تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 19 از 21:  « پیشین  1  ...  18  19  20  21  پسین »  
#181 | Posted: 9 Feb 2018 19:40
بابا بجا اینکه راست کنم گریم گرفت چپ کردم ناموسا.... داستان عاشقونه شده ... یکم هیجان بده... سکسیش کن با مهیار و مهدیس لاس بزن ... مخصوصا لز با مریم ستاری خیلی خوب بود .. با تشکر.
     
#182 | Posted: 11 Feb 2018 17:47
قسمت چهل و نهم : شب بخیر
اینجوری قافلگیرشدن توی روز تولدت میتونه بهترین چیزی باشه که اون روز برای آدم اتفاق میوفته. در عین حال که فکر میکنی هیچ کسی از عزیزانت به یادت نیست اما یهو ورق برمیگرده و سورپرایز میشی. اتفاق های اونشب باعث شد کامل ناراحتی این چند روز اخیر من رو کامل بشوره ببره. امشب واقعا خوشحالم. بهم ثابت شد ما هنوزم یک خانوده ایم و به فکر هم هستیم. فقط هنوز نگران مهدیسم. امیدوارم به زودی از خر شیطون پیاده بشه و از اون دختره فاصله بگیره.
بعد از شام مشغول جمع و جور کردن خونه شدم. داشتم لباسهای کثیف رو جمع میکردم که بندازم توی لباس شویی. همه جیب های لباس ها رو گشتم تا چیزی نباشه توشون. رسیدم به شلوار جین مهیار. جیب هاشو که میگشتم به نظرم اومد توی جیب کوچیک داخل جیبش چیزیه. هیچوقت فلسفه این جیب های کوچک شلوار جین رو نفهمیدم. انگشتمو کردم توی جیبش. حدسم درست بود. یه چیزی مثل کیسه پلاستیکی داخلش بود. کشیدمش بیرون. یه کیسه کوچولو که توش یه چیزی مثل سبزی خشک شده بود. مثل همونی که دفعه قبل پیدا کرده بودم. حتما یه نوع ماده مخدره. وای مهیار. مگه تو قول نداده بودی. نمیذارند حتی یه شب آدم دلش خوش باشع. میخواستم برم باهاش برخورد کنم اما پیش خودم گفتم شاید الان وقت خوبی نباشه. الان حالمون خوشه. بهتره خرابش نکنم. مهیار از اتاقش در اومد. سریع گذاشتم توی جیبم که مهیار نبینتش. اومد توی آشپزخونه و یه لیوان آب ریخت که بخوره. –مامان چرا نخوابیدی؟ دیر وقته. –گفتم یکم خونه رو مرتب کنم بعدش میخوابم. تو چرا نخوابیدی؟ -من که تازه واسم سر شبه. اکثرا تا صبح بیدارم. –خب چکار میکنی شب تا صبح؟ -آهنگ گوش میدم. سیگار میکشم. نوت مینویسم. با شیطنت گفتم فقط همینا؟ -دیگه بقیش رو نمیخوای بدونی. –مگه چکار میکنی که نمیخوام بدونم؟ با شوخی گفت یسری کارهای پسرونه. بهش توجه نکردم و رفت توی اتاقش. بقیه کارها رو کردم و جمع و جور کردم. چند دقیقه بعد رفتم سمت اتاقم بخوابم. تو دلم گفتم بذار برم از مهیار یبار دیگه تشکر کنم و بهش شب بخیر بگم. در زدم. جواب نداد. آروم در رو باز کردم و رفتم داخل. هدفون روی گوشش بود. تا منو دید هدفون رو در آورد. –مهیار جان میخواستم بازم ازت تشکر کنم. مرسی که به یادم بودی. –خواهش میکنم مامان جونم. –شبت بخیر مهیار جان. –شب تو هم بخیر. خواستم برم بیرون که صدام زد مامان. –چی عزیزم؟ -خسته ای؟ -چطور؟ -گفتم یکم باهم صحبت کنیم. –راجبه چی؟ -هرچی. گپ بزنیم. مثل اونشب تو ویلای شمال. نشستم روی صندلیش. –خوبه اما از اونشب یه چیزی کم داریم. بهم خندید. بلند شد ازتوی کمدش یه قوطی بزرگ آورد. –خب دیگه چی میخوای مامان جونم؟ -دیگه چیا تو خونه قایم کردی؟ -همین یه قوطی مونده بود. دیگه هیچی –مطمعن باشم؟ -آره. –مهیار واقعا دیگه گل نمیکشی؟ -قول دادم تا تو بهم اجازی نکشم دیگه. –پس چرا هنوز توی جیب هات پیدا میشه؟ -کدوم جیبم؟ از جیبم کیسه کوچیک رو در آوردم و گفتم توی جیب شلوار جینت بود. –کدوم شلوارم؟ -همون آبی نفتیه که سر زانوهاش پارست. –اونجا بود؟ آآآ میدونی چقدر دنبالش گشتم؟ این واسه دو ماه پیشه. –مهیار خواهش میکنم یکم بفکر خودت باش. اون بسته رو انداختم روی میزش و بلند شدم برم بیرون. -کجا میری مامان؟ -یکم خستم مهیار. -نمیخوای با من بخوری؟ -باشه یوقت دیگه. -اذیت نکن دیگه. همین امشب وقتشه. -از دست تو. باشه بذار دوتا لیوان بیارم. -نمیخواد یه لیوان رو میز هست دیگه. منم از قوطی میخورم. -لیوان رو برداشتم و داخلش رو بو کردم. -این تمیزه؟ -آره دیروز میخواستم چایی بریزم آوردم اتاقم کار پیش اومد دیگه فرصت نشد ببرمش. قوطی رو باز کرد و برام ریخت توی لیوان. -دیگه ببخشید. چیز زیاد حرفه ای نیست. ولی خب واسه امشب بهتر از هیچیه. آب جو خالی بود. مزه تلخ و تندی داشت. درصد الکلش زیاد نبود. تا حالا نخورده بودم. -خب مامان جون تعریف کن. چه خبرا؟ -هیچی مثل همیشه. -ماموریت چطور بود؟ -یه سفر کاری بود دیگه. چطور باید باشه؟ -آخه از اون روز یجور دیگه شدی. -چطوری؟ -زیاد سرت توی گوشیه. نکنه با یکی دیگه دوست شدی؟ -نخیر هم. این سوالا چیه میپرسی مهیار؟ -خب اگر با کسی هستی بگو. بعدا که قضیتون جدی بشه بلاخره که میگی. -مهیار ولم کن اصلا حوصله ندارم. لیوان رو گذاشتم رو میز. -دیگه نمیخوری؟ -نه مثل زهر مار میمونه. از چیه این خوشت میاد؟ -یکم بخوری عادت میکنی. مامان آخر نگفتی مهدیس با دوستش تو اتاق چکار میکرد؟ -هیچی داشتند درس کار میکردند. -واقعا؟ -نخیر یعنی تو نفهمیدی؟ -نه. من اومدم خونه خونه ساکت بود. بعدش رفتم تو اتاقم وقتی اومدم بیرون تورو دیدم داشتی یواشکی دید میزدی. -پس ولش کن ندونی برات بهتره. البته فکر نکنم مهدیس چیزی رو ازت پنهون بذاره. کم کم داشت سرم سنگین میشد. اما دهنم تلخ بود. -مهیار من واقعا بعضی از کارهای تورو نمیفهمم. سر در نمیارم. تو این سبک زندگی که تو داری چه لذتی هست آخه؟ -خب هرکسی یجوری حال میکنه دیگه. -آخه گل کشیدن هم حال میده؟ امروز اینو میکشی. فردا یه چیز دیگه میدن دستت. بعد به خودت میای شدی معتاد باید از خیابون جمعت کنیم هی ببرمت کمپ. فقط حرص و جوشش واسه من میمونه. -قضیه اونو قاطی نکن. گفتم دیگه تا اجازه ندی نمیکشم دیگه. -چیه تو دهنت افتاده تا اجازه ندی؟ واقعا فکر کردی من اجازه میدم همچین اشتباهی رو بکنی؟ بعدش هم من واسه خودت میگم. وگرنه تا قبل از این مگه اجازه منو میخواستی؟ -از این به بعد میخوام. -اصلا اینو میکشی چجوری میشی که انقدر برات لذت بخشه؟ با یه لبخند شیطانی بهم نگاه کرد و گفت میتونی امتحان کنی. -مهیار؟ عمراً. بسته گل رو از رو میز برداشت و بازش کرد و گفت این خیلی کمه. بزور یه رول کوچیک میشه. به یبار امتحان میارزه. -وای مهیار باورم نمیشه تو داری به مادرت مواد تعارف میکنی. -خب باهم مشروب میخوریم. اینم یه تست بزنیم. اگر اوکی بدی دیگه تمومه. هیچوقت قول میدم همیچین چیزی رو نبینم. دلم نمیخواست اینکار رو بکنم. اما از طرفی توی دلم گفتم فقط یباره. اینجوری شاید بتونم به مهیار نزدیکتر بشم و بعدش هم مهدیس. مهیار تو همین حین محتویات بسته رو لای یه کاغذ کوچیک پیچید و شبیه یه سیگار کوچیک به اندازه بهمن کوچیک درستش کرد. -خب مامان چکار کنیم؟ -فقط همین یه بار. دیگه هیچوقت حق نداری از این آتشغال ها طرفش بری. -قول میدم. -قول دادیا. -اوکی. کاغذ رول شده رو گذاشت گوشه لبش و روشنش کرد. بوش خیلی با سیگار فرق میکرد. یکی دوتا کام که گرفت دستشو آورد سمت من. -بیا مامان الان میسوزه حیف میشه. با اکراه آروم سرم رو آوردم جلو و از دست خود مهیار کام گرفتم. اول یدونه آروم. -مامان اگر میخوای واقعا اثرش رو حس کنی محکم بگیر و نگه دار. چپ چپ بهش نگاه کردم و دوبار کام گرفتم. اینبار محکم تر و سنگین تر. جوری که تا ته ریه هام رفت. بعدش بشدت سرفه کردم. -خوبی مامان؟ -خدا چکارت نکنه مهیار. ببین منو مجبور به چکاری که نمیکنی. باقی مونده قوطی رو داد بهم و گفتم یکم بخور. -بسه دیگه خاموشش کن. دودش توی اتاق مونده بود هنوز. -مهیار قول دادی دیگه نکشیا. -قول دادم. دیگه هیچوقت نمیکشم. یکمی صحبت کردیم. رفته رفته حالم داشت به کل عوض میشد. نمیدونم چرا همش خندم میگرفت. به حتی حرف های مهیار هم میخندیدم. اونم فهمیده بود نعشه شدم واسه همین بیشتر چرت و پرت میگفت. -وای بسه مهیار. دارم خفه میشم. جوری میخندیدم که از چشمام یه سره داشت اشک میومد. احساس کردم بشدت دستشویی دارم. جوری که اگر همین الان نرم خودمو خراب میکنم. سریع بلند شدم که برم پام گرفت لب میز خیلی محکم خوردم زمین. اما بازم میخندیدم. مهیار کمکم کرد بلند شم. -کجا میخواستی بری مامان؟ با خنده گفتم دستشویی. -بذار من ببرمت. با همون خنده بیشتر گفتم نه تروخدا میخوای لابد سرپام هم بگیری. -نه فقط ببرمت دم دستشویی. -نه عزیزم خودم میتونم برم. اومدم بلند شدم نفهمیدم ام متوجه شدم جیشم ریخت. مهیار بهم نگاه کرد و با خنده گفت خب فکر کنم باید بری حموم. -ببخشید مهیار جان. نمیدونم چم شد. اصلا نفهمیدم. -اشکال نداره. رفتم توی حموم لباسام رو در آوردم و خیلی کوتاه دوش گرفتم. سریع اومدم بیرون و رفتم توی اتاق. حس و حال لباس پوشیدن نداشتم. واسه همین حوله پالتوییم رو پوشیدم. خیلی کم پیش میاد ازش استفاده کنم. رفتم اتاق مهیار رو تختش لم داده بود و سیگار میکشید. هنوز چت بودم. -مهیار متاسفم. بذار اتاقتو تمیز کنم. -نمیخواد. فردا صبح فرش رو جمع میکنیم میدم قالی شویی. بلاخره یه بهونه شد که بشورمش. حالت چطوره؟ -هنوز گیجم شما چی میگید بهش؟ -چت. -آره هنوز چتم. -جنسش خوب بود واقعا. با خنده نگاهم کرد. -چیه؟ -هیچوقت فکر نمیکردم بتونم با تو چتی رو تجربه کنم. -چیز خوبی نیست که بهش افتخار کنی. -آره دیگه خاطره شد. -گفتی مهدیس هیچوقت طرف این چیزا نمیره؟ -والا تاحالا ندیدم. -مهیار قبلا گفتی جلوش گل کشیدی. یعنی انقدر باهم راحتید؟ -آره. -تا چه حد آخه؟ با خنده نگاهم میکرد. -یعنی نمیدونی؟ -چیو؟ -خب راحتیم دیگه. خودت هم میدونی چقدر. میخواست خودم بگم که میدونم باهم سکس میکنید. دیگه حوصله فکر کردن راجبه عواقبش رو نداشتم. خیلی هم دیگه برام مهم نبود که بعدش چی میشه. -بله. راحتید دیگه. -تو از کی میدونی؟ -حدود دو ماه پیش. یه روز زود اومدم خونه و آروم اومدم تو. دیدم خیلی ریلکس روی تخت من مشغولید. -همون روزی که شبش خونه شراره موندی؟ -از کجا میدونی؟ -من فهمیدم اومده بودی. اول حدس زدم اما وقتی استفراغ جلوی در دیدم مطمعن شدم خودت بودی. -خوبه فهمیدی و به روی خودت نیاوردی. -چکار میکردم خب؟ -مهدیس هم فهمیده بود؟ -نه هنوزم نمیدونه. -چجوری این قضیه شروع شد. -کدوم قضیه؟ -مهیار خنگ بازی در نیار واقعا بدم میاد خودتو میزنی به خنگی. -خب بگو. -حتما باید بگم چکار میکردید؟ باشه از کی تو با مهدیس سکس میکردی؟ چجوری شروع شد؟ -مهدیس پارسال با یکی دوست بود. پسره آدم عوضی بود. مهدیس خونشون رفت و بقیه قضیه هم که گفتن نداره. چند وقت بعد رابطشون بهم خورد. مهدیس خیلی ناراحت بود. شب ها تا صبح گریه میکرد. -کی این اتفاق ها افتاد؟ چرا من چیزی نفهمیدم؟ -اون موقع بدجوری درگیر کار خودت بودی. شبا دیر میومدی و شام نخورده میخوابیدی. اصلا نمیشد باهات حرف زد. خیلی ناراحت شدم. مقصر اصلی منم که حتی نفهمیدم دخترم چقدر ناراحته. مهیار متوجه ناراحتیم شد. -حالا ولش کن گذشته دیگه. بعد از اون شب ها میرفتم پیش مهدیس باهم حرف میزدیم. بهش دلداری میدادم. براش آهنگ میزدم. کم کم وابستگیمون شروع شد. اول خودش اومد سمتم. نفهمیدم چطوری انقدر رابطمون شدید شد. کار هر شبمون شده بود که تو خوابیدی بریم اتاق همدیگه. -هنوزم همونجوریه؟ -نه دیگه انگار بهم اصلا حسی نداره. حق با توئه این دختره کلا عوضش کرده. -از آخرین بار چند وقت گذشته؟ -فکر کنم دو هفته بیشتر. نمیدونم چرا انقدر احساس گرسنگی شدید داشتم. با اینکه هم شام خوردم هم کیک. تا یه ساعت پیش داشتم میترکیدم. -مهیار تو گرسنت نیست؟ -یکمی. -من خیلی گشنمه. انگار چند روزه هیچی نخوردم. از اتاق اومدم بیرون و رفتم سر یخچال. نصف بیشتر کیک مونده بود. از یخچال برش داشتم و شروع کردم به خوردن. با سرعت داشتم میخوردم. مهیار اومد سمتم و گفت سعی کن زیاد نخوری. -چرا؟ -چون واقعا گشنت نیست. از عوارض نعشگی گله. احساس گرسنگی شدید میکنی. اصطلاحا بهش میگن کره کردن. -تا صبح خوب میشه؟ -آره. -مهیار بعد اینکه با مهدیس دیگه رابطه نداری چکار میکنی؟ -مثل همه پسر های دیگه. -بله شاهکارت رو روی لپ تاپم دیدم. -دست خودم نبود. خیلی فیلمش خوب بود آخه. -لپ تاپ کس دیگه رو بدون اجازه بر میداری و باهاش میری سایت های مستحجن. خوبه دیگه. خیلی حق به جانب گفت تو نمیری یعنی؟ -من؟ -آره مامان جان. من توی هیستوری مرورگرت اون سایت ها رو باز کردم. -نمیدونم راجبه چی حرف میزنی؟ حالا شاید اشتباهی دستم خورده باشه یه سایت اونجوری باز شده باشه. -اشتباهی بالای صدتا صفحه تو دو هفته باز شده؟ -اصلا که چی؟ خب آره دلم خواسته رفتم اونجا. به تو چه؟ -هیچی. ولی از سلیقه هات خوشم اومد. -چه سلیقه ای ؟ -پسرهای کم سن. زنان میان سال. ای وای مهیار همه چی رو دیده. -مهیار بسه. دیگه راجبش حرف نزنیم. -باشه مامانی عزیزم. ولی علاقه مندی های سکسی جفتمون خیلی شبیه همه. با خنده گفت. میخواست حرصم رو در بیاره. منم از حرصم نمکدون روی کابینت رو پرت کردم سمتش و از اونجا که همه چیز اونشب برای یه شب عجیب باید کامل میشد صاف رفت سمت بین پاهاش و خورد به تخماش. با صدای داد ولو شد روی زمین. سریع دویدم سمتش. -مهیار خوبی؟ چت شد؟ -آییی خورد به تخمم. -عزیزم ببخشید. نمیخواستم به اونجات بزنم. خیلی درد میکنه؟ -آره. هونجا شلوارکشو کشیدم پایین. بعد از اون شورتش هم همینطور. با دستور العمل دفعه پیش سریع یک کیسه یخ گذاشتم روی تخماش. دادش بلند شد. -چته؟ -برش داد یخ زدم. -باشه. به آرومی دستمو گذاشتم روش و میمالیدمش. چند دقیقه ای ادامه دادم تا متوجه شدم داره راست میکنه. -بهتری مهیار؟ -اگر ادامه بدی آره. -بسته دیگه پر رو نشو. نمیخواد شلوار و شورت بپوشی. همونجا بلند شد و کامل لباساشو در آورد. -حالا همینجا باید جلوی من لخت بشی؟ -چه فرقی داره؟ رفتم تو اتاقم و پشت میز دراور نشتم تا کرم صورتمو بزنم. اونم اومد تو. -مهیار کاری داری؟ هیچی نمیگفت فقط لخت نشسته بود روی تخت. -من میخوام بخوابم. میشه بری بیرون؟ -میخوام امشب بیشتر باهم باشیم. -بودیم دیگه. ساعت نگاه کن. دو نیم نیمه شبه. -مگه فردا کاری داری؟ -مهیار اذیت نکن دیگه خوابم میاد. همینطور با شیطنت و خواهش نگاهم میکرد. یاده بچگیاش افتادم. وقتی چیزی میخواست با التماس نگاهم میکرد. هیچی نمیگفت فقط نگاهم میکرد. انقدر ادامه میداد تا چیزی که میخواست رو بدست بیاره. الانم همینجوریه. دلم برای اون نگاهاش تنگ شده بود. الان دقیقا اونجوری نگاهم میکنه. ته دلم ریخت. -مهیار چی میخوای؟ بازم نگاه میکرد. به آرومی گفتم مهیار؟ واقعا میخوای؟ آخه من مامانتم. بازم نگاهم میکرد. هرچی بیشتر میگذشت بیشتر داشتم مصمم میشدم که انجامش بدم. دوباره با لحن آرومتر پرسیدم مهیار تو مطمعنی که اینو از من میخوای؟ بازهم نگاه. عمیق تر و با نفوذ تر. باز هم به همون یک آن رسیدم که تو یک میلیونم ثانیه تصمیم بگیرم چکار کنم. یا بزور بلندش کنم و بندازمش بیرون از اتاق. البته نه زیاد به زور. وقتی ببینه خیلی جدی میگم خودش میره. یا اینکه تن بدم. تاثیر نگاهش توی تک تک سلول های بدنم رفته. دست و پام شل شده و فقط بدن لخت مهیار و کیر نیمه خوابش و تخت خواب دو نفره جلوی چشممه. -مهیار خواهش میکنم. بهم بگو چی میخوای؟ -تورو مامان کتایون. بلاخره گفت. بلاخره بازی هاشو تموم کرد. یکمی مکث کردم و گفتم عزیزم. امشب خیلی اتفاقا افتاده. بعضی هاش کاش هیچوقت نمی افتاد. اما افتاده. این دیگه مهم نیست. مهم اینه که این اتفاقات دیگه قرار نیست بیوفته. -یعنی؟ بند حوله پالتوییم رو باز کردم و کامل درش آوردم و لخت جلوی مهیار وایسادم. -یعنی فقط همین امشب. به آرومی رفتم سمتش. دوست داشتم کامل بدنم رو بر انداز کنه. بدن مامان کتایونش رو که مطمعنم خیلی تو کفش بوده. بارها با یادش خود ارضایی کرده. جلوش وایسادم. بهش نگاه میکردم. -نمیخوای شروع کنی مهیار؟ آروم دست هاش رو گذاشت روی سینه هام. با صدای بلند نفس عمیق کشیدم و چشمام رو بستم. آروم شروع به خوردن سینه هام کرد. منم دستمو بردم پایین و کیرشو که حالا کاملا راست شده بود گرفتم تو دستم. روش خم شدم و لباشو بوسیدم و هلش دادم روی تخت تا کامل دراز بکشه. نشستم بین پاهاش. سر کیرشو بوسیدم و کردم توی دهنم. ناله های مهیار بلند شد. خیلی آروم میخوردم. میدونستم احتمال زود ارضا شدنش زیاده. دیگه ساک زدن رو ادامه ندادم و سرم رو پایین تر. کیسه آویزون تخماش رو بوسیدم و دونه دونه کردم توی دهنم. بعد به آرومی از تخماش تا سر کیرشو میلیسیدم. اومدم بالاتر. کیرشو گذاشتم بین سینه هام و بالا پایین میکردم. نفس زدن های مهیار شدیدتر شد. با صدای آه کشیدنش مایع سفید رنگ منیش روی سینه هام ریخت. با خنده گفتم ببین چکارم کردی. -وای مامان عالی بود. خیلی. بلند شدم و با دستمال خودمو تمیز کردم. پشتم به مهیار بود. تو همین حال مهیار بلند شد و از پشت بهم چسبید. سینه هام رو میمالید. یه لحظه توی آینه قدی خودمون رو دیدم. چقدر تحریک کنندست این تصویر. برگشتم به سمت مهیار و لبام رو گذاشتم روی لبهاش. زبونم رو بردم توی دهنش. منو چرخوند به سمت تخت و خوابوندم روی تخت. آروم کسم رو باز کرد. دیگه کاملا خیس شده بود. شروع کرد به لیسیدن و خوردنش. حسابی دیوونم کرده بود. به نسبت با این سن و سالش قشنگ وارد شده بود. معلومه سکس های زیادی با مهدیس داشته. کیرشو یکم مالید و گذاشت لای کسم. به آرومی فرو کرد تو. -آآههه مهیار. عزیزم. -جووونم مامان گلم. -بکن قربونت بشم. مامان جونتو بکت پسر گلم. مهیار با شدت زیادی تلمبه میزد. میخواست تمام حسشو خالی کنه. جوری که انگار تمام عمر تو حسرت کردن کس من بوده. تو همین کردن هاش منم ارضا شدم. یکمی بعد کیرشو در آورد. -مامان میشه بازم بذارم لای سینه هات؟ -چرا عزیزم مگه کسم رو دوست نداری؟ -چرا اما اونجوری ارضا شدن رو بیشتر دوست دارم. -باشه. کیرشو گذاشت لای سینه هام. منم سینه هام رو به هم فشار میدادم تا بیشتر حال کنه. یکمی که مالید دوباره آبشو روی سینه هام ریخت. بی حال افتاد کنارم. -خوب بود مهیار جان؟ -عالی. -من بهترم یا مهدیس؟ -مامان تو فوق العاده ای. تو خیلی بهتری. -واسه دل خوشی من میگی. -نه بخدا. -باشه عزیزم باور میکنم. رفتم دستشویی و خودم رو شستم. اومدم بیرون دیدم مهیار روی تخت من دراز کشیده و داره سیگار میکشه. -مهیار چرا اینجا سیگار میکشی؟ الان کل اتاق بو میگیره. -اذیت نکن مامان. بعد سکس بدجوری میچسبه. -پاشو برو بیرون بکش. نمیخوام کل لباسام بوی سیگار بگیره. با بی میلی بلند شد و رفت بیرون. من دوباره همون حوله رو پوشیدم تا فردا صبح برم دوش بگیرم. چراغ رو خاموش کردم که بخوابم مهیار دوباره اومد. -مهیار نمیخوای بخوابی؟ -چرا اومدم پیش تو بخوابم. میدونستم چه فکری داره. -به یه شرط. دیگه شیطونی تعطیل. خیلی خستم. ساعت 4 شده. -باشه مامان جون فقط کنارت میخوابم. -مرسی عزیزم. بیا بقلم. لبای همو بوسیدیم. -شبت بخیر مامان. -شبت بخیر مهیار جان.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#183 | Posted: 11 Feb 2018 20:50
سلام.دستت درد نکنه
بالاخره به اونجایی که باید میرسی ،رسید
عالی بود
     
#184 | Posted: 11 Feb 2018 22:57
سلام.
ازدونوع داستان اصلا خوشم نمیاد یکی لز و یکی محارم.
داستان لز با شراره رو که خوندی واستون کامنت گذاشتم که به حدی خوشم اومد که نظرم عوض شد ودوست دارم یه لز رو از نزدیک ببینم.
درمورد سکس بامحیار فکر کنم بهترین قسمت داستان بود
حالا چی شد که باداستانهای شما نظرم درمورد سکس عوض شد؟؟
خودم هم نمیدونم و دنبال جوابش هستم

پوچ
     
#185 | Posted: 12 Feb 2018 00:46
ای جوون چه عالییی
     
#186 | Posted: 12 Feb 2018 16:03
سلام بی شک تعداد کسانی که داستان شما را خوانده اند بیشتر از کسانی است که برای شما پیام گذاشته اند. کار من تحلیل و آموزش فیلمنامه نویسی است به عنوان یک فرد که در این حیطه کار می کنم از خواندن پیغام خواننده ای که نوشته بود داری چه کار می کنی کیبورد را خرد می کنم و جای دیگر نوشته بود مهیار با مامانش سکس کند چرا طولش می دی؛ خنده ام گرفت از این رو که این نشان می دهد درست نوشته شده زیرا اگر خواننده منتظر موضوعی باشد یعنی برایش مهم شده است.
من نمی خواهم در این جا نقش یک مدرس را بازی کنم فقط خواستم تشکر کنم و بگویم کار شما خوبه و همین شیوه است که خواننده را سرگرم و مشتاق می کنه چرا این داستان جذاب می شود چون افراد شخصیت داستانی پیدا می کنند و برای ما حوادثشان مهم می شود وگرنه داستان سکسی که خیلی زیاد است و سریع هم به روابط عشقبازی می رسند و اغلب نیز با جزئیات ولی هم زود فراموش می شوند و هم بی تأثیر هستند. یا حداکثر تأثیر آنی دارند. الان کتایون برای من یک شخصیت است با ضعفها و قوتهایش برای من و خوانندگان دیگر دوست داشتنی و آشنا شده است همینطور مریم، شراره، کامران، مهیار و مهدیس. برایتان آرزوهای خوب دارم و سپاسگزارم که ادامه می دهید
     
#187 | Posted: 12 Feb 2018 17:31
kambiz362:
سلام بی شک تعداد کسانی که داستان شما را خوانده اند بیشتر از کسانی است که برای شما پیام گذاشته اند. کار من تحلیل و آموزش فیلمنامه نویسی است به عنوان یک فرد که در این حیطه کار می کنم از خواندن پیغام خواننده ای که نوشته بود داری چه کار می کنی کیبورد را خرد می کنم و جای دیگر نوشته بود مهیار با مامانش سکس کند چرا طولش می دی؛ خنده ام گرفت از این رو که این نشان می دهد درست نوشته شده زیرا اگر خواننده منتظر موضوعی باشد یعنی برایش مهم شده است.
من نمی خواهم در این جا نقش یک مدرس را بازی کنم فقط خواستم تشکر کنم و بگویم کار شما خوبه و همین شیوه است که خواننده را سرگرم و مشتاق می کنه چرا این داستان جذاب می شود چون افراد شخصیت داستانی پیدا می کنند و برای ما حوادثشان مهم می شود وگرنه داستان سکسی که خیلی زیاد است و سریع هم به روابط عشقبازی می رسند و اغلب نیز با جزئیات ولی هم زود فراموش می شوند و هم بی تأثیر هستند. یا حداکثر تأثیر آنی دارند. الان کتایون برای من یک شخصیت است با ضعفها و قوتهایش برای من و خوانندگان دیگر دوست داشتنی و آشنا شده است همینطور مریم، شراره، کامران، مهیار و مهدیس. برایتان آرزوهای خوب دارم و سپاسگزارم که ادامه می دهید

سلام
خوشحالم از اینکه داستان علاقتون رو جذب کرده و حداقل انتظارات رو برآورده کرده من سعی کردم با توجه به سلایق خوانندگان عزیز و مهمتر از اون چیزی که توی ذهنم بود رو بنویسم نمیگم کاملا راضی هستم اما بازم فکر میکنم به عنوان اولین کار رضایت بخش بوده

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#188 | Posted: 13 Feb 2018 19:32
قسمت پنجاهم : راه بی بازگشت
یه روز صبح چشم باز میکنی و توی موقعیتی هستی که قبلش حتی یک درصد هم احتمال نمیدادی اونجا باشی. این مسیر زندگی آدمه. اینطوری نیست که خودت میخواستی اتفاق بیوفته اما شرایط زندگی و یسری تصمیمات کوچیک و بزرگ که میگیری میشه این وضعیت. آخرش میمونی با این سوال که چرا الان اینجام؟ چه بلایی سر خودم آوردم؟ کجای راه رو اشتباه اومدم؟ هرچی فکر میکنی کمتر متوجه میشی که چی شده. فقط تو موندی با یه حالت نامتعراف برای خودت که یا باید باهاش بسازی یا عوضش کنی. از اونجایی که تغییر همیشه هزینه داره باید خیلی چیزها رو باهاش قبول کنی و آخر بعد کلی کلنجار رفتن با خودت میگی ولش کن. ارزشش رو نداره. اصلا تقصیر تو نبوده که الان اینجایی. مثل منی که الان روی تختی که سال های سال با شوهر مرحومم روش میخوابیدیم و عشق بازی میکردیم لخت با پسرم بعد از سکس دیشب باهم خوابیدیم. چرا بهش دادم؟ مگه من خط قرمزهای خودم رو نداشتم؟ مگه من آدمی نبودم که خیلی توی چهارچوب های ذهنی دقیق بودم؟ نه تقصیر من نبود. بخاطر چتی گله. حالیم نبوده چکار کردم. منم که نمیخواستم بکشم مهیار اصرار کرد. اصلا همش تقصیره مهیاره. اگر این همه بازی در نمیاورد کارمون به سکس نمیکشید. الان مهیار کل خانوادشو کرده. هم خواهرش هم مادرش. خاک تو سرت مهیار. همش از اون روز شروع شد که داشتی همینجا روی همین تخت مهدیس رو میگاییدی. اگر ندیده بودمتون خیلی اتفاقات نمیوفتاد. آره درسته. اصلا تقصیر من نبوده. الان خیلی بهتر شد. همه تقصیر ها رو انداختم گردن مهیار و خودم رو راحت کردم. الان دیگه هیچکسی حق نداره بهم بگه که مادر هرزه ای هستم. اما یه مشکل هست و اونم اینه که چه فرقی میکنه؟ دیشب مهیار کیرشو توی کسم کرده. اصلا دیشب رو فراموش کن. حالا چی؟ الان لخت تو بقل هم خوابیدید. خب اونم راحته. دیشب بهش گفتم فقط همین یباره دیگه. باید حالیش بشه. قرار نیست هروقت کیرش راست شد بکنه توی کس من. نمیذارم اتفاقات دیشب تکرار بشه. هرگز.
مهیار هنوز خواب بود. به آرومی از تخت بلند شدم. مهیار خواب سنگینی داره. خیلی سخت میشه بیدارش کرد. زمان مدرسه همیشه دیر میرسید. بدنم چسب ناک شده بود و بوی بدی میداد. ترکیب بوی عرق منو مهیار و آب کیرش که روی بدنم ریخته بود. به مهیار نگاه کردم. لحاف از روش کنار رفته بود و کیر خوابیدش آویزون شده بود. حس شرم داشتم. از خودم بدم میومد. لباس هام و حولم رو برداشتم و رفتم دوش گرفتم. همونجا دم حموم لباسامو پوشیدم. ترسیدم نکنه بیدار شده باشه. برام سخته که دوباره توی چشماش نگاه کنم. نزدیک ظهر بود. چایی دم کردم و یکمی کیک خوردم و خودمو با درست کردن ناهار مشغول کردم. میخواستم یجوری سر خودمو گرم کنم که دیگه به اتفاقات شب گذشته فکر نکنم. –صبح بخیر مامان. مهیار از خواب بیدار شده بود و رفت دستشویی. حتی برنگشتم نگاهش کنم. زیر لبی گفتم صبحت بخیر. چند لحظه بعد صدای بازشدن در دستشویی رو شنیدم. بدون توجه مشغول به ادامه کارم شدم. خم شدم که از کابینت پایین یه ظرف بردارم. تو همون حالتی که دولا شده بودم مهیار شلوار و شورت منو باهم کشید پایین و کیر نیمه سفت شدشو از پشت بهم چسبوند و محکم بقلم کرد. به زور خودمو ازش جدا کردم و چرخیدم سمتش. لباس تنش نبود. –مهیار چکار میکنی؟ مگه قرار نشد دیگه اینکار رو. محکم بهم چسبید و لبهاش رو گذاشت رو لبهام. سعی کردم خودمو از دستش خلاص کنم ام نمیشد. منو توی سه کنچ آشپزخونه گیر انداخته بود و خودشو انداخته بود روم. سرم رو تکون میدادم و به چپ و راست برمیگردوندم و نمیذاشتم لباش رو روی لبام بذاره. آخر سرم رو گرفت و لباشو چسبوند به لبهام. دهنم رو محکم بسته بودم اما با فشار مهیار دیگه وا دادم و زبونش رو گذاشت توی دهنم. همونطور که منو بقل کرده بود آورد بیرون آشپزخونه و خوابوندم روی زمین. شلوار و شورتم تا دم زانو پایین بود و همین باعث شد که بتونه کیرشو که حالا دیگه تقریبا کامل راست شده بود بذاره لای پام و به کسم فشار بده. یکم بعد شلوار و شورتمو کامل در آورد و کیرشو کامل توی کسم فرو کرد و شروع کرد به کردن کسم. دیگه برام محرز شده بود که این مسیر هیچ راه برگشتی نداره و من دیگه نمیتونم برگردم. نباید هیچوقت این اتفاق میوفتاد اما حالا که افتاده کاریش نمیشه کرد. مهم این بود که مهیار طعم سکس با منو چشیده و بدجوری بهش مزه کرده. ناراحت بودم اما رفته رفته با هر تلمبه کیر مهیار که توی کسم فرو میرفت حشری تر میشدم. خودمو دیگه کامل رها کردم. مهیار از پایین تیشرتم گرفت به سمت بالا کشید. دستهام رو بردم بالا که راحت درش بیاره. سوتینم هم خودش باز کرد و در حین گاییدن کس من سینه هام رو میخورد. به حدی از شهوت رسیده بودم که شرم و پشیمونی چند دقیقه قبل توی ذهنم رنگ باخته بود. منم داشتم لذت میبرد. مهیار متوقف شد و نفس بلندی کشید. هنوز کیرش توی کسم بود. یه آن به خودم اومدم اما کار از کار گذشته بود. مهیار آبشو توی کسم ریخت. سریع از روی خودم بلندش کردم. داد زدم مهیار!؟ ببین چکار کردی؟ -ببخشید مامان خیلی داغ شده بودم. –اگر حامله شم چی؟ سریع بلند شدم رفتم توی کشوهای آشپزخونه دنبال قرص ضد بارداری. یادم افتاد که خیلی ساله که دیگه ندارم. به حالت استیصال سرم رو گرفتم. –مهیار ببین چکار میکنی؟ حالا چه خاکی تو سرم کنم؟ هنوز روی زمین نشسته بود. –حداقل پاشو برو دارو خونه واسه من قرص بگیر. –مامان ولش کن. به این راحتی که نمیشی. –اگر شدم چی؟ -حالا چرا انقدر حولی؟ بعد هم میشه گرفت. به این راحتی که نمیشه؟ -ببخشید نمیدونستم شما تجربه چند شکم زاییدن داری و میدونی کی احتمال بارداری هست. –نه منظورم اینه کتایون که چند ساعت بعد هم میشه خورد. –مهیار اگر نمیری بگیری خودم برم. بلند شد و دستم رو گرفت منو کشید سمت خودش. –چرا انقدر بداخلاقی میکنی عشق من؟ نترس چیزی نمیشه. –آخه مهیار. لباهام رو بوسید و نذاشت صحبتم رو ادامه بدم. منو دنبال خودش کشوند تو پذیرایی و نشوندم روی مبل. خودش هم نشست کنارم. –کتایون زیاد سخت نگیر بذار از این لحظات لذت ببریم. –مهیار اینکار درست نیست. واقعا حس خوبی ندارم. –کتایون بهش عادت کن و از لذت ببر عزیزم. –چرا منو به اسم صدا میکنی؟ هنوز مامانتما. –تو عشق منی. همیشه عاشقت بودم. نمیدونم فهمیدی یا نه ولی از بچگی بهت احساس خیلی بیشتری از پسر و مادر داشتم بهت. اینکه کتایون صدات کنم ناراحتت میکنه؟ -نه اما عادت ندارم که تو اینجوری صدام بزنی. –بهش عدات میکنی عزیزم. خودشو انداخت روم و از روی مبل سر خوردیم روی زمین. روم خوابید. لبام رو دوباره بوسید. –عزیزم هرچیزی هست بین خودمونه. دوست ندارم جلوی کسی منو کتایون صدا کنی باشه؟ -باشه مامانی جلو غریبه ها و کتایون واسه خودمون.
بیشتر اون روز رو به سکس گذروندیم. جوری حتی دیگه لباس هم نپوشیدیم. اون روز توی پذیرایی، اتاق مهیار، توی حموم و حتی توی آشپزخونه با هم سکس کردیم. کم مونده بود بریم توی راه پله ها هم سکس کنیم. مهیار جوری باهام رفتار میکرد که انگار تازه عروس دومادیم و الان داریم ماه عسلمون رو میگذرونیم. هر دفعه پر حرارت تر از دفعه قبل. تو بین سکس به مهیار میگفتم من بیشتر بهت حال میدم یا مهدیس؟ -تو عالی هستی مامان. فوق العاده ای؟ -یعنی کسم بهتر از مهدیسه؟ -آره کتایون خیلی. –نسبت به اون گشادتر نیست؟ خوب بهت حال میده؟ -اصلا. –تو یا انقدر مهدیسو گاییدی که گشادش کردی یا اینکه داری به من دروغ میگی. –باور کن کتایون کس تو خیلی بهتره –عزیزم بکن. کس عشقتو محکمتر بکن عزیزم. –کتایون تو بگو. کیر من بیشتر بهت حال میده یا کامران؟ -عزیزم تو. بهش دروغ میگفتم همونطور که اون به من دروغ میگفت. کیر کامران خیلی کلفت تر بود و اندازش تقریبا دوبرابر. کل کسمو پر میکرد. اما خب نمیشه توی سکس به یکی ضد حال زد. –کتایون واسه کامران از مال من گنده تر بود؟ -مهیار خواهش میکنم راجبش حرف نزنیم. واقعا دوست ندارم موقع سکس در مورد یکی دیگه بحرفیم. –باشه کتایون. انقدر سکس کردیم که تا ساعت 8 شب دیگه جون نداشتیم و عین جسد خوابمون برد.
صبح خیلی زود بیدار شدم. خیلی گیج بودم. مهیار کنار خوابیده بود. ما چرا وسط حال رو زمین خوابیدیم؟ تازه داشت یادم میومد که دیشب اینجا بودیم. هنوز ظرف های غذای ناهار دیروز ظهر روی میز بود. چند جای خونه دستمال کاغذی کثیف افتاده بود. چه خونه زندگی درست کردم. اوووف چقدر دستشویی دارم. دیروز جوری سکس کردیم انگار آخرین روز زندگیمونه. بلند شدم و گیج زنان دنبال لباسام میگشتم. هنوز هوا کاملا روشن نشده بود. خواستم چراغ ها رو روشن کنم گفتم شاید مهیار بیدار بشه. رفتم دستشویی. دیروز یه دیوونه بازی تمام عیار بود. دیگه هیچ حیایی بین منو مهیار نیست. دیروز مهیار حتی باهام توی دستشویی هم اومد و شاهد جیش کردن من بود. نمیدونم چیه این قضیه براش انقدر تحریک کننده بود که باعث شد کیرش کاملا راست بشه در حالی که ده دقیقه قبل واسه چندمین بار توی اون روز ارضا شده بود. توی همون حال داشت جلوی من کیرشو میمالوند و منم برای اینکه بیشتر لذت ببره در حین دستشویی کردنم واسش ساک زدم. از دستشویی اومدم بیرون. مهیار هنوز خواب بود. وای چقدر گشنمه. از دیروز عصر که ناهار خوردیم چیزی نخوردم. چراغ ها رو روشن کردم و لباسام رو پیدا کردم. مهیار رو بیدار کردم. –مهیار جان پاشو عزیزم برو سر جات بخواب. اینجا اذیت میشی. –هممم ولم کن مامان یکم دیگه پا میشم. –پاشو مهیار اینجا نخواب. بازم بلند نشد. سر کیرشو گرفتم و کشیدم. یهو چشماش رو باز کرد و از جا پرید. –چکار میکنی کتایون. با خنده گفتم ببخشید عزیزم دردت اومد؟ پاشو برو سر جات بخواب. غرغر کنان زیر لب رفت توی اتاقش. یکم خونه رو جمع و جور کردم وظرف ها رو ریختم توی ظرف شویی. دوش گرفتم و برای صبحونه برای خودم نیمرو درست کردم. کم کم آماده شدم که برم موقع خروج به اتاق مهیار نگاه کردم. برگشتم سمت اتاق مهیار. هنوز خواب بود. صورتشو بوسیدم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#189 | Posted: 13 Feb 2018 20:56
عاااااااااالی وتحرررررریک کننده مرسی کتایون

پوچ
     
#190 | Posted: 14 Feb 2018 01:40
دیگه خیلی سکسی شد

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
صفحه  صفحه 19 از 21:  « پیشین  1  ...  18  19  20  21  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites