خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی /

زندگی کتایون


صفحه  صفحه 84 از 85:  « پیشین  1  ...  82  83  84  85  پسین »
Oosali مرد #831 | Posted: 3 May 2020 02:50
کاربر

 
عزیزان خواهش میکنم صبور باشید ،همین که توی این اوضاع بد مملک ایشون اینقدر زحمت کشیده و این حجم بالای داستان رو فقط و فقط به عشق شما و بدون هیچ گونه چشم داشتی برای افرادی که نمیشناسه و احتمالا هیچ وقت نشناسه نوشته واقاً قابل احترامه ،اینا رو گفتم ک از دستش ناراحت نشید و بهش حق بدید اگ بعضی وقتا تاخیر میکنه و فقط سعی کنیم واسش ارزوی سلامتی و تندرستی کنیم .
دوستدار شما :اوس علی
      
arshiasi6969 مرد #832 | Posted: 3 May 2020 17:02
کاربر
 
سلام و درود
طبق رویه سالهای قبل توی روزها و مراسمی مپل ماه رمضان و محرم !دوست عزیز و نویسنده گرامی هیچ فعالیتی ندارن !ما هم به عقاید ایشون احترام میگذاریم و برای ایشون و دوستان مخاطب آرزوی سلامت و موفقیت داریم .
      
hadisam2020 مرد #833 | Posted: 4 May 2020 02:28
کاربر
 
سلام دوستان نویسنده محترم قبلأ هم براش پیش اومده که با تاخیر قسمت جدید رو آپلود کنه اونم بخاطر یه سری مشکلاتی که خواسته ی ناخواسته پیش میاد لطف یکم صبور باشید انشالله نویسنده هم با دست پر میاد
      
Maxmodel #834 | Posted: 5 May 2020 14:41
کاربر
 
کجایی بیا دیگه
Jo007
      
Omidslave مرد #835 | Posted: 8 May 2020 15:55
کاربر
 
سلام دوست عزیز شما که انلاین میشی چرا به مخاطب احترام نمیزاری و جواب هیچ کدوم از دوستان نمیدی حداقل زمان مشخص کن الان نزدیک یک ماه خبری نیست
      
Omidslave مرد #836 | Posted: 8 May 2020 23:02
کاربر
 
دوست عزیز شما حواست به همه اتفاقا هست ولی انگار داستان خودتون فراموش کردی که این همه کاربر دنبال کنندش هستن
      
hashar #837 | Posted: 8 May 2020 23:43
کاربر

 
Omidslave:
سلام دوست عزیز شما که انلاین میشی چرا به مخاطب احترام نمیزاری و جواب هیچ کدوم از دوستان نمیدی حداقل زمان مشخص کن الان نزدیک یک ماه خبری نیست

Omidslave:
دوست عزیز شما حواست به همه اتفاقا هست ولی انگار داستان خودتون فراموش کردی که این همه کاربر دنبال کنندش هستن

سلام دوست عزیز
من بعد از چند وقت فرصت کردم به سایت سر بزنم. البته که اولویت اولم توی این سایت و یکی از مشغله های شخصیم نوشتن ادامه داستانه. بعضی وقت ها شرایط برای نوشتن جور هست مثل ایام قرنطینه که هر سه چهار روز یه قسمت با حجم زیاد نوشته بشه و آپلود بشه یه وقت هایی هم مثل یک ماه گذشته شرایط مهیا نیست. با این حال ممنونم از اینکه به داستان توجه دارید.
      
hashar #838 | Posted: 8 May 2020 23:43
کاربر

 
Capout
jax14
marchobe
Oosali
sasha1121
fult000
arash_jj

و سایر عزیزانی که لطف کردند و با پیام هاشون منو خجالت زده کردند. مرسی از همگی شما
اول از همه بجز ابراز شرمندگی بابت تاخیر یکماهه توی انتشار قسمت جدید چیزی نمیتونم بگم. میدونم اینکه هربار قول میدم روند آپلود داستان منظم باشه و این اتفاق نمیوفته چقدر براتون ناخوشاینده اما باور کنید من هروقت تونستم و بتونم مینویسم.
arshiasi6969:
hashar
سلام ودرود
خیلی برام روز بروز جذاب تر میشه چون این درام یک پکیج کاملی داره میشه از روانشناسی شخصی و سکسی و جامعه شناسی خیلی خوب از یک حادثه و تابو شکنی درون خانوادگی به تابو شکنی شخصی و رد شدن از باورهای قبلی و رسیدن به یک زندگی کاملا متفاوت نسبت به قبل به اضافه تمام حواشی و حوادثی که تا حالا اتفاق افتاده !
امیدوارم تا آخر داستان فکر جمع بندی اشخاص داستان رو کرده باشی ،چون بلاخره در یک درام خواننده از به نتیجه رسیدن قهرمانان داستان بیشتر خوشش میاد تا یک انتهای باز !! مطمئنم که فکر همه چیزو کردید تا همینطور جذابت و طراوت حکایت حفظ بشه ! سلامت و موفق باشید - ارادتمند- کیانمهر.

کیانمهر عزیز
خوشحالم که داستانم رو دوست دارید. من کاملا همه زوایا داستان رو دیدم و سعیم بر اینه که منطبق بر شرایط واقعی و باور پذیر تخیلات خودم رو در قالب زندگی کتایون تعریف کنم. این نوید رو میدم که همه چیز تا انتها دیده شده و قطعا این داستان یه اختطامیه قابل قبول و درخور خواهد داشت.
مرسی
farhan8:
hashar
با سلام و عرض خسته نباشید
البته حزفه ای و تاحدودی منطقی نیست که خواننده نسبت به اینکه داستان چطوری پیش بره و نتیجه کلی داستان چی باشه نظر بده اما تا اینجای داستان مشخصه که یک شمای کلی تو ذهن نویسنده است از برای داستان ولی ظاهرا اونقدر به قصه شاخ و برگ و جزئیات داده شده که بعید میدونم به همین راحتی ها بشه این داستان را به سرانجامی رساند. بهرحال بنده به نوبه خود همواره پشت شما در جهت حمایت از هر روندی که در پیش بگیرید هستم هرچند سابق بر این هم اعلام کردم که تمایلات فمدامی دارم و حضرتعالی هم ماشالله استاد خراب کردن این حس در اوج داستان هستید :laugh مثلا چه اشکالی داشت یا داره در اینده کتایون از هومن به عنوان یک برده بهره بگیره؟؟؟؟)

دوست عزیزم
ممنون از نظراتتون. درسته که شاخ و برگ زیادی به دستان داده شده و کاکترهای فعال زیادی توی داستان هستند اما خب هیچکدوم بی دلیل توی داستان نیستند و برنامه مشخص خودشون رو دارند و شک نکنید که چه راحت چه سخت داستان به سرانجام میرسه.
در مورد موضوعی هم که گفتید برنامه هایی هست براش. یعنی قطعا توی داستان وجود خواهد داشت. راستش من بارها گفتم تنها متد سکسی که باهاش ارتباط نمیگیرم متاسفانه همین سبک هستش اما سعی کردم تا حدودی که برام قابل فهم و جذاب باشه توی داستان بیارم. باید صبر داشته باشید.
مرسی
Blacksss777:
hashar
این قسمت هم مثل همیشه قشنگ و عالی بود. کمتر داستان سکسی با این کیفیت پیدا میشه که انواع مختلف سکس( محارم، بیغیرتی، لز، گی و ....) به این خوبی و انقدر متنوع توش آورده شده باشه. حتی به نظر میاد نویسنده عزیز به این حد هم اکتفا نکرده و در آینده شاهد حضور شیمیل توی داستان خواهیم بود.
اول یه تشکر میکنم بابت اینکه توی روزهای قرنطینه و تعطیلی کم نذاشتید و هر چند روز یه قسمت به با حجم بالا برای ما خواننده ها نوشتید و امیدوارم تا انتهای داستان به همین شکل و مرتب بنویسید.
اما یه نقد کوچیک هم داشتم. البته نقد که نه بیشتر بخاطر علاقه خودم به روند داستانه. چرا انقدر حضور مهیار کم شده توی داستان؟ امیدوارم دعوای این دفعه مثل دفعه قبل باعث نشه مهیار یه مدتی از داستان کنار گذاشته بشه. همینطور در مورد هومن هم امیدوارم از داستان حذف نشده باشه.
خیلی ممنون بابت داستان زیبات

ممنون از شما. ترافیک پرسوناژ خیلی زیادی توی این فصل داریم و از اونجا که سبک زندگی الان کتایون با تفکرات مهیار همخونی نداره بهتره از هم فاصله بگیرند تا وقتش برسه.
hadisam2020:
باسلام
چند وقتی بود نبودم اما وقتی اومدم داستان هات رو خوندم خیلی خوشم اومد الحق که خوب نوشته بودی این چند قسمت رو ولی ای کاش میشد هومن رو هم به این ماجراها وارد کنی بهتر میشد
درهرحال دمت گرم گل کاشتی

مرسی دوست عزیز. دوستان در مورد هومن خیلی پرسیدید. راستش هومن از داستان حذف نشده. یکمی صبر داشته باشید به زودی برمیگرده.
Artmesiran:
ادامه که داره تو ماه رمضون همه نویسنده به راه راست هدایت شدن بعد ماه رمضون ادامه میدن

فضای معنوی سایت رو برداشته
Oosali:
عزیزان خواهش میکنم صبور باشید ،همین که توی این اوضاع بد مملک ایشون اینقدر زحمت کشیده و این حجم بالای داستان رو فقط و فقط به عشق شما و بدون هیچ گونه چشم داشتی برای افرادی که نمیشناسه و احتمالا هیچ وقت نشناسه نوشته واقاً قابل احترامه ،اینا رو گفتم ک از دستش ناراحت نشید و بهش حق بدید اگ بعضی وقتا تاخیر میکنه و فقط سعی کنیم واسش ارزوی سلامتی و تندرستی کنیم .
دوستدار شما :اوس علی

arshiasi6969:
سلام و درود
طبق رویه سالهای قبل توی روزها و مراسمی مپل ماه رمضان و محرم !دوست عزیز و نویسنده گرامی هیچ فعالیتی ندارن !ما هم به عقاید ایشون احترام میگذاریم و برای ایشون و دوستان مخاطب آرزوی سلامت و موفقیت داریم .

hadisam2020:
سلام دوستان نویسنده محترم قبلأ هم براش پیش اومده که با تاخیر قسمت جدید رو آپلود کنه اونم بخاطر یه سری مشکلاتی که خواسته ی ناخواسته پیش میاد لطف یکم صبور باشید انشالله نویسنده هم با دست پر میاد

مرسی از شما عزیزان. حضور شما کمک زیادی به داستانم کرده و شما و سایر دوستان باعث دلگرمی شدیدی برای ادامه داستانم شدید.

Boysexi0098:
در انتظار قسمت جدید

Mmele:
hashar
ادامه داره؟

rezchro:
داره میشه یک ماه که قسمت جدیدی نزاشتی عزیز

Maxmodel:
کجایی بیا دیگه

دوستان دیگه بیشتر از این منتظرتون نمیذارم.
      
hashar #839 | Posted: 8 May 2020 23:44
کاربر

 
قسمت صد و هفتاد و دوم: قصه امیر
بعضی وقت ها انقدر توی حالت خودت غرق میشی که اصلا نمیفهمی زمان چطور میگذره. اون لحظه هم از اون زمان ها بود. از شدت گریم کم شده بود و فقط هق هق خفیف با اشکهایی که به سختی از چشمام سرازیر میشد مونده بود. ولی صورتم کاملا از اشک خیس شده بود. صدای چرخیدن کلید توی قفل در خونه به گوشم خورد و بلافاصله بعدش هم مهدیس مثل اکثر اوقات خیلی سرخوش و شاد اومد توی خونه. عادت کرده بود ورودش به خونه با سرصدا و اعلام بلند به من همراه باشه. –مامان کجایی؟ عه سل.. بعد به سمت من برگشت و منو دید حرف توی دهنش موند. با دلهره و نگرانی اومد سمتم و بغلم کرد. –چی شده؟ دوباره هق هق گریم بی اختیار اوج گرفت. در حالی که داشتم اشک میریختم گفتم مهیار اومده بود. –مهیار؟ اون که الان باید شمال باشه. بلند شد و بره از آشپزخونه یه لیوان آب برام بیاره که پاش رفت روی یه تیکه شکسته شیشه مشروب. –اوخخخ. این چیه دیگه؟ بیشتر از اینکه بخاطر زخم پاش بابت خرده شیشه توی نگاهش درد بشه دید نگرانی و استرس از وضعیت من رو میدیدم. یه لیوان برداشت و با احتیاط رفت تا دم یخچال و پرش کرد و نشست کنارم و لیوان رو داد دستم. –چی شده مامان؟ اینکار مهیاره؟ در حالی که اشک میریختم یه نفس لیوان آب رو تا ته سر کشیدم. بعد با گریه گفتم. من توی جیم بودم نفهمیدم کی اومده بود. وقتی اومدم بالا دیدم نشسته اینجا و حسابی مست کرده. هومن رو دم خونه دیده بود. –خب که چی؟ بهش میگفتی هومن واسه چی میاد. –اونقدر مست و عصبانی بود که نمیتونستم باهاش حتی یه کلمه هم حرف بزنم. تا تونست لیچار بارم کرد و هرچی به دهنش رسید بهم گفت. –گوه خورد. الان وایسا درستش میکنم. گوشیش رو برداشت که به مهیار زنگ بزنه. دستشو گرفتم و گفتم مهدیس ولش کن. الان وقتش نیست. مهدیس با عصبانیت شدید گفت روت دست بلند کرد؟ -نه. –باز خوبه اگر میکرد بخدا دیگه نمیذاشتم پاشو توی این خونه بذاره. آخرش چی شد؟ -انقدر دری وری گفت که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و جوابش رو ندم. روی زمین نشسته بودم و زانوهام رو بغل کرده بودم. سرم رو به زانوهام فشار دادم و همزمان با گریه شدیدتر گفتم کاش دهنم رو میبستم و هیچی نمیگفتم. –نه اتفاقا کار درست رو کردی مامان. حقش بود که میزدی توی دهنش. بعد قهر کرد و رفت؟ با سر جواب دادم که آره. مهدیس یه چرخی توی خونه زد و به اطراف خونه با حالت استیصال نگاه انداخت. معلوم بود اونم داره توی ذهنش دنبال جواب میگرده که چرا باید مهیار یهویی پاشه بیاد و این الم شنگه رو راه بندازه و بعدش هم قهر کنه و بره. یه نفس عمیق با بینیش کشید و بعد اومد سمتم. –پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن. آرتمیس داره میاد. کمکم کرد بلند شم و سوئیشرتم رو در بیارم. زیرش لباس های تمرینم تنم بود. اونا رو هم مهدیس کمک کرد تا از تنم در بیارم. رفتم توی حموم زیر دوش. مهدیس هنوز لباساش رو عوض نکرده بود. –مامان نگفتی آخرش چی گفت؟ برگشتم به سمت مهدیس و با چهره بق کرده گفتم گفت بدون من خوش باشید. –یعنی چی؟ -یعنی اینکه دیگه نمیخواد بیا اینجا. –اوه تو این پسر لوس کسخلت رو نمیشناسی؟ الان مست کرده فاز گرفته اینجوری بهت گفته. دو روز دیگه بر میگرده دوباره. اصلا میدونی چیه؟ بهتر شد که رفت. والا چی بود مثل کیر خر همش تو خونه لش کرده بود. مهدیس همینطور با حرفاش میخواست به من دلداری بده و حالم رو بهتر کنه. اما من اصلا گوشم بدهکار نبود. از یه طرف نگران این بودم که مهیار با اون حالش الان کجا رفته؟ از یه طرف ناراحت که چرا کار به اینجا رسید که با من اینجوری رفتار کنه و منم بدتر از خودش جوابش رو بدم. به علاوه همه اینها عصبانی هم بودم. از همه چیز اما بیشترین چیزی که جلوی چشمم میومد هومن بود. الان انقدر از دستش عصبانیم که دیگه نمیخوام هیچوقت ریخت نحسش رو ببینم. اسکل احمق فکر کرده کیه که به من اینجوری میگه؟ حقش بود لختش میکردم و تخماش رو با طناب میبستم و انقدر میکشیدم که دیگه هوس دید زدن زن لخت تا آخر عمر از سرش بیوفته. آشغال بدرد نخور همینطور خودسر پاشده اومده اینجا و تو روی من داره منو بازخواست میکنه. گوه بگیرن خودتو همه کستو هومن. اد همین امروز هم باید بیاد که مهیار هم ببینتش و اینجوری بشه. یهو برخورد کف دست مهدیس به پشتم منو از فکر کشید بیرون. –مامان کجایی؟ -چی شده مهدیس؟ -دو ساعته داشتم با خودم حرف میزدم؟ حواست کجاست؟ -مهدیس ولم کن بذار یکم توی حال خودم باشم ببینم چی شد؟ همون لحظه گوشی مهدیس هم زنگ خورد. –سلام. رسیدی؟ باشه الان میزنم. قطع کرد. مامان آرتمیس اومد.
داشتم موهام رو با سشوار خشک میکردم که صدای جیغ جیغو و بامزه آرتمیس توی خونه پیچید. با همون ذوق و شوق دخترونه ای که همیشه ازش سراغ داشتم با مهدیس سلام و احوالپرسی میکرد. -کتی کجاست؟ -داره موهاشو خشک میکنه. الان میاد. چه خبرا؟ -هیچی. چه بوی الکلی پیچیده توی خونه. -آره. یه شیشه مشروب افتاده شکسته. با یه دکلته سبز ساتن کوتاه و شلوارک بالای رون از اتاق اومدم بیرون. آرتمیس تا منو دید با ذوق اومد سمتم اما توی یه لحظه اون نگاه مملو از شوقش جاشو به تعجب داد. -کتی خوبی؟ چی شده؟ -سلام عزیز دلم. بغلش کردم و بوسیدمش. -چیزی شده کتی؟ -نه عزیزم. مهدیس بهم اشاره کرد که صورتم داد میزنه گریه کردم. وقتی گریه میکردم خیلی قیافم تابلو میشد. از چشمای قرمز شده و پلکهای چروکیده و بینی قرمز شده کاملا وضعیتم معلوم میشد. -آهان. فکر کنم به یه چیزی حساسیت دارم. چه خبرا خوشگلم؟ -هیچی. مهیار جون رفت؟ مهدیس حق به جانب گفت مهیار جون؟ بذار ببینیش اول بعد باهاش صمیمی شو. یه لبخند کوچیک زدم و گفتم آره عزیزم. رفته. چیزی میخوری برات بیارم؟ -نه مرسی. به مهدیس اشاره کرد و بعد مهدیس گفت آخ راستی یادم رفت بگم. مامان منو آرتمیس میخوایم پایین رو برای خودمون آماده کنیم. –آره بهت که گفتم حتما اینکار رو بکنید. کلیدهاشم که دادم بهت. آرتمیس گفت بریم ببینیمش؟ -برید بچه ها. من یکم کار دارم. دخترا باهم دیگه رفتند پایین. رفتم توی آشپزخونه و شیشه خورده ها رو جمع کردم. موقع جارو زدن کف آشپزخونه دوباره بی اختیار یاد مهیار افتادم. نگرانیش داره اذیتم میکنه. وای نکنه یه وقت پاشه بره دم خونه هومن؟ گوشیم رو برداشتم و به مهیار زنگ زدم. دوتا زنگ خورد و بعدش رد تماس داد. دوباره گرفتمش و اینبار همون زنگ اول رد تماس داد. معلوم بود شماره منو بلاک کرده. ای خدا من از دست این دیوونه چکار کنم حالا؟ به ذهنم رسید حداقل به هومن زنگ بزنم و بهش بگم اگر مهیار اومد اونجا یجوری جمعش کنه اما غرورم اجازه نمیداد که بخوام بهش زنگ بزنم. حالا علاوه بر ناراحتی و عصبانیت، استرس اینم گرفته بودم که چی میشه؟ خیلی مستعصل شده بودم. مهدیس و آرتمیس برگشتند بالا و وقتی دیدند من پشت میز آشپزخونه نشستم و سرم رو توی دستام گرفتم جفتشون ساکت شدند. مهدیس آروم یه چیزی به آرتمیس گفت و آرتمیس گفت اوکی پایین منتظرم و از خونه رفت بیرون. -باز چت شد؟ -شماره منو بلاک کرده. -مهیار؟ با سر جواب دادم. -مامان الان واسه چی بهش زنگ میزنی؟ میخوای بهش چی بگی؟ هرچی بگی بدتر میشه. با عصبانیت گفتم این کسخل یهو پا نشه بره دم خونه هومن شر به پا کنه. -خب یه زنگ به هومن بزن. الکی گفتم گوشیش در دسترس نیست. -شماره خونشون رو نداری؟ سر تکون دادم که نه. -مهدیس؟ -جانم. -میشه تو به هومن یه زنگ بزنی؟ -تو که گفتی در دسترس نیست. -تو بزن شاید باشه. -اوکی شمارش چنده؟ بهش گفتم و گرفت. همون بوق اول گوشی رو به سمتم گرفت و گفت اینکه زنگ میخوره. صدای خسته و گرفته هومن از پشت خط میومد. مهدیس گوشی رو به سمتم گرفت که صحبت کنم. اشاره کردم خودت حرف بزن. آروم گفت بیا بگو دیگه. با حالت عصبی و تند گفتم نه خودت بهش بگو. مهدیس قطع کرد و گفت چته؟ چرا حرف نمیزنی؟ -نمیخوام باهاش صحبت کنم. -چیزی شده؟ -اومد اینجا و گوه زیادی خورد منم زدم توی صورتش و پرتش کردم بیرون. مهدیس با چشمای گرد بهم نگاه کرد و گفت چی کار کرده مگه؟ -ولش کن اصلا حال حوصله ندارم راجبش حرف بزنم. -خب من الان زنگ بزنم چی بگم بهش؟ -بگو اگر مهیار اومد خودشو نشون نده. -خب میره سر وقت مادرش. اونوقت اونم میشه یه کیر خر دیگه. -چه میدونم بگو یجور آرومش کنه. یه کاری بکن دیگه مهدیس. - مثل سگ از خونه انداختیش بیرون انتظار داری به حرفمون گوش بده؟ من میترسم دق دلی تورو سر مهیار بخواد خالی کنه. اونوقت یه دعوای حسابی راه میوفته. بعد زیر لبی جوری که من بشنوم گفت چقدر گفتم این پسره رو نیار اینجا. با عصبانیت صدام رو بردم بالا. -تو یکی دیگه سر من غر نزن. به اندازه کافی اعصابم خرد هست. اصلا ولش کن نمیخواد زنگ بزنی. دیگه برام مهم نیست چی میشه. -یعنی چی آخه؟ -ته تهش مهیار فکر میکنه به هومن دادم. بذار فکر کنه. به جهنم. مهدیس بی اختیار گفت مگه دادی؟ جوری نگاهش کردم که از ترس ته حرفش رو خورد. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم دیگه برام مهم نیست شماها راجبم چی فکر میکنید. من اگر کاری کرده باشم ابایی ندارم که بگم. یکم گذشت و گفت پاشو حاضر شو. -کجا بریم توی این وضعیت؟ -اینجا بمونیم فایده ای نداره. هرچی بگذره اعصابمون کیری تر میشه. پاشو آرتمیس پایین منتظره.
هرچند واقعا حوصله هیچی رو نداشتم اما آماده شدم که با بچه ها بریم بیرون. میدونستم خونه بمونم بیشتر اعصابم خرد میشه. از طرفی میخواستم حواسم رو از اینکه ممکنه مهیار بره پیش هومن پرت کنم. مهدیس درست میگفت الان زنگ بزنم هومن فقط خودم رو کوچیک کردم و هیچ فایده ای هم نداره. ولش کن من که به خودم مطمئنم با هومن کاری نکردم. مهیار که نذاشت من حرف بزنم بذار لااقل واقعیت رو از زبون هومن بشنوه. فقط امیدوارم اتفاق بدی نیوفته. وای عجب اوضاع کسشعری شد. مهیار میرفت شمال هفته به هفته یه زنگ نمیزد. به زور باید میکشوندیمش تهران. حالا چی شده که یه روزه برگشته؟ نمیدونم الان باید بیشتر از دست هومن عصبانی باشم و اونو مصبب این داستان بدونم یا مهیار رو؟ به قول مهدیس کس ننه هومن. دیگه هیچ وقت نمیخوام اسمش رو هم بشنوم. لیاقتش همون وضعیت زندگی تخمیه که دارند. از شیشه ماشین خیابون رو نگاه میکردم و توی افکار خودم غوطه ور بودم جوری که اصلا متوجه صحبت های آرتمیس و مهدیس نمیشدم. بازم با ماشین آرتمیس اومده بودیم. آرتمیس رانندگی میکرد و مهدیس کنارش نشسته بود. منم عقب سمت راست پشت سر مهدیس نشسته بودم. دخترا داشتند باهم میگفتند که واحد طبقه دوم رو چکار کنند چکار نکنند. گوشیم زنگ خورد. آراد بود. حوصله جواب دادن بهش رو نداشتم. یکم بعد به مهدیس زنگ زد. -عه آراد زنگ زده. جواب داد. -سلام بیبی. آره عزیزم خوبم خوبی؟ مامانم؟ اینجاست. بهم نگاه کرد و گفت حتما متوجه نشده. کجا؟ بذار بهت زنگ میزنم. قطع کرد و رو به من گفت آراد بهت زنگ زده بود؟ -الان زنگ زد. چیکار داشت؟ -میگه خونشون دورهمی گرفته دوستاشم هستند. زنگ زد ماهم بریم. اومدم یه چیزی بگم آرتمیس گفت همون دوقلوها؟ مهدیس گفت آره. خب چیکار کنیم بریم؟ آرتمیس که سریع گفت آره بریم. اما مهدیس به من نگاه میکرد و منتظر جواب من بود. شونه هام رو بالا انداختم و گفتم فرقی نمیکنه برام. میخواید بریم، بریم. مهدیس برگشت به سمت راستش و آروم از کنار صندلی رو به من گفت اگر حوصله نداری میخوای کنسلش کنم؟ -نه عزیزم. بریم شاید کمک کنه یکم حال و هوام عوض بشه. -اوکی. به آراد زنگ زد و گفت لوکیشنش رو بفرسته.
خونشون سمت سعادت آباد بود. انتظار داشتم یه آپارتمان معمولی باشه اما جایی که لوکیشن مارو آورد یه خونه تریپلکس خیلی شیک بود. گفتم اینجاست؟ مهدیس گفت آره. آراد گفت خونه خودشونه. نمیدونم چرا همش فکر میکردم آراد و ونداد اونقدرها مایه دار نیستند. هرچند همیشه مثل پولدارها میگشتند. شاید بخاطر این بود که توی اولین برخوردم باهاشون به عنوان دوتا کارگر تاسیساتی آشنا شدم. اون منطقه تقریبا همه خونه ها ویلایی بود و محوطه جلوی خونه مثل خونه های آمریکایی شمشاد کاری شده بود. ماشین رو پارک کردیم و رفتیم جلوی در ورودی که بین شمشادها بود. مهدیس به آراد زنگ زد و برامون در رو باز کرد. وقتی وارد خونه شدیم ونداد اولین نفری بود که به استقبالمون اومد. با خوشحالی و خیلی مودبانه که همیشه ازش سراغ داشتم بهمون سلام کرد و خوش آمد گفت. یه پلوشرت سفید با یه شلوار کتون خاکی تنش بود. مثل همیشه خوش تیپ میگشت. -سلام کتی جون. خیلی خوش اومدی. به آرومی منو در آغوش گرفت و باهام روبوسی کرد. بعد با مهدیس. -سلام عزیزم. چه عجب تونستم ببینمت. -دیگه کم شانسی منه. بعد به آرتمیس دست داد. -ونداد جان آرتمیس از دوستای صمیمی ماست. -خیلی خوش اومدی آرتمیس جون. باهم رفتیم توی حال خونشون که طبقه پایین بود. خونشون از بیرون بزرگتر به نظر میومد. طبقه پایین فقط آشپزخونه و حال و پذیرایی بود و احتمالا طبقات بالا هم اتاقهاست. از همون دم در صدای آراد رو میشنیدم که داشت بلند بلند حرف میزد و میخندید. البته صدای خنده های کیا هم برام آشنا بود. به حال که رسیدیم آراد در حالی که چندتا لیوان با یخ توی یه سینی دستش بود اومد. مارو که دید با خنده اوم سمتمون و باهم سلام علیک کردیم. مهدیس آراد رو به آرتمیس معرفی کرد. -آراد دوستم آرتمیس. بعد به آرتمیس گفت این همون آراده که گفته بودم. آراد با شیطنت گفت چی گفتی راجبم؟ بعد رو به آرتمیس گفت آرتمیس جون به این گوش ندیا. آرتمیس با خنده گفت تو مگه میدونی راجبت بهم چی گفته؟ -آخه میترسم انتظارات رو ازم برده باشه بالا. من گفتم اوهو با این همه اعتماد به نفس اذیت نشی. همه خندیدند و خود آراد هم بیشتر از بقیه. بجز ما سه تا و آراد و ونداد، پنج نفر دیگه هم بودند. یکیشون همونطور که حدس زدم کیا بود. بلند شد و اومد سمتمون باهم سلام علیک کردم. دوتا پسر و دوتا دختر دیگه هم بودند که معلوم بود دوتاشون باهم رل هستند. اسمشون بهار و علیرضا بود. بهار هم قد آرتمیس بود که با صندل های پاشنه بلند قد بلندتر به نظر میرسید. شلوار جین سفید چسبون و یه شومیز سفید تنش بود و موهای بلند مشکیش تا پشت کمرش اومده بود. از ظرافت انگشتاش به نظر میومد لاغر باشه اما سینه های بزرگش کاملا تو چشم میزد. فرمش جوری نبود که پروتز کرده باشه. واسه همین یکم به نظر عجیب میومد. پسره هم قد بلند و سبزه بود و یه بافت طرح کریسمس تنش بود با شلوار جین زانو پاره. یه دختر و پسر اونطرف تر با فاصله از هم نشسته بودند. دختره اسمش الناز بود و پسره علی. الناز یه شلوارک کوتاه جین با صندل های بندی پاش بود و یه تاپ سفید شل و ول هم پوشیده بود و موهاش بلوند کرده بود. از کمر باریک و سینه ها و کون خیلی گندش معلوم بود که با لیپوماتیک بدنش رو اینجوری کرده. جوری فکش رو زاویه زده بود که میشد با نقاله زاویش رو دقیق پیدا کرد و بینیش هم جوری عمل کرده بود که به اندازه دوتا سوراخ کوچیک فقط برای نفس کشیدنش مونده بود. ابروهاش هم لیفت کرده بود و چشماش هم آبی یخی بود که نشون از لنزهاش میداد. کلا هیچیش مال خودش نبود. هیچوقت فلسفه این عمل های زیبایی مسخره رو درک نکردم. هرچی توی صورت اینجور آدمها نگاه میکنم هیچ چیز قشنگی نیست. علی همقد الناز بود و یه شلوارک تا زیر زانو با تیشرت سیاه تنش بود و موهای مش کرده خودشو خامه ای درست کرده بود و ریش سیاه مدل کوتاهش هم به چهره اش با اون چشمای ریز میومد. حالت چشماش یه ته شباهتی به الناز داشت. البته اونم بینی و فکش عمل کرده بود. با همه سلام علیک کردیم و آشنا شدیم. بعد با دخترا اومدیم بالا و لباسامون رو عوض کردیم.
خونه قشنگی داشتند. کل دیوارهای راه پله پر بود از تابلو های ریز و درشت. یه عکس خانوادگی بزرگ هم روی یکی از دیوارها بود که معلوم بود توی آتلیه عکاسی گرفته بودند. کل خانواده آراد و ونداد توی عکس بودند. پدر و مادرشون و به همراه خودشون و دوتا دختر که جفتشون هم سن و سال آراد و ونداد بودند. هیچوقت راجب خانواده شون چیزی نگفتند. البته منم نپرسیده بودم. آرتمیس گفت کاش لباس میاوردیم با خودمون. -قرار نبود که بیایم اینجا. یهویی شد. -میدونم اما با این وضعیتمون ضایع نیست؟ من گفتم نه عزیزم همینطوری هم خوبی. نگران تیپت هم نباش انقدر ماها خوبیم که با لباسای معمولی هم بیشتر از اون دختره سیلیکونی توی چشم باشیم. مهدیس خندید و گفت آره دیدی؟ قشنگ کوبیده از نو ساخته. آرتمیس گفت همشون رو میشناسید؟ -بجز آراد و ونداد و کیا بقیه رو دفعه اوله میبینم. اومدیم پایین. ما سه تا کنار همدیگه روی یکی از کاناپه ها کنارهم نشستیم. اونجا هم مشروب بود و هم قلیون. یهو یه سگ سفید گنده با چشمای آبی که شبیه گرگ میموند اومد توی حال. مهدیس و آرتمیس کلی ذوق کردند. -وای چه خوشگله. مهدیس گفت مامان ببینش چه هاسکی نازیه. آراد سگه رو آورد پیش مهدیس. من خودم رو جمع کرده بودم و به آرومی گفتم مهدیس نیارش اینجا. خندید و گفت نترس کاری نداره. ببین چه نازه. دست خودم نبود. جک و جونور میدیدم حسابی وحشت میکردم. این فوبیای لعنتی هم بد چیزیه. یهو سگه اومد سمت من و پوزشو به سمت پاهام برد. بی اختیار یه جیغ آروم زدم و پاهام رو روی مبل جمع کردم. همین واکنشم باعث خنده جمع شد اما آراد سریع سگه رو کشید سمت خودش. -بیا اینور چستر. به پاهای کتی جون چکار داری؟ ونداد هم جدی به آراد گفت واسه چی اینو آوردی اینجا. نمیبینی مهمونا اذیت میشن؟ آراد هم یجورایی خجالت زده شده بود. با بچه ها بیشتر صحبت میکردیم و میخندیدیم. کیا و آراد کلی به هم تیکه مینداختند و یجورایی کل کل داشتند. یجوری شده بود که بقیه هم طرفداریشون رو میکردند. انقدر خندیدیم که به کل تمام اون اتفاقات چند ساعت قبل به کل یادم رفته بود. توی صحبت ها فهمیدم که علی و الناز باهم خواهر برادرند. الناز یه بار بلند شد که چیزی از روی میز برداره و پشتش به سمت ماها بود. قشنگ کونش دوبرابر کون من بود حداقل. آرتمیس آروم گفت اینو نیگا چرا اینجوری کرده خودشو؟ آروم بهش گفتم معلوم نیست چقدر چاق بوده که اینهمه ازش چربی کشیدن و ریختن توی کونش. آرتمیس ریز می خندید. کونش حتی از کون شراره هم بزرگتر بود. هرچیزی از حد طبیعیش خارج بشه واقعا زشت و حال بهم زن میشه. بلند شدم از بین بچه ها و رفتم پیش ونداد که کنار آشپزخونه وایساده بود. بهم با اون نگاه جذابش لبخند زد و گفت خیلی لطف کردی اومدی؟ -من ازت ممنونم که دعوتم کردی. راستی مامان بابا کجان؟ -رفتند شمال. یجورایی فضولیم گل کرده بود و میخواستم راجب خانوادش بپرسم. اما حس کردم ضایعست مثل یه آدم فضول که تا یه جا میره میخواد کل زیر و بم همه چیزو بفهمه برخورد کنم. -راستش امشب برای بهار تولد گرفتیم. -عه چرا زودتر نگفتید ما دست خالی نمیومدیم. -نه بابا این چه حرفیه. همینکه اومدید هم کلی لطف کردید. البته میخواستیم یه مهمونی بزرگ بگیریم اما علیرضا گفت خودش مایل نیست. دیگه این اخلاقای خانوادگی ما اینجوریه. -اخلاق های خانوادگی؟ -آره بهار دختر عمومه. -ولی به هرحال بهتر بود میگفتید حداقل لباس میاوردیم. ببین تورو خدا با چه تیپی اومدم؟ -میگفتم که احتمالا نمیومدی. بعدشم مگه چشه؟ خیلی هم خوبی. هم تو هم مهدیس و آرتمیس. -علی و الناز هم فامیلتون هستند؟ -یجورایی. بیشتر دوست خانوادگیند. کیا رو هم که قبلا آشنا شدی باهاش. خندیدم و گفتم آراد همه چیزو گفته؟ آروم دم گوشم گفت آخه این درسته بدون من؟ -عزیزم باور کن یهویی شد. وگرنه بدون تو که اون حال قشنگ رو نداره. -شوخی میکنم. اما یه بار دیگه باز برنامه کنیم. -حتما عزیزم. راستی کی میخواید شروع کنید؟ -منتظر یکی دیگه هستیم هنوز نیومده. –احیاناً مهرشاد یا پانیذ؟ -نه اونا که دعوت نیستند. یکی دیگست. میاد آشنا میشیم. -خونه قشنگی دارید. -ممنون. با یکمی ناز گفتم دوست نداری خونتون رو بهم نشون بدی؟ -آره حتما. به سمت پله ها راه افتاد و منم پشت سرش رفتم. -راستش اینجا خونه بابا مامانمه. من و آراد خودمون خونه داریم اما خب خیلی وقت ها اینجاییم. وقتی رسیدیم بالا اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد تابلو عکس خانوادگیشون بود. برام توضیح داد که پدرش یکی از مدیرای کله گنده بانکی بوده که بازنشست شده و الان هم بیزینس خودشو داره. آراد و ونداد هم بخاطر علاقشون به کارای فنی به کمک پدرشون شرکت زدند. -اینا خواهرات هستند؟ -آره. بزرگه مهساست و کوچیکه مبینا. جفتشون ازدواج کردند. مهسا یه سال از منو آراد بزرگتره و مبینا دو سال از ما کوچیکتر. باهم رفتیم طبقه سوم که یه حالت یه سوئیت بزرگ رو داشت. اما در ورودی نداشت و مستقیم از پله ها که میومدی بالا وارد اونجا میشدی. یه گوشه یه تخت دو طبقه بود و قسمت بیشتر اتاق حالت کتابخونه داشت. -اینجا اتاق منو آراد بود. دیگه الان شده کتابخونه. البته مامانم چون دوست داره بیشتر پیشش بمونیم تخت رو جمع نکرده. هنوزم بعضی شبا منو آراد اینجا میخوابیم. دستشو گذاشت روی گودی کمرم که همراهیم کنه به سمت پایین برگردیم. بهش با شیطنت نگاه کردم و دستم رو روی دستش گذاشتم. فکر کرد میخوام دستشو بردارم اما دستشو به سمت پایینتر هدایت کردم و گذاشتم روی کونم. با لبخند شیطونش بهم نگاه کرد و یه فشار کوچولو با دستش به کونم داد. خودم رو بهش چسبوندم و لبای همو شروع کردیم به خوردن. سریع دستم رفت روی کیرش و از روی شلوار کیرشو میمالیدم. آروم دم گوشم گفت کتی الان بچه ها میان بالا. با لحن خیلی شهوتی گفتم پس خیلی وقت نداریم. زیپ شلوارش رو کشیدم پایین و دستم رو کردم توی شلوارش و کیرش رو در آوردم. نشستم روی زانوهام و کیرشو توی دهنم کردم و شروع کردم به ساک زدن براش. -اممم کتی. عزیزم. با یه دستش سرم رو نوازش میکرد. به صورتش نگاه میکردم که آه میکشید و لذت میبرد. صدای کیا از طبقه پایین میومد که دنبال ونداد میگشت. کیرشو ول کردم و گفتم فکر کنم مهمونت اومد. البته حضور کیا اصلا برام مهم نبود. بیشتر یجورایی میخواستم خودم رو تخلیه روانی کنم. از اونجا که امکان سکس کامل نبود دلم نمیخواست ونداد بدون اینکه من حال کنم ارضاء بشه. یجورایی میخواستم قدرت خودم رو توی رابطه نشون بدم. ونداد با حالتی که معلوم بود خیلی رضایت نداره سر تکون داد و گفت فکر کنم بهتره بریم پایین.
وقتی اومدیم پایین مهدیس گفت کجا رفتی؟ -با ونداد رفتیم بالا خونه رو بهم نشون بده. با تیکه گفت تخت خوابش قشنگ بود؟ -واسه اون دیگه وقت نشد. زنگ خونه به صدا در اومد و مهمون آخر رسید. وقتی وارد حال شد با همه خیلی گرم سلام علیک کرد و خوش بش میکرد. معلوم بود همه میشناختنش. نمیشد گفت پسر چون بالای سی و خورده ای بهش میخورد. قدش متوسط بود. حدودای 175 و بشدت هم خوشتیپ و خوش برخورد اما توی برخوردش رفتارهای فخر فروشانه رو به وضوح میشد دید. صورت مربعی داشت و نوع نگاهش به افراد جوری از کنار چشمش بود که انگار زورش میومد گردنش رو تکون بده. به ما که رسید یهو با مکث گفت آرتمیس؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ آرتمیس انگار موقع ورود مهمون جدید متوجه نشده بود کیه. -عه امیر؟ تو کجا اینجا کجا؟ آراد گفت شما همدیگه رو میشناسید؟ امیر گفت آرتمیس از فامیلامونه. بعد رو به آرتمیس گفت ارژنگ چطوره؟ -خوبه. بعد با حالت کنایه ای گفت دیگه بزرگ شدی و تنهایی اینور اونور میری؟ -اوه پس خیلی وقته همو ندیدیم. –البته بهتر که دیگه با اون هرزه افاده ای نمیگردی. این حرف امیر توجه منو مهدیس رو کامل به خودش جلب کرد. آرتمیس با یه لبخند مصنوعی که بیشتر به دهن کجی شباهت داشت جواب امیر رو داد. امیر رفت به سمت دیگه. بلاخره تولد بازی مسخره شون رو شروع کردند و با آهنگ مشهور تولد اندی همرو کشیدند وسط که برقصند. مثل همیشه مهدیس شروع کرد به خودنمایی کردن. کیا هم بهش چسبیده بود و باهم میرقصیدند. کیا واقعا خوب میرقصید. حتی بهتر از آراد و بقیه بود. اون دختر سیلیکونیه هم کون گندش رو تا تونست جلوی امیر جونش تکون میداد و سعی میکرد براش دلبری کنه و جلوی چشم داداش بی بخارش کم مونده بود کیر امیر رو از توی شلوار بماله. به گوشیم نگاه کردم. نه تماسی و نه پیامی. از طرفی خوب بود چون حداقل مطمئن میشدم مهیار نرفته دم خونه هومن اما از یه طرف بیشتر نگران میشدم که کجا ممکنه رفته باشه. دوباره حالم گرفته شد. ونداد اومد پیشم نشست. –کتی چرا نمیای برقصی؟ -خیلی حس و حالش نیست. بهم یه پیک مشروب داد. –اینو بزن حس و حالش میاد. درحالی که ازش میگرفتم گفتم مرسی عزیزم اما امشب این کمکم نمیکنه. دیگه بهم زیاد اصرار نکرد اما حواسش بیشتر از بقیه مهمونا به من بود. جوری که از نگاه بقیه و پچ پچ هایی درگوشی که میکردند میشد یه حدسایی زد. دیگه واسه شام نموندیم و خدافظی کردیم و اومدیم بیرون. موقع رفتن آراد گفت آخر هفته برنامه کنیم گفتم بذار ببینم چی میشه.
      
hashar #840 | Posted: 8 May 2020 23:45
کاربر

 
مهدیس تو ماشین گفت خب شام که نموندیم. حالا بریم چی بخوریم؟ من گفتم فرقی نمیکنه واسم. اصلا هم میلم نمیکشید به چیزی. آرتمیس گفت وای چه بچه های کولی بودند. مهدیس گفت توی سکس ندیدی چقدر خوبند. یعنی کس خوار فرزاد و سامیار. –اون کیا همونی بود که گفتی؟ -آره همون کیر گنده هه. وای آرتمیس باورت نمیشه با اون کیر گندش کس مامانم رو واقعا پاره کرده. آرتمیس با تعجب گفت واقعا کتی؟ -مهدیس چرا چرت و پرت میگی. نخیرم یکم زخم شده. –به هر حال کار کیا بود دیگه. وای آرتمیس فکر کن یجوری میکرد که کاندوم که روی کیرش بود پاره شد. آرتمیس با تعجب گفت نه بابا. راست میگی؟ -بخدا. –پس لازم شد حتما برنامه کنیم باهاشون. -تو که نمیتونی بهش بدی. جرت میده. -مگه تورو جر داد؟ -نه من فرق میکنم. -آها پس خودت قبول داری دیگه غار شدی. اینو گفت و بلند زد زیر خنده. مهدیس با حرص گفت غار اون مادر جندته. کل کلهاشون بعضی وقت ها واقعا خنده دار میشد. بعد شروع کردن پشت سر این و اون غیبت کردند و بیشتر صحبت هاشون هم راجب اون دختر سیلیکونیه بود. –آرتمیس دیدی چطور امیر جون امیر جون میکرد؟ باور کن اگر امیر میکشید پایین همونجا جلوی همه بهش میداد. –معلوم بود از اینان که تازه آدم شدند. داداششم خیلی یبس بود. من از آرتمیس پرسیدم امیر چه نسبتی باهاتون داره؟ -نوه دایی مامانمه. میشه پسر پسر دایی آنا. -گفتم شخصیتش درست مثل فامیلاتونه. مهدیس گفت نه اینکه خوب بود. -منم نگفتم بد بود. اما رفتاراش کاملا با بقیه از بالا به پایین بود. اینم آرزو رو میشناخت؟ -آره دیگه. میگم فامیلمونه. توی خیلی برنامه ها آرزو رو دیده. –اما فکر کنم خیلی با آرزو حال نمیکنه. درسته؟ آرتمیس خندید و گفت آره. - اونجوری که سراغش رو گرفت به نظر میومد یه داستانی بینشون بوده باشه. آرتمیس بدون اینکه حواسش باشه گفت خب بینشون شکر آبه. -چطور؟ چیزی بینشون بوده؟ آرتمیس تازه فهمیده بود سوتی داده و سعی کرد جمعش کنه. -خب راستش یه مدت باهم بودند. -باهم بودند؟ یعنی امیر دوست پسر آرزو بوده؟ -نه اونجوری که. -پس چرا راجب آرزو اونجوری گفت؟ آرتمیس دیگه فهمیده بود سوتی داده و باز هی سعی میکرد جمعش کنه. اما خب اصلا توی صحبت هاش ذره ای سیاست نداشت و از روی سادگی میشد از زیر زبونش حرف کشید. -خب گفتم که بینشون شکرآب شده. -چرا؟ -امم دیگه. آرزو رو که میشناسی چطوریه؟ با یکی حال نکنه با دوتا لفظ میرینه به سرتا پای طرفش. بدجوری کنجکاو شده بودم که قضیه چی بوده. باید هرجور شده بود کاری میکردم آرتمیس لو بده قضیه چی بوده. -واقعا؟ یعنی امیر فقط بخاطر همین رفتار آرزو اینجوری راجبش حرف میزنه؟ بهش نمیاد انقدر کینه ای باشه. -فقط این نبوده که. مهدیس گفت بگو چی بوده؟ -ولش کنید. خیلی چیز خاصی نیست. -عه؟ من و تو این حرفارو داریم باهم؟ -نه آخه. من گفتم اگر نگران آرزو هستی چیزی بهش نمیگم. مطمئن باش. -کتی از تو مطمئنم اما مهدیس. مهدیس یکی زد به بازوی آرتمیس و گفت مادر جنده من کی حرف بردم؟ -کم نه. من خندیدم و گفتم نه مهدیس قول میده این حرف رو جایی نزنه. آرتمیس گفت خدایی آرزو نفهمه من گفتما. ما گفتیم باشه. -حدود پنج سال پیش امیر و آرزو خیلی باهم جور شده بودند. البته رابطشون جوری بود که امیر بیشتر خودشو به آرزو میچسبوند. یعنی اول هاش که آرزو اصلا امیر رو محل نمیداد. -چرا؟ -دیگه شخصیت آرزو رو میشناسی. اصلا نمیشه باهاش گرم گرفت. مهدیس گفت عین گربه میمونه. همیشه خودشو میبینه فقط. آرتمیس خندید و گفت دقیقا. من گفتم خب بعدش چی شد؟ -یه مدت گذشت قضیه دیگه علنی شده بود و یجورایی روشون اسم گذاشته بودند. -یعنی نامزد کردند؟ -نه بابا. ولی خب همه توی فامیل میدونستند که این دوتا باهم فاب هستند. اما خب یه مشکل بزرگ وجود داشت و اونم این بود که آرزو اصلا نمیتونست با اخلاق مامان بابای امیر کنار بیاد. -چرا؟ -کتی فامیلای مارو دیدی دیگه. ایناهم فکر میکردند خیلی سرتر هستند. با اینکه با اصل موضوع رابطه امیر و آرزو مشکلی نداشتند اما هربار یه جور به آرزو تیکه مینداختند. بیشترش هم بخاطر این بود که آرزو جدا از خانواده اش زندگی میکنه. وای بعضی وقت ها یه حرف هایی میزدند که حتی به آنا هم بر میخورد چه برسه آرزو. -مثلا چی میگفتند؟ -مثلا بابای امیر خیلی به داداش امیر که اسمش ارسلان بود مینازید و بهش افتخار میکرد. یه بار برگشت جلوی بابای من گفت کاش امیر هم سر عقل بیاد و فرصت هاشو از دست نده. بابام گفت امیر که خیلی پسر خوبیه. خیلی موفقه. اونم گفت آره اما خب اینهمه دختر خوب براش هست. اونم چه خانواده هایی. ببین بین این همه آدم حسابی دنبال کی افتاده. -به ارژنگ گفت اینارو؟ -آره دیگه. -وای چه بیشعوریه. -بابا انقدر بهش برخورد که همون شب به آرزو گفت رابطتتون رو تموم کنید. -بعد آرزو چیکار کرد؟ -ما فکر میکردیم خیلی ناراحت بشه و غصه بخوره اما هیچ تغییری توی رفتارش نداشت. حتی جوری شده بود که هرچی میگذشت بیشتر و بیشتر امیر وابستش میشد. بلاخره بعد چند ماه امیر تونست مامان باباشو وادار کنه که برای ازدواجش اقدام کنند. مامان باباش اومدند خونه ما و یجورایی شبیه خواستگاری از آرزو. خانوادش تا تونستند توی اون مهمونی به آرزو تیکه انداختند و گفتند دیگه کی برات پیدا میشه بهتر از این. حتی باباش خیلی بد برگشت گفت حالا پسر ما خر شده تورو میخواد. هرچند بهتر از اینا براش هست اما ماهم گفتیم خودش میخواد زندگی کنه. -اینا دیگه خیلی بیشعوری رو از حد رد کردند. -آره کتی انقدر بد حرف زدند که بابام بهش برخورده بود. -آرزو چیکار کرد؟ -کل مدت مهمونی همونجوری با یه لبخند ملیح داشت نگاه میکرد و آروم بود. آخر قبول کردند. همه چیز داشت عادی جلو میرفت که بابای امیر گفت ما باید از باکرگی آرزو مطمئن بشیم. هی هم میگفتند این دختره چند ساله تنها زندگی میکنه ننه باباش ولش کردند به حال خودش. بابام خیلی بهش برخورد و میخواست جوابشون رو بده اما وقتی آرزو خیلی ریلکس گفت باشه قبوله. وای یادم نمیره بابام پشماش ریخته بود. مهدیس گفت چرا؟ -آخه ما که میدونستیم آرزو قبلا با کسی بوده. حداقل دیگه بابام مطمئن بود که آرزو سکس داشته. آخه اون یه مدتی که توی شرکت بابام کار میکرد با یکی از شریکای بابام رابطه داشت. مهدیس یهو با خنده گفت آرتمیس یه چیزی میگم خدایی جواب بده. بابات با آرزو هم سکس داشته؟ من رو به مهدیس گفتم این چه حرفیه میزنی. آرتمیس گفت من از کجا بدونم؟ -آره تو که عمرا بدونی. حالا آنا میگفت یه چیزی. -کتی ببین باز این شروع کرد به سوالای کسشعر پرسیدن. من گفتم مهدیس بذار بقیش رو بگه. خب بعد چی شد؟ -هیچی دیگه آرزو گفت اتفاقا کار خوبیه. باید من و امیر جان با شناخت کامل از هم ازدواج کنیم. واسه همین باهم میریم آزمایش میدیم. مامان امیر گفت خب ماهم میایم. آرزو گفت آره شماهم باید بیاید. هم شما هم و دایی ارژنگ و آنا جون. اینطوری بهتره که واسه همه مشخص بشه. وای قیافه بابام یادم نمیره. همچین با تعجب به آرزو نگاه میکرد که نگو. بعد آرزو گفت الان آزمایشگاه ها تست باکرگی هم واسه دختر دارند و هم پسر. اینو که گفت مامان بابای امیر گفتند تست باکرگی پسر دیگه چیه؟ آرزو هم گفت اینکه احیانا تجربه سکس مقعدی نداشته باشه. یهو امیر به تته پته افتاد و سریع رنگش عوض شد. بابای امیر بلند شد و داد و بیداد راه انداخت و کلی فحش و بد و بیراه به آرزو گفت. من گفتم یعنی امیر سکس مقعدی داشته؟ -حالا گوش کن. اون شب با دعوا مرافعه تموم شد اما وقتی رفتند بابام دو ساعت داشت میخندید و مامانم کلی عصبانی که چرا اینجوری گفتی بهشون. بعد بابام به آرزو گفت تو مگه با امیر سکس داشتی؟ آرزو هم گفت هیچوقت. بعد که ازش پرسید پس از کجا میدونیستی آرزو یه دونه از اون لبخندهای مخصوص خودش رو زد و گفت دیگه بماند. مهدیس با خنده گفت یعنی امیر کونیه؟ من گفتم اگر آرزو میدونست چرا اصلا قبول کرد انقدر قضیه جلو بره؟ مهدیس گفت مامان یه چیزی میگیا. معلوم بود آرزو فقط میخواسته امیر و خانوداش رو جلوی همه کیر کنه. آرتمیس گفت آره اما قضیه انگار بیشتر از اینا بود. -یعنی چی؟ -خب بقیش رو دیگه باید از خود آرزو بپرسی. باز مهدیس یکی دیگه بهش زد و گفت عن نکن دیگه خودتو. تا اینجا تعریف کردی بقیش رو هم بگو دیگه. -خب من نمیدونم. یهو مهدیس شونه های آرتمیس رو گرفت و محکم تکون میداد. آرتمیس جیغ میزد نکن دیوونه الان تصادف میکنیم. من گفتم ولش کن مهدیس چرا دیوونه بازی در میاری؟ -مامان این میدونه داره فیلم بازی میکنه. فکر کرده ما کسخلیم. -نه بخدا نمیدونم. -مامان ببین داره کسشعر میگه؟ از کجا پس میگی بیشتر از اینا بوده؟ -من چه میدونم. لابد بوده دیگه. اینطور که آرتمیس یه نفس کل قضیه رو تعریف کرد بعید میدونستم که چیز بیشتری بدونه بخواد بگه. بدجوری مشتاق بودم که بفهمم آرزو با امیر چکار کرده. دیگه بقیش رو باید از خود آرزو میپرسیدم. -راستی آرتمیس آرزو نگفت چکار میکنه که وقت نداشت بیاد؟ -نمیدونم. انگار یه جا مشغول به کار شده. -اوه پس رفته اونجا رو آباد کنه. من گفتم آرزو که اینجوری نیست. -میدونم بابا. به تو نگفته کجاست؟ -همینایی که آرتمیس میگه رو به منم گفته. بعدشم گفت یه چند وقتی نمیرسه همو ببینیم. -عه یعنی جیم هم نمیاد؟ -نه دیگه. -آخ جون تمرین تعطیل شد. -بیخود. با یه یکی دیگه کار میکنیم. -اه مامان چقدر پیگیری تو. آرتمیس گفت با کسی تمرین میکنی؟ -آره. باربد. آرتمیس بهم نگاه کرد و با تعجب و پوزخند گفت باربد؟ یعنی واقعا میخوای بگی اون بیاد؟ -میخوام نه. داره میاد. مهدیس گفت باربد کیه؟ -بابا همون یارو بدنسازه که توی مهمونی آرزو با دوست دخترش اومده بود. -مامان اونو گفتی بیاد؟ مگه میخوای مسابقات جهانی زیبایی اندام بری؟ -چه ربطی داره؟ آرتمیس گفت آخه اکثر شاگردای باربد واسه مسابقات میرند. مهدیس گفت من که میدونم واسه چی اونو آوردی. آرتمیس گفت واسه چی؟ -به تو چه؟ به رابطه های خصوصی مامان من چیکار داری؟ مگه من راجب شهروز و مامانت صحبت میکنم؟ -همینطور کسشعر میگی واسه خودت ها. آنا عمراً با کسی جز بابام رابطه داشته باشه. -والا به ما چه اصلا مامانامون به کی میخوان بدن. من گفتم مسخره باربد فقط واسه تمرین میاد. -آره ماهم قرص اچ دی ال دی میخریم بمالیم به ابروهامون پر پشت بشه. همونطور که سورنا فقط واسه ماساژ اومد و آراد و ونداد اومدند استخر رو درست کنند. آرتمیس دیگه از خنده قرمز شده بود. همینطور ریز میخندید. گفتم اصلا میدونی چیه؟ میخوام بهش بدم. میخوام یه سکس دیوونه وار باهاش داشته باشم. میخوام جرم بده. حالا خیالت راحت شد؟ مهدیس هم با آرتمیس میخندید و گفت بیا تکخور رو ببین آرتمیس. -باربد به درد تو نمیخوره. -چرا؟ وای نگو که کیر اونم دیدی. آرتمیس با شدت بیشتری خندید. -خیلی پررویی. حالا خوبه پارتنرهایی که داشتم رو با تو شریک شدم. برعکس تو. -مامان جان من که مشکلی نداشتم. اصلا هرکدوم رو خواستی بگو برات بیارم. -نه مرسی. همون واسه خودت نگهشون دار. همینم مونده با اون سامیار کیری سکس کنم. آرتمیس با خنده گفت کتی همون سامیار کیری رو که میگی اگر یه بار باهاش سکس کنی به کل نظرت راجبش عوض میشه. -مرسی ترجیه میدم نظرم راجبش همون بمونه.
بعد از شام آرتمیس مارو رسوند خونه. هرچقدر گفتم شب پیشمون بمون قبول نکرد و گفت باید برم خونه. عوضش فردا میام پیشتون میمونم. وقتی رفت باز منو مهدیس توی خونه تنها شدیم. هنوز توی خونه بوی مشروب میومد و بازم بی اختیار منو اتفاقات ناخوشایند عصر مینداخت. رفتم توی اتاق و با بی حالی هرچه تمام تر نشستم روی تخت. یه بار دیگه به گوشیم نگاه کردم. بازم هیچی. دست خودم نبود. نمیتونستم نسبت به مهیار بی تفاوت باشم. به گوشیش زنگ زدم. بازم همون زنگ اول رد تماس خورد. مهدیس اومد توی اتاق. -باز چته؟ -مهدیس یه زنگ به مهیار میزنی؟ -مامان تورو خدا شروع نکن. -حداقل بفهمیم کجاست؟ خیلی دلشوره دارم. مهدیس با گوشیش به مهیار زنگ زد. چندتا زنگ خورد اما جواب نداد. -بیا جواب نمیده. -دوباره بگیرش. -فایده نداره آخه. عه پیام داد. بلند شدم و رفتم کنار مهدیس. نوشته بود چیکار داری؟ مهدیس براش نوشت گوشیتو جواب بده. -کارتو بگو. -کجایی؟ -به تو ربطی نداره. من حرفام رو به مامان زدم. گوشی رو از دست مهدیس گرفتم و به مهیار زنگ زدم. رد تماس داد. دوباره گرفتمش بازم رد تماس داد. دفعه سوم جواب داد چیه؟ -کجا رفتی؟ وقتی دید صدای منه قطع کرد. دیگه شورش رو در آورده. مهدیس گوشی رو ازم گرفت و گفت بذار من حلش میکنم. انقدر حرص نخور. -ببین آخه چیکار میکنه. مهدیس بهش پیام داد. از حالت صورت مهدیس مشخص بود صحبت های خوبی بینشون رد و بدل نمیشه. همزمان با صدا کلیک قفل شدن اسکرین گوشی مهدیس یه هوفی کشید و گوشیش رو گذاشت کنار. -خی چی شد؟ -هیچی. همون عصری برگشته شمال. -چرا منو بلاک کرده؟ -مامان کسخل شده. ولش کن. گفتم که چند وقت دیگه بر میگرده. گوشی مهدیس رو برداشتم و رمزش رو زدم و بازش کردم. -عه گوشی منو چیکار داری؟ -حرف نباشه. پیام هاشون رو باز کردم. مهدیس نوشته بود مهیار چرا اینجوری میکنی؟ تلفنتو جواب بده. مهیار هم جواب داده بود دیگه صحبتی باهاش ندارم. -بس کن این کسخل بازیاتو. حداقل بگو کجایی؟ -به تو ربطی نداره. -مامان داره از نگرانی میمیره. -کس نگو. من که میفهمیدم شما دوتا از خداتون بود زودتر من برم. خب حالا هم رفتم باهم دیگه خوش باشید. -حداقل بگو الان کجایی؟ -شمال. عصری برگشتم. -مهیار بذار زنگ بزنم با مامان صحبت کن. الان حالش خوش نیست. -به تخمم. منم دو روزه حالم خوش نبود. کدومتون توجه کردید که حالا برام مهم باشید؟ با بغض و عصبانیت گفتم خیلی بی معرفتی مهیار. من چقدر بهت گفتم چته باهام صحبت کن. بعدشم مهیار نوشته بود که من نمیتونم بیغیرت باشم که بیام اونجا و هر روز ببینم یه نر خر میاد خونه میوفته روی شما دوتا. حالم از اون خونه بهم میخوره. بهتره فعلا همدیگه رو نبینیم. به مامان هم بگو دیگه زنگ نزنه. بی اختیار یه قطره اشک از گوشه چشمم سرازیر شد. -ای وای چرا گریه میکنی باز؟ به پشت دراز کشیدم و لحاف رو کشیدم روی صورتم. -مامان؟ بهش توجه نکردم و چرخیدم پشت به مهدیس. مهدیس خودشو بهم چسبوند و آروم گفت مامان یکم وقت بده بهش درست میشه. این از روزی که اومد اعصابش نمیدونم سر چی کیری بود. امروزم که اینجوری شد الان قاطی کرده. مهیار خیلی منطقیه. یکم بگذره حالش میاد سر جاش قول میدم خودش زنگ بزنه. اصلا من قول میدم یکاری کنم هفته دیگه بیاد خونه. با صدای گرفته گفتم دیگه نمیخوام بیاد. -پس واسه چی گریه میکنی؟ با بغض شدید گفتم همین مونده بود که پسرم بهم بگه هرزه. -اه خب به منم گفت دیگه. من که به یه ورم نیست. بعدشم حالا نیست خودش خیلی آدم سالمیه؟ جفتمون میدونیم که برای اینکه بتونه باهات سکس کنه چکارهایی کرد و آخرم موفق شد. بعدشم که دید تو دیگه نمیخوای باهاش باشی رفت سراغ ننه هومن. احتمالا بعدشم آدمای دیگه. این حرفایی هم که راجب غیرت و این کسشعرا میزنه فقط کسشعر محضه. با پوزخند گفت مهیار و غیرت؟ والا اون موقع که تو با کامران بودی بخدا اصلا تخمشم نبود. نمیگم از این بیغیرتاست که دوست داره ناموسش رو جلوش بکنند اما کلا براش مهم نبود که با کسی باشیم. الانم رگ کسخلیتش باد کرده نه رگ غیرت. پتو رو به زور از روم کشید و پرید روم که به پشت خوابیده بودم. صورتم رو با دستای ظریفش توی گرفت و در حین اینکه منو میبوسید گفت عشق من نبینم این چشمای خوشگل آبیت خیس بشه. چندجای صورتم رو پشت سر هم بوسید و چندتا بوسه ریز پشت هم از لبم کرد. به آرومی دستم رو بردم لای موهاش و نوازشش کردم. باز خداروشکر که هر وقت با یکی از این دوتا به مشکل میخورم اونیکی انقدر بهم نزدیک هست که هوامو داشته باشه و حالم رو بهتر کنه. -پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن لباساتو عوض کن. باهم چند شات بزنیم و صحبت کنیم. -مهدیس امشب اصلا حوصله ندارم. فردا هم کلی کار دارم باید شیش پاشم. خودشو لوس کرد و با ناز زیادی گفت یعنی منو امشب تنها میذاری؟ لبخند زدم و گفتم باشه. اما قرار نیست مست کنیما.
دست و صورتم رو شستم و لباسای خونه رو پوشیدم. توی حال کنار بار روی کاناپه با مهدیس نشسته بودم و جفتمون یه گیلاس نیمه پر شراب قرمز دستمون بود. -نگفتی مامان هومن چیکار کرد که اونجوری از خونه پرتش کردی بیرون؟ -گفتم که. گوه زیادی خورد. -خب چه گوهی خورد. -مهدیس اصلا حوصله این یکی رو ندارم. گیر نده لطفا. -خب یعنی دیگه نمیاد اینجا؟ -بیاد که قلم پاشو میشکونم میکنم توی کونش. مهدیس خندید و باعث شد یکمی از شرابش توی گلوش بجهه. بعد چندتا سرفه گفت وای خدا نکنه پیداش بشه پس. چه بلایی که نمیخوای سرش بیاری. -حقشه. آشغال اوسکل با اون ننه سگش. جنده انقدرش بدم میاد که حد نداره. یه چیزی بگم مهدیس؟ -بگو. -اتفاقا الان یجورایی خوشحالم که مهیار فکر کنه با هومن سکس کردم. فکر نکنم هیچی به این اندازه آتیشش نمیزد. -خب چرا؟ به مهیار چه ربطی داره؟ -میدونی چقدر اعصابم خورد شد وقتی فهمیدم با محبوبه سکس میکرده. خب اینم به اون در. مهدیس دوباره خندید. -چیه؟ -شدی شبیه اینایی که از طرفشون خیانت میبینند میرن با یکی دیگه تلافی میکنند. -دیگه اینم یجورشه. -آره اما اگر بتونی جلوی خود طرف اینکارو بکنی بیشتر حال میده. نه؟ مثلا همین مهیار. فکر کن هومن جلوش باهات سکس میکرد. -اه مهدیس بسه دیگه. واقعا حالم بهم میخوره از این حرفا. مهیار بچه منه. من که نمیخوام یکاری کنم بیشتر اذیت بشه. -پس چرا میگی خوشحال شدم؟. -ول کن تورخدا. یه چرتی همینجوری گفتم. با نیشخند منظور داری گفت اکثرا خیلی چیزایی که بعدش میگی یه چرتی گفتم بعدش درست از آب در میاد. -من همچین آدمی نیستم. -به نظرت اگر بودی بهتر نبود؟ -از چه نظر؟ مهدیس بلند شد و گیلاس خالیش رو گذاشت روی بار و روی کاناپه روبروی من صاف نشست و پاشو روی پاش انداخت. صداشو مثل شراره انداخت توی گلوش و با لحن محکمتری گفت راجب داستانی که امشب در مورد آرزو شنیدی چه برداشتی میکنی؟ -نمیدونم. چه برداشتی باید بکنم؟ -متوجه شدی اصلا چی شده؟ -خب اونطور که آرتمیس میگفت امیر قبلا با پسر رابطه داشته یا حداقل تجربه کرده و آرزو هم اینو میدونسته. حالا اینکه چرا آرزو اونجوری آبروی امیر رو برده پیش خونوادش برام عجیب بود. -خب بیا فرض رو بر این بذاریم که نظریه تو درسته و امیر کونی، ببخشید همنجسگرا بوده باشه یا حداقل تجربه کرده باشه. قبلا گفته بودی آرزو دوستای گی هم داره. آرتمیس یبار میگفت حتی توی اورجی هاشون بودند و بایسکچوال سکس کردند. پس این قضیه اصلا نباید برای آرزو سر سوزنی اهمیت داشته باشه. درسته؟ -امم دقیقا. واسه منم همین سواله. -حالا قضیه دوم. آرزو که با احدی تعارف نداره. اگر یک درصد هم دوست نداشت که شوهر آیندش گی باشه چرا قبول کرد انقدر جلو برن؟ اصلا چرا با خود امیر کات نکرده و جلوی ننه باباش این حرفو زده؟ به خاطر اثر مستی واقعا حس میکردم شراره جلوم نشسته و داره حرف میزنه. مهدیس استاد این ادا بازی ها بود و خیلی زود میتونست با حالت های یکی حرف بزنه. لحجه های مختلف رو خیلی خوب تقلید میکرد اما الان خیلی جدی داشت کاملا مثل شراره حرف میزد. حتی حالت های صحبتش و مکث کردن ها و تغییر تن صداش هم درست مثل خودش بود. خندیدم و گفتم وای مثل خود شراره حرف میزنی. -آره دیگه اونموقع انقدر میشست باهم حرف میزد که ناخودآگاه حالتش توم افتاده. حالا از بحث دور نشیم. به نظرت چرا آرزو جلوی مامان بابای امیر اونو خراب کرده؟ -خب من فکر میکنم یجورایی میخواسته اونارو کوچیک کنه. اما آخه امیر چه گناهی داشته؟ -ما که درست نمیدونیم رابطشون چجوری بوده اما یه چیز واسه من سوال شد. -چی؟ -اگر امیر واقعا گی نبوده باشه چی؟ -منظورت چیه؟ -شاید اینکار رو آرزو باهاش کرده باشه. -نه!!؟ آخه چرا باید همچین کاری بکنه؟ اصلا آرزو همچین آدمی نیست. -به قول شراره، یه سرفه ریز کرد و صداشو دوباره انداخت توی گلوش و با لحن شراره گفت همونطور که همیشه میگم هرکسی دوتا بعد شخصیتی داره. یکی بعد ظاهری که همه میشناسنش و یکی بعد درونی که واقعا هست. مثلا منی که الان میبینی خود واقعیمم. اونی که تا پارسال میدیدی بعد ظاهریم بود. خود تو توی شرکت یه آدم خیلی نجیب و با شخصیتی اما توی خونه یه جنده تمام عیار. -مرسی که منو اینجوری میبینی. -شوخی کردم. منظورم اینه که روابطت آزاده و توی قید و بند نیستی. -مهدیس داره دیر میشه. این شراب لعنتی هم بد منو گرفته. میشه زودتر سر و تهش رو هم بیاری؟ باید بخوابم. -میخوام بگم بعضیا هردوتا شخصیتشون یکیه. مثل شراره. حتی یجورایی مثل آرزو. اما یکی مثل تو شخصیت هاش خیلی فرق میکنه. -خب بچه جون انتظار نداری که شخصیتی که من پیش تو دارم رو توی شرکت یا پیش آشناها هم داشته باشم. -اصلا صحبت من این نیست. تو مشخصه چیزایی میخوای باشی که بخاطر یسری کسشعرهای فکری نمیتونی بروزش بدی. مثلا همین رابطه با بقیه. شک ندارم تا پارسال حتی میترسیدی به خودت دست بزنی. اما کم کم انقدر فکرتو تغییر دادی که الان برای ورود به هر رابطه ای آماده ای. -خب؟ -به نظرت میتونی بیشتر از این جلو بری؟ بلند شدم و در حالی که گیلاس خالیم رو روی بار میذاشتم گفتم تا منظورت چی باشه. -اینکه مثلا از یکی برای لذت خودت سوء استفاده کنی؟ مثل آرزو که برای اینکه آبروی ننه بابای امیر رو بگاد خیلی راحت کسی که چند وقت باهاش فاب بوده رو خراب کرد؟ -ما هنوز نمیدونیم قضیه چیه پس هرچی بگیم فقط یه مشت حرف کسشعره بی اساسه. گیلاس ها رو برداشت و بردم توی آشپزخونه. توشون آب ریختم و گذاشتم توی سینک بمونه. به سمت اتاق که میرفتم مهدیس گفت جوابمو ندادی. فکر میکنی بتونی همچین کسی بشی؟ ایستادم و به سمتش برگشتم و خیلی جدی گفتم اگر یه روزی همچین کسی بشم مطمئن باش با خود واقعیم کلی فاصله دارم. اونوقت میشم یه آدم مصنوعی. امیدوارم همچین چیزی رو توی من نبینی. حالا هم اگر میخوای پیش من بخوابی پاشو الان بیا وگرنه همون توی اتاق خودت بخواب منو بدخواب نکنی.
      
صفحه  صفحه 84 از 85:  « پیشین  1  ...  82  83  84  85  پسین » 
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی / زندگی کتایون

جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا