تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 44 از 44:  « پیشین  1  2  3  ...  42  43  44  
#431 | Posted: 15 Jan 2019 16:12
واقعا حیف شد این داستان زیبا و جذاب تموم شد
من چند قسمت اخر رو تا امروز نخودم و هر وقت فقط کمی از اون رو میخوندم تا دیرتر تموم بشه شاید فصل سه داشته باشه و باز هموم هجیان برای دنبال کردنش داشته باشم.
حشر جان قلم زیبایی داری که همه رو مجذوب خودش کرده ازت ممنونم
     
#432 | Posted: 21 Jan 2019 17:49
دوستان سلام اقا بیاید نفری ۵هزارتومن جمع کنیم برای نویسنده شاید تشویق شه ادامه بده و متوجه بشه که ما دوست داریم نوشته هاش رو
     
#433 | Posted: 23 Jan 2019 18:42
حشر جون من روزی ۲ یا ۳ بار میام اینجا شاید داستانت رو ادامه بدی داستان شیرینم که تمومشده بیا دیگه!!!!!!!

&:
     
#434 | Posted: 2 Feb 2019 18:21
سلام
میشه بگی فصل ۳ رو کی شرو میکنی؟ خیلی از اونوقت که گفتی گذشته.

&:
     
#435 | Posted: 8 Feb 2019 16:01
با تموم شدن داستان یک تابستان رویایی
و بعد بلاتکلیف موندن این داستان
انجمن لوتی از رونق افتاد
چقدر حیف
     
#436 | Posted: 13 Feb 2019 22:10
سلام به همه دوستان و همراهان عزیز
اول از همه باید بگم متاسفم که شروع فصل سوم با تاخیر روبرو شد. البته دلیل این تاخیر این بود که برای ادامه داستان و اجرای ایده ها به زمان نیاز داشتم. با تموم شدن فصل دوم بعد سکس سه نفره کتایون و مهیار و مهدیس لازم بود برای ادامه داستان به موضوعات بیشتر و هیجانی تری پرداخته بشه که بتونه رضایت شما دوستان رو جلب کنه. از طرفی برای بهتر شدن طرح ها باید کار میکردم که داستان از اون شرایط فقط سکسی و یا غیر سکسی بودن قسمت ها خارج بشه و هر قسمت با داشتن فضای اروتیک با تنوع اشخاص جدید و فضاهای دیگه با تنوع رضایت همه رو داشته باشه.
اولین قسمت فصل سوم فردا منتشر میشه. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید. جا داره از تمام دوستانی که با پیام هاشون کمک های بسزایی داشتند تشکر کنم. به ویژه polika75 عزیز که راهنمایی ها و طرح های عالی ایشون باعث هر چه بهتر شدن این داستان شده.
دوستان باید بگم که من سبک نگارشم رو تغزیر دادم و با وسواس بیشتری روی هر قسمت میخوام کار کنم. بخاطر همین موضوع نهایتا هر هفته فقط دو قسمت خواهیم داشت
امیدوارم شاد باشید.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#437 | Posted: 14 Feb 2019 22:49 | Edited By: hashar
فصل سوم داستان زندگی کتایون


قسمت صد و شانزدهم: فصل جدید: شکاف پیله و تولد پروانه
ا
مم.. آهههه... آه جون... بکن عزیزم... بکن.... عزیز دلم... آههه... آههه مهیار... واییی... مامانی رو جر میدی... قربون اون کیرت بشم عزیزم. آههه... آههه.... مهدیس چوچولمو بخور. قربون کس صدفیت بشم. نانازم. - مامان کسم داره آتیش میگیره زبونتو تا ته نکن دارم خالی میشم. -آه کسمممم... آه مهیار تندتر تندتر. مهدیس کیرو ته کسم نگه دار. آآآآآآآه.... اممممم.....
چشمام بسته شده بود. دیگه جون نداشتم. لبای داغ مهدیس روی کسم بود و داشت کسم رو می بوسید و میلیسید. –قربونت برم مامان جونم. دیگه نا نداری. –آخ مهدیس شما دوتا منو کشتید. قربونت برم. خیلی آبت زیاد بود. تمام صورتم خیس شده. - مامان همچین کمرمو گرفته بودی نمی تونستم تکون بخورم. زبونت تو کسم بود، بدجور به خارش افتاد. مهیار می تونی کیرتو تو کسم بکنی بدجور دل دل میکنه. مهیار که تا چند ثانیه ی پیش کیرش تو کونم نبض میزد و آب داغش رو خالی میکرد، یه تکونی به خودش داد و از زیرم در اومد. کیرش که خوابیده بود از توی کونم در اومد و به همراه اون آبش هم که توش ریخته بود از توی کونم شره میکرد، سر کیرش خیلی سرخ شده بود. با انگشت یکم سر کیرشو نوازش کردم - قربونش برم خیلی قرمز شده. مهدیس وقتی دید که کیر مهیار خوابیده یکی از دیلدوهای تمیزو برداشت و بدون خیس کردن کرد تو کسش و آه بلندی کشید. من دیگه نا نداشتم و فقط داشتم مهدیسو تماشا میکردم. - عزیزم مگه ارگاسم نشدی؟ - چرا مامان ولی نمی دونم چرا میخوام یه چیزی توم باشه. انگار با ارگاسم دلمم خالی شده. مهیار هم همونجا روی تخت سیگارشو روشن کرد. سیگارو از دست مهیار گرفتمو یه پک کوچیک به سیگارش زدم و برگردوندم به خودش. می خواستم مزه دهنم عوض شه. بعد از یه دقیقه مهدیس دیلدو رو درآورد و بلند شد و از بار سه تا لیوان مشروب آورد.–بیا مامان. –دیگه نمیخورم. خیلی امشب زیاده روی کردیم. سرم خیلی سنگین شده. مهدیس خودشو انداخت توی بغلم. از لیوان مهدیس یکم مزمزه کردم و لبش رو بوسیدم.–بیا بازم شروع شد. عشق بازی مادر و دختر. –دیوونه باز شروع کردی؟ خوبه از سر شب یه بند داری میکنی. دستمو روی کون مهدیس گذاشتمو به سمت مهیار برگشتم. بازم به مهدیس حسودیت میشه؟ خیلی پر رویی مهیار. مهدیس گفت ولش کن مامان. آقا فکر میکنه همه چیز باید واسه خودش باشه. –نیست همیشه مثل تو پیش کتایونم. –خب به ما چه. ما که نگفتیم برو شمال. ببین مامان چه منتی میذاره سرمون. به سختی گفتم ولش کن مهدیس. انقدر سرم گیج میرفت و خسته بودم که فقط میخواستم زودتر بخوابم. مهدیس کنارم دستشو گذاشت رو شکمم و با انگشت خط کنار رونم رو که به کسم میرسید رو نوازش میکرد. اینطرفم هم مهیار، کیرش به کنار رونم چسبیده بود و با پاش داشت ساق پام رو نوازش میکرد و شونم رو می بوسید. سرم روی دست مهیار بود و تو همون حالت خوابم برد و دیگه متوجه نشدم مهیار و مهدیس کی خوابیدند.
دو هفته از سفر شمالمون و شروع برنامه سکس گروهی من و مهیار و مهدیس میگذره. همونطور که برام مشخص بود هیچ حریمی دیگه نمونده. با این حال همه راضی هستیم. فردای روزی که شراره رفت طبق برنامه منو مهدیس برگشتیم تهران و مهیار هم امروز بعد از ظهر اومد خونه. به اصرار مهدیس خونه رو یجور آماده کردیم که مهیار حسابی بهش خوش بگذره. به نظر مهدیس شروع سکسمون توی ویلا اصلا مورد انتظارش نبوده و حتی خیلی هم مسخره بود. حالا هرچی که بود میتونم بفهمم چرا مهدیس اونقدرها هم خوشش نیومده. بخاطر ضد حالی که من بهش زدم. چند بار تیکه ش رو بهم انداخته. خب انتظار داشته بهش زودتر بگم یا اینکه حداقل اونجا بهش نمیگفتم. میذاشتم بعد که اومدیم تهران بهش بفهمونم. اما مساله اینجاست که من اصلا برام مهم نیست و پشیمون نیستم. بلاخره باید میفهمید. بگذریم. توی خونه میز بار چیدیم و فضای خونه رو جوری تزئین کردیم که به قول مهدیس مهیار همون در ورودی کیرش راست بشه. بیشتر لوازم خونه رو توی این مدت عوض کردیم. مبل ها و تلویزیون و سیستم صوتی جدید. حتی پرده ها رو عوض کردیم. البته زیاد شلوغ کاری شده. دیگه حتی جا نیست راحت توی خونه حرکت کنیم. با این حال به نظرم نیاز بود یه تغییراتی داده بشه. به اصرار مهدیس یه مبل شکل خاص هم خریدیم و گذاشتیم توی خونه که پوزیشن های سکسی زیادی رو میشه به راحتی روش انجام داد. البته هنوز یسری کار های دیگه هم مونده. میخوام خونه رو کاغذ دیواری کنم. البته نظر مهدیس اینه که از اینجا بریم و یه خونه مستقل ویلایی بخریم که توش کامل راحت باشیم. خونه ای که تمام امکانات مورد نیازمون رو داشته باشه. منم یکمی شل شدم. منطقی که فکر میکنم چرا نباید یجایی زندگی کنیم که کامل در اختیار خودمون باشه و توش راحت باشیم. دلم میخواد یه خونه ای بخریم که استخر و سونا و سالن ورزش داشته باشه. وای فکر کن اگر همچین جایی باشیم چقدر عالی میشه. با این حال هنوزم اینجارو دوست دارم و راحت نمیتونم ازش دل بکنم. از اونجایی که خیلی چیز ها باید عوض میشد کل ترکیب اتاقم رو عوض کردیم و تخت قدیمی رو هم با یه تخت بزرگتر که راحت سه تامون توش بتونیم بخوابیم جابجا کردیم. عکس منصور رو از اتاقم برداشتم. نه اینکه برام مهم نباشه و بخوام کامل فراموشش کنم اما برای تغییرات زندگیم لازمه که خودمو از چیزهای منقلب کننده آزاد کنم. هنوزم اون نگاه نافذ منصور دلم رو میبرزونه. اون چشم های روشن انگار هنوزم زندست و نگاهش حتی بعد چند سال از توی قاب عکس روی تاثیر میذاره. چه شبهایی که با عکسش حرف نمیزدم. انگار واقعا گوش میکرد و حتی حس میکردم به صحبت هام واکنش نشون میداد. اما خیلی وقته که فقط نگاهش با یه تبسم و خالی همراهه. تبسمی که از روی خوشحالی و رضایت یا سرزنش برای منه. حالا اون نگاه نافذ رو توی چشمای مهیار میبینم. نگاه های مهیار دقیقا عین منصوره. با اینکه قبلا چندین مرتبه با مهیار و مهدیس روی همین تخت در مقابل عکس منصور سکس کردیم اما دیگه راحت نبودم که بازم تکرار بشه. توی یک لحظه تصمیم رو گرفتم و عکس منصور رو از بالای دیوار اتاقم که روبروی تختم بود برداشتم. دقیقا مثل این بود که یه قسمت از زندگیت رو داری پاک میکنی. ته دلم از اینکار ناراحت بودم اما این اتفاق لازم بود بیوفته.
روز قبل اینکه مهیار بیاد منو مهدیس رفتیم بدنمون رو کامل لیزر کردیم. موقع اومدن مهیار هم لباس های خیلی سکسی به شکل پیرهن سفید و کوتاه که پایینش رو بالای نافمون گره زده بودیم و حجم سینه هامون کامل مشخص بود پوشیده بودیم. با مینی جوب قرمز و کوتاه که وقتی خم میشدم باسن و کسم کامل مشخص بود. وقتی مهیار اومد بعد سلام و احوال پرسی و دوش گرفتنش منو مهدیس با یه آهنگ تند شروع به رقص جلوی مهیار و تحریکش کردیم. جوری که همدیگه رو در حین رقص لخت میکردیم و بدن همو میمالیدیم. مهیار هم در حالی که لیوان مشروبش دستش بود با کیر سفت شده با لذت به ما نگاه میکرد و کم کم رفتیم سمتش و سکسمون شروع شد. از ساعت 9 شب شروع کردیم و تا نزدیک ها چهار صبح ادامه داشت. اون شب مهیار رسما کس و کون منو یکی کرد. دیگه آخر شب هیچ حسی نداشتم. خیلی شب پر التهاب و سکسی بود.
پنجشنبه نزدیک های ظهر بیدار شدم. سر درد شدیدی داشتم. بدنمم واقعا درد میکرد. مخصوصا کونم. قبل اینکه بچه ها بیدار بشن رفتم حموم دوش بگیرم. آخ کمرم چقدر درد میکنه. خدا بگم چکارت نکنه مهیار. یه پوزیشنی رو امتحان کردیم که فکر کنم یکم دیگه فشار میاورد مهره های کمرم از جاش در میومد. روی همون مبل مخصوص سکس که یه طرفش بالاتر بود برعکس خوابیده بودم و فقط گودی کمرم روی مبل بود و بقیه بدنم معلق. توی این حالت مهیار راحت وایساده میتونست تلمبه بزنه و مهدیس هم وزنش رو روی من انداخت بود کسم رو میخورد و منم کس اونو و مهیار هم از کون منو میکرد. فکر کنم سر جمع ده دقیقه هم کیرش توی کسم نبود. فقط کون میخواست. باز مهدیس بهم با فیلدو حال میداد. یه دیلدو توی کسم بود و کیر مهیار توی کونم. تجربه جالبی بود. آخ مهدیس دیوونه. ببین چه بلایی سر سینه هام آورده. حسابی کبود شده. این بچه ها رو ول کنی تیکه پارم میکنند. برگشتم و خم شدم و کونم رو جلوی آینه باز کردم. نگاه کن تورو خدا. اون سوراخ جمع و جور سوزنیم الان به قطر یه بند انگشت باز شده. میترسم اینجوری پیش بریم دیگه نتونم مدفوعم رو کنترل کنم. دوش گرفتم و اومدم بیرون. خودم رو جلوی آینه بزرگ قدی توی حال خشک میکردم. واقعا بدن عالی دارم اما چیزی نیست که ایده آلم باشه. مهدیس از وقتی ورزش رو شروع کرده خیلی بدنش خوب شده. مطمئنم اگر من هم با این جدیت ورزش کنم و روی بدنم کار کنم حتی از مهدیس هم بهتر میشه و به یه فرم کاملا ایده آل میرسه. روی سینه ها دست میکیشدم و به بدنم انحنا دادم. اندام اغوا کننده ای دارم. چرا نباید از این اغواگری استفاده کنم؟ خیلی تاثیر گذار میتونه باشه. هر مردی رو میتونم تحت تاثیر بذارم. حتی کسی مثل س که انگار کوچکترین توجهی به زنها نداره. موبایلم زنگ خورد. خیلی جالب بود که تا س توی فکرم اومد بهم زنگ زد. نشستم روی مبل روبروی آینه و گوشیم رو جواب دادم. –جانم آقای س. –سلام خانم شریف. خوبی؟ -مرسی شما خوبی؟ -قربانت. از پروژه چه خبر؟ گزارش جمع بندی حاضره؟ -آقای س دیروز بعد از ظهر عرض کردم حاضره. فقط منتظر تایید آقای پویانفر هستیم. –مگه دیروز آمادش نکرد؟ -آقای س دیگه گفتن نداره. خودتون بهتر میدونید. کدوم کارشون رو سر وقت رسوندند که این دومیش باشه. –راست میگی. یادم باشه شنبه حالیش کنم. خبری نیست دیگه؟ -والا از دیروز تا حالا چه خبری باید باشه؟ -پس اوکیه دیگه. شنبه تایید پویانفر رسید برام بفرست. –چشم. امر دیگه نیست؟ -امروز با صبح با یه نفر از کسایی که توی وزارت برش زیادی داره تماس گرفتم. همینطور داشت حرف میزد. همون حرف های همیشگی و حوصله سر بر. مثل همیشه تعریف از خود که من اینو میشناسم اون آدم رو دارم و این حرف ها. نگاهم به آینه و بین پاهام بود. توی اون حالت نشستن کس تپل و محدبم که چوچولش از بالای بینش زده بود بیرون خود نمایی میکرد. مهدیس و شراره قبلا گفته بودند کس دخترونه و نازی دارم. انگار نه انگار مال یه زن چهل و دو سالست. دستم رو گذاشتم روش و بازش کردم. از بین لبه های سفید و تپلش صورتی خوش رنگ وسطش نمایان شد. خیلی پیش نمیاد که از دیدن بدن خودم انقدر شهوتی بشم اما خیلی برام تحریک کننده بود. به آرومی کسم رو میمالیدم. –خانم شریف هستی پشت خط؟ -بله؟ -صدات نمیومد فکر کردم قطع شده. –نه داشتم گوش میدادم. –هیچی دیگه همین. حالا شنبه صبح راجبش صحبت میکنم. امری نیست؟ -نه عرضی نیست. –با اجازه خدانگهدار. خدانگهدار. چرا اینجوری شدم من؟ بخاطر این آزادی روحیه یا تعدد سکس هام که بدون توجه به شرایط تحریک میشم. اصلا نفهمیدم چی داشت میگفت؟ ولش کن. پاشم یه چیزی آماده کنم. از دیروز بعد از ظهر چیزی نخوردیم و بچه ها بلند شن حسابی گشنشونه.
-صبح بخیر کتایون. –بعد از ظهرت بخیر. –مگه ساعت چنده؟ -نزدیکه 2. –وای چرا بیدارم نکردی؟ کار داشتم باید زنگ میزدم چند جا. –دیشب هی گفتم بخوابیم ول نمیکردی. بعدشم مگه میشه شما دوتا رو بیدار کرد؟ مهدیس هنوز خوابه؟ -آره. ناهار چی داریم. –هنوز چیزی آماده نکردم. برو دوش بگیر منم یه چیزی درست کنم بخوریم. –نمیخواد زنگ بزن بیارند. مهیار رفت دوش بگیره. منم مهدیس رو بیدار کردم. هی میگفت سرم درد میکنه بذار بخوابم. اما بلاخره هر جوری بود بیدارش کردم. یه ساعت بعد ناهار خوردیم. بعد ناهار روی مبل نشسته بودم و داشتم گوشیم رو چک میکردم. مهیار در حالی که سیگارش دستش بود و با یه شورت اسلیپ توی پذیرایی میگشت گفت چقدر اینجا رو شلوغ کردید. –دیگه گفتم یه تغییر دکوراسیون بدیم. –خب به اندازه وسائل میخریدید. سرویس مبل 17 نفره واسه یه خونه صد متری خیلی زیاده. –به مهدیس بگو. مهدیس از آشپرخونه داد زد گفتم میخوایم بریم یه خونه بزرگتر اونجا لازممون میشه. مهیار با هیجان پرسید میخوای از اینجا بریم؟ -اولا که اصلا معلوم نیست بریم. دوما خونه جدید بریم اینجا رو که نمیفروشیم. –آهان پس هنوز مطمعن نیستی که میخوای بری یا نه. –دقیقا. –اما دلت میخواد درسته؟ -خب به نظرم بهتره بریم یه جایی که کامل در اختیارمون باشه. نظر تو چیه؟ -اگر تو دوست داشته باشی من موافقم. مهیار کنارم نشست و سرش رو گذاشت روی پام. روی مبل دراز کشید و از پایین به هم نگاه میکرد. صورتشو نوازش میکردم. لبخند زدم. –چیه کتایون؟ -یاد بچگیت افتادم. سرتو اینجوری میذاشتی روی پام و بهت شیر میدادم. –فکر کن هنوزم بچم. بهم شیر بده. –لوس. خیلی وقته سینه های من دیگه شیر نداره. –حتی اون موقع که حاملت کردم؟ -دیوونه هی حالا یادم بنداز. مهیار بند پیرهن توریم رو باز کرد و دهنشو نزدیک سر سینم آورد. منم یکم خودم رو خم کردم که نوک سینم رو بذارم توی دهنش. عین بچه ها سینم رو میمکید و میخواست شیر بخوره. انقدر محکم میک میزد که درد میگرفت. –آیی مهیار آروم. دردم اومد. مهدیس اومد پیشمون. یه تاپ سفید نازک طرح دار گشاد که تا بالای رون هاش بود تنش بود. انقدر نازک که برجستگی نوک سینه هاش رو کامل میشد دید. با خنده گفت مهیار کوچولو داری شیر میخوری؟ آخی کوچولو. –بچه شده دلش شیر مامانشو میخواد. –مگه تو شیر داری؟ مهیار گفت نه اما من کیر دارم میخوری؟ با پشت دستم آروم زدم توی سرش. –بی ادب نشو مهیار. –عه تا دیشب که میخوردید بی ادبی نبود. –پر رو اون فرق میکنه. بسهته دیگه. پاشو. –ولم کن میخوام بازم. –چیو میخوای دیوونه؟ سینه های من که شیر نداره. –اگر بخوای میتونم بازم یکاری کنم شیر دار بشه. مهدیس با شوخی و ذوق زدگی گفت وای چی میشه. یه خواهر کوچولو برامون بیار مامان. –بی خود. شما ها انگار عقل توی کلتون نیست. –مامان باحال میشه. –مهدیس خل شدیا. از مهیار حامله بشم باحال میشه؟ مهیار گفت نگران نباش مهدیس بسپرش به من. دختر میخوای یا پسر؟ -آخ انقدر دوست دارم یه خواهر کوچولو داشته باشم. گفتم دیوونه مگه دست توئه ؟ -آره دیگه کتایون. دفعه پیش یادت نیست مگه؟ میخوای همین امشب بریزم توش؟ -وای شماها چقدر مسخره اید. اصلا حالا که اینطور شد میرم رحمم رو در میارم که دیگه بچه ای در کار نباشه. مهدیس بلند زد زیر خنده. –مهیار ببین چه باور کرده؟ مگه کسخلیم بذاریم حامله بشی؟ -تو که نه اما این داداشت انقدر کسخله که تا بچشو از من نبینه ول نمیکنه. همگی زدیم زیر خنده. گوشیم دوباره زنگ خورد. بازم س بود. –اوف گایید منو انقدر زنگ زد. از اینجور حرف زدن من مهیار پوزخند شیطنت آمیزی زد. –بله آقای س. –خانم شریف نسخه اصلی درخواست شرکت فرانسویه رو داری؟ -توی سیستمم توی شرکت هست. –میتونی برام بفرستی؟ -آقای س من خونم. عرض کردم که توی شرکته. اگر اجازه بدید باشه شنبه براتون. حرفم رو قطع کرد و گفت خانم من باید امروز حتما واسه دفتر معاون وزیر بفرستم که همون شنبه اول وقت جواب بده. –آقای س این همه اصرار برای چیه آخه؟ همه چیز داره فرآیند خودشو طی میکنه. –خانم شما نمیدونی. یه سری فهمیدن که چه پروژه ای اومده سمتمون بیکار نشستند. دیر بجنبیم از دستمون گرفتند. –خب حالا من باید چکار کنم؟ -هیچی برو یه سر شرکت برام نسخه اصلی درخواست رو بفرست. همون که به زبان انگلیسیه. فقط جان من تا یه ساعت دیگه دستم باشه. با حرص گفتم چشم. الان از کار و زندگیم میزنم میرم براتون بفرستم. وقتی دید انقدر حرصی شدم گفت خانم شریف من براتون جبران میکنم. شما فقط هماهنگ باشید این پروژه انجام بشه. مرسی. خدافظ. قطع کردم و با عصبانیت گفتم ریدم توی اون شرکت تخمی و اون پروژت که زندگی نذاشتی واسه من. مهیار پرسید چی شده کتایون؟ -مدیر دیوث شرکت بود. میگه برم شرکت. –مگه شرکتتون امروز بازه؟ -نه دیگه. روز تعطیل منو میکشونه شرکت که براش یه فایل بفرستم. حالا خوبه خودشم داره ها. نمیکنه خودش بره از روی سیستمش برداره. مهدیس گفت تقصیر خودته مامان. صد بار گفتم بیا بیرون از اون شرکت گوش نمیدی. –بخدا دلم میخواد بیام بیرون. –خب مشکلت چیه پس؟ -عزیز من همینجوری که نمیشه. کلی مسئولیت دارم. باید تحویل بدم بد. –مهیار گفت من از چهار ماه پیش بهش گفتم بیا بیرون از اون موقع همینطور بهونه میاره. حالا ولش کن مهدیس خب شاید اینجوری راحت تر باشه. مهیار دقیقا میدونست چرا دلم نمیخواد از اونجا بیام بیرون. مسئولیت و این چیزا فقط حرف مفته. دلیل اصلی من اینه که نمیخوام از لحاظ مالی به بچه ها وابسته باشم. حتی به همین خاطر زیاد مشتاق نیستم از این خونه برم. پول بچه ها مال خودشونه. من حتی نمیتونم یه سر سوزن ازشون انتظار داشته باشم. هر چند که اونا خودشون این نظر رو ندارند اما بخاطر یه چیز دوست ندارم. اونم شخصیت مستقلمه. با بی حوصلگی آماده شدم برم. مهیار گفت میخوای باهات بیام. –نه زود میرم بر میگردم.
توی پارکینگ دم آسانسور اکبری رو دیدم که با یه نفر داشت صحبت میکرد. سلام کردم و رفتم سوار ماشین شدم. یهو یادم افتاد اکبری دیروز زنگ زده بود و نتونسته بودم جواب بدم. بعدش پیام داد که در مورد یه سری مسائل ساختمون صحبت باید بکنیم. ولی خب الان وقت خوبی نبود. هم من عجله داشتم و هم اینکه این یارو که نمیدونم کیه باهاش صحبت میکرد. ماشین رو روشن کردم که بیام بیرون دیدم اکبری با اون یارو رفتند سمت در پارکینگ و یارو رو مشایعت کرد بره. از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتش. –آقای اکبری ببخشید یه لحظه. –جانم خانم شریف. –ببخشید من دیروز به کل یادم رفت بهتون زنگ بزنم. امری داشتید در خدمتم. –میخواستم بگم باید یه فکری واسه استخر زیر پارکینگ بکنیم. همینطور خالی افتاده و پر حشره شده. خونه رو داره حشره و سوسک بر میداره. واسه این ساختمونی که توش نشستیم پیمانکار استخر و جکوزی تعبیه کرده بود. حتی کاشی کاری و پمپ آب و برق کشیش هم انجام شده بود. اما بخاطر اینکه شهرداری پایان کار نداد و بهش گیر داده بود ناتموم گذاشته بودش. درست یه طبقه زیر پارکینگ بود. هیچ وقت اونجا رو ندیده بودم. اصلا یادم رفته بود ساختمون استخر و سونا و جکوزی داره. –خب آقای اکبری دیگه صحبت لازم نداره. شما همیشه لطف داشتید و برای کارهای خونه پیش قدم میشدید. این بار هم هرکاری صلاحه انجام بدید. هزینه هاش رو هم بگید که پرداخت کنیم. آخه خانم من با اجازتون از ماه دیگه نیستم. –به سلامتی مسافرت تشریف میبرید؟ -نه راستش تصمیم گرفتیم از اینجا بریم. خانمم اعصابش ناراحته اینجا. میگه خیلی شلوغ شده. دکتر قلبش هم میگه باید یجا دور از استرس باشه. احتمالا از تهران بریم بیرون. این آقا هم از املاکی اومده بود. –ای بابا حیف شد. آدم های خوبی مثل شما کم پیدا میشند. ایشالا هر جا هستید سالم و موفق باشید. در مورد این استخر هم چشم خودم بهش رسیدگی میکنم. –ممنون خانم شریف. –حالا فعلا که هستید؟ -بله. –پس بعد صحبت میکنیم راجبش. ببخشید من یکم عجله دارم. با اجازه شما.
با اینکه پنجشنبه بعد از ظهر بود زیاد طول نکشید تا به شرکت برسم. در پارکینگ شرکت بسته بود. همونجا ماشین رو جلوی شرکت پارک کردم و رفتم داخل. آقای جبلی از بچه های حراست شرکت توی لابی شرکت پشت میز نگهبانی نشسته بود. یه مرد میان سال قد کوتاه که خیلی خوش سر زبون و خوش برخورد بود. احترامی که بهم میذاشت برعکس بیشتر اشخاص شرکت واقعی بود و شخصیت خوبشو نشون میداد. –سلام آقای جبلی. –سلام خانم شریف. شرمنده متوجه نشدم اومدید. در پارکینگ رو الان باز میکنم. –نمیخواد. زیاد کار ندارم. چه خبرا؟ -سلامتی. با مدیریت آقای س پنجشنبه ها مدیرها باید بیان سر کار؟ -چطور؟ -آقای پویانفر هم اومده. –عه؟ اومده؟ باشه. ممنون. انگشت زدم و رفتم بالا. خوب شد پویانفر اینجاست. حالا وقت دارم یه سر برم پیشش ببینم چرا انقدر لفت میده کارهاش رو. نشستم پشت سیستمم و فایل ها رو با تلگرام دسکتاپی که برای شرکت بود واسه س فرستادم. خب اینم از این. ایمیل هام رو هم چک کردم و برای اشخاصی که لازم بود ارجاع زدم. خب دیگه کاری نمونده. فقط یه سر باید برم پیش پویانفر. به اتاقش زنگ زدم نبود. تصمیم گرفتم خودم برم اونجا. هیچ کسی توی واحدشون نبود. اما در اتاقش باز بود و چراغ اتاقش هم روشن. پس کجاست؟ چشمم افتاد به گزارش جمع بندی. انگار هنوز همینطوری دست نخورده مونده. آخه من فایلش رو ارسال نکرده بودم واسش. فقط همین یه نسخه مونده. فضولیم گل کرد. میخواستم ببینم کاری انجام داده یا نه؟ برش داشتم. هیچی. انگار اصلا لاشم باز نشده. این چه وضعیه دیگه. س بفهمه شنبه کلی سر صدا راه میندازه. آخرشم باز دوباره کارش رو پاس میده سمت من. همش دوباره کاری. از وقتی پویانفر مدیر شده واحدش هیچ کار مثبتی نکرده. حداقل واسه بخش من. تمام کارها رو با تاخیر چند روزه انجام میده و انقدر اشتباه داره که باید بشینم از اول خودم انجامش بدم. دوبار این اتفاق افتاده. من توی همکاری و اینکه س خیلی اصرار داشت پروژه زودتر جلو بره چیزی به س نگفتم اما این یکی دیگه واقعا قابل چشم پوشی نیست. صدای پا از توی واحد میومد. اول فکر کردم باید پویانفر باشه اما سرم رو که برگردوندم یه خانم چادری توی واحد میچرخید. مریم نبود. کسی بود که اصلا دلم نمیخواست منو اینجا ببینه. خانم مولایی. سریع گزارش رو گذاشتم سر جاش و خواستم از اتاق بیام بیرون اما نمیخواستم باهاش رو درو بشم. واسه همین وایسادم پشت در که بره. اما در کمال تعجب اومد توی اتاق. وای نزدیک بود منو ببینه. جام اصلا خوب نبود. پشت در اتاق یه تو رفتگی واسه کمد بود که تازگی انگار کمد گذاشتند اونجا. سریع قبل اینکه منو ببینه رفتم داخلش. درش مشبک بود. جوری که از داخل به بیرون دید داشت اما از بیرون نمیشد داخلش رو دید. داخلش فقط به اندازه ای بود که من بتونم توش وایسم. اونم نه زیاد راحت. این نکبت چرا نمیره بیرون. وای چقدر ضایع میشه اگر پویانفر بیاد و منو ببینه اینجا. این چه فکر احمقانه ای بود آخه. دیدم خانم مولایی خیلی راحت نشست پشت میز پویانفر. چند لحظه بعد صدای پای پویانفر اومد که وارد اتاق شد و در رو بست.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#438 | Posted: 15 Feb 2019 10:47
بببببببه خوش اومدی
چه جمعه ای شد
ممنون
     
#439 | Posted: 15 Feb 2019 10:50
بعد از كلي انتظار خيلي ممنون بابت نشر داستان
شروع فوق العاده اي بود
     
#440 | Posted: 15 Feb 2019 11:34
خیلی خوشحال شدم. داستان جدیدت رو خوندم. مثل همیشه با قدرت و خوب شروع کردی. اون قسمت آینه رو که خوندم، با خودم گفتم کاش منم یدونه از این آینه قدیا بذارم، جلوش خودارضایی کنم.

&:
     
صفحه  صفحه 44 از 44:  « پیشین  1  2  3  ...  42  43  44 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites