تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 31 از 33:  « پیشین  1  ...  30  31  32  33  پسین »  
#301 | Posted: 12 May 2018 01:40
این داستان مخاطب زیادی داره چون به واقععیت نزدیکه ولی این طرز رفتار از یه دختر که تا الانش خانواده داشته زیاد واقعی نیس یه جورایی الان اگه مهدیس برگرده و خانوادش رو بخواد مسخرست........یا اگه مثلا مهیار دوباره قبولش کنه مسخرست یه جوری داستان رو هدایت کن که مهدیس یه جورایی تاوان بده همینجوری یهویی برنگرده خونشون انگار نه انگار چیزی شده مثلا بره کمپ ترک اعتیاد یا مثلا بگه تموم رفتاراش فقط بخاطر توهم مواد مخدر بوده و حتی چیزی یادش نمیاد......درکل ممنون بابت داستان زیباتون فقط نظر شخصیم بود
     
#302 | Posted: 12 May 2018 13:52
دوست عزیزدستت درد نکنه !خیلی خیلی هیجان و حوتدث داستان رو بالا بردی !دیگه داستان از رابطه سکس به پلیسی تغییر کرد ! من که خیلی لذت بردم خیلی عالی بود و پایان نسبتا خوبی برای داستان داشتی .منتظر ادامه داستان هستم ( البته اگر ادامه ای هم برای داستان داشته باشی )ممنون
     
#303 | Posted: 12 May 2018 14:42
دمت گرم که قصد ادامه داری ، بجان خودم انقد شیرینه داستانت روزی ۵ قسمت اپ کنی من هنوزم تشنه ام
خواهش میکنم وسطش ولش نکن ، بعد از این هم بفکر یه داستان دیگه باش چون قلمت عالیه
     
#304 | Posted: 12 May 2018 21:34
قسمت شصت و هشتم : جنایت و مکافات
خوبم. یعنی خیلی بهترم. یه وقتهایی همین یه کلمه کل حالتو توضیح میده. هر چند نگرانیم بابت مهدیس رفع نشده و فقط نوعش عوض شده اما خداروشکر حداقل دیگه اونجا نیست. دیگه نگران نیستم که الان کجاست و چکار میکنه. به هیچ وجه دوست ندارم بدونم چه اتفاقاتی براش افتاده. واقعا سخته برام که حتی یه لحظه یادش بیوفتم. صبح با یه سبکی خاصی که توی بیدار شدم. برای اولین بار توی این چند روز اخیر گرسنم شده. دیشب بقدر خسته و بیحال بودم که حتی لباس عوض نکردم. با همون مانتو و تاپ پاره که جلوشو با چندتا گیره لباس بسته بودم خوابم برده بود. یه لحظه استرس بدی بهم دست داد. اگر شراره بهم زنگ نزده بود چی؟ یا اگر موبایلم توی جیبم نبود. چه بلایی سرمون میومد. اون وحشی ها از انجام هر کاری ابا نداشتند. میخواستند جلوی چشم مهیار بهم تجاوز کنند. یاد آوری اون لحظات بند بند بدنمو میلرزونه. همون وحشی ها چند روز به مهدیس تجاوز کردند. شکنجش کردند. بی اختیار اشک از چشمم میومد. مهدیس عزیزم. چه بلاهایی سرت اومده؟ با صدای زنگ موبایل به خودم اومدم. مریم بود. –بله؟ -کتایون سلام خوبی؟ -مرسی مریم جان. –کتایون حالت خوبه؟ -آره خوبم. –ببخشید مزاحمت شدم. امروز نیا سر کار. با س صحبت میکنم. –نه خوبم عزیزم. دارم حاضر میشم بیام. –مطمعنی؟ کاری نیست بمون خونه استراحت کن. –مریم چکار داشتی زنگ زدی؟ -س راجبه وضعیت پروژه پرسیده بود. ولش کن مهم نیست. –نیم ساعت دیگه شرکتم. خودم میرم پیشش. –بازم میگم اگر حالت خوب نیست نیا. –عزیزم چند بار میپرسی گفتم خوبم.
اصلا حواسم نبود که ساعت نزدیک یازدهه. انقدر خسته بودم که نتونستم سر وقت بلند شم. سریع رفتم دوش گرفتم و آماده شدم. میخواستم مهیار رو بیدار کنم که بره به کارها برسه. دیدم طفلی خیلی خستس. ولش کن یه سر میرم شرکت و از اونجا میرم به کارها میرسم. اه چرا خواب موندم. وارد شرکت شدم و مستقیم رفتم دفتر س. –سلام خانم شریف بهتری؟ -بد نیستم. مرسی. یه خواهشی داشتم ازتون. البته میدونم توی این شرایط همچین درخواستی معقول نیست ولی واقعا یه مشکلاتی برام پیش اومده که باید کنار خانوادم باشم. –مرخصی میخوای؟ -آره اگر اجازه بدید. –چقدر؟ -فکر کنم یه هفته. بدون معطلی گفت مطمعنی توی یه هفته به کارات میرسی؟ -امیدوارم آقای س. البته کارهای شرکت رو هم تا اونجا که بتونم انجام میدم. تمام وقت قول میدم در دسترس باشم. –حرفشم نزن. برو به خانوادت برس. اگر بیشتر هم نیاز بود که بمونی بمون. –خیلی ممنونم آقای س. برگشتم پایین و رفتم پیش مریم. بعد سلام و احوال پرسی بهش گفتم مریم من احتمالا یه هفته نیستم. حواست به همه چی باشه. اگر کاری داشتی حتما تماس بگیر. میخواست حرف بزنه که گفتم ببخشید باید برم بیمارستان. –چی شده کتایون؟ -مهدیس بستری شده. باید برم پیشش. با نگرانی پرسید چرا؟ همه چیزو براش گفتم. با ناراحتی پرسید الان حالش خوبه؟ -دکترا گفتن خطر رفع شده.امروز میبرنش توی بخش. –واقعا ناراحت شدم. با اونا چکار میکنند؟ -شکایت کردیم. جرمشون سنگینه. حالا حالاها گیرند. –باشه. کتایون دیگه ناراحت نباش. همه چیز تموم شده. هروقت کاری داشتی باهام تماس بگیر. هر کاری بتونم میکنم که مشکلی واسه کار پیش نیاد. این کمترین کاریه که میتونم برات بکنم.
مهدیس هنوز بهوش نیومده بود. تمام مدت از وقتی منتقلش کرده بودند توی اتاقش منتظر بودم. صورت کبودش جگرمو آتیش میزد. دست چپش رو هم آتل بسته بودند. مچ دست و دوتا انگشتاش رو شکونده بودند. دنده آخر سمت راستش هم مو برداشته بود. روی بدنش علاوه بر کبودی چندجا جای سوختگی بود که به نظر میومد با سیگار سوزونده باشند. خیلی شرایط سختی رو گذرونده. یه چیز دیگه هم بود که دکتر یجورایی از گفتنش طفره میرفت وقتی اصرار کردم گفت مقعدش بدجوری آسیب دیده. جوری که سه تا بخیه خورده. ممکن بود عفونت کنه و توی کل بدنش بپیچه. بازم خداروشکر به موقع رسوندیدش و گرنه خیلی وضعیتش وخیم تر میشد. دخترک بیچاره من. چه بلاهایی سرت آوردند؟ خدا ازشون نگذره. نمیتونم بشینم و هیچ کاری نکنم تا قانون بهشون برسه. اونا باید تاوان کاراشون رو بدند. از همه بیشتر سارینا. کمترین چیزی که میخوام اینه که تک تک بلاهایی که سر مهدیس اومده سرش بیاد. کاش دیشب بجای اینکه تحویل پلیس بدمش خودم با دستای خودم میکشتمش. مهیار اومد بهم سر زد. از اونجایی که فقط یه نفر میتونست پیشش بمونه فرستادمش خونه. نصفه شب مهدیس بهوش اومد. به آرومی منو صدا میکرده. وقتی دیدم بهوش اومده سریع رفتم پیشش. بقلش کردم. با دیدنم اشک میریخت. منم مثل اون. –عزیزم. همه چیز تموم شد. دیگه پیشتم. نترس من اینجام. آروم سرشو برگردوند. همون موقع صدای دستگاه کنارش بلند شد و پرستارها اومدند توی اتاق. با نگرانی پرسیدم چی شده؟ -خانم لطفا برید بیرون. نباید بهش فشار عصبی بیارید. –من که کاری نکردم. –برید بیرون. بهش آرام بخش زدند. دوباره توی اتاق نشستم پیشش. دوباره وقتی بهوش اومده بود روشو کرده بود اونطرف. قشنگ میفهمیدم نمیخواد بهم نگاه کنه. نکنه منو مقصر میدونه. حق داره. من با کوتاه اومدنم باعث شدم توی این وضعیت قرار بگیره. باهاش حرف میزدم جوابمو نمیداد.
روز بعد دم ظهر اومده بودم توی حیاط بیمارستان تا با شرکت تماس بگیرم. مکالمم نزدیک یک ربع طول کشید. وقتی برگشتم توی بخش دید پرستارا به سرعت دارند میدوند. یکیشون میگفت بدویید وضعیت بیمار اتاق 107 اورژانسیه. خشکم زد. همون اتاقیه که مهدیس اونجاست. بدو بدو رفتم توی اتاق. گفتم چی شده؟ یکی از پرستارا به زور میخواست منو بیرون کنه. صدامو بردم بالا –اون دختر منه بگید چی شده؟ -خانم آروم باشید. چیزی نیست داریم بهش رسیدگی میکنیم. دل توی دلم نبود. مسئول بخش گفت باید ببریدش مراقبت های ویژه. با چشمای گریون پرسیدم خانم تورو خدا بگو چی شده. –اقدام به خود کشی کرده. –چی؟ چطوری؟ -یکی از پرستار ها سرنگ آمپول رو اونجا جاگذاشته بوده. به خودش تزریق کرده. ای خدا چرا این کابوس لعنتی تموم نمیشه؟
چند ساعت بعد وضعیتش ثابت شد. اینم خداروشکر گذشت. اما چرا میخواسته اینکار رو بکنه. دیگه نمیدونستم باید چکار کنم؟ به شراره زنگ زدم. –سلام. خوبی؟ با گریه گفتم سلام. نه شراره خیلی بدم. خیلی. –چرا؟ اتفاقی واسه مهدیس افتاده؟ -شراره الان بردنش بخش مراقبت های ویژه. میخواسته خودشو بکشه. با نگرانی شدید گفت الان چطوره؟ -وضعیتش پایدار شده. نمیدونم چکار کنم. –وایسا دارم میام اونجا. نمیدونم چقدر ولی زیاد طول نکشید که بیاد اونجا. تا منو دید گفت چجوری اینجوری شد؟ -با سرنگ میخواسته خودشو بکشه. –سرنگ از کجا آورده؟ -یکی از پرستارای بی فکر اینجا کنار تختش جا گذاشته بود. –کتایون همش پیشش بمون. حتی یه لحظه هم ازش چشم بر ندار. درد و رنجی که این چند روز متحمل شده خیلی براش سخت بوده. هنوز تو شوکه. شاید لازم باشه چند وقت روان درمانی بشه. لازمه که توی تمام این مدت کنارش باشی. مهیار زنگ زد. –جانم مهیار جان. –سلام خوبی کتایون؟ مهدیس چطوره؟ شراره بهم اشاره کرد به مهیار هیچی نگو. –خوبه هنوز همونجوریه. –گریه کردی؟ -مهم نیست. –از آگاهی زنگ زدند گفتند برای تکمیل پرونده باید چند سوال دیگه جواب بدید. من میام اونجا تا تو بری آگاهی. –نمیخواد مهیار. شراره اینجاست. میرم زود برمیگردم. –کتایون؟ چه کاریه خب من میام دیگه. –مهیار نمیخواد. زحمتت میشه. –چیزی شده؟ چرا نمیخوای بیام اونجا؟ -چیزی نیست. واسه چی الکی بیای. بدتر نگرانش کرده بودم. شراره گوشی رو ازم گرفت. –سلام خوبی مهیار؟ نه چیزی نیست. الان توی اتاقش خوابیده. از اونجا بخوای بیای اینجا چه کاریه. بعدشم بهتره یه مرد با مامانت اونجا باشه. آره. وایسا بیاد همراهش باش. منم هستم تا برگردید. شراره سوئیچ ماشینشو داد تا با ماشینش برم اونجا. وقتی رسیدم مهیار جلوی آگاهی داشت سیگار میکشید. باهم رفتیم داخل. وارد اتاق که شدیم ازمون میخواستند که علیهشون شهادت بدیم. نمیخواستم باهاشون رودرو بشم. با دست بند و پا بند آوردنش. اون گنده بک سعید می لنگید. خیلی کند داشت راه میومد. سرباز همراه با لگد زد توی کمرش ولو شد روی زمین. قیافه پیام هم داد میزد از دیروز بدجوری زدنش. دلم داشت خنک میشد. مهیار تا دیدش بهش گفت میخواستی دیروز چه غلطی بکنی؟ یادته؟ معلومه حسابی مادرتو گاییدن اینجا. بدبخت ننت گاییدست. واقعا گاییدست. افسر نگهبان داد زد بنداز بیرون اینو. مهیار رو با داد بیداد انداختند بیرون. –خانم شریف همینا بودند دیروز؟ -بله خود کثافتشونند. –پروندشون خیلی سنگینه. –قاضی پرونده حکم بده با اون همه موادی که پیدا شده حکمشون اعدامه. سعید با اون هیکل گندش زد زیر گریه. –گوه خوردیم. غلط کردیم. توروخدا. حس خوبی داشت. زجه زدن اون آشغالا التیامی بود روی دردهام. گفتم جناب سروان سارینا هم بود باهاشون. اون لعنتی کجاست؟ مصبب همه این بدبختیا اونه. همون موقع در زدند و سارینا رو آوردند تو. با دست بند و پابند. یه چادر مسخره هم سرش بود. با دیدنش تمام تصورات بلایی که سر مهدیس آورده بودند اومد جلوی چشمم. بدترینش اقدام به خودکشی امروزش. با تمام وجود ازش تنفر داشتم. –خانم شریف خودشه؟ با حرص و عصبانیت گفتم آره خود کثافتشه. رفتم جلوش وایسادم. سرش پایین بود. –به من نگاه لعنتی. امروز مهدیس میخواست خودشو بکشه. اونم بخاطر بلایی که سرش آوردی. صورت کثافتشو آورد بالا بهم نگاه کرد. مثل یه مرده نگاهم میکرد. توی صورتش تف کردم و گفتم زندان و اعدام واسه حیوون کثیف کمه. کاری میکنم لحظه لحظه زنده بودنت زجر بکشی. بازم داد و بیداد افسره بلند شد. اون سه تا رو بردند توی بازداشتگاه. –جناب سروان سارینا هم مثل اون دوتا اعدام میشه؟ -قاضی باید حکم صادر کنه. فردا صبح اعزام میشند دادسرا و بعدش زندان. فکر نمیکنم اعدام بشه ولی حداقل بیست سال اینطورا روی شاخشه. با عصبانیت گفتم چرا؟ من که همه چیزو نوشتم. مگه نخوندید؟ اون کثافت این بلاها رو سرمون آورده. –خانم به اعصابت مسلط باش. گفتم که قاضی حکم میکنه. بعدشم سعید و پیام اعتراف کردند سارینا توی بلایی که سر دخترتون اومده نقش نداشته. –نقش نداشته؟ اون عوضی اغفالش کرد. دلیل اصلی که این بلاها سرش اومده سرش همین لعنتی بود. –باشه اما شواهد پرونده میگه نقشی نداشته. با بغض گفتم جناب سروان شما بچه دارید؟ حتی نمیتونی تصور کنی چقدر سخته وقتی جسم شکنجه شده دخترت رو میبینی. نمیتونی تصور کنی باهاش چکار کردند. امروز دخترم میخواست خودشو بکشه. بعد واسه من از شواهد پرونده حرف میزنی؟ هیچی نگفت ولی معلوم بود متاثر شده. از اتاق اومدم بیرون. با مهیار برگشتیم بیمارستان. شراره هنوز اونجا بود. –شراره حالش چطوره؟ -هنوز بهوش نیومده. با اجازت گفتم تمام وقت حواسشون بهش باشه. اونجا چی شد؟ -هیچی شهادت دادم که کیا بودند. –چرا انقدر عصبانی هستی؟ -افسره گفت سارینا رو فقط زندانی میکنند. –چند سال؟ -بیست سال اینطورا. البته قاضی باید حکم کنه. –خب این چیش بده؟ -شراره اون لعنتی باید اعدام بشه. باید تاوان کارشو با مرگش بده. اینجوری نمیشه. باید وکیل بگیرم. –کتایون ولشون کن اون حرومزاده هارو. –چجوری ولش کنم؟ تو نمیفهمی چه حالی دارم. –میفهمت عزیزم ولی اون تا بخواد از زندان بیاد بیرون شماها دیگه یادتون نمیاد چی شده. –شراره نمیتونم آروم باشم. –یه چیزی میخواستم بهت بگم. –چی؟ -به خودت مسلط باش. –آرومم بگو. –میخوای پیش مهدیس بمونی بمون. ولی جلو چشمش نباش. –چی میگی تو؟ یعنی چی؟ -نمیتونه باهات رودرو بشه. بهش وقت بده. –شراره چرا نمیتونه؟ مگه من چکار کردم؟ -تو کاری نکردی. اون الان خیلی ناراحته و تو شوکه. باید بهش زمان بدی تا آروم بشه. مهیار اومد پیشمون. شراره رو کرد به مهیار و گفت تو امشب پیش مهدیس بمون. من مامانتو میبرم خونه. گفتم نمیخواد مهیار خستست خودم میمونم. –کتایون مثل اینکه حرف حساب حالیت نمیشه ها. میخوای باز مهدیس رو بهم بریزی؟ -آخه چرا شراره؟ بازوم رو گرفت و دنبال خودش کشوند. توی راه برام توضیح داد که ممکنه از احساس پشیمونی خیلی شدیدش هم باشه. باید آروم آروم باهاش رودرو بشی. میخواست منو ببره خونش که گفتم باید برم خونه خودم. رسیدیم خونه هرچقدر اصرار کرد پیشم بمونه نذاشتم.
فکر حکم سارینا مثل خوره افتاده بود به وجودم. همش توی خونه با عصبانیت راه میرفتم. نمیتونستم آروم بشم. این شراره لعنتی که کمکم نکرد. میخواستم به مستوفی زنگ بزنم اما پشیمون شدم. یادم افتاد مسائل قضائی کار نمیکنه. از طرفی اون نهایت یه وکیله. باید یکی رو پیدا کنم که همه جا آشنا داشته باشه. شده از دربون دادگستری تا خود قاضی و همه رو رشو بدم باید اون لعنتی اعدام بشه. تنها کسی که میشناسم انقدر برش داره س هستش. بهش زنگ زدم. دومین زنگ برداشت. –سلام خانم شریف. حال شما؟ -سلام مرسی از احول پرسیتون آقای س. –همه چیز خوبه؟ -شکر خدا بد نیستیم. یه خواهشی داشتم ازتون. –چی؟ -توی دادسرا آشنا دارید؟ -کارتون چیه؟ -یه موضوع قضائیه. یکی رو میخوام که خیلی برش داشته باشه. در حد اینکه رای قاضی رو عوض کنه. –نمیدونم. بستگی داره حکم قاضی چی باشه؟ -بیست سال زندان. با خنده گفت دو روز نیومدی سر کار ببین با خودت چکار کردی؟ حالا میخوای حکمشو کم کنی؟ -نه میخوام حکمش عوض بشه. –چی بشه؟ -اعدام. چند لحظه سکوت کرد. –الو آقای س هستید؟ -من ببخشید متوجه نشدم. اعدام؟ -بله میخوام اعدام بشه. –میشه بگی چی شده؟ نمیتونم تلفنی بگم. بعدا حضوری خدمتتون عرض میکنم. –باشه. فردا بزنگ ببینم چی میگی. –آقای س لطفا از این موضوع احدی با خبر نشه. –چشم. –شبتون بخیر. خدانگهدار. –خدافظ. میشد حدس زد که چقدر شوکه شده. نمیتونست هضم کنه من چه درخواستی ازش کردم. تمام وجودمو خشم گرفته بود.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#305 | Posted: 14 May 2018 10:23
hashar
سلام دوست عزیز
واقعا عالیه !خیلی خیلی مجذوبتر شدم !آقا قلمت حرف نداره .لایک به اون ذهن خلاق و داستان پردازت .
     
#306 | Posted: 14 May 2018 10:45
میزان
     
#307 | Posted: 15 May 2018 21:18
hashar
سلام عزیزم داستانت رو دنبال میکنم خیلی عالیه مرسی
     
#308 | Posted: 15 May 2018 22:43
عالیه.دستت درد نکنه.اتفاقات غیر قابل پیش بینی
     
#309 | Posted: 16 May 2018 14:19
     
#310 | Posted: 16 May 2018 17:54

amin shahvat
     
صفحه  صفحه 31 از 33:  « پیشین  1  ...  30  31  32  33  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites