تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 23 از 33:  « پیشین  1  ...  22  23  24  ...  32  33  پسین »  
#221 | Posted: 15 Mar 2019 14:18
عااااالی
منتظر قسمت جدید هستیم
     
#222 | Posted: 16 Mar 2019 10:28
بابا تو حرف نداری پلک نزدم حین خوندن داستان
عالیییییییییییییییی
     
#223 | Posted: 17 Mar 2019 15:07
سلام ودرود
خیلی خوب داره پیش میره و ناخوداگاه به شخصیتهای دیگه هم اشاراتی میشه !مثل همسایه طبقه پایینی که تو این قسمت بازم ازش یادی شد و از همه مهمتر کشمکش درونی کتایونه که هم طالب سکسه و هم بواسطه سن و سالش کمی هم به عواقب هر کاری فکر می کنه ! همین مسایل شاید ریز به جذابیت داستان خیلی کمک کرده !ممنون از نگاه وسیعتون نسبت به بیشترین زوایای داستان !خیلی هم عالی
     
#224 | Posted: 17 Mar 2019 18:23
اگر کتایون با یک نقطه ضعف اساسی از زن همسایه اون و دوستش رو مجبور به سکس با خودشون و دیگران بکنه یه جورایی انتقام بگیرن جالب میشه
     
#225 | Posted: 19 Mar 2019 00:07
قسمت صد و بیست و چهارم: داد و ستد
بلافاصله رفتم پایین دم خونه اکبری. در رو باز کرد و خیلی گرم مثل همیشه سلام کرد بهم. –سلام کتایون خانم. حال شما. –سلام آقای اکبری. مرسی شما خوبی؟ -ممنون. مزاحمتون شدم راجب خونه صحبت کنیم. نگاه اکبری به من مثل همیشه نبود. حق هم داشت. همیشه منو پوشیده دیده بود. با اینکه اکثرا، هر بار اومده بود دم در خونمون من حجاب نداشتم و سرم باز بود اما هیچ وقت با لباس یکم باز مثل تیشرت هم نرفته بودم دم در. حالا منو با این وضعیت میبینه مشخصه فکر زیاد خوبی راجبم نمیکنه. انقدر با عجله اومدم پایین که حتی یادم نبود دکمه های پالتوم رو ببندم و زیر اون بافت نیم تنه من که تا چند سانت پایینتر از سینه هام رو پوشونده بود و شکم کامل لختم رو توی معرض نگاهش قرار داده بودم. بدتر از اون تتوی شکمم هم معلوم بود. بنده خدا اکبری سعی میکرد به من زیاد نگاه نکنه. همون اول متوجه شدم که معذب شده اما دیگه پالتوم رو نبستم چون حس کردم حرکت ضایعیه. از طرفی هم گفتم ولش کن اهمیتی نداره. اگر سختشه نگاه نکنه. اگر هم دوست داره ببینه حالشو ببره. –خواهش میکنم کتایون خانم. در خدمتم. به سمت بالای پله ها نگاه کردم. میخواستم بهش بفهمونم اینجا راحت نمیتونم حرف بزنم. منتظر بودم مثل هر دفعه یه تعارف بزنه و منو به خونش دعوت کنه. اما اینبار این کار رو نکرد. شاید دوست نداشت من اینجوری وارد خونش بشم. –الان که با دخترم اومدم اتفاقی توی پارکینگ شنیدم که خونتون رو به این خانمی که اومده بود، میخواید بفروشید. درسته؟ -بله. خانم حسینی معرفیش کردند. –باهاشون قول نامه نوشتید؟ -نه خانم چطور؟ دوباره به بالای راه پله ها نگاه کردم و گفتم راستش اینجا زیاد مناسب نیست. اگر زحمتی نیست یه سر تشریف بیارید خونه ی ما صحبت کنیم. –آخ ببخشید حواسم کجاست. بفرمایید داخل. بدون هیچ حرف اضافی و تعارفی گفتم با اجازه و اومدم توی خونشون. توی این فاصله دکمه های پالتوم رو بستم. خانمش توی آشپزخونه مشغول کار بود. منو دید با تعجب و در عین حال خوشرویی سلام کرد. زیاد پیش نیومده بود که با خانمش صحبت کنم. خیلی کم از خونه بیرون میومد. به ندرت در حد سالی یک یا دوبار میدیدمش. خونه اکبری با کلی خرده ریز و عتیقه پرشده بود. معلوم بود علاقه زیادی به این چیزا داره. اکبری گفت خانم بی زحمت یه چایی میاری؟ نشست روی مبل روبروی من و گفت خب میفرمودید. –نگفتید آقای اکبری معامله رو تموم کردید؟ –والا معامله که هنوز معلوم نیست قطعی انجام بشه یا نشه. ایشون امروز اومدند خونه رو دیدند و مثل اینکه خیلی هم مورد پسندشون بوده. قرار شد فردا صبح بیان یه قول نامه دستی بنویسیم و توی این هفته یه روز بریم بنگاه. –پس آقای اکبری تصمیمتون برای فروش به این خانم قطعیه. –میشه گفت. خب شما بگو منظورتون از این سوال ها چیه؟ –هیچی میخواستم بدونم اگر هنوز چیزی قطعی نیست بیخیال این معامله بشید. اکبری با همون نگاه دلنشین که مثل بابابزرگ ها میموند در عین حال با تعجب پرسید چرا خانم باید بیخیال شم؟ پاهام رو انداختم روی هم و با انگشت های گره کرده توی هم، با اعتماد به نفس بالایی گفتم چون یه مشتری خیلی بهتر هست. خانم اکبری با سینی چایی و ظرف شکلات اومد و ازم پذیرایی کرد. یه چایی با شکلات برداشتم و تشکر کردم. بعدش خانم اکبری کنار آقاشون نشست. –مشتری بهتر؟ کی؟ -خودم. خانم اکبری با تعجب گفت شما؟ -بله خانم من حاضرم با قیمت بالاتری بخرم. اکبر نیشخندی زد و گفت خانم من دوهفته پیش به شما گفتم که میخوام بفروشم تا الان حرفی نزدی. نکنه حالا چون دوست خانم حسینی میخواد بخره داری میگی؟ فنجون چایی رو گذاشتم روی میز کنارم و به جلو خم شدم و گفتم البته که بخاطر همین خانم حسینی و دوست فوق العاده با نزاکتشون هم هست. نیم ساعت تمام خانم ماشینش رو گذاشته بود جلوی در پارکینگ وقتی اومد حتی یه ببخشید ساده هم نگفت. دیگه خانم حسینی هم معرف حضورتون هست. اصلا دلم نمیخواد همچین آدم های بی شخصیت و بی نزاکتی توی این ساختمون باشند. -خانم این چه حرفیه؟ شما که هنوز نمیشناسیدشون. –خانم حسینی رو که خوب میشناسم. همون یه برخورد کافی بود که بفهمم این یکی هم از قماش همونه. –خانم شریف بخدا از شما بعیده این حرف ها. ما تا الان شمارو یه جور دیگه میشناختیم. ببخشید، ببخشید من اینجوری میگم. خیلی عذر میخوام. خیلی منو ببخشید اما شما با این بنده خدا خانم حسینی به مشکل خوردید و در مقابل دوستشون هم موضع گرفتید. آخه این خانم با همسرش طبقه اول میخواد بشینه با شما کاری نداره.–آقای اکبری من فقط پیشنهادم رو گفتم. اختیار ملکتون با خودتونه که به کی بخواید بفروشید. شما که هنوز با اینا چیزی نبستید. –درسته چیزی نبستیم و همه حرف بوده اما خب به لحاظ اخلاقی درست نیست. –چرا آقای اکبری درست نیست. شما متری چند صحبت کردید؟ -صحبتمون روی هشت تومن بود اما خب حتما بازم چک و چونه میزنند. –اوکی من الان یه پیشنهاد مقطوع دارم. متری هشت و نیم. خوبه؟ خانمش با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد. ذوق زده شده بود. اما اکبری انگار راحت نبود. کاش از همون اول میگفتم خونتو انقدر به من بفروش. –آخه خانم. –دیگه آخه نداره آقای اکبری. من پولم نقده. همین شنبه صبح مهدیس رو میفرستم بانک براتون بریزه. –من یکمی باید فکر کنم. خانمش دستشو گرفت و فشار داد و آروم گفت کمال دیگه زیاد این دست اون دست نکن. توی همین زمان گوشیم زنگ خورد. نگاه کردم دیدم شماره هومنه. رد تماس دادم. –کتایون خانم اجازه بده من فکر هام رو بکنم بهتون خبر بدم. –آقای اکبری من همین الان ازتون جواب قطعی میخوام. –آخه الان که نمیشه. بلاخره ما با یکی دیگه هم حرف زدیم و قول و قرار گذاشتیم. مطمئن بودم که مساله اکبری بخاطر پول نیست اما از برخورد پر شوق خانمش میشد حدس زد که میتونه بهش فشار بیاره تا خونه رو به من بفروشه. واسه همین میخواستم کار رو همین جا تموم کنم. –آقای اکبری اگر مردد هستید من یه پیشنهاد بهتر میدم. متری هشت و هفتصد. خانمش بی اختیار گفت وای خدا. از ته دل خوشحال شده بود. –خانم شریف خیلی رقم زیادیه. –برای خونه شما مناسبه آقای اکبری. مشروط به اینکه همین الان قول نامه بنویسیم. اگر لازم میدونید من بیعانه هم بهتون میدم. –نه خانم بیعانه واسه چی؟ ما به شما اعتماد داریم اگر حرفی بزنید حتما انجام میدید. اما مساله من. خانمش حرفش رو قطع کرد و گفت ول کن کمال. بعد این همه وقت یه بار هم شانس بهمون رو کرده. دیگه نه نیار. اکبری با خنده گفت روی حرف خانم ها کی میتونه حرف بزنه. خانم برو از توی اتاق کاغذ و قلم بیار. خانمش رفت و با یه کاغذ آچار برگشت. اکبری متن قول نامه رو تنظیم کرد و قیمت هم توی اون درج کرد. زیرش رو من و اکبری به عنوان خریدار و فروشنده و خانمش به عنوان شاهد امضاء کردیم. آخیش تموم شد. آخ وقتی عنتر خانم بفهمه خونه اکبری رو من خریدم از عصبانیت بدجوری آتیش میگیره.
برگشتم توی خونه. مهدیس با یه دکلته صورتی یک وجبی که فقط قسمتی از سینه هاش رو میپوشوند و شورت روی کاناپه نشسته بود و با تبلتش ور میرفت. قیافش داد میزد اصلا از تصمیم من خوشحال نیست. اما بر عکس اون من واقعا خوشحال بودم. –چی شد مامان قبول کرد. –آره عزیزم مگه میتونست نکنه. –برای چی نمیتوست؟ -یه قیمت گفتم که نه نیاره. با اخم بهم نگاه کرد. –چیه عزیزم؟ -یعنی گرون تر بهت فروخته آره؟ -مهدیس اصلا مهم نیست این. چه اهمیتی داره؟ -اهمیت نداره واقعا؟ اگر خونه ولنجک فروش بره که معلوم نیست بشه یا نه تازه باید کلی هم روش بذاریم تا خونه ای که میخوایم رو بخریم. نشستم کنارش و بغلش کردم و سرش رو بوسیدم. –عزیزم به من اعتماد داشته باش. –اعتماد دارم اما بعضی وقت ها انگار یادت میره برناممون چی بوده. –من یادم نرفته. اما تو مثل اینکه فراموش کردی در مورد سرمایه گذاری چی بهت گفتم. مهدیس توی این هفته که هردومون مریض بودیم و فرصت نشد باهات در موردش کامل حرف بزنم. میخوام بگم خرید خونه رو چند وقت عقب بندازیم. از توی بغلم در اومد و با نگاه نگران و یکمی عصبانی گفت عقب بندازیم؟ برای چی؟ -ببین عزیزم پول توئه و تصمیمش هم با خودته. میتونیم هرچه سریعتر بعد فروش خونه ولنجک یه خونه بزرگ بخریم اما پول زیادی دیگه دم دستت نمیمونه. اما میتونیم یکار دیگه هم بکنیم. تا چند وقت بیخیال خرید خونه بشیم و سرمایه گذاری کنیم. اولین سودت که اومد مطمئن باش انقدر پول گیرت میاد که هر خونه ای رو اراده کنی میتونی توی ایران بخری. حتی میتونی توی خارج از ایران هم بخری. –واقعا مامان؟ چجوری؟ -دیگه اونش بماند. اما چیزی که من بهت میگم خیلی مطمئنه. بهم اعتماد داشته باش عزیز دلم. –من که گفتم توی این قضیه باهات شریکم. هرچی تو بگی همون رو انجام میدیم. –آفرین. بخاطر همین ازت میخوام که خونه ولنجک رو که فروختی، نصف پولش رو تبدیل به دلار کنی. –میدونی چقدر میشه. –در عوضش خیلی بیشتر گیرت میاد. –یعنی چقدر. رقم قطعی نیست اما کم کم بالای صد درصد. –مامان میدونی که من مغزم توی ریاضی جواب نمیده. –یعنی حدود دو برابر پولی که میذاری. تازه این یه بخششه. مهدیس خیلی ذوق زده گفت تورو جون من راست میگی؟ -آره عزیزم. اگر مطمئن نبودم که اصلا حرفش رو نمیزدم. اما باید یه دوسه ماهی صبر کنی. تا اون موقع من هم دنبال خونه میگردم. اگر کم آوردیم هم میتونیم بقیه ارثت رو بفروشی. نظرت چیه؟ -عالیه فقط کاش میشد زودتر میرفتیم توی خونه جدید. لباش رو بوسیدم و با انگشت شستم روی لباش کشیدم و در حالی که صورت نازش رو توی دستام گرفته بودم گفتم عزیزم دلم تو فقط چند وقت صبر کن. همه چیز اوکی میشه. آخ راستی هومن زنگ زده بود. گوشیم رو از جیبم در آوردم و بهش زنگ زدم. –سلام هومن چطوری؟ -سلام خوب هستید کتایون خانم. –کاری داشتی زنگ زدی؟ -آره. یکی رو پیدا کردم که خونتون رو یکجا میخره. –یکجا؟ چند؟ با خوشحالی گفت متری هیجده و نیم. یهو جیغ زدم چقدر؟ امکان نداره هومن. –بخدا کتایون خانم. بردم ملک رو نشونش دادم. طرف برای خودش میخواد. –وای مرسی عالیه. باهاش قرار بذار هرچه سریعتر قول نامه بنویسیم. –باشه برای کی خوبه؟ -اگر میتونی همین امشب قرار بذاری عالیه. –امشب نمیشه. –چرا؟ -بهش گفتم بهتون بگم بیاید. حتی اون موقع هم زنگ زدم بهتون. گفت باید بره جایی. لحن صدام رو جدی کردم و گفتم واسه چی پیام ندادی؟ -ببخشید به فکرم نرسید. –بعضی وقت ها یه کارایی میکنیا. خنگ بازی در نیار. –ببخشید کتایون خانم. –اشکال نداره حالا. هماهنگ کن فردا یه جا قرار بذاریم باهاش صحبت کنیم. –فردا؟ -امشب رو که نتونستی جور کنی. حداقل فردا انجامش بدیم. مشکلی داری؟ -آخه مامانم فردا باهام کار داره شاید نتونم بیام. با عصبانیت صدام رو بردم بالا و گفتم اه باز شروع کردی بچه ننه؟ کی میخوای مرد بشی؟ فروش این خونه کار توئه. –درسته اما مامانم. –ببین هومن فردا جورش کردی آوردیش قول نامه کردیم که هیچ. اگر نیومد دیگه نمیخوام برام دنبال مشتری بگردی. واقعا برات متاسفم که عین بچه ها میمونی. لحن صداش جدی شد و گفت چشم کتایون خانم برای فردا صبح هماهنگ میکنم. –خوبه. منتظرما. دیگه هم نشنوم که کاری بهت بدم الکی عقب بندازیش. –چشم. ببخشید. –منتظر خبرتم. خدافظ. مهدیس گفت چی شد مامان؟ -وای مهدیس یکی پیدا شده خونت رو متری هجده و نیم میخره. مهدیس با ذوق گفت آخ جون. راست میگی؟ ایول هومن. دمش گرم عجب مشتری پیدا کرده. –آره باید حتما بهش یه پاداش خوب بدم. رفیقای کس کش و لاشی داداشتو دیدی که چجوری داشتند توی کونمون میکردند. متری 12 تومن. حالا میلاد مادر جنده بفهمه یه الف بچه همچین رقمی خونه رو معامله کرده بدجوری ننش گایده میشه. کس کش پدر حروم زاده. مهدیس خندید و گفت مامان تو هم عصبی میشی همرو به فحش میکشیا. چرا انقدر با هومن بد حرف زدی حالا؟ اونکه خبر خوبی بهت داد. -بد صحبت کردم؟ -آره دعواش کردی چرا؟ -بچه کونی هرچی میشه میگه مامانم مامانم. مهدیس خندید و گفت مامان هنوز اون قضیه بد توی مخته ها؟. –نباید باشه؟ پسر منو بر زده و بهش داده. حالا کی بشه اساسی برم حالش رو بگیرم. –اوووه همچین میگی پسرم رو بر زده انگار مهیار خیلی پسر سر به زیر سالمی بوده. دیگه میشناسیش. اون بهش نمیداد میرفت یکی دیگه رو میکرد. همین الانشم قول میدم با کسیه به ما نگفته. ندیدی جون نداشت بکنه؟ -مهدیس اینجوری نگو اعصابم خورد میشه. مهیار مریض بود. –دلت خوشه ها. نه کمر مونده بود براش نه جون. اصلا هم حال کردن نداشت. راستی امشب نمیاد؟ -نکبت حشری تا بهش گفتم منو و تو پریودیم پیچوند و گفت این هفته نمیتونم بیام. انگار فقط مارو برای کردن میخواد. مهدیس بلندتر خندید و گفت مهیار جونت همینه دیگه. همیشه هم اینجوری بوده. –نه مهدیس بخدا اینجوری نبود. نمیدونم چرا از وقتی رفته شمال به کل باهامون سرد شده. –خب دیگه. از دل برود هر آنکه از دیده رود. –یعنی چی؟ -مامان واقع بین باش یکم. هم پولداره هم خوش سر زبون و خوش چهره. به هیچ کسی هم رحم نمیکنه. به نظرت کل هفته رو توی کف سکس با منو تو دست به خایه میشینه تا آخر هفته بیاد بکنتمون؟ نه عزیزم شک نکن هرشب یکی رو میگاد. این حرف مهدیس کل حال خوشم رو ازم گرفت. واقعا چرا مهیار اینجوریه؟ یعنی انقدر سکس براش اهمیت داره که حتی حاضر نیست یه هفته صبر کنه؟ من هرچقدر خواستم خودم رو توجیه کنم که بخاطر مریضی حال سکس نداشت نتونستم. مشخص بود که دیگه مثل قبل لذت نمیبره. اما آخه چرا؟ مگه منو مهدیس چی براش کم گذاشتیم؟ من که هر کاری میخواست براش کردم. حتی کونم رو در اختیارش گذاشتم. این همه سال حتی به منصور اجازه ندادم سمتش بره. –مامان چیه؟ رفتی توی فکر باز. –ولش کن مهدیس. مهم نیست. –بیخیال. مهیار برای خودش داره زندگی میکنه. بلاخره باید قبول کنی. نمیتونست که تا آخر عمر فقط با من و تو بمونه. شاید بخواد یه روزی ازدواج کنه. –تو هم اگر یه روز ازدواج کنی منو میذاری کنار؟ -مامان کسشعر چرا میگی؟ من اصلا دلم نمیخواد با کسی دوست بشم. چه برسه بخوام ازدواج کنم. –اما نمیتونی که تا ابد فقط با من باشی. –حالا که فعلا هستم پس غصه ی چیو میخوری؟ نمیدونم چرا این بچه ها اینجورین؟ یکیشون رو میاری سمت خودت اون یکی در میره. دنبال اون یکی میره این یکی ازت فاصله میگیره. واقعا دیگه نمیشه همه فکر و ذهنم رو برای این ها بذارم. مهدیس راست میگه. بلاخره مهیار هم بخاطر تنوع طلبیش نمیخواد فقط با منو مهدیس بمونه. نمیتونم که به زور نگهش دارم. اما این حرف ها هیچ چیزی از خشمم نسبت به محبوبه رو کم نمیکنه.
هومن شب پیام داد فردا ساعت یازده طرف اوکیه. کجا بگم بیاد؟ گفتم بیارش همین جا خونمون. صبح جمعه همه چیز رو آماده کردم که طرف بیاد و صحبت کنیم. حدود های یازده و نیم با هومن اومد. یه مرد پنجاه ساله بود به اسم اتابک. قدش متوسط بود و چهره خیلی سبزه و نسبتا چروکیده ای داشت. مخصوصا زیر چشماش که پوستش چروک و شل شده بود. من هم با یه لباس یه سره سبز یشمی که آستین کوتاه بود و تا پایین تر از رون هام میومد بودم. یقه لباسم یکمی باز بود جوری که اول چاک سینم دیده میشد و پشتش هم تا بالا سگک سوتینم باز بود. توی این لباس حجم اندامم کامل مشخص بود. مخصوصا باسنم که با کفش های پاشنه بلند بیشتر هم دیده میشد. موهام رو هم از کنار بسته بودم و جلوی لباسم آورده بودم. مهدیس هم که با یه ماکسی سفید که پشتش تا بالای باسنش باز بود از جلوی لباس با بند دور گردنش بسته میشد بود. اتابک زیاد اهل حرف زدن نبود. صحبت های جانبی زیادی باهم نداشتیم اما بشدت هیز بود. یه لحظه چشمش از روی من یا مهدیس برداشته نمیشد. فهمیدم که ساکن آمریکاست و از زنش جدا شده و میخواد یه مدتی اینجا بمونه. موهای جو گندمی فری داشت. چایی آماده کرده بودم و آوردم. گفت خونه رو دیده و خیلی هم خوشش اومده. اون منطقه رو دوست داره و خاطرات زیادی از اونجا داره. سر قیمت هم کامل موافق بود. اول یکمی بازار گرمی کردم اما به نظرم اومد بیشتر از این جا نداره قیمت رو بالا ببریم. قول نامه رو نوشتیم و برای شیرنیش از همون شرابی که از ویلای شراره آورده بودم سه تا گیلاس ریختم. مهدیس به آرومی بهم گفت چرا فقط سه تا؟ بلند گفتم خب هومن که نمیخوره. مگه نه هومن. چیزی نگفت. اتابک گفت واو عجب چیزیه این؟ از کجا گرفتید؟ -یکی از دوستانم برام آورده. –خیلی خاطرتتون براش عزیزه حتما. باید فرانسوی باشه. –نمیدونم. احتمالا. –اونجا همچین شرابی خیلی گرون بود. هومن به گیلاس های شراب ما زل زده بود. معلوم بود دلش میخواست. -خب کتی جان. چک من حاضره. کی میتونی کلید خونه رو به ما بدی؟ چه زود پسر خاله شد. مهدیس گفت شما اول تشریف بیارید دفتر اسناد کارهاش رو انجام بدیم. بعدش مامان کتایونم کلید خونه رو بهتون تحویل میده. روی مامان کتایون جوری تایید کرد که طرف بفهمه اسم یه نفر رو درست باید بگه. –اوکی. من وقتم خالیه. هماهنگ کنید یه روز بریم. من گفتم فردا خوبه؟ -آره. رو به مهدیس گفتم فردا هم میتونیم کارای محضری خونه ولنجک رو بکنیم و هم خونه اکبری رو. یکم دیگه حرف زدیم و اتابک رو فرستادم رفت. هومن هم بلند شد بره اما یه چیزی میخواست بگه. به مهدیس اشاره کردم بذاره تنها باشیم. خیلی جدی به هومن گفتم یه بار دیگه بیای اینجا چشم چرونی کنی دیگه اجازه نمیدوم از در خونه بیای تو. –خانم من چشم چرونی نکردم. –دروغ نگو. هم تو هم اون مرتیکه هیز یه لحظه چشم از روی بدن منو مهدیس برنداشتید. مهیار بفهمه به ناموس رفیقش انقدر چشم بد داری خیلی ناراحت میشه ها. –نه کتایون خانم. تورو خدا به مهیار چیزی نگید. –نیازی نیست بگم. خودم درستت میکنم. در ضمن دستت درد نکنه. کارت واقعا خوب بود. –خواهش میکنم کتایون خانم. کاری بود که از دستم بر اومد. –بیشتر از اینها هم میتونی انجام بدی. فقط اگر خودت رو جمع و جور تر کنی. راستی برات مشروب نیاوردم ناراحت شدی؟ -نه چرا باید ناراحت شم. –آخه احساس کردم دلت میخواست. این شراب خیلی قویه. میترسیدم بگیرتت و نتونی راحت بری خونه. خونه هم که مامانت بفهمه دیگه هیچی. –نه من نمیخواستم. –آخ من چقدر بی توجهم به تو. کاش برات آب میوه میاوردم. با خنده گفتم از اون کوکتل اون روزی ها میخوای؟ -نه مرسی. نمیخواد زحمت بکشید –تعارف میکنی؟ زحمتی نداره که عزیزم برام. زحمت اصلی رو خودت براش کشیدی. خیلی از این شوخیم خوشش نیومد. اما من بی اختیار جلوش بلند زدم زیر خنده. –خب کتایون خانم کاری ندارید دیگه. –نه مرسی بابت زحمتی که کشیدی. آخ راستی شماره کارتت رو هم بده. –کارتم برای چی؟ -میخوام پاداشت رو بدم. –نه کتایون خانم. –اه لوس نشو دیگه. من حرف زدم پاش هم وایسادم. زحمت کشیدی باید پاداشتو بگیری. از الان یاد بگیر حقتو بگیری. –الان همراهم نیست. –چرا دروغ میگی؟ چجوری پس میخوای بری خونتون؟ -پول دارم اما کارت نیاوردم. –باشه. رسیدی خونه شمارش رو برام میفرستی. –چشم. برگشتم و به هومن پشتمو کردم. مهدیس رفته بود توی اتاق خودش لباس عوض کنه. –زیپ لباس منو باز کن. بدجاس نمیتونم راحت بازش کنم. هومن به آرومی بازش کرد و لباسم رو جلوی در کامل در آوردم. هنوز پشتم به هومن بود. از نفس سنگینی که کشید فهمیدم خیلی حشری شده. زیر لباسم یه ست توری مشکی بود و شورتم لامبادا و بندی که کل حجم کونم رو توی معرض دید هومن گذاشته بودم. بدون اینکه برگردم گفتم همین الان بهت نگفتم حق نداری به بدن من نگاه کنی؟ -ببخشید کتایون خانم. برگشتم. سرشو انداخته بود پایین و به زمین نگاه میکرد. –آفرین. اینجوری کم کم درست میشی. –میتونم برم؟ -آره. آآآ قبل رفتن یه زحمت بکش آشغال ها رو هم با خودت ببر. رفت از توی آشپزخونه کیسه آشغال رو برداشت و همون لحظه یه نگاه بهش انداخت. گفتم دیوونه بازی در نیاری باز توش رو نگاه کنیا. فقط آشغال و نوار بهداشتیه. رنگش حسابی سرخ شد. فکر نمیکرد بدونم. دلم خواست بیشتر سر به سرش بذارم. –هومن توی اون آشغال ها دنبال چی میگشتی؟ -هیچی بخدا. –ببین باز داری دروغ میگی. –شرمنده کتایون خانم. –شرمندگیت رو نخواستم بگو فقط دنبال چی میگشتی؟ -هیچی. –عه پس که اینطور. خیلی جدی گفتم مرسی که زحمت کشیدی. اما من نمیتونم با یه آدم دروغگوی غیر قابل اعتماد کار کنم. –نه من اینجوری نیستم. –الان داری توی صورت من بهم دروغ میگی. –ببخشید. اشتباه کردم. یه چیزی بود به نظرم عجیب اومد. –خب چی بود؟ -کتایون خانم آخه. –ببین یا حرف میزنی یا دیگه هیچی. –آلت مصنوعی. –چی؟ -آلت مصنوعی بود. –خب برای چی برداشتیش؟ خوشت اومده بود ازش آره؟ یه لحظه مکث کرد و با نگرانی بهم نگاه میکرد. بهش یه دستی زدم اما انگار واقعا برش داشته بود. از توی نگاهش میتونستم بفهمم. از توی راه پله صدای سر و صدای ملینا و دوستش که دم خونه اکبری بودند میومد. دوتایی افتاده بودند به جون پیر مرد که چرا زیر حرفش زده. حدس زدم الانه که بیاد بالا مثل سگ برام پارس کنه و بخواد پاچم رو بگیره. به هومن گفتم خب دیگه برو. یادت نره شماره کارتت رو برام بفرستی. –چشم. بعد رفتن هومن اومدم توی راه پله و از بالا گوش میکردم که چی میگن. ملینا صداش رو انداخته بود روی سرش و هوار میزد آقا اکبری شما به ما قول دادی. خوبه آدم یکم شرف داشته باشه. –خانم حسینی لطفا توهین نکنید. خونه خودمه اختیارش رو دارم به هرکی میخوام بفروشم. میخواستید همون دیروز قول نامه بنویسید و بیعانه بدید. من که نمیتونم معطل شما بمونم. –یه ماهه یه نفر نیومده خونت رو بخره. حالا از دیشب تا الان مشتری بهتر پیدا شده؟ اصلا کی هست؟ -خانم شریف. با صدای خیلی بلند تر گفت خانم شریف؟ -بله. من باهاشون بستم. دیگه هم لطف کنید مزاحم نشید. بسلامت. صدای بسته شدن محکم در خونش توی ساختمون پیچید. اون دوست خیکیش هم گفت مردشور تو و این همسایه هات رو ببرند. دیگه به من زنگ نزنیا. –ساغر صبر کن یه لحظه. ساغر. برگشتم توی خونه با ژست یک برنده روی کاناپه لم دادم و با لبخند شدیدا رضایت بخش از خودم به خوردن شرابم ادامه دادم و ازش لذت میبردم. بی صبرانه منتظر بودم که ملینا بیاد دم خونه و بخواد مثل سگ پاچم رو بگیره. بهتره برم لباس بپوشم و آماده شم. اما نه. همینجوری میرم تا بفهمه چقدر برام بی ارزشه که حتی برام مهم نیست جلوش لباس تنم باشه یا نه. درست همونجور که فکر میکردم. چند بار محکم در خونم رو زدند. از چشمی در نگاه کردم. از شدت عصبانیت سرخ شده بود و رگ های گردنش همه بیرون زده بود. در رو باز کردم. از دیدن بدن نیمه لختم جا خورد اما زود به حالت قبلی برگشت و شروع به پارس کردن کرد. –که دیگه میری معامله خونه دوست منو بهم میزنی. با لحن خیلی تمسخر آمیز گفتم خونه اکبری رو میگی؟ خب طبیعیه، هرکی بیشتر پول بده میتونه بخره. اون دوستت هم براش بهتر بود یه جای مناسبتر خودش اون پایین ها پیدا بکنه که به فرهنگ و شخصیتش هم بخوره. –پس میخوای بجنگی. ببین با بد کسی خودتو در انداختی. –خیلی دور برداشتی. یه نفس بکش خفه نشی. در حدی نیستی که بخوام باهات حرف بزنم. الانم حرف هات رو زدی دیگه شرتو کم کن. راستی یه چیز دیگه درمورد سمپاشی که دیروز گفتی. از این به بعد خودم کارهای ساختمون رو میکنم. فعلا که یه سوسک چاق و کثافت رو انداختم بیرون. به زودی بعد رفتن آقای اکبری کل ساختمون رو سم پاشی میکنم و شر حشره های مزاحم رو کم میکنم. مخصوصا طبقه پایین رو. انگشتش رو به حالت تهدید سمت من گرفت و گفت تخم بابام نیستم اگر یکاری نکنم به گوه خوردن بیوفتی. موقع گفتن به گوه خوردن بیوفتی اوج گرفت و صداش رو برد بالا. با پشت دست دستشو پس زدم و با صدای خیلی بلند تر داد زدم تو سگ کی باشی که منو تهدید میکنی؟ اراده کنم تو و اون بچه کونی رو هم میفرستم همون طویله ای که ازش اومدید. مهدیس سریع از اتاق اومد بیرون. طفلکی با استرس گفت چی شده داد و بیداد میکنید. تا چشمش به من افتاد یه لحظه موند. ملینا کاملا آماده بودم که بهم حمله کنه اما اینبار نمیخواستم هیچ عکس العملی نشون بدم. فقط میخواستم کوچکترین برخوردی باهام داشته باشه که همین امروز ازش شکایت کنم. مهدیس اومد جلوی در و گفت خانم برو خونتون. دست منو گرفت و کشید عقب و در روبست. توی همین فاصله چشم از چشم های ملینا برنداشتم. اون با عصبانیت وحشتناکی بهم نگاه میکرد و منم با تمسخر و تحقیر. مهدیس از چشمی نگاه کرد که رفت پایین. –مامان حوصله داری هی با این کل کل میکنی؟ اصلا وایسا ببینم چرا لباستو در آوردی؟ -میخواستم حالیش بشه که اصلا برام ارزشی نداره که حتی خودم رو بپوشونم. جنده منو تهدید میکنه. –حالا چی میگفت؟ با خنده گفتم سر اینکه خونه اکبری رو خریدیم ننش بدجور گاییده شده. حسابی سوخته. مثل سگ زخم خورده اومده بود پاچه بگیره. –از این به بعد بدتر هم میشه. –واسه اون آره. تا زمانی که اینجاییم نمیذارم حتی صداش در بیاد. فقط وایسا ببین. –وای که مامان چقدر دنبال داستان میگردی. راستی این یارو دیدی چه بهمون زل زده بود؟ آره بابا مردیکه کس کش هیز داشت با چشماش بدنمون رو میخورد. انگار که تو آمریکا نمی چریده. مهدیس خندید و گفت اینجوری خوب نیست، بشنوه عمرا دیگه خونمون رو بخره. –گوه میخوره. کونشو باهمون دیلدو مشکی خارداره پاره میکنم. –راستی کجاست؟ -چی؟ -همون دیلدو مشکیه. یادم افتاد انداخته بودمش دور. اما نمیخواستم مهدیس بفهمه که در نبودش ازشون استفاده کردم. –نمیدونم همونجاها باید باشه. واسه چی میخوای؟ -الان که نمیخوام. باشه پیداش میکنم. لباسم رو برداشتم و جلوی آینه قدی به هیکل خودم با افتخار نگاه میکردم. دوتا معامله خوب به فاصله دو روز. بیشتر از این خوشحال بودم که بد کیری به ملینا زدم.
     
#226 | Posted: 19 Mar 2019 00:14
سلام دوستان و همراهان عزیز
پیشاپیش سال نو همگی مبارک
این قسمت آخرین قسمت از داستان زندگی کتایون توی سال ۹۷ بود و قسمت بعدی هفته دوم عید آپلود میشه.
امیدوارم سال خوبی در پیش رو داشته باشید.
     
#227 | Posted: 26 Mar 2019 01:24
قسمت صد و بیست و پنجم: استایل آرمانی
وای اصلا باور کردنی نبود. عجب شانسی. دوتا خونه رو راحت توی یه روز معامله کردم. به نظر زیاد سخت نمیرسید. من خیلی گندش کرده بودم و فکر میکردم از پسش بر نمیام. وگرنه اسکلی مثل هومن هم به راحتی توی چند روز تونست یکی رو پیدا کنه که خونه مهدیس رو بخره. تازه اونم چه قیمتی. شایدم قیمتش همین بوده و ما خیلی دست پایین گرفته بودیم. سر همین شل گرفتنم بود که اون میلاد مادر خراب فکر کرده بود میتونه با هر قیمتی خواست از ما خونه رو بخره. حالا که قراره بیزینس خودم رو راه اندازی کنم باید بیشتر به ارزش دارایی و پولمون اهمیت بدم. مخصوصا اینکه مهدیس به من اعتماد کامل داره و انتظارش هم اینه که من اشتباهی نکنم. نباید این اتفاق بیوفته. یادم افتاد که اکبری گفته بود آقای حاجی پور میخواد واحدش رو بفروشه. عالیه. واحد اونم میخرم. اونجوری دیگه خونه دربست در اختیارم میشه. برنامه بعدیم هم اینه که استخر رو راه بندازم و واحد اکبری رو بازسازی کنم. هرچند معلوم نیست تا کی اینجا بمونیم اما خب تا زمانی که هستم اونجور که دوست دارم باید زندگی کنم. فقط این وسط میمونه این جنده پتیاره. آخ یجوری دهنتو بگام که به گوه خوردن بیوفتی و گورت رو هرچه زودتر از این خونه گم کنی بیرون. دیگه نمیخوام بهت هیچ جوره رحم کنم. همونطور که اکبری گفت نهایت تا چند روز دیگه بیشتر اینجا نمیمونه. بعد رفتنش میخوام ببینم دیگه به کی میخواد چقلی منو بکنه. زنیکه آشغال. عین این پیرزن های فضول که کلشون توی کون مردمه رفته به اکبری گفته صدای سکسمون زیاده. از این به بعد اصلا هر کار دلم بخواد میکنم. یجوری سکس میکنم صدام تا سر کوچه بره و سقف خونشون بیاد پایین. اما برای این قضیه باید بیشتر سیاست به خرج بدم و جوری رفتار کنم که هیچ کاری از دستش برنیاد.
شنبه تا ظهر مرخصی گرفتم که با مهدیس بریم محضر. به اتابک هم زنگ زدم که یه ساعت بعدش بیاد همون محضری که هستیم. از خونه ی ما تا محضر کمتر از پنج دقیقه پیاده راه بود و از اونجایی که خیابون اصلیمون همیشه کیپ تا کیپ ماشین پارکه و جای پارک پیدا نمیشه تصمیم گرفتیم پیاده بریم. اول صبح به همراه اکبری و مهدیس رفتیم محضر و کارهای انتقال سند رو انجام دادیم و سند رو به نام خودم زدیم. بعدش هم با هم رفتیم بانکی که مهدیس اونجا حساب داره تا مبلغ خونش رو براش بریزیم. توی بانک منتظر نشسته بودیم تا نوبتمون بشه. اکبری گفت کتایون خانم نمیدونم واقعا چجوری ازتون تشکر کنم. –این چه حرفیه آقای اکبری. شما برای خونتون مشتری میخواستید که من خریدمش. –نفرمایید خانم. قیمت شما کجا و قیمت اصلی خونه کجا. ایشالا به شادی استفاده بشه. –مرسی امیدوارم شما هم از خونه جدیدتون راضی باشید و خانمتون هم حالشون بهتر بشه. راستی حالا که بحثش شد شما اون خونه که میگفتید رو خریدید؟ -دیشب با مالکش صحبت کردم. امروز فردا باهاش قول نامه میکنم و توی همین هفته هم خدا بخواد اثاث کشی میکنیم. –ایشالا به سلامتی. شماره نوبت مارو اعلام کردند. مهدیس رفت پشت باجه تا کارهای واریز پول رو انجام بده. –آقای اکبری خونه حاجی پور چی شد؟ -نمیدونم والا. خبری ندارم. –شما شماره ای ازشون دارید؟ -برای خونشون مشتری دارید؟ -تصمیم گرفتم اونجا رو هم بخرم. چشمای اکبری گرد شد. –واقعا؟ پس به سلامتی میخواید کل ساختمون رو بخرید. –اونجوری باشه که عالی میشه. فقط کاش میشد طبقه سوم رو هم خرید. اکبری خنده بامزه ریزی کرد و گفت کتایون خانم فکر نکنم به این راحتی بفروشند. –مطمئن باش میفروشند. چون شک ندارم دیگه نمیتونند زیاد اینجا بمونند. –کتایون خانم چه گیری دادید به این بنده های خدا. –من باهاش کاری نداشتم. این همه سال باهم همسایه بودیم شما هیچوقت دیدید که ما مشکلی ایجاد کنیم؟ خانم حسینی بیش از حد پاشو از گلیمش دراز کرده. یکی باید ادبش کنه و آداب آپارتمان نشینی رو یادش بده. اکبری خیلی معنی دار گفت بله. خب از نظر اون جفتمون به یه اندازه مقصر بودیم حتی با توجه به اتفاقات چند وقت گذشته و حساسیتی که من نشون دادم منو مقصر تر میدونست. البته که نظر اکبری دیگه برام سر سوزنی اهمیت نداشت. –ایناهاش. پیداش کردم. شماره دختر آقای حاجی پوره. توی گوشیتون بزنید. شمارش رو ازش گرفتم. اتابک زنگ زد و گفت رسیده. بهش گفتم چند دقیقه دیگه میام. مهدیس هم اومد و فیش حواله بانکی رو به اکبری داد. –بفرمایید آقای اکبری. واریز کردم. –دستت درد نکنه دخترم. از بانک اومدیم بیرون و با هم خدافظی کردیم و با مهدیس برگشتیم محضر تا کارهای اون یکی خونه رو هم انجام بدیم. انتقال سند خونه به نام اتابک هم کار خاصی نداشت. کل مبلغش رو هم چک در وجه روز نوشته بود کلید های خونه رو هم که هومن بهش داده بود. بعد تموم شدن کار مهدیس با خوشحالی گفت آخیش بلاخره از شر اون خونه راحت شدم. مامان جون مبارکت باشه. –مرسی عزیزم مبارک تو هم باشه خونت رو فروختی. –خب نمیخوای شیرینی خونه جدید رو بهم بدی؟ -چشم عزیزم. هرچی تو بخوای. –برای سور خونه جدید باید بریم ویلای شراره. بدون اون شراب های عالی نمیشه جشن گرفت. –ام مهدیس اونجا رو بعد هم میتونیم بریم. –چرا الان نریم؟ -عزیزم من باید برم شرکت. مهدیس با اخم گفت مامان بی خیال شرکت. پس کی میخوای از اونجا دل بکنی؟ -دل بکنم؟ من خیلی وقته از اونجا دل کندم اما برای سرمایه گذاری که صحبت کردیم لازمه تا چند وقت اونجا باشم. –آخر نگفتی دقیقا قضیه سرمایه گذاری چیه؟ -صبر داشته باش همه چیزو میفهمی. فعلا نمیتونم راجبش حرف بزنم. -مامان خیلی بدم میاد اینجوری باهام رفتار میکنیا. من همه چیز رو میام بهت میگم اما تو انگار بهم اعتماد نداری. توی کوچه خودمون بودیم و بدون توجه به اینکه بیرونیم لباشو محکم بوسیدم. مهدیس با خنده گفت مامان وسط خیابونیما. –چه اشکالی داره عزیزم دوتا دل داده و معشوق از هم لب بگیرند. –من که مشکلی ندارم اما خب مردم دارند. رفتیم توی خونه ولباسام رو عوض کردم و با تیپ همیشگی شرکت آماده رفتن به سر کار شدم. موقع رفتن مهدیس اومد دم در و بدرقم کرد و بوس خدافظی رو با سبک بوسه فرانسوی و توام با لب بازی بهم داد. –راستی مامان زود بیا. امشب بریم بیرون. –چشم عزیزم. حتما. مواظب خودت باش.
وقتی رسیدم شرکت ظهر شده بود. وارد اتاق که شدم رشیدی پشت سرم اومد و گفت خانم شریف آقای س گفتند همین الان برید بالا دفترشون. ای بابا بذار برسم. کیفم رو گذاشتم روی میز و رفتم دفتر س. –سلام آقای س. با تلفن صحبت میکرد و با دست اشاره کرد بشین. صندلی روبرویش رو کشیدم عقب و در حالی که شونه هام رو انداخته بودم بالا و یه پام روی پام بود با سر بالا و اعتماد به نفس بهش نگاه میکردم. تلفنش تموم شد و رو به من گفت معلوم هست کجایی؟ با همون حالت و خیلی مسلط گفتم یه کاری برام پیش اومده بود. دیشب بهتون پیام دادم که فردا دیر میام. یکی از خصوصیات شخصیتی س اینه که دوست داره یجورایی نفرات زیر مجموعش ازش بترسند. البته نه اینکه بخواد اذیتشون کنه ولی این حس ارضاء قدرت رو باخودش همیشه داره. مخصوصا در مقابل خانم ها. اما خیلی وقته در مقابل من جواب نمیده. بهم نگاه سنگینی کرد و گفت ولش کن. چه خبرا؟ راستی شریف بگو چی شده؟ شریف!؟ مرتیکه کشمش دم داره. انقدر رو دادم بهت که دیگه خانم رو هم یادت رفت بگی. لابد دو روز دیگه میخواد کتی صدام کنه. –چی شده؟ -برنامه سفر تیم وزارت خارجه مشخص شده. میوفته برای هفته آخر دی ماه یا اوایل بهمن. البته قبل از سفر وزیر میرن تا همه چیز رو اوکی کنند. –مگه قرار نبود سفیر ماه بعد بره؟ -ظاهرا برنامشون عوض شده. حالا بگو من چکار کردم؟ با یه لحن به تخم پسرمِ خاصی گفتم خب چکار کردید؟ با کلی ذوق گفت مخ دکتر رو زدم که ما هم باید همراهشون نفر بفرستیم برای بازدید و صحبت های اولیه. –خب؟ -خب!؟ مثل اینکه نگرفتی چی شد. یعنی ماهم میرم پاریس. –ما؟ -آره دیگه. منو تو. –چجوری دکتر موافقت کرد؟ آخه لازم نبود ما بریم. –چیه؟ انگار خوشحال نشدی. –چرا خیلی اما واسم عجیبه که چرا قبول کرده؟ سینش رو داد جلو و با بادی که به غبغب انداخته بود گفت من یه کاری بخوام بکنم میکنم. دیگه چجوریش زیاد مهم نیست. البته واقعا هم لازم نیست بریم. منو تو برای یه چیز دیگه میریم. –برای چی؟ -دیگه باید خودمون رو به عنوان خریدار سهام نشون بدیم. راستی پولت آمادست؟ -آره. اتفاقا امروز برای همین دیر اومدم. –عالیه. سریع همشو تبدیل به ارز کن. باید برات یه حساب خارجی باز کنیم. –اون مشکلی نیست. کسی رو دارم برام کارهاش رو انجام بده. –مطمئنه؟ -کاملا. بعدشم قرار نیست از چیزی خبر دار بشه. –اینجوری باشه که خوبه. کارات رو سریعتر راست و ریس کن که وقتمون کمه. به مسئول دفترش زنگ زد و گفت آقای پویانفر رو برام بگیر. –خب دیگه چه خبرا؟ -خبر خاصی نیست. تازه رسیدم باید ببینم. مسئول دفترش زنگ زد و پویانفر رو وصل کرد. س یکمی باهاش صحبت کرد و یهو خیلی جدی گفت آقای پویانفر پس تو چکار میکنی اونجا؟ بابا تمام کارمون خوابیده. دست بجمبون دیگه. منتظر خبرتم ها. آره. خدافظ. بعد قطع کردنش گفت مردک واسه من شاخ بازی در میاره. دو روزه با کربلایی سلام علیک پیدا کرده فکر میکنه میتونه جلوی من قد علم کنه. پیش خودم گفتم پس بازی هاش رو شروع کرد. –من اگر بفهمم کی اینو برداشت آورد اینجا. حسابی از خجالتش در میام. –مگه با دستور شما نیومده؟ -نه بابا هیئت مدیره معرفیش کرد دکتر هم گفت سوابق درخشانی داره منم مجبوری جذبش کردم. اگر اون موقع وقت داشتم یکی رو میاوردم که بهتر از این باشه. –آقای س چرا شما نفرات خودتون رو نمیارید؟ -نفراتم؟ -آره دیگه. هرکی توی این سازمان یه پست بالا پیدا میکنه همه آشناهای خودش رو میاره. یه نیشخند سنگینی زد و گفت مگه چقدر قراره اینجا بمونم که نفرات خودم رو بچینم؟ ابروم رو بالا انداختم و مثل یه تجسسگر گفت یعنی شما نمیخوای اینجا بمونی؟ -زیادی سوال میکنی خانم شریف. –از روی کنجکاوی آقای س. بلاخره عجیب بود که چجوری شما دنبال باند بازی و این چیزا نیستید. –باند بازی واسه کساییه که پشتشون به جایی گرم نیست. چهارتا بی کس و کار دور هم جمع میشن و تیم تشکیل میدن و با دولا راست شدن جلوی وکیل و وزیر برای خودشون اعتبار جمع میکنند که چی؟ ما هم آدم شدیم. یه آدمایی مثل همین پویانفر که فکر میکنه بچه زرنگه و بقیه هیچی حالیشون نیست. فکرم رفت سمت اینکه نکنه س هم میدونه دقیقا پویانفر چکار میکنه. میخواستم بحث رو باز کنم اما گفتم اگر بدونه هم که بخاطر حجب و حیایی که در مقابل من داره نمیگه پویانفر اونجا جنده خونه راه انداخته و حق کس کشی از این و اون میگیره. از طرفی هم اگر ندونه تا دهن منو نگاد که قضیه چیه ولم نمیکنه. یه احتمال دیگه هم هست که شاید خودشم از همون آخور داره میچره که پویانفر پرش کرده. البته نمیشه روی این قضیه زیاد فکر کرد اما شاید باشه. چقدر محیط کثیفی شده این شرکت لعنتی. گفتم آقای پویانفر که خیلی در راستای پیشرفت و اهدافش تلاش میکنه. س ابروش رو بالا انداخت و گفت چطور؟ -به نظرم خیلی مشتاقه خودشو نشون بده و ترقی کنه. نیش خند زد و گفت اون راهی که اون میخواد بره به هیچ جا نمیرسه. تهش هیچی نیست. عرضه داشته باشه همونجایی که هست استفادش رو میکنه. پیش خودم گفتم مطمئن باش خوب داره استفادش رو میکنه. دیر یا زود میفهمی چه جونوریه. فقط امیدوارم دیر نشه. –خب آقای س اگر امری نیست من برم به کارهام برسم. –باشه. خبری شد بهت میگم.
کارهام رو جمع کردم تا سر ساعت برم خونه. مطمئنم برای امشب مهدیس کلی برنامه ریخته. احتمالا بریم دور دور و شام و بعدش هم بعد چند روز یه سکس داغ و دیوونه کننده داشته باشیم. رسیدم خونه. مهدیس زودتر از من آماده شده بود. مشخص بود آرایشگاه رفته. سلام کردم و مثل همیشه لبای هم رو بوسیدیم. مهدیس گفت مامان برو دوش بگیر باید آمادت کنم. –آماده برای چی؟ مگه کجا قراره بریم. یکی از دوستام پارتی دعوتمون کرده. آخ انقدر هوس مهمونی کرده بودم. یه هفته توی خونه موندن حسابی کلافم کرده بود. سرماخوردگی هم که دهنم رو حسابی گایید. بعدشم که دیگه. –از بس که دیوونه ای. کی بهت گفت سر خود قرص بخوری؟ -عه؟ بده حالا باهم هماهنگیم. –دیوونه هماهنگ بشیم که چی بشه؟ -مامان برو زودتر دوش بگیر بریم. –کاش زودتر میگفتی منم آرایشگاه میرفتم. –نمیخواد همینجوری خوشگلی. بذار خودم آرایشت میکنم. میخوام همه چشما توی مهمونی روی من و تو باشه فقط.
لباسام رو درآوردم و لخت شدم. مهدیس هم از اتاق خودش یه چیزایی برای آرایش آورد تو اتاق من روی میز آرایش گذاشت. یکم هیجان داشتم. هم از معامله ی خوب صبح، هم از دعوت س که باید بریم فرانسه. میخواستم شادی که تو دلم بود رو با مهدیس شریک بشم. حولمو برداشتمو تو حموم گذاشتم. بعد رفتمو دو تا گیلاس شامپاین ریختمو گذاشتم کنار وان حموم. آب گرمو باز کردم و شامپو ریختم. دوباره رفتم تو حال تا یه آهنگ خوب برای ریلکس کردن با مهدیس توی حموم بذارم. از همون جا به مهدیس گفتم که حوله ی سرم رو هم بیاره تا موهام تو وان خیس نشه. مهدیس با حوله ی سرم اومد تو حال که ببینه برای چی صدای آهنگ زیاد شده و من چیکار دارم میکنم. –مهدیس تو هم لخت شو بیا توی وان. –مامان من صبح دوش گرفتم. آرایش موهام هم خراب میشه. –توهم موهات رو با حوله ببند که خیس نشه. حوله رو از دستش گرفتم و مهدیسو بر گردوندم تا سوتینشو از پشت باز کنم. مهدیس خندش گرفته بود. -مامان چیه انگار هیجان داری. مگه دفعه اوله داریم با هم حموم می کنیم. - نه ولی این چند وقته که من و تو مریض بودیم، همش دوست داشتم بغلت کنم و باهات عشق بازی کنم. - قربونت برم، نترس مامان بعد از مهمونی میتونیم شبو با هم خوش بگذرونیم. - آره میدونم، معلومه برا شب نقشه کشیدی. با هم رفتیم تو وان نشستیم. مهدیس لیوان شامپاین رو که دید خیلی حس گرفت و برگشت با نگاه خمار بهم نگاه کرد و توی وان شروع کردیم به لب گرفتن. دستام رو پهلوهاش بود و به سمت خودم می کشیدمش و نوازشش میکردم. نمی خواستم لباش برای حتی چند ثانیه ازم دور بشه. زبونشو با لبام گرفته بودمو میمکیدم و اینکارم حسابی تو فضای لذت غرقش کرده بود و صداش رو درآورده بود. - مامان خیلی حشری هستی. نفسمو گرفتی. اینطوری پیش بریم مهمونی رو باید بیخیال بشیم. - عزیزم می خواستم تلافی این چند وقت دوریو جبران کنم. بیا پس شامپاین بخوریم. با دستم کف ها رو روی سینه های مهدیس خوشگلم می کشیدم و گیلاس شامپاینم رو مزمزه می کردم. با نوک انگشتم به آرومی هاله صورتی تیره سینه ی مهدیس رو به صورت دورانی نوازش میکردم و کم کم به نوک سینه هاش نزدیک و نزدیکتر کردم. با هر نوازش من احساس میکردم نوک سینه اش بیشتر بیرون میزنه. دیگه انقدر به بدن همدیگه مسلط شده بودیم که خیلی سریع میتونستیم همدیگه رو تحریک و به اوج برسونیم. یکی از کارهایی که مهدیس رو سریع داغ و حتی دیوونه میکرد آروم آروم بازی کردن با نوک سینه هاش بود. مهدیس چشماش رو بسته بود و لب پایینش رو گاز گرفت و با لحن خیلی تحریک آمیز و شهوتی گفت مامان دیوونم نکن. نمیتونم تحمل کنم. همزمان پام رو بین پاهاش جا دادم جوری که ساق پام با کسش تماس پیدا کنه. توی اون وان پر از آب گرم بازم میشد داغی کس مهدیس رو حس کرد. در مقابل بی اختیار شده بود و هرچقدر میخواست مقاومت کنه که الان وقت مناسبی نیست و مهمونی رو از دست میدیم توانی نداشت. گردنش رو به آرومی بوسیدم و شروع به لیسیدن و مکیدن گردنش تا زیر گوشش شدم. مهدیس محکم بغلم کرد و دستشو برد پایین روی کسم. نفس عمیقی کشیدم و دم گوشش گفتم عزیزم برای مهمونی دیرمون نشه. مهدیس چشماش رو باز کرد و گفت از دست تو مامان. حسابی حشریم کردی. زودتر خودتو بشور باید بریم. حالی که الان نصفه گذاشتی رو آخر شب باید تلافی کنی.
از حموم در اومدیم و بدن همو خشک کردیم و همونطور لخت وارد اتاق شدیم. - مهدیس خیلی شلوغ کاری نکنا. -مامان تو پارتی هم میخوای مثل سرکار دیده بشی؟ میخوام سایه ی چشمات رو با رنگ لباست ست کنم. من میگم موهاتو اتو کنم. لباست که از پشت بازه، بهتر دیده میشه. -مهدیس لباس تو پشتش زیادی بازه، خط کونت فقط دیده نمیشه، تازه مینی هم هست. میخوای مردا از پشت با چشماشون کونتو همراهی کنن؟ - نترس اونجا انقدر از من لخت تر می بینی که میگی مهدیس چرا ما لختی نپوشیدیم. - وا از این کمترم مگه می شه لباس پوشید. تو که سوتین نبستی، شرتت هم که لامباداست. دیگه یه سوراخ کونت مونده و سرسینه هات، که اونم اگه بیرون میموند، راحت میشدی. - مامان من میگم هردومون برنزه کنیم. مخصوصا موهای تو که بلونده بهتر دیده میشی. -مگه میشه تو نیم ساعت برنزه کرد؟ - خب با اسپری برنزه اینکارو میکنیم. روش هم یه اسپری براق می زنیم. - مهدیس من نمی خوام تیره بشم. - نه نترس مامان فقط یه پرده تیره تر می شی. بعد هم اسپری براق می زنم که حسابی تو چشم بیای. - میگم اینکار رو باید جلوی چشم اون دوتا هیز، اتابک و هومن میکردیم. فکر کنم اونوقت میشد اتابک رو بیشتر چلوند و خونه رو گرونتر فروخت. - مامان بدبختا زیر دست و پامون تلف میشدن. بخصوص که هومن انگار اولین بار بود تو رو بی حجاب میدید. چشماش رو پاهات زوم شده بود. -دیدی این خنگ چه جوری پاهامو با چشماش میخورد. وقتی داشتی می نشستی روی مبل از پشت داشت کمرتو با چشماش لیس می زد. - مهدیس از حرفم خندش گرفت. بعد از رفتن اتابک یه حالی ازش گرفتم که دیگه از این غلطا نکنه. - مامان خیلی بی رحمی، چیکارش کردی؟ - هیچی فقط گفتم اگه یه بار دیگه به تو و من اینطوری زل بزنه و هیز بازی دربیاره خودشو و مامانشو جلو چشماش می کنم که هر دوتاشون تا ابد با کون پاره زندگی کنن. مهدیس داشت به حرفم می خندید. - مامان بلندشو خم شو میخوام همه جاتو از این اسپری بزنم، که خوش بو بشه. مهدیس روی کمرم و کونم رو اسپری زد و به ساق پاهام رسید. –بفرما تموم شد. ببین چه جیگری شدی؟ توی آینه قدی اتاقم به هیکل لخت برنزه خودم نگاه میکردم. یه دستم به کمرم بود و یه پام جلوی اون یکی پام. با موهای بلند ساف که تا پایینتر از شونه هام اومده بود. واقعا چیز معرکه ای شده بودم. یهو نور فلش توجهم رو جلب کرد. –ای جانم چه عکسی شد. –مهدیس!؟ دیوونه هی از لخت من عکس میگیری چرا؟ -مامان خیلی قشنگه. –بخدا جرت میدم اگر دوباره واسه شراره بفرستیا. مهدیس خندید و گفت بشین آرایشت کنم دیر شد. نشستم و اونم شروع کرد. با خنده گفت مامان بده مگه شراره این هیکل دیوونه کنندت رو ببینه و حسرت بخوره؟ -اگر فقط حسرت میخورد که روزی ده تا عکس خودم براش میفرستادم که کونش حسابی آتیش بگیره. جنده خانم عکسمو توی یه سایت از عکاسای آماتور برای مسابقه گذاشته. مهدیس با هیجان گفت دروغ میگی مامان.وای مامان اگه عکست برنده بشه، میتونی تو خارج مدل برهنه بشی. بعدمن اینجا پزتو به دوستام میدم. - مهدیس خیلی بی غیرتی، میخوای لخت مامانتو به دوستات نشون بدی؟. –چرا به من نگفتی؟ کدوم سایت؟ -بیخودی ذوق نکن. بهش گفتم برش داره. –اه چرا نذاشتی بمونه؟ –مهدیس تو هم واقعا کسخل شدیا. عکس لخت منو دوست داشتی روی سایت بمونه؟ یه آشنا اگر میدید نمیگفت این زنه چرا کس و کونشو هوا کرده؟ -کی میخواست بفهمه توئی؟ -به هر حال مهدیس این عکس ها رو توی گوشیت نگه ندار. یهو یجا پخش بشه آبرو برامون نمیمونه. –ایشالا که پخش بشه از ترس آبروت هم که شده پاشی باهم بریم پیش شراره واسه زندگی.
مهدیس کار آرایش رو تموم کرد. واقعا هم سنگ تموم گذاشت. انقدر خوب آرایشم کرده بود که هرکی منو میدید فکر میکرد امشب عروسیمه. مهدیس یه تاپ بلند مجلسی که تا زیر رونش بود و به صورتی براق ملایم یا اصطلاحا رزگلد میزد برداشت و گفت من اینو امشب میپوشم. قشنگه؟ -آره خیلی خوشگله. فقط خیلی کوتاه نیست واست؟ خم میشی چاک کونت معلوم میشه. –خب بشه. –وای مهدیس تو دیگه از دست رفتی. خندید و گفت تازه کجاشو دیدی مامان جونم. بیا اینارو برات انتخاب کردم. ببین چطوره؟ دوتا لباس شب بلند مشکی که بیشترش توری بود و فقط یه قسمت هاییش پوشیده بود. چپ چپ به مهدیس نگاه کردم. –چیه مامان؟ قشنگ نیست؟ -مهدیس واقعا یه چیزیت میشه ها. اینا چیه؟ یهویی بگو داریم میریم لخت وسط مهمونی برقصیم. چی بهش میگفتی؟ -استریپ تیز. –حالا هر کوفتی. خیلی اینا بازند. –مامان خیلی هم قشنگه. الکی گیر میدی. اما خب چون احتمال میدادم مثل همیشه عن بازی در بیاری. با پشت دستم به پهلوش زدم و با خنده گفت ببخشید ناز کنی و اینا رو نخوای واست این رو هم گذاشتم. ببین کدوم رو خوشت میاد؟ لباسی که مهدیس برام پسندیده بود عالی بود. انقدر عالی که وقتی پوشیدمش حتی دلم نیومد درش بیارم. یه ماکسی بندی بلند که پشتش تا بالای باسنم باز بود و پایینش هم گیپور کارشده بود و پاهام دیده میشد. از کنار هم تا بالای رونم چاک داشت. به نسبت قبلی ها زیاد هم پوشیده نبود اما بخاطر زیبایی خیره کننده ای که توی این لباس داشتم دلم نیومد باهاش مخالفت کنم. مهدیس یه نگاه به ساعت کرد و گفت وای مامان خیلی دیره. بریم دیگه. –باشه وایسا لباسم رو عوض کنم. –نمیخواد روی همین اون پالتو مشکی بلنده رو بپوش با یه شال. همش توی ماشینیم کسی نمیبینه. خودش هم مانتو و روسریش رو دستش گرفت و با لباس های مهمونیش آورد تا توی ماشین بذاره.
توی آسانسور مهدیس گفت مامان امروز خیلی خوشحالی. مثل اینکه خرید خونه خیلی بهت مزه کرده. –عزیزم هم اون و هم اینکه چند وقت دیگه کارهامون اوکی بشه کلی پول گیرمون میاد. واسه همین دو ماه دیگه میرم فرانسه. مهدیس ذوق زده شد و محکم بغلم کرد و لباش رو چسبوند به لبهام. میخواستم از خودم جداش کنم و بگم دیوونه تورو نمیبرم که یهو در آسانسور باز شد و ملینا کس کلید خانم با تعجب و حرص نگاهمون میکرد. مهدیس خودشو ازم جدا کرد و سرشو انداخت پایین و سریع از آسانسور اومد بیرون. معلوم بود نمیخواست باهاش چشم تو چشم بشه اما من اصلا به یه ورم هم نبود. از جلوش وقتی داشتم میومدم بیرون از آسانسور زیر لبی گفت جنده ها رو ببین. برگشتم به سمتش گفتم جرات داری توی روم بگو. مثل خروسی که پرهای گردنش باز بشه برای دعوا و گارد حمله بگیره گفت برو خانم به کارت برس. مهدیس هم گفت ولش کن مامان. آدم که با هر بدبخت بیچاره ای دهن به دهن نمیذاره. ملینا با عصبانیت گفت به من میگی بدبخت بیچاره. مهدیس خیلی جدی با همون حالت خروس جنگی که میخواد بپره گفت آره به تو گفتم بدبخت بیچاره. حیف وقتش نبود وگرنه دوست داشتم حسابی دوتایی با مهدیس یه درس اساسی بهش بدیم. با داد و بیداد گفت حالیتون میکنم کی بدبخته هرزه های کثیف. اینو گفت و همزمان در آسانسور بسته شد. دست مهدیس رو گرفتم که بریم ولش کن. –نکبت فکر میکنه کیه؟ میدونستم هنوز صدای منو میشنوه واسه همین با صدای بلند گفتم بخاطر اینکه نذاشتم یه گوه دیگه مثل خودش بیاد اینجا بدجوری کونش سوخته. داره پاچه میگیره عصبانیتش رو خالی کنه. آخ چه حالی میداد برمیگشت پایین. اما مطمئن بودم انقدر وجود نداره برگرده.
توی راه با مهدیس راجب این قضیه میگفتیم و میخندیدیم. –وای مامان عالی هستی. خدایی خوب بلدی چجوری با زبون طرف رو بگایی. –تازه کجاش رو دیدی. –گفتم الانه که بهت حمله کنه. –بخدا بهم دست میزد یکاری میکردم به پام بیوفته و گوهم رو بخوره. ازش شکایت میکردم. –ولی کلا خیلی تو مخه. واقعا لازم بود این خونه رو بخریم؟ –مهدیس من که توضیح دادم برات. فعلا باید صبر کنیم تا بتونیم پول بیشتر در بیاریم. اونوقت هرجا خواستی میریم. –اونو که فهمیدم. اینو میگم که چرا خونه اکبری رو خریدی؟ -هم میخواستم فضای بیشتری داشته باشیم و هم اینکه دهن این مادر جنده رو بگام. راستی راجب فرانسه. مهدیس سریع وسط حرف پرید و با خوشحالی گفت آخ جون. داشت یادم میرفت. وای باهم میریم اونجا. –عزیزم هروقت خواستی میتونیم باهم بریم اما اینبار باید تنها برم. ماموریت کاریه. –یعنی منو نمیبری؟ -باور کن خیلی دوست دارم اما نمیتونم. یعنی نمیتونم برات وقت بذارم. مهدیس دمق شد و گفت پس باید قول بدی با هم یه سفر خارج بریم. –عزیزم حتما میریم. –نه دوست دارم همین ور سال بریم. –آخه مهدیس. –مامان یا قول بده که بریم یا اینکه نمیذارم بری فرانسه. –چشم عزیزم. همین ور سال قبل عید میریم. –وای مرسی عشقم. پرید بغلم و صورتم رو بوسید. –عه دیوونه نکن آرایشم بهم ریخت. مهدیس موهامو جمع میکردم بهتر نبود؟ - نه مامان قدت بلنده، پاشنه بلند هم پوشیدی، دیگه موهاتم جمع می کردی بالا مثل برج ایفل میشدی. مامان این ماکسی بندی تو امشب کلی خاطرخواه پیدا میکنه. -مهدیس خیلی بازه کاش یه لباس دیگم میاوردم که اگه دیدم خیلی بده، عوضش کنم. این از شرت به پایینش دیده میشه.نمیخوام دیگه انقدرسبک بشم. - نه مامان واضح که معلوم نیست پارچش کلی نقش ریزداره، چیزی دیده نمی شه. - چرا دیگه کنارشم چاک داره تا بالای رونم دیده میشه. ازپشت هم تا گودی کمرم لخته. - مامان خب لباس شبه دیگه،پس میخواستی چطوری باشه؟ - مهدیس کاش حداقل سوتین می بستم - مامان از پشت بند سوتینت دیده میشد دیگه. ضایع بازی درنیار. همه اونجا مسخرت میکردن. - از دست تو مهدیس.خب بدون سوتین، چاک سینم کامل دیده میشه. - میریم اونجا می بینی که پوشیده ترین لباسو تو پوشیدی. - مهدیس اونجا رسیدیم لباستو پوشیدی میخوام ازت یه عکس بندازم، خوشگلم. میخوام اگه خوب شد برای شراره بفرستم -عزیزم لباس اندامی بندی خیلی بهت میاد هم سکسیه هم استایل داره، امشب همش باید مواظبت باشم کسی نقاپتت با رنگ برنزه ی پوستت هم خیلی هارمونی داره. -مهدیس خیلی داری خرج لباس میکنیا. تازه لباس منم تو خریدی، اصلا حواست به دخل و خرجت هست یا اینکه بی حساب و کتابی؟ - وای مامان میخوایم یه چند وقت خوش بگذرونیما! تو هم هی این چیزا رو بکش وسط، چقدر نگرانی! - خب عزیزم بد نیست یکم هم به فکر بعد از این کارا باشی. برای خودت میگم، فردا که رفتی خارج از ایران باید رو حساب و کتاب، زندگی کنی عزیز دلم. - باشه، چشم -من ولی حالشو نداشتم اونجا تازه لباس بپوشم. مهدیس با این اسپری برنزه خیلی تو چشم میایم. - مامان عزیز و ساده ی من، اونجا انقدر از این افکت ها و گریم ها استفاده می کنن که ببینی، فکر می کنی ما بدون آرایش اومدیم. ولی موهاتو اتو کردم سنت پایین تر نشون میده، به نظرم که خیلی خوب شدی. حس کردم الان فرصت خوبیه که در مورد واحد حاجی پور با مهدیس صحبت کنم. -اممم مهدیس. یه چیزی ازت میخوام اما نمیدونم چجوری بگم. روم نمیشه. –مامان!؟ ما باهم این حرف ها رو داریم؟ -آخه شاید زیاد خوشت نیاد. –بگو راجبش حرف میزنیم خب. –طبقه دوم هم صاحبش میخواد بفروشتش. خیلی تند و جدی گفت لابد تو میخوای اینم بخری؟ -آره عزیزم. اگر موافق باشی. –وای مامان. من نمیفهمم. میخوای چکار اینجارو؟ -عزیزم تو بخر. من بهت پولش رو قول میدم پس بدم. اصلا انگار قرض میدی.- مامان دیگه شورش رو در نیار. منو تو شریکیم. یادت رفته؟ هی قرض قرض نکن اعصابم بهم میریزه. –خب یعنی میخری؟ -آخه. چی بگم. باشه. به شرطی که بعد اینکه سود پولمون رو از سرمایه گذاری گرفتیم دیگه هیچ عذری رو برای اینکه نیای قبول نمیکنم ها. –باشه عزیزم. –جدی میگم. –برناممون همین بود. قرار بود بریم یه خونه جدید. –اوکی. فردا یه سر بریم بانک تا مجوز برداشت از حسابم رو بهت بدم. یعنی حساب جفتمون. –مرسی گلم تو خیلی خوبی.
     
#228 | Posted: 26 Mar 2019 19:08
مرسی خیلی سکسی بود
من موندم چرا کتایون پاش به نمازخونه اداره باز نمیشه

matin
     
#229 | Posted: 30 Mar 2019 10:56
کاش می شد فیلم این داستان رو دید.

&:
     
#230 | Posted: 30 Mar 2019 11:08
jasminsyapare:
کاش می شد فیلم این داستان رو دید.

گل گفتی خیلی عالی میشه
     
صفحه  صفحه 23 از 33:  « پیشین  1  ...  22  23  24  ...  32  33  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites