تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 32 از 33:  « پیشین  1  ...  30  31  32  33  پسین »  
#311 | Posted: 16 May 2018 18:05
کجایی hashar ؟ دقیقا کجایی؟!!
     
#312 | Posted: 16 May 2018 18:37
لزبین هست پیام بده
     
#313 | Posted: 16 May 2018 20:28
سلام از داستان بسیار بسیار ممنونم ولی دیر می فرستی
و فکر کنم یه دس باید به آقای س هم بدهکار بشی:
     
#314 | Posted: 16 May 2018 20:29
شرمنده ننوشتم زیبا
     
#315 | Posted: 16 May 2018 20:33
قسمت شصت و نهم : نقطه کانونی
چجوری خصلت های یه آدم عوض میشه؟ به تدریج با قرار گرفتن توی شرایط خاص. به همین راحتی. خواسته ها عوض میشند. انتظارات و علایق و عادت ها عوض میشند و از همه مهم تر طرز فکر هم عوض میشه. این وسط بعضیا به سمت مسیر درست تغییر میکنند بعضی ها عوضی میشند. آدمی که بدجوری عوض شده میشه عوضی. اونوقت هرچی که تا چند وقت ازش گریزون بوده میشه خواسته هاش. مثل خود من. حتی دلم نمیومد یه مورچه رو له کنم. حالا با تمام وجود میخوام یه نفر بمیره. البته اون یه نفر آدم نیست. یه جونور کثافته. مثل یه موش کثیف میمونه که از خونه زندگیت دزدی میکنه و وقتی حواست نیست تورو گاز میگیره. شاید دلت نخواد بکشیش اما دوتا انتخاب داری. یا اینکه اجازه بدی زنده بمونه و آفت زندگی خودت و بقیه بشه یا اینکه شرشو کم کنی. من تصمیمم رو گرفتم.
صبح اول یه سر رفتم بیمارستان و به مهدیس سر زدم. خواب بود هنوز. به مهیار گفتم ظهر میام پیشش. از اونجا رفتم شرکت. هنوز فرصت نکردم ماشین رو ببرم صافکاری. والا ماشین نو به من نیومده. یه ماه نشده اینو خریدیم ببین چجور داغون شده. دو طرفش کامل سایبده شده و رنگش رفته. از جلو هم که جمع شده. امروز خیلی ماشین لازم بودم وگرنه از خونه تکونش نمیدادم. رفتم اتاقم و به یه سری کارهایی که داشتم رسیدگی کردم و دستورات لازم رو نوشتم. مریم بیرون شرکت جلسه داشت. از اونجا رفتم اتاق س. با هماهنگی مسئول دفترش رفتم داخل. بلند شد و با دست اشاره کرده بشین. –آقای س تونستی کسی رو پیدا کنی؟ -نه. راستشو بخوای به کسی زنگ نزدم. چیزی که تو میخوای یه چیز خیلی خیلی غیر معقوله. میشه بگی دقیقا چی شده؟ واقعا دوست نداشتم بهش بگم. آدم نمیتونه اصرار دلشو پیش هر کسی بگه اما اگر کسی بتونه بهم کمک کنه همین س هستش. –دختر من توسط چند نفر دزدیده شده بود. چند روز خیلی مصیبت بار رو گزرونده. هر بلایی که نمیتونید فکر کنید سرش آوردند. وقتی پیداش کردیم تا مرگ فاصله خیلی کمی داشت. خیلی متاثر و ناراحت شده بود. دستاش رو گره کرده بود و روی پیشونیش گذاشته بود. –الان حالش چطوره؟ -بیمارستان بستری شده. از نظر جسمی رو به بهبوده اما روحش داغون شده. دیروز میخواست خودشو بکشه. با عصبانیت بلند شد و دست مشت کردشو با شدت گذاشت لب پنجره و گفت لا اله الاالله. –اونایی که عامل این قضیه بودند رو گرفتند؟ -همشونو گرفتند. –نگران نباش خانم شریف. تجاوز به عنف و آدم ربایی حکمش بدون هیچ احمالی اعدامه. –همینطوره. –پس مشکلت چیه؟ -یه دختره هم هست که تمام این بدبختیا از گور اون لعنتی بلند میشه. توی بازجویی ها و گزارشات نتونستند اثبات کنند اونم به اندازه بقیه نقش داشته. نگرانم که به سزای عملش نرسه. –میتونم یه وکیلی رو معرفی کنم که خیلی کارش درسته و خیلی ها رو هم میشناسه. البته هزینش خیلی بالاست ولی توی پرونده هاش باخت نداره. با این حال چیزی که تو میخوای رو نمیدونم اصلا میپذیره یا نه. –پولش مشکل نیست. فقط میخوام به سزای عملش برسه. آقای س لطفا احدی از این موضوع با خبر نشه. –مسلمه. س آدم خاله زنک و دهن لقی نیست. وقتی میگم به کسی نگه مطمعنم نمیگه. البته امیدوارم. –من باهاش تماس میگیرم و شمارشو برات میفرستم. –مرسی آقای س. خیلی ازت متشکرم.
نزدیک ظهر رسیدم بیمارستان. ماشین رو یجا پارک کردم و رفتم داخل. یه دست گل بزرگ هم خریدم. وقتی وارد اتاق شدم مهیار کنار تخت مهدیس نشسته بود. مهدیس چشماش رو باز کرده بود مثل اینکه باهم حرف میزدند. دیدن لبخند روی صورت مهدیس حس فوق العاده ای داشت. خیلی از دیدنش خوشحال شدم. –عزیزم. قربونت برم بهوش اومدی. با خوشحالی رفتم سمتش اما اون لبخند زیبا روی صورت مهدیس خیلی سریع محو شد. پتو رو روی صورتش کشید و به آرومی گفت خیلی خستم. میخوام بخوابم. برید بیرون. مهیار گفت مهدیس؟ مامان چند روزه نگرانته. یکم باهاش حرف بزن. –گفتم که خستم. باید بخوابم. بدنم یخ کرد. از این همه بی محلی مهدیس دلم واقعا شکست. آروم دست گل رو گذاشتم روی میز کنارش و به مهیار گفتم عب نداره. الان باید استراحت کنه. مهیار بیا بریم بیرون. از اتاق اومدیم بیرون. مهیار بهم گفت کتایون نمیدونم چرا اینجوری میکنه. صبح بعد رفتنت بیدار شد. –راجبه اتفاقاتی که اونجا افتاد که حرفی نزدی؟ -نه اصلا. بهش گفتم با پلیس اومدیم اونجا. همش سعی کردم باهاش شوخی کنم و بخندونمش و حالشو عوض کنم. ازم معذرت خواهی کرد. فکر میکردم همه چی اوکیه نمیدونم چرا تا تورو دید اینجوری شد. –مهم نیست. همین که خوب شده بسه. –کتایون آخه. نمیدونم چی بگم. مهیار هیچ واژه ای واسه توصیف این شرایط توی ذهنش پیدا نمیکرد. با اینکه واقعا دلم میخواست پیشش بمونم اما میترسیدم حال مهدیس دوباره بد بشه. شراره هم گفته بود که اصلا پیشش نمونم. برگشتم خونه.
از سر کوچه ماشین همسایه پایینی ها رو دیدم که رفت داخل خونه. هنوز در پارکینگ بسته نشده که دوباره زدم باز بشه. ماشینمو گذاشتم سر جا پارکمون و سوار رفتم سوار آسانسور بشم. دختره همسایه پایینی هم همزمان با من رسید و بدون هیچ حرفی بهم سوار شدیم. بهش چپ چپ نگاه کردم و اونم همینطوری با افاده بهم نگاه انداخت. زیر لب گفتم ایش چندش. براق شد و چشماشو گرد کرد و بهم با خشم نگاه میکرد. رسیدیم به طبقه سوم. با حالتی از روی عصبانیت از آسانسور رفت بیرون. نکبت. خیلی خوشم میاد ازش واسه من چشم و چال گرد میکنه. شیطونه میگه بزنی دهنشو پر خون کنی.
عصری س پیام داد و شماره رو فرستاد. باهاش تماس گرفتم. –الو سلام. آقای بهزادی؟ خوب هستید جناب؟ از طرف آقای س تماس گرفتم. –سلام خانم. حال شما؟ بله آقای س تماس گرفتند و راجبتون گفتند. در خدمتم. کل ماجرا رو تعریف کردم و گفتم که چی میخوام. –ببینید خانم شریف با توجه به جرمشون امکانش هست اما من تا پرونده رو نخونم نمیتونم نظر قطعی بدم. ولی اینو باید بگم که محکوم کردن اون خانم به جرم های انجام دادش امکان پذیره. مخصوصاً که جرمشون توزیع مواد مخدره و جرم های دیگش در مقابلش دیده نمیشه. با این حال نمیشه قاضی رو مجاب کرد حکم به اعدام یه نفر بده. شما قاضی ها رو نمیشناسید. احتمال این که چیزی که میخواید بشه زیاد نیست. یه سوالی ازتون دارم. اگر یکی بیست سال زندانی بشه یا اعدام بشه چه فرقی به حالتون داره؟ -اون بیست سال بخاطر جرم مواد فروشیشه نه کارایی که با دخترم کرده. من میخوام بخاطر اون کارش مجازات بشه. –من تلاشمو میکنم. اما میگم احتمالش خیلی کمه. اونجوری هم که فکر میکنید قاضی ها حکم اعدام واسه کسی نمیدند. –باشه پس بعد باهاتون تماس میگیرم. خدانگهدار. –خدانگهدارتون. مشخصه که نمیتونه کاری بکنه. از روی بی حوصلگی و اعصاب خورد نشستم روی مبل. یکمی فکر کردم. واقعا نمیتونم آروم باشم. نمیخوام که آروم بشم. حوصلم سر رفت. تلوزیون رو روشن کردم. هر کانالی که میزدم مسخره تر از اونیکی. شبکه های ایرانم به خاطر ماه رمضون برنامشون مشخصه چیه. یه شبکه سریال داشت فرار از زندان پخش میکرد. گذاشتم همونجا باشه. یه یارو میخواست از بیرون زندان سر یکی رو زیر آب کنند واسه همین آدم اجیر کرده بود. یهو فکرش توی سرم افتاد. ایول. اصلا نیازی نیست بخوام وکیل بگیرم. یکی رو میسپرم توی زندان ترتیبشو بده. اما این میشه آدم کشتن. یعنی من میشم یه قاتل. مگه سارینا اصلا آدمه که بخوام نگرانش باشم. فعلا منتظر میمونم.
بعد از چهار روز که مهدیس بستری بلاخره ترخیص شد و از بیمارستان آوردیمش خونه. وضعیت جسمانیش خیلی بهتر شده و اثر مواد مخدر هم از بدنش دفع شده. هرچند به گفته دکترش بخاطر مورفین آرامبخش هایی که بهش زدند تاثیرش توی بدن مهدیس مونده. دکتر گفت حواستون بهش خیلی باشه. مهدیس هنوزم باهام سرد رفتار میکنه و کاملا مشخص از مواجه با من فرار میکنه. اتاقشو کامل مرتب و آماده براش کردم. ماشینش هم که همینطوری توی پارکینگ افتاده. حتی نبردیمش تعمیر کنیم. البته فرصت نکردیم. ماشین خودم رو میخواستم ببرم تعمیر که مهیار گفت ارزش نداره تعمیر بشه. همینجوری میفروشیم یکی دیگه میخریم. قبول نکردم. دلیلی نداره این همه ول خرجی الکی. میشه درستش کرد. هرچند که دیگه به مثل سابق به دلم نمیشینه. شراره هر روز میاد و با مهدیس صحبت میکنه. بهم قول داده هر کاری میتونه انجام بده که حال دخترم هر چه زودتر بهتر بشه. بلاخره توی زمینه روانشناسی متخصصه و کارشو خوب بلده. اولین روزی که اومد با مهدیس در حد یه سلام و احوال پرسی و چند کلمه حرف زد. با اونم مهدیس مثل من سرد و با گارد بسته رفتار می کرد. البته شراره میگفت اشکالی نداره یکم زمان میبره. بعدش گفت کتایون راستی یه چیزی هنوزم با مهیار رابطه داری؟ -از وقتی مهدیس برگشته نه. –خوبه. اصلا نباید بفهمه. مهیار نزدیک ترین فردیه که به مهدیس هست. اگر بفهمه احساس میکنه جاشو واسه مهیار گرفتی و حالش بدتر از این میشه. –راستش دیگه نمیخوام هیچ وقت با مهیار رابطه داشته باشم. اونم امیدوارم درک کنه.
سه روزه مهدیس اومده خونه. خیلی گوشه گیر شده و همش توی خودشه. خیلی کم حرف میزنه و اصلا بهم نگاه نمیکنه. وقتی میرم توی اتاقش حس میکنم راحت نیست. خیلی دلم میخواد باهاش حرف بزنم. بهم بگه مامان خوبم. بهش بگم تو هر کاری بکنی بازم دختر منی. من عاشقتم عزیزم. همش میترسم ممکنه اون برخورد مون رو ناخودآگاه یاد آوری کنم. واسه همین جوری رفتار میکنم که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. از شنبه باید دوباره برم سرکار. س گفته بود که هر چقدر که خواستی بمون خونه و نیا ولی درست نیست اینطوری. بلاخره هنوز اونجا مسئولیت هایی دارم که گردن بقیه افتاده. شراره با مهدیس توی اتاقشه. خداروشکر بلاخره تونسته باهاش سر صحبت رو باز کنه. الان نزدیک دو ساعته که دارن صحبت میکنند. دلم میخواد برم تو اما شراره بهم گفت خودمو نشون ندم. اونم گفته به مهدیس من رفتم بیرون از خونه. بلاخره شراره اومد بیرون و در رو بست. از اتاق اومدم بیرون و شراره تا منو دید با انگشت روی لباش اشاره کرد که ساکت. باهاش به آرومی از خونه اومدم بیرون. –خب شراره چی شد؟ -همونی که فکر میکردم. احساس شرم و ناراحتی خیلی زیادی داره. واسه همه چیز خودشو مقصر میدونه. بیشتر بخاطر تو ناراحته. از توی حرفاش مشخص بود. –خب تو چی گفتی؟ -بهش گفتم تو باید فراموش کنی همه چیز رو. مطمعنم کتایون هم همه چیز رو فراموش میکنه. –همین؟ -آره. –دوساعت حرف زدی فقط همینا رو گفتی؟ -فکر کردی راحت بود باهاش حرف زدن؟ تازه باز خوبه نیاز به یه هم صحبت داشت وگرنه بازم حرف نمیزد. با شراره اومدم جلوی در ورودی خونه و تا دم ماشینش همراهیش کردم. –راستی اون قضیه وکیل و دادگاهی چی شد؟ -هیچی دیدم فایده نداره بیخیالش شدم. –آفرین بهترین کار رو کردی. –عوضش یه کار راحت تر میکنم. –چی؟ -تو فکرمه یجوری توی زندان حسابشو برسم. شراره مات بهم نگاه کرد. –چیه؟ -تو رسماً عقلتو از دست دادی. خیلی احمقی اینکار رو بکنی. –چرا شراره؟ اون آشغال باید به سزای اعمالش برسه. –فکر کردی بعدش چی میشه؟ میدونی مهدیس اگر بفهمه همچین کاری رو کردی چکار میکنه؟ -چکار باید بکنه؟ خوشحال هم باید بشه که تلافی همه این بدبختیا رو سرش در آوردم. –نخیر. ازت متنفر میشه. مهدیس یکی از ناراحتی های شدیدش بخاطر خیانت ساریناست. با این حال هنوز ته دل دوسش داره. رابطشون حس میکنم بیشتر از دوتا دوست بوده. حالا تو میخوای بکشیش؟ -هنوزم به اون لعنتی فکر میکنه؟ -بله. متاسفانه هنوزم بهش فکر میکنه. تنها راهش اینه که یکی بیشتر از اون بهش نزدیک بشه. –چجوری آخه؟ -یکی که مهدیس بپذیرتش. بتونه باهاش ارتباط عمیق عاطفی بر قرار کنه. وگرنه اگر فقط بحث سکسش بود که خودم از خدامه که من باشم. یا یکی رو بیارم که محشر باشه. در پارکینگ باز شد و پژو پارس سفید همسایه پایینی از سر کوچه میخواست بیاد داخل پارکینگ. ماشین شراره جوری پارک نبود که ماشین نتونه بره داخل یا بیاد بیرون اما ظاهراً این دختره ایکبیری رانندگی بلد نیست. بوق زد. توجه نکردیم و به صحبت ادامه دادیم. دوباره بوق زد. –این چشه هی بوق میزنه؟ دختره سرشو از پنجره ماشین آورد بیرون. –نمیشنوی بوق میزنم؟ ماشینتو جابجا کن برم داخل. شراره گفت این همه جا داری برو دیگه. –چشاتو باز کنی میبینی که جلوی در رو گرفتی. به شراره گفتم ولش کن بیشعوره. تو ماشینتو تکون بده. جوری گفتم که فکر کنم قشنگ شنید. چون بعد اینکه شراره ماشینشو برد جلوتر با تیک آف و حرکت کرد. –این کیه دیگه؟ -خیلی از اینجور آدما خوشمون میاد هی هم جلوی راحمون سبز میشند. خونه پایینمون رو خریدند و اونجا میشینند. –ولی کتایون چرا اینجوری گفتی؟ قشنگ شنید گفتی بیشعور. –به تخم مهیار که شنیده. والا. اصلا یه جور گفتم بشنوه جنده خانم. شراره بلند زد زیر خنده. –کتایون مثل اینکه مهیار خیلی روت تاثیر گذاشته. –نه این نکبت حقشه. دو هفته پیش اومده بود در خونمون دعوا. چرا صداتو بلنده. یه جور زدم توی دهنش حالش جا اومد. بلندتر خندید. –حیف چه صحنه ای رو از دست دادم. دعوا کردنت خیلی دیدنی بود. –باشه دفعه بعدی خواستم دعوا کنم خبرت میکنم بیای ببینی. خدافظی کردیم و رفت.
آخر شب بعد شام مهدیس رفت بخوابه. مثل چند شب اخیر با همون حالت های بی حال و سردش. بدون گفتن حتی یک کلمه. خسته بودم ولی امیدوار. حرف های شراره تا حدودی بهم امید داده بود. دیر وقت بود. آشپزخونه رو مرتب کردم و میخواستم برم مسواک بزنم. قبلش به سرم زد گوشیم رو چک کنم. مطالب گروه بخشمون رو یه هفته ای میشد چک نکرده بودم. نزدیک ده هزارتا پست بود. البته بیشترش استیکر و عکس احوال پرسی بود. لابه لای اونا دنبال آمارها میگشتم که بچه ها توی گروه میذاشتند. خم شدم روی کابینت و آرنج دست هام رو تکیه گاه کردم روی اونجا تا راحت تر بگردم. صدای باز شدن در اتاق مهیار اومد. توجه نکردم. سرم توی گوشی مشغول بود که احساس کردم مهیار از پشت بهم چسبید. بشدت بوی الکل به دماغم میخورد. محکم منو بقل کرده بود سینه هام رو میمالوند. خودمو به زور از بقلش در آوردم یکم حولش دادم عقب. با عصبانیت ولی با صدای آروم گفتم دیوونه داری چکار میکنی؟ مهدیس یهو بیاد چی میشه؟ چشماش قرمز بود. حالت عادی نداشت. معلوم بود زیاد خورده. اومد دوباره بقلم کنه و حولش داد و بلندتر گفتم نکن مهیار. –کتایون خیلی تو کفم. بیا عزیزم امشب مثل قبل با هم باشیم. –احمق میگم مهدیس خونست نمیشه. بازم میخواست بهم بچسبه. به زور جداش کردم و بردمش توی اتاق. گیج گیج بود. شیشه مشروب تقریباً تهش بود. –مهیار چقدر خوردی؟ -عزیزم انقدر که همه چیزو بشوره ببره. –مهیار الان بدجوری مستی. بخواب فردا باید باهات صحبت کنم. –کتایون نرو از پیشم. جان من امشب بمون. –هیس. آروم باش صداتو میشنوه. چه گیری کردم. الان مسته نمیشه حرف حالیش کرد. باید یجوری بهش بفهمونم که رابطه ما دیگه تمومه. آروم خوابوندمش روی تخت و صورتشو نوازش کردم. یکم باهاش آروم حرف زدم تا خوابش برد. میخواستم برم اتاق خودم. با دیدن دوباره شیشه مشروب دلم خواست. ریختم توی لیوانی که مهیار ازش میخورد. به اندازه همون قدر بود. کم کم همون لیوان رو خوردم. نمیدونم چرا اینکار رو کردم. توی وضعیتی نیستم که بخوام مست کنم. رفته رفته داشت اثر میکرد. الان اگر مهیار بلند شه و دوباره بخواد اصلا نمیتونم مقاومت کنم. از اتاق اومدم بیرون و رفتم به اتاق خودم. زیاد مغزم کار نمیکرد ولی یه حسی بهم میگفت با توجه به حرف های شراره باید تو رابطت رو با مهدیس شروع کنی. و مهیار چی؟ نمیدونم اما دلم نمیخواد بازم باهاش سکس کنم. شاید موقتی باشه. نمیدونم اگر یه روزی مهدیس بفهمه منو مهیار باهم سکس داشتیم زندگیمون چجوری میشه؟ شاید این تخت دو نفره تبدیل به سه نفره واسه سکس بشه. یه گروپ خانوادگی. لعنتی اثر مستی که کسخلم کرده. کدوم مادری دوست داره خانوادگی سکس کنند؟ در هر حال فعلا باید جوری رفتار کنم که همه رو باهم نگه دارم. توی یه نقطه کانونی.


پایان فصل اول

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#316 | Posted: 16 May 2018 20:35
سلام دوستان
بخاطر طولانی شدن موضوعات مختلف داستان و طرحم تصمیم گرفتم فصل اول رو همینجا تموم کنم. تا چند هفته دیگه فصل دوم شروع میشه
توی این مدت هم خوشحال میشم نظراتتون رو راجبه فصل دوم بهم بگید. توی این فاصله یه مینی داستان کمتر از ده قسمتی آماده دارم میکنم که بصورت یکجا براتون میذارم.
شاد باشید

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#317 | Posted: 17 May 2018 00:24
نشد که بشه

جذب داستان شدن رو میگم

ما روزی
دچار شما بودیم
حالا که رابطه تمام شد،
پشت سرمان بد نگویید!!
باور کنید ما کوچک نمیشویم؛
ما بیشتر نگران شماییم
که این همه خودتان را زیر سئوال میبرید
روزی انتخاب شما بودیم
به ما نه
لااقل به انتخاب خودتان احترام بگذارید
     
#318 | Posted: 17 May 2018 12:34
باسلام وخسته نباشی
مرسی ازاینکه این داستان خیلی زیباودوست داشتی رو ادامه دادی وهیجان خاصی بهش دادی.
داستان جدیدکه اپ کردی حتمااسمش رو بذار تاراحت بتونیم پیداش کنیم

پوچ
     
#319 | Posted: 17 May 2018 14:31
قشنگ بود ممنون
     
#320 | Posted: 17 May 2018 18:49
اسم مینی داستان چیه؟؟
همینجا میذاریش یا یه تاپیک جدا درست میکنی؟؟

new arch
     
صفحه  صفحه 32 از 33:  « پیشین  1  ...  30  31  32  33  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites