تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#51 | Posted: 23 Oct 2017 14:06
داستان خیلی خوبیه و آروم آروم فضاسازی میکنه
شخصیت کتایون دوست داشتنیه
ممنون
منتظریم
     
#52 | Posted: 23 Oct 2017 14:38
hashar:
مرسی از نظرات شما دوستان عزیز امیدوارم ریتم داستان خستتون نکرده باشه

     
#53 | Posted: 23 Oct 2017 23:28
ایام بکام
لطفا زودترادامه شوبنویس
(،،،،،،،،،،،،،،،،،،،)
     
#54 | Posted: 25 Oct 2017 19:22
hashar:
مرسی از نظرات شما دوستان عزیز امیدوارم ریتم داستان خستتون نکرده باشه

بسیار هم عالی
     
#55 | Posted: 25 Oct 2017 21:42
کس شعر نوشتی. قشنگ معلومه یه مرد داره تخیلات مغزی جلقیش را می‌نویسه. هیچ خانمی را نکردم مگر اینکه 1000 بار جلوش لنگ انداختم وغرورم را شکستم تا بهم پا داد. حتی حشری‌ترینشون هم اینطوری زود پا نمیدن.مگر اینکه جنده پولی باشند که اونا هم تکلیف مشتریاشون معلومه.
     
#56 | Posted: 28 Oct 2017 19:17
زود ادامشو بذار عزیزم
     
#57 | Posted: 30 Oct 2017 23:53
منتظریم داداشم
     
#58 | Posted: 1 Nov 2017 11:59
     
#59 | Posted: 4 Nov 2017 19:32
دوستان بابت تاخیر عذرخواهی میکنم
تو این چند روز خیلی درگیر بودم سعی میکنم زود به زود ادامه داستان رو بذارم

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#60 | Posted: 4 Nov 2017 19:36
قسمت هفدهم: پذیرش
حرف های کامران در عین حالی که امید بخش بود نگرانم میکرد. ما مدت زیادی نیست که همو میشناسیم با اینکه با هم سکس کردیم اما نمیدونم میتونم بهش اعتماد کنم یا نه. کامران خیلی آدم احساسی بود. اما من هنوز کامل نمیشناسمش حتی هیچ شناختی از خانوادش و شغلش ندارم. حس میکنم زیادی بی احتیاط بودم.مثل دختر بچه ها که تازه با دوست پسر پیدا میکنند رفتار کردم. در مجموع جس بدی ندارم اما نگرانم. تو زندگی خودم مشکلات زیادی هست که باید حلشون کنم. فکر نکنم بتونم به پیشنهاد کامران حتی فکر کنم چه برسه به اینکه موافق باشم. شاید بهتر باشه قطع رابطه کنیم.
وارد خونه شدم مهدیس تو آشپزخونه بود و شام آماده میکرد. یه چیزایی بلد بود و در بعضی وقتها که نمیرسیدم شام درست کنم اون زحمتش رو میکشید. البته اکثرا غذای حاضری میخوردیم. –سلام مامان –سلام مامان جان چطوری؟ وقتی منو با اون لباس ها و آرایش دید با تعجب پرسید مامان مگه امروز شرکت نبودی؟ -چرا عزیزم جایی کار داشتم لباسام رو عوض کردم. –اومدی خونه؟ -نه از همون محل کار پوشیدم. هیچی نگفت و منم رفتم اتاقم. باید دوش بگیرم. ترکیب بوی عطر و عرق کامران روی بدنم مونده. همینطور آب کیرش که روم ریخت و بادستمال پاک کرد اما خب باید بشورم. حولمو برداشتم و رفتم حموم. وقتی لخت شدم یاد اتفاقات ویلای کامران افتادم. باورم نمیشه که واقعا سکس کردم. اونم چه سکسی. دستمو روی کسم گذاشتم. اممم بازم دلم میخواد. کسم یه حالی داشت. یه حسی مثل خارش از تو. اون کیر گنده کامران با کسم چکار کرده. جزء به جزئش توی ذهنم بود. چقدر خوب بود. هیچ حس بدی نسبت به سکس باهاش نداشتم. جلو آینه به خودم نگاه کردم. وای یکم سینه هام کبود شده. از دست این دیوونه بازی های کامران. پوست من خیلی روشنه و هر اثری روش میمونه. چه برسه به گاز و مکیدن. خب زیاد تابلو نیست و اونجاها کامل پوشیده میشه. صبر کن. وای پایین گردنم هم هست. خیلی هم تابلوئه. وای باید لباس یقه دار بپوشم تا مشخص نباشه. دوش گرفتم و حولمو دو خودم پیچیدم اومدم بیرون. فکر میکردم مهیار خونه نیست.
از حموم که اومدم مهدیس دم آشپزخونه بود. –مامان حموم بودی؟ -آره عزیزم چطور؟ -آخه صبح هم رفتی. این حرفش یجوری بود که انگار میخواد بازجوییم کنه. بهم برخورد. میخواستم برم اتاق اما برگشتم سمتش و گقتم خب هوا گرم شده لازم دونستم دوباره دوش بگیرم. –آخه –آخه چی؟ -هیچی. اومدم برگرد اتاقم حولم رو محکم نبسته بودم باز شد افتاد زمین. یهو مهدیس دستشو گذاشت دهنش و گفت هیییییی. شوکه شده بود. خم شده بودم حولم رو بردارم وقتی این رفتارش رو دیدم بدون اینکه حوله رو بردارم بلند شدم دستامو به کمرم زدم و خیلی جدی گفتم چیه!؟ تا حالا بدن زن ندیدی یا مامانتو لخت که اینجوری میکنی؟ با خجالت و تعجب گفت چرا اما فکر نکنم مهیار اینجوری دیده باشه. در هین گفتن اینجوری دیده باشه سرشو برگردوند سمت چپ به طرف مبل های پذیرایی. برگشتم باهاش نگاه کردم. یه آن نزدیک بود قلبم وایسه. مهیار روی مبل نشسته بود و با لبخند بهم نگاه میکرد. بی اختیار جیغ زدم و دویدم سمت اتاقم. در رو بستم نشستم پشت در. وای چه سوتی بدی دادم. جلوی پسرم لخت شدم. گذاشتم قشنگ بدنمو ببینه. این چه حماقتی بود که کردم آخه. صداشون رو میشنیدم که دارن راجبه من حرف میزنن. –مهیار میگم مامان عجیب شده بیا. –نگران نباش درست میشه. ولی حدسم درست بود. –چه حدسی؟ -این سینه های خوش فرمت به مامان رفته. –مهیار خفه شو چقدر بیشعوری تو. وای خدا قشنگ بدنمو دیده. حتی راجبش هم صحبت میکنه. خیلی بد شد. گوشیم داشت زنگ میخورد. برش داشتم کامران بود. –سلام کتایون عزیزم. خوبی؟ -سلام کامران جان بد نیستم تو چطوری؟ -مرسی میخواستم ببینم رسیدی. –مرسی عزیزم که بفکرمی اما اینهمه پیگیری نیاز نیست. –زنگ نزدی نگرانت شده بود. –کامران ما که بچه نیستیم. خونه راحت نمیتونم صحبت کنم عزیزم یکم منو درک کن. –باشه. من باید برم بعدا بهت پیام میدم. –قربونت. –فعلا. اعصابم خورد بود. الکی سر کامران خالی کردم. بیچاره دوسم داره اما وضعیت من انقدر پیچیدست که حتی نمیتونم راحت به یکی احساس داشته باشم. خیلی وضعیت مزخرفیه.
یک ساعت بعد مهدیس صدا کرد شام حاضره. انقدر اعصابم بهم ریخته بود که یادم رفت باید لباس یقه دار بپوشم بایه تیشرت یقه باز رفتم شام. مهدیس شام پاستا درست کرده بود. بجز پاستا و لازانیا و چندتا غذای دیگه چیزی بلد نیست و از اونجایی که بچه ها پاستا دوست دارن هر هفته درست میکنه و باید بخوریم. سر شام خیلی معذب بودم. مهدیس با یه نگاه متعجب و نگران نگاهم میکرد و مهیار هم زیر چشمی با یه لبخند شیطنت آمیز روم قفل شده بود. خواستم این فضا رو عوض کنم و شروع کردم به حرف زدن. –بچه ها نظرتون چیه آخر هفته بریم شمال. خیلی وقته نرفتیم. یه سر هم به ویلای پدر بزرگ بزنیم. مرحوم پدرم یه ویلای بزرگ تو شمال داشت. سال های آخر عمرش اونجا ساکن بود. اون موقع ها هر ماه بهش سر میزدیم. بعد مرگش زیاد وقت نمیکردم برم. اونجا هم افتاده دست اقوام مطمعن که بهش میرسه. –هان مهیار نظرت چیه؟ -آخر هفته تمرین داریم. –نمیشه نری؟ -خب بذار هفته بعد. مهدیس گفت هفته بعد تولد ملیکاس. ای بابا این بچه ها هم که همش نه میارن. –باشه اگر میتونید برنامه هاتونو اوکی کنید به من بگید. خیلی وقته باهم مسافرت نرفتیم. یه آن دیدم مهیار به مهدیس اشاره میکنه که به من نگاه کنه و گردنشو اشاره میکنه. یه چند لحظه مهدیس بهم زل زد و قاشقشو انداخت تو بشقابش سرشو تکیه داد به دستش. یهو یادم اومد که اثر کبودی گردنمو دیده.یکم سعی کردم بپوشونم اما بیشتر تابلو میشدم. مهیار با لبخند گفت هوا گرم شده مگه نه مامان؟ -چطور؟ -آدم زیاد عرق میکنه و باید تند تند دوش بگیره پشه هم زیاد شده. مسخره داره بهم تیکه میندازه. –هر سال همینطوره. چیش عجیبه برات؟ -فکر کنم پشه های محل کارت خیلی بزرگند. دیگه داشتم کلافه میشدم. جوابشو ندادم. –راستی مامان فقط ما سه تا میریم. –آره دیگه مهیار مگه کسی دیگه هم هست؟ -گفتم شاید کس دیگه هم باشه اگر هست بگو . چپ چپ نگاهش کردم. یجوری که بفهمه بسه باید خفه بشی. باز ادامه داد نکنه سورپرایزمون میخوای بکنی. آخه جدیدا زیاد سورپرایزمون میکنی. دیگه تحمل نداشتم. غذام رو نصفه ول کردم بلند شدم رفتم سمت اتاقم. مهدیس گفت مامان کجا میری؟ شامتو نخوردی. با عصبانیت گفتم میل ندارم راستشم بخوای دوست نداشتم. از این همه غذا فقط پاستا بلدی درست کنی؟ اونم اینجوری. دیگه برنگشتم نگاهش کنم اما مطمعن بودم بدجوری حالش گرفته شده. باید حال مهیار رو میگرفتم. پسره پررو. هر غلطی دلش میخواد میکنه ولی بقیه حق ندارن کاری کنند. آخ چقدر دلم میخواست بگم اصلا میدونی چیه؟ امروز با یه مرد غریبه بودم. رفتم بهش دادم. آره مامانتون امروز کس داده. فکر کردید فقط شماها میتونید حال کنید؟ حالا چرا طلبکار شدن نمیفهمم. اعصابم خورد بود. گوشیمو برداشتم به کامران پیام دادم. چند دقیقه بعد جواب داد. –کامران فکر کنم بهتر باشه دیگه رابطه نداشته باشیم. –چرا کتایون جیزی شده؟ -آره مساله بچه هامه. حساس شدن. –عزیزم من که میگم بیا ازدواج کنیم تا کسی حرفی نتونه بزنه. –کامران تو اصلا شرایط منو درک نمیکنی. من واقعا نمیتونم تو این وضعیت باهات ازدواج کنم. –چه وضعیتی آخه؟ نکنه مشکل از منه؟ آره مشکلت منم؟ -نه بخدا اما واقعا نمیشه. –چرا نمیشه؟ من ازت خاستگاری کردم و تو داری بهم جواب رد میدی. حق ندارم حداقل بدونم چرا؟ -کامران خواهش میکنم نپرس. –کتایون من دوست دارم. هرچی بگی میپذیرم اما خواهش میکنم ازم نخواه بیخیالت بشم. من عاشقت شدم. –کامران؟ چی داری میگی؟ مگه چند وقته با همیم؟ چند بار کلا منو دیدی؟ -عزیزم اگر نمیخوای الان ازدواج کنیم باشه اما حداقل بذار بیشتر باهم آشنا بشیم. –عزیزم من فکرامو کردم بدبختی من تو همه چیت خوبه اما مشکل از شرایط منه نمیتونم با کسی باشم الان. –این حرف آخرته؟ -آره –کتایون اینجوری نکن با من. –کامران بذار حداقل چند روز تنها باشم. –دوست ندارم اذیتت کنم. باشه امیدوارم موفق باشی. –تو هم همینطور بابت همه چیز ممنونم ازت. تو فوق العاده ای.
باهاش خدافظی کردم خیلی ناراحت بودم. چرا انقدر زندگی من به مشکل خورده؟ دوست داشتم به کامران حتی به عنوان همسر فکر کنم اما بخاطر این بچه ها نمیشه. میدونم مهیار انقدر اذیت میکنه تا مستقل بشه. بعد هم مهدیس رو ببره پیش خودش. اگر یه روز کامران بفهمه چجوری دیگه تو روش نگاه کنم.همه چی بهم مرتبطه این دوتا گند کاری میکنند من بدبخت با زندگیم باید تاوانشو بدم. خیلی عصبی شده بودم. وضعیت زندگیم کاملا پیچیده شده.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites