تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 13 از 28:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  27  28  پسین »  
#121 | Posted: 10 Jan 2018 13:06
hashar
دستت درد نکنه !عالی بود
     
#122 | Posted: 11 Jan 2018 17:55
قسمت سی و هشتم: افشاء یک حقیقت تلخ
-اممم عزیزم لبای داغتو میخوام. بیا روم. –اوووف چقدر داغی کتایون زبونمو میذارم توی دهنت. –میمکمش. اممم عشقم بدجوری دیوونم کردی. –کتایونم دوست داری چکارت کنم؟ بهم بگو. الان اوج خواستت چیه از من؟ -میخوام بکنی منو کامران. با اون کیر خوشگل و گندت کسمو بکنی. دیوونم کن کامران جوونم. –عزیزم ببینم بدنتو. –بیا عزیزم. –آآهه چقدر دلم میخوادش. کست چقدر خیس شده. –واسه تو عزیزم. ببینمش. –چیو؟ -اون کیر خوشگل و گندتو. –بیا فدات شم. –اممم جانم. چقدر دلم براش تنگ شده. عزیزم. –اگر پیشت بود چکار میکردیش؟ -میذاشتم دهنم. حسابی میخوردمش. جوری که کاملا سفت بشه. بعد لای سینه هام میمالیدمش. –مثل آخرین بار؟ -آره عزیزم مثل آخرین بار. دقیقا اینجا لای سینه هام. –اووفف بیشتر بگو. دیگه چی؟ -میخوابوندمت. میشستم روش خودمو بالا پایین میکردم. –کتایون چکار میکردی؟ -بهت میدادم. کامرانم. بهت کس میدم. –آههه آبم داره میاد. اوووففف اوومد. آهههه –عزیزم. کاش پیشت بودم. –تو ارضا نشدی؟ -چرا عشقم اما نه به اون شدتی که تو ارضام میکنی. –فدات بشم گل من. –کامران اینجا ساعت یک و ربعه شبه. فردا کلی کار دارم. بخوابم؟ -باشه عشق من. بخواب شبت بخیر. امممم بوس. –بوس عزیزم. مواظب خودت باش. بعد از قطع کردن تماس بلند شدم یکم خودمو تمیز کردم و لباسام رو پوشیدم. البته فقط شورت و تیشرتمو. دیگه رسما رد دادم. این سومین شبه که با کامران دارم سکس تلفنی میکنم و اولین بارم بود که با هم سکس چت تصویری داشتیم. نه میتونم بگم لذت بخشه نه اینکه بگم نیست. اما هیچ حسی نداره واقعا برام. انگار که با بوی بهترین غذاها سیر بشی. بدترین قسمتش اینه که دارم به اینکار وابسته میشم. چرا اینجوری شدم؟ یجوریم انگار همش حشریم. هر شب تا دیر وقت بیدارم و صبح ها خسته. باید خودمو کنترل کنم. نه دیگه بسه.
روز بعد شراره بهم زنگ زد و راجب کامران صحبت کردیم. –کامران راست میگه. پدرش بدجوری مریضه. از دوستایی که اونور دارم و کامران رو میشناسن آمارشو گرفتم. –اونو که منم میدونستم. یعنی به نظر نمیومد کامران بخاطرش دروغ گفته باشه. در مورد اون مشکلش چی؟ با کلی مکث و من من گفت نمیدونم. –شراره؟ مطمعنی؟ -از اینکه نمیدونم؟ -آخه خیلی مکث کردی. تورو خدا چیزی میدونی بگو. بازم سکوت کرد. –پس میدونی؟ -فقط یه چیز فهمیدم. –چی؟ -ممکنه بیشتر از اون حدی که گفته بمونه. –انقدر مشکلش بده؟ -باور کن نمیدونم فقط همینو بگم شاید چند ماه بشه. –چند ماه؟ مگه چکار کرده؟ -گفتم که نمیدونم. –اه شراره تروخدا چیزی میدونی بگو. خواهش میکنم. –ببین من پشت خطی دارم بعدا بهت زنگ میزنم. –الو صبر کن الو. قطع کرد. یعنی چی شده؟ مطمعنم یه چیزی هست که به من نمیخواد بگه. موقع ناهار مهدیس بهم زنگ زد. –الو مامان جان سلام. –سلام مامان حدس بزن چی شده؟ بشدت لحن صداش خوشحال بود. –چی شده؟ -مشتری دست به نقد واسه پاساژ پیدا شده. آقا رسول زنگ زد. مامان کلشو یجا میخره. اونم چه قیمتی. –واسه اینه انقدر خوشحالی؟ -آره دیگه. خوشحال نباشم؟ بلاخره دارم به پولم میرسم. –آقا رسول چرا به من زنگ نزد؟ -حتما گفته مشغولی. –مهدیس؟ تو شماره خودتو دادی بهش؟ -بد کاری کردم؟ -مثلا بزرگترت منما. کارت اصلا درست نیست. لحنش عوض شد و با عصبانیت گفت اصلا مال خودمه هرجوری بخوام این موضوع رو پیش میبرم. –پس چرا به من زنگ زدی؟ -آره فکر کنم لازم نبود تورو در جریان بذارم. –مهدیس چرا انقدر وقیح شدی؟ اصلا حواست هست با خودت چکار میکنی؟ به کل عوض شدی. –دیگه همینه که هست مامان جان. واقعا حوصلشو نداشتم. هرچی میگفتم یه جواب آب نکشیده تحویلم میداد. یکم خواست حرف بزنه حرفشو قطع کردم گفتم نمیدونم هرکاری میخوای بکنی بکن. خدافظ. قطع کردم. بعد از ناهار با اعصاب خورد رفتم اتاقم. من تا کی باید حرص اینا رو بخورم آخه؟ دختره بیشعور میخواد آدمو درسته غورت بده. یجوری پولم پولم میکنه انگار تاحالا گشنگی کشیده و کف خیابون گدایی میکرده. واقعا حیف از من. نیم ساعت بعد جلسه داشتیم. از اون جلسه هایی که هر هفته تشکیل میشه و مدیران هر بخش گزارش کار میدن. پای ثابت تمامی جلسات منم مریم ستاری هست. کل جلسه یه سره فرح منش حرف میزد و بقیه هم اظهار فضل میکردند. واقعا وقت تلف کردنه. وقتی جلسه تموم شد دیگه وقت رفتن بود. امروز میرم استخر. میخواستم زودتر برم که از اون ور زود برسم خونه. داشتم جمع و جور میکردم که در زدن. –بفرمایید. –ببخشید خانم شریف فلشتون رو توی سالن جلسه جا گذاشتید. –مرسی خانم ستاری لطف کردی. زودتر جمع کن بریم. –امروز نمیتونم بیام استخر. –وا حیفه که. –شب مهمون داریم مامانم دست تنهاست. –باشه عزیزم برو. نرفته یه لحظه مکث کرد حس کردم چیزی میخواد بگه. –جانم عزیزم. –هیچی حالا بعدا صحبت میکنیم. –اگر عجله نداری الان بگو. –حالا باشه بعدا. –من دیرم نمیشه. اگر تو عجله نداری الان بگو. اومد تو اتاق و در رو بست. بهم نزدیکتر شد و با لحن آروم گفت امروز سایت های خبری رو خوندید؟ -نه وقت نکردم. چطور؟ -گزارش یه اختلاص چندصد میلیاردی اعلام شده و چندین شرکت هم توش نقش داشتند. –خب تو این مملکت بی صاحب که هر روز این اتفاق میوفته. چیز جدیدی نیست. هر روز آمار یه دزدی و اختلاص رو میکنند و هیچ کاری هم انجام نمیدن. ساکت بهم نگاه میکرد. –فقط همین بود؟ سرشو انداخت پایین و با لحن آروم گفت یکی از اون شرکت ها نگین اطلس ایرانه. چقدر این اسم آشناست. گفتم از شرکای تجاریمون بوده؟ -نه نیست. –خوبه پس چه مشکلی داره؟ -مشکلش اینه که مدیر عامل اون شرکت آقای سالاری براتون گل فرستادند و بدتر از اون خلیل بخش هم این موضوع رو میدونند. در یک لحظه انگار بهم با ولتاژ برق زیاد بهم شوک وارد شده باشه. یعنی کامران؟ -چی!؟ تو مطمعنی؟ -آره تو چندتا سایت خبری دیدم اینو. دوتا سایت هم اسم شرکت نگین اطلس ایران رو برده. دیگه نمیتونستم سرپا وایسم نزدیک بود بیوفتم. سریع ستاری منو گرفت و کمکم کرد بشینم. –خانم شریف؟ خوبی؟ چی شد؟ چشمام سیاهی میرفت. سریع یه لیوان آب ریخت داد بهم. –چی شد خانم شریف؟ -عزیزم اگر ممکنه تنهام بذار. –آخه زیاد خوب نیستید. یهو با صدای خیلی بلند داد زدم برو بیرون. –باشه باشه. ببخشید. از اتاق رفت بیرون. وای کامران چکار کردی؟ مغزم کار نمیکرد. سریع سیستمم رو روشن کردم رفتم توی سایت های خبری. لعنتی درست میگفت. افشاء جزئیات اختلاص وام چند صد میلیاردی. شش شرکت با با مدارک جعلی اقدام به دریافت بیش از 800 میلیارد تومن وام از بانک ... کردند. دفتر تمامی این شرکت ها پلمپ و اموال آنها نیز ثبت شده است. این شرکت ها با نام های تجاری ... و شرکت صادرات و واردات نگین اطلس ایرانیان هستند که دو نفر از مدیران این شرکت ها بازداشت و مابقی تحت پیگرد قضایی میباشند. کامران باورم نمیشه. یعنی تو؟ وای خدای من. خیلی ناراحت و عصبی بودم. حالم خیلی بد بود. گریم گرفت. چجوری تونستی این کار رو بکنی. از خودم بدم میومد که به این راحتی به یه دزد اختلاص گر دل دادم. اولین کاری که کردم به شراره زنگ زدم. جوابمو نداد. دوباره زنگ زدم جواب نداد و چند باز پشت سر هم زنگ زدم. بلاخره جواب داد –چیه کتایون؟ -تو میدونستی چرا بهم نگفتی؟ انقدر با گریه شدید حرف میزدم که گفت درست حرف بزن بفهمم چی میگی. چرا گریه میکنی؟ -شراره تو باید بهم میگفتی. –چیو بهت میگفتم؟ چی شده اصلا؟ -کامران دزدی کرده. –الان کجایی؟ با همون گریه گفتم شرکت. –میام دم اونجا باهم صحبت میکنیم وایسا اومدم. قطع کرد. همونجوری نشستم تو اتاق و فقط گریه میکردم. خوبه شرکت تعطیل شده بود و کسی توی طبق ما نبود وگرنه باید این حالم رو واسه صد نفر شرح میدادم. یه نیم ساعتی گذشت و منم حالم بهتر شده بود. صورتمو شستم. شراره زنگ زد که جلوی در شرکته. رفتم پایین تو ماشینش نشستم. –سلام قیافشو نگا. بگو ببینم چی میگی؟ -شراره چرا بهم نگفتی کامران دزدی کرده. –دیوونه دزدی چیه. یه مشکل مالی برخورده فقط. –مشکل مالی که میگی 800 میلیارد تومنه. بمن دروغ نگو تو میدونی. وقتی اینو میگفته بازوی شراره رو میکشیدم و به بهش ضربه میزدم. همینطور جیغ میزدم چرا نگفتی بهم. انگار توی اون ضعیت دنبال مقصر میگشتم. انقدر ادامه دادم که شراره محکم زد توی صورت و هولم داد عقب. داد زد آروم بگیر. من نمیدونستم دقیقا چه غلطی کرده. فقط فهمیدم که مشکلش خیلی بزرگه و حالا حالاها نمیتونه برگرده. دستم روی صورتم بود و جای ضربه شراره رو آروم میمالیدم. دوباره گریم گرفت. –شراره من خیلی بدبختم. اجازه دادم یه دزد توی زندگیم وارد بشه. با احساسم بازی کنه. باهام سکس کنه. خاک تو سرم. اومد بقلم کرد. –عزیزم آروم باش هنوز هیچی معلوم نیست. ما که مطمعن نیستیم چه اتفاقی افتاده. بعدش هم من هرچی که راجبه کامران ندونم اینو خوب میدونم احل دزدی و اختلاص نیست. –از کجا مطمعنی؟ اسم شرکتش رو همه جا زدند. عه عه چقدر یه آدم میتونه پست باشه. همین دیشب با من صحبت میکرد. یه سر سوزن نه نگران بود نه ناراحت. واقعا از خودم بدم میاد. –عزیزم بس کن. آروم باش. باید باهاش صحبت کنی. تو هنوز نمیدونی واقعا چه اتفاقی افتاده که. –دیگه نمیخوام باهاش صحبت کنم. هیچوقت. سای کن آروم باشی عزیزم.
وقتی رسیدم خونه خیلی داغون بودم. نه حوصله داشتم نه اعصاب. مستقیم رفتم اتاقم و رفتم توی رخت خوابم. مهیار اومد بهم سرزد گفتم مریض شدم استراحت کنم خوب میشم. واقعا نمیتونستم این حالمو برای کسی توضیح بدم. فرداش یه سر رفتم شرکتش. پلمپ شده بود. تا دو روز به پیام های کامران جواب ندادم. یعنی اصلا باز نکردم که بخونم. حس اینو داشتم که منو بازی داده. دو روز با یه شماره خارجی تماس گرفت. میدونستم کامرانه. پیش خودم گفتم باهاش صحبت کنم و حرف هام رو بزنم. اون که حالا حالاها برنمیگرده پس منم باهاش تموم کنم. اینو باید بهش بگم. جوابشو دادم. –سلام. –سلام کتایون خوبی؟ -سلام بد نیستم. –کجایی؟ چرا جواب پیام ها و زنگ هامو نمیدی؟ -حتما نخواستم که جوابتو بدم. –اونوقت چرا؟ -دیگه خودت خوب میدونی. –کتایون چی شده؟ چرا اینجوری حرف میزنی؟ -کامران بسه دیگه. انقدر خودتو نزن به اون راه. خبر گند کاریتون همه جا پخش شده. پول مردمو خوردید الان در رفتی. –بخدا کتایون اینجوری نیست. تو نمیدونی قضیه چیه. –اسم شرکتت رو همه سایت های خبری اعلام کردند. شرکت نگین اطلس ایران به مدیریت ک.س که مشخصه کامران سالاریه. شرکتت هم پلمپ شده. دیگه چیو نمیدونم؟ -به جان خدا به جان پدرم به هرچی میپرستی من هیچکارم. اصلا در جریان نبودم. به خاک مادرم من بازی داده شدم. –انقدر قسم نخور. چجوری حرفتو باور کنم؟ اگر راست میگی چرا فرار کردی پس؟ ها؟ تو حتی جرات تاوان اشتباهتو نداشتی. –کتایون اینا اگر منو میگرفتن میدونی چکارم میکنند؟ -مگه نمیگی کاری نکردی و بی گناهی. –تو که انقدر بهم نزدیک بودی باور نمیکنی. هیچکسی باور نمیکنه. قرار بود وام برای تاسیس چندتا تولیدی و کارخونه برای صادرات باشه. افرادی که پشت این قضیه هستند هیچ اسمی ازشون برده نشده. اون عوضی ها تمام پول رو برداشتند و من و چندتا بدبخت دیگه رو بی آبرو کردند. به جان تو که میدونی چقدر برام عزیزه راست میگم. لحن صحبتش جوری التماسی بود که نمیتونستم باور نکنم. یجورایی حق با شراره بود. کامران همچین آدمی نبود که بخواد کلاه کسی رو برداره. اگر راست گفته باشه بد بازی خورده. –باشه اصلا هرچی میگی درسته اما من چکار کنم؟ همینجوری معلوم نیست که منم زیر نظر باشم. –با تو کسی کار نداره نگران نباش. –تو که اونور دنیا نشستی عین خیالتم نیست. من بدبخت اینجا هر روز از استرس و نگرانی زندگیم دارم عین بید میلرزم. –اگر شانسی وجود داشت که بتونم از خودم دفاع کنم برمیگشتم. –پس یعنی دیگه برنمیگردی دیگه. –معلوم نیست. –باشه خب دیگه ادامه این رابطه معنی نداره. موفق باشی. –یعنی همه چی تمومه؟ -آره لطفا دیگه به من زنگ نزن. ممکنه منم زیر نظر باشم اینجوری برام دردسر درست میکنی. –کتایون متاسفم. قرار بود برنامه هام جور دیگه ای باشه. –حالا کاریه که شده. خودتو ناراحت نکن. من دیگه قطع کنم. مواظب خودت باش. –کتایون منو از خودت بی خبر نذار. –اگر شد بهت پیام میدم. خدانگهدار –خداحافظ. دیگه واسه خودم پذیرفته بودم که رابطه منو کامران به کل تموم شده. ناراحتیم از این بود چجوری برگردم به قبل. الان دیگه نمیتونم تنها بمونم. نمیتونم نیازهای خودمو سرکوب کنم. باید بتونم. باید بخوام اما نمیخوام.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#123 | Posted: 12 Jan 2018 05:42
سلام واقعاخسته نباشین.خیلی زیباست.یه سوال ؟این قسمتهاداستان هستن یاخاطره؟
     
#124 | Posted: 12 Jan 2018 10:37
سلام
داستان کاملا غیر واقعیه

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#125 | Posted: 12 Jan 2018 12:46
ممنون خیلی زیبا مینویسی
     
#126 | Posted: 12 Jan 2018 14:42
hashar
سلام ودرود دوست عزیز داستان لزوما نباید کاملا برای شما اتفاق افتاده باشه !داستان در اصل چکیده شنیده ها و تفکرات و خواسته ها ی نویسندست ! من داستانتون رو دوست دارم و مشتاقانه دنبال می کنم و ریتمشو دوست دارم .دستمریزاد.
     
#127 | Posted: 13 Jan 2018 03:42
بـدرود.
خیلی خیلی خسته نباشی بانو.
داستانت واقعا زیبا شده.
فقط یه اشتباه کوچیک داری که روی داستان تاثیر بگذری میذاره.
نگـارش همه چیت عالی.
فقط در جمع بندی و پست مشکل داری.
چند قسمت فقط داری به حواشی میپردازی بعد یه قسمت باز همش سکس.
روی این خیلی بیشتر باید فکر کنی.درقسمتی که کتایون از خونه کامران میاد و......شما نباس فرداش رو تو یه داستان دیگ مینوشتی.اینو رعایت کن چون تو رنگ و بو داستان و جهتش فرق میکنه.یا دیر به دیرتر بذار ولی پر حجم تر یا کلا یکم پرمحتواتر قسمت بده بیرون.باسپاس
     
#128 | Posted: 13 Jan 2018 12:02
عالی بود مرسی
     
#129 | Posted: 13 Jan 2018 13:59
داستان عالیه ، به همین روال ادامه بده

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#130 | Posted: 14 Jan 2018 18:53
قسمت سی و نهم: دگرگونی
روزها همینطور سپری میشند و من فقط زندگی رو بصورت عادی طی میکنم. همه چیز تقریبا مثل قبل آشنایی با کامران شده. حتی دو هفته میشه که خودمو اصلاح نکردم. پیش خودم میگم واسه چی اصلاحش کنم. کسی نمیبینتش که. اما هنوز بعضی وقتها با خودم مشغول میشم. توی سایت های پورن میرم و فیلم سکسی میبینم و خودمو ارضا میکنم. بیشترین جستجو هام مربوط میشه به پسران جوان و زنان میان سن. نمیدونم چجوری انقدر به این نوع فیلم ها علاقه مند شدم اما بیشتر از بقیه تحریکم میکنه. مهدیس بلاخره رفته گواهی نامشو بگیره و به محض اینکه بگیره ماشین میخره. چند بار هم با من صحبت کرد ماشینم رو عوض کنم. هرچقدر که این ماشین رو دوست دارم اما شاید اینکار رو بکنم. کم کم داره هزینه بر میشه. تاحلا چند بار مشکل پیدا کرده. اگر بخوام ماشینمو عوض کنم یه چیزی در همین حدود میخرم با پول خودم. به هیچ وجه دلم نمیخواد حتی یک ریال از پول اونا رو بردارم.
بیشتر وقتی که توی استخر بودم با مریم ستاری در رابطه با موضوع کامران صحبت میکردم. –چقدر مشکلش جدیه؟ -این مسائل بدجوری دست گذاشتند. اگر پاش برسه اینجا دیگه برگشتی توی کار نیست. –همه افرادی که توی این قضایا هستند که پول برنداشتند. بعضیاشون فقط اسمشون هست. درسته؟ -خودتون میگید همه کسایی که توی این قضیه هستند یعنی بلاخره به نحوی تو این قضیه دست داشتند. حتی اگر پولی بهشون نرسیده باشه یا اصلا هدفشون اختلاص نبوده بازم باید جوابگو باشند. توی این مورد به هیچکسی رحم نکردند. حتی مسئولین اون شعبه که وام داده رو همه دستگیر کردند. –آخه نمیشه که یه آدم این همه پول یه شبه برداره فرار کنه. مگه مملکت انقدر بی در و پیکره. چرا با اون بالا دستیا کسی کاری نداره؟ اونا که بیشترین سهم رو از این داستانا دارند. –قدرت دست هرکسی باشه میتونه قوانین بازی رو تعریف میکنه. –نمیدونم. چی بگم. تا کی باید این وضعیت رو تحمل کرد. –آقای سالاری از آشناهاتونه درسته؟ -آره یکی از دوستان نزدیک. اون دسته گل رو هم ... –راستش این چیزا به من مربوط نمیشه. فقط خواستم بگم حواستون باشه به هیچ وجه قبول نکنید که میشناسیدش. براتون خیلی ممکنه بد بشه. –کسی میدونه؟ -خودتون به کسی گفتید؟ -نه اصلا یه کلمه هم صحبت نکردم. اما کارت روی دسته گل رو فرح منش خونده و خلیل بخش هم اونروز فهمید. –من پیگیری کردم. خدارو شکر فرح منش اصلا یادش نمیومد. –از فرح منش که مطمعنم چون خیلی گیج میزنه. بعیده همچین چیزی یادش بمونه. اما خلیل بخش چی؟ -با اون هم صحبت کردم و یجوری حرف رو کشوندم سمت اون قضیه. وقتی پرسید یادتونه از کدوم شرکت بود اسم شرکت ... رو گفتم که الان باهاشون کار میکنیم. –وای خیالم راحت شد. مرسی عزیزم. تو واقعا بهترین کسی هستی که این روزا درکنارم هست. امیدوارم بتونم این کارایی که میکنی رو یجور جبران کنم. بهم خندید و گفت ما بهم قول دادیم هوای همو داشته باشیم. –نظرت چیه یه بار دیگه عرض استخر رو شنا کنیم. –قبوله. با هم پریدیم توی آب. بعد از یکی دوبار رفت و برگشت یه لحظه یه فکری زد به سرم. بهترین فرصته که بفهمم کاری که اون دفعه انجام داد عمدی بود یا سهوی. واسه همین خودمو کشوندم لب استخر و از آب اومدم بیرون. نشستم لب استخر و قسمت داخلی رون پام رو میمالیدم. ستاری هنوز توی آب بود. خودشو به من نزدیک کرد و گفت چی شد؟ بازم گرفته؟ -یهویی گرفت. اذیتم میکنه. از آب اومد بیرون و کمکم کرد بلند شم. –آروم حرکت کنید. زیاد بهش فشار نیارید. منم دیدم بهترین فرصته پیاز داغشو زیاد کردم و گفتم آی نمیتونم راه برم. با کمک ستاری نشستم روی سکوهای کنار استخر. اونم نشست کنارم. پاهام رو کامل باز کردم و بهش نشون دادم که کجا گرفته. –اینجاست. چند وقته درد میکنه. آروم دستشو گذاشت روی همون ناحیه که قسمت داخلی رون پای چپم بود و تقریبا 5 یا 6 سانت با بین پاهام فاصیه داشت. آروم میمالید. –چیزی نیست فکر کنم گرفتگی ساده باشه. اونجوری که میخواستم پیش نرفت. البته چند نفر هنوز توی استخر بودن و کاملا مثل اونروز خالی نبود. پیش خودم گفتم باید بکشمش یه جای خلوت تر. –نظرت چیه بریم سونا. –سونا؟ اونم بعد از شنا کردن؟ سریع درستش کردم و گفتم منظورم جکوزی بودمن فکر کنم جکوزی بهم کمک کنه. –آره خوبه. بریم. حوض جکوزی زیاد بزرگ نبود. بیضی شکل و تقریبا دو در سه. یه خانم سن بالای چاق اونور توش نشسته بود. با هم نشستیم اونجا. –بهتر شد؟ -یکمی. بنظرم باید برم ماساژ. –آره ماساژ هم خوبه. –روی من خیلی زود تاثیر میکنه. مثلا اون دفعه که پامو ماساژ دادی خیلی خوب شد. دیگه کامل حرفم رو انداختم. امیدوار بودم اون واکنشی که میخوام رو بده. اما هیچ حرکتی نکرد. دیگه نامید شدم و فکر کردم نمیخواد انجام بده که همون لحظه اون خانم سن بالا بلند شد و از توی جکوزی رفت بیرون. به هیکل چاق و پوست چروکش نگاه میکردم و دست ستاری رو رون پام حس کردم. ناخودآگاه لبخند زدم و پام رو کامل باز کردم. دقیقا همون قسمت رو میمالید. –خیلی خوبه مرسی واقعا دستات معجزه میکنه. هیچی نمیگفت و ادامه میداد. چشمام رو بستم. تصور اون فیلم همجنس بازی دوتا دختر لب استخر رو داشتم. دلم میخواست دستش بره لای پام و روی کسم. میلی متر میلی متر به وسط پاهام دستشو نزدیک میکرد تا اینکه فقط یکم مونده بود تا برسه بهش. بشدت منتظر بودم که بره اونجا. دیگه ادامه نداد. –خب خانم شریف اگر موافقید بریم. داره دیر میشه. چه ضد حال بدی. داشتم داغ میشدم. با حرص گفتم بریم. با هم رفتیم توی رختکن. کلاهشو باز کرد و سیل موهاش پشت کمرش ریخت. حولشو برداشت و رفت سمت دوش آب. منم رفتم سمت دستشویی. از کسم یکم آب اومده بود. چقدر کارای این دختره ضد حاله. از اوناست که موقع سکس طرفشو حسابی حشری میکنه و یهو میگه نمیخوام. بدبخت اونی که بخواد باهاش بخوابه. از دستشویی اومدم بیرون لای در اتاق دوشی که رفته بود یکم باز بود. تو زاویه این وایسادم که بتونم بهتر ببینمش. از بقل اندامش رو میشد دید. البته فقط یه قسمت کم. همینطور محو تماشا بودم و میخواستم بیشتر ببینم. یه لحظه حس کردم بهم نگاه میکنه. سریع رفتم اونور. امیدوارم ندیده باشدم. بعضی وقتا خیلی کارای احمقانه ای میکنم. اگر متوجه میشد چه فکری راجبه من میکرد. لباس هام رو پوشیدم و به سمت خونه رفتم.
وسط های راه چراغ روغن ماشین روشن شد. زیاد توجه نکردم. یکم جلوتر که رفتم ماشین احساس کردم فرمون سفت شده و سخت میشه روندش. سریع زدم بقل. پیاده شدم زیر ماشین رو نگاه کردم. وای بازم روغن گوی های ماشین خالی کرده. همین چند ماه پیش عوضشون کرده بودم. عجب مصیبتی شد. به همون تعمیرگاه آشنای کامران زنگ زدم و گفتم چه مشکلی پیش اومده. بعد کلی معطلی یکی رو فرستادند ماشینم رو بوکسل کرد تا تعمیرگاه. گفت فردا بهش نگاه میکنه و بهم خبر میده. کلی اعصابم بهم ریخته بود. دیگه هوا تاریک شده بود. کوچه ما خیلی خلوته. خونه ما تقریبا ته کوچست. وقتی رسیدم نزدیک خونه از فاصله چند متری مهدیس و دوستش سارینا رو دیدم که توی ماشین نشستند. فکر کنم تازه رسیده بودند. تصمیم گرفتم برم جلو و سارینا رو ببینم. بفهمم این دختره کیه مهدیس همش باهاش میگرده. دو سه قدم که رفتم سمتشون دیدم مهدیس صورتشو به صورت سارینا نزدیک کرد و لبای همو بوسیدند. البته بوسه خالی که نه. یه چیزی بین لب گرفتن و بوسه. اصلا متوجه نشدند که من اونجام. دقیقا جلوی ماشین وایسادم به محض اینکه کارشون تموم شد تازه متوجه حضور من شدند که با عصبانیت نگاهشون میکردم. مهدیس یجوری خجالت زده و نگران پیاده شد. –سلام مامان الان رسیدی؟ -یه چند لحظه ای هست که اینجام. انقدر مشغول بودی که متوجه نشدی. سارینا پیاده شد. یه دختر قد بلند با پوست برنزه و چشمای سبز. لب های پروتزی با چسب های روی بینی که نشون از عمل شدن بینیش داشت. با صدای رعشه دار سلام کرد و اومد سمتم دست داد. خالکوبی روی ساعد دستش خیلی مشخص تو چشم بود. حداقل 27 یا 28 سال میخورد داشته باشه. با همون عصبانیت و سردی جواب سلامشو دادم. –مامان این ساریناست. –پس سارینا شمایی. خوب شد بلاخره دیدمتون. –از دیدنتون خوشوقتم. با لحن تند و خیلی جدی گفتم منم خوشوقتم که باهات آشنا شدم و بلاخره فهمیدم مهدیس وقتشو با کی و چجوری میگذرونه که هر شب دیر میاد خونه. دختره جا خورد. البته باید هم میفهمید که مهدیس مثل خودش بی کس و کار نیست و مادرش حواسش بهش هست. مهدیس چسبید بهم مامان تورو خدا الان شروع نکن. –من تا حالا چندین بار به مهدیس گفتم شب باید زود بیاد خونه و دوست ندارم با هرکسی بگرده. اگر این موضوع برای خانوادت مساله ای نیست واسه من برعکس خیلی مهمه. متوجه شدی؟ مهدیس گفت مامان بسه دیگه. من دیگه بچه نیستم که اینجوری میکنی باهام اه. رفتش تو خونه. سارینا هم خیلی حق به جانب و جوری که انگار خیلی بهش برخورده باشه گفت باشه. و رفت سوار ماشینش شد و رفت. بدون خدافظی. این دیگه چه جونوری بود. وقتی رفتم خونه مهدیس تو اتاقش بود و در اتاق هم بسته بود. در اتاقشو خواستم باز کنم از داخل قفل بود. به در زدم و گفتم مهدیس بیا بیرون همین الان باید صحبت کنیم. –برو الان نمیخوام حرف بزنم. آبرو واسه آدم نمیذاری. –بهت میگم بیا بیرون. همین الان. با سر صدای ما مهیار هم از اتاقش اومد بیرون. –سلام چی شده؟ -یه چیزی بین منو مهدیس به تو ربطی نداره. مهدیس مگه نمیگم بیا بیرون. –گفتم الان نمیخوام صداتو بشنوم برو. با مشت زدم به در –باشه نمیخوای بیای بیرون به درک. ولی بدون یه بار دیگه ببینم با این دختره ایکبیری بودی من میدونم تو. حالیت شد؟ عصبانی بودم. هم بخاطر مهدیس. هم ماشینم. هم قضیه کامران. نمیدونم چرا چندتا مشکل یهو باهم سر آدم میریزه. لباسام رو عوض کردم و شام رو آماده کردم. موقع شام به مهیار گفتم خواهرت رو صدا کن. مهیار رفت دم در اتاق مهدیس در زد و گفت بیا شام. جیغ مهدیس از تو اتاق بلند شد نمیخوام. دیگه با عصبانیت رفتم دم اتاقش و گفتم مهدیس بسه دیگه. بیا بیرون. مهیار گفت مامان آروم باش. حالا مگه چی شده. –گفتم به تو مربوط نیست. بیا بیرون مهدیس دیگه حوصلم رو سر بردی. در اتاقش باز شد و جلوم وایساد گفت ها چیه؟ حرف هاتو زدی شنیدم دیگه. شام نمیخورم میل ندارم. مهیار گفت حالا بیا بشینیم دو میز صحبت میکنیم. –نمیخوام. نبودی ببینی که چه مسخره بازی جلوی سارینا در آورد. دیگه اعصابم نمیکشید. با عصبانیت گفتم من مسخره بازی در آوردم؟ خیلی هم جلو خودمو گرفتم که کاریتون نداشتم. وسط خیابون چه غلطی میکردید؟ -مامان تو نمیفهمی نمیخوای هم بفهمی. حوصله بحث کردن باهات رو ندارم. انقدر اعصابم خورد شده بود که میخواستم برم سمتش و بزنم تو دهنش. مهیار منو گرفت و کشید اونور –مامان ولش کن الان عصبانی هستید دارید بدترش میکنید. مهدیس تو هم بسه دیگه. تمومش کنید. خودمو از تو بقل مهیار در آوردم و گفتم من حرفمو زدم و دیگه هم دوست ندارم دوباره با این دختره ببینمت. شیر فهم شد؟ -مامان چه گیر الکی دادی دختر بدی نیست. –اصلا معلوم هست چند سالشه؟ بابا ننش کین و چکارند؟ مهدیس انقدر سرتو مثل کبک زیر برف نکن. خودتو زدی به خریت. داری از راه به در میشی. اصلا وقت میکنی دانشگاه بری؟ اصلا میری دانشگاه یا همش کلاساتو میپیچونی با این نکبت وقتتو میگذرونی؟ همین فردا میام دانشگاهت وضع درستو ببینم چکار میکنی. –مهیار این مامان چی میگه؟ خل شدی مامان؟ چه ربطی داره به هم. با اون همه عصبانیتی که داشتم ولی تلاش کردم ادامه ندم. اصلا فایده نداشت. هرچی میگفتم دوتا میذاشت روش جوابمو میداد. مهدیس اصلا اینجوری نبود. خیلی احترام نگه میداشت. الان راحت توهین میکنه بهم. مهیار گفت همگی بریم شام بخوریم و در آرامش صحبت کنیم. شام رو کشیدم و آوردم و نشستیم دور میز. مهیار آروم دم گوشم گفت مامان دیگه بحث نکن الان وقتش نیست. –منظورت چیه؟ -روش توی روت باز بشه خوب نیست. میفهمی که چی میگم. منظورش کاملا روشن بود. قضیه کامران رو نتونسته بودم کامل مخفی کنم و اگر ادامه میدادم اونم کم نمیاورد. بازم یه شکست دیگه تو بحث با بچه ها. حسابی عصبانی بودم. مهیار گفت راستی مامان چرا انقدر دیر اومدی؟ تا اومدم حرف بزنم مهدیس حرفم رو قطع کرد گفت تو این خونه همه هر وقت بخوان میتونند برن و بیان فقط منم که باید سروقت خونه باشم. خیلی جدی گفتم ماشین خراب شده بود وگرنه بجای اینکه بخوام مثل ولگردها تا دیروقت بیرون باشم زود میام خونه با خانوادم باشه. با نیشخند خیلی زهر داری گفت خانواده هه. –منظورت چیه؟ -هیچی. مهیار دستمو گرفت که هیچی نگو. بعد خودش گفت مامان میگم نمیخوای ماشینتو عوض کنی؟ -فعلا که کار میکنه. آخه همین چند وقت پیش تعمیرگاه بود. چند ساله اینو داریم. دیگه عمرشو کرده باید عوضش کنیم. –من نیازی نمیبینم. فعلا میشه درستش کرد. –آخه ماشین همینطور داره گرون میشه. بعد رو به مهدیس گفت آقا رسول گفت چقدر پاساژ رو میخرند؟ -گفت یه بابایی پیدا شده نقد یکجا دوازده میلیارد میده. –همش همین؟ اونجا که بیشتر می ارزید. –گفتش نقد یکجا بهترین پیشنهاده وگرنه تو چندتا چک میشه با قیمت اصلی فروختش. –خب ما که عجله ای نداریم. داریم؟ -مهیار من پولمو میخوام. –بهش میرسی. با 12 میلیارد میخوای چکار کنی که با یک میلیارد نمیتونی؟ حرفش خیلی منطقی بود. مهدیس ساکت شد. مهیار ادامه داد زیاد عجله نکن من میگم الان که نیاز نداریم. خورد خورد به وقتش بفروشیم اما با قیمت اصلی. بعد شام تو آشپزخونه مشغول کارها بودم. الکی تا 11 شب خودم رو مشغول کردم. دوست نداشتم الان برم تو اتاق. میترسیدم بی اختیار به کامران پیام بدم یا بدتر از اون برم توی سایت های پورن. مهدیس از اتاقش اومد بیرون. نگاهش نکردم. از دستش واقعا ناراحت بودم. اومد سمتم و گفت مامان منو ببخش. حواسم نبود چی میگم. عصبانی بودم. –دیگه عادت کردی اینجوری حرف بزنی کاریت هم نمیشه کرد. –مامان بخدا سخت میگیری. حواسم هست بچه نیستم. سارینا دختر خوبیه باور کن. –اگر امروز نمیدیدموتون شاید باور میکردم. خودت اگر جای من بودی قبول میکردی. یکم مکث کرد مامان جون ما نباید راجب همدیگه مثل غریبه ها قضاوت کنیم. باور کن اونجوری نیست که فکر میکنی. برگشتم سمتش خیلی جدی گفتم چجوری نیست؟ میشه اون کاری وضیح بدی دقیقا بهمم انوجوری که نیست میگی چیه؟ مهدیس بس کن من بچه نیستم که. اون دختره حداقل هفت هشت سال ازت بزرگتره و رفتارش هم باهات از روی دوستی معمولی نیست. توروخدا به خودت بیا مهدیس. سرش پایین بود. –مامان دیگه قول میدم زیاد باهاش نگردم. شب زود میام باشه؟ دیگه ناراحت نباش. –قول دادیا. یهو پرید بقلم و محکم بقلم کرد. منم بقلش کردم. –دیگه بسه خودتو لوس نکن. دختر بد. –باچه مامانی عصبانی.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
صفحه  صفحه 13 از 28:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  27  28  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites