تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 7 از 21:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  20  21  پسین »  
#61 | Posted: 26 Nov 2017 20:22
قسمت بیست و سوم: دست گل
بازم صبح شنبه. چند وقته شبا نمیتونم راحت بخوابم و شنبه صبح هم مثل همیشه مصیبت. از ساعت 9 تا 11 جلسه بودم. خیلی خسته کننده بود. کل انرژیم رو گرفت. وقتی برگشتم به اتاقم یه دست گل بزرگ روی میز جلسه اتاقم بود. خیلی بزرگ و پر بود. پر از گل های قشنگ. فقط نزدیک چهل شاخه رز هلندی داشت و کلی هم لیلیوم. همچین دسته گلی کم کم باید بالای یک میلیون تومن باشه. کی اینو آورده؟ رشیدی رو صدا کردم. –رشیدی اینو کی فرستاده؟ -وای خانم خیلی خوشگله. مگه نه؟ -نپرسیدم چه شکلیه گفتم کی فرستاده؟ -پیک آورده بود گفت از طرف شرکت نگین اطلس ایران آقای سالاری فرستادند. وای کامران این چه کاریه آخه؟ دسته گل به این بزرگی واسه چی فرستادی؟ اونم اینجا؟ -خانم ببخشید ولی یادم نمیاد همچین شرکتی طرف کاری ما باشه –به ایناش کاری نداشته باش. از نزدیک نگاه کردم یه کارت روش بود. واسه یه گل فروشی خیلی گرون قیمت تو الهیه است. خیلی هزینه کرده. این کامران چرا انقدر دیونه بازی در میاره. یه جقله بچه فهمیده که ما با شرکتشون کاری نداریم. اونوقت برامون دسته گل به این بزرگی فرستاده. به چه مناسبتی؟ به کامران زنگ زدم. –الو کامران سلام. –سلام عزیز دلم خوبی؟ -مرسی کامران!؟ این کارا چیه میکنی؟ واسه چی گل به این بزرگی گرفتی فرستادی؟ -عزیزم رسید به دستت. امیدوارم خوشت اوده باشه. تحفه سبزیست برگ درویش. –منظورت برگ سبزیست تحفه درویشه؟ دستت درد نکنه خیلی قشنگه ولی میگم چرا اینجا فرستادی؟ -گفتم شاید دوست داشته باشی برای دفترت باشه. –آخه عزیز من تو که جو اینجارو نمیدونی. دیدم بخوام بحث کنم فایده نداره فقط گفتم مرسی عزیزم خیلی لطف کردی خواهش میکنم از این به بعد از این کارا خواستی بکنی قبلش هماهنگ کن و چیزی هم اینجا نفرست. –فقط خواستم خوشحالت کنم میخوای پیک بگیرم بفرستم خونتون؟ -نه نه اونجوری که بدتره خودم یه کاریش میکنم. –کتایون –جونم. –ناراحتت کردم؟ -نه عزیز دلم فقط دوست داشتم تو موقعیت بهتر این کادو رو میگرفتم ازت. –ببخشید شرمندتم. –نه عزیزم مرسی بازم خیلی قشنگه من دیگه باید برم خدافظ –خدافظ گلم مواظب خودت باش. از اتاق اومدم بیرون به رشیدی گفتم یه خدماتی صدا کن اینو ببره بیرون از اتاق. رفتم سرویس بهداشتی. وقتی برگشتم فرح منش اومد سمتم –سلام خانم وقت دارید چند لحظه؟ -بله آقای فرح منش درخدمتم. –خدمت از ماست من با آقای خلیل بخش الان میایم اتاقتون. اگر ممکنه به خانم ستاری هم بگید بیان. یکی از چندش آور ترین آدم هایی که تو عمرم دیدم همین خلیل بخشه. از اون خایه مالای درجه یک. همش دنبال کربلایی میفته و حاج آقا حاج آقا از دهنش نمیوفته. مرتیکه بی همه چیز. امثال همین خایه مالا هستند که گوهی مثل کربلایی رو گنده میکنند. موقع برگشت به اتاقم ستاری هم اومد. اومدم تو اتاق دیدم دسته گل هنوز اونجاست. به رشیدی با عصبانیت گفتم مگه نگفتم بگو اینو ببرن. –خانم ببخشید خدماتی ها توی طبقات دیگه مشغولند. –تو این خراب شده هیچ کسی نیست یعنی؟ همون لحظه خلیل دوست و فرح منش اومدند و ستاری هم که از قبلش دم در منتظر بود. دختره انگار همه جا گوش داره. کی بهش خبر داد بیاد اینجا؟ فرح منش کلا آدم فضولیه. هر وقت میاد تو اتاق روی میز رو نگاه میندازه. مرتیکه یه ذره نزاکت نداره. تا دست گل رو دید گفت به به اینجارو. خانم ماشالا چه دست گلی براتون آوردند. خلیل بخش هم با اون صدای تخمیش گفت معلومه هرکی فرستاده خانم شریف براش خیلی عزیز بوده. وقتی حرف میزنه کهیر میزنم. صدای زیر و خش دارش رو اعصابه. کلا قدش 160 هم نمیشه با شکم جلو زده و کله کچل. چشمای ور قلمبیدش عین وزغ زده بیرون و با اون ابروهای به هم پیوسته و دندون های جلو زدش خیلی ترکیب چندش آوری داره. همیشه پیرهن یقه دیپلمات میپوشه و توی کت شلوار گشاد قهوه ایش مثل یه تیکه گه میمونه. بیشتر مشکلات من با کربلایی به خاطر همین آشغاله. با مدرک لیسانس الهایت شده مسئول ممیزی قرارداد های هلدینگ. بعد چقدر آدم شایسته با مدارک معتبر دانشگاهی و سابقه زیاد باید در حد یه کارمند معمولی بمونند چرا که این آشغال ها همه جا رو گرفتند. فرح منش رفت کارت روی دسته گل رو خوند. –از طرف شرکت نگین اطلس ایران. خانم جزء شرکای تجاریمونند؟ -تا اومدم جواب بدم ستاری گفت بله آقای فرح منش با مجموعشون تازه شروع به کار کردیم. از این حرف ستاری داشتم آتیش میگرفتم. دختره فضول. به توچه خودم میدونستم چی بگم. حتما باید خودتو نخود هر آش کنی؟ حالا وایسا بعدا به حالی ازت میگیرم. نشستیم در مورد چند تا موضوع حرف زدیم. کلا بیست دقیقه شد. موقع رفتن باز این کوتوله اومد خوشمزه بازی در بیاره با اون صدای مثل چنگول کشیدن گربه روی شیشه گفت خوش بحالتون خانم شریف چندتا از این شرکت ها رو بفرستید سمت ما. والا به یه کاکتوس هم راضیم. میخواستم گلدون رو بردارم بکوبم تو فرق سرش بگم بیا مرتیکه آشغال ببرش خیالت راحت بشه. بدجوری آتیشی شده بودم. خودم رو کنترل کردم چیزی نگم. دم در بدرقشون کردم وقتی ستاری خواست بره بیرون در روش بسته. انگشت اشارمو به سمتش گرفتم و با حالت خیلی تند گفتم گفته بودم تو چیزی که بهت مربوط نیست دخالت نکنی حالیت نمیشه نه؟ یکم خودشو جمع کرد و گاردشو بالا گرفت و گفت چیز خاصی نگفتم. با حالت مسخره خواستم اداشو در بیارم گفتم از شرکای تجاریمونه. بعد ادامه دادم به تو چه که اینو کی فرستاده؟ من خودم میدونستم چی بگم. نخیرم این قضیه هیچ ربطی به کار نداره به هرکی هم میخوای تو شرکت بگو. دور من پر شده از آدم های فضول. با عصبانیت خیلی جدی گفت اگر حرفی دیگه ندارید من باید برم به کارهام برسم اجازه میفرمایید؟ در رو باز کردم و با دست به حالت هِری بیرون اشاره کردم بره. رفت و با اعصاب خراب نشستم پشت میزم. رشیدی زنگ زد خانم خدماتی اومد با عصبانیت داد زدم الان دیگه؟ اون موقع که کاردارم معلوم نیست کجان. نمیخواد بگو بره.
ساعت از سه گذشته بود. امروز کارم کم بود. داشتم با خودم فکر میکردم که رفتارم با ستاری خیلی بد بود. اصلا دوست ندارم کسی رو ناراحت کنم. بیشتر که فکر کردم دیدم واقعا ستاری مستحق این رفتار نیست. این سومین باره که کمک کرده. حالا نیتش چیه اون بماند. شاید هم به اون بدی که فکر میکنم نیست. هرچی بیشتر فکر میکردم بیشتر به این نتیجه میرسیدم که باید از دلش در بیارم. دق دلیمو از خلیل دوست سر این بنده خدا خالی کردم. به رشیدی زنگ زدم گفتم خانم ستاری رو بگو بیاد دفترم. بعد از اون یه تماس داشتم که تقریبا یک ربع طول کشید. دیدم هنوز ستاری نیومده. به رشیدی زنگ زدم جواب نداد. از اتاق اومدم بیرون رشیدی داشت میومد سمت میزش خیلی جدی بهش گفتم رشیدی امروز چرا اینجوری میکنی تو؟ هر چی میگم انجام نمیدی چرا؟ مگه نگفتم خانم ستاری رو بگو بیاد –خانم بخدا دو بار گفتم گفتند که درگیر یه کاری هستند تموم شد حتما میرسند خدمتتون. دوباره کفری شدم دختره چی فکر کرده پیش خودش. طبقه های هلدینگ بصورتیه که دفتر مدیر هر بخش جداست و بقیه یه سالونه. میز و کامپیوتر ها وسط چیده شده. کناره ها هم پارتیشن های کوچیک حالت اتاق درست کردند که در حد دو متر در دومتره و در دارند. ستاری هم توی یکی از این پارتیشن ها میشینه. رفتم دم به اصطلاح اتاقش گفتم دقیقا چه کاری داری انجام میدی که من 20 دقیقه باید منتظر بمونم؟ سرش توی مانیتور بود و مشغول کارش. بدون اینکه بهم نگاه کنه با لحن خیلی سرد گفت ببخشید مشغول تعریف پلن درخواستی هستم اگر الان ولش کنم نمیتونم فکرمو دوباره متمرکز کنم. –با توجه به سابقت البته اگر واقعی باشه فکر کنم باید توجیه باشی که وقتی مدیرت چیزی از میخواد اولویت با اونه حالا هر کاری. تکیه داد به صندلیش و سرش رو بالا آورد با اون نگاه سرد و بستش گفت بفرمایید در خدمتم. دیگه الان تو موضعی نیستم که بخوام از دلش در بیارم فقط دلم میخواست بیشتر حالشو بگیرم. یهو کربلایی اومد تو اتاق. با همون تیپ آخوندیش. جا خوردم. این اینجا چی میخواد. گفتم سلام حاج آقا –سلام خانم شریف کاری داشتم باید بهش میرسیدم اومدم اینجا. –حاج آقا تشریف بیارید اتاق بنده هستم در خدمتتون. با انگشت به ستاری اشاره کرد گفت با ایشون کار دارم. –باشه مزاحمتون نمیشم. از اتاق اومدم بیرون و کربلایی در رو پشت سرم بست. مرتیکه گستاخ حتی نگاهمم نمیکرد. یکی از یکی عوضی تر. بدجوری دلم میخواست ببینم چی میگن. شک نداشتم راجبه منه. حتما خواسته چُقولی امروز رو بکنه. یکی از بچه ها با یه زوم کن اومد پیشم و در رابطه با چیزی سوال داشت. باهاش صحبت میکردم ولی همه حواسم به اتاق بود هر چند چیزی نیمشد شنید. یک آن صدای کربلایی رو خیلی بلند و رسا با لحن خیلی محکم شنیدم گفت هرچی گفتم گوش میدی وگرنه من میدونم و تو. از اتاق اومد بیرون. من جلوی در بودم. با عصبانیت نگاهم کرد و راهشو کشید و رفت. به داخل اتاق نگاه کردم. ستاری سرشو با دستاش گرفته بود. کاملا حالشو میشد فهمید. خیلی داغون به نظر میرسید. دلم براش سوخت. هر چند ازش خوشم نمیاد اما اونم مشخصه داستان خودشو داره و کربلایی و موضوعی که راجبش با هم حرف زدن قسمت تاریک ماجرای مریم ستاریه.
ساعت پنج بود و زمان تعطیلی شرکت. رشیدی در زد اومد تو –خانم شریف با من کاری ندارید؟ -نه مرسی خسته نباشی. نگاهش به سمت دسته گل بود. معلوم بود حسرت داشتنشو داره. از اتاق میخواست بره بیرون صداش کردم. –بله خانم شریف. –ماشین داری؟ -آره خانم چطور؟ -میخوای گل رو ببری با خودت؟ -وای خانم راست میگید؟ یعنی مال من باشه؟ -آره عزیزم جو اینجا رو که میبینی. اینجا بمونه چکار؟ منم وقت نمیکنم بهش برسم تو ببرش. –خانم آخه خیلی قشنگه مطمعنید میخواید ببرمش؟ -آره دیگه البته اگر زحمتت نیست. –نه خانم باورم نمیشه دسته گل به این بزرگی و قشنگی رو به من بدید. –اگر خدماتی ها نرفتند به یکیشون رو بگو بیاد برات تا دم ماشین بیارتش. –خانم نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم مرسی واقعا. –خواهش میکنم رشیدی جان. خیلی ذوق زده شده بود. از صبح که دسته گل رو آورده بودند همش بهش نگاه میکرد. از طرفی دوست داشتم یجوری برخورد امروز رو از دلش در بیارم دو دفعه الکی دعواش کردم. هم اینکه دلم نمیخواست اینجا بمونه. بهش رسیدگی نمیشه و خراب میشد. خونه که نمیتونم ببرمش اینجا هم که با این همه آدم فضول دلم نمیخواست بمونه. چند دقیقه بعد یکی از خدماتی ها اومد و همراه خانم رشیدی دسته گل رو بردند. چند دقیقه ای بعد در زدند. گفتم بفرمایید. ستاری اومد تو با حالی خیلی خراب. از چشماش مشخص بود گریه کرده. اجازه گرفت و نشست. –ببخشید خانم شریف اون موقع واقعا نمیتونستم برسم خدمتتون اگر کارم رو متوقف میکردم رشته افکارم کاملا پاره میشد و برای متمرکز شدنش سختم بود. بابت اتفاق امروز هم متاسفم. حق با شماست. تو چیزایی که بهم مربوط نیست دخالت میکنم قول میدم که دیگه تکرار نشه تا بعث ناراحتیتون بشم. لحن حرف زدنش خیلی سنگین بود. یه غم خاصی تو صداش داشت که کاملا از بهم ریختگی درونیش خبر میداد. برای اولین بار دلم واقعا براش سوخت. این حالت وقتی برای یک آدم اتفاق میوفته که مشکل یا مصیبت بزرگی رو داره تحمل میکنه. حالا در خدمتم امرتون رو بفرمایید. از پشت میز بلند شدم اومدم این طرف و به میز تکیه دادم. –من صدات کردم چون میخواستم بهت بگم واقعا متاسف شدم از رفتار خودم. میدونم تو میخواستی به من لطف کنی اونم بیشتر از یک بار اما شاید دچار سوء برداشت شده باشم. حضورت تو این مجموعه واقعا برام ارزشمنده. انقدر تو خودم شهامت میبینم که اگر کار اشتباهی انجام بدم عذر خواهی کنم. در حالت عادی میتونستم تصور کنم که عکس العملش چیه. با نگاه مغرورانش براندازم میکرد و تو چشماش میشد لبخند پیروزی رو به وضوح دید. اما انقدر بهم ریخته بود که هیچ اثری از چیزی که فکر میکردم توی ظاهرش نبود. سرش پایین بود و چیزی نمیگفت. دلم میخواست کمکش کنم اما اگر خودش نمیخواست نمیشد. دنبال این بودم یجوری سر صحبت رو باز کنم اما تو این شرایط باز کردن سر صحبت از باز کردن قفل گاو صندوق بانک مرکزی هم سخت تره. سکوت بینمون حکم فرما بود. هر چند دلم نمیخواست اما منتظر بودم بگه اگه کاری ندارید من برم. فکر میکنم اونم همچین انتظاری از من داشت. موبایلم زنگ خورد. بدون اینکه نگاه کنم سایلنش کردم. –من نمیتونم با کسی ازدواج کنم. صحبت رو با این حرف شروع کرد. بغض توی صداش موج میزد. با تعجب پرسیدم چی؟ -جواب سوالتون توی جلسه مصاحبه استخدام رو گفتم. شما پرسیدید چرا ازدواج نکردی هنوز. –میدونی برام سوال شده بود اما وقتی فکر میکنم سوال مسخره ای پرسیدم. اصلا به من مربوط نبود. –خانم شریف دلم میخواد بدونید. –اگر دوست داری بگو میشنوم. خوشحال میشم بتونم کمکت کنم. –نمیدونم میتونید بهم کمک کنید یا نه اما حداقل این موضوع به شما هم مربوطه. هنگ کردم. چرا باید به من مربوط باشه. زندگی خصوصی این دختر واسه خودشه. با تعجب پرسیدم چطور؟ -حاج آقا کربلایی از دوست های خیلی قدیمی پدرمه. توی این سال ها خیلی به ما لطف داشتند. چند سالی میشه پدرم مریض شده و توان کار کردن نداره. از نظر مالی مشکلی نداریم اما خب من تمام تلاشم رو میکنم که زندگیمو روی پای خودم بسازم. –بخاطر همینه که نمیخوای ازدواج کنی؟ -نه بخاطر اون نیست. –پس چیه؟ یکم مکث کرد. بعد با لحن غمگین تر ادامه داد 18 سالم بود تازه وارد دانشگاه شدم. یه پسری از اون اول میگفت عاشقمه و خیلی دنبال بدست آوردن دلم بود. انقدر تلاش کرد که منم عاشقش شدم. تو تمام این مدت حتی بهم دست هم نزد. چند مرتبه به خواستگاریم اومد و بخاطر تفاوت فرهنگی خانواده هامون پدرم موافقت نمیکرد. هر چقدر تلاش کردم نتونستم خانوادم رو قانع کنم. بعد از اون افسردگی گرفت و آخر سر ... .دیگه نتونست حرفشو ادامه بده. اشک هاش از گونه هاش سر میخورد و میریخت. بی صدا اشک میریخت. یاد زمانی افتادم که منصور فوت کرد. از دست دادن عشق زندگی اونم با مرگ خیلی سخته. سخت تر از اون اینه که بخاطر تو این اتفاق بیوفته. خیلی ناراحت شدم بخواطرش. براش یه لیوان آب ریختم بهش دادم. اشکاش رو پاک کرد و ادامه داد بعد از مرگ امیر حسین قسم خوردم تا کسی رو که به اندازه اون عاشقم باشه پیدا نکنم ازدواج نکنم. پای قول موندم و تا امروز همه خواستگار هامو بدون اینکه ببینم ردشون کردم. –میتونم حالت رو درک کنم و میفهمم که چقدر این تصمیم برات با ارزشه. –کربلایی منو برای خواهر زادش خواستگاری کرده. از اون پسر واقعا متنفرم. نه درس خونده نه کاری داره. همش با موتور با رفیقاش قهوه خونه و هیئت و حوزه بسیج و این برنامه هاست. بدتر از اون که میدونم اهل صیغه کردن و این کاراست. چجوری میشه با همچین کسی ازدواج کرد. بابام هم بخواطر کربلایی هیچی نمیگه. فکر میکنه اگر موافقت نکنه تمام لطف های کربلایی رو بی جواب گذاشته. –این که خیلی غیر منطقیه. چجور بابات حاضر میشه دخترشو به همچین جونوری بده؟ یعنی چون یارو گردن پدرت حق داره باید دخترشو تقدیم خواهر زاده کثافتش کنه؟ -بابام هم دلش راضی نیست فقط بخواطر کربلایی هیچی نمیگه. شما نمیدونی کربلایی مثل برادر بزرگتر بابام بوده براش. بابام خودشو مدیونش میدونه. واسه همین گفت هرچی مریم بگه. –خب تو هم بگو نه. –اون نه حالیش نمیشه. همه اینا رو فکر کردم. باهاش شرط کردم اگر منو تو هلدینگ جزء مدیرای ارشد بکنه قبول کنم. پیش خودش هم فکر کرده چه بهتر خرج زندگی خواهر زاده مفت خورش هم در میاد. با این حرفش شکه شدم. یعنی چی؟ سر زندگیش با یه سمت شغلی معامله کرده؟ -پس واسه همین اومدی اینجا. –شما درست حدس زدی. از اینکه اومدم تو این شرکت هدفم این بود که مدیر اجرائی پروژه ها بشم. –یعنی جای من؟ -آره اما این فقط برنامه ظاهری بود. هیچ وقت قصد این کار رو واقعا ندارم. مخصوصا وقتی باهاتون آشنا شدم. –چطور؟ -من خیلی راجبه کسایی که میخوام باهاشون کار کنم تحقیق میکنم. وقتی از شرایط زندگی شما مطلع شدم حس کردم خودمو چند سال دیگه اینجوری میبینم. دوست ندارم این کار کسی باهام بکنه. مخصوصا وقتی اون روز شما رو دم پنجره دیدم. واقعا ترسیدم. –چرا؟ -چون خودم قبلا یه جایی مثل اونجا بودم و نتونستم انجامش بدم. خیلی تحت تاثیر حرفاش قرار گرفتم. اصلا نمیشد باور کرد داره فیلم بازی میکنه. شبیه ترین کس به خودم توی زندگی بود. مشکلاتی که من تا 40 سالگی کشیده بودم این تا این سن و سال تحمل کرده بود. البته با کیفیت های متفاوت. –کربلایی قول جایگاه شما رو بهم داده و کاملا آمادست که این اتفاق بیوفته. –میدونم. –نه کاملا. –منظورت چیه نه کاملا؟ -اگر اونجوری که میخواست پیش میرفت هیئت مدیره برکنارتون کرده بود. جلسه با نماینده های وزارت قرار بود اولین مرحلش باشه. من دو روز قبل از جلسه فهمیدم داستان چیه. خود کربلایی بهم گفت. شما نمیتونستی اونجوری که باید ارائه بدی و تفاهم نامه هلدینگ با وزارت به تعویق میوفتاد. دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. ای حیوون های پست فطرت. ببخشید ولی اون کربلایی عوضی فقط یه آشغال به تمام معناست. ازش نمیگذرم. یعنی همه در جریان بودند بجز من؟ خدا لعنتشون کنه. وای فرح منش. تو دیگه چرا؟ -آقای فرح منش در جریان نبود. کربلایی میدونست که اون زیر بار نمیره واسه همین اون رو هم از اصل ماجرا دور نگه داشت. از لحظه ای که داستان رو فهمیدم تمام تلاشم رو کردم که نذارم اتفاقی که کربلایی میخواد بیوفته. خداروشکر تونستم به موقع برسونم. –وای خدای من. همون میدونستم که این گزارش رو چند ساعته آماده نکردی. کربلایی فهمید؟ -آره و کج خلقی کرد باهام. برام مهم نبود. وقتی هم که فهمید تو اون سه روز همه کارها رو من هماهنگ کردم بیشتر شاکی شد. –انقدر تو ادامه دادی که امروز اومد باهات اتمام حجت کرد. درسته؟ -آره. راستش برام اصلا مهم نیست. اگر بخواد از اینجا اخراجم کنه بخدا اصلا برام مهم نیست. راستش واسه یه چیز دیگه هم اومدم پیشتون. –چی؟ -میخوام استعفا بدم. همین فردا متن استعفام رو میدم بهتون. فقط خواهش میکنم باهاش موافقت کنید. از اولش هم تصمیم احمقانه ای بود. –عزیزم نمیتونم بذارم بری. –چرا؟ من که همه چیز رو گفتم. خواهش میکنم. –من ازت خیلی ممنونم. اگر تو نبودی نه تنها منو برکنار کرده بودند بلکه سابقه کاریم هم مشکل دار میشد. ولی نمیتونم بهت اجازه بدم اینطوری بری. –بلاخره که چی؟ اگر فکر میکنید اگر من جای شما نیام کسه دیگه نمیاد؟ من میدونم سیستم کربلایی و اونا چجوریه. انقدر آدم هست که جات رو بگیرند. –واسه همین میخوام یه پیشنهاد بهت بدم که به نفع هردومونه. –چی؟ -تو استعفا نمیدی و به کارت ادامه میدی. منم مثل سابق باهات سرد برخورد میکنم. در مقابل اگر توطئه ای علیه من شد بهم خبر میدی و یه راه حل براش پیدا میکنیم. اینطوری انقدر ادامه میدیم تا کربلایی بیخیال هر دومون بشه. اینطوری هم کربلایی نمیتونه شرطش رو اجرا کنه هم من سر جام میمونم و تو هم دیگه لازم نیست اون عوضی رو قبول کنی. –فکر خوبیه فقط یه مشکلی هست. کربلایی یجورایی فهمیده که من دارم از قصد سنگ میندازم جلوی راهش. –خب تو دیگه لازم نیست خودتو مستقیم درگیر کنی. فقط با هم بصورت مخفیانه در ارتباطیم. جوری که هیچ کسی خبر دار نشه. به نفع هردومونه که به هم اعتماد کنیم. هیچی نمیگفت و ساکت بود. نشستم کنارش. دستمو گذاشتم روی دستش و گفتم نگران نباش میتونی روی دوستی من با خودت اعتماد کنی. من تا هرجا که بتونم پشتتم. با چشمای خیس بهم نگاه کرد و بهم لبخند زد. لبخندی پر از امید.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#62 | Posted: 27 Nov 2017 01:21
ممنون
     
#63 | Posted: 27 Nov 2017 12:07
به به چه داستانی شود
     
#64 | Posted: 28 Nov 2017 01:02
سلام. لطفاً سريعتر ادامه بديد

خير
     
#65 | Posted: 28 Nov 2017 11:03
hashar
سلام دوست عزیز!داستانت خیلی عالیه ، من کلشو طی دو روز خوندم و لذت بردم. دست شما درد نکنه ،امیدوارم بزدوی قبول زحمت نموده و مابقی این داستان زیبا رو بنویسی ! هرچند میدونم شما هم دارای مشغله و مشکلات خاص خودتون هستید

با تشکر فراران ،ارادتمند، کیانمهر .
     
#66 | Posted: 2 Dec 2017 13:48
پ چی شد
قول دادی که
باهات قهرم
دیگه بذاری هم نمیخونم
بدقول،بدقول،بدقول،بدقول،بدقول،بدقول

بیچاره کسیسیت که ناکسان شد یارش
     
#67 | Posted: 2 Dec 2017 15:43
تا اینجای داستانت قشنگ پیشرفته تنها مشکل ابنه که تو ارسال داستان خیلی کندی زیاد طول بکشه خواننده ها دیگه پیگیری نمیکنن سعی کن زودتر تمومش کنی
     
#68 | Posted: 2 Dec 2017 23:09
سلام دوستان عزیز
من تمام تلاشم رو میکنم که هرچه سریعتر قسمت های جدید رو بذارم اما متاسفانه این روزها واقعا وقتم کمه و سعیم اینه حداقل هفته ای دو قسمت رو داشته باشیم تلاش میکنم هر دو روز یبار یک قسمتشو بذارم
مرسی از نظرات و لطفی که به من داشتید

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#69 | Posted: 3 Dec 2017 20:04
قسمت بیست و پنجم : کادو
طی این سال ها تمام تلاشم این بود که با سخت کوشی و صداقت بتونم خودم رو توی کار ثابت کنم. ولی خب توی این مملکت بدون هیچ پشتوانه ای نمیشه توی کار ثابت موند. هر چقدر که دانش و تجربه کار داشته باشی بازم آدم هایی که معرفی شدند به راحتی جاهای خوب رو میگیرند. این سیستم مریض باعث شده که به هیچ جا نرسیم. نمیدونم تا کی میشه اینجوری سر کرد. تا حالا چند بار به فکرم زده که از ایران بریم اما شرایط زندگیم جوری نیست که راحت مهاجرت کنم. از فردای اون روز همه حواسم به رفتار ها و حرکت های کربلایی و دور و بریاش بود. هرچند که جوری بازی نمیکردند که من بتونم سر در بیارم. تنها امید من ستاری بود تازه اگر اینم یه بازی نباشه. وای که چقدر شرایطم سخت شده. فعلا همه چیز عادیه. من مشغول به کارهای روزانمم. با ستاری قرار گذاشتیم که مثل سابق با هم رفتار کنیم و حتی پر تنش تر از قبل تا کسی شک نکنه. از طریق تلگرام با هم در ارتباطیم. خب اینم روشیه دیگه. وقتی به این فکر میکنم کربلایی اینجا رو جزء دارایی هاش میدونه و خیلی راحت به خیال خودش هرکسی رو بخواد میتونه بذاره سر کار یا از کار برکنار کنه آتیش میگیرم. مرتیکه مزخرف چه فکری کردی آخه؟ عمرا بذارم خیلی راحت منو از اینجا برداری. تصمیم گرفتم تا آخر این قضیه کوتاه نیام.
بعد چند روز شراره زنگ زد. اولین تماسی که گرفت توی جلسه بودم نمیتونستم جواب بدم. نزدیک های ساعت 5 بود دوباره زنگ زد. دلم نیومد جوابشو ندم. هرچند کارش هنوزم برام زننده و اعصاب خورد کن بود ولی فکر کنم به اندازه کافی تنبیه شده باشه. شراره در عین حال که خیلی عیاش و خوش گذرون بود ولی به جرات میتونم بگم منطقی ترین آدمی بود که توی زندگیم میشناختم. با هر مساله ای بقدری منطقی برخورد میکرد که گاهی وقتا من نمیدونستم چی باید بگم. اون مشکل اون موقع منو درست دید. نیاز به رابطه جنسی. اما چرا با خودش؟ مگه نمیدونست من چقدر از این روابط بدم میاد. همیشه تنفر داشتم که یه زن بدنمو لمس کنه. البته نسبت به هر کسی بجز کسی که خودم بدنم رو در اختیارش بذارم همین حس رو داشتم. جواب تلفنم رو دادم. –سلام کتایون جونم. چطوری خانم؟ کجایی خبری نیست ازت؟ -سلام شراره مرسی خوبم. تو خوبی؟ هی هستیم. –دلم برات خیلی تنگ شده میشه ببینمت؟ اول دلم میخواست بپیچونمش. اما خیلی اسرار کرد و منم شل شدم. –باشه فردا میام یشت. –نه فردا عزیزم دیره –پس کی؟ -همین امروز. –آخه شراره –آخه نداره دیگه. زیاد وقتتو نمیگرم. –باشه کجا بیام؟ -بیا همون کافه قدیمی. –باشه یه ساعت دیگه اونجام. –فعلا عزیزم. دلم نبود برم اما نمیشد نرم. کاش خیلی محکم میگفت نه اما حالا دیگه شده. باز خوبه دفتر مشاوره نگفت بیای.
یه کافه توی باغ فردوس بود که قدیم زیاد میرفتیم. خیلی وقت بود به اینجا سر نزده بودم. وقتی رسیدم شراره منتظرم بود. با همون تیپ همیشگی. آرایش زیاد. مانتو های شیک ولی تنگ. همیشه دوست داره جوری لباس بپوشه که مردا رو دیونه کنه. شراره هیکل پر و سکسی داشت. سینه هاش خیلی بزرگ نشون میداد. پوستش یکمی سبزه بود. قدش تقریبا 3 سانت از من کوتاه تر. وقتی رسیدم سلام خیلی گرمی باهام کرد و روبوسی کردیم. –خب تعریف کن این چند روزه چه خبرا بود؟ -هیچی مثل سابق. –همه چی؟ - چطور؟ -از مهیار و مهدیس چه خبر؟ -آهان از اون نظر. خوبند مثل سابق. براش اتفاقاتی که این چند وقت افتاده تعریف کردم البته با سانسور شدید. از خالکوبی مهیار تا اتفاقاتی که توی شرکت افتاده و حتی مسافرت شمالمون. البته اصلا راجبه اتفاقات خودم و مهیار حرفت نزدم. نمیتونستم مثل سابق بهش اعتماد کنم. –خب تو تعریف کن. این چند روز کجا بودی؟ -من فرانسه بودم. –به به خانم همیشه به گشت گذار و خوشی. –وای کتایون جات خیلی خالی بود. کاش تو هم بودی. –با تو؟ نه عزیزم مرسی دوستان به جای ما. –کتایون!؟ میشه اینجوری نباشی؟ -چجوری؟ -خیلی سرد و با کنایه حرف میزنی. عزیزم من معذرت میخوام بابت اون موضوع واقعا نمیخواستم. حرفشو قطع کردم گفتم شراره ولش کن اتفاقیه که افتاده. دیگه گذشته. –آخه تو هنوز ناراحتی. –آره ناراحتم. واقعا انتظارشو تو اون شرایط نداشتم. –آخه کتایون –شراره گفتم که فراموشش کن. دیگه راجبش صحبت نمیکنیم. –برات از اونجا یه چیزی آوردم. از زیر میز یه پاکت بزرگ گذاشت روی میز. از توی پاکت یه بسته در آوردم که روش نوشته بود Revlo. وقتی بازش کردم ست کامل لوازم آرایش بود. چقدر بسته بندیش شیک بود. خیلی باید گرون باشه. –وای شراره این خیلی. –خیلی چی؟ -خیلی خوبه. واقعا شرمنده کردی. باور کن نمیتونم همچین چیزیو قبول کنم. –چرا؟ -آخه این خیلی زیاده و حتما خیلی هم گرون. –عزیزم این یه هدیه است برای تو. واقعا ذوق کردم. خیلی قشنگ بود. یه ست کامل از لوازم آرایش صورت. دوباره بستمش و گذاشتم توی جعبش. این شراره هم خوب بلده چجوری منو سر ذوق بیاره. میدونه لوازم آرایش شیک دوست دارم. –خب دیگه خودت چطوری؟ -خودمم خوبم. به شوخی گفت هنوز تنهایی؟ یکمی سرمو آوردم بالا یه بادی به قب قب انداختم و گفتم نه دیگه. یهو چشاش گرد شد. چی؟ -چند وقته با یکی دوست شدم. یهو بی اختیار از خوشحالی جیغ کشید. وای کتایون باورم نمیشه. –باور کن. و از اونجایی که میدونم حتما میمیری که بخوای بدونی باید بگم با هم رابطه هم داریم. –یعنی –آره یعنی سکس کردیم. اونم چند بار. دستاش رو جلوی دهنش گرفت و خیلی ذوق زده گفت وای خدا داری دروغ میگی کتایون. دارم خواب میبینم. این آقای خوش شانس اسمش چیه؟ -44 سالشه و از زنش چند ساله جدا شده. اسمش کامرانه. کامران سالاری. یهو لبخند صورت شراره یخ زد. هیچی نگفت. بعد گفت میشه دوباره اسمشو بگی متوجه نشدم. –آره کامران سالاری. بیا اینم عکسشه. از گوشیم عکس پروفایل تلگرامشو نشون شراره دادم. لبخندش بیشتر محو شد. فقط منحنی مصنوعی لباش روی صورتش بود. –چیزی شده شراره؟ -نه نه عزیزم وای چقدر خوش تیپ و با پرستیژ بنظر میرسه. –خیلی خوبه شراره. باید ببینیش. همینطور داشتم راجبش حرف میزدم ولی مشخص بود شراره اصلا فکرش اینجا نیست. –شراره خوبی؟ کجایی؟ -هیچی عزیزم پس که اینطور خوبه. –وای داره دیر میشه ببخشید عزیزم باید برم خونه. مرسی از کادوت خیلی قشنگه. –خواهش میکنم. منم باید برم جایی کار دارم. مرسی اومدی. معمولا هر وقت با هم بودیم هر ساعتی میخواستم برم گیر میداد بیشتر بمون. بعضی وقتا که اصلا نمیذاشت برم. اما الان خیلی راحت میگه برو. رفتارش بصورت خیلی محسوسی نسبت به چند دقیقه قبل عوض شد. وقتی باهاش خدافظی کردم خیلی مصنوعی رفتار میکرد. واقعا برام سوال بود. البته این شراره هیچ وقت کارهاش روی حساب کتاب نیست. حالا چی شده نمیدونم.
چند روزی از دیدن شراره میگذره. همه چی مثل سابق در جریانه. شراره تو این مدت بهم پیام نداد و زنگ هم نزد. بهش دیشب تو تلگرام پیام دادم و فقط گفت خیلی درگیرم. قبلا خیلی برام وقت میذاشت. رفتارش برام عجیبه. من باید از دستش ناراحت باشم و تحویلش نگیرم حالا کار بر عکس شده. در هر حال اصلا به من چه. زیادی حساس شدم. تا همین چند روز پیش که اصلا برام مهم نبود. شاید هم واقعا درگیره. امروز بلاخره یکم وقتم خالی شد تو کامران رو ببینم. وای اگه بشه بریم لواسون. برای این دیدار زودتر از شرکت اومدم خونه رفتم دوش گرفتم. میدونستم مهیار و مهدیس تا عصر خونه نمیان. کاملا بدنمو شیو کردم. یه ست خوشگل و سکسی هم پوشیدم. ساعت شیش برای اولین بار اومد دم خونه دنبالم. بعد از سلام و احوال پرسی و این حرفا حرکت کردیم. –خانم مارو نمیبینن خوش میگذره بهشون؟ به به چه خوشگل کردی. –مگه زشت بودم؟ -نه منظورم اینه با این تیپت خیلی ناز شدی. –دیگه ما که یه کامران بیشتر نداریم واسش باید هم اینجوری باشم. –خب کتایونم دوست داری کجا بریم؟ -یه جای دنج. –یه کافه میشناسم خیلی دنجه. –نه عزیزم خیلی دنج. –منظورت چقدر دنجه؟ لحن صدام رو سکسی کردم و با عشوه گفتم یه جایی که فقط خودمو خودت باشیم. بهم خندید چشم قربونت برم. هرچی تو دستور بدی. میخواستیم بریم سمت لواسون. تو ترافیک مزحرف عصر سه شنبه ها موندیم. –ای بابا همش ترافیکه. –کامران چرا سه شنبه عصر ها تهران انقدر ترافیک میشه؟ -نمیدونم شاید چون نزدیک آخر هفتست. راستی کتایون این برای توئه. از صندلی عقب یه بسته که خیلی شیک روبان بندی شده بود بهم داد. –وای کامران چرا اینکارا رو میکنی؟ هر دفعه خجالت زدم میکنی. بازش کردم. عطر بود. اما نه هر عطری. قبل عید مهدیس میخواست برای خودش عطر بگیره. داشت تو اینترنت میگشت. یهو صدام کرد مامان اینو ببین. یه شیشه عطر کوچیک 40 میل با قیمت ناقابل یک میلیون و هفتصد. معمولا اصلا توجه نمیکنم ولی چون شیشه خیلی قشنگی داشت شکلش کاملا توی ذهنم مونده بود. این عطر از همون عطر بود. –کامران؟ -جونم عزیزم؟ -تروخدا اینکارا رو نکن. هر بار کلی هزینه میکنی واسه کادو دادن به من. بخدا من اینجوری راضی نیستم. –یعنی دوسش نداری؟ -چرا عزیزم خیلی قشنگه اما آخه خیلی هزینه میکنی. –عزیزم برای تو خیلی بیشتر از اینا هم میکنم. اصلا از امروز کل هزینه هام برای توئه. –بی مزه. لابد یه دوربین هم جلو داشبورد گذاشتی فیلم میگیری بذاری اینستاگرام. –نه عزیزم من واقعا میگم. اومدم سمتش لپشو بوسیدم. –مرسی عزیزم. –نمیخوای تستش کنی؟ -الان که کلی عطر زدم بوش قاطی میشه خوب نمیفهمم. باشه پس بعدا. وای کامران این دومین کادو گرونیه که این هفته میگیرم. –دومین؟ اولیش از کجا رسیده؟ -یکی از دوستام از فرانسه یه ست کامل لوازم آرایشی آورده. –باریکلا. چه دوست های خوبی داری شما. –آره دیگه همه دوستام مثل خودم مایه دار و باکلاسند. خارج میرند. ماشین های گرون قیمت سوار میشند. بعضیاشون کادوهای گرون قیمت میدن. –منظورت منم هستم؟ -نه عزیزم تو که عشقمی. فدات بشم. خیلی دلم میخواست بقلش کنم. اه این ترافیک لعنتی چرا تموم نمیشه. نیم ساعته گیر افتادیم تو صد متر جا. همینجوری خواستم یه حرفی بزنم که وقت بگذره. –این دوستم که از فرانسه برام کادو آورده بود روانشناسه. خیلی هم پولداره. ازدواج هم نکرده تا حالا. –میخوای کیس ازدواج براش معرفی کنم؟ -نه بابا اصلا پایبند به خانواده و این چیزا نیست. –منظورت چیه؟ -یکمی زیادی دیگه روشن فکره. هیچ حد و مرزی تو رابطه هاش نداره. –یعنی با هرکسی؟ -آره عزیزم. –بهت نمیاد همچین دوستاهایی داشته باشی. –عزیزم من که با طرز فکرش موافق نیستم. اصلا هم از این سبک زندگی خوشم نمیاد. ولی روانشناسه خبره ایه. بعد مرگ همسرم خیلی بهم کمک کرد که روحیم بهتر بشه. –این خانم دکتر اسمشون چیه؟ -شراره –شراره؟ -آره شراره بهشاد. کامران هیچی نمیگفت. من همینطوری حرف میزدم و اون ساکت بود. از ترافیک که خلاص شدیم کامران گازشو گرفت. یهو یه پراید جلومون ترمز کرد و محکم زدیم بهش. انقدر محکم که صندوق ماشینش کامل جمع شده بود. کامران با ناراحتی پیاده شد. یارو فقط سر صدا میکرد و داد بیداد. من از ماشین پیاده نشدم و فقط شاهد جر و بحثشون بودم. اعصابم بهم ریخت. برناممون خراب شد. یهو کامران صداشو برد بالا و داد زد مرتیکه بهت میگم افسر بیاد خسارتتون میدم چرا نمیفهمی؟ یارو با کامران دست به یقه شد و کارشون به دعوا کشید. سریع از ماشین پیاده شدم دویدم سمتشون. مردم هم اومدن کمک جداشون کنند. راننده از اون آدم های عوضی بود. خیلی بیشعور. هر چی لایق خودش و خانوادش بود داشت میگفت. همینطور فحش میداد. بسختی داشتم سعی میکردم کامران رو آروم کنم. خیلی عصبانی بود. یارو نصف کامران هم نمیشد اگر مردم اونجا نبودند له و لوردش کرده بود. زنگ زدیم پلیس بیاد. کامران اومد نشست کنار جدول. بهش گفتم عزیزم کاریه که شده چرا انقدر عصبانی میشی؟ -مرتیکه بی همه چیز حرف حالیش نمیشه. هی زر زر میکنه. میگم خسارتتو میدم باز شر و ور میگه. همینطوری اونروز ترافیک زیاد بود. تصادف ما هم که دیگه بدترش کرد. پلیس حدود نیم ساعت بعد رسید. حسابی همگی مون کلافه شده بودیم. تروخدا شانس منو نگا. الان که عجله داریم پلیس چقدر دیر میاد. حالا اونروز تو جاده دقیقا باید همون لحظه که مهیار تصادف کرد پلیس باشه و مچ منو بگیره. دیگه واسم مشخص شده بود که برنامه امروز کنسله. ساعت نزدیک هشت بود و میرفتیم کی برمیگشتیم. بلاخره پلیس اومد. بازم یارو تا پلیس رو دید شروع به داد و بیداد کرد. یهو پلیسه داد زد حرف نزن دارم کارمو میکنم. اعصاب همرو خورد کرده بود. کروکی کشید و مدارک و گرفت و بقیه ماجرا. بلاخره بعد کلی معطلی سوار شدیم. کامران هنوز عصبانی بود. نمیدونم چرا. بنظر نمیومد آدمی باشه زود جوش بیاره. فقط یه تصادف بود. خیلی سریع با یارو دست به یقه شد. باورم نمیشه که اهل دعوا باشه. به نظرم اومد از یه چیزی عصبی بوده اما چی؟ همین چند لحظه قبلش که خیلی خوب بود. اسرار داشت حالا لواسون نشد بریم خونشون اما دیدم واقعا دیر شده. خواستم گوشیم رو بردارم. پیداش نمیکردم. –چی شده؟ -هیچی گوشیمو پیدا نمیکنم. –حتما افتاده پایین. با گوشیش بهم زنگ زد. از صدای ویبرش تونستم پیداش کنم. وای سیزده تا میس کال از مهدیس. یعنی چی شده؟ شارژ گوشیم یک درصد بود فقط و تا بهش زنگ زدم خاموش شد. گوشی کامرات رو گرفتم به مهدیس زنگ زدم جواب نمیداد. نگران شده بودم. به مهیار زنگ زدم اونم جواب نداد. داشتم دیوونه میشدم. کامران تا حال منو فهمید سریع منو رسوند دم خونه. خیلی سریع خدافظی کردم حتی یادم رفت عطر کامران رو بردارم. سریع رفتم بالا. از در اومدم تو یهو جا خوردم. منیژه خواهر منصور اومده بود خونمون.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#70 | Posted: 4 Dec 2017 12:36
hashar
دست شما دردنکنه !داستانت خیلی جذاب و خواندنیه . ممنون که این قسمت رو محبت کردی .
     
صفحه  صفحه 7 از 21:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  20  21  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites