تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 34 از 35:  « پیشین  1  ...  32  33  34  35  پسین »  
#331 | Posted: 8 Jun 2018 14:18
حیف... انجمن خیلی خلوت شده
همیشه چندتا داستان در حال نوشته شدن بود
ولی الان پرنده پر نمیزنه
     
#332 | Posted: 8 Jun 2018 20:00
Ramtin_Z

مردم گ*اد شدنه
     
#333 | Posted: 17 Jun 2018 00:17
دوهفته ای که گفتی خیلی وقته تموم شده فصل دوم‌رو کی شروع میکنی

پوچ
     
#334 | Posted: 18 Jun 2018 00:17
سلام دوستان بعد چند هفته دوباره برگشتم و از هفته دیگه فصل دوم رو شروع میکنم اما قبلش از تمام دوستانی که داستان رو خوندن میخوام عکس از صورت و شبیه ترین کسی که از کتایون به نظرشون اومده رو لینک بذارند. دلیل اینکار اینه که میخوام بدونم چقدر تونستم توصیف شخصیت ها را نزدیک به چیزی که توی ذهنمه انجام بدم مرسی از همگی

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#335 | Posted: 18 Jun 2018 09:07
hashar
به به سلام و درود دوباره !خیلی خوشحالم که به این تاپیک با نوشتن فصل دوم ، رنگ و بوی بهاری و نو میدید !منتظر ادامه داستان زیباتون هستیم .ارادتمند شما ، کیانمهر
     
#336 | Posted: 19 Jun 2018 12:47
Wlc Bck دوست عزیز
خیلی خیلی خوش برگشتی

بی صبرانه منتظر ادامه پر قدرت و با برنامه هستیم مثلا هفته ایی 3 قسمت.
     
#337 | Posted: 19 Jun 2018 12:48
سلام داداش مرسی که برگشتی حرفت جالب بود که عکس بذاریم من همه شخصیت های داستان حتی کربلایی که نقش کمرنگی داره تو ذهنم به تصویر کشیدم ولی نمیتونم نقاشی شون کنم یا تصویری شبیه شون ندیدم
     
#338 | Posted: 21 Jun 2018 18:01 | Edited By: hashar
فصل دو زندگی کتایون

قسمت هفتادم : رو به ثبات
خوبه که حداقل میگذره و میشه یه قسمتی از خاطرات زندگی. میشه تجربه. چه تلخ چه شیرین. بعضی وقتا کاری فقط باید صبر کنی. هر چقدر سخت باشه بازم تحمل میکنی. تا بلاخره تموم شه. این بهترین راهکار قسمت های سخته زندگیه. وقتی که نمیتونی کاری کنی. حداقل واسه من که جواب داده. به طرز عجیبی عادت میکنی و یه جایی اگر دیگه مشکلی نباشه به خودت شک میکنی. به هرحال خوبه راحت شدم. چه عذابی بود. گذشت ...
از اون داستان دو ماه و خورده ای گذشته. خداروشکر به یه ثباتی رسیدیم. شرایط مهدیس رو به بهبودیه. البته این وضع رو مدیون شرارم. خیلی بهمون کمک کرد. با روان درمانی و دارو درمانی الان خیلی خیلی بهتر شده. گچ دستشو باز کردیم و شکستگیش خوب شده. زخم ها و اثرات سوختگی که اون حیون ها روی بدنش گذاشتن هم تا حد خیلی زیادی رفع شده. اما هنوزم مثل مهدیس قدیم نیست. خیلی کم حرف تر و منزوی تر. شراره میگه انگار ترس داره که توی جمع خودشو نشون بده. البته خجالت هم هست. رابطش با مهیار بهتر شده. مهیار اون اوایل خیلی باهاش خوب نبود. هر چقدر صحبت میکردم باهاش میگفت شاید تو حاضر بشی راحت همه چیزو فراموش کنی. بلاخره مادری. اما من نه. به هر حال الان دیگه شرایطمون بهتر شده. در مورد رابطم با مهیار هر چقدر سخت بود اما تونستم متوقف کنمش. هر چند بعضی وقتا یه شیطنت هایی کردیم. مثلا اجازه میدادم منو لخت ببینه اما چون مهدیس همیشه خونه بود و منم بخاطرش خیلی کم بیرون از خونه میموندم فرصتی پیش نمیومد که بشه بتونیم مثل قبل باشیم. البته بیشترش بخاطر خودم بود. گفتم حالا که یه فرصت خوبی پیدا شده برای تموم کردن این رابطه بهترین فرصته. بازم خوبه که درک میکنه و خیلی اذیت نمیکنه. البته کاملا مشخصه این قضیه مقطعیه چون بعضی وقتا با حرفاش و بعضی کارهاش شیطنتشو نشون میده و کاملا یاد آوری میکنه که ما باهم سکس داشتیم. حتی خیلی راحت راجبش حرف میزنه. اوایل خیلی سفت و سخت مقاومت میکردم و حتی اگر میخواست اشاره کنه به تندی جوابشو میدادم. شده بودم مثل همون شش سال قبل. اما این چند وقت اخیر بازم دلم میخواد. جمعه هفته پیش بعد از ظهر بود. مهدیس خوابیده بود توی اتاقش و منم بخاطر گردگیری و نظافت خونه که صبح انجام داده بودم رفتم حموم. متوجه شدم در حموم رو میزنند. –کتایون. –چیه مهیار؟ -در رو باز میکنی؟ -مهیار چی میخوای؟ الان میام بیرون. –یه لحظه در رو باز کن. در رو باز کردم. –چیه؟ -میخوام بیام تو. –باز شروع کردی؟ چند بار بگم. –کتایون اذیتم نکن. مهدیس خوابه. میدونی چند وقته گذشته که نکردیم. –مهیار چته تو؟ چرا نمیتونی درک کنی که دیگه قرار نیست اونطوری باهم باشیم؟ بزور خودشو جا کرد توی حموم. اومد بقلم کنه که خودمو کشیدم کنار. –مهیار برو بیرون. الان مهدیس بیدار میشه. –اصلا بفهمه خب؟ چی میشه مگه؟ -خیلی بیشعوری. نمیبینی چه وضعیتی داشته؟ تازه یکم بهتر شده. –اه همه زندگیمون شده مهدیس مهدیس. اینکار رو نکن ناراحت میشه. اینو نگو بهش بر میخورده. اینجوری برو اینجوری بیا. پس من چی؟ -تو هم زندگی خودتو بکن. کسی کاریت نداره. –عزیزم زندگی من تویی. میخوام بکنمت دیگه. –مهیار جان من برو بیرون الان بیدار.. لباشو چسبوند به لبام. هر لحظه مقاومت برام سخت میشد. مخصوصا که دستش لای پام بود و کسمو میمالوند. بدنم واقعا نیاز داشت. دو سه ماه بود ارگاسم نشده بودم. دیگه کم کم داشتم راضی میشدم و با لب گرفتنش همراهی میکردم. –مامان؟ حمومی؟ قلبم داشت وایمیساد. مهدیس پشت در بود. با عصبانیت به مهیار نگاه کردم. جواب دادم آره مامان جون کاری داری؟ -نوار بهداشتیم تموم شده. تو نداری؟ -باید بیام ببینم. –مهیار خونه نیست؟ یه لحظه مکث کردم و دوباره به مهیار با همون خشم نگاه کردم. –تو اتاقش نبود؟ -نه. –حتما رفته بیرون. –باشه. چند لحظه صبر کردم تا بره. آروم در حموم رو باز کردم و از لای در نگاه کردم که توی حال و پذیرایی نباشه. دست مهیار رو گرفتم و از حموم انداختمش بیرون. –زود باش برو تا ندیدتت. –کتایون رفت تو اتاقش. بذار ادامش بدیم. –حرف نزن برو فقط. از دست این بچه ها وضعیته داریم؟
کارمون شرکت مثل قبل پیش میره. همون وضعیت همون روابط همون شرایط مزخرف. توی این مدت مریم خیلی کمکم کرد. البته س هم واقعا پشتیبانم بود. البته هنوزم با س همون چالش ها و درگیری ها رو دارم. وای چه دهنی ازم سرویس شد تا اون قضیه وکیل رو حلش کنم و کاری کنم که دیگه فراموشش کنه. با این حال هنوزم یه جاهایی تیکه هاشو میندازه. منو مریم هنوز بعضی وقتا رابطمون رو داریم. البته با فاصله زمانی زیاد. توی این مدت دو مرتبه که اونم به شدت دفعات اول نبوده اما ارتباطمون خیلی نزدیکه. هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر از همجنس خودم لذت ببرم و بتونم یه رابطه عاشقانه و احساسی شدید با یه دختر داشته باشم. مریم هم توی زندگیش چالش زیاد داره. حال پدرش رو به وخامته و اصرار به اینکه آرزوی دیدن ازدواج تنها دخترش رو داره. یه اتفاق خوبی که برای مریم افتاد این بود که خواهر زاده مفت خور و بیخود کربلایی بیخیال مریم شده و یکی از طیف خودشون رو پیدا کرده. بدبخت اون دختر. به هر حال خیلی اتفاق خوش آیندی بود. مخصوصاً مریم که انگار یه باری از روی شونه هاش برداشته شده. بعد از ظهری متوجه شدم مریم انگار توی حال خودش نیست. یه حالت پریشونی داره. نمیتونست تمرکز کنه. –مریم چی شده؟ چرا امروز اینجوری هستی؟ -ها!؟ -میگم چرا امروز انقدر پریشونی؟ -نه چیزی نیست خوبم. –راستشو بگو. مشخصه فکرت اینجا نیست. موضوع پدرته؟ -نه یه چیز دیگست. –چی؟ -پویانفر ازم خواستگاری کرد. –چی!؟ -آره. امروز صبح بهم گفت. حسام پویانفر. مدیریت جدید اداره کل بازاریابی و قراردادهای تجاری. سمتی که من ردش کرده بودم. یه جوون سی و دو سه ساله. قد بلند و بشدت خوش چهره و خوش تیپ. موها و ته ریشش روشنه و چشمای سبز روشنی داره. خیلی با وقار و متینه و جوریه که دل هر دختری رو میبره. تن و لحن صداش جوریه که وقتی حرف میزنه کاملا مجذوبش میشی. برعکس س خیلی با شخصیته و با پرستیژ. نیاز به گفتن نیست که ژن خوبه اما از نوع بدرد بخورش. تازگی از انگلیس برگشته. مدرک دکترای اقتصادش رو از همونجا گرفته. تقریبا دو ماه پیش اومد. اون موقع من درگیر مسایل خانوادگی بودم و اونطور که باید باهاش برخورد نداشتم. فکر نمیکنم از مریم یهویی توی یه نگاه خوشش اومده باشه اما چرا من تا حالا نفهمیدم؟ -خب تو چی گفتی؟ -هنوز هیچی. –میخوای چکار کنی؟ هیچی نگفت. مشخصه فکرش درگیرشه. یه آدم حسابی با موقعیت عالی پیدا شده که اگر از خیلی از دخترای حتی از مریم با شرایط بهتر خواستگاری میکرد درجا بله رو میگرفت. اما داستان مریم فرق میکنه. هنوزم توی گذشتش مونده. نمیتونه به راحتی عشق قدیمش رو فراموش کنه. از طرفی مساله پدرش هم هست. –تو ازش خوشت میاد درسته؟ بازم هیچی نگفت. –باید هم بیاد. چرا که نه. همه چیز تمومه. اتفاقا خیلی هم به هم میاید. –اما کتایون نمیتونم. –ببین مریم. من میتونم درک کنم که هنوز نتونستی از اون خاطرات بگذری اما ببین عزیزم تو نباید بیشتر از این خودتو اذیت کنی. –کتایون اصلا راحت نیست. -می دونم. بهتر از هرکس دیگه ای. این همه سال گذشته منم هنوز نتونستم کسی رو جای منصور به عنوان مرد زندگیم قبول کنم. اما فرق منو تو اینه که من درگیری های دیگه ای هم دارم که نمیتونم خیلی راحت با یه بله یا خیر تعیین تکلیف کنم. تصمیمش کاملا به من نیست. اما قضیه تو فرق میکنه مریم. تو بلاخره باید یه جا گذشته رو ول کنی و راجبه آیندت تصمیم بگیری. با صدای آروم و لرزون جوری که نشون از بغض میداد گفت من قسم خوردم کتایون. نمیتونم به راحتی ازش بگذرم. باور کن نمیتونم. –مریم از خواهش میکنم بیشتر فکر کن. خدا بیامرزه. مطمعنم علی هم راضی نیست که تو بخاطرش کل زندگیتو وقفش کنی. صورتشو نوازش کردم. –مریم جونم خودتو اذیت نکن. من خیلی دوست دارم خوشحالیتو ببینم.
وقتی برگشتم خونه دیدم کسی نیست. اول نگران شدم. مهدیس کجا رفته؟ به مهیار زنگ زدم. –الو سلام کجایی؟ -سلام بیرون با بچه ها. –مهدیس با توئه؟ -نه چطور؟ -خونه نیست. –اون که از خونه بیرون نمیره. –نمیدونم. دارم نگران میشم. صدای افتادن یه چیزی از داخل حموم اومد. –فکر کنم حموم باشه. شب دیر نیای. خدافظ. –خدافظ. صدای دیگه ای امثل دوش آب یا چیز دیگه از حموم نمیومد. یه لحظه ترس برم داشت نکنه باز دیوونه بازی در آورده باشه و بخواد یه بلایی سر خودش بیاره. خواستم در بزنم که یه صدای ناله ضعیفی رو میشنیدم. بعد از اون اتفاقاتی که افتاد مهدیس نسبت به قفل شدن در واکنش عصبی تندی نشون میداد. اوایل که حتی در رو نمیبست. حتی در دستشویی رو. میترسید. الان هیچ دری رو قفل نمیکنه. باز خوبه ماها هرجا بخوایم بریم در میزنیم. یه لحظه بدجوری حس فضولی درونم شدت گرفت که ببینم چکار داره میکنه؟ به آرومی دستگیره در رو سمت خودم کشیدم و لای در رو باز کردم. همونطور که حدس میزدم در قفل نبود. مهدیس توی وان حموم دراز کشیده بود. چشماش بسته بود و دستش پایین بدندش تند تند تکون میخورد. بله داشت خود ارضایی میکرد. واسم عجیب بود. نمیدونم این اولین باره یا قبلا هم توی این مدت انجامش داده اما چیزی که مطمعن بودم این بود که زمان زیادی نیست که همچین کاری میکنه. شراره گفته بود یکی از راه هایی که بفهمیم درمان هاش جواب داده اینه که احساس نیاز جنسی بکنه. واقعا خوشحال کننده بود برام. شاید اولین مادری باشم که از دیدن خود ارضایی کردن بچم خوشحال میشم. یه آن به خودم اومدم دیدم داره نگاهم میکنه. اونم با خشم. سریع گفتم ببخشید و در رو بستم. وای چه گندی زدم. نباید اصلا به روش بیارم. از حموم اومد بیرون و بعد از خشک کردن موهاش اومد گفت مامان حالا من در رو قفل نمیکنم ولی خیلی زشته که دزدکی نگاه کنیا. –ببخشید عزیزم. میدونم کار احمقانه ای کردم. نمیدونم چرا اصلا اینکار رو کردم. مهدیس؟ دوست داری بریم بیرون یه گشتی بزنیم؟ -کجا بریم؟ -چه میدونم. بریم خرید یا بریم بگردیم. –نه حوصلشو ندارم. –عزیزم اینکه نمیشه همش خونه بمونی. پاشو حاضر شو بریم. تو این دو ماهه سر جمع ده مرتبه از خونه بیرون نرفتی. اونم همش دکتر بوده. –مامان واقعا حس و حالشو ندارم. خواهشا اصرار نکن. –باشه. به آرومی بوسیدمش. –چیه؟ چرا انقدر خوشحالی؟ -بخاطر تو عزیزم. اینکه میبینم انقدر حالت بهتره واقعا خوشحالم میکنه. رفت اتاقش و منم رفتم به شراره زنگ بزنم. –الو شراره خوبی؟ -سلام خانم چطوری؟ -مرسی. بگو چی شده. –چی شده؟ -اومدم خونه فهمیدم مهدیس توی حموم داره خود ارضایی میکنه. –خب؟ -خب!؟ این معنیش این نیست که ممکنه بهتر شده باشه؟ اخه خودت گفتی اگر میل جنسیش برگرده میتونه یه نشونه بهبودی باشه. –آره ولی نه اینکه جق بزنه. خود ارضایی عموماً بخاطر میل جنسی نیست. بعضی وقتا یه راه حل موقتی واسه فرار از مشکلات زندگیه. –یعنی بهتر نشده؟ -من اینو نگفتم اما میگم دلیل قطعی بهتر شدن حالش نیست. باید مشخص بشه که با چه تصویر ذهنی داشته خود ارضایی میکرده. بعضی وقتا کسی که خود ارضایی میکنه هیچ تصویر خاصی توی ذهنش نداره و فقط از روی عادت انجامش میده. –هی که اینطور پس. –نگران نباش اونجوری که من دیدمش مطمعنم درمانش خیلی خوب پیشرفته. –شراره چکار کنم از خونه بیاد بیرون؟ هرکاری میکنم میگه نمیخوام دوست ندارم. نمیخوام هم زیاد بهش اصرار کنم که فکر کنه تحت فشارش گذاشتم. اما از آخرین باری که رفتیم پیش روانپزشک اصلا پاشو از در بیرون نذاشته. –خونه الان تنها جاییه که احساس امنیت توش میکنه. باید جوری بشه که احساس کنه این حس امنیت بخاطر تو مهیاره نه فقط خونه. –مرسی عزیزم. چه خبرا دیگه؟ -هیچی سلامتی. تو هم که بی معرفتی یه سر به من نمیزنی. –من که میام پیشت. –آره هر دفعه میای پنج دقیقه میمونی بعد انگار دنبالت کردن بدو بدو در میری. انگار میخوام چکارت کنم. –مشخصه میخوای چکارم کنی. –مگه بده؟ -خیلی دیوونه ای شراره. میدونی که اصلا توی موقعیتش نیستم. خودت چرا دیگه به ما سر نمیزنی؟ -چند وقته مشغول بودم. –آها. خانم مشغول بوده. حالا مشغول چی بودی؟ -اینجوری که تو با کنایه میگی لابد منظورت مشغول سکسه. نه گلم یه همایش بین المللی بود توی این هفته که منم یکی از سخنران هاش بودم. واقعه خستم کرد. –آها پس تو هم کار سخت میکنی و انقدر به من میگی خودتو الکی درگیر کردی. –تو که واقعا خودتو الکی درگیر کردی. نمیدونم چی میخوای از اون شرکت؟ -مهیار هم میگه بیا بیرون اما خب یهویی که نمیشه. –به هر حال یه برنامه بذار ببینیم همو. اگر نشد توی همین هفته بهت سر میزنم. –باشه عزیزم. خدافظ. -خدافظ

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#339 | Posted: 21 Jun 2018 22:01
عالیه مرسی که دوباره اومدی دلمون واست تنگ شده بود
     
#340 | Posted: 22 Jun 2018 21:52
hashar
سلام دوست عزیز!ممنون که بازم داستان روادامه دادی!هرچند کم بود! اما همینم خوبه !عالی .
     
صفحه  صفحه 34 از 35:  « پیشین  1  ...  32  33  34  35  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites