تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 6 از 21:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  20  21  پسین »  
#51 | Posted: 21 Nov 2017 02:26
وقت بخیر
درست داری،باپسرکتایون همزادپنداری میکنی،اومادرش وسرویس کردبااین کارها.توداری خواننده های این داستان وسرویس میکنی


دستمریزاد خب بامخامون بازی میکنی

بیچاره کسیسیت که ناکسان شد یارش
     
#52 | Posted: 21 Nov 2017 03:23
فکر کنم این داستان هم نیمه کاره رها شد!!!
تف به شرفت مدیر سایت که سایت را کردی کاروانسرا
     
#53 | Posted: 21 Nov 2017 12:37
دوستان عذر خواهی میکنم
قسمت های جدید امروز میذارم سعی میکنم حداقل هفته ای دو قسمت بذارم

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#54 | Posted: 21 Nov 2017 19:49
قسمت بیست و یکم : شمال
حال خوبی داشتم. ولی نه به خوبی دفعه اول. با این حال لذت بخش بود. دیگه قشنگ فهمیده بودم که مشکلم چی بوده. حتی چند روزه که سردرد نمیاد سراغم. بطور کلی روبراه شده بودم. شام رو آماده کردم. ساعت نزدیک 10 بودهنوز مهیار نیومده خونه. به موبایلش زنگ زدم. –سلام مامان جان کجایی؟ -سلام پیش بچه هام. –شام نمیای؟ -نه بخورید. –مهیار زود بیا. خدافظ. موقع شام مهدیس یه تیشرت سورتی آستین بلند با یقه باز پوشیده بود که کاملا جذب بدنش بود. میشد حجم سینه هاشو کامل دید. بر آمدگی نوک سینه هاش از زیر تیشرت نشون میداد سوتین نبسته. یادم نمیاد هیچوقت اینجوری دیده باشمش شاید هم دقت نمیکردم. تنها چیزی که خیلی به نظرم میومد اینه که سینه هاش خیلی رشد کرده و قشنگ بزرگ شده. دست داداشش درد نکنه. –مامان برنامه شمال چی شد؟ -نمیدونم مهیار یبار گفت نمیام بعد گفت میام آخرش هم معلوم نشد چکار میخواد بکنه. –فکر کنم بیاد. –الان دیگه واسه تصمیم گرفتن دیره. –چرا دیر؟ فردا بریم دیگه. عجیب بود که مشتاق سفر شده. این بچه ها رو بزور میشد از خونه تکونشون داد. از اقوام فقط منیژه خواهر منصور هست که اونم اصفهان زندگی میکنه و 2 سالی میشه که ازش خبری ندارم با این حال هر وقت خواستیم دیدن کسی بریم یا اینکه جایی بریم انقدر بهونه آوردن که یا نرفتیم یا با نارحتی رفتیم. حالا مهدیس میگه بریم مسافرت!؟ شاید از خونه موندن خسته شده. حدود یک ساعت بعد مهیار اومد. یه گیتار جدید همراهش بود. –سلام مهیار جان. مبارک باشه. –سلام مامان مرسی. رفت لباساشو عوض کرد. اومد توی پذیرایی. –شام خوردی؟ -آره. راستی مامان برنامه شمال چی شد؟ -هیچی دیگه قرار بود خبر بدی که نگفتی. –من که گفتم اوکیم. –کی گفتی؟ -حالا میگم. فردا بریم دیگه. همون موقع مهدیس از اتاقش اومد بیرون. –سلام داداشی خوبی؟ -سلام. بیا این مامان رو راضی کن فردا بریم شمال. –من بهش گفتم گوش نمیده. گفتم چی شده هی شمال شمال میکنید؟ والا تا دیروز هیچ جا نمیومدید. مهیار گفت بده میخوایم خانوادگی یه مسافرت بریم؟ -چی بگم والا آخه همینجوری یهویی که نمیشه. –بریم دیگه مامان. مهدیس هم با مهیار اسرار میکرد. وقتی اسرارشون رو دیدم گفتم باشه. گوشیم رو برداشتم به آقای محبی زنگ زدم. آقای محبی دوست قدیم پدرم بود. بعد از فوت پدرم اون از ملک بابام مواظبت میکرد. اصلا حواسم نبود دیر وقته خواستم قطع کنم که جواب داد. –سلام کتایون جان خوبی بابا؟ -سلام آقای محبی مرسی خوب هستید شما؟ ببخشید دیر وقت مزاحمتون شدم. –نه خانوم شما هر وقت زنگ بزنی خوشحال میشم. بابا چرا انقدر دیر به دیر یاد ما میوفتی. حالا ما هیچی. نباید بیای یه سری به خونه زندگی اون مرحوم بزنی؟ -ببخشید آقای محبی این چند ماه خیلی مشغول بودم راستش واسه همین زنگ زدم فردا با بچه ها میخواستیم یه سر بیایم اونجا. –بیاید بابا جان قدم روی چشم ما میذارید. –مزاحمتون میشیم میبینمتون. –قربانت کتایون جان. خدافظی کردم. حالا باید برم وسائل رو آماده کنم واسه مسافرت دو روزمون به شمال.
انقدر سر اینکه وقتی خونم نمیتونم صحبت کنم حساسیت نشون دادم که کامران اصلا زنگ نمیزنه. فقط تو تلگرام پیام داده عزیزم هر وقت تونستی بزنگ. خیلی خسته بودم. ساعت از 12 گذشته بود. میخواستیم فردا صبح زود راه بیوفتیم واسه همین ترجیهم این بود که بخوابم. یکم فکر کردم گفتم درست نیست اینجوری. به کامران زنگ زدم. جواب نداد. خب خدارو شکر. حداقل میتونم توجیه کنم زنگ زدم خودت جواب ندادی. همین که گوشی رو گذاشتم کنار زنگ زد. –سلام عشق من چطوری؟ -سلام کامران جان. ببخشید دیروقت شد. خواب که نبودی؟ -نه عزیزم خوبی؟ زنگ نزدی نگرانت شدم. –قربونت چقدر بفکر منی آخه. –چه خبر؟ -هیچی- از وقتی رفتی جات خیلی پیشم خالیه. همش دلم میخواد کاش بودی. –ای شیطون پیشت بودم که چکار کنی؟ -حالا دیگه. –کامران امروز خیلی خوب بود مرسی. –عزیزم واسه من فقط خوب نبود بهترین بود. تو بهترینی برام کتایون. –عزیزم داری اغراق میکنی. -نه باور کن. میخوای فردا لواسون برنامه کنیم. –نه کامران فردا با بچه ها میرم شمال. –اه حیف شد. کاش منم میشد باهاتون بیام. –دیوونه حالا بعدا دوتایی با هم میریم. –چرا دوتایی؟ -پس چی؟ -بچه ها چی؟ -کامران خواهش میکنم بیخیال شو الان اصلا نمیتونم راجبه این موضوع فکر کنم. –باشه عزیزم اسرار نمیکنم. فکر میکنی کی میتونیم باز همو ببینیم؟ -هفته بعد بهت خبر میدم عزیزم. کامران. –جانم. –چقدر دوسم داری؟ -بیشترین حدی که تا بحال به کسی حس داشتم. –واقعا؟ -چرا باور نمیکنی؟ -نمیدونم عزیزم خیلی خستم فردا هم صبح زود میخوایم راه بیوفتیم بهتره بخوابیم. –باشه عشقم شبت بخیر بوس. –شبت بخیر عزیزم. قبل خواب همه فکرم درگیر کامران بود. چجوری یه آدم تو این سن و سال میتونه درگیر احساسی یک نفر بشه که فقط چند روزه میشناستش؟ اونم کسی مثل کامران که یه تجربه تلخ جدایی رو تجربه کرده؟ کامران خیلی آدم احساسی هستش اما بازم علاقه ای که به من نشون میده رو توجیه نمیکنه. شاید من خیلی خودم رو دست کم میگیرم. هر جور حساب میکنم جور در نمیاد. یه مرد که اوایل دهه چهارم زندگیشه و از نظر مالی و شلغی خیلی رده بالا محصوب میشه. خوش چهره و خوش استیل هست و راحت میتونه با خیلی دخترهای جوونتر از خودش ارتباط برقرار کنه. میگن علف باید به دهن بزی خوش بیاد. از من خوشش اومده و بی پروا بهم پیشنهاد ازدواج میده. جالبه.
ساعت 6 صبح بیدار شدم. بچه ها بیدار بودند و وسایلشون دم در آماده بود. منم ساک دستی وسائلم رو برداشتم. قرار شد صبحانه توی راه بخوریم. مهدیس کولش رو آورده بود و مهیار هم یه کوله و گیتارشو.مهیار جلو نشست. حرکت کردیم. از سمت جاده هراز رفتیم. خیلی وقت بود این مسیر رو نرفته بودم. واقعا دلم برای مسافرت تنگ شده بود. تو راه مهدیس خواب بود و مهیار هم هدفون توی گوشش با موبایلش ور میرفت. ضبط رو پلی کردم. یه سری آهنگ قدیمی از ابی و بقیه خواننده ها بود. فضای خوبی بود. –مامان اینا رو هزار بار گوش کردیم. این ضبط رو نمیخوای عوض کنی؟ نه AUX میخوره نه فلش. –واسه من خوبه. –خب دهن بقیه اینجوری سرویس میشه. –خب حالا چکار کنیم مهیار همینه که هست دیگه. صدای ضبط رو بست و یه آهنگ با گوشیش پلی کرد. –اینو دیشب درست کردیم. تنظیمش تموم شده فقط میکس و مسترینگش مونده. چطوره؟ -قشنگه ولی با این صدای کم درست نمیشنوم. –خب موبایله دیگه. سیستم صوتی که نیست. –باشه بعدا گوش میدم. صدای ضبط رو بلند کردم. مهیار از جیب کولش پاکت سیگارشو در آورد و یه نخ روشن کرد. یه نگاه چپ چپ بهش کردم و شیشه سمت خودم رو دادم پایین. زیر لب گفتم خجالت هم خوب چیزیه. مهدیس تازه از خواب بیدار شده بود. –مامان شیشه رو چرا میدی پایین سرده. –مامان جان بیدار شدی؟ -مگه میذاری بخوابیم. همش حرف میزنید. –میبینی که داداشت چکار میکنه؟ نمیشه که شیشه بالا باشه. –اه مهیار تو هم گندشو در آوردی. حتما الان باید سیگارتو بکشی؟ مهیار گفت اه چقدر غر میزنید شماها. الان تموم میشه. یکی دو کام دیگه گرفت و از پنجره انداختش بیرون. گفتم مهیار واقعا باید تمومش کنی. چیه این سیگار آخه؟ حیف جوونیت نیست؟ -ول کن مامان ته تهش سرطانه دیگه. –زبونت لال شه با این حرف زدنت. یجا نگه داشتیم صبحونمون رو بخوریم. دیدم توی وسائل نون نیست. –مهدیس نون کو؟ -آخ یادم رفت مامان. همه کارها رو میندازید گردن من اینجوری میشه دیگه. این مهدیس هم همش غر میزنه. حالا خوبه خرج زندگیمون رو نمیده انقدر طلبکاره. بیخیال صبحونه شدیم دوباره راه افتادیم. به اولین شهری که رسیدیم از نون وایی نون گرفتیم و یه جای مناسب وایسادیم تا صبحونمون رو بخوریم.
تو مسیر همش یاد خاطرات گذشته بودم. روزهایی که با منصور شمال میومدیم. اون اوایل یه پژو داشت. یادش بخیر. چه دورانی بود. واقعا دلم تنگ اون روزاست. چشمم به یه جاده فرعی افتاد. یاد یکی از سفرهامون افتادم. همون اوایل بود. داشتیم میرفتیم ویلای بابام. هوا تاریک شده بود بارون شدیدی میومد. یهو انقدر بارون شدید شد که دیگه جاده رو نمیشد دید. منصور رفت توی یه فرعی. –چرا اینجا وایسادی؟ -بارون خیلی شدیده یکم صبر کنیم آرومتر بشه دوباره حرکت میکنیم. –نه میگم چرا اومدی اینجا خب؟ همون لب جاده نگه میداشتی. –اونجا مناسب نبود. امکان داشت تصادف کنیم. –وای ببین چه بارونی میاد. –آره انگار با شلنگ روی ماشین آب گرفته باشی. هوا سرد بود و من زیاد لباس نپوشیده بودم. –کتایون سردته؟ -یکمی. –بخاری گرفتم که چرا گرم نمیشه ماشین؟ کاپشنم رو بپوش. –سردت میشه. –اشکال نداره سردم شد بقلت میکنم. –خب الان بقلم کن گرم بشم. محکم بقیم کرد. نشوندم روی پاهاش. –عزیزم گرم شدی؟ -آره ولی انجوری دارم داغ میشم. –جوونم دوست دارم داغ بشی. –دیوونه اینجا؟ -مگه تو این بارون کسی هست؟ -نه آخه خیلی جامون بده. –نگران نباش عشقم. لبامو بوسید و منم همراهیش میکردم. آروم دستشو برد لای پاهام. –اممم منصور نکن خیلی دارم داغ میشم. –میخوام بشی عشقم. –واقعا اینجا میخوای. –آره همین الان زیر این بارون اینجا. دستشو کرد تو شورتم و کسم رو میمالید. صدام در اومده بود. بلند شدم نشستم صندلی کنارش. شلوار و شورتمو کامل کشیدم پایین. اونم شلوارشو یکم داد پایین تا کیرش رو در بیاره. صندلی کامل خوابوندم اومد .روم خوابید. کیرشو فرو کرد توی کسم و میکرد. خیلی خوب بود. خاطرش برام خیلی لذت بخشه. اینکه زیر بارون تو اون شرایط سکس کردیم. یکی از سکس های ماندگار زندگی مشترکمون بود.
-مامان کجایی؟ -چی؟ -میگم حواست کجاست؟ -دارم رانندگی میکنم چطور؟ -مگه نباید سمت آمل بریم؟ -خب داریم میریم دیگه. –تابلو زده بود از اون ور. –نه مهیار درست داریم میریم. هرچند فکر کنم داشتیم اشتباه میرفتیم. انقدر تو فکر و خیال بودم که حواسم کاملا پرت شد. تقریبا نیم ساعت بعد فهمیدم که بله راه رو اشتباه اومدیم. مهدیس گفت مامان کی میرسیم؟ -زیاد نمونده مامان جان. مهیار گفت مامان مطمعنی رویان بود؟ -آره. –آخه داریم میریم سمت بابل. –چی؟ گوشیش رو بهم نشون داد از روی نقشه جامون رو نشون داد. وای چقدر راهمون دور شد. –راست میگی اشتباه اومدیم. مهدیس گفت اه مامان حالا چقدر باید بریم برسیم؟ -مهدیس انقدر غر نزن داریم میریم دیگه. نزدیک های ساعت 3 بود رسیدیم ویلا. قبل از رسیدن به محبی زنگ زده بودم. بنده خدا اومده بود دم ویلا کلی معطل شده بود. وقتی رسیدیم سلام و احوال پرسی گرمی کرد. یه پیرمرد 65 ساله لاغر اندام و با قدی متوسط. تنهای چیزی که همیشه از چهرش یادم بود سیبیل های بلند و کشیدش بود که با دماغ بزرگ و چشمای ریزش ترکیب قشنگی داشت. –کتایون بابا میدونی چند وقته نیومدی پیش ما؟ ماشالا اینا بچه هاتن؟ چقدر بزرگ شدن. یکمی گپ زدیم. ازم قول گرفت شام بیایم پیششون. من خودم هرچند که نمیخواستم مزاحم باشم اما دلم میخواست برم. گفتم بذار بهت خبر میدم. در ویلا رو باز کردیم رفتیم تو. ملک بابام 2000 متر بود. بیشترش حالت باغ داشت و در قسمت بالای زمین یه ساختمون دوبلکس ساخته بود. یادش بخیر بابام چقدر اینجا رو دوست داشت. بعد مرگ منصور فقط 2 بار اومدم اینجا. یک بار همون اوایل و یکبار هم برای کارهای انحصار وراثت 3 یا 4 سال پیش بود. بدجوری دلم یاد بابام رو کرد. هنوز صندلی چوبی متحرکش توی تراس بود. چقدر داغون شده. بابام تو تراس میشست روش وعصر ها پیپ میکشید. سعی کردم زیاد بهش فکر نکنم. نمیخواستم با یاد آوری یسری خاطرات تلخ خودمو ناراحت کنم. وارد ساختمون شدیم. روی تمام اثاثیه پارچه سفید کشیده بودند. قدیم اینجا پر تابلو و گلدون بود. تقریبا تمام تابلو ها رو بردند توی انباری. کلی هم مجسمه داشتیم که اونا هم دیگه اینجا نیستند. بقیه وسایل سر جاش بود. یه آکواریم بزرگ وسط پذیرائی بود پر از ماهی. الان فقط آکواریومش مونده. طبقه پایین یه اتاق خواب بزرگ بود که معمولا اونجا واسه مهمون بود. طبقه بالا دوتا اتاق داشت. انتهای راه پله سمت چپ یه اتاق بود و سمت راستش اتاق بابام. رفتم طبقه بالا. در اتاق بابام قفل بود. از بین کلید ها دنبال کلید اتاق میگشتم. آخر یکیشون بهش خورد و در رو باز کردم رفتم داخل. همه چیز مثل آخرین روز زندگی بابام بود. هیچی دست نخورده بود. کمد لباس ها، قفسه کتاب خونه. پیپ و فندک بابام هنوز روی میز کنار تختش بود. چشمم به یه قاب عکس افتاد که کلی روش خاک گرفته بود. برش داشتم و تمیزش کردم. عکس خیلی قدیمی بود. بابام کنار مادم و من که خیلی بچه بودم. ناخودآگاه گریم گرفت. خیلی دلم براشون تنگ شده. –مامان من وسائلم رو کجا بذارم. مهیار یهو اومد تو اتاق. با دستام جلوی صورتمو گرفتم تا اشکهام رو نبینه. –مامان چی شده؟ داری گریه میکنی؟ -چیزی نیست مامان جان. بذار تو اتاق بقلی. –اینجا اتاق بابابزرگه؟ -آره عزیزم. با وجود مهیار اونجا زیاد راحت نبودم. با هم از اتاق اومدیم بیرون. در رو پشت سرم قفل کردم. دوست داشتم اتاق همینجوری دست نخورده بمونه. از پله ها که اومدم پایین مهدیس توی آشپزخونه بود. از روی فضولی داشت کابینت ها رو میگشت. –عه مامان اینجارو. یه شیشه مشروب پیدا کرده بود و گذاشتش روی کابینت. تا نصف بیشتر پر بود. –واسه بابا بزرگه؟ -فکر نکنم. اهل مشروب خوردن نبود. مهیار اومد و شیشه رو برداشت بهش نگاه انداخت. –نه این تازست. گفتم حتما مال محبیه. –پس محبی هم اهل حاله. اینجا رو مکان گیر آورده و دیگه عشق و حالش به راه بوده. –بذارش سر جاش مهیار. ساعت نزدیک چهار بود و هنوز ناهار نخورده بودیم. –بچه ها ناهار چکار کنیم؟ مهدیس گفت من که تو راه هله هوله زیاد خوردم سیرم. مهیار هم گفت منم میل ندارم وایسیم تا شام دیگه. خودمم زیاد اشتها نداشتم. خیلی خسته بودم. راه 4 5 ساعته رو نزدیک 8 ساعت اومدیم. واسه همین گفتم بچه ها من میرم یکم استراحت کنم. اومدم تو اتاق پایین. مانتوم رو در آوردم و لباسام رو عوض کردم. از توی کیفم ملحفه ای که با خودم آورده بودم رو روی تخت پهن کردم و روی تخت دراز کشیدم. به تیر های چوبی سقف نگاه میکردم. اینجا هنوز همون حال و هوای دوران قدیم رو داره. فقط حیف که دیگه بابام نیست.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#55 | Posted: 21 Nov 2017 19:50
قسمت بیست و دوم : شب و مستی

به آرومی از خواب بیدار شدم. صدای گیتار از پشت پنجره میومد. حتما مهیار داره تمرین میکنه. به گوشیم نگاه کردم. یک ساعت بود که خوابیدم. خیلی گرسنم شده بود. از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه. مهدیس روی یکی از مبلها نشسته بود و با تبلتش کار میکرد و هدفون هم توی گوشش بود. خیلی دوست دارم بدونم توی اون تبلت کوفتی چی داره که 24 ساعته از دستش نمیوفته. کتری رو از توی کابینت برداشتم و شستمش و آبش کردم و گذاشتم روی گاز. اجاق گاز روشن نمیشد. گاز قطع بود. ای بابا خواستیم یه چایی بخوریم. یه بسته بیسکوییت باز توی سبد وسائلمون بود که چندتاش خورده شده بود. دو سه تا ازش خوردم یکم ته دلم رو بگیره. اومدم بیرون از ساختمون. خیلی هوای خوبی بود. باغ بالای یه تپه بود که منظره فوق العاده ای رو به جنگ داره. توی باغ قدم میزدم. پر از درخت نارنج و پرتقال بود. ولی اصلا بهشون رسیدگی نشده. زمین پر از علف هرز شده بود. یادش بخیر بابام عشق اینجا بود. وقتی زنده بود انقدر اینجا قشنگ بود که نگو. هنوزم میشه بهش رسید. باید بیشتر واسه اینجا وقت بذارم. حداقل هر دو ماه باید بیایم. واقعا حیفه همچین جایی برای استراحت داریم و چسبیدیم به زندگی ماشینی توی تهران. همینطوری توی باغ واسه خودم میچرخیدم که یهو صدای پارس بلند یه سگ از پشت سرم منو بدجوری ترسوند. بی اختیار جیغ زدم و از پشت افتادم زمین. شانس آوردم سگ بسته بود و گرنه تکه پارم میکرد. یه سگ سیاه بزرگ. انقدر ترسیده بودم که حتی نمیتونستم بلند شم و فرار کنم فقط جیغ میزدم. یهو مهیار با یه تکه چوب توی دستش اومد و به سمت سگه پرت کرد. سگ یک رفت عقب. اومد کمکم کرد بلند شم. –مامان خوبی؟ چیزیت نشده؟ انقدر ترسیده بودم که حتی نمیتونستم حرف بزنم. بلندم کرد بهش چسبیدم و زدم زیر گریه. هیچوقت اینطوری نترسیده بودم. قلبم همینطور تند تند میزد. با هم رفتیم توی خونه. مهدیس تا منو دید گفت وای خدا مرگم بده مامان چی شده؟ مهیار گفت هیچی سگ بهش حمله کرده بدو آب قند درست کن واسش. –سگ!؟ مگه اینجا سگ داره؟ آب قند درست کرد و داد دستم یکمی طول کشید تا آروم بشم. خیلی اعصابم خورد شده بود. سر تا پام هم گلی شده بود. حالا چجوری برم دوش بگیرم؟ به محبی زنگ زدم. –سلام کتایون جان چطوری بابا جان؟ -سلام آقای محبی؟ چرا نگفتی اینجا سگ داره؟ -ببخشید بابا جان فرصت نشد بگم اینجا ها همه خونه ها واسه امنیت سگ دارند. چی شده مگه؟ -سگ بهم حمله کرد –ای لعنت به شیطون چیزیت شده؟ -داشتم سکته میکردم اگر مهیار نرسیده بود که تیکه پارم کرده بود. –باز خداروشکر آسیب ندیدی- میگم داشتم سکته میکردم باید میگفتی بهم اینجا سگ داره. –شرمندتم بابا جان اصلا یادم نبود. –گاز چرا قطعه؟ -بابا جان چند بار از اداره گاز اخطاریه فرستادند هرچی بهت زنگ میزدم جواب نمیدادی. آخر اومدند قطعش کردند. –حالا من چکار کنم؟ سرتا پام گلی شده باید دوش بگیرم. –میخوای بیا خونه ما. –نه اصلا نمیخوام مزاحمت بشم. –نه بابا جان چه مزاحمتی. –خواهش میکنم اسرار نکن واقعا نمیتونم. –باشه به علی میگم کپسول گاز بیاره. –مرسی اینجوری بشه خیلی خوب میشه. –باشه میگم زود بیاد اونجا.
نیم ساعت بعد یه وانت اومد دم ویلا. مهیار رفت در رو باز کرد. یه مرد تقریبا سی و خورده ای ساله با دوتا کپسول گاز اومد تو. همون اول شناختمش. علی پسر آقای محبی بود. چقدر بزرگ شده.وقتی من ازدواج کردم خیلی بچه بود. حالا بچه خودش مدرسه میره. سلام کردم و یکم خوش و بش کردیم. یه کپسول رو زیر اجاق گاز بست و تستش کرد که اوکی باشه. یکی رو هم برد توی انباری به آبگرمکن وصل کرد. تو این فاصله تا آبگرم کن رو راه بندازه فرصت شد چایی آماده کنم. خیلی خوب شد. حداقل آب گرم داشتیم. –مرسی علی آقا زحمت کشیدید. –خواهش میکنم کتایون خانم ببخشید دیگه. سگ رو میبرم مزاحمتون نباشه. –نه بذار باشه اون سمتی دیگه نمیریم. بفرمایید چایی. ببخشید دیگه وسائل پذیراییمون کمه. –ای بابا شما مهمون مایید این چه حرفیه. ببخشید باید زود برم کار دارم. راستی بابا گفت شب حتما بیاید. شام تدارک دیده. –وای خدا نمیخواستیم مزاحم بشیم. –نه بابا این چه حرفیه منتظرتونیم. بعد رفتنش مهیار گفت خب دیگه مثل اینکه شام افتادیم. تقریبا دو ساعتی وقت داشتیم آماده بشیم. مهدیس غر میزد که من لباس نیاوردم و این حرفا. حالا انگار خودم آورده بودم. حوله و شامپوم رو برداشتم رفتم حموم. حموم بزرگی داشت. وان حموم جوری بود که یه نفر راحت توش میتونست بخوابه. چه سکس های رمانتیکی که با منصور توی اینجا نداشتیم. حموم خونه خودمون وان نداشت. عاشق سکس توی وان حموم بود. بین وان و دستشویی یه پرده بود. اول وان شستم. تا نصفه آبش کردم توش خوابیدم. داشتم منصور رو کامل تصور میکردم. پرده رو هم کشیده بودم. داشتم خاطراتمون رو بازسازی میکردم. خیلی تحریک شده بودم. اووممم دستم روی کسم بود. دلم میخواست کاش الان منصور پیشم بود. شیر آب همینطور باز بود و من خود ارضائی میکردم. متوجه نشدم که صدام چقدر بلند. یه آن صدای در حموم رو شنیدم که بسته شد. به خودم اومدم. کی بود؟ از کنار پرده نگاه کردم کسی نیست. رفتم سمت در. در رو قفل نکرده بودم. بازم یه سوتی افتضاح دیگه. فقط دعا میکردم مهیار نبوده باشه هرچند مطمعن بودم اون بوده. چون مهدیس که اینجور جاها انقدر تابلو رفتار میکنه که پاک آبروی آدم رو میبره. اه گند زده شد به اعصابم. با اعصاب خوردی دوش گرفتم و خودم رو خشک کردم. لباسام رو پوشیدم و اومدم بیرون. مهیار کنار کابینت نشسته بود و چایی میخورد و سیگار میکشید. با عصبانیت نگاهش کردم. یهو نگاهم کرد گفت چیه؟ هیچی نگفتم رفتم تو اتاق. پسره مسخره همش منو بازی میده.
خونه محبی پایین کوچه باغ بود. ملک ویلایی بزرگی داشت که توی زمین مسطح و بزرگی بود. خونه اونا هم مثل خونه بابام پر از درخت بود اما خیلی مرتب تر. یه حوض بزرگ هم وسط حیاط بود. توی حیاطش چندتا مرغ و اردک بودند. ساختمونش قدیمی بود. قشنگ شکل خونه های قدیمی شمالی. وارد خونه شدیم محبی خیلی گرم به استقبالمون اومد. زن اول محبی خیلی سال پیش فوت شده بود و بچه هاش از زن اولش هیچکدوم پیشش نبودند. علی از زن دومش بود. بجز محبی راضیه خانم همسر محبی، علی، سارا همسرش و دخترش درسا اونجا بودند. بنده خدا محبی خیلی زحمت کشیده بود. ماهی کبابی، کباب ترش و فسنجون واسه شام درست کرده بودند. چه غذایی بود. ما هم که حسابی گشنمون بود. واقعا خوش می گذشت. همگی توی آلاچیق نشسته بودیم. بعد شام محبی راجب خونه صحبت کرد. –بابا جان میخوای با اینجا چکار کنی؟ -نمیدونم فعلا نگهش میدارم. –آخه باید بهش برسی. اینجا امانت دست ما مونده. من مثل قدیم نمیتونم بهش برسم. پارسال اینجا رو دزد زد. شانس آوردی چیزی از خونه شما نبردند. نمیشه که همچین جایی رو همینطوری به امون خدا ول کرد. اگر واسه فروشش می خوای اقدام کنی مشتری زیاد داره دیگه خودت میدونی. –فکر نمیکنم بخوام الان بفروشم فعلا نگهش میدارم. –اگر میخوای نگهش داری باید بهش برسی. همینطوری ولش نکنی به امون خدا. من دیگه مثل سابق توان ندارم. رسیدگی به باغ خودمم سخته واسم. –میدونم آقای محبی. ازتون بابت این چند ساله ممنونم. فعلا نگهش میدارم اگر دیدم نمیتونم اون موقع برای فروشش اقدام میکنم. شب خوبی بود. کلی خاطره بازی کردیم. هرچند برای بچه ها زیاد جذاب نبود. با اسرار من مهیار با علی رفتند گیتارشو از ویلا آوردند و برامون چندتایی آهنگ زد.
از خونه محبی که اومدیم دیگه دیروقت شده بود. میخواستیم بخوابیم و جای خوابیدنمون مساله ای بود که باید حل میشد. میدونستم اگر این دوتا رو ول کنم میخوان باهم باشند. از طرفی دیگه این قضیه انقدر برام عادی شده بود که نمیخواستم حساسیت نشون بدم. از طرفی هنوز باید مقاومت میکردم. چرا؟ چون که این کار اشتباهه. هزار سال هم بگذره واسه من اشتباهه. –خب منو مهدیس اتاق پایین میخوابیم و مهیار تو میتونی بالا بخوابی؟ مهدیس گفت اه مامان من نمیخوام اونجا بخوابم. –چرا؟ -چون دوست دارم اتاق بالا بخوابم. –باشه پس من میام اتاق بالا پیش تو. امشب رو پیش من بخواب. –خب دوست ندارم. –مهدیس مهیار کجا بخوابه پس؟ دیدم مهیار داره جای خوابشو روی کاناپه آماده میکنه. –مهیار!؟ اینجا چرا میخوابی؟ -من همینجا راحتم شما برید اتاقاتون بخوابید. تو رفتار مهدیس یه جور جنگندگی خاصی بود. مثل تازه عروس و داماد ها که اسرار دارند پیش هم باشند هرچند که خانواده ها با این موضوع راحت نباشند. البته قدیمیا این موضوع رو بهتر درک میکنند. الان که دیگه مثل گذشته ها نیست. اصلا آدم لجبازی نیستم و در مقابل عزیزانم خیلی سریع کوتاه میام. یه لحظه پیش خودم گفتم ولشون کن. بذار راحت باشن. اینا امشب نکنن فردا شب میکنند. فردا شب نشد پس فردا وقتی خونه نبودم. معلوم نیست که چند بار دیگه کی دور همی بیایم اینجا. اصلا شاید این آخرین بارمون باشه. بذار حال کنند. اصلا به درک که من چی فکر میکنم. مثل همیشه. با بی حوصلگی و ناراحتی که مشخص بود گفتم هرجا دوست دارید بخوابید. رفتم تو اتاق ولی در رو نبستم. از توی حال نمیشد دید که درب اتاق پایین بازه یا بستس. بچه ها فکر کردند من درب رو بستم ولی من راحت میتونستم صداشون رو بشنوم. –ایول خیلی خوب شد حالا میتونیم با هم باشیم. وای مهیار نمیدونی چقدر امشب دلم میخواد. –هیس آروم میشنوه. بذار خوابش سنگین بشه میام پیشت. در اتاق رو بستم. خودم رو ولو کردم روی تخت. خوابم نمیبرد. بخاطر خواب عصرمه. اصلا عادت به خوابیدن بعد از ظهر ندارم. یکم بخوابم شب بد خواب میشم. جام هم عوض شده. کلافه شده بودم. گوشیم رو برداشتم یکم خودمو مشغول کنم تا خوابم ببره. اینجا موبایل به سختی آنتن میده نت که دیگه هیچی. به کامران اس ام اس زدم. خیلی سریع جوابمو داد. یکم سلام و احوال پرسی کردیم و بعدش زنگ زد بهم. –سلام عشق من –سلام کامران جان چطوری؟ -خوبم تو خوبی؟ بچه ها خوبند؟ -آره همه خوبیم. –راحت رسیدید؟ -زیاد راحت نه ولی رسیدیم وای جات خیلی خالیه کامران. –خیلی نامردی که تنهایی میری اونجا. کاش منم میبردی. –باور کن خیلی دوست داشتم پیشم بودی ولی نمیشد. –هوا چطوره؟ -عالیه. –چقدر عالی؟ -انقدر که آدم دلش خواب تو بقل یار میخواد. از قصد صحبتو کشوندم به اون سمت. –پس جام خیلی خالیه پس. با لحن خیلی شهوتی گفتی خیلی عزیزم. –کتایون دلت میخواد؟ -امم عزیزم الان روی تخت دو نفره خوابیدم. باید الان پیشم میبودی. –میخوای پاشم بیام؟ -دیوونه حالا یه چیزی گفتم نصف شبی میخوای راه بوفتی چهار پنج ساعت راهه. –عزیزم چی تنته؟ -تیشرت و شلوار. –درشون میاری؟ -کامران!؟ میخوای لختم کنی؟ -آره عزیزم –خودت چی؟ -منم لخت میشم واست عشقم. همه لباسام رو در آوردم و کاملا در حالی که پاهام کاملا باز بود روی تخت خوابیدم. –عزیزم در آوردی؟ -آره –همرو؟ -آره عشقم کاملا برات لخت شدم. بیا روم. بیا که خیلی داغم. دلم میخوادت. –دلت ازم چی میخواد؟ -عشق بازی میخواد. شهوتتو میخواد. دلم باهات سکس میخواد کامران. سکس رو کاملا کشیدم و خیلی تحریک کننده گفتم. یه نفس عمیق کشید و گفت بیشتر بگو عزیزم. باهات چکار کنم؟ -بیا روم. لبامو ببوس. بقلم کن. بهم وصل شو. کامران منو بکن. –چجوری بکنمت عزیزم. راحت نبودم که اسم جاهای خاص رو بگم اما هرچی میگفتم بیشتر اسرار میکرد. دیگه کوتاه اومدم. –عزیزم کتایونتو بکن. از کس بکنش. با اون کیر گندت. میخوام بازم بهت کس بدم. آههه کامران منو بکن. عشقم کتایونتو رو بگا. بگو دوست داری. بگو عاشقمی. ازم سیر نمیشی.- عزیزم عاشقتم همیشه دوست دارم. کسمو میمالیدم. حسابی خیس شده بودم. سینمو میمالیدم و نوکشو سمت دهنم آوردم و میمکیدم. نفس های شدید کامران پشت تلفن آتیشم میزد. انقدر ادامه دادم تا بدنم لرزید و ارضا شدم. صدای آه کشیدن بلند کامران هم میگفت اونم ارضا شده. وای دلم میخواست بقلم کنه. کاش پیشم بود واقعا. چند دقیقه دیگه باهم صحبت کردیم. آتیشم کاملا خوابیده بود. باهم خدافظی کردیم و قطع کردم. همونطور لخت روی تخت دراز کشیده بودم. بلند شدم رفتم دم پنجره. دلم میخواست یکم قدم بزنم. لباسام رو پوشیدم اما سوتنیم رو نبستم. از اتاق اومدم بیرون. طبق انتظار مهیار توی حال روی کاناپه نبود. به سمت اتاق بالا نگاه کردم. یه لحظه نگاهم به سمت آشپزخونه افتاد. بطری مشروب روی کابینت بود. معلوم بود که مهیار ازش خورده. از عصری سر خالی تر شده بود. دلم یهو خواست. یه لیوان برداشتم. تا نصف کمتر ریختم و یکمی ازش خوردم. طعم تند و تلخی داشت. رفتم توی تراس روی صندلی متحرک بابام نشستم و داشتم از نسیم خنکی که میومد لذت میبرد. چند دقیقه بعد صدای باز شدن در رو شنیدم. مهیار جلوی در وایساده بود. بطری مشروب دستش و یه لیوان هم اونیکی دستش بود. اومد نشست نزدیک من. –مهیار بذار سر جاش اون واسه تو نیست. بعدشم کی اجازه داده مشروب بخوری؟ -اذیت نکن مامان تو خودت هم داری میخوری. چه اشکالی داره مادر و پسر یکمی با هم مشروب بخورند و گپ بزنند. دیدم راست میگه. رطب خورده منع رطب میکنه. حالا خودم دارم میخورم چجوری بگم نخور؟ گفتم آره اشکالی نداره. تو این خونه ما خیلی چیزا انگار بی اشکال شده. اومد کنارم نشست. لیوان خودشو تا نصفه پر کرد و واسه منم ریخت. –مامان ما الان خوشحالیم. مگه نه؟ تو مهدیس من. –شما رو نمیدونم اما اونجوری که فکر میکنی خوشحال نیستم. –چرا؟ -نمیخوام بگم ولی میدونم که میفهمی منظورمو. مربوط به شماهاست. اومدم بیرون تو حال ندیدمت. دوست ندارم بدونم کجا بودی. –مگه نیومدیم اینجا که خوش بگذرونیم حال کنیم؟ -من تا حالا چیزی نگفتم پذیرش خیلی چیزا برام غیر ممکنه اما بخاطر حفظ خانوادم همیشه سکوت کردم. دیگه عادت کردم به اینکه هر کاری میکنید چشم پوشی کنم. سیگارشو روشن کرد و با مشروب خوردنش سیگار میکشید. –مهیار واقعا برام سواله تو کاری هست که انجام نداده باشی؟ -منظورت چیه؟ -سیگار میکشی. مشروب میخوری. با دوستات مواد میزنی و –و دیگه چی؟ یجوری پرسید که کاملا مشتاق این بودم که بگم با خواهرت سکس میکنی واسه همین ادامه ندادم گفتم ونمیدونم دیگه چکار میکنی. –آره یکار هست هنوز که واقعا دلم میخواد. –چی؟ -الان بهتره ندونی. –ترجیه میدم الان بدونم تا اینکه بعدا سورپرایز بشم. –سورپرایز میشی اما الان نه. کم کم مشروب داشت اثر میکرد. سرم سنگین شده بود. مهیار خواست لیوانم رو پر کنه که گفتم نه مهیار بسمه. گفتم اشکال نداره یکی دیگه بخور سبک میریزم. یه ته لیوان ریخت. –مامان چند وقت باهاشی؟ -با کی؟ -با دوست پسرت؟ -دوست پسرم؟ -آره دیگه انقدر تابلو بودی که مشخصه من مشکلی ندارم مهدیس هم نداره. هر کسی زندگی خودشو داره تو هم نیاز های خودتو داری واقعا برات خوشحالم –چرا خوشحالی؟ -که نیاز هایی که من و مهدیس نمیتونیم فراهم کنیم رو خودت برطرف میکنی. –خیلی راحت داری راجبه این موضوع صحبت میکنی. غیرتت اجازه میده با کسی باشم؟ -هرزگی نکردی که. با یکی هستی و علاقه دو طرفه بینتون هست. –تو از کجا همه چیزو میدونی؟ -گفتم که خودت تابلویی. راستش رو بگم من با حضور این آقا راحت نیستم. –خوبه باز یکم غیرتت مونده. –بخاطر غیرت نیست چون حسودیم میشه. –حسودی؟ به چی؟ -به اینکه تو انقدر میتونی به یکی نزدیک بشی و اون یک نفر من نیستم. –ببین مهیار واقعا نمیفهمم منظورتو رابطه منو کامران اینجور که میگی نیست؟ -پس اسمش کامرانه. آقا کامران خوش شانس. منظورت چجوری نیست؟ -هرچی که فکر میکنی. ته لیوان رو سر کشیدم. –مامان فقط یه چیزی کامران مثل بچت نیستا. زیاد سرش غر بزنی میذاره میره. تو این دوره زمونه شوهر کم پیدا میشه. از شوخی بیمزش خندم گرفت. شاید اثر مستی بود. گفتم بیمزه. –مایه داره؟ -مایه دار. باید خونه زندگیشو ببینی. –چشمم روشن پس خونشون هم رفتی. آروم به بازوش زدم گفتم مسخره. –چکارست؟ -شرکت صادرات صنایع دستی داره. یه دفترش لندنه. –واو مامان ما چه مخی زده. باریکلا. حسودیم شد که هیچی کونم سوخت. دلت میاد اینجوری کون پسرتو بسوزونی؟ از لحن گفتنش خندم گرفت و بلند خندیدم. گفتم که حالا کجاشو دیدی بیشتر بگم که همه جات میسوزه. –خب بگو. یهو بخودم اومدم با اینکه مست بودم اما هنوز میفهمیدم که چی دارم میگم. –مهیار بریم تو داره سرد میشه. –ای بابا تازه داغ شدیم. –بریم بخوابیم فردا بیدار نمیشیم. اومدم بلند شم سرم گیج رفت. مهیار اومد از بقم گرفت کمکم کرد بریم تو. –ببخشید عزیزم خیلی خوردم. مرسی کمکم میکنی. یه چند قدمی رفت که دستشو روی سینم حس میکرد. بیشعور داشت سوء استفاده میکرد. تو حالت عادی بود در جا میزدم زیر گوشش اما اونم مست بود و حالیش نبود که مامانشه. منم خوشم میومد. کامل خودم رو شل گرفته بودم که راحت لمسم کنه. آورم ت روی تخت. ولو شدم تیشرتم تا بالای نافم رفت بالا. مهیار از اتاق میخواست بره بیرون با دیدن این صحنه برگشت سمتم. –بذار مامان روتو بکشم. چشمام بسته بود. یه لحظه حس کردم یکمی تیشرتمو داره میده بالا. واسه بعضی تصمیمات فقط یه آن در حد چند هزارم ثانیه وقت داری. اون لحظه هم از اون آن ها بود. همون آن تصمیم گرفتم مقاومت نکنم بذارم ببینم چکار میکنه. آروم تیشرتمو کشید بالا تا پایین سینه هام معلوم شد. خیلی آروم اینکارو میکرد. یکم دیگه ادامه داد تا کامل سینه هام رو لخت کرد. دوست داشتم بیشتر ادامه بده. حتی شلوارم رو هم در بیار. یه لحظه گفتم کاش شورت هم نپوشیده بودم. کاش اصلا لخت بودم الان که هر چی از میخواد ببینه. درجه حرارت بدنم خیلی رفت بالا.یکم مکث کرد وتیشرتمو داد پایین روم رو کشید و از اتاق رفت بیرون. دیگم مغزم کار نمیکرد. خوابم برد.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#56 | Posted: 22 Nov 2017 19:10
بیستی بیست
     
#57 | Posted: 22 Nov 2017 19:35
     
#58 | Posted: 22 Nov 2017 20:40
عاااااااااااااااااالی
     
#59 | Posted: 23 Nov 2017 02:57
بزن دست قشنگه رو
من هستم توهم هستی
قول دادی زود زود اپ کنی
ببینیم تعریف کنیم
ماشاالاه

بیچاره کسیسیت که ناکسان شد یارش
     
#60 | Posted: 26 Nov 2017 20:21
قسمت بیست و دوم : دردسر
-مامان پاشو ساعت 10 شده. به زور چشمام رو باز کردم. وای چقدر خستم. اصلا نمیتونم بلند شم. به سختی بلند شدم لب تخت نشستم. نور آفتاب از پنجره تا وسط اتاق اومده بود. آخ چقدر سرم درد میکنه. یاد دیشب افتادم. زیاده روی کرده بودم. نباید انقدر میخوردم. حالت تهوع شدیدی داشتم. سوتینم رو دیدم که روی زمین افتاده. تمام اتفاقات دیشب از جلوی چشمم رد شد. خیلی راحت اجازه دادم مهیار سینه هامو بماله و بعدش ببینتشون. خیلی کار مسخره ای کردیم. مهیار تکه تکه داره تمام تابو هایی که بینمونه میشکنه و من اجازه میدم بهش. تیشرتمو در آوردم سوتینمو پوشیدم و دوباره تیشرتمو تنم کردم. خواستم بلند شم چشمام سیاهی رفت خیلی حالم خوش نیست. بسختی رفتم تا دستشویی. حس کردم دارم بالا میارم. چند دقیقه ای تو دستشویی بودم. مهدیس در زد –مامان خوبی؟ -آره مامان جان الان میام. اومدم بیرون. وای چه سردرد بدی دارم. مهدیس دوباره پرسید مامان خوبی؟ رنگت پریده. –سردرد بدی دارم. بچه ها صبحونه مفصلی آماده کرده بودند. –اینا از کجا رسیده؟ -علی آقا صبح اومد نون پنیر محلی و تخم مرغ و مربا عسل کره برامون آورد. –دستش درد نکنه. مهدیس رفت بالا منم نشستم پشت میز. مهیار یه ته لیوان مشروب ریخت برام گفت مامان بخور برای سردردت خوبه. بدون اینکه بخوام فکر کنم سریع خوردمش. یکمی طول کشید تا کم کم سردرد بهتر شد. صبحونه مفصلی بود اما واقعا نمیتونستم بخورم. هنوز حالت تهوع داشتم. فقط یکمی چایی و نون خوردم. قرار شد زود راه بیوفتیم تا به ترافیک نخوریم. قبل از ظهر حرکت کردیم. قبل رفتن کلید ویلا رو دادم به محبی و ازش خدافظی کردم. هنوز سر گیجه داشتم. توی جاده یجا نگه داشتم و بالا آردم. –مامان میخوای اگر حالت خوب نیست من رانندگی کنم؟ -نه یکم بگذره بهتر میشم. بعدش هم تو گواهی نامه نداری میترسم خدایی نکرده اتفاقی بیوفته. –تو که رانندگی کنی بدتره. –یکم صبر کنیم بهتر میشم. پیاده شدم یکم هوای تازه بخورم. حالم اصلا جالب نیست. از ظهر گذشته بخوایم زیاد صبر کنیم تو ترافیک میوفتیم. –مهیار تو رانندگی کن تورو خدا آروم برو. مهیار نشست پشت فرمون و من هم کنارش. یکم چشمام رو بستم. تو جاده میرفتیم که یهو یه سگ پرید جلو ماشین. مهیار هول کرد و زد به پرچین های کنار جاده. خیلی هول کرده بودم. از شانس بدمون همون لحظه ماشین پلیس راهور اومد اونجا. سعی کردم دست و پام رو گم نکنم. –چی شده خانم؟ -هیچی یه سگ پرید جلوی ماشین اومدم ردش کنم که اینجوری شد. –الان خوبید؟ -آره مشکلی پیش نیومده. –کی رانندگی میکرد. یادم افتاد مهیار گواهی نامه نداره و اگر گیر بدن داستان میشه. –خودم رانندگی میکردم. –بیمه بدنه دارید؟ -نه. –لطفا مدارکتون رو بدید. –چرا چیزی نشده که؟ -فقط میخوایم بررسی کنیم. هنوز سرم گیج میرفت. فشارم هم افتاده بود. وقتی خواستم مدارک ماشین رو بدم از دستم افتاد. اومدم برشون دارم نزدیک بود بیوفتم. –خانم حالتون خوبه؟ -آره چیزی نیست. هر دوتا مامور چپ چپ نگاهم میکردند. یکی شون گفت لطفا تشریف بیارید. اومدم دم ماشینشون. یه دستگاه که بالاش لوله داشت آورد جلوی دهنم و گفت تو این لوله فوت کنید. قبلا تو فیلم ها دیده بودم که برای تست الکل استفاده میشه. وای یهو یادم افتاد امروز صبح خورده بودم. با لحن بلند تر و محکمتر گفت توی این فوت کن. – آروم و خیلی کوتاه توی لوله فوت کردم گفت هفت ثانیه مداوم فوت کنید. انقدر ترسیده بودم که نگو. فقط دعا میکردم اثر الکل پریده باشه. مامور یه نگاه به دستگاه کرد و گفت بریم پاسگاه. –پاسگاه برای چی؟ -رانندگی در حالت مستی. –آقا اشتباه شده. اون یکی گفت آره اشتباه شده بدون تست هم مشخصه مستی. –آقا تروخدا اگر بریم پاسگاه من چکار کنم. –راجبه شما دادسرا تصمیم میگیره اما ماشینتون توقیفه. داشت گریم میگرفت. –جناب سروان ترو خدا ما مسافریم. اگر ماشین رو بخوابونید چجوری برگردیم. مهیار اومد جلو جناب سروان خواهش میکنم اتفاقی نیوفتاده. –نه باید بریم پاسگاه. اگر یه آدم اینجا بود بهش میزدید چی؟ -جناب سروان اتفاقی نیوفته حالا. ترو خدا مارو سرگردون نکنید اینجا. –واقعا زشته شما مادر این بچه ها هستید همینطور مست رانندگی میکنید؟ خیلی شرایط بدی بود. خیلی ناراحت بودم. از طرفی جلوی بچه هام کوچیکم کرد و از طرفی استرس اینکه بریم پاسگاه چی میشه. یهو مهیار گفت جناب سروان تشریف بیارید من یه لحظه خصوصی کارتون دارم. رفتند اون ور ماشین یکم پچ پچ کردند. بعد چند لحظه مهیار اومد سمتم گفت مامان چقدر پول همراهته؟ -پول واسه چی؟ -کیفتو بده. کیفمو گرفت از توش صد تومن برداشت رفت سمت مامورا. بعد چند لحظه افسره اومد گفت این بار چون مسافرید و اتفاقی نیوفتاده گذشت کردم. شما هم نشین پشت فرمون. تو دلم گفتم مهیار نشست که این مصیبت گرفتار شدیم. مدارک رو گرفتم و سوار شدیم. بسختی جلوی خودمو گرفته بودم که گریه نکنم. مهدیس گفت چی شده مامان؟ چرا میگفتند مستی؟ هیچی نگفتم مهیار گفت بابا اینا بازیشونه. دستگاهشون دستکاری کردند ملت رو تیغ بزنند. از اولش هم رشوه میخواست. –عوضیا. از گوشت سگ حرومتر باشه واسشون. ایشالا خرج دوا درمونشون بشه. آروم سرمو به شیشه تکیه داده بودم بی صدا اشک میریختم. –مامان خوبی الان؟ -آره مامان جان. –چرا گریه میکنی. –خیلی ترسیدم. –چرا تو که کاری نکرده بودی میرفتیم هم پاسگاه نمیتونستند ثابت کنند که مشروب خوردی والا مملکت قانون داره. مهیار گفت بابا مشروب چیه میگم فقط پول میخواست. مهدیس تو هم انقدر گیر نده مگه نمیبینی حالش خوب نیست. –من که چیزی نگفتم. –دیگه راجبش حرف نزنیم دیگه. صندلیم رو خوابوندم شالم رو روی صورتم کشیدم یکم بخوابم. مهیار گفت مامان الان نخواب میخوایم بریم ناهار بخوریم. –مهیار اصلا نمیتونم چیزی بخورم هرجا دوست داشتید نگه دارید برید بخورید. من همیجنا میخوابم. –مامان صبحونه هم که نخوردی. به اولین رستوران که رسید نگه داشت. –من خیلی گشنمه تو چی مهدیس؟ -منم بریم. گفتم بچه ها برید واقعا نمیتونم چیزی بخورم. –مامان صبحونه هم نخوردی. باید یه چیزی بخوری وگرنه بدتر میشیا. مهیار به مهدیس گفت تو برو تو من الان مامان رو میارم. –مهدیس رفت. مهیار گفت هنوز سرت گیج میره؟ -حالت تهوع دارم. ببین مهیار چکار میکنی؟ صبح واسه چی مشروب بهم دادی؟ -مامان اگر نمیخوردی سر دردت بهتر نمیشد. –من ابله رو بگو که به حرف تو گوش کردم اونو خوردم. اگر میرفتیم پاسگاه چی میشد؟ -مامان ولش کن از اولش هم دنبال پول بودند. –خدا رحم کرد که با پول راضی شدند مهیار اگر میرفتیم پاسگاه چکار میکردم؟ جلو مهدیس آبروم رفت. حالا چه فکری میکنه؟ -چه فکری میخواد بکنه؟ من زدم با کنار جاده پلیس اومد به یه بهونه ای ازمون پول گرفت. پاشو بیا باید یه چیزی بخوری. –باور کن مهیار نمیتونم. –بیا اگر حالت بد شد با من. با اسرار های زیاد مهیار بلاخره راضی شدم برم تو. بچه ها که ماشالا اشتهاشون باز شده بود و ششلیک و چنجه سفارش دادند. من اصلا نمیتونستم بخورم فقط یکمی سالاد سفارش دادم. با اسرار بچه ها و به زور کلی نوشابه خنک یه چند قاشقی از غذاشون خوردم. یه قرص تهوع هم بعد ناهار خوردم که زیاد اذیت نشم. حالم بهتر شد. بعد از یک ساعت دیگه اثری از سرگیجه و حالت تهوع نبود. ولی بشدت خوابم میومد. تو راه یه جا وایسادیم مهیار سیگار خرید و برای منم هایپ گرفت. حداقل یکم خوابمو پروند. از چهل کیلومتری تهران ترافیک شروع شد. اعصابمو خورد کرده بود. مهدیس بازم سرش تو تبلتش بود و مهیار خوابیده بود. تو کل مسیر زیاد باهم حرف نزدیم. این اصلا خوب نیست که بچه هام با من زیاد حرفی ندارند. ساعت نزدیک هفت بود بلاخره رسیدیم خونه.
انقدر خسته بودم که نگو. فقط میخواستم دوش بگیرم و بخوابم. وسائلمو جمع کردم و آماده شده بودم برم دوش بگیرم. از اتاق اومدم بیرون در رو پشت سرم بستم دیدم مهدیس رفته حموم. ای بابا حالا کی میاد بیرون. دیگه برنگشتم اتاق رفتم توی پذیرایی روی مبل نشستم با گوشیم ور میرفتم. مهیار از اتاق اومد بیرون بدون اینکه متوجه بشه من تو پذیرایی نشستم. فکر میکرد تو اتاقمم. رفت دم حموم در زد گفت مهدیس دست بند منو ندیدی؟ مهدیس در رو باز کرد همونطوری لخت جلوی مهیار وایساد گفت دیشب درش آوردی من برداشتم گذاشتم توی کیفم گم نشه. –باشه مرسی. –نمیای تو؟ -دیوونه مامان خونستا. –شوخی کردم شب میام پیشت. –تو هم بد آتیشت تنده ها. مهدیس دستشو روی کیر مهیار گذاشت گفت واسه تو خیلی. –دختر دیوونم نکن میام تو ها. –اووفف مهیار دلم خواست. –صبر کن مامان بره حموم اونوقت. مهدیس دوباره رفت تو و مهیار هم رفت سمت اتاق مهدیس. بازم منو ندید. چقدر حواس پرته. مهدیس نمیتونست منو ببینه اما مهیار یکمی سرشو بر میگردوند کامل منو میدید. از اتاق اومد بیرون تازه متوجه شد من اونجام. یک لحظه بهت زده نگاهم کرد. از طرز نگاه سنگینم فهمید که از قبل اونجا نشسته بودم و شاهد مکالمشون بودم. –دستبندم دست مهدیس بود رفتم از اتاقش برداشتم. –بله. رفت تو اتاقش. اصلا انگار واسش مهم نیست که من میدونم داستان چیه. داشتم فکر میکردم الان که دیگه همه چی مشخصه چرا به روشون نیارم. دیگه تمومش کنیم این بازی موش و گربه رو. مهدیس با حوله از حموم اومد بیرون. حولمو برداشتم رفتم تو. لباسامو با عصبانیت در آوردم. ای مردشور این زندگی رو ببره. دوش آب رو باز کردم. دستمو زیر آب گرفتم تا درجه گرمی و سردیش رو بسنجم. یه فکری منو قلقلک میداد که ببینم چکار دارند میکنند. خیلی آروم در رو باز کردم. از لای در توی حال و پذیرایی رو یه نگاه انداختم. کسی نبود. اومدم بیرون دیدم در اتاق مهیار بازه و چراغش خاموشه. باید تو اتاق مهدیس باشند. رفتم دم اتاقش. در اتاق نیمه باز بود. از لای در نگاه کردم. مهیار شلوارکشو تا زانو کشیده پاییدن و جلوی تخت مهدیس وایساده بود. مهدیس لخت روی تخت نشسته بود و کیر مهیار رو ساک میزد. کیرش کاملا راست شده بود. دلم خواست. مهدیس گفت مهیار جونم امشبم مثل دیشب منو میکنی؟ -آره عزیزم. دیشب رو دوست داشتی؟ -آره خیلی واقعا لذت بخش بود. دوباره کیر مهیار رو گذاشت دهنش. انقدر خورد تا مهیار ارضا شد. مهدیس به ساک زدن ادامه داد و یکم بعد سرشو آورد عقب. واقعا آبشو خورد؟ چکارا که نمیکنن اینا. من حتی ساک هم نمیزدم چه برسه به بخواب آب کیر بخورم. چندشم شد یکم. ولی تحریک هم شده بودم. دیدم مهیار داره شلوارشو میشکه بالا. سریع رفتم توی حموم. موقع دوش گرفتن یاد ساک زدن کیر کامران افتادم. مهدیس خیلی بهتر نسبت به من انجام میداد. دوش گرفتم و اومدم بیرون. انقدر خسته بودم که شام نخورده خوابیدم. قبل خواب داشتم مرور میکردم که دیشب بین منو مهیار چه اتفاقی افتاد. یه لحظه دلم خواست که کاش بیشتر پیش میرفت. تیشرتمو کامل میزد بالا. سینه هامو میمالید و میمکید. منم خودمو به خواب میزدم هر کاری دوست داره باهم انجام بده. شلوار و شورتمو در میاورد. خودشم لخت میشد. کیرشو به کسم میمالید. وای خیلی داغ شدم. وقتی اینجوری میشم راحت نمیتونم بیخیال شم. دیگه مثل قدیم نیستم. میخواستم به کامران زنگ بزنم اما گفتم زود بخوابم بهتره. میترسم خوابم بپره و اگر از شنبه خسته برم سر کار تا آخر هفته همش خسته و بی حالم. ولی نمیتونم. کسم خیس شده. دلم میخواد. یه صدایی از توی حال میومد. صدای مهیار و مهدیس بود که آروم حرف میزدند. لای در رو باز کردم دیدم مهدیس به دیوار تکیه داده و مهیار روبروش وایساده دارن از هم لب میگیرند. خیلی هم با حرارت اینکارو میکردند. یک لحظه مهیار ایستاده و صورتشو کمی آورد عقب به مهدیس لبخند زد و یه چیزی آروم بهش گفت. مهدیس خندید و رفت سمت اتاقش. مهیار برگشت به سمت من با خنده نگاهم میکرد. سریع برگشتم عقب. خداکنه منو ندیده باشه. رفتارش میگفت که کاملا متوجه این شده که دارم نگاهشون میکنم. برگشت به سمت اتاق مهدیس و رفت داخل. این تلافی رفتار سر شبم بود که میخواستم بهش حالی کنم که کاملا در جریان رابطه جنسی شما دوتا هستم و با این کار میخواست بگه میدونم در جریانی و اصلا برامون مهم نیست.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
صفحه  صفحه 6 از 21:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  20  21  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites