تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#61 | Posted: 4 Nov 2017 19:37
قسمت هجدهم: آسیب
روز سه شنبه بعد از ظهر بود موبایلم زنگ خورد –بله؟ -خانم شریف؟ -خودم هستم بفرمایید. –از کلانتری 124 زنگ میزنم خدمتتون. –چی شده؟ -نگران نباشید ظاهراً چند نفر زورگیر از پسرتون دزدی کردن. –الان حالش خوبه؟ چیزیش نشده؟ -چیز خاصیش نشده بیزحمت تشریف بیارید. بدجوری نگران شده بودم. به سرعت از شرکت زدم بیرون و رفتم کلانتری. مهیار بیرون اتاق بازپرس نشسته بود. قیافش مشخص بود حسابی کتک خورده. دماغش خونی بود. –سلام مهیار جان خوبی؟ چیزیت نشده؟ خدا لعنتشون کنه ببین با پسرم چکار کردن. –سلام مامان نگران نباش خوبم. –مطمعنی؟ باید بریم پیش دکتر نکنه جاییت آسیب دیده باشه. –اه بس کن مامان اعصاب خورده. گفتم که خوبم. –حروم زاده ها ببین چیکارت کردن. چی بردن ازت؟ -هرچی داشتم. کیف پولم و موبایلم گیتارمو. –بی شرفا. خدا لعنتشون کنه. کجا این اتفاق افتاد؟ -نزدیک استدیو تو کوچه خفتم کردن. –شکایت کردی؟ -آره. یه صدایی از پشت سر گفت شما مادر مهیار فربد هستید؟ یه مرد با لباس نظامی و موهای کم پشت جو گندمی وایساده بود. چهارتا ستاره کوچک روی هر شونش بود. –بله جناب سروان این مامورین نیروی انتظامی کجان که همچین بلایی تو خیابون جلوی همه توی روز روشن سر پسر من اومده؟ -خانم آروم باشید نگران نباشید ایشون شکایتشون رو تنظیم کردن و پزشکی قانونی هم ضمیمه پرونده میشه و ما دزدا رو پیدا میکنیم؟ -به همین راحتی؟ -خب کار ما همینه . یجوری بیخیال حرف میزد انگار به هیچ جاش نبود که بچه منو زدن آش و لاش کردن. حوصله بحث کردن نداشتم. با مهیار رفتیم خونه. سر راه از دارو خونه یکم قرص مسکن و وسایل پانسمان گرفتم. هرچی اسرار کردم بریم دکتر قبول نمیکرد. تو راه گفت مامان همین جا نگه دار. –چرا؟ -سیگار میخوام. –ول کن این کوفتیو مهیار زودتر بریم خونه باید پانسمانت کنم. –وایسا دیگه اه چرا اذیت میکنی. انقدر تو مخم رفت تا دم یه دکه وایسادم. خواست پیاده شه دیدم سختشه. بدنش کوفته شده بود. گفتم نمیخواد خودم میرم بگیرم. –پس کمل آبی بگیر. –از دست تو مهیار. رفتم دم دکه یه مرد کت شلواری میان سال وایساده بود داشت روزنامه ها رو میخوند اونجا. به پسر فروشنده تو دکه گفتم یه بسته سیگار کمل آبی بده. دیدم مرده یه جوری چپ چپ نگام میکنه. بهم برخورد. چقدر این مردم ایران کوته بینن آخه. مهیار منو به چه کارهایی مجبور نمیکنی. اومد تو ماشین سیگارو پرت کردم سمتش گفتم بیا. سیگارشو روشن کرد. تو چهرش معلوم بود بدجوری درد داره اما نمیگفت چشه. هرچی میپرسیدم سربالا جواب میداد یا پرخاش میکرد. رسیدیم تو خونه. لباسش پاره شده بود. لباساشو در آورد. روی بدنش چند جا جای کوفتگی بود. با بتادین و گاز استریل خراش های صورتشو ضد عفونی کردم و بالا ابروش رو چسب زخم زدم. حالش بد بود نگرانم میکرد. –مهیار ترو خدا بگو چته. بیا بریم دکتر. –ولش کن مامان خوب میشه. –بچه تو چرا انقدر تخسی؟ حداقل بگو کجاته؟ هیچی نگفت. –بگو دیگه کجات. –بیضه هام درد میکنه. یکی از اون بی ناموسا زد تو تخمام. –مهیار همین الان پاشو بریم بیمارستان. –مامان ولش کن –دیوونه اگر آسیب دیده باشه چی؟ باید دکتر ببینه. –گفتم نه نمیخوام. –مهیار اعصابمو بهم نریز همینطوری دارم میمیرم از نگرانی. –چرا نمی فهمی نمیخوام بیام. با عصبانیت از اتاق اومدم بیرون ولی نیمتونم بیخیال باشم. زنگ زدم به یکی از دوستام که تو بیمارستانه. کل موضوع رو گفتم گفت باید دکتر ببینه اما اگر نمیخواد بیاد خودت معاینش کن –چطوری؟ -ببین متورم نشده؟ اگر شده بود سریع بیارش بیمارستان اگر نشده بود کیسه آب یخ بذار روش دردش آروم میشه. شورت تنگ هم نپوشه. ازش تشکر کردم و قطع کردم. سریع رفتم تو اتاقش. با شورت نشسته بود روی تخت. –مهیار با دوستم صحبت کردم باید ببنیم متورم نشده باشه. شورتتو در بیار. همین الان جلوی تو؟ میدونستم میخواد مسخره بازی در بیاره و من کلی نگران بودم. گفتم آره درش بیار. یکم مکث کرد دیدم داره بازی در میاره خودم رفتم سمتش بدون کوچکترین مقاومتی شورتشو تا زیر زانشو کشیدم پایین. کیر و تخماش کاملا اصلاح شده بود. به نظر نمیرسید متورم باشه. –خوبه زیاد آسیب ندیده. رفتم از فریز یخ برداشتم تو کیسه ریختم اومدم گذاشتم روی تخماش. –آی مامان چکار میکنی؟ یخ کردم. –حرف نزن برات خوبه. آروم میمالیدم به تخماش. –بهتری؟ -آره اما داره یخ میزنه. خیلی سرد شد. یخ رو برداشتم دستمو گذاشتم روی تخماش آروم میمالیدم. تو اون حالت کیرش واقعا شهوتیم میکرد. نگرانی و شهوت ادغام شده بود. حس کردم کیرش داره راست میشه. ناخود آگاه دستمو گذاشتم روی کیرش. کاملا داشت بزرگ میشد. داشت نگاهم میکرد. سریع دستمو برداشتم. دیگه تقریبا میشد گفت راست کرده. نگاهمو برگردوندم. –چرا ول کردی مامان؟ داشت خوب میشد. –فکر کنم به اندازه کافی خوب شده باشه. شرتتو بپوش راستی این شورتا رو نپوشی همون شلوارک گشادتو پان کن. –میخوای هیچی پام نکنم. –نخیر میخوای لخت بگردی جلوم؟ -چه اشکالی داره منم لخت تورو دیدم. –مهیار چرت و پرت نگو. خیلی وقیحی که اون راجبه اون قضیه صحبت میکنی. –شوخی کردم مامان. اومدم بیرون رفتم دستامو شستم. وقتی میشتم به این فکر میکردم کیر مهیار تو دستام بوده. فکرش تحریکم میکرد. دوست نداشتم بهش فکر کنم. –مامان شلوارک هامو شستی؟ -آره –خب چی بپوشم. –مهیار یه چیزی بپوش دیگه. اگر نداری حوله ببپیچ دور خودت. خیالم راحت شده بود. خب خداروشکر چیز خاصیش نشده بود. رفتم اتاقش. حولشو دور خودش پیچیده بود. داشت سیگار میکشید. دیگه عادت کرده بودم. –مهیار بهتری؟ دیگه درد نداری؟ -آره خوبم. –خداروشکر. ولی کاش مهیار میرفتیم دکتر میدیدت. هنوز نگرانم. –ول کن مامان خوب شد تخمم درد نمینه دیگه. از اینکه انقدر راحت اسم اونجاشو میگه خوشم نمیومد. بی حیایی رو دوست ندارم. –هنوز مشخص نیست که چیزیش نشده باشه. مهیار اگر حس کردی درد داری بهم بگو حتما. –گفتم که مامان درد نداره. خودت هم معاینش کردی سالم بود دیگه. –امیدوارم. ناراحت بود. بخاطر وسایلش که ازش دزدیدن. –مهیار جان نگران گیتارت و موبایلت نباش. دوباره میخریشون. خداروشکر سالمی. –گیتارم حیف بود. خیلی سال بود داشتمش. نشستم کنارش سرشو نوازش کردم. –اشکال نداره مامانی. برات بهترشو میخرم. غصه نخورد. –مرسی. خوشحالم که تغییر کردی. –تغییر کردم؟ مگه چجوری بودم؟ -خب قبلا زیاد غر میزدی و عصبی بودی اما الان خیلی بهتر شدی. هر اتفاقی که واست افتاده خوشحالم که روحیت رو عوض کرده. میترسیدم بخواد بازم بحث رو شروع کنه. باید فرار کنم از دستش. –من برم شام رو آماده کنم. راستی میدونی مهدیس کی میاد؟ -فکر کنم تا 6 کلاس داره. از اتاق اومدم بیرون رفتم سر یخچال. فکر میکردم به اینکه واسه شام چی بهتره بپزم. دوست داشتم امشب یه غذای مفصل بخوریم. شوید باقالا با ماهیچه خوبه. از فریزر گوشت برداشتم. بقیه وسایل رو هم داشتم آماده میکردم. ظرف برنج کابینت خالی بود. توی انباری یه کیسه دیگه داریم. زورم نمیرسه تنهایی بلندش کنم. –مهیار مامان جان میشه کمکم کنی؟ اومد پیشم با همون وضعیت. حولشو دور کمرش پیچیده بود و یه تیشرت آستین حلقه ای مشکی تنش بود. یهو یادم افتاد ممکنه بهش فشار بیار. –خب چکار کنم؟ -هیچی مامان جان خودم انجامش میدم. –اونکه سنگینه برات. –تو دست نزنیا. به خودت نباید فشار بیاری. –بیا با هم برش داریم. اومد کنارم دوسر کیسه رو گرفتیم آوردیم تا توی آشپزخونه. –مرسی مامان جان. اذیت که نشدی؟ یهو دیدم حولش باز شده و دم در انباری افتاده. رومو برگردوندم. همونجوری بدون اینکه حوله رو برداره رفت روی مبل نشست. –مهیار خودتو بپوشون. –مامان اینجوری راحت ترم. اونجوری سختمه. –خب من راحت نیستم. خوبه آدم مراعات کنه یکم. –ول کن مامان تو که دیدی دیگه. دستم زده بهش. عجب بچه بی حیا و پر روییه. همینطوری بدون شلوار و شرت نشسته که منو از دیدن نمای عضو مردونگیش به فیض برسونه. پیش خودم گفتم ولش کن نگاهش نمیکنم. اما نمیشد. همش زیر چشی بهش نگاه میکردم. یهو دیدم داره نگام میکنه. –فکر میکردم ناراحتی. –آره هستم. یکم خجالت بد نیستا. –مامان ول کن ما که همو بدون لباس دیدیم. –مهیار این چه توجیه مسخره ایه میکنی؟ حالا چون اتفاقی اینجوری دیدیم همو باید جلو هم لخت بشیم؟ پاشو برو یه چیزی بپوش اعصاب منو خورد نکن. رفت دوباره حولشو دور کمرش پیچید. –مامان –چیه؟ -خوشحالم که حالت بهتر شده؟ -مگه حالم بد بود –خب تو خیلی عصبی بودی همش هم خودتو اذیت میکردی هم مارو نموده بودی. –چیکارتون کنم دیگه. همش اذیت میکنید گوش به حرف نمیدید. بیشتر هم تو. –مگه چیکار کردم؟ -چکار نکردی. هر روز یه داستان. رفت سیگارشو از تو اتاق آورد یه نخ از توش برداشت پاکتشو گذاشت روی اوپن آشپزخونه. گفتم بیا همین یکیش. اصلا مراعات نمیکنی. –خب اعصابم خورده. همه چیزمو بردن. –بردن که بردن. فدای سرت. چرا به خودت آسیب میرسونی؟ -مامان بیخیال سیگار شو. بحث کردن باهاش فایده نداره بیخیالش شدم و به کارم ادامه دادم. نزدیک آشپرخونه وایساده بود و داشت سیگار میکشید. –مامان ما میگه یه خانواده نیستیم؟ -آره چطور؟ -فکر نمیکنی زیادی از هم دور شدیم؟ کارم رو متوقف کردم برگشتم سمتش. تو چشمامش نگاه کردم و گفتم منظورت چیه؟ -دوست دارم بیشتر با هم وقت بگذرونیم. –ببین کی این حرفو میزنه تو که همیشه با دوستات بیرونی. هر وقت هم میخوام برنامه بذارم میگی نیستم. –آخه یهویی میگی. خب آدم کار داره. –مثلا کی میتونی وقت با ارزشتون رو در اختیار ما بذارید؟ -مامان ببین چجوری حرف میزنی؟ میخواستم دو کلمه با هم صحبت کنیما. –خب باشه حالا قهر نکن. اون کوفتی رو هم خاموش کن کل زندگیم بوی گه سیگار گرفته. –چشم. اگر میخوای آخر هفته بریم شمال من اوکیم. –پس تمرینتون چی؟ -نمیرم دیگه. –نمیدونم بذار ببینم چی میشه. –خوبه. هم حال هوامون عوض میشه هم بهم نزدیکتر میشیم. –آره خوبه. –فکر کنم خیلی حرفا هست که باید به هم بگیم. –چه حرفایی؟ -حس میکنم اتفاقاتی داره میفته که به من و مهدیس هم مربوط میشه. –میشه واضح حرف بزنی. –خب تو واقعا خیلی خودتو فدای ما کردی. حس میکنم نیازهایی داری که باید بهش برسی. –تمام نیاز من خانوادمه و انتظار رفتار متقابل دارم ازتون. –اینو میدونم اما نمیدونم همه چیز رو ما میتونیم برای همدیگه فراهم کنیم یا نه؟ البته فکر میکنم میتونیم اما باید از هم دیگه بخوایم. با این حرفش خشکم زد. از اول صحبتش کاملا منظورشو میگرفتم اما الان به خودش جرات داده که یجورایی بهم پیشنهاد سکس بده. در کل خیلی غیر معقوله اما این پسر با خواهرش رابطه داره و مشکلی نیست براش روابط جنسیش با محارم رو گسترش بده و با مادرش هم بخواد. خیلی سخت بود جوابشو بدم. از طرفی میخواستم کاملا خودم رو از رابطش با مهدیس بی اطلاع نشون بدم. از یه طرف دوست نداشتم انقدر وقیح باهام برخورد کنه. فقط برام سوال بود چرا انقدر منو محتاج سکس میدونی؟ -چرا ساکتی؟ درست نمیگم؟ -میشه بگی دقیقا چی نیازی من دارم که باید ازتون بخوام که انجامش بدید؟ مگه غیر از احترام و علاقه متقابل چیز دیگه ای خواستم؟ -مگه نیستیم؟ -نمیدونم والا خودت ببین هستی یا نه؟ گوشیم زنگ خورد. از آشپزخونه اومدم بیرون گوشیمو جواب بدم. تا رسیدم به گوشیم قطع شد. شماره هلدینگ بود. نمیدونستم کیه پیگیر نشدم. گفتم اگر کار داشته باشه دوباره زنگ میزنه. –مامان میدونم چیزی که میخوای فقط احترام نیست و خیلی بیشتر از علاقست. –هرکسی خواسته خودشو داره حالا شما همینا رو انجام بدید بیشترشو نخواستم. –خب پس چکارش میکنی؟ -چیو؟ -نیازهاتو؟ -من نیازی ندارم. با لحن آروم و پر از شک اینو گفتم. جوری که مهیار کاملا فهمیده بود اینطور نیست. اومد سمتم. –میدونم هست. کاملا درکت میکنم. میدونم شبا نمیتونی راحت بخوابی. فکرت درگیره. اعصابت بهم ریخته. تو نباید اینجوری باشی. نباید بخاطر نیازت به کس دیگه فکر کنی. دست هامو گرفت خیلی بهم نزدیک بود. فقط نگاهش میکردم. نگران بودم. نمیدونستم چه اتفاقی قراره بیوفته. فقط خدا خدا میکردم اونکه فکر میکنم نباشه. سرمو انداختم پایین گفتم مهیار نمیدونم راجبه چی حرف میزنی. اما نسبت به این مکالمه حس خوبی ندارم. دستمو از دستش کشیدم دوباره حولش باز شد. اینبار کیرش یکمی بلند شده بود. چند ثانیه نگاهش کردم. سرم رو که بالا آوردم از نگاهش ترسیدم. توی چشماش انگار آتیش شعله میکشید. نمیدونم چی توی ذهنش بود. عقب عقب رفتم .پشتم خورد به اوپن آشپزخونه. دیگه عقبتر نمیتونستم برم. اونم اومد جلو. بهم چسبید. قلبم به شدت میزد. چشمام رو بستم. باید خودمو خلاص میکردم اما چرا نمیتونم. چرا کاری نمیکنم. یکمی خم شد روم. دیگه قلبم داشت وایمیساد. اگر این اتفاق بیوفته دیگه حریم توی خانوادم معنی نداره. نباید بذارم اما چرا نمیتونم خدایا؟ حال کسی رو داستم که منتظر شکنجه شدنه و از استرس قبل شکنجه داره میمیره. همش منتظر بودم لباش روی لبام حس کنم یا دستشو روی بدنم. بر عکس چیزی که انتظار داشتم فقط خم شد و پاکت سیگارش که پشتم بود رو برداشت. بهم یه لبخند شیطنت آمیز زد و رفت تو اتاقش. یهو سست شدم. نشستم رو زمین. نمیتونستم بفهمم چی شد. در خونه باز شد. –سلام عه مامان؟ چرا اونجا نشستی؟ مهدیس اومد.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#62 | Posted: 5 Nov 2017 14:49
دمت گرم واقعا عالیه.یکی این داستان یکی داستان اریا بهترین داستانهاییه که تا حالا خوندم دستتون درد نکنه
     
#63 | Posted: 6 Nov 2017 12:31
سلام داستانت خیلی خوب و با رعایت جزئیات نوشته شده همین جوری و با همین فرمون برو جلو
دیرتر بزار ولی خوب بنویس مثل همین قسمتهایی که تا الان گذاشتی
موفق باشی

از دل نرود هر آنکه از دیده برفت
     
#64 | Posted: 11 Nov 2017 16:51
قسمت نوزدهم : هوس
تمام مدت شام تو شک رفتار مهیار بودم. واقعا برام سوال بود که با این رفتارش چی میخواست نشونم بده؟ اون میدونه که من با یه مرد غریبه هستم. احتمالا هم میدونه سکس داشتم. نه تنها غیرتی نشده بلکه انگار اصلا براش مهم نیست. قبلا اینجوری نبود. خیلی روی منو مهدیس حساس بود. اون لحظه که بهم نزدیک شد مطمعن بودم که از من سکس میخواست اما تو یه لحظه تصمیمش عوض شد. شاید از اولش هم هدفش سکس نبوده. یجوری میخواسته فقط باهام بازی کنه. فکر کردن به این موضوعات داشت عصبیم میکرد. چرا این پسر روی من انقدر تاثیر گذاشته. کاش هیچوقت نمیفهمیدم که این دوتا با هم سکس میکنند. از اون روز خیلی چیزا عوض شده. انگار یه چیزی بطور کلی منو متحول کرده باشه. از داخل همش در تضادم. بین چیزی که بودم الان هستم و باید باشم. کدومش درسته؟
انقدر فکرم درگیر بود و عصبی بودم که شام زیاد خوب نشد. برنج شفته و شور شده بود و گوشت هم سفت شده بود. آشپزیم خیلی خوب بود اما این چند ساله زیاد با حوصله نمیتونم آشپزی کنم. سر شام مهدیس تا مهیار رو دید یهو جیغ زد مهیار چت شده؟ -هیچی بابا خفتم کردن همه چیزو ازم زدند. –وا به همین راحتی؟ -حالا شده دیگه. موبایل و گیتارو هر چی که همراهم بود. –کثافت های پست. رفتی کلانتری ؟ -آره مامان هم اومد. –وسایلت چی میشه –مامان گفته برام میگیره. گفتم آره دوباره بهترشو میخری. - فردا میخوام برم جمهوری گوشی و گیتار بگیرم پول میخوام. با بی حوصلگی گفتم چقدر؟ - پنج تومن –پنج میلیون!؟ مگه چی میخوای بگیری؟ -مامان دور و بر سه اینطورا پول گیتار میشه بقیش هم گوشی دیگه. –خب مامان جان باید انقدر گرون باشه؟ -ای بابا خب گیتاری که میخوام همینه دیگه. دیگه گوشی هم که خوبش حداقل دو تومن هست. اصلا حوصله جر و بحث نداشتم باهاش. مهدیس با بی میلی و بزور میخورد. –مامان جان دوست نداری؟ -چرا خوبه. –ببخشید بچه ها نمیدونم چرا اینجوری شد حالا بخورید دیگه. –مهیار هیچی نمیگفت اما نمیخورد. رفتارش هم مثل همیشه بود. انگار نه انگار که اتفاق خاصی افتاده باشه. این برخورداش بیشتر اعصابم رو خورد میکرد. بلند شدم همه برنج رو ریختم سطل آشغال. –عه مامان چیکار میکنی؟ -خیلی بد شده نمیشه خوردش. –نه مامان خوب بود. –نمیخواد الکی بگی خودم میفهمم دیگه. گوشت ها رو با نون خوردیم که سیر بشیم فقط. همش تقسیر مهیاره. حیف این همه غذا. حیف این همه وقت و زحمت که گذاشتم. بعد شام همون قدر که مهیار میخواست چک براش نوشتم. والا من سالی پنج میلیون خرج خودم نمیکنم که این همه پول یجا باید بدم واسه مهیار.
آخر شب توی تخت خواب به مهیار فکر میکردم. اتفاقی که افتاد رو مرور میکردم. فکرم رفت سمت کیرش. خیلی ناز بود. به نسبت کامران کوچیکه اما خواستنی بود. کاملا سفید و بدون مو. کیسه تخماش آویزون بود وقتی نوازششون میکردم خیلی تحریک کننده بود. همینه که مهدیس بهش میده. براش ساک میزنه. اگر با من هم سکس کنه براش ساک میزنم. دوست دارم تخماشم ببوسم و بلیسم. فکرم رفته بود سمت اینکه با هم سکس کنیم. اگر اونجا ادامه میداد چی میشد. لبامو میخورد. گردنمو میبوسید. آروم تیشرتمو در میاورد و بعدش سوتینیم رو باز میکرد. سینه هام رو میمالید و میمکید. میشستم روی زانوهام . سر کیرشو میبوسیدم و میذاشتم دهنم. حسابی میمکیدم تا بزرگ بشه. بعد میذاشتم لای سینه هام. بهش میگفتم مامان جان سینه هام رو دوست داری؟ بایدم دوست داشته باشی. یه آن به خودم اومدم. وای چقدر داغ شدم. حسابی کسم خیس شده. شلوار و شورتمو در آوردم. کسمو تمیز کردم. چشمم به عکس منصور روی دیوار افتاد. خیلی خجالت کشیدم. من دارم چکار میکنم با خودم. روم نمیشد به عکس منصور نگاه کنم. عکسشو برداشتم برعکس کردم گذاشتم کنار دیوار. خیلی برام سخت بود بهش نگاه کنم. باید میرفتم دستشویی. شورتمو پوشیدم و رفتم بیرون. ساعت نزدیک 1 بود. بچه ها باید خواب باشند یا باهم مشغول. از دستشویی که اومدم بازم فضولیم گل کرد برم دم اتاقشون. در اتاق جفتشون بسته بود. نمیدونم چرا باور نمیکردم پیش هم نباشند. دم اتاق مهدیس گوشمو چسبوندم به در صدایی نمیومد. احتمالا خوابند یا اینکه باید اتاق مهیار باشند. وقتی برگشتم سمت اتاقم مهیار تو چهار چوب در اتاقش وایساده بود و به من با لبخند شیطنت آمیزش نگاه میکردم. جا خوردم. بی اختیار گفتم دستشویی بودم. فقط نگاهم میکرد نگاهشو به سمت پایین تنم برد. یهو یادم افتاد فقط شورت پامه. سریع رفتم اتاقم. فکر کنم مهیار اگر بخواد با من سکس کنه نیازی به برنامه یا چیزی نداره. انقدر که دارم تابلو بازی در میارم آخر خودم میرم سمتش. اعصابم خورد بود. پسره احمق. چرا انقدر بازی در میاری. میخوای منو بکنی؟ آره؟ بدن لختمو میخوای؟ میخوای مامانتو بکنی؟ چرا نمیکنی خب؟ چرا هی عذابم میدی؟ اعصابمو بهم میریزی؟ میخواستم پاشم برم اتاقش و لخت بشم بگم بیا بکن. فقط این بازیا رو تمومش کن. خیلی حرصی بودم.
یه روز معمولی دیگه تو شرکت. همه چیز مثل هروزه. راس ساعت 8 میرم شرکت. اول شهلا خانم یه لیوان چایی برام میاره. بعدش هم رشیدی میاد و نامه ها رو میذاره رو میزم. قرار جلسه ها، ایمیل ها و تلفن ها و کارهای روزمره. اصلا نمیفهمم چطوری زمان میگذره. به خودم میام ساعت شده 12:30 و وقت ناهاره. بعدش هم ادامه کار تا عصر. روز نسبتا پر مشغله ای داشتم. بعد از ظهر یکی از شرکت های طرف کاریمون برام متن یه قرارداد رو تو تلگرام فرستاد. هیچوقت اینجوری چیزی رو قبول نمیکردم. همیشه یا باید فکس میکردن یا ایمیل یا اینکه با پیک بفرستند. اینبار یکمی عجله ای بود. تلگرامم رو چک میکردم. کلی پیام تو گروه های مختلف که اصلا نخونده بودم. علاقه ای هم نداشتم. دیدم کامران یک ساعت قبل پیام داده. باز کردم. کتایون خواهش میکنم ترکم نکن. من بهت وابسته شدم و این حرفا. از پیاماش خندم گرفت. چرا این مرد اینجوریه؟ مگه یه مرد 44 ساله تو یه هفته عاشق کسی میشه؟ فکر کنم نباید باهاش سکس میکردم. به خودم وابستش کردم. پیام داد بهم. فهمید که آنلاینم. جواب سلامشو دادم و بعد یکم احوال پرسی گفتم الان مشغولم و بدون اینکه جوابشو بخونم گوشی رو گذاشتم کنار.ساعت نزدیک 4 بود. مهیار زنگ زد. –سلام مامان. –سلام مامان جان. –امشب کی میای؟ -فعلا کار دارم چطور؟ -هیچی گفتم من میخوام برم بیرون شب دیر میام. –آفرین چه پسر خوبی شدی اجازه میگیری. –دیگه قرار شد نیاز های هم رو فراهم کنیم. –عزیزم اینکه خبر میدی کجا میری نیاز من نیست. نمیخوام بابت نگران باشم. –خب نگرانی هم یک نیازه مثل خیلی نیازهای دیگه که آدما دارند. مثله –مثل چی؟ -مثل نیاز جنسی. همه نیاز دارند تو هم همینطور مگه نه. لعنتی انقدر تابلو رفتار کردم که بهم به چشم یه آدم تشنه سکس نگاه میکنه. انقدر حرصم گرفت که نمیدونستم چی جوابشو بدم فقط گفتم هرکار دوست داری بکن. با عصبانیت قطع کردم. هرچی فکر میکردم آروم نمیشدم. بدجوری حرصم در اومده. تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که به کامران زنگ بزنم. –الو کامران –سلام خانم عزیزم. خوبی؟ -سلام مرسی عزیزم. کجایی؟ -بیرونم الان. دارم میرم سمت دفتر کار دارم. –میتونی نری؟ -چطور؟ -میخوام ببینمت. –چشم کجا بیام دنبالت. –نیم ساعت میام اول اندرزگو. میبینمت عزیزم. –قربونت عشقم میام پیشت. تو لحن صداش ذوق خاصی بود. معلومه خوشحاله. اما واقعا کارم درسته؟ چکار دارم میکنم ؟

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#65 | Posted: 11 Nov 2017 16:53
قسمت بیستم : دوباره
معمولا لوازم آرایش زیادی همراه خودم نمیبرم. با همونا یکم خودمو آرایش کردم و از شرکت اومدم بیرون. رفتم سمت محل قرارمون. وقتی رسیدم اونجا بود. ماشین رو یه جا نزدیک پارک کردم و رفتم تو ماشینش. –سلام عشقم چطوری؟ -سلام کامران جان. خوبم تو خوبی؟ -خوب نبودم اما الان خوبم؟ -چرا خوب نبودی؟ -بخاطر تو دیگه. –کامران لوس نشو. تو واقعا انقدر به من حس داری؟ -آره –مگه من چی دارم که اینجوری عاشقم شدی؟ -عشق دلیل نمیخواد دل میخواد. –باشه حالا. –خب کجا بریم؟ -بریم یجا یکم صحبت کنیم. رفتیم سمت باغ فردوس کافه ویونا. –خب تعریف کن چه خبرا؟ -چی بگم. –کتایون واقعا برام سواله چرا نمیخوای دوباره یه زندگی مشترک شروع کنی؟ -من واقعا تو شرایطی نیستم که بخوام راحت برای خودم تصمیم بگیرم. حداقل در رابطه با این موضوع. –بهم بگو مشکل چیه. –مشکل از خودمم. بچه هام راحت کنار نمیان. –مگه چجورین؟ تو چرا هیچ وقت راجبشون باهام صحبت نمیکنی؟ -خب چی میخوای بدونی؟ -اینکه مشکلشون چیه که قبول نمیکنند تا مادرشون ازدواج کنه. –مشکل اینه که وابسته به خودم بارشون آوردم نمیدونم چجوری با این موضوع کنار میان. –خب چرا نمیذاری همو ببینیم. چند وقت باهم معاشرت کنیم. تمام تلاشمو میکنم نظرشونو جلب کنم. –باور کن کامران الان اصلا نمیشه. –کی میشه؟ -نمیدونم –پس چکار کنیم؟ -نمیدونم. انقدر مستاصل بودم که فهمید بهتره بحث رو عوض کنه. –کامران دفترت کجاست؟ -جردن. –گفتی خونت هم فرمانیست؟ -آره یه ساله اونجا میشینم. –قبلش کجا بودی؟ -انگلیس بودم. دوران متاهلی اونجا بودیم. –همونجا جدا شدید؟ -آره –برام سواله تو که انقدر خانواده دوستی چرا بچه دار نشدید؟ -مشکل از منه. امکان باروری ندارم. خیلی هم دنبال درمانش بودم نشد. –متاسفم.
یکمی صحبت کردیم و اومدیم بیرون. سوار ماشین شدیم کامران گفت خب الان کجا بریم؟ -کامران. –جانم. –میشه بریم خونتون؟ -خونمون!؟ -آره لبخند زد و راه افتادیم سمت خونش. تو یکی از برج های فرمانیه بود. رفتیم بالا. خونه بزرگی داشت. زیاد اثاثیه توش نبود. مشخص بود مجردیه. از مرتب بودن وسائل و خاک روشون میشد فهمید زیاد خونه نیست. فقط واسه خواب میاد. موبایلش زنگ خورد و با یکی پشت خط انگلیسی حرف میزد. رفتم اتق خوابش. یه تخت دو نفره بزرگ وسط اتاق بود. دیگه خودم رو برای یه سکس دیگه آماده کرده بودم. یهو یادم افتاد لباس زیرم زیاد مناسب نیست. به فکرم افتاد سورپرایزش کنم. سریع لباسامو در آوردم کاملا لخت شدم. نشستم لب تخت به دستام تکیه دادم و پاهام روی هم انداختم. یه هیجان خوبی داشتم. اومد تو اتاق. –اوه لالا. خانومم آماده عشق بازی شده. –فقط عشق بازی؟ -دیگه چی؟ پاهام رو کامل باز کردم گفتم من سکس کامل میخوام. –عزیزم من که واست همیشه آمادم تو فقط بخواه. اومد سمتم روم خم شد. لبام رو میخورد. اومد سمت سینه هام و اشتیاق میبوسید و میخورد. –کامران آروم باش. اون دفعه اثرش مونده بود. رفت پایین سمت کسم. یهو به شدت پاهام رو کشید سمت خودش. شروع کرد به خوردن کسم. صدام در اومده بود. داشتم دیوونه میشدم. بلند شد. کمربندشو باز کرد زیپشو کشید پایین دکمه شلوارشو باز کرد. یکمی شلوارشو داد پایین کیرشو در آورد. خوابید روم. کیرشو روی کسم تنظیم کرد و کرد توش. یه آه بلند کشیدم. شروع کرد به تلمبه زدن. به پشتش چنگ میزدم. همینطوری محکم میکرد. داشت دیوونم میکرد. بدجوری کسم رو میگایید. با صدای بلند ناله میکردم. لبامو میمکید. به چند ضربه کیرش تو کسم ارضا شدم. همینطور نفس میزدم. –عزیزم خوب بود؟ -اوهوم. کیرش تو کسم بود از هم لب میگرفتیم. نوازشم میکرد. داشتم باز آماده میشدم. بلند شدم حالت داگی استایل روی تخت شدم. از پشت کسمو میلیسد. از لای کسم تا نزدیک سوراخ کونم رو میخورد. غلغلکم میومد. هم یجوری خوشم میومد هم راحت نبودم. از پشت کیرشو تا ته فرو کرد تو کسم. دوباره شروع کرد به کردن کسم. اینبار محکم تر میکرد. صدای برخورد بدنش به بدنم تو اتاق پیچیده بود. خیلی لذت میبردم. لحاف رو محکم چنگ میزدم و سرم رو به تشک فشار میدادم. کم کم آرومش کرد. نمیخواست به این زودی ارضا بشه. کیرشو در آورد گذاشت لای چاک باسنم. میمالید بهش. روم خوابید. کیرشو لای پام حس میکردم. نفس های داغشو پشت گردنم حس میکردم. خیلی اروم دم گوشم نجوا میکرد. –عشق من تو محشری. سکس با تو بهترین لحظات زندگیمه. دوست دارم عزیزم. دوست داشتم تا صبح تو همین حالت بمونم. خیلی حس خوبی داشتم. بلند شدم. به پشت خوابیدم. کنارم دراز کشید بدنمو نوازش میکرد. منم صورتشو. -کامران تو چرا انقدر دیونم شدی؟ -چرا باور نمیکنی یکی عاشقت باشه؟ -نمیدونم. انقدر تنها بودم که برام قبولش به این سرعت سخت. از هم لب گرفتیم.گوشیم زنگ میخورد. نمیخواستم جوابشو بدم. –جواب نمیدی؟ -نه عشقم میخوام فقط پیش تو باشم. دوباره زنگ خورد. –بذار سایلنتش کنم. مثل همیشه از طرف شرکت بود. میخواستم سایلنتش کنم کامران از پشت چسبید بهم. کیر سفت و داغشو پشتم حس میکردم. هنوز سایلنت نکرده بودم که منو انداخت روی تخت. گوشیم افتاد کنارم. پاهام رو کامل داد بالا تا ته کیرشو فرو کرد تو کسم. شروع کرد به تلمبه زدن. معلوم بود میخواد ارضا بشه. دوباره گوشیم زنگ خورد. لعنتی چرا سایلنت نکردم. حتی نگاهش هم نکردم. یهو کامران متوقف شد. –چی شده عزیزم چرا نمیکنی؟ -گوشیت زنگ میزنه. –خب بزنه. –مهیاره. نمیخواستم جوابشو بدم. کامران دوباره شروع کرد. دوباره گوشیم زنگ خورد. –جوابشو بده. میخواست از روم بلند شه گفتم نه. ادامه بده. –واقعا؟ -آره بکن. گوشیم رو جواب دادم. –سلام مامان. –همم سلام مامان جان. –کجایی مامان؟ -جاییم کاری داری؟ -آره میخواستم بگم مهدیس چند بار زنگ زده جواب ندادی نگرانت شده. –اممم هه باز خوبه که اون نگران میشه. –خوبی؟ -آره چطور؟ -نفس نفس میزنی. –از پله ها دارم میرم بالا. من دیگه باید برم. خدافظ. حتی نذاشتم خدافظی کنه و قطع کردم گوشی گذاشتم کنار. قیافه کامران مثل یه علامت تعجب شده بود. –عزیزم چرا نمیکنی؟ شروع کرد تلمبه زدن. هی جیغ میزدم محکمتر محکمتر بکن. اونم با تمام توانش میکرد. قبل از ارضا شدنش ارضا شدم. بعد دو سه تا تلمبه حس کردم میخواد بکشه بیرون. وقت ارضا شدنش بود. پاهام رو دور کمرش قفل کردم و خودم رو چسبوندم بهش. تو چشمام نگاه کرد و گفت واقعا؟ با سر اشاره کردم آره. بعد چند لحظه آبش اومد. کسم رو آتیش زد. مایع داغ منیش تو کسم داشت از تو میسوزوندم. روم خوابید. لبای همو میبوسیدیم. به چشماش نگاه میکردم. –عزیزم دوست دارم. چند دقیقه ای تو همون حال بودیم. به گوشیم نگاه کردم. ساعت از 8 گذشته بود. –وای کامران داره دیر میشه. –کاش میشد امشب پیشم میموندی. –عزیزم یه وقت دیگه مهدیس خونه تنهاست. –نمیخوای دوش بگیری؟ بهتر بود همونجا دوش میگرفتم. دلم نمیخواست بازم از بچه ها حرف بشنوم. از طرفی دوست داشتم با کامران حموم کنم. –بریم عزیزم. حمومش توی اتاق بود. یه حموم کوچیک با دیواره های شیشه ای.زیر دوش آب بدنمو خیس میکردم. کامران از پشت چسبید بهم. سینه هامو میمالید. –عزیزم بازم دلت میخواد؟ -همیشه دلم میخواد. باسنم رو دادم عقیم. کیرشو لای باسنم میمالید. قشنگ حس کردم کیرش سفت شده. دلم یه سکس دیگه میخواست اما اگر شروع میکردیم معلوم نبود تا کی طول میکشید. واسه همین برگشتم نشستم روی پاهام. کیرش جلوی صورتم بود. با دستم میمالیدم. یکمی از کف شامپو بدن روش ریختم و مالیدمش تا بشورمش. بعد آب کشیدنش سرشو بوسیدم. لبامو گذاشتم روی سرش و آروم کردم توی دهنم. کامران چشماشو بست و یه آه بلند کشید. آروم مک میزدم و سرمو جلو عقب میکردم. واسه اولین بار بود که کیر ساک میزدم. زیاد خوب نمیتونستم انجامش بدم. از دهنم درش آوردم و تند تند مالیدمش. بعد چند لحظه از نفس زدن و آه کشیدن های کامران فهمیدم داره ارضا میشه. آب کیرش با فشار پرید سمت من. اولین قطرش به چونم خورد و بقیش روی سینه هام و گردنم میریخت. بلند شدم یکم آب ریختم توی دهنم. تو دهنم چرخوندم و ریختم بیرون. کامران منو بقل کرد . خیلی محکم. لبامون به هم گره خورده بود. خیلی خوب بود. با هم از حموم اومدیم بیرون. هرچی اصرار کردم خودم میرم قبول نکرد و منو رسوند دم ماشینم. موقع رفتن یه خدافظی گرم و عاشقانه داشتیم. توی ماشینم نشستم و راه افتادم سمت خونه. تو فکرم لحظات سکسمون رو دنبال میکردم. یهو یادم افتاد ریخته توم. با اینکه گفته بود عقیمه اما میترسم نکنه یه وقت باردار بشم. به اولین دارو خونه که رسیدم سریع قرص ال در گرفتم و دوتا باهم همون موقع خوردم. تو راه برگشت بودم که مهدیس زنگ زد. –سلام مامان جان. –سلام مامان کجایی؟ چرا تلفنتو جواب نمیدی؟ -عزیزم کار داشتم دارم میام خونه. –لطف کن دیر میای جواب بده تلفنتو. –باشه عزیزم چیزی نمیخوای؟ -واسه شام یه چیزی بگیر. –شام درست نکردی؟ -نه دیگه من که به جز پاستا چیزی بلد نیستم درست کنم همونم بد مزه میشه. گفتم خودت درست کنی از دست پخت خوش نمک و عالیتون استفاده کنیم. –باشه حالا چه بهش برخورده واسه شام یه چیزی میگیرم. چقدر این بچه ها پر رو شدن. یه کلمه حرف میزنی میخوان درسته غورتت بدن. از سوپر مارکت یه بسته ناگت مرغ و یه سری مخلفات واسه شام خریدم و رفتم سمت خونه.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#66 | Posted: 14 Nov 2017 00:16
عالی عالی عالی
     
#67 | Posted: 16 Nov 2017 14:18
عالی بود.فقط نمیدونم نقش اون خانم همکار جدید که رابطه خوبی هم باشخصیت اول داستان نداره چیه؟؟؟

هرچند حدسهایی میزنم که بهتره ببینیم داستان چطور پیش میره.

به هرحال مرسی ازداستان زیباتون.

m.kh
     
#68 | Posted: 20 Nov 2017 00:21
سپاس ازینکه وقت میگذارید. داستان خوبی هست اما متاسفانه تاریخ دقیق اپ هاتون مشخص نیست و واقعا کلافه میشیم ازین انتظار کوفتی
     
#69 | Posted: 21 Nov 2017 02:26
وقت بخیر
درست داری،باپسرکتایون همزادپنداری میکنی،اومادرش وسرویس کردبااین کارها.توداری خواننده های این داستان وسرویس میکنی


دستمریزاد خب بامخامون بازی میکنی
     
#70 | Posted: 21 Nov 2017 03:23
فکر کنم این داستان هم نیمه کاره رها شد!!!
تف به شرفت مدیر سایت که سایت را کردی کاروانسرا
     
صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites