارم چکار میکنم. هویج رو چند بار شستم. رفتم توی اتاقم و لباسام رو در آوردم. کاملا لخت شدم. هویج رو روی تخت جوری نگه داشتم انگار یه مرد با کیر کاملا راست شده خوابیده و منتظر منه. شاید خندتون بگیره اما با هویج شروع کردم به ساک زدن. توی فکرم اول کامران بود. داشتم خاطرات سکسمون رو مرور میکردم و کارهایی که باهم کردیم رو انجام میدادم. به پشت دراز کشیدم و پاهام رو کامل باز کردم. هویج رو آروم آروم کردم توی کسم. با صدای بلند ناله میکردم. سرعت حرکتشو توی کسم زیاد کردم. تند تند عقب جلوش میکردم. سینه هامو میمالیدم و با صدای بلند ناله میکردم. انقدر ادامه دادم تا ارضا شدم. جوری که آب کسم با شدت می پاشید. و همراه با جیغ زدنهام بود. روی تخت ولو شدم. به هویج نگاه میکردم. خیس خیس شده بود و آب لزجی که از کسم اومده بود ازش میچکید. دیوونه. با خودت چکار میکنی؟ بلند شدم تا بچه ها نیومدن برم سریع دوش بگیرم بیام. دلم نمیومد که دیگه از اون هویج واسه غذا استفاده کنم گذاشتمش روی اپن آشپزخونه بعدا بندازم توی سطل. رفتم حموم. تقریبا بیست دقیقه ای طول کشید تا بیام بیرون. الکی طول کشید. عین خل ها زیر دوش وایساده بودم و به هر چیز مسخره ای فکر میکردم. از حموم که اومدم مهیار اومده بود. از سر و صداش توی اتاق فهمیدم. سریع رفتم اتاقم لباسام رو پوشیدم و برگشتم آشپزخونه به بقیه کار شام برسم. مهیار هنوز توی اتاق بود. پیش خودم فکر کردم اگر نیم ساعت پیش میومد چه آبرویی ازم میرفت. خندم گرفته بود. یهو بهم شک وارد شد. برگشتم دیدم هویج هنوز روی اپن آشپزخونست. وقتی برش داشتم همونطوری لزج بود. وای خدا نکنه دیده باشتش. همون لحظه مهیار اومد بیرون. –سلام مامان. با حالت هول شدگی گفتم سلام مامان جان تازه رسیدی؟ -آره اون هویج برای شامه. لحن صداش کاملا مشخص بود با منظور میپرسه. –آآ آره ماکارونی درست میکنم توش هویج هم میزنم. –اون هویج رو میخوای توش بریزی؟ وقتی این سوال پرسید شیطنت خاصی توی صورتش بود. –خیلی جدی گفتم چطور؟ -هیچی همینجوری. آخه معمولا با هویج درست نمیکردی. –حالا یبار با هویج بخورید. میشه؟ -با هرچی دوست داری بزن. راستی من کامپیوترم مشکل پیدا کرده میشه از لپ تاپت چند لحظه استفاده کنم. اعصابم خورد بود و فقط میخواستم بره. –آره برش دار. تا اومد بره سمتش یاد افتاد سایت ها رو نبستم. یهو جیغ زدم بهش دست نزن. همینطوری خشکش زده بود. –چرا؟ مگه نمیگی برش دار؟ -امم میدونی چیه. یه سری کارهای مربوط به شرکت روش دارم میترسم بهم بریزه. –اشکال نداره به اونا دست نمیزنم. تا اومد برش داره دویدم سمتش از دستش بزور گرفتم. –چکار میکنی؟ -ولش کن میترسم خراب بشه. خیلی بهش برخورد. –فکر کردی بلد نیستم ازش استفاده کنم؟ اصلا نخواستم مهدیس اومد از اون میگیرم. با ناراحتی رفت توی اتاقش. ای خدا ببین چه گندکاری شد. چیزی نمونده بود همه چیز رو بفهمه.
ساعت 9 شده بودم و شام آماده بود. مهدیس هنوز نیومده خونه. –مهیار به خواهرت زنگ بزن ببین کجا مونده هنوز نیومده. –به من چه خودت زنگ بزن. عوضی مثلا میخواد بگه از دستم ناراحته. کی میخوان این دوتا بزرگ بشند؟ همش بچه بازی. گوشی رو برداشتم بهش زنگ زدم. صدای بلند ضبط از توی ماشین میومد. مهدیس با خنده جواب داد سلام مامان. –سلام معلوم هست کجایی؟ ساعت 9 شبه. –پیش سارینام. –هرجا هستی پاشو بیا خونه. –شام بخورید ما شام بیرونیم. –مهدیس!؟ یعنی چی؟ چه معنی داره بی خبر میری بیرون. –اه مامان رو اعصاب من تردمیل نرو. گفتم شام نمیام دیگه. –خبرت کی میای خونه؟ -تا 10 اینطورا میام. -10 خونه ایا. بدون خدافظی قطع کردم و گوشیه تلفن رو انداختم اونور. زیر غذا رو خاموش کردم و رفتم اتاقم. اعصابم حسابی بهم ریخته بود. با سارینا چه غلطی میکنه تا این وقت شب؟ اصلا این سارینا کدوم خریه دیگه که وارد زندگی بچم شده. بذار بیاد خونه حالیش میکنم. دیگه حق نداره با این دختره هرجایی که معلوم نیست کیه بگرده. مهیار اومد و گفت شام چی شد مامان؟ -شام آمادست برو بخور. –مهدیس چی؟ نمیاد؟ -نخیر با اون دختره معلوم نیست کدوم گوریه. –خودت چرا نمیای؟ صدام رو بردم بالا مهیار انقدر رو اعصاب من نرو. برو شامتو بخور دیگه. –چیه!؟ چرا اینطوری میکنی؟ -فقط برو بیرون حوصلتو ندارم. –اوکی. رفت بیرون در رو بست. منتظر مودندم مهدیس بیاد. ساعت یازده و نیم بود. بلاخره اومد. خیلی جدی رفتم سمتش. –کدوم گوری بودی؟ -گفتم که با سارینام. –بیخود کردی رفتی؟ با اجازه کی؟ -خب چی شده حالا؟ -چی شده؟ ساعت چنده؟ کی قرار بود بیای؟ -یهو صداشو برد بالا اه چقدر گیر میدی حالا ده شده یازده. –اصلا حالیت نیست که تو خونه منتظرتم و نگرانتم؟ -حالا که اومدم. –دیگه حق نداری با این دختره بگردی. –باشه حالا من خستم میخوام بخوابم. همینطوری سرشو انداخت رفت تو اتاقش. مهیار اومد بیرون گفت چی شده؟ -از خواهرت بپرس. –مامان حساس نشو. –حساس نشم چی؟ این وقت خونه اومدنه؟ اونم دختر تو این سنو سال. –یه شب با دوستش بوده دیگه. میشه حالا شام بخوریم؟ -مگه تو نخوردی؟ -نه گفتم با هم بخوریم. –بهت که گفتم تو شامتو بخور. رفتیم تو آشپزخونه براش کشیدم. غذا سرد شده بود. اولین قاشقی که خورد گفت اممم چقدر خوشمزه شده. با بی حوصلگی جواب دادم نوش جونت. –خودت نمیخوری؟ -الان اشتها ندارم. –مامان چکار کردی انقدر خوب شده؟ فکر کنم بخاطر هویجه. حرفش انقدر با منظور بود که واقعا نمیتونستم جواب ندم. فقط با عصبانیت نگاهش کردم. –هنوز عصبانی هستی؟ -نمیدونم چکار کنم باهاتون. هر روز یکیتون یه داستان جدید دارید. –سخت نگیر همش یه شب با دوستش بیرون بوده. –مهیار!؟ تو اصلا غیرت نداری نه؟ مهم نیست برات خواهرت کجا بوده تا این وقت شب؟ -اولا که با یه دختر بیرون بوده. دوما من چکار میتونم بکنم؟ بهتون بگم نرید؟ چجوری جلوتون رو بگیرم؟ -جلوتون؟ مگه من چکار کردم؟ همینطوری بهم نگاه کرد بعد گفتم قضیه من اینجوری نیست. الکی جمع نبند. –چه فرقی میکنه؟ تو هم شب میری خونه یه مرد غریبه نصف شب سیاه مست میای. –ببند دهنتو خودت میدونی قضیه من و کامران چی بوده. –بلاخره که چی؟ همون چیزی که ته تهش فکر میکنی برای مهدیس اتفاق بیوفته همونه دیگه. بدبختانه راست میگفت. خونه آخرش این بود که میخواد بره بده یا مست کنه. کاری بود که چند شب من انجام دادم گفتم در هر حال اصلا میدونی چیه؟ من میدونم دارم چکار میکنم. من زندگیمو تباه نمیکنم. –باز شروع شد. چیه این زندگی تباه کردن افتاده توی دهنت هی میگی؟ -همین کارهایی که میکنید. الانم که کلی پول مفت گیرتون اومده معلوم نیست میخواید با خودتون چکار کنید. –مامان چی میگی واسه خودت. اصلا کس خار پول. نخواستم. بسه دیگه گاییدمون. –درست حرف بزن. یذره شعور نداری که. –من میگم انقدر به خودت سخت نگیر همین. –کاش به همین راحتی بود که میگفتی. باید مادر باشی تا حال منو درک کنی. بلند شد و یه بشقاب دیگه برای خودش کشید. –از این هویجا زیاد بزن تو غذا. خیلی خوشمزه میشه. دلم میخواست پاشم یکی از همون هویجا رو بکنم توی کونش یکی هم توی حلقش تا صداشو دیگه نشنوم. با حرص بلند شدم رفتم توی اتاقم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#129 | Posted: 8 Jan 2018 18:50
محشر بود
     
#130 | Posted: 9 Jan 2018 17:25
مرسی خوب مینویسی
فقط زیاد بعضی چیزارو کش دار نکن داستانت رو کسل کننده میکنه
بازم ممنونم
     
صفحه  صفحه 13 از 16:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  16  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites