تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 25 از 27:  « پیشین  1  ...  24  25  26  27  پسین »  
#241 | Posted: 6 Apr 2018 19:15
مثل بیشتر داستان های این سایت این داستان هم نیمه کار رها شد
     
#242 | Posted: 6 Apr 2018 21:40
حیف شد خیلی داستان خوبی بود

پوچ
     
#243 | Posted: 7 Apr 2018 09:36
امید وارم بزودی مشکلات دوستمون برطرف بشه و ادامه این داستان زیبا و جذاب رو بنویسه !کماکان منتظریم
     
#244 | Posted: 7 Apr 2018 19:52
قسمت پنجاه و ششم : روبیک
توی راهرو های شرکت با کفش های پاشنه بلندم قدم میزدم و جوری با اعتماد به نفس با قدم های محکم راه میرفتم که توجه همه رو جذب خودم میکردم. وارد اتاق جلسه شدم. تمام اعضاء هیئت مدیره و مدیر عامل دور میز جلسه نشسته بودند. انقدر آدم زیاد بود که نمیتونستم چهره همرو ببینم. چرا اینجا اینطوریه؟ اتاق انقدر تاریک و مرموزه که انگار دیوارهاش تا بی نهایت امتداد پیدا میکنه. در عین حالی که اینجا برام آشنا نیست اما حس میکنم هزاران دفعه اینجا بودم. شروع به صحبت کردم. نمیفهمیدم موضوع حرف زدنم چیه اما فقط توی فکرم بود که باید مثل همیشه خودمو ثابت کنم. انگار که کار هر روزه منه. یکی از اعضاء دور میز که صورتشو نمیتوستم به خوبی ببینم با صدایی که به رسایی صحبت دم گوش من بود گفت شما به اون معصومی که نشون میدید نیستید. –ببخشید!؟ -شما اون آدم معصومی که نشون میدید نیستید خانم کتایون شریف. درست نمیگم آقای کامران سالاری؟ تمام اون نفرات دور میز همزمان به سمت پشت سر من نگاه کردند. منم بی اختیار نگاه کردم. کامران روی مبل لم داده بود و پاهاش روی پاهاش بود. –کامران!؟ تو اینجا چکار میکنی؟ همون صدا دوباره گفت اون و تمام کسانی که رابطه پنهانی باهاشون داشتید اینجا هستند. کامران بلند شد و تازه مشخص شد هیچ لباسی تنش نیست. از توی تاریکی از سمت دیگه اتاق مریم همینجور لخت وارد شد و از سمت دیگه شراره. همزمان از تلوزیون های بزرگ دور اتاق شاهد پخش شدن فیلم سکس های چند وقت اخیر من بودم. بدجوری شوکه شده بودم. یه لحظه از پشت سر دست کسی روی شونه هام اومد. برگشتم سمتش. مهیار بود. کاملا لخت. با کیر راست شده. –مهیار تو اینجا چه غلطی میکنی؟ این چه وضعیه؟ -بخاطر توئه مامان جون. اومدم بکنمت. به خودم نگاه کردم کاملا لخت بودم. جیغ زدم ....
از خواب پریدم. کل هیکلم خیس عرق شده. وای خدای من این چی بود دیگه. هر چند وقت کابوس میاد سراغم. این دفعه خیلی فرق داشت. یهو یادم افتاد فردا یه جلسه خیلی مهم دارم. خدایا نکنه به فردا مرتبط باشه. هنوز هوا تاریکه. خودمو کشیدم اینور تخت و گوشیم رو برداشتم. ساعت چهار و بیست دقیقست. یه نگاه به اونور تخت کردم. مهیار کجاست پس؟ آها. یادم افتاد دیشب نیاوردمش روی تختم. میخواستم تمرکزم برای فردا بهم نخوره. فقط باهاش دو پیک مشروب خوردم و بعد خوابیدم. چقدر مشروب میخوریم ما. همه چیز توی این خونه از حد و حدودش خارج شده. مهیار از کردن من سیر نمیشه. میخواد همش کیرشو توی کسم بذاره. توی دهنم بذاره. اگر بهش راه بدم توی کونم هم میذاره. بعضی وقتا با سوراخ کونم ور میره. وقتی میبینه با این کارش راحت نیستم بیخیال میشه. یادم نیست کدوم شب بود. حالت 69 روی مهیار خوابیده بودم و داشتم کیرشو میخوردم. اونم کس منو میخورد. بعضی وقتا زبونشو دور سوراخت کونم میکشید. گهگاهی نوک زبونشو روی سوراخ کونم فشار میداد. انقدر ضعیف بود که نمیتونست منو به درد بیاره و بعضا بیشتر حال میداد. ولی یه لحظه حس کردم چیزه که به سوراخ کونم فشار میده باریک تر و سفت تر از زبونشه. نکنه میخواد انگشتشو فرو کنه تو. خیلی سریع از جا بلند شدم. مهیار تو شوک این حرکت من بود. با لحن محکم گفتم چکار میکردی؟ وقتی چهره مبهوتشو دیدم دلم براش سوخت. روش خوابیدم و لباشو بوسیدم و گفتم چکار میکنی شیطونک مامانی؟ نمیخوای بکنی منو؟ خلاصه که راه بدی همه کار باهات میکنه. اگر حواسم نباشه ممکنه حتی حاملم کنه. یه لحظه صبر کن ببینم. من توی این هفته باید میشدم. نکنه که. ای وای من. نه بابا بیخیال به این راحتی نیست که. منصور بیچاره چقدر بخودش فشار میاورد تا بتونه بچه بذاره توی شکمم. کم پیش نیومده که پریودم پس و پیش بشه. والا مثل آدم که زندگی نمیکنیم. همش استرس و نگرانی. والا. انقدر بدبختم که هنوز از موضوع آزاد نشدم میرم توی یه مشکل دیگه. کی این داستانا تموم میشه خدا میدونه. زندگیم شده مثل مکعب روبیک. میخوای یه طرفشو درست کنه یه طرف دیگه خراب میشه. هیچوقت نفهمیدم چجوری میشه اونارو درست کرد. خوابم نمیبره پاشم دوش بگیرم آماده شم واسه جلسه امروز. کلی وقت مونده. بهتر میتونم برم شرکت یه بار دیگه همه چیزو مرور کنم. داخل حموم شدم و دوش آب رو باز کردم. با شامپو بدنم کل هیکلمو میشستم که صدای در شنیدم. حتما مهیاره. فهمیده اومدم حموم. مثل یه بچه ای میمونه که همش باید بخوابونیش تا بتونه به کارهات برسی و گرنه پا میشه راه میوفته دنبالت. –چیه مهیار؟ -کتایون تو حمومی؟ -کس دیگه خونست؟ -در باز میکنی؟ -چکار داری مهیار؟ خیلی تند و بلند گفتم. واسه همین گفتم هیچی و فکر کنم رفت. چند دقیقه بعد که از حموم اومد بیرون دیدم توی اتاقم روی تخت نشسته. –مهیار چرا این موقع صبح بیداری؟ -خوابم نبرد. تو چرا انقدر زود بیدار شدی؟ -از خواب پریدم و دیگه هم نتونستم بخوابم. حولمو برداشتم و مشغول خشک کردن بدنم شدم. –چرا اومدی اینجا؟ میدونستم دقیقا چرا اینجاست اما میخواستم یجوری حالیش کنم الان وقتش نیست. آروم از پشت چسبید بهم. به آرومی خودمو ازش جدا کردم و گفتم مهیار الان نه. –واقعا نه؟ -تازه حموم بودم. دیشب هم بهت گفتم امروز یه جلسه خیلی مهم دارم. نمیخوام فکرم بهم ریخته باشه. –پس بذار کمکت کنم. دستشو بین پاهام خواست کسمو بماله که خودمو کشیدم عقب گفتم مهیار گفتم نه. اذیت نکن دیگه. هیچی نگفت. از کشو لباس زیر هام یه ست بنفش برداشتم. اول شورتو پام کردم و سوتینمو خواستم ببندم که مهیار اومد از پشت برام بستش. از نگاهش به بدنم میتونستم بفهم طفلکی چقدر توی کفه. موهامو بورس کشیدم و نشستم پشت میز آرایش یکوچولو آرایش کردم. مهیار بلند شد بره سمت اتاق خوابش. –موفق باشی کتایون. –مرسی عزیزم. یه لحظه بعد صداش کردم. –مهیار. –جانم؟ -رفتی بخوابی؟ -آره دیگه. خوابم گرفت. –نمیخوای به مامانی بوس بدی؟ -اومد سمتم با بی حالی صورتم رو بوسید. –اینجوری نه. قشنگ منو ببوس. دوباره میخواست صورتم رو ببوسه سریع صورتم رو برگردوندم سمتش و لباشو بوسیدم. بعد صورتشو گرفتم و لپاشو کشیدم. –نبینم پسر خوچملم انقدر دمق باشه. باشه؟ -ول کن کتایون خوابم میاد. –مهیار؟ ناراحت شدی از دستم؟ -نه کتایون گفتم که خوابم میاد. ساعت پنجه. –تو که میخوای تا عصر بخوابی حالا یکم دیرتر بخواب. –تو دیرت میشه آخه. –تو نمیخواد نگران من باشی. –خب نمیذاری بخوابم خودت هم که نمیخوای بری. پس چکار کنیم؟ -مگه حتما باید کاری بکنیم؟ صحبت کنیم یکم. –خب بفرما. –مهیار اینجوری حرف نزن ناراحت میشما. –ای بابا مگه چی گفتم؟ -باید بگی جونم. مثل همیشه قربون صدقم بری. –جونم عزیزم. –آفرین. میخواستم بگم من قرار نیست هر وقت دلت خواست و هوس کردی در اختیارت باشم. روشو اونوری کرد و گفت اوف. –همین؟ -آره دیگه. گفتم این موضوع رو برای خودت تعریف کنی که هر وقتی نمیتونی باهام باشی. اخماش رفت توی هم. –مهیار؟ ناراحت شدی؟ -قرارمون این نبود. –چطور؟ -قول دادی همیشه و هر وقتی باهام باشی. –درسته اما نه اینکه توی هر جایی و هر موقع از بیست و چهار ساعت شبانه روز. ببین مهیار... حرفمو قطع کرد و گفت من دیگه واقعا خوابم میاد. توی جلسه امروزت موفق باشی. دستشو گرفتم و نذاشتم بره بیرون. –مهیار نمیخواستم ناراحتت کنم. فقط –بیخیال برو به کارت برسی. –مهیار چکار کنم تا اینجوری نباشی؟ -چجوری نباشم؟ -اینجوری بد عنق نباشی. –ول کن کتایون ناراحت نیستم فقط خستم خوابم میاد. جلوش نشستم و شلوارکشو کشیدم پایین شورت پاش نکرده بود. –اینجوری نمیشه باید مطمعن بشم که واقعا خوابت میاد یا ناراحتی. آروم سر کیرشو گذاشتم توی دهنم میمکیدم. با هر تکون سرم و عقب جلو کردن کیر خوابیدش توی دهنم حجم گرفتن و بزرگ شدن کیرشو توی دهنم حس میکردم. زیاد طول نکشید تا کامل راست بشه. از دهنم در آوردمش. –پسر بد دروغگو. دیدی ناراحتیت از این بود. دوباره کردم توی دهنم و همونجوری ساک زدم تا آبش بیاد. در حین ساک زدن تخماشم میمالیدم و گاهی میلیسیدمشون. انقدر ساک زد رو ادامه دادم تا وقتی حس کردم داره ارضا میشه از دهنم درش آوردم و دستمال کاغذی گرفتم زیرش تا آبشو توش بریزه. مهیار سست شده بود و روی تختم نشست. –عزیزم دیگه واسه مامانی ناز نکنیا. لباشو بوسیدم و خدافظی کردم که برم سمت شرکت.
ساعت از شش و نیم گذشته بود که رسیدم شرکت. بجز نظافت چی واحد کس دیگه هنوز نیومده بود. رفتم اتاقم و یکبار دیگه همه چیزو مرور کردم. تک تک کلمه هایی که باید بگم رو توی ذهنم تکرار کردم. خودمو کامل برای هر صحبتی آماده میکردم. محل شرکت ... سمت میرداماده و من ساعت هشت باید راه میوفتادم تا سر وقت اونجا باشم. رفتم سمت آبدار خونه. شهلا خانم تازه چایی گذاشته بود و فکر کنم دم کشیده بود. لیوان خودم رو پر کردم و برگشتم اتاقم. یه لقمه کوچیک نون و پنیر توی کیفم گذاشته بودم. در آوردمش و خوردم. تو حین خوردن یادم افتاد از صبح بعد اینکه واسه مهیار ساک زدم اصلا دهنم رو نشستم و حالا دارم غذا میخورم. چکار داریم میکنیم با خودمون؟ چکار دارم میکنم با پسرم و خانوادم؟ باید راه بیوفتم. میترسم دیر بشه.
بسختی یه جای پارک نزدیک شرکتشون پیدا کردم. توی مناطق اداری جای پارک واقعا مصیبته. خوبه شرکتمون پارکینگ اختصاصی داره و گرنه هر روز صبح با کلی بدبختی باید معطل پارک کردن ماشین میشدم. توی لابی ساختمون اتاقک حراست اونجا بود. –سلام جناب. –سلام بفرمایید. –برای ساعت 9 با خانم محمد بیگی وقت جلسه داشتم. –شما خانمه؟ -شریف هستم از هلدینگ ... –بله چند لحظه. تماس گرفت و بعد از صحبت کوتاهی که با اونور خط داشت به من گفت بفرمایید طبقه 5 واحد 11. ساختمون کلا پنج طبقه بیشتر نداشت. به نظر نمیرسید مجموعه خیلی بزرگی باشه. مثل شرکت های نوپا که واسه کارهای خدماتی راه اندازی میشند. راستش من جلسات خارج از شرکت رو زیاد نمیرم. نهایت سالی ده جلسه هم نمیشه اما هیچکدوم از جاهایی که رفتم به گم نامی و کوچکی اینجا نبوده. رو سر در شرکت سال تاسیس رو زده بود 1393. نه سابقه زیادی داره نه جایی مطرح شده اسمش. طعمه خیلی خوبی برای آقایون کلاه بردار بوده که به راحتی بتونند به مقاصدشون برسند. حتما گفتند که پولوشونو بر میداریم و میزنیم خارج. هلدینگ هم انقدر عظیمه که این شرکت فسقلی بخواد شکایت کنه به جایی نمیریسه. فقط یه مشکلی بود که اینو فکرش رو نکرده بودند. مدیران این شرکت فسقلی آدم های با نفوذی هستند و حالا من شدم میراث دار بدبختی و بدنامی هلدینگ. خدا بخیر کنه. بیرون دفتر محمد بیگی نشسته بودم تا منو به حضور بطلبه. منشی محمد بیگی یه پسر قد بلند و سرخ و سفید بود و مو بور بود. مثل این مدل ها میموند. والا همه جا منشی هاشون خانم هستند. حتی اون کربلایی جانماز آبکش و متظاهر هم یه دختر چادری رو کرده منشی دفترش. تنها کسی که دیدم مسئول دفترش آقا بوده همین س هستش که طرز فکر مسخرش کاملا مشخصه چرا. عمرا هیچ زنی بتونه اخلاق گندشو تحمل کنه. زیاد طول نکشید تا اون آقای مسئول دفتر گفت بفرمایید داخل. وارد اتاقش شدم. از اتاق من بزرگتر نبود اما کل دیوارهاش پر بود از تقدیر نامه و مجوز. تو 3 سال این همه از کجا آورده؟ خانم محمد بیگی یه زن میان سال حدود 53 یا 54 ساله بود. قد کوتاهی داشت و صورت خیلی سفید با چشمای قهوه ای روشن. مانتو و مقنعه پوشیده بود اما چونه مقنعه رو انداخته بود. از اون دسته آدم هایی نیست که بهش بشه راحت اعتماد کرد. بعد از سلام و احوال پرسی گفت خب خانم شریف من در خدمتم. –والا قرار شد خدمتتون برسم و حضوری در رابطه بسته پیشنهادی جایگزین صحبت کنیم. –من قبل از اینکه بخوایم راجب اون موضوع صحبت کنم بیشتر مشتاقم بدونم دقیقا چه اتفاقی افتاد که مجموعه عظیم شما نمیتونه از پس تعهدات ما بر بیاد؟ مگر موقع عقد قرارداد از منابع مجموعه آگاهی نداشتند؟ -خانم محمد بیگی باور کنید بجز دو نفر که الان دیگه توی شرکت نیستند و متاسفانه از ایران رفتند کس دیگه ای در جریان این قرارداد نبوده. حتی من که مسئول بررسی قراردادهای شرکت هستم. –عجب! از مجموعه ای به اون عظمت بعیده. –والا دیگه به کی میشه اعتماد کرد. –پس یجورایی اختلاص شده درسته؟ -متاسفانه اینجوری به نظر میاد. –آقای منوچهری مدیر عامل مجموعه ما وقتی متوجه شدند که چه اتفاقی افتاده واقعا شوکه شده بودند. وقتی که آقای س گفتند که برای اجرای تعهدات یک ماه زمان میخوان. –ایشون با خود آقای س صحبت کردند؟ -نخیر با من مذاکره میکردند و به راستش رو بخواید یجوری حرف میزدند با من که انگار مجموعه ما انقدر قابل نیست که هلدینگ بخواد براش وقت صرف کنه. ما هم به دنبال حل مشکل بودیم اما ایشون اصلا کوتاه نمیومدند و آقای منوچهری در نهایت گفتند یا خسارت رو بر اساس قرارداد تمام و کمال پرداخت میکنند یا اینکه مراجع قضایی حکم میکنه. شما وقتی با من تماس گرفتی که کار از کار گذشته بود. ما واقعا منتظر پرداخت شما بودیم و اگر دقیقا تو تاریخ مورد نظر انجام نمیشد فردای اون روز شکایت میکردیم. –من از طرف مجموعه واقعا متاسفم. من واقعا نمیدونستم که این موضوع اینجوری به مشکل خورده. –خیلی راحت بگم مجموعه شما مارو بازی داد. بر فرض اینکه تمام صحبت های شما درست باشه چرا دو روز مونده به سررسید تعهدات شما اومدید؟ همون آقای س نباید حداقل یه جلسه حضوری تشریف میاوردند؟ به ایشون وقتی گفتم تشریف بیارید صحبت کنیم خیلی با کمال پر رویی گفت شما باید بیاید. انگار ما بدهکاریم به شما. رفتارهای ایشون اصلا حرفه ای نیست. دیگه کاملا مشخص شده بود که مشکل از کجا میاد. –خانم محمد بیگی همه این صحبت ها درست. من الان اینجام که بدون مشکلی به امید خدا به راه حل برسیم. حدود 3 ساعت جلسه ما طول کشید. خیلی محمد بیگی حساس بود و مو رو از ماست میکشید. دیگه هر زوری تونستم زدم تا آخر سر گفت به نظرم بهترین گزینه موجود همینه. ولی کافی نیست. مجموعه شما توی تعهدات قبلیش به مشکل خورده. بهر حال ما با هلدینگ قرارداد بستیم نه اون دو سه نفر. درسته؟ -بله. خب چه تعهدی لازمه؟ -به ازای پنجاه درصد ارزش کل پروژه هلدینگ شما چک ضمانت بده. –خانم محمد بیگی رقم خیلی زیادی میشه. –عرض کردم در وجه ضمانت. باور کنید ما هم قصد نداریم اون چک رو اجرا بذاریم مگر اینکه دوباره مجبورمون کنید. باشه پس من با هاتون تو اولین فرصت تماس میگیرم و نتیجه مذاکره با مدیران بهتون میگم. شما هم قرار شد پس از شکایتتون صرف نظر کنید. –بله اما نهایت تا دو هفته. یادتون باشه اینو. –خانم محمد بیگی خیلی ممنون از وقتی که گذاشتید.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#245 | Posted: 7 Apr 2018 19:55
سلام دوستان بازم سال نو رو تبریک میگم
واقعا شرمندتونم که نتونستم سر وقت آپ کنم از این به بعد سعی میکنم همون هفته ای سه قسمت رو داشته باشیم

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#246 | Posted: 7 Apr 2018 23:15
مرسی ازاینکه برگشتی و داستان رو ادامه دادی

پوچ
     
#247 | Posted: 8 Apr 2018 01:07
hashar
دم شما گرم !ممنون که بازم فعالیتتون رو شروع کردید !عالی
     
#248 | Posted: 11 Apr 2018 19:42
سلام.گفتی هفته ای سه قسمت میذاری نه هفته ای یه قسمت

پوچ
     
#249 | Posted: 12 Apr 2018 17:42
خوب بود مرسی لطفا زودتر آپ کن
     
#250 | Posted: 13 Apr 2018 20:55
علی و بسیار زیبا.
     
صفحه  صفحه 25 از 27:  « پیشین  1  ...  24  25  26  27  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites