تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 27 از 31:  « پیشین  1  ...  26  27  28  29  30  31  پسین »  
#261 | Posted: 9 Oct 2018 14:02
سلام خسته نباشی این قسمت عالی بود
امیدوارم همه ی قسمت های اینده مثل این قسمت سفارشی باشه

matin
     
#262 | Posted: 9 Oct 2018 14:44
خسته نباشید
این قسمت عالی بود م همیشه
     
#263 | Posted: 9 Oct 2018 20:31
سلام با اینکه جزو طرفداران داستانت هستم اما در مورد قسمت آخر معتقدم به قول خودت کمی زیاده روی کردی و داستان رو از ریتمش خارج کردی
     
#264 | Posted: 10 Oct 2018 14:54
بر خلاف اعتقاد بعضیا که میگفتند تو این قسمت داستان زیاده روی کردی به نظر من یه نقطه عطف لازم بود واسه شروع نشون دادن بخش های جدیدی از شخصیت و فانتزی های کتایون.

جداً بهت تبریک میگم که همچین ذهن باز و قلم شیوایی داری. من که همیشه با پایان هر قسمت منتظر قسمت بعدی ام
     
#265 | Posted: 11 Oct 2018 02:47
هنوز ادامه داره یا نه
؟
     
#266 | Posted: 11 Oct 2018 03:09
مثل همیشه عالی بود دست مریزاد
     
#267 | Posted: 11 Oct 2018 19:16
قسمت صد و دوم: حامی
-مامان پاشو رسیدیم. به سختی چشمام رو باز کردم. انقدر عمیق خوابم برده بود که حس کردم فقط چند ثانیه خوابیدم. از ماشین پیاده شدیم و رفتیم بالا. توی آسانسور مهدیس گفت مگه چکار کردی انقدر خسته ای؟ -فکر کنم زیاد خوردم. لعنتی شرارب هایی که شراره داره خیلی قویه. –مطمعنی بخاطر شرابه فقط؟ -نه عزیزم بخاطر شراب نیست فقط. لبخند زد و گفت اینجوری معلومه سکس با شراره خیلی باید لذت بخش باشه که بعدش انقدر بی حال میشی. –نه اونجوری که تو حال کردی. بهم خیره شد. شاید انتظار نداشت به روش بیارم. هر چند که بعید بود فکر کنه من از سکس گروهی اونا با اون سه تا پسر بویی نبرم. –آخ راستی گوشیم تو ماشین جا موند. –بیا آوردمش. گوشیم رو بهم داد. خاموش شده بود. اومدیم توی خونه. –مامان میخوای برات قهوه بذارم؟ -نه عزیزم میخوام بخوابم فقط. گوشیم رو زدم به شارژ و لباسام رو عوض کردم. رفتم مسواک زدم و برگشتم توی تخت خواب. قبل خواب گفتم به گوشیم یه نگاه بندازم ببینم امروز کلا دستم نبود کیا زنگ زدند. چهارتا میس کال از مهیار داشتم توی ساعت های مختلف. چند بار هم اس ام اس زده بود کجایید؟ چرا جواب نمیدید. آخرین پیامش هم این بود اومدم خونه نیستید. برگشتم شمال. خاک بر سرم. چقدر بد شد. طفلکی مهیار. هی گفتم بذار گوشیمو از تو ماشین بیارما. انقدر مشغول بودیم اصلا یادم نبود. به مهیار زنگ زدم. –سلام. کجایید شماها؟ -سلام مهیار. ببخشید عزیزم. با مهدیس رفته بودیم ویلای شراره گوشیم توی ماشین جا مونده بود. کی اومدی؟ -دم ظهری راه افتادم بعد از ظهر رسیدم. تا ده اینطورا هم تهران بودم. دیدم خبری ازتون نیست برگشتم شمال. –نیومدی تو خونه؟ -نه کلید نداشتم. –ای وای ببخشید عزیزم. خیلی بد شد. –اشکال نداره. –زودتر زنگ زده بودی منتظرت میموندم. آخه یعنی چی که میذاری دقیقه آخر دم راه افتادنت زنگ میزنی. –گفتم حتما خونه اید دیگه. جمعه ها هیچ وقت جایی نمیرفتید. بعدشم تقصیر من چیه تو و مهدیس گوشیتون رو جواب نمیدید. –عزیز دلم انقدر دلم برات تنگ شده بود. کاش برنمیگشتی. –منم کتایون. گفتم شاید شب نیاید خونه منم جایی رو نداشتم بمونم واسه همین برگشتم. –کی برمیگردی؟ -دیگه تا تاسوعا عاشورا اینجام. –وای مهیار یعنی دو هفته میخوای بمونی؟ -خب عزیزم زودتر میخوام کار رو جمع کنم. هرچی سریعتر کارم تموم بشه زودتر میتونم بیام پیشتون بمونم. –مهیار واقعا انقدر واجبه که این همه روز اونجا باشی؟ -تو که منو میشناسی کتایون. اگر مجبور نبودم که نمیموندم. –دیگه چه خبر؟ -هیچی مهدیس خوبه؟ -اونم خوبه. –من نیستم خیلی بهتون خوش میگذرها. –با تو بیشتر بهمون خوش میگذشت. –تا بودم که خبری نبود. –دیگه بد موقع رفتی. میموندی اتفاقای خوبی میوفتاد. –مثلا چی؟ -دیگه نموندی که بفهمی. –ای بابا. اشکال نداره. دو هفته دیگه که اومدم پیشتون اون وقت اون اتفاق قشنگه میوفته. –رسیدی شمال؟ -نه تو راهم. تا یه ساعت دیگه کمتر میرسم. –مهیار مواظب خودت باش. –تو هم کتایون. –کاری نداری دیگه عزیزم؟ -نه فدات شم. خدافظ. اه چقدر حیف شد که امروز گوشیم دم دستم نبود. بیچاره مهیار. این همه راه پاشده اومده خانوادشو ببینه بعد ما رفتیم پی چکارهایی. دلم سوخت براش. فکر کن با هزار امید بعد چند هفته بیای خونه و ساعت ها پشت در بمونی. چیزی که خیلی داره مغزمو میخوره اینه که واقعا داره چیکار میکنه.
توی جلسه بودم که گوشیم زنگ خورد. یه شماره ناشناس بود. اول نمیخواستم جواب بدم اما ول نمیکرد. گفتم شاید یکی از شرکای کاری باشه. جواب دادم. –بله؟ -الو. –من صداتون رو دارم. بفرمایید. –خانم خجالت نمیکشید به بچه مردم میزنی و میگه یکی دیگه زده؟ -آقا شما کی هستید؟ -من کیم؟ دایی رضام. زدید بچه خواهرم رو ناکار کردی. دیگه راه نمیتونه بره. باید دیه بدید. –ببخشید یه لحظه گوشی. از اتاق جلسه اومدم بیرون. یارو با لهجه ای که نمیدونم مال کجا بود خیلی بد صحبت میکرد. –آقا جون من نمیدونم شما کی هستی؟ من کل هزینه بیمارستان رو دادم. آقا رضا رو دادم. حتی یه مبلغی هم واسه از کار افتادگیش دادم. –چی میگی واسه خودت؟ کدوم پول؟ پول بیمارستان که وظیفت بوده بدی. خواهر زاده های من دو هفتس غذای درست حسابی نخوردن. رضا نون آورشون بود. –آقا جون داد بیداد نکن. من گفتم پولتون رو دادم. دیگه حرفی نمیمونه. –عه باشه پس با زبون خوش حالیت نمیشه. حله هر جور عشقته. بیا دادگاه صحبت کنیم. میخوام ببینم جلو قاضی هم انقدر بل بل زبونی میکنی یا وقتی بفهمه به دروغ یکی دیگه رو جا زدید بجای راننده زبونت کوتاه میشه. یه لحظه موندم. از کجا فهمیدند مهیار رانندگی میکرده؟ -من نمیدونم. هرکاری صلاح میدونید بکنید. –باشه پس منتظر احضاریه دادگاه باش. قطع کرد. وای عجب بدبختی. ای مهیار ببین چکار میکنی؟ کل روز فکرم درگیر بود که چی میشه. اگر شهادت بدند واسه هومن هم حتما خیلی بد میشه. راستی شراره گفت ممکنه این اتفاق بیوفته. بذار به خود شراره زنگ بزنم. باهاش تماس گرفتم. –جونم عزیزم. –سلام خوبی شراره؟ -مرسی گلم. تو چطوری؟ -بد نیستم. کجایی؟ -اومدم سفارت. –بازم داری میری؟ -زیاد طول نمیکشه. دو هفته میرم لندن برمیگردم. یسری کارهام مونده اونجا. –میترسم یه روز شراره بری دیگه برنگردی. –نگران نباش. من بخاطر تو اینجا موندم. –واقعا؟ -آره عزیزم. البته خب خیلی چیزهای دیگه هم هست. –باشه. شراره الان یه یارو زنگ زده میگه از قوم خویش همیناست که مهیار بهشون زده. –خب چی میگه؟ -میگه زدید باید دیه بدید و این حرفها. –ولش کن. بگو بره شکایت کنه. –منم گفتم. –پس نگرانیت چیه؟ -آخه میدونند که هومن پشت فرمون نبوده. –زیاد خوب نیست. اگر بتونه اثبات کنه هم واسه مهیار بد میشه هم واسه هومن. –چکار کنیم حالا؟ -من سرم خلوتتر شد به یکی از دوستام که که وکیله زنگ میزنم ببینم حکم این قضیه چیه. بعد باهاش صحبت میکنم راجبش. –مرسی عزیزم. –هنوز هومن بهت زنگ میزنه؟ -از آخرین بار دیگه زنگ نزد. –به نظرم یه زنگ بهش بزن. اگر لازم شد قرار بذار ببینش. –شراره؟ من با هومن قرار بذارم؟ ببینمش که چی بشه؟ -یه بچه بیست و یکی دو ساله هیچ اعتباری بهش نیست. اگر یهو لو بده قضیه رو برای مهیار بد میشه. –آخه. –آخه نداره. سعی کن مجابش کنی که تحت هر شرایطی قضیه رو لو نده. من باید قطع کنم. بهت زنگ میزنم. کاری نداری؟ -نه عزیزم مرسی. –خدافظ. همین یه کارم مونده بود. آخه چجوری این بچه رو راضی کنم؟ بگم پول میدم که فکر نکنم راضی بشه. وضع مالیشون خوبه. پس چی؟ نمیدونم چکار باید بکنم.
رشیدی موقع رفتن اومد ازم خدافظی کنه. –خانم شریف امری نیست؟ -نه عرضی نیست. به سلامت. –با اجازه. –راستی خانم رشیدی. –بله؟ -خانم ستاری تا کی نمیاد؟ میدونی تو؟ -مگه با شما صحبت نکرده؟ -کاراش رو میبینه که. –تا بعد تاسوعا عاشورا نمیاد. –مرخصی داره مگه؟ -گفت براش بدون حقوق رد کنیم. اگر مشکلی هست میخواید غیبت بزنم. –نه ولش کن. براش بدون حقوق رد کن. احتمال داره بعد اینکه از مرخصی اومد دیگه نیاد سرکار. –باشه. با اجازه. –خدانگهدار. منم وسائلم رو جمع کردم برم خونه. شراره زنگ زد. –سلام خوبی؟ -مرسی. چی شد شراره صحبت کردی؟ -آره. –خب چی شد؟ -ببین کی شهادت داده؟ -نمیدونم. فکر کنم خواهرش. چطور؟ -چند سالشه؟ -سواله میپرسی؟ از کجا باید بدونم چند سالشه. شناسنامه که ازش نگرفتم. –منظورم اینه که زیر هجده ساله؟ -فکر کنم. آره باید زیر هجده باشه. –خب پس شهادتش توی دادگاه رسمیت نداره. مگر اینکه کس دیگه ای هم شهادت داده باشه. البته کلا مشکلی نیست. –میدونم. نهایتش اینه که یه وکیل خوب پیدا میکنم قضیه رو حل میکنه. –عزیزم وکیل واسه چی؟ -اگر به دادگاه کشید قضیه باید یجوری از خودمون دفاع کنیم. –به دادگاه بکشه تو بردی. –خیلی مطمعن داری حرف میزنی؟ نکنه آشنا داری؟ -معلومه منو دست کم گرفتیا. آشنا دارم اونم چه آشنایی. با یه تماس پرونده رو میبنده. –کی هست؟ -میشناسیش. –خب اسمش چیه؟ -اسمش رو بهت نمیگم چون قرار بود راجبش و یه سری آدم دیگه صحبت نکنیم. یادت اومد. یادم افتاد یه آخوندی با زنش توی مهمونی لختی توی کردان بود که شراره گفت از کله گنده های دادستانی کل کشوره. حتما باید همون باشه. –یادم اومد. پس مشکلی نیست. –واسه مهیار نه اما ممکنه هومن به دچار مشکل بشه. بلاخره اگر شکایت کنند پای اون گیره. و از همه مهمتر. هومن نباید بگه که مهیار پشت فرمون بوده. باهاش صحبت کردی؟ -نه هنوز. –کتایون همین بهش زنگ بزن. یهو دیدی همین فردا احضاریه اومد واسش. اونوقت خیلی دیر میشه ها. –باشه بهش زنگ میزنم. –مواظب خودت باش. منو بی خبر نذار. –باشه عزیزم. خدافظ. حق با شرارست. اگر امروز شکایت کرده باشند ممکنه همین فردا احضاریه واسه هومن بره. مهیار یه دفعه گفته بود خیلی تحت فشاره از طرف خونواده. ممکنه بخاطر از ترس اوناهم که شده بگه مهیار راننده بوده. بهش زنگ زدم. –سلام کتایون خانم خوبی شما؟ چه عجب یاد ما کردید. –سلام هومن جان. خوبی عزیزم؟ یه لحظه به من من افتاد. مطمعنم از اینکه انقدر صمیمی باهاش برخورد کردم و بهش گفتم عزیزم جا خورده. –چه خبرا هومن؟ -هیچ سلامتی. مهیار خوبه؟ -مهیارم بد نیست. –دیروز اومده بود نبودید. –پیش تو بود؟ -من با بابا اینا شمال بودم امروز اومدم. –آهان. الان تهرانی؟ -آره. چطور؟ -وقت داری ببینمت؟ -همو ببینیم؟ جوری پرسید که معلوم بود از تعجب داره شاخ درمیاره. –آآآره. آره. کی؟ کجا بیام؟ -نمیدونم هرجا راحتی. وسیله داری؟ -راستش نه. با اسنپ میام. -میخوای بیام دنبالت؟ -نه زحمتتون میشه. –چه زحمتی عزیزم. آدرس خونتون رو واسم بفرست ساعت 8 میام دنبالت. –باشه. –قربونت عزیزم. فعلا کاری نداری؟ -نه. خدافظ.
سریع برگشتم خونه. مهدیس امروز کلاس داره و خونه نیست. لباسام رو عوض کردم و آماده شدم که برم. دم رفتن چشمم افتاد به پلاستیک لباسهایی که دیروز مهدیس واسم آورد. حس میکنم بد نیست بتونم بیشتر تحت تاثیر بذارمش. اون لباس ها رو گوشیدم. وای چقدر تاپش تنگه. خیلی ضایعست. ولی بازم خوبه. با این حال نتونستم خودمو قانع کنم که با این ها برم. تاپم رو عوض کردم و آرایش کردم و کم کم آماده شدم به سمت خونه هومن برم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#268 | Posted: 11 Oct 2018 22:08
خیلی زیاد نوشتی
     
#269 | Posted: 12 Oct 2018 00:56
داستانت عالی فقط زودتر بنویس عین فیلم فرار از زندان لذتبخش دنبال کردن داستانت مرسی
     
#270 | Posted: 12 Oct 2018 03:53
مرسی داره جالب میشه بی صبرانه منتظر قسمت بعدیم

matin
     
صفحه  صفحه 27 از 31:  « پیشین  1  ...  26  27  28  29  30  31  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites