تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 26 از 28:  « پیشین  1  ...  25  26  27  28  پسین »  
#251 | Posted: 10 Apr 2019 00:41
قسمت صد و بیست و نهم: یه بعد از ظهر پر تلاطم
چقدر دیشب خوب بود. ماساژی که آرزو بهم داد کامل خستگی و سردردم رو از بین برد و شارژم کرد. تازه این همش یه بخش کوچیک از ریلکسیشنه. بخدا تا حالا اشتباه میکردم که دنبال همچین برنامه هایی نبودم. از این به بعد میخوام بیشتر از گذشته به خودم اهمیت بدم. ورزش رو حرفه ای و جدی تر دنبال کنم و به بدن و ظاهرم بیشتر برسم. دوست دارم حتی جوونتر از چیزی که به نظر میام باشم. مثل یه زنی که تازه وارد سومین دهه زندگیش شده و حتی کم سن تر از اون. صحبت با آرزو منو مشتاق تر کرد که حتما تا زمان آماده سازی واحد طبقه اول برای جیم و اسپا و ماساژ برم همون جیم خصوصی آرزو اینا. از محیطش خیلی خوشم اومد. مخصوصا اینکه هیچکی به کسی کار نداشت. فکر کن چه پسر چه دختر راحت جلوی هم لخت میشن و یا تمرین میکنن اما خیلی عادی باهم رفتار میکنند. کسی هم سرش توی کار کس دیگه نیست که یکی همجنس بازه و یکی دیگه دوست داره اصلا لخت تمرین کنه. بودن توی اون فضا یه جورایی البته به نسبت خیلی کمتر یاد آور حس و حال برنامه برهنه گرایی بود که با شراره رفتیم. حس راحتی و آزادی و اینکه هیچ حجابی نه برای پوشش اشخاص هست و نه تفکرات و عقایدشون. فقط مشکل اینجاست که خیلی راهم دوره و برم بیام حدود های نه و ده شب میرسم. چه اشکالی داره خب. می ارزه به نظرم. وقتی جیم خونه خودمون رو راه انداختم میتونیم همین فضا رو توی ساختمون اجرا کنیم. تا اون موقع هم باید شر این کنه رو از ساختمون بکنم. وای چقدر عالی میشه.
دیشب بعد اینکه از پیش آرزو برگشتم با ذهن بازتری فکر کردم که چجوری باید پویانفر رو از این داستان دور کنم. بازم به جواب درستی نمیرسیدم. توی تفکرات خودم بودم که یاد یه قضیه ای افتادم. چند سال پیش اونموقع که منصور زنده بود یه آشنایی داشت که توی کار صادرات و واردات بود. بیشتر بهش میخورد دلال باشه. زیاد باهاش گرم نبودیم چون منصور میگفت اصلا اعتقادی به حلال و حروم نداره. منصور واقعا سر خیلی مسائل حساس بود. نه این که مذهبی باشه اما خیلی براش اهمیت داشت پولی که وارد خونه میشه چجوری در اومده باشه. یه بار تعریف میکرد این شخص چند تا شرکت صوری تاسیس میکنه و از طریق اون معاملات تجاریش رو جلو میبره. اما توی این شرکت ها هیچ معامله ای انجام نمیشه و از اونجایی که این شرکت ها تا یک سال اول معاف از مالیات هستند و از طرفی دیگه ستاد مبارزه با قاچاق هم دنبالش نمیاد کارشون رو جلو میبره. استدلالش هم این بود که هرچی مخفی کاری بیشتر کنی بیشتر حساس میشن و دنبالت میان. باید یجوری دورشون زد. یهو یه جرقه توی ذهنم افتاد. پویانفر یه چیزایی فهمیده و قطعا پیگیره. نمیشه به این راحتی روی این قضیه سرپوش گذاشت. اما میشه جوری وانمود کرد که مثلا وارد بازی کردیمش اما هیچ چیزی از اصل پروژه رو بهش نگیم. اینجوری میتونم بیشتر روش تمرکز داشته باشم و زیر نظر بگیرمش. ایول. چه فکری به سرم زد. کل شب داشتم در موردش فکر میکردم و با لب تاپ هم یه پلن اولیه براش نوشتم.
صبح وقتی رسیدم شرکت به رشیدی گفتم خانم ستاری رو صدا کن بیاد اتاق من. دو سه دقیقه بعد مریم وارد اتاقم شد. –سلام. صبح بخیر. –سلام. صبح تو هم بخیر. بشین مریم. میخوام نظرت رو راجب این بدونم. براش پلن رو روی تلوزیون ال سی دی اتاقم پخش کردم. مریم توی اولین نگاه گفت میتونم بپرسم برای چیه؟ -میخوام یه پیشنهاد ارائه بدم که یه تیم به عنوان هیات بررسی و کنترل پروژه، نظارت مستقیم روی پروژه شرکت فرانسوی داشته باشند. مریم چند لحظه منو با تعجب نگاه کرد و گفت به نظرتون لازمه؟ -عزیزم حتما لازمه که ازت میپرسم. خب اگر این هیات باشه دیگه ریسک اتفاقات دوره معاونت قبلی و فرح منش هم به حداقل میرسه. –خانم شریف شما خودت متولی پروژه ای. اینجوری خودت رو هم زیر سوال میبری. –مریم جان به اونش کار نداشته باش. فقط میخواستم نظر تورو هم بدونم. مریم چند لحظه دقیق شد و یهو با نگرانی خاصی گفت از این پنج نفر دو نفرشون باید مستقیم در جریان همه امور قراردادها و تعهدات باشند. قطعا یکیش شمایی. اون نفر دوم کیه؟ -ببین مریم میدونم که به چی فکر میکنی. اما لازمه قضیه اینجوری پیش بره. –خب اون شخص کیه؟ –آقای پویانفر. مریم با نگرانی توام با ناراحتی بلند شد و گفت کتایون یا تو نمیدونی حسام چه جور آدمیه یا اینکه میخوای باهاش همراه بشی. –نه مریم اینجوری نیست. نفس عمیقی کشید و با ناراحتی گفت البته برای من دیگه فرقی نمیکنه. اگر تو هم مثل یکی از شریک های کاری و جنسیش بشی. –مریم ازت خواهش میکنم به من توهین نکن. انقدر از اون کثافت متنفرم که نمیخوام یه لحظه سر روی تنش باشه. اما این طرح یه حالت سوم هم داره که قراره همون هم بشه. –چیه؟ -بزودی میفهمی. فقط صبر داشته باش.
بعد کار کردن روی طرح پیشنهادی با مریم با مسئول دفتر س هماهنگ کردم و رفتم اتاقش. داشت صبحونش رو میخورد. بعد سلام و احوال پرسی و تعارف صبحونه گفت خیر باشه خانم شریف سر صبحی. خیلی با اعتماد به نفس گفتم خیره. مربوط به صحبت های دیروزمونه. –خب بفرمایید. –باید پویانفر رو توی بازی بیاریم. لقمه توی گلوش جهید و سرفه کرد. یه قلوپ چایی خورد و گفت چی؟ -ببینید آقای س. پویانفر خیلی زرنگ تر از اون چیزیه که شما فکر میکنی. اینو یه حسی بهم میگه که اون برای برنامه های خیلی بزرگتری اینجا اومده. من از این قضیه تا حد زیادی مطمئنم و فکر میکنم زیاد طول نکشه تا شما هم متوجه بشید. –من که میدونم چه مارموزیه. اما من دیروز بهت گفتم حواست رو جمع کن. حالا میگی بیاریمش توی بازی. اونم روی چه میدونم احساس شما؟ -آقای س پویانفر دیر یا زود متوجه این قضیه میشه. هرچقدر سعی کنی دورش بزنی بازم مصمم تر میشه که بفهمه قضیه چیه. بیشتر از این تحریکش نکنیم. س خندید و با تمسخر گفت یعنی خیلی راحت همه چیزو بهش واگذار کنیم؟ بابا دمت گرم. همین اول کاری قافیه رو باختی که. –شما اجازه بده من بگم میخوایم چکار کنیم بعد نظرتون رو بگید. –خب بفرمایید. –ما یه تیم پنج نفره تشکیل میدیم با نظارت شما و یه نفر صوری از بازرسی کل کشور. نفرات اصلیش هم منو پویانفر هستیم و بقیه فقط شکل فرمالیته دارند که خارج از شرکت هستند و مربوط به بازرسی کل کشور یا وزارت هستند. اما در واقع کسی نیست و فقط منم و شما و پویانفر. س به نظر کاملا مشتاق به ادامه صحبتم شده بود. با توجه کامل گفت خب بقیش؟ -هدف این گروه بررسی صحت پروژه هست که مثل داستان معاونت قبلی نشه و اینکه ردی از خودمون به جا نگذاریم که توی سرمایه گذاری شرکت بودیم و تمام صورت حساب ها و سودها رو روی همون چهل درصد ببندیم. اما بیشتر هدفمون بازی دادن پویانفر توی این قضیست. –خب تا اینجا که گفتی درست. هرچند واقعا نیازی به این کار نیست اما چجوری میخوای پویانفری که کاملا توی این پروژه آوردیش رو دور بزنی. لبخند زدم و گفتم همیشه سعی کن دوستات رو نزدیک خودت نگه داری دشمنانت رو نزدیکتر. من دقیقا میدونم پویانفر دنبال چیه. به من بسپریدش. شما فقط یه زحمت بکش یه تایید از معاون وزیر بگیر و به دکتر هم بگو. سعی کنید یه نامه محرمانه بزنند که توی وزارت کسی توی وزارت هم خبردار نشه. قطعا آقای دکتر میتونه اینکار رو بکنه. به اینجا برسه همه چیز تمومه. –من هنوز توجیه نشدم چجوری میخوای پویانفر رو از این قضیه دور کنی. –نشون دادن در باغ سبز. کلی ترین تعریفی که میشه ازش کرد. –خب یعنی چی؟ -خب بذار اینجوری براتون توضیح بدم. پویانفر از ما چی میخواد؟ -اینکه توی این پروژه باشه. –آفرین. ماهم همینکار رو میکنیم. اما قرار نیست سر سوزنی در مورد سود اصلی بفهمه. –حسابی گیجم کردی. چطوری ممکنه وقتی تمام گزارشات رو داره میخونه؟ -چون اونی که گزارش میده منم. حالا روشن شد؟ -اوکی. خیلی هم عالی. اینجوری باشه که خوبه اما خیلی حواست رو جمع کن. این مار خوش خط و خال تا سر برگردونی نیشت میزنه. مخصوصا که توی واحدت جاسوس داره. –جاسوس؟ -زنش مگه پیش تو نیست. –نگران اون نباشید. حواسم بهش هست.تا حالا هیچ کسی چیزی در مورد سرمایه گذاری نفهمیده و قرار هم نیست بفهمه. –از نظر تئوری همه چیز عالیه. طرح هات مثل همیشه بیسته. ببینم توی عمل چکار میکنی. –توی عمل هم همونطور که قبلا دیدید بیسته. شما پس همین امروز زحمت هماهنگی قضیه رو بکش.
از شرکت برگشتم خونه. آخیش این هفته هم تموم شد. فردا ظهر هم که مهیار میاد خونه و چه شود. نمی تونستم بیشتر از این منتظر کیرش بمونم. اگر این هفته هم نمیومد میرفتم به یکی کس میدادم. شک ندارم که میدادم. نظرم این بود که سه تایی فردا شب بریم ویلای شراره و اونجا بدون کیر خری مثل ملینا تا خود صبح با خیال راحت سکس کنیم و شراب بخوریم. حالا باید وایسیم تا مهیار بیاد و ببینیم چی میشه. وارد خونه که شدم مثل هر دفعه مهدیس پرید بغلم و محکم لبام رو بوسید. –سلام عشق من. –سلام عزیز دلم. –وای مامان کجایی از صبح دلم واست یه ذره شده بود. –مگه از صبح تا الان خونه بودی؟ -آره. کلاس که نداشتم. موندم خونه. روی کابینت چندتا لیوان و پیک کثیف بود و یکمی خونه به نظر نا مرتب میرسید. –مهدیس کسی اومده بود خونه؟ -آخ یادم رفت بگم. چندتا از دوستام اومده بودند اینجا. –عه؟ خب. خوش گذشت بهتون؟ کدوم دوستات بودند راستی؟ -رزا و نگین. –دوباره با نگین دوست شدی؟ -قهر که نبودیم باهم. فقط کمتر همو میدیدیم. یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ -چی؟ -نگین دوست پسرش رو هم آورده بود. –تو گفتی بیاره؟ -آره. کار بدی کردم؟ -نه عزیزم. چرا فکر میکنی کار بدی کردی؟ دوستات هستند دیگه. –آخه حوصلم سر رفته بود. نگین هم زنگ زد که ببینیم همو. بعد که گفتم خونه تنهام و بیا اینجا فهمیدم با دوست پسرشه. گفتم بیاید اینجا اشکال نداره. یه چیز دیگم بگم. گذاشتم برن توی اتاقم و تنها باشند. –یعنی توی اتاق تو سکس کردند؟ -آره دیگه. –اون موقع تو چیکار میکردی؟ -هیچی با رزا نشسته بودم توی اتاق مهیار وصحبت میکردیم. –رزا هم از دوستای دانشگاهته؟ -بود. درسش تموم شده. البته قبلا زیاد باهم ارتباط نداشتیم. –پس که اینطور. من نبودم خانم داشته جاکشی میکرده و خونه خالی برای دوستاش جور کرده. مهدیس خندید و گفت چه اشکالی داره دوتا جوون حالشو ببرند. نگین انقدر ازم تشکر کرد. میگفت امروز خیلی دلم میخواست اما جا جور نمیشد. –دوست پسرش چجوری بود؟ -چطور؟ -هیچی. ولش کن کسشعر گفتم. تو کی دوست پسرتو میاری؟ -مامان من با کسی نیستم. این صد بار. اصلا هر وقت تو بایکی دوست شدی بعدش منم با یکی اوکی میشم. –وا!؟ به من چکار داری؟ -تو بگو به من چکار داری؟ راستی مهیار گفت فردا قبل ظهر میاد. –آره میدونم. بهم پیام داد. نظرت چیه فردا که اومد تا پس فردا بریم فشم؟ -وای عالیه. مشغول عوض کردن لباسام بودم. یعنی در آوردن لباس هام چون نمیخواستم به جز روپوش حریر سورمه ای که تا زیر باسنم بود و جلوش با بند بسته میشد چیز دیگه ای بپوشم. علاقم به برهنه گرایی از دیشب دوباره تشدید شده بود. صدای زنگ در خونه اومد. از چشمی در نگاه کردم دیدم اکبری پشت دره. بند های جلوی لباسم رو بستم در رو باز کردم و جوری وایسادم که بیشتر بدنم پشت در باشه. –سلام آقای اکبری. خوب هستید؟ بفرمایید داخل. مطمئن بودم که نمیاد ولی اگر میومد پاک آبروم میرفت. –سلام کتایون خانم. مرسی شما خوبی؟ نه مزاحم نمیشم. –خانم خوب هستند؟ -اونم خوبه شکر خدا از وقتی خونه رو باشما معامله کردیم و رفتنمون اوکی شده حالش بهترم شده. –خب خداروشکر. جانم در خدمتم. –راستش اومدم برای خدافظی. –مگه خونتون رو خریدید؟ -آره. فردا هم اثاث کشی داریم. گفتم شاید فردا نباشید واسه همین الان اومدم خدمتتون. دیگه خوبی بدی از ما دیدی حلال کنید. –این حرف ها چیه آقای اکبری. ما که به جز خوبی چیزی از شما ندیدیم. امیدوارم توی خونه جدید موفق و خوشحال باشید. –ممنونم. همچنین برای شما و بچه های گلتون. فقط یه چیزی. یسری حساب کتاب و قبض هست که دیگه دست خودتون باید باشه. همرو توی یه پاکت گذاشته بود. وقتی پاکتو به سمتم گرفت یهو از دستش افتاد. اومد خم بشه که من پیش دستی کردم و سریع خم شدم و برداشتمش از روی زمین. وقتی بلند شدم قیافه اکبری دیدنی بود. بنده خدا کم مونده بود قلبش وایسه. یهو یادم افتاد کل بدنم زیر این لباس معلومه. سریع سرشو انداخت پایین. از خجالت بهم نگاه نمیتونست بکنه. –مرسی آقای اکبری. حالا اگر چیزی مونده بود و یا سوالی داشتم مزاحمتون میشم. زیر لبی گفت در خدمتیم. –به خانم سلام برسونید و از قول من خدافظی کنید. ازتون ممنونم بابت همه چیز. –چشم حتما. با اجازه. سریع سوار آسانسور شد و رفت پایین. از این برخورد اکبری حسابی خندم گرفته بود و نشستم روی مبل میخندیدم. طفلی قیافش خیلی خنده دار شده بود. اگر لختم رو میدید دیگه چه حالی بهش دست میداد. مهدیس اومد بیرون از اتاقش و گفت چیه مامان میخندی؟ با خنده گفتم نبودی قیافه اکبری رو ببینی. –مگه چی شده بود. –اومده بود دم در برای خدافظی. فردا میخوان اسباب کشی کنند و برن. اومد این قبض ها و حساب کتابای قبلی ساختمون رو بهم بده یهو از دستش افتاد و من برداشتمش و اینجوری منو دید. خندم بیشتر شد و گفتم بنده خدا نزدیک بود نفسش بند بیاد. مهدیس هم از خنده من خندش گرفت. –بیا همین کم مونده بود اکبری لختت رو ببینه. حالا میره میگه خانم حسینی راست میگفت. کتایون خانم جندست و ما نمیدونستیم. به حالت شوخی یهو جدی شدم و گفتم چیه تو دهنت افتاده هی به من میگی جنده. من که کسم کلا تا حالا کیر سه نفر رو بیشتر ندیده جندم یا. –یا کی؟ -حالا هرکی. –نه راحت باش. بگو. منو میخواستی بگی دیگه. –ولش کن اصلا. منظوری نداشتم. اما انقدر تو هم بهم نگو جنده. بهم بر میخوره. –مهدیس اومد نشست کنارم و صورتم رو بوسید. –قربون مامان عزیزم برم. عزیز دلم تو برای من پاک ترین و مقدس ترین زن دنیایی. باشه دیگه نمیگم. حالا آشتی؟ با دستاش صورتم رو گرفت و میخواست لباش رو روی لبام بذاره. -دیگه نمیشه که منو جنده کنی بعد بگی آشتی. هر چیزی به تاوانی داره. با خنده نازش گفت یعنی چی؟ -یعنی اینکه فردا که مهیار اومد نشونت میدم کی جنده تره. اون خنده ناز مهدیس از روی صورتش محو شد و با نگاه خیلی جدی به صورتم زل زد. صورتم رو ول کرد و میخواست بلند شه. –مهدیس چی شد؟ -فردا تو و مهیار با هم برید هرکاری دوست داشتید باهم بکنید. –عه مهدیس!؟ یعنی چی؟ یهو براق شد و با عصبانیت گفت میخوای باز عن بازی اون هفته رو در بیاری دیگه. من نمیام. خودتون دوتایی برید. –مهدیس چته؟ چرا اینجوری میکنی؟ -من که میدونم میخوای باز فردا یه چیزی بگی مهیار رو بچسبونی به خودت. –مهدیس!؟ خوبه اون هفته اصلا نذاشتم مهیار سمت من بیاد و بهشم گفتم تا حسابی به تو حال نداده نباید منو بکنه. –آره چقدر هم که بهم حال داد. –خب تقصیر من بود که مریض شده بود؟ اصلا ازت انتظار نداشتم مهدیس اینجوری راجبم فکر کنیا. –من میدونم دیگه. هی میگی با یکی دوست شو میخوای مهیار رو واسه خودت کنی. مثل قبل که منو دور زدی. کسخل مهیار جونت دنبال یکی دیگست. تو فقط واسه آخر هفته هاشی. –مهدیس دیگه داری خیلی بد صحبت میکنیا. من کی تورو دور زدم؟ صد بار راجبش حرف زدیم. نمیدونم تو چرا فکر میکنی من مقصر بودم. –نه تو مقصر نبودی ولی میتونستی که بهم بگی. –وای خدا نمیدونم چی شد یهویی که بازم یاد این قضیه افتادی. من فردا اصلا کاری بهتون ندارم. دیگه هم راجبش صحبت نمیکنیم. مهدیس با دلخوری رفت توی اتاقش و در رو بست. چش شد یهو این؟ هر چقدر سعی میکنم باهاش خوب و صمیمی باشم تا کوچکترین مساله ای بینمون پیش میاد در مقابلم موضع میگیره. اه رید توی اعصابم.
چند دقیقه بعد صدای داد و بیداد ملینا و شوهرش بلند شد. معلوم بود عنتر خانم حسابی داره سر شوهرش داد و بیداد میکنه. گور بابات. گوه میخوری روی حرف من حرف بزنی. ببین ببند دهنتو. حالا اون پیر سگ جنده انگار چه گوهی هست که هی مامانم مامانم میکنی. همین که گفتم. اینا چیزایی بود که به وضوح میتونستم بشنوم. درستش اینه الان برم دم خونشون. نه خیلی کار چیپیه. بعدشم نمیخوام اکبری دم رفتنی فکر کنه حالا که داره میره هر روز قراره مثل سگ و گربه به جون هم بیوفتیم. بلند شم به کارهام برسم. برای شام یه فیله مرغ با کلم بروکلی و هویج و چیزهای دیگه آماده کردم که گریل کنم. برنامه غذاییم رو چند وقتی هست مرتب کردم و سعی میکنم با رژیم اصولی به وزن ایده آل برسم.البته اضافه وزنم در حد یکی دو کیلو شاید باشه اما چون میخوام ورزش رو جدی دنبال کنم لازمه که از الان با رژیم چربی های بدنم رو هم آب کنم. گوشیم روی کانتر آشپزخونه بود. صدای آلارم شارژ کمش بلند شد. نگاه کردم فقط پنج درصد شارژ داشت. ای بابا من اینو همین بعد از ظهری شارژ کرده بودم که. باتریش خراب شده. با اینکه اصلا کاری باهاش نمیکنم اما روزی باید دوبار شارژش کنم. تازگی ها زیاد هم هنگ میکنه. نه مثل اینکه باید عوضش کنم. مهدیس چند بار گفته مامان بیا از این آیفون جدیدا بخر. حتی یه بار اصرار کرد که گوشی خودش رو بهم بده و یکی دیگه برای خودش بخره. هر دفعه گفتم برای چی. چه نیازی هست؟ در مورد گوشی واقعا زورم میومد کلی پول بدم. وقتی کاربرد من از گوشی در همین حد تماس و پیام و چندتا شبکه اجتماعیه و یه گوشی معمولی زیر یک میلیونی کارم رو راه میندازه چه نیازیه مثل مهدیس یه گوشی 8 9 میلیونی دستم بگیرم. یا بدتر از اون مثل مهیار یه گوشی خیلی لاکچری 20 میلیونی. اما اینبار فکر کنم دلم بخواد یه گوشی گرون قیمت داشته باشم. بعضی جاها که با مهدیس میریم. ماشین و لباس و ست جواهرات و اکسسوری هایی که داریم خیلی مارو تجملاتی نشون میده. تنها چیزی که زیاد تناسخ نداره گوشی منه. نه اینکه خیلی داغون باشه. فقط مثل همه چیزمون گرون نیست. واسه همین اکثرا گوشیم رو روی میز نمیذاشتم یا اینکه اصلا از کیفم در نمیارم. رفتم توی اتاقم که به شارژ بزنم. زدم به شارژ اما شروع به شارژ نکرد. اه گندش بزنن. کابل شارژش خراب شده. چند بار امتحان کردم درست نشد. انگار قطعی پیدا کرده. یه کابل شارژ توی ماشین دارم. لباسم رو در آوردم و پالتوی مشکی بلندم رو پوشیدم که احیانا یه وقت اگر اکبری منو پایین دید این بار سکته نزنه. پالتو تا بالای زانوهام بود از بالا هم تا وسط چاک سینم باز. حوصله لباس پوشیدن نداشتم. یه شال برداشتم و همینجوری سرم انداختم که خودمو یکمی بپوشونم. وقتی اومدم پایین توی ماشین دنبال کابل شارژ میگشتم. سر و صدای عنتر خانم رو توی پارکینگ میتونستم بشنوم. شوهرشم پشت سرش داشت میومد. خودم رو توی ماشین خودم قایم کردم که باهاش روبرو نشم. –ملینا تورو خدا. بذار برم. مامانم منتظر منه. –حیوون تو مثل اینکه حرف خوش حالیت نمیشه. من که نیستم. تو هم که بری تامی پیش کی بمونه. –ملینا خواهش میکنم. همش یه ساعته. –بی خود. همینجا میمونی تا برم برگردم. دیگه هم نمیخوام صدای مزخرفت رو بشنوم. –میگم مامانم امروز عمل کرده آوردنش خونه. بیمارستان که نذاشتی برم ببینمش. میدونی چند ماهه نذاشتی برم ببینمشون. بابام زنگ زد و گفت خیلی بی قرار منه. –گوه خورده با تو و اون مامانت. خاک تو سرشون بچه ریدن؟ دو روز نبینتت بی قرار میشه. خیلی با لحن بدی حرف میزد. اصلا حرمت حالیش نیست انگار. از توی آینه میدیدم که شوهرش چجوری داره التماس میکنه. –ملینا تورو خدا بذار برم زود میام. تامی یه ساعت تنها باشه چیزیش نمیشه. –ببین منو سگ نکنا. دفعه پیش ولش کردی و رفتی کل خونه رو بهم ریخت. روکش مبلها رو هم پاره کرد. شوهره دیگه از کوره در رفت و گفت. لعنت به این زندگی. من شوهرتم. یه بار نشد بهم توجه کنی و برای خواسته هام ارزش قائل بشی. ملینا محکم با پشت دست زد توی دهن شوهرش. گفتم الانه که یه دعوای حسابی راه بیوفته اما دیدم شوهرش عقب عقب رفت. ملینا با صدای بلند داد زد بدبخت کونی بهت کم لطف کردم تا حالا آبروت رو نبردم و گذاشتم بری به هر مادر جنده مثل خودت کون بدی. حالا واسه من صداتو میبری بالا؟ حیف دیرم شده. برم برگردم پوستت رو میکنم. گمشو بالا تامی تنهاست. والا ارزش اون سگ از تو برای من خیلی بیشتره. تو هیچی نبودی من آدمت کردم. یهو جیغ زد گمشو بالا دیگه. وایساده منو نگاه میکنه. بعد سوار ماشینش شد و از پارکینگ اومد بیرون. شوهرشم سرشو انداخته بود پایین و رفت به سمت راه پله و آسانسور. چند لحظه ای صبر کردم که مطمئن بشم رفته. خیلی دلم براش میسوخت. این ملینا دیگه چه حیوونیه. از ماشین پیاده شدم و به سمت آسانسور رفتم که یهویی دیدم شوهره روی پله های جلوی آسانسور نشسته. صورتش کامل خیس شده بود و چشماش مثل کاسه خون. صورتشو پاک کرد. سلام کردم. سرشو به نشونه جواب سلام تکون داد. بعد گفت ببخشید من ندیدم کی اومدید پایین. با خنده احمقانه ای جوری که خودم رو بزنم به اون راه گفتم عجیبه منم شما رو ندیدم. مشکلی پیش اومده؟ سرش رو انداخت پایین. رفتم سوار آسانسور بشم. قبل اینکه دکمه طبقه چهار رو بزنم یه حسی بهم میگفت باید باهاش صحبت کنم. نمیدونم چرا اما انگار باید این اتفاق میوفتاد. میخواست با پله ها بره بالا که صداش زدم. –آقای. ببخشید. –بله. –تشریف نمیارید؟ همینطور بی حال اومد و سوار آسانسور شد. توی آسانسور بهش گفتم ببخشید من واقعا فضول نیستم و اصلا هم کاری به زندگی مردم ندارم. اما متاسفانه دیدم که خانمت چجوری باهات برخورد کرد. کمکی از دست من بر میاد؟ نیش خند زد و گفت شما لطف کن انقدر روی اعصاب ملینا نرو کمک کردنتون پیش کش. –ببخشید آقا. اسمت چی بود؟ -شروین. –آقا شروین من با خانمت هیچ کاری نداشتم و ندارم. از روزی که اومدیم اون هی داره اذیت میکنه. –ملینا اخلاقش همینجوریه. خیلی تنده. –خب بخاطر تربیت ضعیفشه. ببخشید اینجوری میگما. انتظار نداشته باش من در مقابل بی تربیتی و اخلاق بدش کوتاه بیام. –خانم خواهش میکنم انقدر سربسرش نذار. هر وقت شما اینجوری میکنی جور عصبانیتش رو من باید بکشم. زیر لبی گفتم بدبخت ضعیف. شروین گفت چی؟ -زنتو میگم. زورش به من نمیرسه میاد سر تو خالی میکنه. خیلی واجبه بری مادرتو ببینی بیای؟ -از سه ماه پیش ندیدمشون. امروز عمل داشته و آوردنش خونه. بهم چندین بار زنگ زدند بیا اما نمیتونم برم. یعنی اجازه ندارم. ملینا نه میذاره اونا بیان و نه میذاره من برم. –یعنی چی نمیذاره؟ چجوری بهش انقدر اجازه دادی که برات تا این اندازه امر و نهی کنه؟ سرشو انداخت پایین و به حالت افسوس تکون داد. یه لحظه مکث کردم و گفتم اگر بخوای میتونم بهت یه لطفی کنم. اگر واقعا یه ساعته میری برمیگردی حاضرم سگت رو توی خونمون نگه دارم. چشماش از خوشحالی برق زد و گفت ممنون خیلی لطف میکنید ولی تامی توی خونه کسی قرار نمیگیره. شما هم که غریبه ای اذیتت میکنه. –تو خونه خودم نه. توی خونه طبقه دوم. –مگه کلید اونجا رو هم دارید؟ -من اونجا رو هم خریدم. با خوشحالی کمی بهم گفت واقعا حاضرید اینکار رو بکنید. –کار خاصی نیست که. سگت رو یه ساعت میخوای بذاری توی خونه خالی. –نه ولش کن مرسی. –چرا؟ -ملینا بفهمه تیکه تیکم میکنه. –پسر جون یذره جرات داشته باش. یعنی چی همش میترسی ازش؟ من کلید طبقه دوم رو میارم تو هم برو سگت رو با وسائلش بیار و بذارش اونجا. زنت کی برمیگرده. تا نصف شب نمیاد. اما ممکنه زنگ بزنه و ویدئو کال بخواد بگیره. –مادرت مهم تره یا نگهداری از سگ زنت؟ من نمیدونم واقعا از چی انقدر میترسی؟ -خانم مرسی از لطفت اما واقعا شدنی نیست. با ناراحتی رفت توی خونش. برام اصلا قابل درک نبود. یعنی انقدر این پسر بی عرضه و ترسوئه؟ خب احمق اگر زنت همه جوره زندگیت رو کنترل میکنه ازش طلاق بگیر. اما حتما مشکلی هست که انقدر ازش میترسه. ملینا گفت بهت لطف کردم و آبروت رو نبردم بدبخت کونی!؟ یعنی واقعا کونیه؟ پس همینه که از ترس آبروش هیچی نمیگه.
اومدم توی خونه. بوی سوختگی کل خونه رو برداشته بود. مهدیس توی آشپرخونه بود و داشت ظرفها رو توی سینک میذاشت. منو دید با عصبانیت گفت مامان کجا گذاشتی رفتی؟ -چی شده مگه؟ -کل شاممون سوخت. حداقل زیرش رو خاموش میکردی. –آخ ببخشید عزیزم. حیفش. همش سوخت؟ -آره. ریختم توی سطل. کجا بودی؟ -کابل شارژم خراب شده رفته بودم از توی ماشین اون یکی کابل شارژم رو بیارم. اممم نظرت چیه شام بریم بیرون؟ -زیاد حوصله ندارم. از پشت بغلش کردم. –عزیزم. ناز نکن دیگه. امشب میریم دور دور میکنیم حالت سرجاش میاد. لبخند زد و گفت باشه. –خب عزیز دلم. نمیخوای مامانی رو خوشگل کنی. نازش کنی. که همه با چشم بخورنمون؟ مهدیس سمت من برگشت و گفت معلومه که میخوام عزیزم.شالم رو در آوردم و دکمه های پالتوم رو باز کردم و درش آوردم و روی کابینت اوپن گذاشتم. مهدیس گفت مامان اینجوری رفتی پایین؟ -مگه چش بود؟ -وای مثل اینکه واقعا میخوای امروز اکبری رو دم رفتنی سکته بدی. –اتفاقا بخاطر اون خودمو پوشوندم وگرنه همینجوری لخت میرفتم. مهدیس زد زیر خنده باز و گفت نمیدونم چی بهت بگم واقعا. –میدونم چی میخوای بهم بگی. جنده. –نه منظورم این نبود. –فدات شم عزیز دلم. تو به من هرچی بگی ناراحت نمیشم. مهدیس بغلم کرد و گفت مرسی عزیزم. منو تو صمیمی ترین دوست های همیم. –خب دیگه بریم دوش بگیریم و بعدش آماده بشیم. امشب میخوام ببینم چکار میکنیا مهدیس. ببینم میتونی کاری کلی کل اندرزگو دنبالمون بیوفته یا نه. مهدیس هم لباساش رو در آورد و اومد توی حموم. مهدیس روی دستشویی فرنگی نشست. پاهاش رو بسته بود. به شوخی گفتم پاهاتو بازکن ببینمش خسیس. –دیوونه تو هم مثل مهیار شدیا. بعد پاهاش رو باز کرد و کسش رو آورد جلوتر. چیز خاصی از شاشیدنش معلوم نبود فقط صداش میومد. –خب پاشو منم جیش دارم. –نه مامان این واسه منه. –خب پس من چکار کنم؟ -تو باید سر پا بکنی. رفتم سمتش دستاش رو بگیرم و به زور بلندش کنم اما هی مقاومت میکرد و میخندید. –دیوونه پاشو. الان میریزه. مهدیس در حالی که بلند میخندید گفت بذار بریزه. میخوام ببینم. گفتم باشه دیوونه. از دست تو. عین اون داداشت کسخلی دیگه. یه پام رو گذاشتم روی لبه وان و خیلی تحریک آمیز و باعشوه دستم رو روی کسم کشیدم و به آرومی بازش کردم. با اون یکی دستم سینم رو مالوندم و نوکش رو به سمت دهنم آوردم و با زبونم نوکش رو بازی دادم. همزمان یه بوس و چشمک برای مهدیس زدم و شروع به شاشیدن روی کف حموم کردم. همون اول که شروع شد مهدیس دستش رو گذاشت رو کسش و با حالتی که معلوم بود خیلی تحریک شده کسشو میمالید گفت میشه مامان برگردی پشت به من و دولاشی؟ -واسه چی؟ -میخوام اینجوری جیش کردنت رو ببینم. همونجوری که مهدیس گفت برگشتم پشت بهش و دولا شدم. جیشم هنوز میومد و کل رونها و پاهام رو خیس کرده بود. تا اونجا که تونستم کونم رو به عقب دادم و کمرم رو خم کردم و به بیشترین حد ممکن به بدنم انحنا داده بودم. میتونستم تصور کنم مهدیس کاملا از بین پاهام کسم رو میبینه. یه لحظه برگشتم و دیدم مهدیس کاملا پاهاش رو باز کرده و با شهوت زیادی داره کسش رو میماله و نگاه میکنه. سر دوش رو برداشتم و خودم و زمین رو شستم. به مهدیس گفتم بیا. اومد پیشم و از پشت بغلم کرد و دستشو گذاشت روی کسم. پشتم رو بوسید و با خیلی حشری گفت عزیز دلم. برگشتم سمتش و بغلش کردم و پیشونیش رو بوسیدم. –مهدیس خیلی داغی. –دیدن جیش کردنت خیلی تحریکم کرد. نمیدونم چرا انقدر حشری شدم. –بس که دیوونه ای. آب گرفتم روی کسش و بادستم کسشو شستم و انگشتمو یهو کردم توش. –اوومممممم. نکن. داری منو میسوزونی. نشستم بین پاهاش و دهنم رو گذاشتم روی کسش و شروع به لیسیدن و مکیدن کردم. مهدیس شروع کرد به ناله. –آهههه مامان. امممم. سرمو به کسش فشار میداد و منم تند تند کسش رو لیس میزدم. همزمان دوتا انگشتم رو کردم توی کسش و شروع به تلمبه زدن با انگشتم کردم. مهدیس صداش بلند و بلندتر میشد. یه آن محکم موهام رو کشید و سرم رو به کسش فشار داد و بلند جیغ زد آههه کسم رو بخور دارم ارضا میشم. و چند ثانیه بعد توی دهنم ارضا شد. مهدیس نشست توی وان. یه بار دیگه وحشی بازیش شروع شده بود. با عصبانیت بهش نگاه کردم و بی توجه بهش مشغول دوش گرفتن شدم. از دستش دلخور بودم. –مامان. چی شد؟ بدون اینکه نگاش کنم با ناراحتی گفتم هیچی. این رفتارش حسم رو کاملا پروند. –مامان ناراحتت کردم. –مهم نیست. –مامان!؟ -بهت چند بار گفتم اینجوری نکن من خیلی بدم میاد. –بخدا دست خودم نبود. ببخش منو. –هربار همینو میگی. سرم درد گرفت انقدر محکم موهام رو کشیدی. بلند شد و بهم چسبید. با بغض گفت مامان ببخش منو. بخدا نمیدونم چرا اینجوری میشم. وقتی خیلی خیلی حشریم میکنی. دیگه اختیارم دست خودم نیست. حس کردم الانه که بزنه زیر گریه. واقعا نمیدونم چرا جدیدا انقدر زود عصبی و ناراحت میشه. از شراره باید بخوام باهاش صحبت کنه. بعد اون مصیبت و شوک عصبی که بهش وارد شده اینجوری شده بود و هرچیز کوچیکی خیلی بهمش میریخت. اما چند وقتی اوکی بود. نمیدونم چرا دوباره اینجوری شده. شاید لازم باشه دوباره قرصهاش رو شروع کنه.
هر دومون دوش گرفتیم و از حموم اومدیم بیرون و بدن همو خشک کردیم. با اینکه بدجوری حالم گرفته شده بود اما سعی کردم خودم رو طبیعی و خوشحال نشون بدم و حرف رو هم عوض کنم. مهدیس هم هیچی نمیگفت. –مهدیسم. بیا عزیزم موهای مامانی رو اتو کن. اون دفعه خیلی خوشگلم کرده بودی. لبخند زد و گفت باشه عزیزم. موهام رو با ویو صاف میکرد. میخواست آرایش رو شروع کنه. –عه مامان. کرم پودر تموم شده؟ -فکر کنم. ببین توی کشو نیست؟ در کشو رو باز کرد و گفت نه. –پس حتما توی کمدم باید باشه. مهدیس گفت ولش کن من توی اتاقم دارم. رفت توی اتاقش و چند لحظه بعد از همونجا گفت اه نگین حال بهم زن. رفتم توی اتافش. –چی شده مهدیس؟ -ببین بیشعور یادش رفته کاندوم رو ببره بیرون. انداخته توی سطل آشغال اتاق من. –خب اشکالی نداره. بذار من میبرم. اومدم برش دارم مهدیس جیغ زد دست نزن کثیفه. آخه مامان نگین کونیه. از کون میده. اینم حتما توی کونش بوده. –خب اشکال نداره. مهم نیست که. با دستمال برش داشتم. وقتی کاندوم رو آوردم بالا به مهدیس گفتم وای اینو ببین. دوست پسرش چه کمر پری داشته. قشنگ میتونم بگم به اندازه یک سوم کاندوم که از بالاش گره زده بود پر بود. مهدیس گفت خاک تو سر نگین. –چرا مهدیس؟ -این همه آب کیر رو حروم میکنه. من بودم همش رو میخوردم یا میگفتم بریز روی صورت و سینه هام. به شوخی گفتم میخوای الان امتحان کنی؟ کاندوم رو بردم سمت صورتش با خنده گفت اه نکن مامان بدم میاد. کسشعر گفتم. کاندوم رو انداختم سطل آشغال توی آشپزخونه و برگشتیم باهم توی اتاق. مهدیس شروع به ادامه آرایشم کرد. -چجوری شد اومدند اینجا و رفتند توی اتاقت؟ -گفتم که نگین بهم زنگ زد گفت با رزا و نیما اومدیم بیرون. توهم میای؟ گفتم حوصله بیرون رو ندارم. شما بیاید اینجا. اولش یکم تعارف کرد که نه نیما باهامونه برات مشکل میشه و این حرفا که گفتم بیا. اومدند. یکمی که نشستیم و صحبت کردیم همش حس میکردم نیما یه چیزی به نگین میگه و نگین میگفت نه زشته. آخر گفتم عزیزم چی شده. نگین هیچی نگفت اما رزا گفت بابا راحت بگید دیگه. میخوان اگر اجازی میدی از یکی از اتاقهاتون استفاده کنند. منم گفتم خب زودتر میگفتید. برید اتاق من. من و رزا هم میریم اتاق داداشم که راحت باشید. نیما هه خیلی ذوق مرگ شده بود اما نگین یجورایی خجالت میکشید. برای اینکه خیلی بیشتر بهشون خوش بگذره گفتم یکی از شیشه های مشروب رو هم با خودتون ببرید. خلاصه اونا توی اتاق حال میکردن و منو رزا هم اینور حرف میزدیم و میخندیدیم. هر وقت صدای نگین بلند میشد ماهم بیشتر خندمون میگرفت. رزا میگفت نیما بدجوری سگ حشره. قشنگ کون نگین رو غار کرده. –مگه باهم لز میکنند؟ -نه بابا. نگین خودش تعریف میکنه این چیزا رو. –تحریک نشدی با رزا کاری بکنی؟ -راستش تحریک شده بودم اما خب چون نمیشناختمش زیاد ترجیه دادم کاری نکنیم. بعدشم لباس پوشیدند و اومدند بیرون. –نرفتند دوش بگیرند؟ -نگین گفت سرما میخورم. –خب بعدش چکار کردید؟ -دورهمی مشروب خوردیم حرف زدیم. ماهواره یه کلیپ داشت پخش میکرد که رزا گفت وای این خیلی قشنگه بلند شد باهاش برقصه. نگین و نیما گفتند که رزا خیلی خوب میرقصه و حال میکردند با رقصش. بدبخت ها رقص خوب ندیده بودند. بلند شدم همراهش رقصیدم. خود رزا هم همینطور بهم نگاه میکرد. فک هر سه تاشون باز مونده بود. –راستی چی تنت بود؟ -همین تاپ شلوارکی که اومدی تنم بود. نیما هم تا تونست هیزی کرد و همش نگاش به کون من بود. منم هی کونمو جلوش قر میدادم بیشتر حشری بشه. نگین دیگه آخراش داشت قاطی میکرد. –پس که اینطور. حسابی با رقصت چشم همه رو در آوردی. طبقه دوم رو میخوام بدم رنگ بزنند و تعمیر کنند. هر وقت حاضر شد با دوستات بیاید اونجا. اگر خواستی برای همه اتاق ها هم تخت دو نفره بگیریم تا مشکلی برای سکس نباشه. –مامان رسما میخوای اونجا رو جنده خونه کنیا. –نه دیوونه میخوام بهمون خوش بگذره. –واحد اکبری رو چکار میکنی؟ -میخوام تبدیلش کنم به یه باشگاه کوچیک برای خودمون. که وقتی هم از اینجا رفتیم یه باشگاه خصوصی داشته باشیم. –راستی رفتیم از اینجا برنامت چیه برای ساختمون؟ اجاره میدی؟ -راستش فکر نکنم. –پس سه طبقه خالی میخوای چکار کنی؟ -خونه خودمون رو که نگه میدارم. دستش نمیزنم. طبقه اولم که باشگاهمونه. میمونه طبقه دوم که حالا یکاریش میکنیم. شاید به یکی از دوستای مطمئنمون اجاره دادیم. مهدیس خودش و منو خیلی سکسی و پلنگ طوری آرایش کرده بود. برای لباس هم که خودش یه جین پاره پوشیده بود که از زیر رونش تا زیر زانوش یه سره پاره بود و تیکه تیکه یه جاهاییش پارگیش رو وصل کرده بودند. یه بافت خیلی نازک سرمه ای بدون سوتین و کاپشن جین بلند با بوت پوشید و منم با شلوار گرم و چسبون آبی نفتی بدون شورت که قشنگ لای کس و کونم میوفتاد با یه پانچو بالا تنه یه تیکه خردلی که زیرش یه یقه اسکی سفید پوشیده بودم. جفتمون همراه با بوت بودیم. حاضر شدیم و از خونه رفتیم بیرون.
     
#252 | Posted: 10 Apr 2019 10:19
عااااالی
بهترین داستانیه که خوندم تا حالا
     
#253 | Posted: 10 Apr 2019 10:39
یکی از بزرگترین تفریح من خوندن این داستان
از بس عالیه آدم ذوق میکنه

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#254 | Posted: 11 Apr 2019 03:15
درود
بسیار عالی، اگر اجازه داشته باشم ،،،،
کتایون برهنگی و بی پروایی سکسی رو یک مقدار پیش غریبه ها زیادتر از حدود شخصیت کاری و اجتماعیش انجام میده، تفاوت بین زندگی گذشته و امروزش یه مقدار زیادی به ذهن میاد. هر چند داستان سکسیه و خیلی ها شاید بیشتر از اینها رو هم کم بدونند ولی یه جورایی داره زیاد از دایره شرم و حیا خارج میشه. البته جسارت من رو ببخشید از دید خودم گفتم، باید بگم من بیش از سه سال هست لوتی رو دنبال میکنم و بخاطر نوشته های شما تازه عضو شدم تا بتونم کار شما رو تحسین کنم، ممنون
     
#255 | Posted: 13 Apr 2019 10:29
سلام و درود
با عرض خسته نباشید به نویسنده عزیز، روال داستان همانند گذشته جذاب و گیرا دنبال میشه ،اما بنده هم با نظر دوست عزیزمون جناب Mk57 sadegh موافقم چون تغییر شخصیت کتایون قصه از اول تا حالا خیلی فرق کرده !ممکنه شخصیت فعلی جذابیت سکسی بیشتر و هم چنین آزادی فکری و طرز فکر متفاوت تری نسبت به قبل خودش داره ! به نظر این چرخش ۱۸۰ درجه ای به نظر بعضی خیلی قابل هضم نباشه ! اما بنده به شخصه با این تغییر رفتار به نسبت پیشرفت داستان و شخصیتها و حکایتهای اون قابل پذیرشه .بازم ممنون از بابت زحمت نوشتن این داستان زیبا که بنده بی صبرانه منتظر ادامه اون هستم .
     
#256 | Posted: 13 Apr 2019 22:18
ARSHAM_98
Boysexi0098
و سایر دوستانی که به داستان لطف داشتند. مرسی و خوشحالم که مورد پسندتون بوده
mk57sadegh:
درود
بسیار عالی، اگر اجازه داشته باشم ،،،،
کتایون برهنگی و بی پروایی سکسی رو یک مقدار پیش غریبه ها زیادتر از حدود شخصیت کاری و اجتماعیش انجام میده، تفاوت بین زندگی گذشته و امروزش یه مقدار زیادی به ذهن میاد. هر چند داستان سکسیه و خیلی ها شاید بیشتر از اینها رو هم کم بدونند ولی یه جورایی داره زیاد از دایره شرم و حیا خارج میشه. البته جسارت من رو ببخشید از دید خودم گفتم، باید بگم من بیش از سه سال هست لوتی رو دنبال میکنم و بخاطر نوشته های شما تازه عضو شدم تا بتونم کار شما رو تحسین کنم، ممنون

بسیار سپاس گذارم که نظرتون رو در مورد داستان گفتید و خوشحالم که داستان رو دوست داشتید. برای ایجاد فضاهای بیشتر و روابط و شرایط متنوع تر بخصوص در مورد سکس لازم بود که ابتدا نگرش کتایون به کل این مسائل تغییر کنه. همونطور که قبح سکس با شخصی به جز همسر و بعد همجنس و بعد محارم ریخت در مورد بقیه موارد هم به همین صورت عمل میشه منتها به عنوان نویسنده نمیخوام خیلی نامتعارف بیان بشه. این اتفاقات توی فضای شخصی کتایون در حال رخ دادنه.
arshiasi6969:
سلام و درود
با عرض خسته نباشید به نویسنده عزیز، روال داستان همانند گذشته جذاب و گیرا دنبال میشه ،اما بنده هم با نظر دوست عزیزمون جناب Mk57 sadegh موافقم چون تغییر شخصیت کتایون قصه از اول تا حالا خیلی فرق کرده !ممکنه شخصیت فعلی جذابیت سکسی بیشتر و هم چنین آزادی فکری و طرز فکر متفاوت تری نسبت به قبل خودش داره ! به نظر این چرخش ۱۸۰ درجه ای به نظر بعضی خیلی قابل هضم نباشه ! اما بنده به شخصه با این تغییر رفتار به نسبت پیشرفت داستان و شخصیتها و حکایتهای اون قابل پذیرشه .بازم ممنون از بابت زحمت نوشتن این داستان زیبا که بنده بی صبرانه منتظر ادامه اون هستم .

کیانمهر عزیز
ممنون که با نظراتتون همیشه منو شرمنده کردید و انرژی بخشیدید به من و داستان. در هر حال لازمه که تغییرات اتفاق بیوفته تا داستان دچار پیچش و چالش های خودش بشه. این اتفاقات همه مثبته و به سود داستانه.
مرسی
     
#257 | Posted: 13 Apr 2019 22:18 | Edited By: hashar
قسمت صد و سی ام: دیوونه بازی های خانوادگی -۱
همین که از خونه راه افتادیم رعد و برق زد و دو سه دقیقه بعد بارون شروع شد. مهدیس گفت اَه چه وقت بارون بود. –چرا؟ -خب بارون میاد ترافیک میشه و خیلی ها نمیان. –مهم نیست عزیزم. هر دفعه اومدیم بیرون هر چقدر خلوت بود بازم یسری بودند بهمون بچسبند. مهدیس با خنده گفت ببینم مامان امشب میتونیم یه پسر خوب برات پیدا کنیم؟ -عه؟ چه غلطا. مگه خودم چلاقم که تو واسم یکی رو پیدا کنی؟ -مامان ولی دیدم اونشب توی مهمونی با محمد رضا صحبت میکردی. پسر بدی به نظر نمیرسه. سنشم کم نیست. خیلی هم بامزه و سر زبون داره. –آره همینم مونده که با یه ساقی مواد مخدر برنامه کنم. –ساقیه؟ -نمیدونستی؟ -نمیدونستم توی دوستای آرتمیس و آرزو همچین آدم هایی هم هستند. –منم مطمئن نیستم. البته فکر نمیکنم اونجوری باشه. در همین حد مهمونی ها و دورهمی گل و قرص میاره. مهدیس به نظر نگران نشون میداد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا تحلیل کنم چش شده و یادم بیوفته مهدیس بزرگترین اشتباه زندگیش این بود که به یه مواد فروش کثافت اعتماد کرده و بدترین ضربه ها رو از همون خورده بود. دستشو گرفتم. –میدونی مهدیس هر آدمی با هر شخصیت و هدفی به آدم نزدیک میشه و وارد رابطه میشه. این ما هستیم که باید حواسمون جمع باشه با کی ارتباط برقرار میکنیم. یه چیزی بگم بخندی. محمد رضا میخواست مخم رو بزنه. –خب؟ -هیچی دیگه خیلی شیک و مجلسی کیرش کردم و فرستادمش دنبال بازیش. حتی پیشنهاد داد باهم یه رول گل بکشیم. –یادم باشه حتما به آرتمیس بگم دیگه نذاره توی اکیپ بیاد. جاکش مواد فروش. خندیدم و گفتم یجور میگی مواد فروش انگار توی پارک نشسته و به معتادها جنس میفروشه. علف و گله دیگه. –من با گل مشکل ندارم. اما از اینجور آدم ها خیلی میترسم. –عزیزم حق داری. اینجور آدمها واقعا خطرناکند. اما چی گفتم؟ آدم باید خودش حواسش رو جمع کنه با اینا ارتباط نداشته باشه. آرزو هم گفت از اکیپشون انداختش بیرون. –تو مگه با آرزو تازگی صحبت کردی؟ -آره. دیشب پیشش بودم. –دیشب؟ رفته بودی لواسون؟ -آره. –مامان خیلی بدی. هر وقت من میگم بیا بریم میپیچونی. حالا بخاطر آرزو جونت میری اونجا؟ -عزیزم همینجوری شد. –خب واسه چی رفتی؟ -بخاطر ماساژ. خیلی دیروز سرم درد میکرد و حالم زیاد جالب نبود. میخواستم برم خونه بخوابم اما نظرم عوض شد برم پیش آرزو ماساژم بده. –مگه بلده؟ -آره خیلی حرفه ایه. –رفتی خونش؟ -نه یه جایی رو مثل باشگاه درست کرده بود که رفتم اونجا. –آرتمیس میگفت خیلی پیگیر ورزشه. حتی مسافرت هم میرن یا صبح های زود میره میدوئه یا اینکه حداقل یکی دو جلسه میره جایی تمرین میکنه. واسه همینه بدنش یه ذره هم چربی نداره. –آره خیلی بدن قشنگی داره. –نه بابا چیش قشنگه؟ حال بهم زنه اتفاقا. دختر که نباید انقدر عضلانی باشه بدنش. تنها دختریه که دیدم سیکس پک داره. والا با اون سینه های پسرونش. زدم زیر خنده. –دیگه انقدر هم سینه هاش کوچیک نیست. –نیست؟ سینه های دوست پسر اولیم از این بزرگتر بود. –اه. اون دیگه چه چیز حال بهم زنی بوده. آدم قحط بود رفتی با یه پسر ممه دار دوست شدی؟ -دیگه بچه بودم و کسخل. ولی کلا دختر باید هیکل دخترونه داشته باشه. کونش توی چشم بیاد و سینه هاش معلوم باشه. آرزو رو فقط از روی کمر باریک و کونش میتونی تشخیص بدی که دختره. بزنم به تخته منو تو سینه هامون خیلی خوب و خوش فرمه. اگر من مثل آرزو بودم حتما میرفتم پروتز میکردم. –چه فایده وقتی مال خودت نیست. آدم هرچی هست باید طبیعی باشه. خودش روی خودش کار کنه وگرنه با عمل میشی یه شخصیت دیگه. –خب مامان تو که اینو میگی حق داری. چون همه چیز تمومی و خیلی خوشکل و خوش هیکلی. اما اونی که نه قیافه داره و نه قد و هیکل چی؟ -هیکل با ورزش درست میشه. عوضش بره روی مهارتهای خودش کار کنه که اونجوری یه چیزی داشته باشه. مثل آرزو. به قول تو سینه هاش کوچیکه اما انقدر روی خودش کار کرده که کوچیکترین اهمیتی براش نداشته باشه.
رسیدیم به اول اندرزگو. بارون چند دقیقه ای شدید شد اما زیاد طول نکشید که دیگه قطع بشه و اینکه تازه داشت دور دورها شروع میشد. از ابتدا تا انتهای بلوار رو رفتیم و دور زدیم. هنوز یکمی نرفته بودیم که یه هیوندای سوناتا سفید برامون چراغ میزد و خودشو رسوند کنار ماشینم. شیشه سمت شاگرد رو داد پایین. در کمال تعجب دیدم که سامیاره. تا کمر از شیشه ماشین اومد بیرون و صدا میزد. –عه مامان سامیار. سریع گازش رو گرفتم و قالش گذاشتم. خیلی خوشم میاد ازش نکبت هی جلوم هم سبز میشه. –مامان چرا رفتی؟ -ولش کن مهدیس. اصلا ازش خوشم نمیاد. اون شبم اشتباه کردیم با خودمون آوردیمش. –بیخیال مامان. اگر بخاطر اون شب ناراحتی که خب پیش اومد حالا. بعدشم خودش بگاییش رو جمع کرد. –خود دهن گاییدش برامون بگایی درست کرد. بعدشم بخاطر اون نیست. آدم لاشخوریه. از ایناست که هر روز آویزون یکی میشه. –خب بذار یکم سرکارش بذاریم کیرش کنیم بخندیم. پایه باش دیگه مامان. –بیخیال این یکی شو. معلومه بیست و چهار ساعته یا توی مهمونیه یا آویزون تو اندرزگو پی مخ زدن. از چراغ قرمز رد شدیم و سامیار پشت چراغ گیر کرد. حداقل یه مقداری طول میکشه تا دوباره بهم برسه. امیدوارم بیخیال بشه. یه پرادو اومد کنارم و رانندش با کله کچل و هیکل چاق و قیافه خیلی کیری و لهجه کیری تر گفت جون جفتتون باهم چند. درجا گفتم قیمت رو برو از ننت بپرس که با پولش ماشین خریدی. پشت سرش هم یه فاک دادم و حرکت کردم. وقتی اینجوری جواب میدادم مهدیس کلی ذوق میکرد. مخصوصا وقتی فاک دادنم رو دید. با خنده گفت مامان از کجا فاک دادن رو یاد گرفتی؟ -مگه کار سختیه؟ -نه منظورم اینه که کجا دیدی که الان انجامش دادی. آخه قبلا هیچ وقت ندیده بودم اینکار رو بکنی. یادم نیست. فکر کنم توی یه فیلمی بود. حالا مهم نیست. هرچقدر شب های قبل حال میداد امشب هرچی بیشتر دور میزنیم بیشتر تو مخی میشه. دوباره سامیار بهمون چسبید. –اه. مثل سنده چسبیده در کونمون. گمشو برو دیگه. توی ترافیک گیر کرده بودیم. پررو پاشد اومد بشینه توی ماشین من. در ماشین قفل بود. –سلام کتی چطوری؟ -کلا اینجا میچرخی واسه خودت دیگه. کار زندگی نداری؟ -کار و زندگی من همینه دیگه. عشق و حال. شاعر میگه زگهواره تا گور. عشق و حال بجوی. مهدیس تو چطوری؟ مهدیس گفت خوبم. دوست دختر فیمست کجاست؟ یکمی توی ترافیک جلو رفتم و اونم اومد کنار پنجره. –کتی در رو باز کن بشینیم صحبت کنیم. –نمیخواد. دفعه پیش نشستی توی ماشین سر از کلانتری در آوردیم. –نترس عزیزم. گرفتنمون هم آشنا بازی میکنم برات. با منی غمِ چی داری؟ یهو تیک آف کردم و چند متر جلوتر وایسادم. خودشو رسوند کنار ماشین دوباره. -حداقل بزن بغل. به مهدیس نگاه کردم و اونم با سر اشاره کرد که اوکیه. یه کناری وایسادم. دوستش هم که راننده ماشین سوناتا بود پیاده شد و اومد کنارمون. خیلی توجه نکردم. سامیار اینجوری معرفیمون کرد، کتی جون و مهدیس از خوبای مهمونی و پارتی و برنامه کن. نکبت یجوری میگه انگار ما هرشب توی مهمونی ها قل میخوریم. –خب بچه ها برنامه چیه؟ -نخود نخود هرکه رود خانه خود. –بابا تازه سر شبه. –عزیزم همه که مثل تو بیکار نیستند.- راستی کتی یه چیزی فکر کنم توی ماشینت جا گذاشتم. –چی؟ یه لحظه در ماشین رو باز کن. –اگر میخوای بشینی اینجا مخ منو بخوری نمیخواد. –نه به جون مادرم. یه لحظه در رو بزن. قفل در رو زدم و در عقب رو باز کرد. –کتی جون ماشینو نبردی کارواش؟ -چطور خیلی کثیف شده؟ -نه واسه اون نمیگم. گفتم شاید توش رو تمیز کرده باشند. –بگو چی گم کردی. اگر خیلی مهمه بگردیم پیداش کنیم. از اون شب که برگشتیم کسی عقب نشسته. از ماشین پیاده شدم و خودمم تا کمر خم شدم یه نگاه روی صندلی های عقب انداختم. یه لحظه نگاه کردم دیدم بدجوری سامیار و دوستش دارند نگاهم میکنند. البته به کونم نگاه میکردند که توی شلوار کشی و تنگ قشنگ حجمش مشخص بود. جنس شلوارم جوری بود که حالت یه ساپورت زخیم داشت با این حال وقتی خیلی کش میومد شفافتر میشد و میشد حتی پوست زیرش رو هم دید. فکر کنم توی اون وضعیت بدون شورت قشنگ کس و کونم رو دیدند. یهو برگشتم با عصبانیت گفتم توی کون من جا گذاشتی یا تو ماشین؟ سامیار نیشش باز شد و با اون خنده مسخرش گفت تو ماشینت افتاده. ببخشید یه صحنه زیبا دیدم نمیتونستم از دستش بدم. –من چیزی پیدا نکردم. هرچی بوده گم و گور شده. به دوستش یه نگاه کرد و گفت ای بابا حیف شد. بچه ها اگر شام نخوردید بریم یجا شام؟ مهدیس که میدونست میخوام زودتر شرش رو کم کنه گفت نه ما شام رو نیستیم. یکم دیگه سامیار اومد مزه بریزه که گفتم برو بچه جون برو خونتون. همین یه صحنه هم که دیدی بسه برات. والا تو که کسی بهت پا نمیده. دوست دختر فیمست هم که وسط مهمونی ولت کرد. رفیقش خیلی ضایع زد زیر خنده. قشنگ ریدم بهش. بچه پر رو آویزون. اون نیش مسخرش که همش باز بود رو هم کشید و گفت مهدیس شماره منو داری، اگر جایی خواستی برنامه کنید همو ببینیم زنگ بزن. بچه ها فعلا. رفتند. تا نشستم توی ماشین گفتم آره مطمئن باش بهت حتما زنگ میزنیم. –مامان بد ریدی بهش. –حقش بود. دیوث با اون چشماش تا ته سوراخای منو باز کرد. –خب تقصیر اون چیه خودت دولا شدی و کونت رو هوا کردی ببینه. نکنه ازش انتظار داشتی حیا داشته باشه و رو برگردونه؟ -از اون؟ به پیر زن نود ساله رحم نمیکنه. بدبخت هول کس. راستی تو چرا شماره اینو گرفتی؟ -من نگرفتم خودش داد. راستشو بخوای سر همین اون دختره باهاش دعواش شد. –هر چقدر اون داداشش با شخصیت و موجه بود این خیلی جلف و سبکه. –اقتضای سن و کارشونه. –فقط تو یه چیز مثل همند. –چی؟ -جفتشون هیچ جوره توی کون نمیرن. مهدیس بلند خندید و گفت سامیار انقدر هم بد نیست مامان. حالا داداشش رو هم مگه چقدر دیدی ؟ بنده خدا بهمون اون شب حال داد و درمون آورد حالا یه جمله هم پیام اخلاقی داد. –گوه خورد. اه بازم یادم انداختی مهدیس؟ مهدیس یه لبخند ناز زد و گفت عصبانی نشو. شام چی بخوریم مامان؟ -گرسنت شده عزیزم؟ -آره. نمیدونم چرا اومدیم بیرون انقدر گشنم شد. رفتیم یه رستوران ایتالیایی. جفتمون چیکن استیک سفارش دایدم. –خب مامان پس برای فردا مهیار که اومد میریم فشم. –آره عزیزم. فکر کنم تا ظهر تهران باشه. رسید راه میوفتیم و شبم میمونیم. جمعه شب برمیگردیم. –وای عالیه. فقط خدا کنه مهیار توی این دو هفته نکرده باشه. –مهدیس خیلی راحت میگی مهیار با کسیه. چیزی میدونی به منم بگو. بلاخره هرچی نباشه هنوز مثلا مادرشم ها. –عزیز دلم من از روی روحیات مهیار میگم. وگرنه از کجا باید بدونم. بعدشم اگر مطمئن بشم که با کسیه میگم گمشو همونجا بمون نمیخوام ببینمت. غذامون رو آوردند. موقع غذا خوردن مهدیس گفت مامان ولی یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ -چی؟ -تو فقط هرچی دوست داری مبینی. یعنی اگر مهیار تا سال بعد هم برنگرده به فکرت نمیرسه که ممکنه با کس دیگه باشه. شاید اصلا انگیزه رفتنش اونجا فقط بخاطر سرمایه گذاری و پولِ بیشتر نبوده باشه. –یعنی چی مهدیس؟ -ممکنه انگیزه های دیگه هم باشه. آخه مهیار واقعا پول به تخمش بود. فکر کن حتی با پولش نکرد یه استودیو برای خودش درست کنه. بعد یهویی رفته شمال و پیگیر کار؟ اونم توی یه کاری که اصلا سر رشته نداشته و نداره؟ به نظر من قضیه خیلی مشکوکه. –اون وقتی که من خودمو گاییدم که مهیار کجا رفته چکار میکنه تو لام تا کام حرف نمیزدی و همش پشتش در میومدی. الان بهش مشکوک شدی؟ خب الان باید چکار کنم من؟ -نگفتم که توی دلت رو خالی کنم. فقط چیزی که فکر میکنم هست رو بهت میگم. –مهدیس من همینجوری کلی استرس و دلشوره بابت مهیار دارم. خیلی هم دلم میخواد برم ببینم چکار میکنه. هر وقت هم میخوام باهاش تلفنی راجبش حرف بزنم یجوری میپیچونه. وقتی هم که هست بدتر میپیچونه. کاش بهش زنگ بزنم بگم فردا اون نیاد. ما بریم. نظرت چیه؟ -پس فشم چی؟ -وای مهدیس. خب ویلای فشم با ویلای رویان چه فرقی میکنه؟ میریم اونجا. جمعه هم میریم پروژش رو میبینم. –آخه مامان اصلا حوصله رفتن تا اونجا رو ندارم. بعدشم مهیار اگر میخواست بگه حتما میگفت تا الان. شاید مثل قضیه بازسازی ویلای شمال میخواد تا یه جایی برسه بعد بهت بگه. به نظر من اونجا رفتن الان اصلا فایده نداره. –نمیدونم. ولی فردا که اومد حتما باهاش جدی صحبت میکنم.
توی مسیر برگشت به خونه بودیم. من یه نخ سیگار روشن کرده بودم و آروم آروم میکشیدم. مهدیس هم باهام همراهی میکرد. جالب بود که خودم قبلا به کل مخالف سیگار بودم اما الان جوری شده که حتی به مهدیس هم تعارف میکنم. البته دارم خودمو کنترل میکنم که نهایت روزی یه نخ بیشتر نشه. حتی بعضی روزها که اصلا. –مامان نگفتی آخر. بعد از ظهری کجا رفتی که غذا سوخت؟ -گفتم که رفتم از توی ماشین کابل شارژمو بردارم. آخ راستی موبایل فروشی باز دیدی بهم بگو باید یه کابل شارژ بخرم. –مامان بیا این گوشیت رو عوض کن دیگه. چند ساله داریش؟ -نمیدونم سه چهار سال. –خیلی داغون شده دیگه. باید عوضش کنی. اما واسه یه کابل آوردن یه ربع طول کشید؟ -نه راستشو بخوای یه اتفاق دیگه افتاد که نتونستم زود برگردم. –چی شد؟ -ملینا با شوهرش توی پارکینگ دعوا میکردند. –خب خیلی مهم بوده که وایسادی تماشا؟ -نه عزیزم. نمیخواستم خودمو نشون بدم. مهدیس فکر کن. شوهرش میخواست بره مادرشو ببینه که از بیمارستان اومده. این پتیاره نمیذاشت میگفت باید خونه بمونی مواظب سگم که خونه رو بهم نریزه. –عجب آشغالیه. شوهرش هم خیلی اسکل و بی عرضست. از این بچه اوبی های چفته که هیچ چی بارش نیست و با پول باباهه زندگی میکنه. –آره. بعد دیدم پسره نشسته توی راه پله داره گریه میکنه. بهش گفتم سگت رو بیار توی واحد طبقه دو بذار برو و برگرد. گفت نه ملینا میفهمه دهنمو میگاد. –بدبخت رو چکار کرده عین سگ ازش حساب میبره. –آره با اینکه از جفتشون خیلی بدم میاد اما دلم برای پسره خیلی سوخت. ندیدی چجوری داشت گریه میکرد. –مامان جون، خلایق هرچه لایق. میخواست چشماش رو باز کنه ببینه کیو داره میگیره. مهیار میگفت ملینا چند سال ازش بزرگتره.- آره فکر کنم هشت نه سال اختلاف سنی دارند. –واقعا خاک توسر پسره. نمیدونم چی دیده اینو گرفته. بعدشم دیر نشده که. ازش طلاق بگیره و جداشه. فقط یه مهریه میره توی کونش که اونم نوش جونش. تا اون باشه آدم بشه از روی هول بازی و کیری کیری واسه زندگیش تصمیم نگیره. پسره احمق سر یه کس کیری زندگیش رو بگا داده. بخدا مامان حقشه هرچی سرش بیاد. بارون دوباره شروع شد و اینبار خیلی شدید بود. قشنگ مثل دوش آب میموند. میخواستم سیگارم رو بندازم بیرون که از دستم لیز خورد و افتاد پشت صندلیم. جیغ زدم وای. –چی شد مامان ترسیدم. –سیگارم افتاد توی ماشین. توی یه کوچه نزدیک خونه بودیم. خونه ما جوریه که از سمت بالا بخوای بیای چون خیابون اصلیمون یه طرفست کلی باید توی کوچه پس کوچه ها بپیچی تا به کوچمون برسی. بعضی از این کوچه ها هم شب ها خلوت و تاریک میشند. جایی که وایسادم کاملا تاریک و خلوت بود. سریع در عقب رو باز کردم و سیگار رو که هنوز خاموش نشده بود رو برداشتم و انداختم بیرون. توی نور کم داخل ماشین نمیدیدم که جاش چی شده؟ آخه اصلا کفی نذاشته بودم واسه ماشین. –مهدیس گوشی منو بده. –بیا مامان. اومدم چراغ قوش رو روشن کنم که دیدم باز خاموش شده. اه گوه توش. همین فردا صبح میرم یه گوشی جدید میخرم. –مهدیس گوشی خودتو بده. از ماشین پیاده شد و اومد پشت سر من. فلش ال ای دی گوشیش رو روشن کرد و نور انداخت توی ماشین. خب خدارو شکر چیزی نشده. زیر صندلی خودم یه پلاستیک کوچیک افتاده بود. برش داشتم. حالا میفهمم سامیار دنبال چی میگشت. یه پک گل کامل بود. از ترس اینکه توی کلانتری ازش نگیرند انداخته بود توی ماشین من. میخواستم برش دارم که انگشت های مهدیس از روی شلوارم لای کسم کشیده شد. انقدر غیر مطرقبه بود واسم که یه جیغ کوچولو زدم. –دیوونه نکن. وسط کوچه ایم. مهدیس با خنده گفت مامان اگر بدونی چه صحنه ای شده. ازش عکس گرفتم. ببین. توی اون وضعیت حجم کونم کامل مشخص بود. شلواره انقدر تنگ بود که حتی حجم کسم هم یکمی معلوم بود. یادم افتاد که سامیار و دوستش هم منو توی همچین وضعیتی دیدند. –وای مامان دلم خواست. –صبر کن عزیزم الان میرسیم خونه. –مامان یادته یه بار گفتی با بابا زیر بارون تو ماشین سکس کردی. –آره چطور عزیزم؟ -فکر کنم خیلی رمانتیک و دیوونه کننده باشه. –آره خیلی. عالی بود. –دوست دارم امتحان کنیم. –دیوونه اینجا؟ آروم سمتم خم شد و از روی شلوار دستشو گذاشت روی کسم. –آره عشق من زیر بارون توی ماشین. –آخه مهدیس نمیشه اونجوری که باید به هم حال بدیم. مهدیس با لحن خیلی حشری و در حالی که صداش میلرزید گفت مامان خیلی دلم میخواد. چیزی نمیتونستم بگم. چراغ توی ماشین رو خاموش کردم و شروع به خوردن لبای مهدیس کردم. حسابی لباشو میک میزدم. وای که چقدر لباش داغ شده بود. مهدیس دستشو کرد توی شلوارم و به کسم رسوند. پانچوم رو به همراه یقه اسکیم بالا زد و شروع به خوردن سینه هام کرد. منم صورتش رو نوازش میکردم. –آممم مهدیس. دختر حشری و دیوونه من. تو چرا از من سیر نمیشی؟ ببین با مامان جونت چکار کردی؟ ببین بازم کسم خیس شده. نوک سینه هام سفت شد. همش منو حشری میکنی. سینم رو از دهنش در آورد و گفت دوست دارم مامان همیشه حشری باشی. مامان کستو میخوام. اون کس خوشمزه و آبدارتو. مهدیس صندلیش رو تنظیم کرد که بره عقب و فضا برای هردوتامون باشه. اومدم نشستم روی صندلی مهدیس و پاهام رو دادم بالا. بوت هام رو هم در آورده بودم و کف پاهام به سقف چسبیده بود. مهدیس شلوارم رو از کش پشت باسن گرفت و کشید به سمت بالا و تا زانوهام رو لخت کرد. کس و کونم مثل یه هلوی پوست کنده جلوی صورت مهدیس بود. مهدیس توی همون جای کم جلوی صندلی کنار راننده نشست و لباشو گذاشت روی کسم و مشغول لیسیدن کسم و کونم شد. از سوراخ کونم لیس میزد تا بالای کسم. سینه هامو میمالیدم و بیشتر میخواستم. مهدیس با نوک زبونش سوراخ کونم رو جوری غلغلک داد که خارش، بدجوری به سوراخ کونم افتاد. آخ کاش خونه بودیم و میگفتم با اون دیلدو دوتاییه همزمان کس و کونم رو حسابی بگاد. انگشتش رو کرد توی کسم و میچرخوند لیس میزد. –آهههه مهدیس. وایییی. دیوونم کردی دختر. دارم میسوزم. آییی کسم. آخ کونم میخاره مهدیس. مهدیس شلوار منو کامل از پام در آورد و شلوار و شورت خودشم به سختی کامل از تنش کند. هر جوری میخواستیم پوزیشن بزنیم نمیشد که 69 بشیم. امکان اینکه بریم صندلی عقب هم راحت نبود. چون توی این وضعیت که جفتمون کون لخت بودیم نمیتونستیم وسط کوچه از ماشین پیاده بشیم. واسه همین نشوندمش توی بغل خودم و بادستم با کسش ور میرفتم و ازش لب میگرفتم. توی اوج شهوت بودیم که یهو دیدم یه نور زرد گردون روبروی ماشینمون به چشم میخورد. وای جلوی در یه پارکینگ بودیم. الانه که یکی ازش بیاد بیرون. سریع مهدیس رو هل دادم و پرت کردم روی صندلی راننده و گفتم مهدیس سریع حرکت کن. طفلکی دست و پاش رو گم کرده بود. البته استرس الکی بود چون بالا تنمون پوشیده بود اما بازم همین استرس الکی منو بدجوری بهم ریخت. بلاخره مهدیس راه افتاد و چیزی هم نمونده بود بزنه به یه ماشین پارک شده. انقدر یهویی شد که اصلا حواسم نبود شلوار پامون نیست. مهدیس هم انگار حواسش نبود. با خنده گفتم وای چه دیوونه بازی بود. فکر کن یکی یهو میومد مارو میدید. –وای نگو مامان. خیلی ضایع میشد. دستم رو روی لبه های متورم و پف کرده و خیس کسم کشیدم و به طرز شگفت آوری حجم زیادی آب لزج کسم از لبه هاش سرازیر شد و قشنگ لای پاهام و زیر کونم رو خیس کرد. حتی روکش ماشین رو خیس کرده بود. گفتم اووووف مهدیس دهنتو. بدجوری حشریم کردی. همون لحظه رسیدیم دم خونه و ریموت در رو زدیم و رفتیم توی پارکینگ مهدیس ماشین رو پارک کرد. ساعت از دوازده گذشته بود. اومدم پیاده شم که مهدیس گفت مامان شلوارتو نمیپوشی؟ فکر کردم میخوای همینجوری با کس و کون لخت بری بالا. نمیدونم چرا اما اونجوری که مهدیس گفت تحریکم کرد که واقعا اینکار رو انجام بدم. نمیدونم شاید بخاطر تحریک شدن زیادم بود یا چی اما به هر حال این کار برام خیلی جذابیت داشت. –آره عزیزم میخوام همینجوری برم خونه. تو هم همراهیم میکنی؟ -مامان دروغ میگی. –به جون تو. –اگر راست میگی برو. خیلی ریلکس بوت ها و شلوارم رو دستم گرفتم و از ماشین پیاده شدم و تا وسط پارکینگ رفتم. موقع راه رفتن سعی کردم کت واک کنم و کونم رو جوری تکون بدم که شهوتی تر بشه. قشنگ بین پاهام و قسمت داخلی رونهام خیس و لزج بود و موقع راه رفتن با سر خوردنشون روی هم بیشتر حشریم میکردم. بعد برگشتم سمتش و گفتم خب تو نمیای؟ مهدیس جوری منو نگاه میکرد که انگار برای اولین بار با یه صحنه ی بشدت شگفت آور روبرو شده. برگشتم سمت ماشین و گفتم مهدیس بیا دیگه. صداش بازم از شهوت میلرزید. –مامان میشه یه بار دیگه اونکار رو تکرار کنی؟ -کدوم کار؟ -همین راه رفتنت رو. میخوام ازت فیلم بگیرم. –مهدیس کسخل بازی در نیار نصف شبی. –خواهش میکنم مامان. گوشیش رو در آورد و شروع کرد به فیلم گرفتن و منم همونطوری مثل دفعه قبل البته با اغواگری بیشتر تا وسط پارکینگ کت واک کردم. برگشتم و گفتم نمیای من برم بالا. شلوار و شورت و بوت هاش رو گرفت دستش و با پای برهنه بدون شلوار و شورت از ماشین پیاده شد. دوتایی سوار آسانسور شدیم. توی آینه قدی آسانسور میدیدم که از کمر به پایینمون کاملا لخته و دوتا کس خوشگل و تپل و آبدار کنار هم خودنمایی میکنه. مهدیش که مثل همیشه صحنه های جذاب رو نمیخواد از دست بده سریع از آینه آسانسور عکس گرفت. خندم گرفته بود. یه روز اگر گوشی مهدیس دست کسی بیوفته یه کالکشن کامل از فیلم و عکس های لختی من داره. –ببینم فیلمم چجوری شده که انقدر اصرار داشتی حتما بگیری؟ مهدیس فیلم رو پلی کرد. وقتی داشتم راه میرفتم قشنگ خیسی لای پام و زیر کونم شهوتم رو به نمایش میکشید. مخصوصا که کپل های کونم روی هم سر میخورد دوربین گوشی مهدیس با کیفیت عالی تلالو انعکاس نور روی اون قسمت کونم رو تصویر برداری کرده بود. –مامان به خوبی دفعه اول نشد. خداییش خیلی دیوونه کننده بود بار اول. همزمان که داشتم فیلم رو میدیدم بی اختیار دستم رفت روی کسم و با انگشتم شروع به مالیدن آروم چوچولم کردم. مهدیس با لبخند ناز و منظور داری گفت یعنی انقدر داغی؟ -اممم مهدیس خیلی. رسیدیم به طبقه چهار و وارد خونه شدیم.
وقتی رفتیم توی خونه سریع پانچو یقه اسکیم رو همونجا توی حال در آوردم و انداختم روی مبل و رفتم دستشویی. هم بخاطر تحریک شدن شاشم گرفته بود و هم میخواستم کونم رو تمیز کنم که مهدیس حسابی به کونم که هنوز خارش داشت حال بده. وقتی اومدم مهدیس با همون بافت دمر روی تخت ولو شده بود و کون خوشگلش منو به سمت خودش فرا میخوند. خودش هم حواسش نبود که من اومدم و داشت با گوشیش ور میرفت. نشستم رو پاهاش و کونش رو باز کردم. سوراخ خوشگلش که یکمی رنگ دورش تیره تر از رنگ بقیه پوستش بود رو یه لحظه جمع کرد و ول کرد. مثل اینکه برام با سوراخ کونش بوس فرستاده باشه. سریع لبام رو گذاشتم روش و جوری میبوسیدمش و میلیسیدم که انگار دارم از سوراخ کون مهدیس لب میگیرم. زبونم رو به سوراخش فشار دادم. اول یکمی ناله میکرد اما یکمی که بیشتر فشار دادم آی بلندتری گفت و خودشو یکمی جمع کرد. ترسیدم که نکنه به سوراخ کونش فشار آورده باشم. بلند شدم روش دراز کشیدم. صورتش رو به تشک تخت فشار میداد. آروم دم گوشش گفتم عزیز دلم چی شد؟ با حالت لوس کردن خودش گفت مامان یه کوچولو دردم اومد. –ببخشید عزیزم. بلندش کردم و روی تخت نشوندمش و بافتش رو از تنش در آوردم. لخت جلوی هم روی تخت نشسته بودیم. –مهدیس جان عزیزم هنوز درد داری؟ -نه اونجوری که فکر کنی درد نداشتم که. همون یه لحظه بود. –کلی گفتم. الان چند ماه میگذره از بخیه های کونت. –راستشو بگم وقت هایی که یبس میشم خیلی اذیتم میکنه. قبلا اینجوری نبودم اما انقدر درد میگیره که قشنگ حس میکنم میخوام یه کاکتوس از توی کونم بکشم بیرون. –یادم باشه حتما ببرمت پیش یه متخصص هموروئید. –برای چی؟ -خب ممکنه مشکلی باشه. –نه مشکلی نیست. فقط همونی که گفتم. با شیطنت گفتم یهو دیدی تونستیم راه کونت رو هم باز کنیم. مهدیس لبخند زد و گفت پس بگو. خانم هوس کون منو کرده. مگه اینکه خوابشو ببینی منو مثل خودت کونی کنی کتی جونم. –آخ دیوونه من. اگر بدونی چه حالی داره. مخصوصا وقتی مثل الان به خارش بیوفته. –ای جانم. فکر کنم نتونی تا صبح دووم بیاری که مهیار بیاد و با کیرش به کس و کونت حال بده. –عزیز دلم مگه تو نیستی که منتظر مهیار باشم؟ بعدشم تو منو به این روز انداختی. ببین کسم چجوری آب انداخته؟ مهدیس گفت چشم. مثل اینکه امشب از شبای خیلی داغه. میخوام هر دو سوراختو امشب همزمان بکنم. انگار به دو نفر میخوای کس و کون بدی. یه مدل دیلدو گرفته بودیم که به کمر بسته میشد و میشد روش دوتا دیلدو مجزا نصب کرد. قبل اینکه مهدیس اونو به کمرش ببنده بلند شد رفت توی اتاقش و چند لحظه بعد با یه کیسه برگشت. –اون چیه مهدیس؟ -نمیشه که تو حال کنی من بی نصیب بمونم. اینم واسه اینه که همزمان با تو لذت ببرم. یه ویبراتور کوچیک بود که با یه سیم دو متری به یه کنترلر وصل میشد. مهدیس ویبراتور رو گذاشت توی کسش و روش هم دیلدو رو به کمرش بست. –ببین مامان اینجوریه. روشنش میکنی و اینجوری درجش رو زیاد و کم میکنی. منم روشنش کردم و مهدیس لباش رو روی هم فشار داد و گفت اوووویییی. نمیدونم چرا دلم خواست یکمی سربسرش بذارم واسه همین یهویی زیادش کردم و مهدیس جیغ زد واییی نکن مامان. سریع خاموشش کردم. مهدیس دستشو گذاشته بود روی کسش و گفت نکن مامان اینجوری خیلی درد میگیره. با خنده گفتم آخ ببخشید عزیزم. اصلا بیا دست خودت باشه. –نه میخوام تو شهوت منو کنترل کنی. میخوام همزمان که بهت حال میدم حال منم دست تو باشه.ویبره رو روشن کردم و روی درجه کم گذاشتم. مهدیس اول با انگشت یکمی با سوراخ کونم بازی بازی کرد و بعد آروم و همزمان دیلدو ها رو توی کس و کونم فرو کرد. آخخ چه لذت دیوونه کننده ای داشت. مهدیس به آرومی شروع به تلمبه زدن کرد و گفت عزیزم دوست داری؟ چطوره؟ هر دو سوراختو دارم میکنم. –امممم مهدیس. آههه آههه تندتر. آره همینه آههه. مهدیس هم ریتم تلمبه زدن هاش رو سریع و سریع تر میکرد و منم صورتم رو به بالش فشار میدادم که جوری جیغ نزنم که بازم این کس کلید خانم فردا بگه جنده بازیت نذاشت کپه مرگم رو بذارم. همزمان با ریتم کردن مهدیس منم شدت ویبره دیلدو رو تنظیم میکردم. جوریی که وقتی تند و محکم تلمبه میزد خودشم ناله میکرد و محکم نفس میکشید. به همین سبک سکس ادامه دادیم و نزدیک های اورگاسمم بود که بصورت سینوسی شدت لرزش ویبره توی کس مهدیس رو زیاد و کم میکردم و همزمان باهم ارضا شدیم. آخ که چقدر عالی بود. هر دفعه که یه چیز جدید رو امتحان میکنیم دیوونه تر از قبل میشم. مهدیس هر دو دیلدو رو کشید بیرون و افتاد روم و گردنم رو میبوسید. –عزیزم خوب به کس و کونت حال دادم؟ -وای مهدیس خیلی خوبی تو. دست راستش رو گذاشت پشت دست راستم و توی همون حالت انگشتاش رو لای انگشتام کرد و از بغل صورتم شروع به بوسیدن صورت و لبام کرد. یکمی توی اون حال بودیم که مهدیس بلند شد. چرخیدم و به پشت خوابیدم. مهدیس اون دیلدویی که توی کسم بود رو باز کرد. –وای مامان ببین آبت رو دیلدو ریخته. جووونم چه شهوت ناکه. کرد توی دهنش و شروع به ساک زدن دیلدویی که توی کسم بود کرد. بعد روی سینم نشت و گفت مامان این یکی رو تو باید ساک بزنی. اون دیلدویی رو میگفت که توی کونم بود. گفتم پاشو مهدیس از روم. بدم میاد. اما انگار کرمش گرفته بود. –نه دیگه. نمیشه. قرارمون چی بود؟ توی همه چیز باهم باشیم. یکیشو من ساک زدم یکیش رو تو باید بخوری. –عه؟ خب پس چرا اون یکی رو ساک نزدی؟ -دیگه توی این یه مورد فاکر تصمیم میگیره. –مهدیس بیخیال این یکی شو. واقعا نمیتونم. –مامان لوس نشو دیگه. توی کون خودت بوده. کثیف هم که نیست. فکر کن کیر مهیار جونته. –من کی کیر مهیار رو بعد کون دادنم خوردم؟ -تو نخوردی عوضش من خوردم. یادته توی شمال چکار کرد؟ -آره منو تو هم که حسابی بعدش حالشو گرفتیم. مهدیس جان پاشو. داری حسمو میپرونی. –تا نذاری دهنت بلند نمیشم. –مهدیس کثیفه. حالم بهم میخوره. –عه چطور من کونتو میخورم کثیف نیست. –توشو که نمیخوری. –مامان جون همین که گفتم. توی چشماش از پایین به بالا که نگاه میکردم یه حس جدیت رو میشد دید. انگار میخواست تحت هر شرایطی و هر قیمتی مجبورم کنه. اصلا حس خوبی نداشتم. میتونستم خیلی راحت اون دیلدو رو بکنم و پرت کنم اونور اتاق و مهدیس رو بندازم از روی خودم اونور. اما توی نگاهش میتونستم ذوق انتظار برای پیروزی رو هم ببینم. –باشه عزیزم تو بردی. دهنم رو باز کردم و آروم دیلدو رو گذاشت توی دهنم. در حد دوبار جلو عقب کردن تو دهنم نگه داشت و بعدش از روم پاشد. سریع بلند شدم و رفتم توی حموم و دهنم رو چند بار شستم. خدا کنه آفت نزنه. هرچند مطمئن بودم که تمیزم اما اصلا به دلم نمیچسبید. وقتی برگشتم مهدیس دو تا گیلاس شراب ریخته بود و روی تخت منتظر من بود. مهدیس به شوخی گفت مامان چطور بود؟ -چی بگم. میخوای اذیتم کنی حرفی ندارم بزنم بهت. زد زیر خنده و گفت نه اذیت چیه. شاید برات تجربه بشه که اونقدر ها که فکر میکنی بد نیست. مزه بدی میداد؟ -نچشیدم که بفهمم. –اون دفعه توی شمال که مهیار از کونت کیرشو کشید بیرون و کرد توی دهن من انقدر تلخ و بد مزه بود که یه لحظه ترسیدم نکنه کیرش اَنی شده باشه و کرده توی دهن من. –نه فدات شم. اولا که اون شب من از ظهر چیزی نخورده بودم. دوما یه ربع قبلش هم چند بار حسابی خودمو تمیز کرده بودم. –پس چی بود؟ -مهدیس میشه راجب این قضیه صحبت نکنیم. حالم بد میشه. خندید و گفت توی دهن من رفته. حال تو بد میشه؟ خیلی خوبی مامان. نشستم کنارش و گفتم این دیوونه بازی هایی که ما درمیاریم آخرش به همین چیزا هم ختم میشه. گیلاس شرابم رو از مهدیس گرفتم و به هم زدیم و ازش خوردیم. –آره دیگه با این شهوتی که تو داری تهش ممکنه به بیمارستان ختم بشه برای بخیه زدن که چه عرض کنم. فکر کنم تورو باید کامل بدوزند. اینو گفت و بلند زد زیر خنده. ویبره هنوز توی کس مهدیس بود و. کنترلرش پشت سرش افتاده بود. بدون اینکه مهدیس بفهمه کنترلرش رو برداشتم و یهویی با درجه زیاد روشنش کردم. مهدیس همزمان داشت یه جرعه از شرابش رو میخورد که با شدت ویبره توی کسش، سریع واکنش نشون داد و ته مونده گیلاسش ریخت روی بدنش. با حرص گفت مامان بسه دیگه. اصلا شوخی با مزه ای نیست. با عصبانیت از دست من گرفتش. من با خنده گفتم عزیزم ببخشید الهی قربونت بشم. بغلش کردم و بوسیدمش. میخواست بلند شه بره بدنش رو تمیز کنه که نذاشتم. –عزیز دلم خودم تمیزت میکنم. شروع کردم به لیسیدن بدنش و سینه هاش که روش شراب ریخته بود. مهدیس دوباره تحریک شده بود بدنش داغ بود. اونم روی بدنم و سینه هام یکمی شراب ریخت و بعد از اون نوبتی شراب میخوردیم و توی دهنمون نگه میداشتیم و در حین لب گرفتن از هم مینوشیدیم. منو مهدیس اونشب چند بار به همدیگه با دیلدو حال دادیم و فکر کنم حدودای ساعت چهار صبح مثل یه جنازه خوابمون برد.
     
#258 | Posted: 13 Apr 2019 23:29
بهتره اسم داستان را عوض کنی و بذاری " لز کتایون با مهدیس" چند قسمت از داستان کلا شده لز این دو نفر . گاییدی خواننده هات رو . بسه دیگه . اه
     
#259 | Posted: 13 Apr 2019 23:56
واقعا دیگه خسته کننده شده سکس کتایون با بچه هاش، کاش کتایون یه رابطه مخفی رو با یکی از دوستای مهیار شروع میکرد، داستان دیگه داره جذابیتشو از دست میده چون موضوعاتی که بهشون پرداخته میشه فوق العاده تکراری هستن و بالای بیست بار به سکس کتایون با مهیار یا مهدیس پرداخته شده
     
#260 | Posted: 14 Apr 2019 16:09
اه و کوفت، چون دست به دول نشستی از داستان خوشت نمیاد. یه نفر هم که داستان رو واقعی و لذت بخش و هماهنگ با روحیات زنا می نویسه نمی تونین ببینین. برین داستان های درب و داغون قبلی رو بخونین. اینجا برای آدمای درست و حسابیه. من از لذت این داستان آخرو دوبار خوندم. این در مورد زندگی شخصیه یه زنه نه یه مرد که دم به دقیقه دنبال سوراخه.

&:
     
صفحه  صفحه 26 از 28:  « پیشین  1  ...  25  26  27  28  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites