تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 26 از 27:  « پیشین  1  ...  24  25  26  27  پسین »  
#251 | Posted: 15 Apr 2018 20:49
قسمت پنجاه و هفتم : تضمین
به محض اینکه برگشتم شرکت مستقیم رفتم دفتر س. مسئول دفترش گفت رفته نماز. بهش گفتم پس تشریف آوردند به من خبر بدید. کار مهمی دارم باهاشون. برگشتم به اتاقم. فکر کنم نماز جماعت شرکت تازه شده بود چون تیپ های مذهبی رو که در حال برگشت به قسمت های کارشون بودند رو توی راهروهای شرکت میدیدم. وقتی وارد قسمت خودمون شدم مریم توی سالن بود. منو دید و اومد سمتم. –سلام. –سلام چطوری؟ -مرسی چی شد؟ رفتید اونجا؟ -آره بیا تو اتاقم بهت بگم. به سمت اتاقم میرفتم که رشیدی بلند شد و باهام سلام کرد و گفت خانم شریف آقای س چندین بار از صبح تماس گرفتند. –اشکال نداره میرم پیشش. دیگه چه خبر؟ کس دیگه زنگ نزد؟ -چرا از ... –حالا باشه واسه بعد الان کار مهمتری دارم. با مریم وارد اتاق شدیم و بهش گفتم در رو پشت سرش ببنده. کاملا مشخص بود دل توی دلش نیست واسه اینکه بفهمه چی شده؟ -خب نمیخوای بگی چی شد؟ -باهاش صحبت کردم. درست حدس زده بودیم. همش تقصیر این س بیشعوره. یجوری باهاشون صحبت کرده که انگار اونا بدهکار به ما هستند. مدیر عاملشون هم بهش برخورده و قضیه به اینجا کشیده. –چقدر غیر حرفه ای. حالا تونستی راضیشون کنی؟ -اون که آره. پدرم در اومد. این محمد بیگی از اون بد پیله هاست. 3 ساعت تموم مخشو خوردم تا اوکی داد. –واقعا؟ -آره. –خدارو شکر. خیلی خوب شد. –ولی علاوه بر چیزهایی که گفتیم ازمون ضمانت هم میخواد. –چجور ضمانتی؟ -یه چک به اندازه نصف ارزش پروژه. –کاش زیر بارش نمیرفتی. –همینم به خدا با کلی چونه زدن و قول و وعده راضی شده. اصلا کوتاه نمیومد. چطور مگه؟ -نمیدونم والا. آخه خودتون بهتر میدونید. اینجور تعهدات در این سطح از قراردادها مرسوم نیست. یعنی چطوری بگم انگار که بگن ما اصلا حرف شما رو قبول نداریم. –خب نبایدم داشته باشند. همینکه منت گذاشته گفته بیا صحبت کنیم باید کلاهمون رو هم بندازیم هوا. –در هر صورت کارتون عالی بود. سنگی که دوستان بالا لطف کردند انداختند توی چاه رو داری کمک میکنی درش بیارند.-مریم تو روی شرکتشون تحقیق کرده بودی؟ -آره چیز خاصی نداشت. چند سال بیشتر نیست که تاسیس شده. –خیلی رشد کرده. –بخاطر مدیر عاملشونه. قبلا جزء هیئت مدیره بانک(...) بوده. خیلی زیاد رابط داره. –پس محمد بیگی چکارست؟ -خب مدیر عاملشون چند جای دیگه هم مشغوله. اکثراً هم خارج از کشوره. اینم گذاشته قائم مقام اونجا. –با هم نسبتی دارند؟ -نمیدونم. تلفن روی میزم زنگ خورد. از دفتر س بود. جواب دادم و گفتم الان میرسم خدمتشون.
در زدم و رفتم داخل. پشت میزش نشسته بود و با تلفن صحبت میکرد. با همون تن صدای نوسانی که یهو اوج میگرفت و بعد آروم میشد. با یه یاعلی محکم و لاتی تلفن رو کوبید و رو کرد سمت من. –به سلام خانم شریف. کجایی شما از صبح نیستی. –سلام آقای س جلسه با خانم محمدی قائم مقام شرکت ... بودم. بهتون که دیروز پیام دادم فردا میرم اونجا. –تو رفتی اونجا؟ ببین چقدر این مجموعه حقیر شده که ما نفر ما باید بره شرکتشون جلسه. –آقای س چه فرقی میکنه؟ -خب چی شد؟ راضی شدند که شکایت نکنند؟ -آره تونستم رضایتشون رو بگیرم. –بابا ایول دستخوش داری. کارت درسته. –مرسی ولی فقط یه چیز علاوه بر اون چیزایی که خواستند هم ازمون میخوان. –چیز دیگه هم میخوان؟ دیگه والا همینه رو که بدی به این خورده شرکت ها شلوار آدم رو از پاش در نیارند ول کن نیستند. نکنه میخواد جمیله بیاریم براشون برقصه. میشه گفت س نماد بی نزاکتیه. خوبه حالا یکم حجب حیا بخاطر زن بودم باهام داره وگرنه کمر به پایین باهام حرف میزد. –چک در وجه ضمانت به مبلغ پنجاه درصد کل هزینه پروژه. این چیزیه که میخوان. –چی؟ چک ضمانت؟ اون زنیکه محمد بیگی فکر کرده با کی طرفه؟ تو وایسادی همینجوری نگاه کردی؟ -آقای س آروم باشید. من خیلی صحبت کردم و سعی کردم متقاعدشون کنم. دیگه بیشتر از این کوتاه نمیومد. –از صبح رفتی اونجا کلی عذت شرکت رو آوردی پایین حالا میگی چک میخوان؟ بیخود. عمراً اگر بذارم. میخواستم بگم فکر کردی چاله میدونه که با عربده کشی و دعوا بتونی حقتو بگیری؟ اصلا تقصیر منه که خودمو انداختم وسط. میکشیدم کنار همون گندی که زده رو توش بمونه تا بفهمه عذت و اعتبار شرکتی که ازش دم میزنه چطوری نیست و نابود میشه. والا این همه ساله اینجام اینطوری ادا در نمیارم از اعتبار شرکت دم بزنم. –خیلی جدی گفتم آقای س با دعوا چیزی درست نمیشه. مدیر عامل هم بیشتر نگرانیشون این بود که موضوع به مراجع قضائی کشیده نشه. ما اگر این چک رو بهشون بدیم اتفاق خاصی نمیوفته. اونا حاضر شدند کل قرارداد قبلی رو فسخ کنند و با ما چهل و پنج روز مهلت بدند تا سر رسید اول رو با خسارت دیر کردش بدیم. شما هم کوتاه بیاید دیگه. –خانم شما نمیدونم فازت چیه. مدیر عامل امروز از من جواب میخواد. خیلی اصرار داری خودت بیا تو جلسه قضیه چک رو بگو. فقط یه چیزی اگر گفت چرا قبول کردی پای من نیستا. خودتی و خودت. حله؟ -باشه. من خودم میام میگم. –هر چی شد پای خودته ها؟ از من دلخور نشی که نیومدی پشتمو بگیری. –گفتم که چشم. –خوبه دیگه. اینجور میگی چشم حتما میتونی. جلسه ساعت 3. بهت زنگ زدم سریع بیا بریم.
راستش در حالت عادی حتی به ذهنم هم خطور نمیکرد بخوام خودم رو توی همچین موقعیت سختی قرار بدم. ولی خب بلاخره یکی باید کار درست رو انجام بده. از بدبختی ما روزیمون افتاده دست غوزی. س فقط با دعوا و قلدری میخواد کارو جلو ببره. هنوز حالیش نشده که اون بابایی که داری باهاش سرشاخ میشی به اندازه تو نفوذ داره. تهش فقط این شرکت متضرر میشه و کارمند های بدبخت باید تاوان کسری بودجه بابت هزینه خسارت قرارداد رو بدند. گره ای که خیلی آسون میشه با دست باز کرد چرا باید با دندون باز بشه؟ رفتار های س مثل رفتار مهدیس میمونه. جفتشون انگار خدارو بنده نیستند و فکر میکنند حالا که به قدرت چه با آشنا و پارتی چه با پول رسیدند میتونند حرفشون رو هرجا که میخواند به کرسی بشونند. چقدر این رفتار حال بهم زنه. وای مهدیس ببین به کجا رسیدی که ناخودآگاه دارم با کی مقایسه میکنمت.
چند دقیقه ای از ساعت 3 گذشته بود که خود س تماس گرفت و گفت بیا بریم. دل توی دلم نبود. با اینکه همش میگفتم نگران نباش. خونه آخرش اینه که از این خراب شده میری ولی باز استرس داشتم. استرسی که انگار دست درآورده بود و انداخته بود دور گردنم و میخواست خفم کنه. خیلی منطقی که نگاه میکنم یا موافقت میشه یا نمیشه دیگه. اگر نشه که دیگه به من مربوط نیست. من اونکاری که میتونستم بکنم رو کردم. ولی اگر بشه. آخ فکر کن یهو مدیر عامل بگه آفرین خانم شریف. آبروی شرکت مدیون شماست. حقشه همون جا همه چیز رو بگم و زیر آب س رو پیش مدیر عامل بزنم. بگم که اونا از اولش هم نمیخواستند شکایت کنند اما این آقا یجوری رید توی مذاکرات که به اینجا رسیدیم. بعدشم هیچ حمایتی نمیخواست از من بکنه. اونوقت مدیر عامل حسابی حالشو میگرفت. اما تهش چی. همچین جونور دم کلفتی مگه اصلا به فلان جاش هم بر میخوره. فقط میشد یه دشمن دیگه واسه من توی شرکت و حتی مشکل دار تر از امثال کربلایی و خلیل دوست بواسطه مشکل شخصی و با قدرت بیشتر. اگر اخراجم کنه که خوبه وگرنه نمیذاره حتی یه آب خوش توی اینجا از گلوم پایین بره. مریم درست میگفت. نیازی نیست بخوام باهاش سر شاخ بشم. جدا از شعور در حد صفر و نزاکت نداشتش زیاد چیز بدی ازش ندیدم. حالا ببینیم چی میشه.
جلسه توی اتاق جلسات مدیران برگذار میشد. امیدوار بودم که فقط مدیرعامل توی جلسه باشه اما 3 نفر دیگه هم بودند و دو نفر هم بعداً اضافه شدند. بجز یکیشون که از معاونت مالی بود بقیه همه اعضای هیئت مدیره بودند. عجیبه مرادی اینجا نیست. انقدر جو جلسه سنگین بود که بسختی سعی میکردم نفس بکشم. مثل بچه ای که بین چندتا بزرگتر نشسته باشه. من واقعا توی همچین جاهایی مشکل اعتماد به نفس پیدا میکنم. شراره قبلا بهم گفته. در هر صورت الان اینجام. صحبت ها شروع شد و مدیر عامل به س گفت خب آقای س امیدوارم دست پر اومده باشید. –والا یه مذاکراتی صورت گرفته و یه کارهایی انجام شده. داریم سعی میکنیم یه راه حل پیدا کنیم و از این مشکل بیایم بیرون. –خب بفرمایید چکار کردید؟ -به قائم مقام مجموعشون صحبت کردیم. یکی از نفرات توی اون جلسه گفت چرا قائم مقام؟ مگه مدیر عاملشون نبودند؟ با شنیدن صدای اون شخص انگار بهم برق وصل کرده باشند. دقیقاً مثل صدایی بود که دیشب توی خواب شنیدم. یه لحظه حس کردم انگار توی همون موقعیت قرار گرفتم. تمام بدنم خیس عرق شد. دست هام میلرزید. سریع پشت سرم رو نگاه کردم که نکنه واقعا کامران توی اتاق باشه. صدای مدیر عامل رو شنیدم که میگفت خانم شریف؟ خانم شریف؟ حالتون خوبه؟ -م م من ؟ بله خوبم. چطور؟ -چند دفعه صداتون کردم. آقای س فرمودند که شما باهاشون مذاکره داشتید. میفرمایید که چی شد؟ -بله حتما آقای دکتر. س یه لیوان آب ریخت گذاشت جلوم. آروم بهم گفت اینو بخور پس نیوفتی. اگر حالت خوب نیست خودم ادامه بدم. –آروم جوابشو دادم نه خوبم. لیوان آب رو سر کشیدم و شروع کردم به توضیح دادن. همه چیز رو گفتم و همون لحظه که اومد راجبه چک ضمانت بگم در اتاق باز شد. سریع برگشتم سمت در. انگار منتظر بودم کامران بیاد تو. مرادی بود که وارد اتاق شد. مدیر عامل گفت بفرمایید خانم شریف –بله حتما آقای دکتر. کلا یادم رفت چی داشتم میگفتم. با من من و حروف چینی داشتم دنبال سر شاخه کلام میگشتم که س حرفم رو قطع کرد و گفت مجموعه ... ازمون چک تضمین به اندازه مبلغ نصف پروژه رو میخواد. سکوت سنگینی افتاد. نفرات به هم نگاه میکردند. فکر کنم اولین بار بود که هلدینگ توی همچین شرایطی قرار میگرفت. همون صدا که برای آقای سالخورده ای بود پرسید شما قبول کردید؟ -نه نه من هیچ قولی ندادم. مدیر عامل گفت خب مگه بسته پیشنهادیتون براشون کافی نبوده؟ واسه یه ماه وقت همچین چیزی ازمون میخواند؟ -چهل و پنج روز آقای دکتر. جسارتاً خانم محمد بیگی میگی ما ضمانت میخوایم. اون چک فقط تضمین ادامه همکاریه. مرادی حرفم رو قطع کرد و گفت ببخشید خانم شریف مطرح کردن این موضوع هم درست نبود. ما هنوز دارم تلاش میکنیم موضوع قرارداد قبلی و مسائل بعدش جایی درز نکنه بعد توی این وضعیت اگر بپیچه که هلدینگ بابت قراردادش با یه شرکت نوپا همچین مبلغی به عنوان ضمانت گذاشته به نظرتون دیگه کسی حاضر میشه با ما همکاری کنه؟ اعتبارمون داره از دست میره. نکنه متوجه مسائل داخل شرکت ما شده باشند؟ دیگه نمیدونستم چی بگم. اگر بگم آره حکم اخراجم همین الان امضاء میشد. اگر بگم نه بعداً اگر گندش در میومد بدتر میشد. به س نگاه کردم. به صندلیش تکیه داده بود و خیلی حق به جانب نگاهم میکرد. مجبور بودم تصمیم بگیرم. باید راستشو بگم. اگر بعدتر بفهمند خیلی بد میشه اومدم حرف بزنم س گفت حالا شما فکر کن فهمیدند. یه قرون دوزار نبوده که. بلاخره یجا تابلو میشد. الان ما نمیدونیم اونا چی میدونند اما اگر برن و شکایت کنند دیگه توی دادگاه همه میفهمند. همون آقای مسن رو به دکتر کرد و گفت با آقای س موافقم. پذیرش این موضوع خیلی بهتر از اینه که دادگاهی بشیم. منم گفتم اون چک فقط به عنوان تضمینه. توی چهل و پنج روز ما به سر رسید اول با جبران خسارت میرسیم. بقیه هم تایید کردند. دکتر هم گفت باشه. فردا هماهنگ کنید کارای عقد قرارداد جدید انجام بشه. آخیش آروم شدم. میگم س اونقدرها آدم بدی نیست فقط بیشعوره. دمش گرم قضیه رو جمع کرد. همون موقع مسئول پذیرایی اومد و میوه و شیرینی آورد برامون. چقدر نیاز داشتم. قند خونم افتاده بود. مرادی یهو گفت راستی خانم شریف شما امروز رفتید شرکتشون؟ -بله آقای مرادی چطور؟ -آخه صبح از آقای س پرسیدم کجا هستند اظهار بی اطلاعی کرد. مسئول دفترتون هم گفتند بدون اطلاع از شرکت خارج شدند. آقای س شما نمیدونستید ایشون کجا هستند؟ تا س اومد جواب بده من پریدم وسط حرفش و گفتم چرا اما صلاح دید ایشون این بود که موضوع جلسه امروز جایی مطرح نشه. –اونوقت چرا؟ -بخاطر حفظ اصرار شرکت. ما هنوز نمیدونیم چه اشخاصی ممکنه توی این شرکت توی اون قضیه دست داشته باشند. همون آدم مسن گفت خیلی منطقی بوده این کار. کاملا درست میگن. منم به تلافی لطف س گفتم البته راهکارهای آقای س باعث شد این مشکل حل بشه. خودم از دروغی که گفتم خندم گرفت. یه جورایی به خود س هم تیکه انداخته بودم. آروم گفت یکی طلبت. دارم برات بعداً. جلسه تموم شد و اومدیم بیرون. س بهم گفت خب بخیر گذشت ولی همیشه انقدر خوش شانس نیستی. عدم حفظ اصرار شرکت میدونی که چه جزائی داره. با تعجب بهش نگاه کردم. اون از کجا فهمیده؟ -نمیخواد انقدر تعجب کنی من حواسم به همه جا هست. مشخص بود محمد بیگی به این راحتی کوتاه نمیاد. موبایلش زنگ خورد و رفت. همینطور مات و مبهوت از پشت سر بهش نگاه میکردم و دور شدنشو میدیدم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#252 | Posted: 15 Apr 2018 23:12
مرسی عالی بود ادامه بده
     
#253 | Posted: 16 Apr 2018 01:14
نویسنده محترم داری داستان سکسی مینویسی نه رمان
ماهی یه قسمت میذاری اونم همش مربوط به آقای س و...
برو سراغ قسمتهای سکسیش و داستان جذابتو خراب نکن
قسمتهای جدید رو زودتر آپ کن
     
#254 | Posted: 16 Apr 2018 01:57
دوست عزیز فکر نمیکنم شرایط کاری شما کمترین ربطی به داستان سکسی داشته باشه،بعدش هم سکس های خیلی دور از ذهن و مصنوعی با مهیار داره مسیر داستان رو به جایی میبره که دیگه هیچ جذابیتی برای مخاطب نداره.
     
#255 | Posted: 16 Apr 2018 02:10
ما نخوایم داستان این شرکت کوفتی بخونیم کی رو ببینیم

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#256 | Posted: 16 Apr 2018 12:04
سلام به دوستان عزیز
کاملا متوجه هستم که اتفاقات شرکت هیچ هیجان خاصی رو برای خواننده ایجاد نمیکنه اما برای رساندن داستان به جایی که میخوام نمستونم این قسمت ها رو رد کنم از طرفی واقعا دوست نداشتم یه داستان خیلی فانتزی که بصورت روزانه با انواع و اقسام اتفاقات سکسی رخ میده رو بنویسم اونجوری خیلی کلیشه ای میشه مثل سری داستان‌های مصور ولما که واقعا تحریک کنندست اما مشکلش اینه که زود خسته کننده میشه و خواننده یه ریتم تکراری رو توی هر قسمت میبینه‌.
با این حال سناریو هایی که دوست دارید رو بهم بگید چون قطعا توی ادامه داستان نقش داره و بهترش میکنه

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#257 | Posted: 16 Apr 2018 12:15
جوووون
شما بنویس فقط
امروز هم یه قسمت سفارشی به خاطر بچه های گل لوتی بزار
     
#258 | Posted: 16 Apr 2018 15:23
سلام.میشه بگین چقد ازاین داستان واقعی هس و چقد تخیلات ذهن هس؟؟

پوچ
     
#259 | Posted: 16 Apr 2018 15:31
کل داستان تخیلیه و هیچ چیزش واقعی نیست

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#260 | Posted: 16 Apr 2018 16:36
اتفاقا بر خلاف دوستان من شخصا به خاطر اینکه صرفا داستان سکسی نیست خوندنش رو ادامه میدم و به نظرم اتفاقات شرکت هم خیلی هیجان انگیزتر میکنه داستان رو. ممنون بابت داستان خوبی که مینویسین.

یه تذکر دوستانه: کلمه «عذت» غلطه و درستش عزت هستش

مقصد من رفتن است، با نرسیدن خوشم
     
صفحه  صفحه 26 از 27:  « پیشین  1  ...  24  25  26  27  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites