تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 23 از 23:  « پیشین  1  2  3  ...  21  22  23  
#221 | Posted: 15 Mar 2019 13:18
عااااالی
منتظر قسمت جدید هستیم
     
#222 | Posted: 16 Mar 2019 09:28
بابا تو حرف نداری پلک نزدم حین خوندن داستان
عالیییییییییییییییی
     
#223 | Posted: 17 Mar 2019 14:07
سلام ودرود
خیلی خوب داره پیش میره و ناخوداگاه به شخصیتهای دیگه هم اشاراتی میشه !مثل همسایه طبقه پایینی که تو این قسمت بازم ازش یادی شد و از همه مهمتر کشمکش درونی کتایونه که هم طالب سکسه و هم بواسطه سن و سالش کمی هم به عواقب هر کاری فکر می کنه ! همین مسایل شاید ریز به جذابیت داستان خیلی کمک کرده !ممنون از نگاه وسیعتون نسبت به بیشترین زوایای داستان !خیلی هم عالی
     
#224 | Posted: 17 Mar 2019 17:23
اگر کتایون با یک نقطه ضعف اساسی از زن همسایه اون و دوستش رو مجبور به سکس با خودشون و دیگران بکنه یه جورایی انتقام بگیرن جالب میشه
     
#225 | Posted: 18 Mar 2019 23:07
قسمت صد و بیست و چهارم: داد و ستد
بلافاصله رفتم پایین دم خونه اکبری. در رو باز کرد و خیلی گرم مثل همیشه سلام کرد بهم. –سلام کتایون خانم. حال شما. –سلام آقای اکبری. مرسی شما خوبی؟ -ممنون. مزاحمتون شدم راجب خونه صحبت کنیم. نگاه اکبری به من مثل همیشه نبود. حق هم داشت. همیشه منو پوشیده دیده بود. با اینکه اکثرا، هر بار اومده بود دم در خونمون من حجاب نداشتم و سرم باز بود اما هیچ وقت با لباس یکم باز مثل تیشرت هم نرفته بودم دم در. حالا منو با این وضعیت میبینه مشخصه فکر زیاد خوبی راجبم نمیکنه. انقدر با عجله اومدم پایین که حتی یادم نبود دکمه های پالتوم رو ببندم و زیر اون بافت نیم تنه من که تا چند سانت پایینتر از سینه هام رو پوشونده بود و شکم کامل لختم رو توی معرض نگاهش قرار داده بودم. بدتر از اون تتوی شکمم هم معلوم بود. بنده خدا اکبری سعی میکرد به من زیاد نگاه نکنه. همون اول متوجه شدم که معذب شده اما دیگه پالتوم رو نبستم چون حس کردم حرکت ضایعیه. از طرفی هم گفتم ولش کن اهمیتی نداره. اگر سختشه نگاه نکنه. اگر هم دوست داره ببینه حالشو ببره. –خواهش میکنم کتایون خانم. در خدمتم. به سمت بالای پله ها نگاه کردم. میخواستم بهش بفهمونم اینجا راحت نمیتونم حرف بزنم. منتظر بودم مثل هر دفعه یه تعارف بزنه و منو به خونش دعوت کنه. اما اینبار این کار رو نکرد. شاید دوست نداشت من اینجوری وارد خونش بشم. –الان که با دخترم اومدم اتفاقی توی پارکینگ شنیدم که خونتون رو به این خانمی که اومده بود، میخواید بفروشید. درسته؟ -بله. خانم حسینی معرفیش کردند. –باهاشون قول نامه نوشتید؟ -نه خانم چطور؟ دوباره به بالای راه پله ها نگاه کردم و گفتم راستش اینجا زیاد مناسب نیست. اگر زحمتی نیست یه سر تشریف بیارید خونه ی ما صحبت کنیم. –آخ ببخشید حواسم کجاست. بفرمایید داخل. بدون هیچ حرف اضافی و تعارفی گفتم با اجازه و اومدم توی خونشون. توی این فاصله دکمه های پالتوم رو بستم. خانمش توی آشپزخونه مشغول کار بود. منو دید با تعجب و در عین حال خوشرویی سلام کرد. زیاد پیش نیومده بود که با خانمش صحبت کنم. خیلی کم از خونه بیرون میومد. به ندرت در حد سالی یک یا دوبار میدیدمش. خونه اکبری با کلی خرده ریز و عتیقه پرشده بود. معلوم بود علاقه زیادی به این چیزا داره. اکبری گفت خانم بی زحمت یه چایی میاری؟ نشست روی مبل روبروی من و گفت خب میفرمودید. –نگفتید آقای اکبری معامله رو تموم کردید؟ –والا معامله که هنوز معلوم نیست قطعی انجام بشه یا نشه. ایشون امروز اومدند خونه رو دیدند و مثل اینکه خیلی هم مورد پسندشون بوده. قرار شد فردا صبح بیان یه قول نامه دستی بنویسیم و توی این هفته یه روز بریم بنگاه. –پس آقای اکبری تصمیمتون برای فروش به این خانم قطعیه. –میشه گفت. خب شما بگو منظورتون از این سوال ها چیه؟ –هیچی میخواستم بدونم اگر هنوز چیزی قطعی نیست بیخیال این معامله بشید. اکبری با همون نگاه دلنشین که مثل بابابزرگ ها میموند در عین حال با تعجب پرسید چرا خانم باید بیخیال شم؟ پاهام رو انداختم روی هم و با انگشت های گره کرده توی هم، با اعتماد به نفس بالایی گفتم چون یه مشتری خیلی بهتر هست. خانم اکبری با سینی چایی و ظرف شکلات اومد و ازم پذیرایی کرد. یه چایی با شکلات برداشتم و تشکر کردم. بعدش خانم اکبری کنار آقاشون نشست. –مشتری بهتر؟ کی؟ -خودم. خانم اکبری با تعجب گفت شما؟ -بله خانم من حاضرم با قیمت بالاتری بخرم. اکبر نیشخندی زد و گفت خانم من دوهفته پیش به شما گفتم که میخوام بفروشم تا الان حرفی نزدی. نکنه حالا چون دوست خانم حسینی میخواد بخره داری میگی؟ فنجون چایی رو گذاشتم روی میز کنارم و به جلو خم شدم و گفتم البته که بخاطر همین خانم حسینی و دوست فوق العاده با نزاکتشون هم هست. نیم ساعت تمام خانم ماشینش رو گذاشته بود جلوی در پارکینگ وقتی اومد حتی یه ببخشید ساده هم نگفت. دیگه خانم حسینی هم معرف حضورتون هست. اصلا دلم نمیخواد همچین آدم های بی شخصیت و بی نزاکتی توی این ساختمون باشند. -خانم این چه حرفیه؟ شما که هنوز نمیشناسیدشون. –خانم حسینی رو که خوب میشناسم. همون یه برخورد کافی بود که بفهمم این یکی هم از قماش همونه. –خانم شریف بخدا از شما بعیده این حرف ها. ما تا الان شمارو یه جور دیگه میشناختیم. ببخشید، ببخشید من اینجوری میگم. خیلی عذر میخوام. خیلی منو ببخشید اما شما با این بنده خدا خانم حسینی به مشکل خوردید و در مقابل دوستشون هم موضع گرفتید. آخه این خانم با همسرش طبقه اول میخواد بشینه با شما کاری نداره.–آقای اکبری من فقط پیشنهادم رو گفتم. اختیار ملکتون با خودتونه که به کی بخواید بفروشید. شما که هنوز با اینا چیزی نبستید. –درسته چیزی نبستیم و همه حرف بوده اما خب به لحاظ اخلاقی درست نیست. –چرا آقای اکبری درست نیست. شما متری چند صحبت کردید؟ -صحبتمون روی هشت تومن بود اما خب حتما بازم چک و چونه میزنند. –اوکی من الان یه پیشنهاد مقطوع دارم. متری هشت و نیم. خوبه؟ خانمش با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد. ذوق زده شده بود. اما اکبری انگار راحت نبود. کاش از همون اول میگفتم خونتو انقدر به من بفروش. –آخه خانم. –دیگه آخه نداره آقای اکبری. من پولم نقده. همین شنبه صبح مهدیس رو میفرستم بانک براتون بریزه. –من یکمی باید فکر کنم. خانمش دستشو گرفت و فشار داد و آروم گفت کمال دیگه زیاد این دست اون دست نکن. توی همین زمان گوشیم زنگ خورد. نگاه کردم دیدم شماره هومنه. رد تماس دادم. –کتایون خانم اجازه بده من فکر هام رو بکنم بهتون خبر بدم. –آقای اکبری من همین الان ازتون جواب قطعی میخوام. –آخه الان که نمیشه. بلاخره ما با یکی دیگه هم حرف زدیم و قول و قرار گذاشتیم. مطمئن بودم که مساله اکبری بخاطر پول نیست اما از برخورد پر شوق خانمش میشد حدس زد که میتونه بهش فشار بیاره تا خونه رو به من بفروشه. واسه همین میخواستم کار رو همین جا تموم کنم. –آقای اکبری اگر مردد هستید من یه پیشنهاد بهتر میدم. متری هشت و هفتصد. خانمش بی اختیار گفت وای خدا. از ته دل خوشحال شده بود. –خانم شریف خیلی رقم زیادیه. –برای خونه شما مناسبه آقای اکبری. مشروط به اینکه همین الان قول نامه بنویسیم. اگر لازم میدونید من بیعانه هم بهتون میدم. –نه خانم بیعانه واسه چی؟ ما به شما اعتماد داریم اگر حرفی بزنید حتما انجام میدید. اما مساله من. خانمش حرفش رو قطع کرد و گفت ول کن کمال. بعد این همه وقت یه بار هم شانس بهمون رو کرده. دیگه نه نیار. اکبری با خنده گفت روی حرف خانم ها کی میتونه حرف بزنه. خانم برو از توی اتاق کاغذ و قلم بیار. خانمش رفت و با یه کاغذ آچار برگشت. اکبری متن قول نامه رو تنظیم کرد و قیمت هم توی اون درج کرد. زیرش رو من و اکبری به عنوان خریدار و فروشنده و خانمش به عنوان شاهد امضاء کردیم. آخیش تموم شد. آخ وقتی عنتر خانم بفهمه خونه اکبری رو من خریدم از عصبانیت بدجوری آتیش میگیره.
برگشتم توی خونه. مهدیس با یه دکلته صورتی یک وجبی که فقط قسمتی از سینه هاش رو میپوشوند و شورت روی کاناپه نشسته بود و با تبلتش ور میرفت. قیافش داد میزد اصلا از تصمیم من خوشحال نیست. اما بر عکس اون من واقعا خوشحال بودم. –چی شد مامان قبول کرد. –آره عزیزم مگه میتونست نکنه. –برای چی نمیتوست؟ -یه قیمت گفتم که نه نیاره. با اخم بهم نگاه کرد. –چیه عزیزم؟ -یعنی گرون تر بهت فروخته آره؟ -مهدیس اصلا مهم نیست این. چه اهمیتی داره؟ -اهمیت نداره واقعا؟ اگر خونه ولنجک فروش بره که معلوم نیست بشه یا نه تازه باید کلی هم روش بذاریم تا خونه ای که میخوایم رو بخریم. نشستم کنارش و بغلش کردم و سرش رو بوسیدم. –عزیزم به من اعتماد داشته باش. –اعتماد دارم اما بعضی وقت ها انگار یادت میره برناممون چی بوده. –من یادم نرفته. اما تو مثل اینکه فراموش کردی در مورد سرمایه گذاری چی بهت گفتم. مهدیس توی این هفته که هردومون مریض بودیم و فرصت نشد باهات در موردش کامل حرف بزنم. میخوام بگم خرید خونه رو چند وقت عقب بندازیم. از توی بغلم در اومد و با نگاه نگران و یکمی عصبانی گفت عقب بندازیم؟ برای چی؟ -ببین عزیزم پول توئه و تصمیمش هم با خودته. میتونیم هرچه سریعتر بعد فروش خونه ولنجک یه خونه بزرگ بخریم اما پول زیادی دیگه دم دستت نمیمونه. اما میتونیم یکار دیگه هم بکنیم. تا چند وقت بیخیال خرید خونه بشیم و سرمایه گذاری کنیم. اولین سودت که اومد مطمئن باش انقدر پول گیرت میاد که هر خونه ای رو اراده کنی میتونی توی ایران بخری. حتی میتونی توی خارج از ایران هم بخری. –واقعا مامان؟ چجوری؟ -دیگه اونش بماند. اما چیزی که من بهت میگم خیلی مطمئنه. بهم اعتماد داشته باش عزیز دلم. –من که گفتم توی این قضیه باهات شریکم. هرچی تو بگی همون رو انجام میدیم. –آفرین. بخاطر همین ازت میخوام که خونه ولنجک رو که فروختی، نصف پولش رو تبدیل به دلار کنی. –میدونی چقدر میشه. –در عوضش خیلی بیشتر گیرت میاد. –یعنی چقدر. رقم قطعی نیست اما کم کم بالای صد درصد. –مامان میدونی که من مغزم توی ریاضی جواب نمیده. –یعنی حدود دو برابر پولی که میذاری. تازه این یه بخششه. مهدیس خیلی ذوق زده گفت تورو جون من راست میگی؟ -آره عزیزم. اگر مطمئن نبودم که اصلا حرفش رو نمیزدم. اما باید یه دوسه ماهی صبر کنی. تا اون موقع من هم دنبال خونه میگردم. اگر کم آوردیم هم میتونیم بقیه ارثت رو بفروشی. نظرت چیه؟ -عالیه فقط کاش میشد زودتر میرفتیم توی خونه جدید. لباش رو بوسیدم و با انگشت شستم روی لباش کشیدم و در حالی که صورت نازش رو توی دستام گرفته بودم گفتم عزیزم دلم تو فقط چند وقت صبر کن. همه چیز اوکی میشه. آخ راستی هومن زنگ زده بود. گوشیم رو از جیبم در آوردم و بهش زنگ زدم. –سلام هومن چطوری؟ -سلام خوب هستید کتایون خانم. –کاری داشتی زنگ زدی؟ -آره. یکی رو پیدا کردم که خونتون رو یکجا میخره. –یکجا؟ چند؟ با خوشحالی گفت متری هیجده و نیم. یهو جیغ زدم چقدر؟ امکان نداره هومن. –بخدا کتایون خانم. بردم ملک رو نشونش دادم. طرف برای خودش میخواد. –وای مرسی عالیه. باهاش قرار بذار هرچه سریعتر قول نامه بنویسیم. –باشه برای کی خوبه؟ -اگر میتونی همین امشب قرار بذاری عالیه. –امشب نمیشه. –چرا؟ -بهش گفتم بهتون بگم بیاید. حتی اون موقع هم زنگ زدم بهتون. گفت باید بره جایی. لحن صدام رو جدی کردم و گفتم واسه چی پیام ندادی؟ -ببخشید به فکرم نرسید. –بعضی وقت ها یه کارایی میکنیا. خنگ بازی در نیار. –ببخشید کتایون خانم. –اشکال نداره حالا. هماهنگ کن فردا یه جا قرار بذاریم باهاش صحبت کنیم. –فردا؟ -امشب رو که نتونستی جور کنی. حداقل فردا انجامش بدیم. مشکلی داری؟ -آخه مامانم فردا باهام کار داره شاید نتونم بیام. با عصبانیت صدام رو بردم بالا و گفتم اه باز شروع کردی بچه ننه؟ کی میخوای مرد بشی؟ فروش این خونه کار توئه. –درسته اما مامانم. –ببین هومن فردا جورش کردی آوردیش قول نامه کردیم که هیچ. اگر نیومد دیگه نمیخوام برام دنبال مشتری بگردی. واقعا برات متاسفم که عین بچه ها میمونی. لحن صداش جدی شد و گفت چشم کتایون خانم برای فردا صبح هماهنگ میکنم. –خوبه. منتظرما. دیگه هم نشنوم که کاری بهت بدم الکی عقب بندازیش. –چشم. ببخشید. –منتظر خبرتم. خدافظ. مهدیس گفت چی شد مامان؟ -وای مهدیس یکی پیدا شده خونت رو متری هجده و نیم میخره. مهدیس با ذوق گفت آخ جون. راست میگی؟ ایول هومن. دمش گرم عجب مشتری پیدا کرده. –آره باید حتما بهش یه پاداش خوب بدم. رفیقای کس کش و لاشی داداشتو دیدی که چجوری داشتند توی کونمون میکردند. متری 12 تومن. حالا میلاد مادر جنده بفهمه یه الف بچه همچین رقمی خونه رو معامله کرده بدجوری ننش گایده میشه. کس کش پدر حروم زاده. مهدیس خندید و گفت مامان تو هم عصبی میشی همرو به فحش میکشیا. چرا انقدر با هومن بد حرف زدی حالا؟ اونکه خبر خوبی بهت داد. -بد صحبت کردم؟ -آره دعواش کردی چرا؟ -بچه کونی هرچی میشه میگه مامانم مامانم. مهدیس خندید و گفت مامان هنوز اون قضیه بد توی مخته ها؟. –نباید باشه؟ پسر منو بر زده و بهش داده. حالا کی بشه اساسی برم حالش رو بگیرم. –اوووه همچین میگی پسرم رو بر زده انگار مهیار خیلی پسر سر به زیر سالمی بوده. دیگه میشناسیش. اون بهش نمیداد میرفت یکی دیگه رو میکرد. همین الانشم قول میدم با کسیه به ما نگفته. ندیدی جون نداشت بکنه؟ -مهدیس اینجوری نگو اعصابم خورد میشه. مهیار مریض بود. –دلت خوشه ها. نه کمر مونده بود براش نه جون. اصلا هم حال کردن نداشت. راستی امشب نمیاد؟ -نکبت حشری تا بهش گفتم منو و تو پریودیم پیچوند و گفت این هفته نمیتونم بیام. انگار فقط مارو برای کردن میخواد. مهدیس بلندتر خندید و گفت مهیار جونت همینه دیگه. همیشه هم اینجوری بوده. –نه مهدیس بخدا اینجوری نبود. نمیدونم چرا از وقتی رفته شمال به کل باهامون سرد شده. –خب دیگه. از دل برود هر آنکه از دیده رود. –یعنی چی؟ -مامان واقع بین باش یکم. هم پولداره هم خوش سر زبون و خوش چهره. به هیچ کسی هم رحم نمیکنه. به نظرت کل هفته رو توی کف سکس با منو تو دست به خایه میشینه تا آخر هفته بیاد بکنتمون؟ نه عزیزم شک نکن هرشب یکی رو میگاد. این حرف مهدیس کل حال خوشم رو ازم گرفت. واقعا چرا مهیار اینجوریه؟ یعنی انقدر سکس براش اهمیت داره که حتی حاضر نیست یه هفته صبر کنه؟ من هرچقدر خواستم خودم رو توجیه کنم که بخاطر مریضی حال سکس نداشت نتونستم. مشخص بود که دیگه مثل قبل لذت نمیبره. اما آخه چرا؟ مگه منو مهدیس چی براش کم گذاشتیم؟ من که هر کاری میخواست براش کردم. حتی کونم رو در اختیارش گذاشتم. این همه سال حتی به منصور اجازه ندادم سمتش بره. –مامان چیه؟ رفتی توی فکر باز. –ولش کن مهدیس. مهم نیست. –بیخیال. مهیار برای خودش داره زندگی میکنه. بلاخره باید قبول کنی. نمیتونست که تا آخر عمر فقط با من و تو بمونه. شاید بخواد یه روزی ازدواج کنه. –تو هم اگر یه روز ازدواج کنی منو میذاری کنار؟ -مامان کسشعر چرا میگی؟ من اصلا دلم نمیخواد با کسی دوست بشم. چه برسه بخوام ازدواج کنم. –اما نمیتونی که تا ابد فقط با من باشی. –حالا که فعلا هستم پس غصه ی چیو میخوری؟ نمیدونم چرا این بچه ها اینجورین؟ یکیشون رو میاری سمت خودت اون یکی در میره. دنبال اون یکی میره این یکی ازت فاصله میگیره. واقعا دیگه نمیشه همه فکر و ذهنم رو برای این ها بذارم. مهدیس راست میگه. بلاخره مهیار هم بخاطر تنوع طلبیش نمیخواد فقط با منو مهدیس بمونه. نمیتونم که به زور نگهش دارم. اما این حرف ها هیچ چیزی از خشمم نسبت به محبوبه رو کم نمیکنه.
هومن شب پیام داد فردا ساعت یازده طرف اوکیه. کجا بگم بیاد؟ گفتم بیارش همین جا خونمون. صبح جمعه همه چیز رو آماده کردم که طرف بیاد و صحبت کنیم. حدود های یازده و نیم با هومن اومد. یه مرد پنجاه ساله بود به اسم اتابک. قدش متوسط بود و چهره خیلی سبزه و نسبتا چروکیده ای داشت. مخصوصا زیر چشماش که پوستش چروک و شل شده بود. من هم با یه لباس یه سره سبز یشمی که آستین کوتاه بود و تا پایین تر از رون هام میومد بودم. یقه لباسم یکمی باز بود جوری که اول چاک سینم دیده میشد و پشتش هم تا بالا سگک سوتینم باز بود. توی این لباس حجم اندامم کامل مشخص بود. مخصوصا باسنم که با کفش های پاشنه بلند بیشتر هم دیده میشد. موهام رو هم از کنار بسته بودم و جلوی لباسم آورده بودم. مهدیس هم که با یه ماکسی سفید که پشتش تا بالای باسنش باز بود از جلوی لباس با بند دور گردنش بسته میشد بود. اتابک زیاد اهل حرف زدن نبود. صحبت های جانبی زیادی باهم نداشتیم اما بشدت هیز بود. یه لحظه چشمش از روی من یا مهدیس برداشته نمیشد. فهمیدم که ساکن آمریکاست و از زنش جدا شده و میخواد یه مدتی اینجا بمونه. موهای جو گندمی فری داشت. چایی آماده کرده بودم و آوردم. گفت خونه رو دیده و خیلی هم خوشش اومده. اون منطقه رو دوست داره و خاطرات زیادی از اونجا داره. سر قیمت هم کامل موافق بود. اول یکمی بازار گرمی کردم اما به نظرم اومد بیشتر از این جا نداره قیمت رو بالا ببریم. قول نامه رو نوشتیم و برای شیرنیش از همون شرابی که از ویلای شراره آورده بودم سه تا گیلاس ریختم. مهدیس به آرومی بهم گفت چرا فقط سه تا؟ بلند گفتم خب هومن که نمیخوره. مگه نه هومن. چیزی نگفت. اتابک گفت واو عجب چیزیه این؟ از کجا گرفتید؟ -یکی از دوستانم برام آورده. –خیلی خاطرتتون براش عزیزه حتما. باید فرانسوی باشه. –نمیدونم. احتمالا. –اونجا همچین شرابی خیلی گرون بود. هومن به گیلاس های شراب ما زل زده بود. معلوم بود دلش میخواست. -خب کتی جان. چک من حاضره. کی میتونی کلید خونه رو به ما بدی؟ چه زود پسر خاله شد. مهدیس گفت شما اول تشریف بیارید دفتر اسناد کارهاش رو انجام بدیم. بعدش مامان کتایونم کلید خونه رو بهتون تحویل میده. روی مامان کتایون جوری تایید کرد که طرف بفهمه اسم یه نفر رو درست باید بگه. –اوکی. من وقتم خالیه. هماهنگ کنید یه روز بریم. من گفتم فردا خوبه؟ -آره. رو به مهدیس گفتم فردا هم میتونیم کارای محضری خونه ولنجک رو بکنیم و هم خونه اکبری رو. یکم دیگه حرف زدیم و اتابک رو فرستادم رفت. هومن هم بلند شد بره اما یه چیزی میخواست بگه. به مهدیس اشاره کردم بذاره تنها باشیم. خیلی جدی به هومن گفتم یه بار دیگه بیای اینجا چشم چرونی کنی دیگه اجازه نمیدوم از در خونه بیای تو. –خانم من چشم چرونی نکردم. –دروغ نگو. هم تو هم اون مرتیکه هیز یه لحظه چشم از روی بدن منو مهدیس برنداشتید. مهیار بفهمه به ناموس رفیقش انقدر چشم بد داری خیلی ناراحت میشه ها. –نه کتایون خانم. تورو خدا به مهیار چیزی نگید. –نیازی نیست بگم. خودم درستت میکنم. در ضمن دستت درد نکنه. کارت واقعا خوب بود. –خواهش میکنم کتایون خانم. کاری بود که از دستم بر اومد. –بیشتر از اینها هم میتونی انجام بدی. فقط اگر خودت رو جمع و جور تر کنی. راستی برات مشروب نیاوردم ناراحت شدی؟ -نه چرا باید ناراحت شم. –آخه احساس کردم دلت میخواست. این شراب خیلی قویه. میترسیدم بگیرتت و نتونی راحت بری خونه. خونه هم که مامانت بفهمه دیگه هیچی. –نه من نمیخواستم. –آخ من چقدر بی توجهم به تو. کاش برات آب میوه میاوردم. با خنده گفتم از اون کوکتل اون روزی ها میخوای؟ -نه مرسی. نمیخواد زحمت بکشید –تعارف میکنی؟ زحمتی نداره که عزیزم برام. زحمت اصلی رو خودت براش کشیدی. خیلی از این شوخیم خوشش نیومد. اما من بی اختیار جلوش بلند زدم زیر خنده. –خب کتایون خانم کاری ندارید دیگه. –نه مرسی بابت زحمتی که کشیدی. آخ راستی شماره کارتت رو هم بده. –کارتم برای چی؟ -میخوام پاداشت رو بدم. –نه کتایون خانم. –اه لوس نشو دیگه. من حرف زدم پاش هم وایسادم. زحمت کشیدی باید پاداشتو بگیری. از الان یاد بگیر حقتو بگیری. –الان همراهم نیست. –چرا دروغ میگی؟ چجوری پس میخوای بری خونتون؟ -پول دارم اما کارت نیاوردم. –باشه. رسیدی خونه شمارش رو برام میفرستی. –چشم. برگشتم و به هومن پشتمو کردم. مهدیس رفته بود توی اتاق خودش لباس عوض کنه. –زیپ لباس منو باز کن. بدجاس نمیتونم راحت بازش کنم. هومن به آرومی بازش کرد و لباسم رو جلوی در کامل در آوردم. هنوز پشتم به هومن بود. از نفس سنگینی که کشید فهمیدم خیلی حشری شده. زیر لباسم یه ست توری مشکی بود و شورتم لامبادا و بندی که کل حجم کونم رو توی معرض دید هومن گذاشته بودم. بدون اینکه برگردم گفتم همین الان بهت نگفتم حق نداری به بدن من نگاه کنی؟ -ببخشید کتایون خانم. برگشتم. سرشو انداخته بود پایین و به زمین نگاه میکرد. –آفرین. اینجوری کم کم درست میشی. –میتونم برم؟ -آره. آآآ قبل رفتن یه زحمت بکش آشغال ها رو هم با خودت ببر. رفت از توی آشپزخونه کیسه آشغال رو برداشت و همون لحظه یه نگاه بهش انداخت. گفتم دیوونه بازی در نیاری باز توش رو نگاه کنیا. فقط آشغال و نوار بهداشتیه. رنگش حسابی سرخ شد. فکر نمیکرد بدونم. دلم خواست بیشتر سر به سرش بذارم. –هومن توی اون آشغال ها دنبال چی میگشتی؟ -هیچی بخدا. –ببین باز داری دروغ میگی. –شرمنده کتایون خانم. –شرمندگیت رو نخواستم بگو فقط دنبال چی میگشتی؟ -هیچی. –عه پس که اینطور. خیلی جدی گفتم مرسی که زحمت کشیدی. اما من نمیتونم با یه آدم دروغگوی غیر قابل اعتماد کار کنم. –نه من اینجوری نیستم. –الان داری توی صورت من بهم دروغ میگی. –ببخشید. اشتباه کردم. یه چیزی بود به نظرم عجیب اومد. –خب چی بود؟ -کتایون خانم آخه. –ببین یا حرف میزنی یا دیگه هیچی. –آلت مصنوعی. –چی؟ -آلت مصنوعی بود. –خب برای چی برداشتیش؟ خوشت اومده بود ازش آره؟ یه لحظه مکث کرد و با نگرانی بهم نگاه میکرد. بهش یه دستی زدم اما انگار واقعا برش داشته بود. از توی نگاهش میتونستم بفهمم. از توی راه پله صدای سر و صدای ملینا و دوستش که دم خونه اکبری بودند میومد. دوتایی افتاده بودند به جون پیر مرد که چرا زیر حرفش زده. حدس زدم الانه که بیاد بالا مثل سگ برام پارس کنه و بخواد پاچم رو بگیره. به هومن گفتم خب دیگه برو. یادت نره شماره کارتت رو برام بفرستی. –چشم. بعد رفتن هومن اومدم توی راه پله و از بالا گوش میکردم که چی میگن. ملینا صداش رو انداخته بود روی سرش و هوار میزد آقا اکبری شما به ما قول دادی. خوبه آدم یکم شرف داشته باشه. –خانم حسینی لطفا توهین نکنید. خونه خودمه اختیارش رو دارم به هرکی میخوام بفروشم. میخواستید همون دیروز قول نامه بنویسید و بیعانه بدید. من که نمیتونم معطل شما بمونم. –یه ماهه یه نفر نیومده خونت رو بخره. حالا از دیشب تا الان مشتری بهتر پیدا شده؟ اصلا کی هست؟ -خانم شریف. با صدای خیلی بلند تر گفت خانم شریف؟ -بله. من باهاشون بستم. دیگه هم لطف کنید مزاحم نشید. بسلامت. صدای بسته شدن محکم در خونش توی ساختمون پیچید. اون دوست خیکیش هم گفت مردشور تو و این همسایه هات رو ببرند. دیگه به من زنگ نزنیا. –ساغر صبر کن یه لحظه. ساغر. برگشتم توی خونه با ژست یک برنده روی کاناپه لم دادم و با لبخند شدیدا رضایت بخش از خودم به خوردن شرابم ادامه دادم و ازش لذت میبردم. بی صبرانه منتظر بودم که ملینا بیاد دم خونه و بخواد مثل سگ پاچم رو بگیره. بهتره برم لباس بپوشم و آماده شم. اما نه. همینجوری میرم تا بفهمه چقدر برام بی ارزشه که حتی برام مهم نیست جلوش لباس تنم باشه یا نه. درست همونجور که فکر میکردم. چند بار محکم در خونم رو زدند. از چشمی در نگاه کردم. از شدت عصبانیت سرخ شده بود و رگ های گردنش همه بیرون زده بود. در رو باز کردم. از دیدن بدن نیمه لختم جا خورد اما زود به حالت قبلی برگشت و شروع به پارس کردن کرد. –که دیگه میری معامله خونه دوست منو بهم میزنی. با لحن خیلی تمسخر آمیز گفتم خونه اکبری رو میگی؟ خب طبیعیه، هرکی بیشتر پول بده میتونه بخره. اون دوستت هم براش بهتر بود یه جای مناسبتر خودش اون پایین ها پیدا بکنه که به فرهنگ و شخصیتش هم بخوره. –پس میخوای بجنگی. ببین با بد کسی خودتو در انداختی. –خیلی دور برداشتی. یه نفس بکش خفه نشی. در حدی نیستی که بخوام باهات حرف بزنم. الانم حرف هات رو زدی دیگه شرتو کم کن. راستی یه چیز دیگه درمورد سمپاشی که دیروز گفتی. از این به بعد خودم کارهای ساختمون رو میکنم. فعلا که یه سوسک چاق و کثافت رو انداختم بیرون. به زودی بعد رفتن آقای اکبری کل ساختمون رو سم پاشی میکنم و شر حشره های مزاحم رو کم میکنم. مخصوصا طبقه پایین رو. انگشتش رو به حالت تهدید سمت من گرفت و گفت تخم بابام نیستم اگر یکاری نکنم به گوه خوردن بیوفتی. موقع گفتن به گوه خوردن بیوفتی اوج گرفت و صداش رو برد بالا. با پشت دست دستشو پس زدم و با صدای خیلی بلند تر داد زدم تو سگ کی باشی که منو تهدید میکنی؟ اراده کنم تو و اون بچه کونی رو هم میفرستم همون طویله ای که ازش اومدید. مهدیس سریع از اتاق اومد بیرون. طفلکی با استرس گفت چی شده داد و بیداد میکنید. تا چشمش به من افتاد یه لحظه موند. ملینا کاملا آماده بودم که بهم حمله کنه اما اینبار نمیخواستم هیچ عکس العملی نشون بدم. فقط میخواستم کوچکترین برخوردی باهام داشته باشه که همین امروز ازش شکایت کنم. مهدیس اومد جلوی در و گفت خانم برو خونتون. دست منو گرفت و کشید عقب و در روبست. توی همین فاصله چشم از چشم های ملینا برنداشتم. اون با عصبانیت وحشتناکی بهم نگاه میکرد و منم با تمسخر و تحقیر. مهدیس از چشمی نگاه کرد که رفت پایین. –مامان حوصله داری هی با این کل کل میکنی؟ اصلا وایسا ببینم چرا لباستو در آوردی؟ -میخواستم حالیش بشه که اصلا برام ارزشی نداره که حتی خودم رو بپوشونم. جنده منو تهدید میکنه. –حالا چی میگفت؟ با خنده گفتم سر اینکه خونه اکبری رو خریدیم ننش بدجور گاییده شده. حسابی سوخته. مثل سگ زخم خورده اومده بود پاچه بگیره. –از این به بعد بدتر هم میشه. –واسه اون آره. تا زمانی که اینجاییم نمیذارم حتی صداش در بیاد. فقط وایسا ببین. –وای که مامان چقدر دنبال داستان میگردی. راستی این یارو دیدی چه بهمون زل زده بود؟ آره بابا مردیکه کس کش هیز داشت با چشماش بدنمون رو میخورد. انگار که تو آمریکا نمی چریده. مهدیس خندید و گفت اینجوری خوب نیست، بشنوه عمرا دیگه خونمون رو بخره. –گوه میخوره. کونشو باهمون دیلدو مشکی خارداره پاره میکنم. –راستی کجاست؟ -چی؟ -همون دیلدو مشکیه. یادم افتاد انداخته بودمش دور. اما نمیخواستم مهدیس بفهمه که در نبودش ازشون استفاده کردم. –نمیدونم همونجاها باید باشه. واسه چی میخوای؟ -الان که نمیخوام. باشه پیداش میکنم. لباسم رو برداشتم و جلوی آینه قدی به هیکل خودم با افتخار نگاه میکردم. دوتا معامله خوب به فاصله دو روز. بیشتر از این خوشحال بودم که بد کیری به ملینا زدم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#226 | Posted: 18 Mar 2019 23:14
سلام دوستان و همراهان عزیز
پیشاپیش سال نو همگی مبارک
این قسمت آخرین قسمت از داستان زندگی کتایون توی سال ۹۷ بود و قسمت بعدی هفته دوم عید آپلود میشه.
امیدوارم سال خوبی در پیش رو داشته باشید.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
صفحه  صفحه 23 از 23:  « پیشین  1  2  3  ...  21  22  23 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites