تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 62 از 66:  « پیشین  1  ...  61  62  63  64  65  66  پسین »  
#611 | Posted: 13 Oct 2019 01:54
یه پیشنهاد داستان رو چند بعدیش کن
مثلا تو یه قسمت چندین سکانس رو با هم جلو ببر
میدونم سخته ولی جذابیت داستان بیشتر میشه
اینکه تو هر قسمت فقط یه نفر نقش اصلی رو داشته باشه رو کمترش کن و بیشتر بیا به سمت اینکه چندین سناریو رو با هم پیش ببری


مثلا تو یه قسمت که داره اپلود میشه
یه سکانس مربوط به خوده کتایون و موقعیتی که داخلش قرار داره و تو یه سکانس دیگه از سارا یا دوستان و شخصیت های دیگه استفاده کنی و یخورده از این حالت تک بعدی بیاد بیرون


که اگه تو یه قسمت کتایون نبود کسی جا نخوره

نویسنده این سبک از داستان ها هم میتونم مودب پور رو معرفی کنم
مثل کتاب
گندم
پریچهر
و بقیه کتاب های ایشون

دوستدار همیشگی شما غریبه آشنا

غریبه ترین آشنا در میان دوستان
     
#612 | Posted: 13 Oct 2019 10:17
این قسمت از داستانت نیز فوق العاده بود
تو این قسمت فقط اتفاق یه روز رو به قلم آورده بودی و کل هفته رو پیچونده بودی بعنوان پیشنهاد میتونی وقایع یه هفته رو تو داستانت بیان کنی
البته این هم میدونم که وقایع رخدادهارو مو به مو بیان میکنی از خلاصه نویسی خوشت نمیاد اما میتونی به وقایعی که تو شرکت رخ میدهد رو خلاصه وار بیان کنی
     
#613 | Posted: 15 Oct 2019 13:10
hashar
سلام و درود
خیلی ممنون که رویه داستان رو به سمت مسائل محیط شغلی کتایون بیشتر کشوندی !به نظرم (البته شاید دوستان دیگر هم با بنده هم عقیده باشند )با این پرداختی که به این سمت داستان انجام دادی از فضای صرفا خصوصی خانوادگی و دوستان بیرون از محیط کار ، کمی فاصله منطقی گرفته شده تا در ادامه داستان گذار بین این دو محیط جذابیت دو چندانی برای دنبال کنندگان داستان داشته باشه . دست شما درد نکنه و سپاسگذارم . ارادتمندشما - کیانمهر.
     
#614 | Posted: 16 Oct 2019 08:11
داستانت داره به جاهای هیجان انگیزش میرسه
     
#615 | Posted: 16 Oct 2019 14:18
دوست عزیز نویسنده ، مدتها بود میخواستم راجع به داستان زیباتون نظرمو بنویسم که تنبلی میکردم و تا الان نشد
واقعا قلمی زیبا و ذهنی باز و خلاق دارید. ممنون از وقتی که واسه نوشتن این داستان زیبا میگذارید
هیجان انگیزترین قسمت داستان که خیلی منو جذب خودش کرده همین روابط درون شرکته که به طرز فوق العاده ای داره زیبا و مهیج پیش میره
بازم ممنون و تشکر فراواااااان
     
#616 | Posted: 17 Oct 2019 01:33
الان کل سایت بی فایده شده تو تمام قسمت های سایت بخش عکس که خاک خورده بهش کلیپ همش اه ناله دعوا بخش داستان فقط شما هستین اونم هر دوهفته ای یه بار آپدیت میشه داستانت عالیه اگه میشه زودتر آپدیت کن خسته شدیم امدیم تو سایت دیدم هنوز خاک خورده خبری نیست بیا یه گرد خاکی کن

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#617 | Posted: 18 Oct 2019 21:42
hashar
درود به نویسنده عزیز
خیلی پر هیجان جذاب این قسمت رو نوشتید. من که واقعا کیف کردم. کاش میشد مثل قدیم اولویت اصلی نوشتنتون در مورد اتفاقات اصلی زندگی کتایون مثل شرکت و غیره باشه. البته اتفاقات سکسی هم خیلی خوب توی داستان آورده میشه اما به نظرم روند داستان رو کند کرده. به شخصه بیشتر عطش اینو دارم که ببینم آخر داستان کتایون با پویانفر و س و مریم چی میشه. اگر لطف کنید بیشتر و سریعتر به اتفاقات شرکت برسید ممنونت میشم.
     
#618 | Posted: 19 Oct 2019 02:03
mesagh
jax14
jasminsyapare
marchobe
gharibe_ashena
fult000
redvolcano222
و سایر عزیزان. ازتون ممنونم که نظراتتون رو در مورد داستان گفتید
gharibe_ashena:
یه پیشنهاد داستان رو چند بعدیش کن
مثلا تو یه قسمت چندین سکانس رو با هم جلو ببر
میدونم سخته ولی جذابیت داستان بیشتر میشه
اینکه تو هر قسمت فقط یه نفر نقش اصلی رو داشته باشه رو کمترش کن و بیشتر بیا به سمت اینکه چندین سناریو رو با هم پیش ببری


مثلا تو یه قسمت که داره اپلود میشه
یه سکانس مربوط به خوده کتایون و موقعیتی که داخلش قرار داره و تو یه سکانس دیگه از سارا یا دوستان و شخصیت های دیگه استفاده کنی و یخورده از این حالت تک بعدی بیاد بیرون


که اگه تو یه قسمت کتایون نبود کسی جا نخوره

نویسنده این سبک از داستان ها هم میتونم مودب پور رو معرفی کنم
مثل کتاب
گندم
پریچهر
و بقیه کتاب های ایشون

دوستدار همیشگی شما غریبه آشنا

مرسی دوست عزیز از پیشنهادتون
سبک روایت سوم شخص یا چند راوی جذابیت های بیشتری نسبت به اول شخص داره. نمونش رو خیلی جاها میبینیم.به عنوان مثال داستان خاطرات بهرام و مامانش که توی همین سایت منتشر میشه چند راوی داره.
منتهی مشکلی که هست اینه وقتی سه فصل داستان با یه متد نوشته میشه تغییرش اصلا خوشایند نیست. باز پیشنهاد دیگه ای داشتید خوشحال میشم بگید.
hadisam278:
این قسمت از داستانت نیز فوق العاده بود
تو این قسمت فقط اتفاق یه روز رو به قلم آورده بودی و کل هفته رو پیچونده بودی بعنوان پیشنهاد میتونی وقایع یه هفته رو تو داستانت بیان کنی
البته این هم میدونم که وقایع رخدادهارو مو به مو بیان میکنی از خلاصه نویسی خوشت نمیاد اما میتونی به وقایعی که تو شرکت رخ میدهد رو خلاصه وار بیان کنی

مرسی عزیزم
راستش اتفاقات غیر سکسی توی داستان من به همون اندازه اتفاقات سکسی هیجان داره نمیتونم هیچکدوم رو خلاصه نویسی کنم. اما سعی میکنم داستان رو کمتر کش بدم.
مرسی
Boysexi0098:
الان کل سایت بی فایده شده تو تمام قسمت های سایت بخش عکس که خاک خورده بهش کلیپ همش اه ناله دعوا بخش داستان فقط شما هستین اونم هر دوهفته ای یه بار آپدیت میشه داستانت عالیه اگه میشه زودتر آپدیت کن خسته شدیم امدیم تو سایت دیدم هنوز خاک خورده خبری نیست بیا یه گرد خاکی کن

ممنون از شما عضو فعال در سایر تاپیک ها بویژه عکس های سکسی ایرانی. نظر لطفتونه ولی داستان های دیگه هم کمتر از داستان من نیستند چه بسا خیلی بهتر باشند. بجز دو هفته گذشته که بخاطر مریضی نتونستم به موقع بنویسم سعیم رو میکنم هر هفته یک قسمت رو حداقل آپ کنم. بازم اگر تاخیر داشتم پوزش میطلبم.
Blacksss777:
hashar
درود به نویسنده عزیز
خیلی پر هیجان جذاب این قسمت رو نوشتید. من که واقعا کیف کردم. کاش میشد مثل قدیم اولویت اصلی نوشتنتون در مورد اتفاقات اصلی زندگی کتایون مثل شرکت و غیره باشه. البته اتفاقات سکسی هم خیلی خوب توی داستان آورده میشه اما به نظرم روند داستان رو کند کرده. به شخصه بیشتر عطش اینو دارم که ببینم آخر داستان کتایون با پویانفر و س و مریم چی میشه. اگر لطف کنید بیشتر و سریعتر به اتفاقات شرکت برسید ممنونت میشم.

مرسی از شما
کلا دارم سعی میکنم یه توازن نسبی بین روند اتفاقات داستان و شرح مسائل سکسی که بیشتر توی اتفاقات هست باشه. این وسط بعضی قسمت ها ممکنه کاملا شرح وقایع سکسی باشه و بعضی بدون هیچ اتفاقی. به نظرم فقط میتونم بگم بسته به سلیقه خواننده امیدوارم خوش بیاد.
دوستان در مورد تغییر روند آپلود اگر نظری دارید ممنون میشم بگید.
ممنون از همتون
     
#619 | Posted: 19 Oct 2019 02:03 | Edited By: hashar
قسمت صد و پنجاه و هفتم: بهترین راه درمان
هرچی میگذشت این سردرد لعنتی بدتر و بدتر میشد. مستی و دیر خوابیدن دیشب و استرس و فشار امروز باعث این حال داغونم شده بود. انقدر که سرم رو یهویی تکون میدادم و یا بر میگردوندم دردش چند برابر می شد. میگرن لعنتی. چند ساله باهامه و هر چند وقت یبار با بهم ریختنم خودی نشون میده. بعد چند هفته دوباره شروع شده. الان خیلی بهتر شده باز. قبلا یه وقت هایی جوری دردش شروع میشد که توان هیچ کاری رو نداشتم. مثلا اون روزی که فهمیدم مهیار و مهدیس سکس میکنند. انقدر بهمم ریخت که چشمام سیاهی میرفت و به سختی میتونستم سرپا وایسم. هی میخواستم فکرم رو جمع کنم و راجب مشکل مریم یه چاره ای پیدا کنم که سریعتر به نتیجه برسیم اما نمیشد. تنها کاری که الان میشه کرد اینه برم خونه و استراحت کنم. هرچند الان حتی یه روز رو هم نمیتونم از دست بدم. با همین سردرد کوفتی رسیدم خونه. ماشین مهدیس توی پارکینگ نبود. هرجا باشه پیداش میشه یا اینکه زنگ میزنه. اومدم بالا و تمام لباسام رو در آوردم و کاملا لخت توی تخت خوابم دراز کشیدم. خونه کاملا تاریک بود با این حال چشم بند خوابم رو گذاشتم. سعی کردم ذهنم رو آروم کنم. وقتی اینجور سر درد میگیرم خوابیدنم هم راحت نیست. کم کم داشتم به یه آرامشی برای خواب میرسیدم که صدای چرخیدن کلید توی قفل در اومد و مهدیس با سر و صدا اومد توی خونه. –مامان کجایی؟ توی دلم گفتم وای الان نه. از صدای کلید چراغ فهمیدم لامپ رو روشن کرده. –عه مامان خوابیدی؟ الان مگه وقت خوابه؟ خودم رو به خواب زدم بلکه فکر کنه واقعا خوابم و بذاره بخوابم. اما انقدر خودخواه بود که یهویی بپره روم بیدارم کنه. با حرص چشم بند خوابم رو برداشتم و بلند گفتم مهدیس مگه نمیبینی خوابیدم؟ -عه خواب بودی؟ ببخشید. آخ دوباره ضربه های کوفتی نبضی شقیقه هام شروع شد. –ای تو روحت مهدیس. سرم داره میترکه از درد. –مامان حالت خوب نیست؟ -به نظرت اگر اوکی بودم این وقت روز میخوابیدم؟ سرم رو بغل کرد و گفت الهی بمیرم. بازم سرته؟ سرم رو تکون دادم که یعنی آره. –چرا نمیری دکتر آخه؟ الان چند ساله همش سردرد داری. –اونقدر بد نیست. میاد و میره. –چیزی میخوای برات بیارم؟ -نه فقط بذار یکمی بخوابم. به آرومی روی سینه هام دست کشید و گفت عزیز دلم. اگر میدونستم حالت بده بیدارت نمیکردم. آخه بدن لختتو دیدم دیوونه شدم. بهش با اخم نگاه کردم و گفت خب الان که میدونی چرا نمیری بیرون؟ لبخند زد و گفت ببخشید. باشه. رفت و دو سه دقیقه بعد صدای جیغ بلندش باعث شد عین فنر از جام بپرم. حسابی هول کرده بودم. بدو بدو از اتاق اومدم بیرون. –مهدیس؟ چی شده؟ توی حموم بود و در حموم نیمه باز. در رو باز کردم. در حالی که شورتش تا زانو پایین بود روی دستشویی فرنگی وایساده بود و از ترس حسابی رنگش پریده بود. –چیه مهدیس؟ -سوسک. بعد یهو جیغ کشید ایناهاش. آآآییییی. دمپایی رو برداشت و سمتش پرت کردم. صاف محکم افتاد روش و سوسکه هم از زیرش دیگه تکون نخورد. مهدیس هنوزم بالای توالت فرنگی روی درش وایساده بود. –خب دیگه مرد. بیا پایین. با استرس زیاد گفت مامان ورش دار. من میترسم. –حالا بیا پایین بعدا برش میدارم. رفتم سمتش و مثل یه بچه کوچیک که از بلندی میخوای بیاریش پایین بغلش کردم. خودشو لوس میکرد. سرشو بوسیدم. –عزیز دلم سوسکه مرده دیگه ترس نداره که. –دلوغ نگو نملده. خندم گرفته بود. -تو آخه واسه چی انقدر از سوسک میترسی؟ -عه فقط من میترسم؟ -خب منم میترسم نه مثل تو که. مهدیس محکم خودشو چسبونده بود بهم. –خب دیگه بسه. –نمیخوام. میخوام توی بغلت باشم. حس کردم رونهام خیس شده. –اه مهدیس چرا خیسی؟ شورتش کاملا خیس بود. خندش گرفت و گفت فکر کنم باید دوش بگیری. –وای نگو که. با همون خنده های بامزش گفت ببخشید. داشتم دستشویی میکردم یهو سوسکه اومد از ترسم همونجوری پریدم بالای دستشویی. پامو گذاشتم روی همون لنگه دمپایی که سوسک زیرش بود و فشار دادم تا مطمئن بشم سوسکه مرده. بعد پامو کردم توی دمپایی و خیلی آروم با کراهت از روش برداشتم و سوسکه رو شوت کردم گوشه حموم کنار سطل آشغال. نشستم روی لبه وان و سر دوشی رو برداشتم و پاهام رو میشستم. به مهدیس گفتم توهم بیا خودتو بشور تا همه جای خونه رو به گند نکشیدی. همینطور وایساده بود و با اضطراب به سطل آشغال نگاه میکرد. –مامان سوسکه مرد؟ -آره. –مطمئنی؟ حالت فشار آب رو عوض کردم و به سمت مهدیس گرفتم و خیسش کردم. –عه نکن. با خنده گفتم حقته. تا تو باشی مزاحم خواب من نشی. تی شرت تنگ و کوتاهش کامل خیس شده بود. دیگه مجبور شد درش بیاره و به من ملحق بشه.
دوتایی نشسته بودیم توی وان. مهدیس جلوی من پشت بهم نشسته بود. به آرومی کشیدمش روی خودم و دستام رو گذاشتم روی سینه های نرمش. با نوکشون بازی میکردم و خیلی آروم سینه هاشو میمالیدم. –مامان ممه های من بهتره یا آرتمیس؟ -تو عزیزم. –واسه دل خوشی من الکی میگی. –چرا الکی؟ -آخه مال آرتمیس سفت و رو به بالاست اما مال من شل شده. –یه چیزی میگیا. کجاش شله؟ -چرا دیگه. برگشت سمتم و دستاش رو گذاشت زیر سینه هاش و یکمی آورد بالا و گفت ببین. میترسم همینجوری پیش برم مجبور بشم بکنمشون تو شلوارم. انقدر بامزه گفت که نتونستم جلوی خندم رو بگیرم و بلند خندیدم. –اه چرا اینجوری شده؟ -فرم سینه هات مثل منه دیگه. حالت خمره ای داره. به نظر من که قشنگ ترین فرم همینه. اونم که شل شده چون ورزش نمیکنی. –البته یه چیز دیگه هم هست. –چی؟ -از بس که تو چلوندیشون. –چه ربطی داره؟ تو هم کم سینه های منو نمالیدی. تازه فقط تو نیستی که. نمیدونم چرا با هرکی سکس میکنم دوست داره با سینه هام حسابی ور بره. –از بس که سکسی و خوبه. –ولی مال تو خوب رشد کرده مهدیس. یکم دیگه فکر کنم اندازه من بشه. –تو همسن من بودی سینه هات از الان من کوچیکتر بود؟ -اصلا یادم نمیاد. فکر کنم این رشد رو مدیون مهیار هم هستی. –آخ آره. انقدر دوست داشت کیرشو بذاره لای سینه هام و براش تیت جاب کنم. خیلی وقت ها آبشو میریخت همونجا. –با منم چند بار اینکارو کرد.. مهدیس به آرومی دستشو رو کسم گذاشت. تا اومدم چیزی بگم انگشتشو کرد تو. یه اووف کشیدم و گفتم مهدیس نکن. –آخ راست میگی هنوز پریودت تموم نشده. سریع دستشو کشید بیرون. –فکر کردم تموم شده. آخه مال من تموم شد. –از بعد از ظهر لکه نداشت. فکر کنم فردا تموم بشه. پاشو خودمون رو بشوریم. میخواستم بلند شم که شقیقه هام بدجوری تیر کشید و دوباره نشستم توی وان و سرم رو گرفته بود. –مامان خوبی؟ -آره چیزی نیست. کمکم کرد بلند بشم. –کاش میومدی باهم اسپا میرفتیم. اونجا با ماساژ مخصوص و مرتبشون کاری میکردند سردردت واسه همیشه خوب بشه. –آخ گفتی ماساژ. چقدر الان دلم میخواد. کاش امروز یکشنبه بود آرزو میومد. –ماساژش خوبه؟ -عالیه. لعنتی خیلی حرفه ای ماساژ میده. –خب چرا زنگ نمیزنی الان بیاد؟ -بیخیال مهدیس. الان بگم از لواسون پاشو بیا اینجا منو ماساژ بده؟ -راست میگی. عمرا نمیاد. یکم فکر کردم و گفتم مهدیس دنبال یکیم که مرتب برای ماساژ بیاد اینجا. –بیاد خونمون؟ -اینجا که نه. پایین یه اتاق مخصوص ماساژ درست کردم. فقط مونده یه ماساور خوب پیدا کنم. –بذار زنگ بزنم ببینم کسی واسه امشب پیدا میکنم؟ سالن اسپا که میرم گفته بودند ماساژ در محل هم دارند. –چه خوب. پس زنگ بزن حتما. از حموم اومدیم بیرون و خودمون رو خشک میکردیم. مهدیس رفت گوشیش رو برداشت که زنگ بزنه. سر درد هنوزم اذیتم میکرد. روی کاناپه ولو شدم و چشمام رو بستم. صحبت مهدیس با گوشیش تموم شد. –اه گوه توش. –چی شد؟ نمیان؟ -گفت واسه امروز کسی نیست. آخ راستی یادم افتاد آرتمیس میگفت قبلا یکی برای ماساژ میومد خونشون. –خود آرتمیس رو هم ماساژ میداد؟ -نه بابا. فقط باباش. البته قرار بود برای آنا بیاد اول اما اخلاقای گوه مامانشون میدونی دیگه. بذار زنگ بزنم به آرتمیس شمارشو بگیرم. به آرتمیس زنگ زد. دوباره درد شقیقه هام اذیتم میکرد. چشمام رو بسته بودم. مهدیس جلوی من داشت با تلفنش صحبت میکرد. انقدر سرم سنگین بود که حس کردم داره خوابم میبره. چند دقیقه بعد به آرومی چشمام رو باز کردم. توی فاصله یک متری من مهدیس همونطور لخت پشت به من جلوی آینه وایساده بود. از اون زاویه دیدن کون نسبتا بزرگ و جذابش تحریک کننده بود. بلند شدم و از پشت بغلش کردم. پشت گردنش رو بوسیدم و گفتم چی شد مامان جان؟ -گفت اوکیه. وقتشم الان خالیه. آرتمیس میگفت باباش خیلی از کار این پسره راضی بوده. –یه لحظه وایسا ببینم. یارو پسره؟ یعنی یه مرد غریبه منو ماساژ بده؟ -تو نه فقط. جفتمون. بعدشم چیه مگه؟ یه ماساژ ساده میده میره. با شیطنت گفت حالا اگر خوب بود یه حالی هم باهاش میکنیم. به آرومی پهلوش رو نشگون گرفتم و گفتم مهدیس دیگه از دست رفتی. –عه مگه چیه؟ یه هفته بیشتر کیر ندیدم دلم میخواد. تو هم که حتما بدتر از منی. با خنده محکم تر بغلش کردم و گفتم مای لیتل بِچ.
توی فاصله ای که ماسور بیاد مهدیس برام یه کوکتل چند میوه با اسمرینوف آماده کرد. اولین جرعه که خوردم گفتم چطوره؟ -خوبه اما مشروبش رو یکمی زیاد ریختی. خیلی هم خوب هم نخورده فقط مخلوط شده. –اوه چقدر حساسی تو. توی بار که دوره ندیدم بلد باشم. –اشکال نداره یاد میگیری کم کم. –تو از کجا راستی یاد گرفتی کوکتل درست کنی؟ -من که از قدیم اسموتی و کوکتل زیاد درست میکردم. ترکیبش با مشروب هم کم کم دستم اومد. البته یه چیزایی هم از اینستاگرام یاد گرفتم. بین محتواهای اینستا که بیشترش شده ادا بازی های مسخره، بیشتر دنبال مطالب آموزشی بودم. یه بار همینجوری کلیپ های یه پیج که در مورد آماده کردن مشروب توی بار بود رو دیدم. خیلی خوشم اومده بود. همین شد که یکی از فیوریت های اکسپلورم توی اینستا کلیپ های اینجوری بود که چطور مشروب رو با کیفیت عالی سرو میکنند. سر همین هم چندتا چیز یاد گرفته بودم. وسائل خاصی نداره و بگردم راحت پیدا میشه. دوتا لیوان استیل بزرگ برای شیک کردن و یه پیمونه دو سر کوچیک و چندتا چیز دیگه. اما دنبال ست کاملش هستم. تلویزیون رو روشن کردم. یکی از شبکه های فارسی زبان داشت راجب پدوفیلی توی ایران صحبت میکرد. مهدیس گفت پدوفیلی یعنی چی مامان؟ -همون کودک آزاری جنسیه فکر کنم. –آخ دیدی چقدر زیاد شده؟ -دیگه جامعه مریض بیشتر از این هم ازش انتظار نمیره. –چند وقت قبل نگین تعریف میکرد که خالش برای پسر هفت سالش بیبی سیتر گرفته بود. بعد چند وقت فهمیدن زنه پسره رو لخت میکرده و باهاش ور میرفته. اینا هم رفتن شکایت کردند. این حرف مهدیس خیلی اعصابم رو بهم ریخت. یاد آور یه خاطره خیلی ناراحت کننده از دوران بچگیم بود که از همون موقع سعی کردم فراموشش کنم. –خاک بر سرش. من جای خاله نگین بودم تا زنه رو زندانی نمیکردم بیخیالش نمیشدم. مهدیس خندید و گفت اوه پس خوبه چیزی از بچگی ماها نفهمیدی. با تعجب خیلی جدی نگاهش کردم و گفتم منظورت چیه؟ برخورد منو که دید جا خورد و گفت هیچی شوخی کردم. یه کسشعری همینطوری پروندم. –قرار نشد دیگه چیزی پنهون کنیم از هم. –خب همون دکتر بازی و این چیزا دیگه. –با کی؟ -کی به نظرت؟ مهیار دیگه. ما که کسی دور و برمون نبود. –کی بود؟ -یادم نیست خیلی بچه بودیم. فکر کنم ابتدایی بودم. - ای مرده شورشو ببره که از بچگی منحرف بوده. حالا خوبه منو بابات خیلی حواسمون جمع بود که چشم و گوشتون زود باز نشه. چقدر هم خیر سرمون موفق بودیم. –صورتم رو بوسید و گفت دیگه نه ما بچه ایم و نه اون دورست. الان همه چی فرق کرده عزیزم. مهدیس متوجه شده بود حالم گرفته شده. –مامان چت شد یهو؟ -هیچی این سردرده حسابی منو گاییده. یه جرعه دیگه از کوکتلم رو مینوشیدم که مهدیس گفت مامان؟ در حالی که لب لیوان رو لبم بود گفتم هوم؟ -تو هم بچه بودی دکتر بازی میکردی؟ -مهدیس خواهشا الان نیوفت رو فاز کسشعر گفتن. اصلا حوصله ندارم. –عه خب سواله دیگه. راستشو بگو کردی یا نه؟ -نمیگم بهت. –عه چرا؟ -بخاطر اینکه ول نمیکنی و هی میخوای راجبش حرف بزنی. منم الان اصلا حوصلشو ندارم. –بگو دیگه لوس نشو. –نخیر.- قول میدم چیزی نپرسم راجبش. –آخه چرا میخوای بدونی؟ -بامزست. –نمیدونم چرا انقدر کسخلی تو؟ مسخره بازی در بیاری باز دیگه هیچی بهت نمیگما. با لحن بچگونه گفت باچه قول. خب بگو. –من وقتی بچه بودم بابام یه مزرعه بزرگ شمال داشت که ازش گرفتند. –چرا؟ -بابام زمان شاه ارتشی بود. همون موقع هم کلی زمین و این چیزا داشت. چند سال بعد انقلاب کلی از زمیناشو از چنگش در آوردند و به اسم جاهای مختلف مصادره کردند. فقط مونده همین ویلایی که الان داریم. –اینا چیه میگی؟ زودتر برو سر اصل موضوع. –کسی که بابام گذاشته بود بالای سر مزرعه یه دختر و پسر داشت. پسرش دو سال از من بزرگتر بود. –با اون اینکارو کردی؟ -نه اونجوری که فکر کنی. اسمش اردلان بود. خیلی هم منو دوست داشت. یادمه خیلی هم خوشگل بود. اون موقع من ده سالم بود و اون دوازده سالش. –یعنی اردلان اولین کسی بود که لختت کرد؟ -دیوونه چی میگی؟ فقط یه بار باهم عشق بازی کردیم و لبای همو بوسیدیم. فکر کن توی اون سن عاشق هم شده بودیم. –یعنی سکس نکردید؟ -وای خدا تو هم بدتر از مهیاری. نخیر. هیچ کاری نکردیم. –هنوزم هست؟ -نه دیگه مزرعه مصادره شد اونم آخرین خبری که ازش داشتم یه سال قبل ازدواج من با بابات با عموش رفت ترکیه واسه کار. –اه چه حیف شد. حسرت کست به دلش موند. –کوفت. میگم چیزی نگم بهت واسه همینه. گوشی مهدیس زنگ خورد. جواب داد و گفت پلاک چند. –مامان اومد. –اوکی پاشو لباس بپوش بریم پایین. –لباس چرا؟ -همینجوری لخت بریم؟ -آره دیگه. –ای خدا از دست تو. جفتمون رب دو شامبر پوشیدم و رفتیم پایین.
رب دوشامبر جفتمون از باسن به پایینش توری بود قشنگ پر و پاچمون دیده میشد. وقتی رسیدیم پایین یه پسر قد بلند با پوست برنزه و لاغر توی پاگرد طبقه اول منتظرمون بود. دوتا کیف هم همراهش بود که وسائلش رو توش گذاشته بود. سلام کرد و خودشو معرفی کرد. اسمش سورنا بود. به نسبت خوش برخورد و جذاب بود. موهای کاملا کوتاه و اطراف سر که کاملا تراشیده بود. زیاد اهل حرف زدن نبود یا اینکه خیلی حوصله نداشت اما با روی کاملا باز و دوستانه برخورد میکرد که البته اقتضای کارش هم بود. مهدیس بهش دست داد و پشت سرش با منم دست داد. در باشگاه رو باز کردم و سه تایی رفتیم داخل. توی دلم گفتم کاش بجای کسشعر گفتن با مهدیس میفرستادمش پایین اینجا رو آماده کنه. رفتیم توی اتاق ماساژ. برای اونجا یه تخت یه نفره که جمع میشد گرفته بودم و حوله و رو تختی یه بار مصرف هم بود. یه صندلی ماساژور هم که قبلا برای خونه گرفته بودیم ولی جدا نداشتیم بذاریمش واسه همین بسته بندی شده توی اتاق مهیار بود. وقتی اینجا رو آماده کردیم گفتم بذاریمش همینجا بهتره. سورنا گفت چه جای خوبی درست کردید. کل ساختمون میتونند ازش استفاده کنند؟ گفتم اگر بخوان آره. از قصد جوری گفتم که فکر نکنه ما اینجا تنهاییم. بلاخره از نظر امنیتی نباید همه چیزو جلوی یه غریبه گفت. سورنا در حالی که دستاشو به هم میمالید گفت خب پس همه چیز آماده دارید. گفتم آره. اما روغن و اینچیزا هنوز نگرفتم. یه روتختی از توی کمد برداشتم و از کیسه درش آوردم با کمک سورنا روی تخت کشیدیم. سورنا وسائلش رو از توی کیفش در آورد روی میز کوچیک بلندی که اونجا بود چید. –خب کدومتون اول میخواد ماساژ بگیره؟ مهدیس گفت مامان اول تو ماساژ بگیر. منتظر تعارفش نموندم. سورنا چندتا حوله کوچیک از کیفش برداشت و بهم داد. بعد گفت بفرمایید بخوابید و اینا رو هم روی خودتون بذارید. گفتم راستش بیشتر بخاطر سر دردم میخوام ماساژ بگیرم. –یعنی فقط ماساژ موضعی میخواید؟ -نه اما جوری باشه که سر دردم به کل خوب بشه. نیشخند مغرورانه ای زد و گفت نگران نباش من کارمو خوب بلدم. بعد با اون یکی کیف رفت بیرون. مهدیس توی این فاصله نشست روی صندلی ماساژو. رب دوشامبر رو در آوردم و به رخت آویز آویزون کردم دراز کشیدم. حوله ها رو روی سینه و زیر شکمم گذاشتم و سینه و کسم رو باهاشون پوشوندم. البته بیشتر حجم تن لختم معلوم بود. سورنا چند دقیقه بعد اومد. لباسش رو عوض کرده بود و یه تیشرت نخی سفید بلند با شلوار نخی سفید تنش کرده بود. یه عود روشن کرد و با اسپیکر بلوتوثی که همراه خودش آورده بود یه آهنگ ملایم پخش کرد. –خب پس اول با سر شروع کنیم. –آره بعدش هم کل بدنم. با انگشت هاش شروع کرد پیشونی و شقیقه هام رو ماساژ دادن. وقتی شست هاش رو محکم از وسط به دو طرف پیشونیم میکشید در عین سوزش پوست پیشونیم کم کم حس دردم کم میشد. قسمت بالای صورتم رو چندیدن با شست هاش ماساژ داد و بعد رفت سمت شقیقه هام و پشت گوشام. لعنتی وقتی گوشام رو ماساژ میداد تحریکم میکرد. از همون ناحیه ها رفت سمت گردنم و بعدش شونه هام. به آرومی چشمام رو باز کردم. خیلی مصمم و جدی داشت کارشو انجام میداد و نگاهش فقط به ناحیه ای بود که ماساژ میداد. کف دستش روغن ریخت و شروع کرد به ماساژ دادن بالای سینه هام و کتف و بازو هام. از بازو هام میرفت تا دست هام و حتی کف دست هام رو با فشار اندکی ماساژ میداد. کاملا داشتم به بی وزنی وخلصه میرسیدم. حتی آرزو هم که منو ماساژ داد انقدر سریع تاثیر نذاشته بود روم. میتونستم زیر چشمی مهدیس رو ببینم که چشماش رو بسته بود ایرپادهاش توی گوشش. وقتی کار دست هام تموم شد دوباره برگشت به بالای سینه هام و از بالای سینه هام دستاشو میبرد پایین و زیر حوله که سینه هام بود رو میمالید. خیلی سعی میکرد دستش به نوک سینه هام نخورده. من به شهوت زیادی داشتم میرسیدم و اصلا دلم نمیخواست این روند حشری شدنم رو کند کنم. اما حس میکردم سورنا بخاطر حیا یا هرچیزی نمیتونه راحت کارش رو انجام بده. گفتم چرا هی نصفه ماساژ میدی. –تا اونجا بشه رو ماساژ میدم. حوله رو از روی سینه هام برداشتم و گفتم همه جا میشه. من ماساژ کامل میخوام ازت. لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت به روی چشم. توی نگاهش شهوت دیده میشد. روی سینه هام روغن ریخت و شروع کرد به ماساژشون. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. خیلی تحریک شده بودم. مخصوصا وقتی با انگشتای شستش با نوکشون ور میرفت. بی اختیار نفس های سنگینم با صدای خفیف ناله همراه شده بود. لعنتی خیلی خوب سینه های چربم رو از زیر میگرفت و کف دستاش رو سر میداد به بالا تا میرسید به نوکشون که با انگشتاش میگرفتشون. به آرومی لبم رو گاز گرفتم و پاهام رو بهم فشار دادم. بخاطر فشار عصبی امروز احتمالا انقدر بدنم سریع و شدید واکنش نشون داده. شکم و پهلو هام رو ماساژ داد و رفت سروقت رونهام. بی شرف دو سه بار زیر شکمم تا بالا کسم رو ماساژ داد. دوتا شستش رو کنار هم گذاشته بود و از زیر ناف تا درست بالای شکاف کسم میکشید. هر بار که دستاش تا اونجا میرف از فکر اینکه الانه به کسم دست بزنه حس میکردم یکمی آب از کسم ترشح میکنه. یهو کارش رو متوقف کرد و گفت خب میشه برگردی؟ چرخیدم و دمر شدم. به آرومی روغن رو روی کتف و کمرم میریخت و شروع به ماساژ دادن کرد. شهوتم و اینکه اون چیزی که میخواستم اتفاق نیوفتاده بود یکمی عصبیم کرده بود اما ماساژ کتقم باعث شد دوباره به همون بی وزنی دوست داشتنی برسم. خیلی با ظرافت و حوصله کار میکرد. انگشت های شستش رو گذاشته بود پشت گردنم و ماساژ میداد. داشتم سبک و سبکتر میشدم. چشمام داشت سنگین میشد. بعد از کمر رفت سراغ پاهام و رونها و ساق هام قشنگ چرب کرد و با دستاش محکم و با دقت میمالید. بعدشم رفت سمت کف پام و بعد از ماساژ اونجا از مچ پاهام همزمان به سمت بالا کشید و انقدر ادامه داد تا به زیر باسنم رسید. فقط صدای موزیک توی گوشم میشنیدم و لمس دستای سورنا روی بدن چربم بود. قطرات روغن رو حس میکردم که روی کونم ریخته میشد و به سمت لاش سرازیر شده بود. بعد هر دو دست سورنا روی کونم بود و هر دو طرف کونم رو با هم میمالید و ماساژ میداد و بعضا دستشو به سمت وسط پاهام میبرد. نفس هام از حس شهوت سنگین شده بود و با درد خفیف و لذت بخشی که توی قسمت داخلی رونام پیچیده بود حس عجیب شهوت ناکی بهم میداد. وقتی داشت کونم رو ماساژ میداد حس کردم انگشت شستش رو روی سوراخم کشید که با نفس سنگینم که به با صدای آه همراه شد واکنش نشون دادم. سورنای دیوث هم که انگار فهمید اینجوری بیشتر تحریکم میکنه یکی دوبار دیگه شستش رو روی همونجا کشید و دفعه آخر دورانی دور سوراخ کونم رو نرم ماساژ داد. کسم داغ و خیس شده بود. دیگه نفس هام با ناله همراه شده بود. به آرومی انگشتش رو از لای کونم و بین پاهام به کسم رسوند. نوک انگشتش رو حس کردم که با دهانه واژنم برخورد داشت. بی اختیار بلند تر از دفعات قبلی گفتم اممممم. دفعه بعدی که دستشو به همون سمت برد کمرم رو بلند کردم و سعی کردم کسم رو به دستش برسونم. سورنا سریع گرفت چی میخوام و انگشتاش رو به سمت کسم رسوند. لبام رو گاز گرفتم و با شهوت زیاد چشمام رو باز کردم. بهش با نگاه شهلا و خمارم فهموندم که چیزی بیشتر از ماساژ میخوام. چشمم به جلوی شلوار نخیش افتاد که قلمبه شده بود. در حالی که داشت کسم رو میمالید منم دستم رو گذاشتم روی جلوی شلوارش و کیرش رو از روی شلوار میمالیدم. با نگاهش به مهدیس اشاره کرد. منم به مهدیس نگاه کردم که رب دوشامبر رو باز کرده بود و پاهاش رو جمع کرده بود و داشت کسش رو جلوی ما میمالید و با شهوت بهمون نگاه میکرد. سورنا گفت مثل اینکه برنامه عوض شد. کار ماساژ شما هنوز تموم نشده ها. گفتم نه عزیزم الان چیز دیگه ازت میخوایم. کیرش رو از روی شلوار که به نظر بزرگ میرسید رو فشار دادم و با شهوت زیادی گفتم الان اینو میخوام. از لبخندی از روی شهوت زد و اومد سمت سرم و دکمه های شلوارش رو باز کرد و کیر درازش رو آزاد کرد. کیر خیلی خوبی داشت. بلند و کشیده که سرش از بدنش باریک تر بود. بی معطلی کیرشو کردم توی دهنم و شروع کردم به ساک زدنش. مهدیس هم بلند شد اومد سمت ما و رب دوشامبرش رو در آورد و به سورنا چسبید و شروع کرد به خوردن لباش. در حین لب بازی و ساک زدن کیرش توسط من، مهدیس شروع کرد به لخت کردن سورنا. بعد نشست روی پاهاش و در حالی که سرش کنار سر من بود کیر سورنا رو از دهنم در آوردم و به سمت صورت مهدیس گرفتم. مهدیس یک نفس کل اون کیر دراز رو کرد توی دهنش و بعد چند بار ساک زدن و جلو عقب کردن کل کیرشو تا ته فرو کرد توی دهنش. سورنا آه بلندی کشید که گفتم الانه که ارضاء بشه. مهدیس سریع تخمای سورنا رو توی دستش گرفت و بازیش میداد و یکمی هم فشارش داد. اینجوری ارضاء شدن سورنا رو کنترل میکرد. سورنا با نفسهای بند میگفت جووون، امممم. مهدیس کیر سورنا رو از دهنش کشید بیرون. آب دهن مهدیس غلیظ و کف کرده از کیر سورنا شره میکرد. از زیر تخمای تیره و سورنا تا سر کیرشو یه تیکه لیسیدم و دوباره کیرشو کردم توی دهنم. توی اون حالت که دمر بودم و دست سورنا روی کونم بود و با انگشتش با سوراخم که چرب شده بود بازی میکرد. حیف این تخت نمیتونه بیشتر از یک نفر رو تحمل کنه. کاش همون اول میرفتیم بالا توی خونه. برگشتم به پشت خوابیدم. کل بدنم از پیشونی تا کف پا چرب بود و بین پاهام پر بود از مخلوط روغن ترشحات کسم. سورنا کیرشو لای کسم میمالید و میخواست بکنه تو. کیرشو توی دستم گرفتم و در حالی که از شهوت توی صورتش لبخند میزدم سر کیرشو به سوراخ کونم رسوندم و به آرومی با کمک خودش سرشو توی کونم کرد. پاهام رو شونه هاش بود و کیرشو توی کونم فرو کرد. دیگه قشنگ جا باز کرده بود و کیرشو توی کونم تلمبه میزد. سینه هام رو محکم گرفته بود خیلی با حس داشت منو میکرد. تا حالا توی این پوزیشن آنال سکس نکرده بودم. هرچند یکمی درد داشت اما به حس سکسی که چهره پارتنرم میگرفتم می ارزید. دستم رو بسمت مهدیس دراز کردم و به سمت خودم در حالی که سر پا وایساده بود و کسش رو میمالید کشیدمش. بین تلمبه هایی که توی کونم میخورد بریده بریده گفتم مهدیس بجور وایسا کست رو بخورم. سرم از اینور تخت آویزون بود. مهدیس گفت مامان قدم نمیرسه. –برو از توی باشگاه استپ بیار. سریع رفت و چند ثانیه بعد برگشت. اون سمتی که سر من آویزون بود پایین تخت چندتا استپ گذاشت و روش وایساد که قدش تنظیم بشه. پشت به من خم شد. کس و کون جلوی صورتم بود. شروع کردم به خوردن کس مهدیس. انقدر کس ترشح کرده بود که کل صورتم از آب کس پر شده بود. نوک زبونم رو به سوراخ کونش رسوندم و بعد چند دفعه لیسیدنش زبونم رو یکمی توش فرو کردم. مهدیس بلند ناله میکرد. –آههه مامان. وای کسم داره میسوزه. کسم میخواد. بخور کسم رو. دستم روی کس خودم بود و در حین کون دادن و لیسیدن کس مهدیس کس خودم رو هم میالیدم. انقدر که حس کردم وقت ارضاء شدنمه. از جیغ های بلند مهدیس هم معلوم بود اونم داره میشه. همزمان باهم ارضاء شدیم و مهدیس انقدر شدید توی صورت من اسکوئیرت کرد که تا توی موهام هم از آب کسش خیس شده بود. دو قدم رفت جلو تر و در حالی که با ناله نفس نفس میزد دستشو به دیوار گرفت و دولا شد. سورانا کیرشو از کونم کشید بیرون. آرومی دستام به سمتش بردم که بغلم کنه و کمک کنه بلند شدم. کلی روغن توی کونم جمع شده بود که وقتی سر پا شدم حس کردم از توی کونم داره میریزه. کیر چربشو توی دستم گرفتم و چندبار محکم مالیدمش. –اممم چه کیر خوبی داری هانی. –دوسش داری؟ -عالیه. –واقعا دخترته یا منو اوسکل کردید؟ خندیدم و گفتم آره دخترمه. با هیجان گفت خیلی خوبید.
سه تایی توی شاور باشگاه بودیم. من کل بدن خودمو و کیر سورنا رو با شامپو بدن داشتم میشستم. سورنا رو به مهدیس گفت نوبت ماساژ تو هنوز مونده. مهدیس گفت بیخیال ماساژ در حالی که کیر سورنا رو توی دستش گرفته بود گفت میخوام با این کسم رو ماساژ بدی. سورنا لبخند زد و رو به من گفت الان حالت بهتری؟ گفتم آره خیلی بهترم. مرسی کارت خوب بود. وقتی خودمون رو شستیم مهدیس گفت بریم بالا. منم اوکی بودم اما سورنا گفت نظرتونه توی باشگاه سکس کنیم؟ منو مهدیس با تعجب گفتیم اینجا؟ -آره. راستش من همیشه فانتزیشو داشتم که توی باشگاه سکس کنم. به مهدیس نگاه کردم. با بالا انداختن شونه هاش اوکی داد. خودمون رو خشک کردیم و اومدیم توی باشگاه. روی یکی از نیمکت ها با مهدیس نشستم و لبای همو میخوردیم. سورنا در حالی که کیرش رو میمالید اومد سمتمون و مهدیس در حالی که کنار من نشسته بود و یه دستش روی سینه و اون یکی دستش روی کسم بود کیر سورنا رو گذاشت توی دهنش. دوباره همونطوری کیرش رو دیپ تروت میکرد. وقتی درش آورد کیر سورنا خیس از تف شده بود و مهدیس با دستش کیر سورنا رو میمالید. گفتم مهدیس چطوری یاد گرفتی اینکار رو بکنی؟ -ساک ته حلقی رو میگی؟ دیگه با تمرین پشت کار و دوباره کیر سورنا رو کرد توی دهنش. سورنا بلند زد زیر خنده و منم خندم گرفت. –دهن سرویس یجوری میگه تلاش و پشتکار انگار جایزه نوبل رو برده. مهدیس دوباره کیر سورنا رو از دهنش در آورد و گفت اینم یه هنره دیگه. هنر تا آخر خوردن کیررررر. سورنا گفت مهدیس میشه بری روی اون دستگاه. مهدیس بلند شد و رفت روی دستگاه پرس سیم کش چند کاره نشست که صندلیش نصفه بالا بود. سورنا توی اون حالت نشست زمین و شروع کرد به خوردن کس مهدیس. من فقط میخواستم فعلا نگاه کنم و در حالی که یه پام روی تخت بود و یه پام روی زمین با کس بازی میکردم. نفس های مهدیس بصورت سعودی بلند بلندتر شد تا به ناله های بلند رسید. دیگه وقتش بود سورنا کیرشو توی کس مهدیس فرو کنه و بکنتش. پاهای مهدیس رو کاملا باز کرد و کیرشو توی کس مهدیس فرو کرد. زیاد نتونست توی این پوزیشن با مهدیس سکس کنه و جاشون رو عوض کردند. یکی از توپ های بدنسازی سایز بزرگ رو آوردم و گفت مهدیس روی این راحت تری. سورنا هم گفت ایول. همین عالیه. مهدیس روی اون نشست و در حالی که کمرش بالا داده بود حالت پل رو توپ گرفته بود. سورنا توی روی زانوهاش نشست و توی اون حالت کس مهدیس رو میگایید. منم بهشون ملحق شدم و کیر سورنا که پر از آب مهدیس بود رو کردم توی دهنم و ساک میزدم. انقدر به مزه آب کس مهدیس توی سکس عادت کردم که انگار نمیشه بدون خوردن آب کس دخترم سکس کامل داشته باشم. کم کم به آخرای کار رسیدیم و سورنا در حالی که بلند ناله میکرد و یجورایی داد میکشید ارضاء شد. آب کیرش رو روی بدن مهدیس پاشید جوری که کل سینه ها و شکم مهدیس از قطرات آب کیر صدفی رنگ سورنا خیس شده بود. بی حال نشست روی زمین. در حالی که نفس نفس میزد گفت خیلی خوب بود. گفتم فکر میکردی بیای برای ماساژ همچین حالی نصیبت بشه؟ -راستش نه. هرچند میدونستم ماساژ خانم ها بعضی وقت ها به سکس میرسه. مهدیس گفت مشتری خانم زیاد داری؟ -راستشو بخوای بیشتریا خانمند. گفتم پس سکس هم با این حساب زیاد میکنی. –همیشه نه اما خب اونایی که مشتری ثابتم هستند باهاشون سکس هم دارم. مهدیس گفت چه شغل رویایی داری. برای خیلی ها این کار بهترین کار دنیاست. فکر کن هم سکس کنی هم پول بگیری. –زیادش اذیت میکنه. حتی بعضی وقت ها دیگه حس سکس ندارم. گفتم خوبه پس امروز حسش رو داشتی. –راستش اول نه زیاد اما وقتی جفتتون رو باهم دیدم و دیدم که چقدر اوکید بی اختیار به همین سمت رفتم. –راستی تو با آنا هم سکس میکنی؟ -آنا کیه؟ گفتم خونه خانم قوام. لواسون. –آهان. نه اونجا فقط دوبار رفتم. خانم قوام خیلی با ماساژ اوکی نبود. همون دوبار هم فقط برای ماساژ آقای قوام رفتم. –خب چی شد که دیگه نمیری. با نیشخند منظور داری گفت تمام اسرار مشتری ها رو که نمیشه گفت. تا اومدم چیزی بگم یهو گفت اوخ اوخ چقدر دیر شد. من باید برم دیگه. میخواستم باهاش حساب کنم که گفت این دفعه مهمون باشید. کاری نکردم. واقعا هم فقط منو ماساژ داد اما پول همونم نگرفت. بهش گفتم یکی رو میخوام مرتب بیاد برای ماساژ. قرار شد قرار داد ببندیم و هر هفته بیاد منو مهدیس رو ماساژ بده. لباساش رو پوشید و رفت. بعد رفتنش گفتم مهدیس نمیخوای دوش بگیری؟ -بریم بالا. دیدم همونطور لخت با دمپایی رفت سمت در. –عه مهدیس بیا رب دوشامبرت رو بپوش. –نمیخواد مامان. تو هم بیا لخت بریم بالا. دیگه حال نداشتم برم اتاق رو جمع کنم. با مهدیس کاملا لخت از باشگاه اومدیم بیرون و رفتیم سوار آسانسور شدیم. به هیکل ناز لخت مهدیس نگاه میکردم و اونم با علاقه خاصی به من زل زده بود. محکم بغلش کردم و لباشو مکیدم. میخواستم ازش جدا بشم که منو محکم توی بغل خودش گرفت. دستم روی سینش رفت. از آب کیر چسبناک روی بدنش دستم لوچ شده بود. اومدیم توی خونه. مهدیس رفت توی حموم. منم میخواستم یه بار دیگه فقط دوش بگیرم و بدنم رو آب بکشم. امروز با احتساب صبح چهارمین بار بود که دوش میگرفتم.
     
#620 | Posted: 19 Oct 2019 02:04
از حموم اومدیم بیرون. واسه شام درست کردن دیر شده بود و مهدیس توی این فاصله غذا سفارش داد. ولی جفتمون حسابی گرسنه بودیم. سبد میوه رو از یخچال برداشتم و گذاشتم روی میز. –فعلا همینا رو بخور تا شام بیاد. من یه سیب برداشتم و گاز زدم. مهدیس هم یه موز گنده برداشت. –ولی مامان فکر نمیکردم انقدر حال بده. –آره واقعا خوب بود. کمتر آنال سکس با این کیفیت داشتم. البته بخاطر چربی زیاد هم بود. راستی مهدیس تو واقعا چطوری یاد گرفتی دیپ تروت بزنی؟ -کاری نداره که. همون موز رو پوشت کند و یهو تا ته کرد توی دهنش و نگه داشت. قشنگ نزدیک بیست سانت میشد. –نکن دیوونه یهو گیر میکنه خفه میشی. درش آورد و گفت دیدی چقدر راحته؟ -من که نمیتونم. موز رو به سمت من گرفت. -میخوای امتحانش کنی؟ -نمیدونم. بذار ببینم. موز رو ازش گرفتم و سعی کردم انجام بدم. تا اول حلقم که میرفت عق میزدم و احساس خفگی بهم دست میداد. –آروم فرو کن. از لوزت که رد بشه اوکیه. دوباره سعی کردم یهو حس کردم دارم خفه میشم. مهدیس سریع پرید سمتم و کمکم کرد. چندتا سرفه سنگین کردم. بین سرفه هام گفتم مهدیس دهنتو سرویس. داشتم خفه میشدم. –عه خب بلد نیستی نکن. –تو میگی اینجوریه و راحته. –اصلا بیخیالش. میترسم سر یه کیر ساک زدن خودتو بگا بدی. اون وقت چجوری بگیم مادرمون سر کیر خوردن بگا رفت؟ اینو گفت بلند زد زیر خنده. –مردشورتو ببرن. یه دور از جون بد نیست بگیا. –عه ببخشید. من شوخی کردم. دور از جونت. نیم ساعت بعد شاممون رسید. شام خوردیم و رفتیم بخوابیم. قبل خواب مهدیس گفت مامان فردا آرزو میاد برای تمرین؟ -آره عزیزم. –قراره چند شنبه های بیاد؟ -احتمالا یکشنبه و سه شنبه شاید چهارشنبه. –میخواستم منم باهاتون بیام. –باید حتما بیای. دوباره بدنت داره خراب میشه. پهلوهات باز شل شده. –آره میدونم. پشتشو کرد بهم و خودشو توی بغلم جا کرد. از پشت بغلش کردم. گردنش رو بوسیدم و گفتم شب بخیر دختر نازنم. –شب بخیر مامانی خوشگلم.
حتی نذاشتند یک روز از قضیه مریم بگذره. از همون فرداش سه تا رزومه فرستادند واحد من که بررسی کنم. یکی از اون یکی داغون تر. بهترینشون یه پسره بود که حقوق درخواستیش رو زده پنج میلیون. چه خبره؟ از من یعنی بیشتر میخواد بگیره؟ اونم تازه با این رزومه؟ رشیدی گفت خانم شریف از کارگزینی زنگ زدند و گفتند کی برای مصاحبه وقت میدید؟ با اخم گفتم به اونا چه ربطی داره. –نمیدونم والا. میدونستم فشار کربلاییه. سریعتر باید یه فکر بکنم. نهایت یکی دو هفته میتونم بپیچونم و کسی رو جذب نکنم اما بعدش چی؟ سریعتر باید یه کاری بکنم. بعد از ظهر رفتم توی اون یکی اکانت تلگرامم که با رمضانی باهاش در ارتباط بودم. دیدم پیامی نداده. براش پیام فرستادم چی شد پس؟ هیچی جواب نداد. تا دو ساعت بعد هم خبری ازش نشد. نوتیفیکشن تلگرام اون اکانتم رو باز کردم که اگر پیام داد سریع متوجه بشم. توی راه خونه بودم که دیدم چندتا نوتیفیکشن روی گوشیم افتاد که مربوط به پیام های تلگرام رمضانی بود. توی ترافیک باز کردم. اولش که سلام و اینکه چی شد دیر جواب داد. از شانس خوبم امروز توی واحدشون تولد گرفته بودند و رمضانی هم سریع گوشیش رو در آورده که از بقیه عکس بگیره و در همون حین هم فیلم گرفته بود. از این زرنگ بازی هاش خوشم میاد. فیلم بیست دقیقه بود. گفتم میرم خونه میبینم. ازش تشکر کردم. خب این شد یه چیز درست و حسابی. آرزو قرار بود شش بیاد اما پیام داد که دیرتر میرسه. خوبه باز خونه خودمم و اهمیتی نداره معطل بشم. یه بار نشستم فیلمی که رمضانی گرفته بود از اول با دقت نگاه کردم. قبلا عکس اون نفرات جدید رو با مشخصاتشون فرستاده بود و میتونستم بشناسم کی به کیه. خوب هم تونسته بود از اندام دخترهای جدید از روی لباس فیلم بگیره. بلاخره آرزو رسید و رفتم پایین. بعد سلام و احوال پرسی داشتیم لباس عوض میکردیم که تمرینمون رو شروع کنیم. پرسیدم ترافیک بود؟ -نه. جایی قرار داشتم واسه همین دیر رسیدم. –راستی قضیه خونت چی شد؟ -هیچی دیگه. اوکیش میکنم. –عه پس حل شد خداروشکر. –آره. راستی مهدیس کجاست؟ -قرار بود امروز بیاد. باز نمیدونم کجا مونده. بین تمرین که صحبت میکردیم تعریف کردم دیروز چه اتفاقی افتاد. اول آرزو گفت ماساژ میخواستی چرا به خودم زنگ نزدی. ولی بعد که فهمید قضیه چی بوده گفت پس لازم شد منم یبار ازش ماساژ بگیرم. –آره. فکر کن گفت دوست دارم توی باشگاه سکس کنیم. فانتزیشو داشته. –منم خوشم میاد توی باشگاه سکس کنم. هرچند به راحتی اتاق نیست اما فضای باحالی داره. –مثل اون دفعه با کوهیار و آرمین؟ -اون دفعه که چیزی نبود. فکر کن من روی تردمیل هم سکس کردم. –واقعا؟ چجوری؟ لگش رو کشید پایین و در حالی که روی قسمت آخر تردمیل راه میرفت کونشو داد عقب و گفت اینجوری. –مگه میشه در حال حرکت؟ -دیگه شد. البته واسه اینکار بالای بیست سانت کیر لازمه. خیلی هم سخته. تمرین هامون تموم شده بود و آرزو بعد از دوش گرفتن داشت خودشو خشک میکرد. گفت کتی با باربد صحبت کردم گفت اوکیه. شمارشو برات میفرستم باهاش هماهنگ کن. –خودتم میای دیگه؟ -من اگر بتونم حتما میام. –ما قرار گذاشتیم آرزو. –میخوام ماشینم رو بفروشم. قبل اینکه بیام اینجا یکی اومده بود ببینه. –واسه چی؟ -واسه پول خونم. جدی بهش نگاه کردم و گفتم واسه چی اینجوری میکنی؟ خب بدون ماشین میخوای چکار کنی؟ -نهایت دو ماهه. مشکلی پیش نمیاد. –آرزو الکی نگو. این دوماه که نمیتونی همش با اسنپ اینور اونور بری. –عزیزم گفتم مشکلی نیست. نهایت اگر دیدم خیلی سختمه یه ماشین ارزون میخرم تا پول دستم بیاد. –من گفتم بهت قرض میدم. نمیدونم چرا قبول نمیکنی؟ -خب نمیخوام. اینجوری راحت ترم کتی. باور کن. بهش با دلخوری نگاه کردم و گفتم چی بگم. آرزو میخواست بلند شه بره که گفتم یه چند دقیقه وقت داری؟ -آره. کاری ندارم. –پس بریم بالا میخواستم راجب یه چیزی باهات صحبت کنم. گفت اوکی. اومدیم توی خونه ما. واسه خودم و آرزو آب میوه آماده کردم و براش آوردم. تشکر کرد و گفت خب راجب چی میخواستی صحبت کنیم؟ براش فیلمی که رمضانی گرفته بود و یه سری عکسای قبلش رو بهش نشون دادم. –ببین آرزو. به نظرت این دخترایی که میگم از نظر بدنی چه چیز خاصی دارند؟ یکمی که نگاه کرد گفت خب بدناشون خوبه. منظورت چیه؟ -به نظر خودم کوناشون خیلی خوش فرم میاد و پاهای کشیده و عضلانی دارند. –آره. –فکر میکنی همشون حرفه ای تمرین میکنند؟ -ممکنه ژنتیک هم باشه. یکمی دقیق شد و دوتاشون رو گفت این دوتا مشخصه مرتب و حرفه ای تمرین میکنند. –از کجا میگی؟ -دیگه معلومه دیگه. یه لحظه وایسا. این اسمش چیه؟ -این؟ -آره. گوشی رو ازش گرفتم و توی اطلاعاتی که رمضانی فرستاده بود دنبال اسمش گشتم. –سحر مباشر. آرزو با گوشیش توی اینستا رفت و بعد بهم گوشیش رو نشون داد. –ایناها پیج اینستاشه. توی بیوش هم نوشته فیتنس. بعد رفت توی یه پیج خارجی و بعد چند دقیقه گشتن عکس همون دختره رو توی باشگاه با چند نفر دیگه نشون داد که با تاپ و لگ بود. –عه خودشه. –آره. این جزء تیم کارا بود. یه مدتی باربد هم مربی تیمشون بوده. فکر میکنم بقیشون هم بگردی همین چیزا دستت میاد. حالا نمیخوای بگی قضیه چیه؟ براش تعریف کردم که چه اتفاقی افتاده و در مورد مریم و پویانفر توضیح دادم. وقتی صحبت هام تموم شد بهم با اون استیل به تخمم خاصش نگاه کرد و گفت خب تو واسه چی میخوای خودتو درگیر کنی. –راستش من به مریم مدیونم. واسه همین نمیتونم از کنار این قضیه راحت بگذرم. بهش قول دادم که هرجوری بتونم شوهرش رو رسوا میکنم. –خب مگه نگفتی همه چیزو میدونی. چرا الان نمیکنی؟ -نمیشه. خیلی فکر کردم راجبش. واقعا شدنی نیست. یکمی فکر کرد و گفت خب حالا برنامت چیه؟ -دنبال نقطه ضعف پویانفرم. میخوام بفهمم دقیقا چی بیشتر تحریکش میکنه. –تو که گفتی بهت نظر داره. دیگه چرا دنبال چیزی هستی که تحریکت کنه؟ -دیوونه واسه خودم که نمیخوام. –پس چی؟ -آرزو. یکی رو میخوام به عنوان نفوذی من بره اونجا. میخوام اون شخص تمام ویژگی ها رو داشته باشه که سریع جذب بشه. –یه همچین آدمی راحت پیدا نمیشه. تازه اگر پیدا بشه چطوری میتونی مطمئن باشی که بهت وفادار میمونه و نمیره طرف همین پسره؟ بهش خیلی منظور دار نگاه کردم و در حالی که لبخند میزدم گفتم اگر اون طرف یه دوست خوب و مطمئن باشه که از قضا حرفه ای هم فیتنس کار کنه دیگه مشکلی نیست. قشنگ گرفت منظورم چیه. –یعنی منظورت منم؟ -اگر میشد که عالی بود. –کتی واقعا شرمندم. نمیتونم قبول کنم. –فقط برای دو ماه نهایت. اصلا بیا یه کاری کنیم. –چی؟ -تو مگه الان گیر پنجاه تومن نیستی؟ من این پول رو در ازای کاری که برای من میکنی بهت میدم. –واسه دوماه کار پنجاه میلیون به من پول میدی؟ -عزیزم کارش خیلی برام اهمیت داره. –کتایون این داستان ممکنه برات بد دردسر ساز بشه. به همه چیزش فکر کردی؟ -آره. آرزو خیلی بهت نیاز دارم. کاملا مردد بود. مثل وقتی که مغزت صد در صد داره میگه نه اما دلت نمیاد رد کنی. اگر هر کس دیگه ای بود میگفتم حتما توی رودر باسی گیر کرده اما از آرزو کاملا بعید بود. شاید بخاطر پول باشه. یکمی بعد گفت کتایون ببخشید. شرمندم نمیتونم. دیگه اصرار کردن فایده ای نداشت. خیلی دلسرد شدم. با این حال گفتم اوکی. به هر حال مرسی. در مورد پول هم من هنوز سر حرفم هستم. رفاقتی بهت قرض میدم. –نه عزیزم. خیلی بزرگواری. ولی همون ماشینم رو میفروشم. اینجوری بهتره. تا دم در باهاش رفتم و باهاش خدافظی کردم. تیرم به سنگ خورد. از اولش یک درصد هم احتمالش نبود قبول کنه. من الکی دل بستم. ولی توی اصل موضوع فرقی نمیکنه. باید یکی رو پیدا کنم. اما کی؟
     
صفحه  صفحه 62 از 66:  « پیشین  1  ...  61  62  63  64  65  66  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites