تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی کتایون

صفحه  صفحه 9 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#81 | Posted: 2 Jul 2018 13:20
hashar
ممنون از محبت شما !متوجه شدم که کامنتها رو حذف کردن !اما اگر تو گذاشتم بقیه داستان مشکلی بود من در خدمتم ! داستانتون برام جذاب بوده که تمام قسمتهای اون رو سیو کردم .ارادتمند،کیانمهر.
     
#82 | Posted: 2 Jul 2018 17:47
ممنون از داستان زیبات . فقط دارم واسه داستان تو میام این سایت سعی کن زود زود قسمت ها رو بزاری
بازم مرسی
     
#83 | Posted: 4 Jul 2018 19:08
قسمت هفتاد و چهارم: سر خاک
برای اولین باره دلم میخواست زن نباشم. کاش یه مرد جذاب مثل پویانفر بودم. اونوقت میتونستم واسه همیشه با مریم باشم. کاش شرایط مریم اینطوری نبود و یه دختر راحت مثل شراره بود. اما اونطوری مطمعنم اینطوری عاشق مریم نمیشدم. من با شراره عشق بازی کردم اما واقعا لذتی نبردم. صرفاً یه ارضاء جنسی بدون حس بود. مثل یه خود ارضایی با یه موضوع خوب. بعضی وقت ها خود ارضایی از سکس بیشتر حال میده. همه چیز خلاصه میشه توی کیفیت انجامش. وقت هایی بوده که حتی با منصور سکس بدون احساس داشتم. وقت هایی که خیلی خسته بودم اما دلم نیومده دلشو بشکونم. به هر حال من دلم میخواد بازم با مریم باشم اما مطمعنم اگر ازدواج کنه دیگه رابطمون قطع میشه. ولی خب نباید مانع بزرگترین اتفاق زندگیش بشم. اون دختر لایق بهترین هاست.
صبح زود بیدار شدم و صبحانه آماده کردم. بچه ها رو بیدار کردم که صبحونه بخورند و بریم بهشت زهرا که تا قبل ظهر بتونیم برگردیم. تازه یادم افتاده بود که چقدر کار دارم توی شرکت. اما خب دلم نمیخواست زیر قولی که به مهدیس دادم بزنم. به هر بدبختی بود مهیار بیدار شد. مهدیس خودش از اتاقش اومد بیرون. چشماش کاملا قرمز بود و موهاش مرتب. انگار دیشب اصلا نخوابیده. –صبح بخیر مامان جان. خوب خوابیدی؟ -صبح بخیر. راستش نه. اصلا خوابم نبرد. –چرا؟ -نمیدونم بدخواب شده بودم. –الهی بگردم. میخوای امروز استراحت کنی فردا بریم؟ -نه مامان خوبم. –هرچی میلته عزیزم. بشین صبحونتو بخور که زودتر بریم. مهیار. مهیار بیدار شدی؟ رفتم اتاقش. صداش زدم. روی تخت نشست و چشماش رو میمالید. –چرا نمیای صبحونه بخوری؟ -برو الان میام. دستشو گرفتم و بلندش کردم. تازه متوجه شدم چرا نمیخواست همون موقع بلند شه. آقا راست کرده بود. میگن اول صبحی به پسرا اصرار نکنید یهویی پاشند. خندم گرفت. میخواست همونجوری بره بیرون گفتم کجا؟ به کیرش اشاره کردم و گفتم اول بخوابونش اینجوری نرو مهدیس میبینتت. –خب ببینه. مگه کم دیده تاحالا. خب راست میگه. کسی نیست توی این خونه از کیر راست آقا مهیار بی نصیب مونده باشه. رفت بیرون. دلم میخواست واکنش مهدیس رو ببینم. میخواستم بدونم هنوزم به مهیار حسی داره یا نه؟ مهدیس حتی نگاهش هم نکرد. چرا بعضی وقتا همچین فکرهای احماقانه ای به سرم میزنه؟
توی راه به شرکت زنگ زدم و گفتم کاری برام پیش اومده تا ظهر خودمو میرسونم شرکت. مهیار هنوزم داشت چرت میزد. اما مهدیس بیدار بود و به بیرون نگاه میکرد. یه چیزی که خیلی برام جالب بود این بود که مهدیس جوری لباس پوشیده بود و شالشو بسته بود که تتو های بدنش معلوم نباشه. گفتم چقدر خودتو پوشوندی. متوجه منظورم شد کامل. –دوست ندارم بابا اینطوری منو ببینه. –چطوری عزیزم؟ -همین تتو های لعنتی. –عزیزم اگر اذیتت میکنه میخوای پاکشون کنی؟ -دلم میخواد اما نمیشه. توی اینترنت خوندم که اثرش میمونه. –حالا یه چیزی توی اینترنت نوشته. نگران نباش. با چندتا دکتر متخصص صحبت میکنم. میریم پیششون. پاکشون میکنه. هیچ اثری هم نمیمونه. –خیلی کار احمقانه ای کردم. کاش میشد پاکش کرد. کاش میشد همه چیزو پاک کرد. دستشو گرفتم و نوازش کردم. –عزیزم خودتو ناراحت نکن. همه چیز تموم شده. به نظرم همه این اتفاقات یه جنبه مثبت داشت و اونم نزدیک شدن بیشتر ما به همدیگست. رسیدیم اونجا. سرخاک مهدیس خیلی اولش ساکت بود. هیچی نمیگفت. کم کم شروع کرد به صحبت کردن و بغضش ترکید. خیلی گریه میکرد. دلم خیلی می سوخت براش. بلاخره گریه هاش تموم شد و گفت بابا جونم دلم خیلی برات تنگ شده. کاش میشد پیشمون بودی. راست میگفت. جای خالی پدرشون کاملا حس میشد. من هرکاری کردم نتونستم جای پدرشون باشم. شایدم مهدیس منو مقصر اتفاقاتی که براش افتاده میدونه. شاید انتظار داشت بیشتر بهش سخت میگرفتم. مگه نگرفتم. دیگه نمیتونستم جلوش رو بگیرم. دیگه نمیخوام اون داستان های وحشتناک رو کالبد شکافی کنم. همه ما مقصر بودیم. خود من بیشتر از همه. در هر صورت این مهمه که خانوادمون باز پیش همه. مهیار با مهدیس از سر خاک بلند شدند و رفتند سمت ماشین. من یکم دیگه موندم درد دل کنم باهاش. –سلام. خوبی؟ بله حق داری ازم دلخور باشی. خیلی اشتباهات وحشتناکی کردم. حق داری حتی ازم متنفر باشی. حق داری دیگه نیای به خوابم. تو که رفتی راحت شدی. من و بچه هات رو توی این وضعیت تنها گذاشتی. نگران نباش. دیگه نمیذارم اتفاقی بیوفته. حواسم به همه چیز هست. تو هم هوامونو داشته باش. واقعا نمیدونم با چه رویی دارم باهات حرف میزنم. میدونم نمیتونی منو ببخشی. منصور قول میدم همه چیزو جبران کنم.
توی مسیر برگشت یه حس سبکی خوبی داشتم. واقعا دلم سبک شده بود. حس میکردم مهدیس هم همین حس رو داره. –مهیار ماشین مهدیس هنوز تعمیرگاهه. برید بگیریدش. چند دفعه تعمیرکاره زنگ زده میگه نمیخواید ماشینتونو. –حالا بعدا میریم میگیریم. –مگه کاری داری الان؟ -خوابم میاد مامان. –مهیار تنبل بازی در نیار. نمیری دنبالش آخر مجبورم خودم برم. مدیس گفت مامان من که گفتم نمیخوامش دیگه. –چه بخوای چه نخوای مال توئه هنوز. از اونجا بیارش خونه بعد تصمیم میگیریم چکار کنیم. واقعا دیگه داشت دیرم میشد. رشیدی زنگ زد و گفت آقای س گفتند حتما توی جلسه ساعت یک حاضر باشید. نیم ساعته باید برسم شرکت. اول میخواستم برم دم خونه اما گفتم برم اونجا مهیار بره بالا دیگه نمیاد پایین. واسه همین یجا که تقریبا میشه گفت نزدیک تعمیرگاه بود نگه داشتم و گفتم. خب برید دیگه. –اینجا مامان؟ -بله. یه دربست بگیرید برید تعمیرگاه. بیا اینم کارتشه. کاری بود به من زنگ بزنید. به مهیار گفتم کارت بانکیت همراهته؟ -نه. کیفمو نیاوردم. با اخم بهش گفتم تو هم که همیشه وقتی کارت داریم یه مشکلی داری. به مهدیس گفتم تو چی؟ یه نگاه معنی دار تحویلم داد. یعنی اینکه مگه باید باشه؟ فایده نداره. دست خالی که نمیشه برن اونجا. خدا تومن هم هزینه تعمیر اون ماشین شده حتما. نزدیک خونه توی راه شرکت پیادشون کردم و گفتم خیلی دیرم شده نمیتونم برسونمتون دم خونه. از همینجا برید. مهیار نرو خونه بخوابی. حتما برید دنبال ماشین. با بی حالی گفت باشه حالا. –مهدیس تو هم باهاش برو حتما. –من دیگه واسه چی؟ -ماشین توئه چون. باهم دیگه میرید. بهتون زنگ میزنم. مواظب خودتون باشید. بهتون زنگ میزنم. همیشه توی کمد اتاقم توی شرکت یه مقنعه و مانتوی ساده دارم که اگر یه وقت مشکلی بود بتونم عوض کنم. واسه همین شانس آوردم دیگه نیازی نبود که برم خونه.
جلسه شرکت همینطور خشک بی روح مثل همیشه بود. مدیر عامل حرف میزد. هر کدوم واحد ها برنامه هاشونو ارائه میکردند و گزارش کاری میدادند. مثل هر دفعه کلی بحث و جدل که این بخش توی کار وقفه انداخته یا اون بخش این قضیه رو تایید نکرده و از این حرف ها. به هر حال بعد نزدیک سه ساعت جلسه تموم شد. واقعا خسته کننده بود. دم آسانسور پویانفر اومدم سمتم و گفت خانم شریف ببخشید وقت دارید یه صحبتی داشته باشیم. –در مورد چی آقای پویانفر؟ -همون بحثی که داشتیم. –آها بله حتما. من تا ظهر بیرون از شرکت بودم برم به یه سری کارهام رسیدگی کنم حتما میرسم خدمتتون. –باشه پس منتظرم. سوار آسانسور شد و منم میخواستم برم پایین واسه همین صبر کردم آسانسور بعدی بیاد. برگشتم دیدم مریم داره نگاهم میکنه. اومد سمتم. –وای چه جلسه مزخرف خسته کننده ای بود. –آره همیشه همینوریه. آقای پویانفر کاریتون داشت؟ -صحبت های مارو شنیدی؟ -گوش واینساده بودم. فقط دیدم دارید صحبت میکنید. –آره میخواست باهم صحبت کنیم. آسانسور رسید و باهم سوار آسانسور شدیم. فقط منو مریم توی آسانسور بودیم. –خب مریم تعریف کن چه خبرا؟ -هیچی. ببخشید فضولیه. میشه بگید با آقای پویانفر در چه موردی میخواید صحبت کنید؟ -احتمالا موارد کاری چطور؟ -آها. میدونستم که فهمیده قضیه راجب خودشه. نمیدونم چجوری اما مریم انگار میتونست ذهن منو بخونه. شایدم فهمیده که منو پویانفر در موردش صحبت کردیم. توی این شرکت هیچ چیزی رو نمیشه به راحتی مخفی کرد. رسیدیم پایین و رفتیم سمت اتاق هامون. رفتم توی داشتم میرفتم سمت اتاقم که مریم پشت سرم اومد. باهم وارد اتاق شدیم. –جانم مریم کاری داری؟ -هیچی فقط خواستم بگم اگر اتفاقی صحبتی راجب من کرد لطفا چیزی نگو. –این چه حرفیه میزنی؟ فکر کردی میرم تمام رازهای زندگیتو به هرکسی میگم؟ -منظورم این نبود. مطمعنم که راجب چیزایی خصوصی من به هیچ کسی حرف نمیزنی. اما حتی در این حد که چجور آدمی هستم و اینا هم چیز نگو. –مریم نمیشه که بپرسه خانم ستاری چجوریه توی کار و بگم نمیدونم. بلاخره چند ماهه باهم کار میکنیم. قطعا میدونه رابطمون از رابطه با بقیه کارمندها صمیمی تر و بیشتره. –خب یجوری بپیچون حرف رو. اصلا میشه نری پیشش؟ -مریم یه چیزی میگیا. مدیرم بگه بیا جلسه من نرم؟ وایسا ببینم. اصلا چرا انقدر گارد گرفتی؟ ته تهش تو باید جواب بدی دیگه. –میدونم. –پس چی؟ هیچی نگفت. نگرانی رو میشد توی چهرش دید. گفتم مریم تو نباید انقدر بسته با این قضیه برخورد کنی. نمیخورتت که. حالا اگر زنش شدی شاید خورد. البته نه اونطوری. خواستم یه شوخی کنم یکم از این فضا بیاد بیرون. –به هرحال اونم حق داره که روت فکر کنه و تصمیم بگیره. هرچند خود من کارهاشو درک نمیکنم. نمیدونم چرا اگر میخواد بیشتر آشنا بشه باهات یجا قرار نمیذاره دوتایی بشینید باهم حرف بزنید. –گفته قبلا. –خب؟ -خب هیچی دیگه. –قبول نکردی؟ -آخه نمیتونم باهاش صحبت کنم. –وای مریم تو چرا اینجوری هستی. اصلا میدونی چیه. بنده خدا رو انقدر معطل خودت نکن. اگر نمیخوای بگو نه. قصد ازدواج ندارم. نه بهش جواب میدی نه اینکه باهاش راه میای. تو با مریمی که تاحالا میشناختم کلی فرق کردی. همیشه قاطع بودی و محکم جواب میدادی. –تو این مورد نمیتونم قاطع باشم. –یعنی؟ هیچی نگفت. –پس بگو. خانم دلشم میخواد رو نمیکنه. –نه کتایون. –نه چی؟ ما زنها وقتی یه چیزی دلمون رو ببره اینجوری دو دل میشیم. –آخه من هنوز به نتیجه نرسیدم. نمیدونم میشه یا نه. –تا ابد هم بشینی توی اون اتاق و فکر کنی به نتیجه نمیرسی. مریم برای رفتن به مرحله بعد و رسیدن به چیزای جدید باید از چیزای قدیمی رد بشی. همه چیزو بذار کنار و فقط به این فکر کن اون آدمی هست که بتونی باهاش یه عمر زندگی کنی. برو بشناسش. باهاش قرار بذار بیرون. راجب هر چیزی که برات مبهمه سوال کن. این حق توئه. اگر هم فکر میکنی لازم نیست از الان به خانوادت بگی صبر کن شناختتون کامل بشه. فقط سعی کن احساسی عمل نکنی. تلفن روی میز زنگ خورد. –بله. چشم آقای پویانفر میرسم خدمتتون. قطع کردم. –الان میخوای بری؟ -گفته بیام دیگه. تو هم نگران نباش. یه چیزی میشه دیگه. بلند شدم و با مریم از اتاق اومدیم بیرون.
ساعت نزدیک شش بود. نمیخواستم دیر برم خونه. واسه همین سعی کردم خیلی خلاصه با پویانفر صحبت کنم و زیاد کشش ندم. –خانم شریف من چند بار ازشون خواستم که بیشتر آشنا بشیم. حتی اگر لازم میدونند با خانواده برسیم خدمتشون تا همه چیز حالت رسمی پیدا کنه. –قبول نکرده؟ -نه. –فکر نمیکنید شاید به منزله جواب منفی باشه؟ -نمیدونم. ترجیه میدم اگر واقعا جوابشون منفیه لااقل بهم بگه. ایشون میگن دارم فکر میکنم. مدت کمی نیست آخه. –خانم ستاری معمولا همه جوانب رو میسنجه و بعد تصمیم به کاری میگیره. هرچند توی مورد ازدواج نباید اینطوری باشه. اما خب یکی خصوصیات اخلاقیشونه. شما هم اگر به نظرتون کیس خیلی مناسبیه چه اشکالی داره صبر کنید. –من مشکلی با صبر کردن ندارم اما خب یجوری بلاخره نباید یه تحرکی دیده بشه؟ هرچند که خانم ستاری خیلی متشخص هستند و نمیخواد الکی به کسی وعده بده. اما ناخودآگاه آدم دچار سوء تفاهم میشه که نکنه الکی منتظره. –میتونم به صورت قطعی خیالتون رو راحت کنم که خانم ستاری شما رو سر کار نذاشته و داره بهتون فکر میکنه. اما اونم دل مشغولی های خودشو داره. حوصله کنید آقای پویانفر. هدف های خاص و عالی به راحتی به دست نمیان. –چی بگم. امیدوارم زودتر به یه نتیجه خوب برسیم. –ایشالا. ببخشید من یکم عجله دارم. اگر لازم میدونید بازم بعد صحبت میکنیم. –فکر میکنم به جواب پرسش هام رسیدم. مرسی وقت گذاشتید. –با اجازتون.
رفتم اتاقم وسائلمو جمع کنم. همه رفته بودند. حتی مریم. گوشیمو نگاه کردم. چندتا تماس بی پاسخ. یکیش مهیار بود. یکیش هم یه شماره همراه اول که نمیشناختم. به مهیار زنگ زدم. –الو سلام. –سلام کتایون. –خوبی؟ چی شد رفتید ماشینو بگیرید؟ -نه. –یعنی چی مهیار؟ مگه نگفتم برید. –من میخواستم برم. مهدیس نیومد. –چرا؟ -گفت خستم. حوصله ندارم. –ای بابا. خب تنها میرفتی. –دیگه گفتی باهم برید. –تو هم از خدا خواسته نرفتی. تنبل خان همش دنبال بهونه ای. –دستت درد نکنه. من که گفتم میرم. دختر لوست نیومد خب. –باشه حالا. مهدیس کجاست؟ چکار میکنه؟ -هیچی توی اتاقشه. فکر کنم خوابیده. کی میای خونه؟ -دارم راه میوفتم. کاری نداری؟ -نه. خدافظ. سوار ماشین شدم و از شرکت اومدم بیرون. اون شماره ناشناس دوباره زنگ زد. –بله بفرمایید. –سلام. خوبی کتایون خانم؟ -سلام. مرسی. ببخشید شما؟ -نرگسم. مامان امیر علی. –خوبی نرگس خانم؟ ببخشید نشناختم. چه خبرا؟ -سلامتی. زنگ زدم حالتون رو بپرسم. فکر کنم خیلی مشغول بودی که جواب ندادی. –آره جلسه کاری داشتم. خیلی لطف کردی. امیر علی جان چطوره؟ -میخواستم اگر وقت داری یه موضوعی هست که میخوام راجبش صحبت کنم. –در خدمتم. –فهمیدم تازگیا امیرعلی با یکی دوست شده. با یه دختر. –خب جوون های هم سن و سال اینا از این کارا میکنند. نمیشه زیاد بهشون سخت گرفت. –آره اما نه از اون دوستی های معمولی. –دیگه ارتباط دوتا جنس مخالف اونم توی این سن و سال خودتون میدونید ممکنه به تجربه های جدید برسه. –بله اما این از نوع دوست دختر و دوست پسر معمولی نیست. –منظورتون اینه که وابسته شده بهش؟ -نه. تلفنی نمیتونم کامل توضیح بدم. میشه یه وقتی همو ببینیم؟ -آره. –فردا وقت داری؟ -راستش تا عصر شرکتم و بعدشم باید برم خونه. حالا اگر شد تونستم بیام بهتون زنگ میزنم. –مرسی پس منتظر تماستون هستم. –قربان شما. سلام برسونید. –مرسی. طفلی مادرها. توی هر وضعی باید نگران بچه هاشون باشند. حالا اینم زیادی سخت میگیره. امیر علی با یکی دوست شده دیگه. یا میمونه باهاش یا کات میکنند. دیگه نگرانی نداره. تازه الان که فکر میکنم یادم میاد مهیار گفته بود همون موقع دبیرستان دوست دختر داشت. الان که دیگه لابد خیلی بیشتر هم شده. نرگس مشخص بود از این زن هایی که راحت برخورد میکنند. وقتی اون شب باهم بودیم رفتاری نکرد که آدم حس بدی داشته باشه. اولش حس کردم چپ چپ داره به مهدیس نگاه میکنه. پیش خودم گفتم حتما پیش خودش داره راجب تتو های گردن مهدیس قضاوت میکنه. بعدش گفت این جوون های امروزی یه کارهایی میکنند که آدم نمیدونه چی بگه. آماده بودم که اگر بخواد ادامه بده یه حرف چرتی به مهدیس بزنه همونجا بشورمش و پهنش کنم. اما بعدش گفت البته دیگه مثل گذشته نیست. باید گذاشت جوونها راهشونو پیدا کنند. –بله اما توی پیدا کردن راهشون فشارشون روی پدر مادر بیچارست. –نگو تورو خدا اینطوری. بچه های تو مثل دست گل میمونند. مخصوصا دختر گلت. خیلی خانمه. بعد این همه سال کار کردن با برخورد با هر آدمی دیگه میتونستم درک کنم که چه حرفی از روی تیکه و کنایست؟ چه حرفی فقط تعارفه و چه حرفی نظر واقعی طرف صحبته. نسبت به نرگس اصلا حس بدی نداشتم. مطمعناً اگر نرگس با مهیار و خانوادش به مشکل میخورد و نمیخواست امیر علی و مهیار باهم بگردند بهم زنگ نمیزد که راجبه پسرش بخواد صحبت کنه. نمیدونم والا. رسیدم خونه.
موقع شام خوردن به مهیار گفتم مهیار تو دوست دختر امیر علی رو میشناسی؟ دیدیش؟ -هنگامه رو میگی؟ -اسمش هنگامست؟ -آره چطور؟ -هیچی مامانش زنگ زده بود و میخواست راجبش صحبت کنه. به امیر علی نگیا. –باشه. خب چی میگفت؟ -گفت حضور صحبت کنیم. دختره مگه چجوریه؟ -دختره؟ اون که من دیدم یه پسر سه ساله داشت. یهو هنگ کردم. –چی؟ یعنی امیر علی با یه زن مطلقه دوست شده که بچه داره؟ -مطلقه چیه؟ زنه شوهر داره. مهدیس گفت به امیر علی نمیومد اهل این کارا باشه. من گفتم آره. طفلی مادرش حق داشت نگران باشه. این امیر علی چه احمقیه. این همه دختر حالا چرا یه زن شوهر دار رو باهاش دوست شده؟ نمیگه شوهره بفهمه بدبختت میکنه؟ -من دیگه به اوناش کار ندارم. ولی فکر کنم شوهرشم میدونه. –چطور؟ -البته خودش میگه. شوهرش دوسته امیر علیه. خونشون میره میاد. –آقا پس به دوستش خیانت میکنه و با زن دوستش ریخته رو هم. واقعا نظرم نسبت به امیر علی عوض شد. فکر میکردم بچه خوبیه. –مامان جان اگر طرف بدونه که دیگه خیانت نیست. دیگه واقعا مغزم داشت سوت میکشید. –یعنی چی که بدونه؟ مهیار درست توضیح بده. –من که گفتم نمیدونم قضیه چیه کامل. شاید هم اینجوری نباشه. اما یه بار امیرعلی گفت دانیال خودش چندبار دعوتش کرده. اونم بعد اینکه فهمیده هنگامه با امیرعلی دوسته. دیگه وارد جزئیاتش نشدم اما میگفت خیلی خیلی راحتند. –مهیار بسه. حالم داره بهم میخوره. –فقط مامان. به مامانش هیچی نگیا. من بگا میرم. چشم غره بهش رفتم و گفتم درست صحبت کن مهیار. نترس چیزی نمیگم. اون بدبخت بفهمه که سکته میکنه. ولی تو هم نباید زیاد با امیرعلی بگردی. –من که کاری ندارم بهش. اصلا توی فاز این چیزا نیستم. منو که میشناسید دنبال چیزای راحت تر و بی دردسر میگردم. زیر چشمی نگاهم کرد و گفت خیلی خیلی راحت تر. کنایه حرفش جوری بود که هم شامل من میشد هم شامل مهدیس. البته من کامل به خودم گرفت. به مهدیس نگاه کردم. چشماش گرد شده بود و با بهت به مهیار نگاه میکرد. بعدش با حالت خجالت زدگی و جوری که انگار میخواد زودتر از اونجا فرار کنه رفت سمت اتاقش. –مهدیس جان مامان چیزی شد؟ -نه خستم میخوام بخوابم. رفت توی اتاق و در رو بست. با مشت به بازوش زدم و گفتم تو نمیتونی جلوی دهنتو بگیری؟ -منظورم اصلا مهدیس نبود که. –بله منم فهمیدم که منو میگی. اما اونم به خودش گرفت. یه ثانیه فکر کن بعد حرف بزن. خواست بلند شه بره گفتم کجا؟ -کاری داری؟ -آره. بخاطر کار امشبت و اینکه نرفتی دنبال ماشین جریمت اینه که شام رو تو جمع کنی و ظرف ها رو بذاری توی ماشین. –ماشین که بهت گفتم مهدیس نیومد. –به هرحال به تو گفته بودم. فردا حتما برو بگیرش.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#84 | Posted: 5 Jul 2018 00:53
اصلا سکسی نیست
     
#85 | Posted: 5 Jul 2018 08:34
دهنت سرویس که دهن مارو صاف کردی با این نوشتنت.هیچ وقت فک نمیکردم با خوندن یه داستان سکسی به قول شما نویسنده ها و ادیبا (هوای چشام ابری شه)خخخخخخخ.اما شد. مخصوصا وقتی جمله ای رو که چندین ساله تو تقویم و تو روز تولدم مینویسمو معمولا هم جای یکی دوقطره بارونم به عنوان تزعینش تو صفحه هست رو اینجا خوندم. انگار وصف حال تلخی رو میخونم که من نوشتم و یکی با ادبیات خودش باز نویسی کرده

(( واقعا تلخه خیلی خیلی قلب ادمو به درد میاره وقتی تنها تبریک گوی روز تولدت اس ام اس بانکت باشه))

البته وضع کتایون خیلی با من فرق داره چون اون نوشته بود اس ام اس بانکهایی که توش حسابداری همین خودش اختلافیست از کجا تا ناکجا.

خلاصه ابجی یا داداش مارم به چالش انداختی دمت گرم و افرین بخاطر ریختن اینهمه احساس و درک تو نوشته هات.

.ممنون از زحمتی که میکشی و وقتی که میزاری برا این کار.راستش یه جورایی دارم انگولک میشم شروع کنم به نوشتن داستان خودم. ولی هر بار خودم از تصور فحشهایی که تو کامنتا میخورم کلی میخندمو بیخیال میشم اخه همهش مثه همین قسمت روز تولد کتایونه البته مثل نیمه اولش وگرنه اخرش که لکسوس و ابجو و گل و ...چه شود ؟؟؟خخخخ

اره وقتی کسی حتی یادش نیست که وجود داری و هنوز هستی و فقط تو بعضی از کاراشون یادت میوفتن که میتونی موثر باشی و کمک کنی لکسوس که بماند یه سوسک له هم واسه تولد گیرت نمیاد.
     
#86 | Posted: 6 Jul 2018 12:19
سلام. همیشه از تعقیب موضوع و انتظار برای ادامه مطلب بدم میومده، واقعا سخته بنابراین موضوعی رو شروع میکردم که خاتمه اون معلوم باشه.
اینبار غافلگیر شدم چون فکر میکردم داستان کامله، خیلی زود هم به اینجا رسیدم.
پیشنهاد میکنم تاریخ درج قسمت بعدی رو اعلام کنید تا زمان انتظار معلوم باشه.
در مورد داستان پردازش خوبی داره، بقدری روونه که حس خاطرات شخص رو به آدم میده. در اون بحث های تخصصی مربوط به حیطه کاری نقش اول وجود داره که از اطلاعات نویسنده در اون زمینه حکایت می کنه. اما متاسفانه نگارشی خیلی ضعیف داره که اگه میدونستم داستان تموم نشده مورد به مورد با آدرس ذکر میکردم. این نگارش ضعیف کمی سواد نویسنده رو میرسونه که با اطلاعات تخصصی ارائه شده در مورد هولدینگ منافات داره. به هر حال هم داستان خوبیه، هم سکس مؤثری داره.

معرفت در گرانی است به هرکس ندهندش
پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش
     
#87 | Posted: 6 Jul 2018 17:32
سلام
مرسی از دوستانی که با نظراتشون حمایت میکنند. وقتی نظر راجبه داستان گذاشته میشه به این معنیه که خواننده رو وادار به نقد یا تشویق کرده که واقعا برام ارزشمنده.
دوستانی که از ابتدا با من همراه بودند و داستان رو خوندند میدونند که این داستان بیشتر سعی میکنه یه ریتم نوسانی با همه موضوعات هیجان غم شادی، ... و سکس رو باهم داشته باشه پس اگر چند قسمت حتی به یه موضوع سکسی اشاره نشد شکیبا باشید.
اینکه بخوام زمان دقیق اعلام کنم که قسمت بعدی کی میاد واسم راحت نیست چون ممکنه بد قول بشم. اما سعیم رو میکنم هفته ای ۳ قسمت یا حداقل ۲ قسمت رو بریم.
amp5288:
اما متاسفانه نگارشی خیلی ضعیف داره که اگه میدونستم داستان تموم نشده مورد به مورد با آدرس ذکر میکردم. این نگارش ضعیف کمی سواد نویسنده رو میرسونه که با اطلاعات تخصصی ارائه شده در مورد هولدینگ منافات داره.

ممنون میشم یه اشاره هایی بکنید تا توی ادامه رعایت کنم. اما دوست عزیز من بارها گفتم این اولین داستان من نه تنها توی این سایت بلکه توی کل زندگیمه. پس ضعف نگارشمو به بی تجربگیم ببخشید.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#88 | Posted: 8 Jul 2018 18:47
کم کار شدی جناب نویسنده!!
     
#89 | Posted: 8 Jul 2018 21:24 | Edited By: hashar
قسمت هفتاد و پنجم: ورود به دنیای جدید
نمیدونم مشکل از اجتماعه؟ فرهنگه؟ خانواده هاست یا چی که اینجوری شدیم. این فساد جنسی که توی جامعه رواج پیدا کرده دامن گیر همه شده. خود منم از این قضیه مستثناع نیستم و آلوده همین قضیه شدم. نمیشه هیچ چیزیو توجیه کرد. بلاخره ما آدم ها همیشه حق انتخاب داریم. درک اینو داریم که چی درسته چی غلط. چی خوبه چی بد. چهار چوب ها و خط قرمزها همیشه مشخصه. شاید اونا عوض شدند. قبح خیلی چیزا ریخته و تابو ها شکسته شده. همه چیز خلاصه شد توی لذت های زودگذر. اگر بخوایم بگیم کجا راه رو اشتباه اومدیم میشه گفت کل مسیر اما حالا سوال اینه. کجا داریم میریم؟ قبلا توی سایت های پورن با فیلم هایی دیده بودم که مرد و زن با هم سکس میکنند اونم در حضور شوهر اون مرد. به حدی برام چندش آور بود که اگر سگ زنو رو میکرد انقدر حالم بد نمیشد. متاسفانه خیانت و بی غیرتی وحشتناک زیاد شده. چیزی که در مورد امیر علی شنیدم واقعا حال بهم زن بود. حتی حال بهم زن تر از سکس مرد با مرد یا سکس با حیوانات و یا کثافت کاری های توی سکس. قسمت منفورترش اینه که مهیار خیلی راحت در موردش حرف میزد انگار که یه موضوع خیلی عادیه. البته واسه یکی مثل مهیار بایدم عادی باشه. بلاخره اون تجربه سکس با مهدیس و منو داره. یه لحظه پیش خودم گفتم وای نکنه مهیار هم راجبه منو مهدیس به امیر علی چیزی گفته باشه. نه امکان نداره. مهیار انقدر احمق و بچه نیست که اسرار خیلی خیلی خصوصی خانوداشو جایی بازگو کنه. اما بازم احتمالش هست. فقط میتونم دعا کنم همچین حماقتی نکرده باشه.
صبح دوش گرفتم و میخواستم آماده شم مثل هر روز برم شرکت. حولمو دور خودم پیچیده بودم و موهامو خشک میکردم. قبل اینکه آماده بشم صدای سوت کتری روی گاز بلند شد. قبل اینکه برم حموم گذاشته بودم روی گاز. ساعت شش صبح خیلی بعیده مهیار بیدار باشه پس فکر نمیکنم مشکلی باشه که همینجوری برم توی آشپزخونه و خاموشش کنم. از طرفی دوست نداشتم مهدیس از خواب بیدار بشه. بچم خوابش بهم ریخته. زیر کتری رو خاموش کردم و خواستم برگردم سمت اتاقم که مهدیس از اتاقش اومد بیرون. –سلام مامان جان بیدار شدی؟ ببخشید. –سلام. خوابم نبرد. –بدجوری وضعیت خوابت بهم ریخته. باید کم کم تنظیمش کنی. بهم چپ چپ نگاه میکرد. توی ذهنش میپرسید من نگران این نیستم که یهو مهیار منو اینجوری ببینه؟ گفتم عوضش داداشت خیلی خوب میخوابه. توپ هم بیدارش نمیکنه. چایی میخوری؟ با سر اشاره کرد آره. آب جوش و چایی خشک ریختم توی قوری و گذاشتم دم بکشه. نشستم پشت میز. مهدیس هنوزم نگاهم میکرد. انگار خیلی گنگه براش اینجوری توی خونه بودنم. –بیا بشین مامان جان. تا چایی آماده بشه یکم صحبت کنیم. –دیرت نشه. –نگران نباش هنوز وقت هست. صندلی رو کشید عقب و نشست پشت میز روی صندلی. –مهدیس دیشب چیزی شد؟ حس کردم ناراحت شدی. –نه چیز خاصی نبود. –بگو عزیزم. مهیار ناراحتت کرد؟ -نه بخاطر مهیار ناراحت نشدم. –پس چی شد؟ -من بعضی کارها رو انجام دادم که الان وقتی یادش میوفتم ناراحتم میکنه. دوست داشتم میتونستم اون بخش از گذشتمو پاک کنم. –عزیزم گذشته دیگه گذشته. اگر تغییرش بدی دیگه کسی یادش نمیمونه. خودتم دیگه نباید بهش فکر کنی. –نمیشه مامان. بعضی هاش هنوز باهامه. –مثلا چی؟ دستشو روی گردنش کشید و گفت مثل همین خالکوبی های احمقانه. –عزیزم اونم میشه درستش کرد. گفتم که. با چندتا دکتر پوست و متخصص لیزر صحبت میکنم. درستش میکنیم. البته باور کن به نظر من زشت نیستند. اما اگر اذیتت میکنه کمکت میکنم پاکشون کنی. دیگه ناراحت نباش. –این کمترین چیزیه ناراحتم میکنه. حس میکنم اشتباهات زیادی کردم که آخر سر از اون زیر زمین لعنتی سر در آوردم. اشتباهاتی که از مدتی پیش بوده. یه آن ذهنم اومد نکنه میخواد راجب خودشو مهیار حرف بزنه. الان آمادگیشو ندارم. یعنی نمیدونم چجوری برخورد کنم که نه بفهمه میدونم نه اینکه خودمو شوکه و ناراحت نشون بدم. ولی یجورایی میخواستم بحث رو ادامه بده. اگر قراره بازگو بشه باید خودش میگفت. –چه چیزایی عزیزم؟ سکوت کرد و سرشو انداخت پایین. آروم دستمو بردم زیر چونش و صورتشو آوردم بالا. –قربونت بشم عزیز دلم. تو هرکاری کنی من بازم پیشتم. مهم نیست چه اتفاقاتی افتاده. مهم اینه که من تو و مهیار رو بیشتر از هرچیز دیگه توی این دنیا دوست دارم. راحت باش بگو چی اذیتت میکنه؟ -مامان ولش کن. دوست ندارم بگم. نمیخوام بازم بخاطر حماقت های بچه هات اذیت بشی. –عزیزم من وقتی میبینم انقدر از داخل شکسته شدی اذیت میشم. بگو چی شده؟ -اگر بدونی دیگه حتی حاضر نمیشی یه لحظه با هامون زندگی کنی. دیگه مشخص بود که میخواد قضیه خودشو مهیار رو بگه. شدیداً منتظر بودم که بگه. –بگو عزیزم. هرچی باشه قول میدم که ناراحت نشم. بازم سکوت کرد. –شاید یه موقع دیگه مامان. نمیتونستم بهش اصرار کنم. بلند شدم و بقلش کردم. سرش رو به سینم فشار میدادم. –عزیز من هر وقت خواستی صحبت کنی من هستم. نگران هیچ چیزی نباش. نذار چیزی ناراحتت کنه. توی اون حالت گره حولم شل شد و وقتی ازش جدا شدم حولم افتاد زمین. توی ذهنم گفتم ممکنه مهدیس به من هم احساس پیدا کنه. بذار امتحانش کنم. واسه همین همینطوری لخت رفتم چایی ریختم براش. بهم نگاه نمیکرد و نگاهش به سمت زمین بود. –مامان نمیخوای بری لباستو بپوشی؟ -حالا وقت هست. میپوشم. –آخه مهیار اگر یهویی بیاد بیرون از اتاق اینجوری ببینتت. ضایع نیست؟ -عزیزم نگران اون نباش. مهیار امکان نداره این موقع صبح بیدار بشه. نشستم روی صندلی و جوری نشسته بودم که بتونه بدنم رو ببینه. زیر چشمی نگاهم میکرد و بعد دوباره نگاهشو برد یک سمت دیگه. –عزیزم سختته؟ -خب آخه اینجوری. –میدونم. اما چه اشکالی داره با هم راحت باشیم. دو تا زنیم. هیچی نگفت. –مهدیس به نظرت بدنم یکم افتاده نشده؟ حس میکنم خیلی بد هیکل شدم. –نه اتفاقا بر عکس خیلی هم بدنت عالیه. –وای عزیزم راست میگی؟ واقعا هیکلم خوبه؟ -آره نسبت به سنت عالیه. بلند شدم وایسادم و با انگشتام پهلوهام رو گرفتم. –خودم حس میکنم خیلی شل و ول شدم. بعد دستامو گذاشتم زیر سینه هام و یکم به سمت بالا آوردمش. –سینه هام هم داره همینطور شل و آویزون میشه. نگاهم میکرد و هیچ چی نمیگفت. مشخص بود پیش خودش داره میگه چرا مامان اینجوری میکنه؟ چش شده؟ خب من هیچوقت حتی جلوی مهدیس حتی لباس هم عوض نمیکردم. خیلی به ندرت منو با شرت و سوتین دیده بود. حالا جلوش لخت وایسادم و دارم بدنمو بهش نشون میدم و ازش میخوام راجبش نظر بده. –مهدیس نظرت چیه از هفته بعد با هم بریم ورزش. –چه ورزشی؟ -من خودم شنا میرم. اگر دوست داری تو هم بیا. اگر هم ورزش دیگه ای دوست داری بگو باهم بریم. –نمیدونم. بخاطر اینکه لخت بودم و هنوز بدنم بخاطر حموم یخ بود نوک سینه هام کاملا برجسته شده بود. ناخودآگاه دستامو گذاشتم روی سینه هام و نوکشونو با انگشتام گرفتم. توی اون وضعیت مسخره داشتم تحریک میشدم. حتی توی ذهنم اومد اگر مهدیس اوکی بده باهم سکس کنیم. مهدیس با دیدن این کار من چشماش کاملا گرد شد و سریع روشو کرد اونور. یجورایی عصبی به نظر میرسید. به آرومی موهای کنار صورتشو به انگشت بردم پشت گوشش. خیلی خواستنی شده بود. احتمالا به خاطر وضعیت من بود که اینجوری به نظرم میومد. دوباره بقلش کرم جوری که سرش کاملا چسبیده بود سینم. به آرومی صورتشو بوسیدم. وقتی دیدم عکس العملی نشون نداد لبام رو بردم سمت لباش و کنار لباش رو بودسیدم. سریع خودشو کشید عقب و با لحن متعجب و عصبی گفت مامان. چکار داری میکنی؟ -چی شد عزیزم. فکر کنم فهمید داغ شدم. بلند شد و گفت من خوابم میاد میرم بخوابم. روز خوبی داشته باشی. بقیه چایی توی لیوانش رو ریخت توی سینک ظرف شویی و رفت توی اتاقش. وای بدجوری گند زدم. انگار که میخواستم ازش به زور مجبورش کنم. نکنه تاثیر بدی توی دیدگاهش نسبت به من بذاره.
صبح پنجشنبه میخواستیم با بچه ها بریم کوه. اما مهیار شب قبلش خونه دوستش مونده بود. واسه همین منو مهدیس رفتیم. البته زیاد نرفتیم بالا و فقط نزدیک یک ساعت بیشتر اونجا بودیم. مهدیس زیاد سر حال نبود و انگار به زور اومده باشه. تصمیم گرفتیم برگردیم خونه. از یه حلیم فروشی مشهور منطقه حلیم گرفتم همونجا خوردیم. یه زمانی کوه رفتن برنامه هفتگی منو منصور بود. نمیدونم چجوری اون موقع به این همه برنامه هامون میرسیدیم ولی الان واسه هیچ کاری وقت نداریم. مهدیس از وقتی اومدیم بیرون خیلی کم حرف زده. دیشب هم همینطور. همش نگرانم به خاطر کاری که کردم باشه. دل زدم به دریا و گفتم مهدیس جان چرا ساکتی عزیزم؟ خوابت میاد؟ -نه. چی بگم خب؟ -از دیروز حس میکنم سر سنگین شدی. من ناراحتت کردم؟ به آرومی گفت اووف و بعدش گفت نه چرا این فکر رو میکنی؟ -آخه حس میکنم انگار ناراحت شدی. –خب برام غیر منتظره بود. –چی عزیزم؟ -ولش کن. –بگو. –مامان جان اینجا جاش نیست صحبت کنیم. بعدش هم چیز خاصی نبوده. نمیدونم واقعا چرا انقدر بهش فکر میکنی. منم گفتم ناراحت نیستم. –خوبه. میگم حوصله داری بریم ماشینتو از تعمیرگاه بیاریم. این مهیار که صد بار یه کار رو بهش بگی تا انجام بده. حرفم رو قطع کرد و با تندی گفت نه خستم بریم خونه. –مهدیس آخه تنهایی که نمیتونم برم. دوتایی بریم که تو هم ماشین خودتو تا خونه بیاری. لحنشو محکمتر کرد و گفت گفتم نه نمیخوام اونجا بیام. اگر سختته وایسا مهیار بیاد. متوجه شدم بقیه دارند نگاهمون میکنند. –باشه. بریم خونه. نمیدونم چرا احساس میکردم خیلی عصبیه. تا خونه دیگه حتی یک کلمه هم حرف نزد. وقتی رسیدیم خونه به مهیار زنگ زدم و گفتم کجایی؟ -با دوستامم. –کدوم دوستات؟ -هومن اینا. –امیر علی هم اونجاست؟ -نه بابا. با اون چکار داری. –خوبه. مهیار مگه قرار نبود دیروز بری ماشین مهدیس رو بیاری؟ -کلا یادم رفت. –بله مثل همیشه. هرچی میگم پشت گوش بنداز. –حالا چی شده انقدر عصبانی هستی؟ مهدیس حرفی زده؟ -نخیر بخاطر این کارای تو. حرف های آدم رو به یه ورت میگیری. همین امروز میری ماشینش رو از تعمیرگاه میگیری. –من الان گیرم. –مهیار بحث نکن. ماشین رو نگرفتی خونه نمیای. پول داری؟ -آره کارتم همراهمه. –خوبه. بهم خبر بده.
بعد از ظهر دلم میخواست به یه بهانه ای مهدیس رو ببرم بیرون. هرچی گفتم نیومد. قشنگ جلوم گارد گرفته. مهیار هم که هنوز نیومده. همش دلشوره دارم نکنه مهدیس بخاطر کار دیروز من اینجوری گارد گرفته بشه. خدایی نکرده فکر نکنه میخواستم مجبورش کنم باهام سکس کنه. به شراره زنگ زدم و گفتم میخوام ببینمت. گفت بیا خونه. تنهام. وقتی داشتم حاضر میشدم به ذهنم اومد که احتمالا بازم میخواد یجوری تحریکم کنه و کار خودشو بکنه. بیخود. وقتی آمادگیشو نداشته باشم غلط میکنه بهم دست بزنه. حالا شایدم آمادگیشو پیدا کنم. حس میکنم مثل چند ماه پیش اختیار بدنمو دارم از دست میدم و سریع تن به هرکاری میدم. کم کم داشتم خودمو راضی میکردم که خودمو واسه یه همجنس بازی داغ آماده کنم. و موفق هم شدم. دوباره لباسامو در آوردم و رفتم حموم. کامل بدنمو شیو کردم. یه ست قشنگ پوشیدم و حاضر شدم که برم پیش شراره. موقع رفتن در اتاق مهدیس رو زدم و رفتم تو. خواب بود. دلم نیومد بیدارش کنم. ولش کن زود برمیگردم. همون موقعی که رسیدم توی پارکینگ مهیار با ماشین مهدیس اومد توی پارکینگ. –سلام کتایون. –سلام. بلاخره گرفتیش؟ -آره. یارو کلی غر زد که ماشینتون چند روزه اینجاست چرا نمیاید ببریدش. به دور ماشین نگاه کردم. مخصوصا عقبش. طرف کارش حرف نداره مثل اولش شد. –مهیار چقدر گرفت؟ -ناقابل با کلی تخفیف و منت هفت و هشتصد. –واقعا؟ چرا انقدر کم؟ -هفت و هشتصد کمه؟ -خب واسه ماشین من خیلی بیشتر گرفت. –ماشین تو خیلی داغون تر شده بود. کلی هم قطعه عوض کرده بود که کلی پول اونا شد. راستی جایی میری؟ -میرم یه سر پیش شراره. مهدیس خونه تنهاست. حواست بهش باشه. –باشه. –راستی مهیار. –چیه؟ -تو دیگه با مهدیس رابطه ای نداری؟ -برو بابا گاییدی منو. صد بار گفتم نه. –نه منظورم اینه که خودش هم حرفی نزده؟ چه میدونم حرکتی چیزی که بخواد تمایلش رو نشون بده؟ -نه بابا شده مثل غریبه ها باهام. حتی صحبت هم زیاد نمیکنه. میخوای من یه حرکتی بزنم؟ -چه حرکتی؟ -یه جوری که دوباره راه بده بهم؟ -تو غلط میکنی سمتش بری. –پس چرا میپرسی؟ -هیچی بابا من برم دیرم شده. –کی میای؟ -تا سر شب برمیگردم. –باشه فعلا. –خدافظ.
پیش شراره که رسیدم بعد سلام و احوال پرسی لباسام رو عوض کردم و توی حال روی کاناپه نشسته بودم. –خب تعریف کن کتایون چه خبرا؟ مهدیس بهتره؟ -آره از اون شب که رفتیم بیرون ترسش از بیرون اومدن از خونه ریخته. صبح رفتیم دربند. –خیلی خوبه. رابطش با تو چجوریه؟ -مثل قبله. شراره یه چیزی هست که نگرانم میکنه. سه روز پیش رفتیم بهشت زهرا سرخاک منصور. موقع برگشت بهش گفتم با مهیار برید ماشینتو از تعمیرگاه بیارید. حتی میخواستم مجبورشون کنم برن. –خب چی شد؟ -هیچی دیگه رفت خونه و نیومد. امروز هم بهش گفتم باهم بریم گفت نه خستم. در حالی که قبلش گفت خوبم اگر میخوای بریم جایی بریم. بعد که بیشتر اصرار کردم عصبی شد. انگار نمیخواد حتی ماشینشو ببینه. –طبیعیه. هرچیزی که یاد آور اون دوره براش باشه باهاش مواجه بشه اذیتش میکنه. ماشینش رو رد کن بره. –راست میگی. حتی شب قبل اینکه بریم سینما رفتیم بیرون میخواستیم بریم بام. از نزدیک خونه مهدیس رد میشدیم. از چمران که پیچیدم تو ولنجک حالت عصبی شدیدی بهش دست داد. سریع مسیرم رو عوض کردم. –میگم دیگه. اون خونه، ماشین، مسافرت ترکیه و هرچیزی که یادش بیاره چه اتفاقی افتاده بهش شوک عصبی میده. تا میتونی از این چیزا دورش کن. –از همه چیز دورش کردم به جز یه چیز. –چی؟ -خالکوبی های بدنش. حس میکنم خیلی اذیتش میکنه. میترسم نکنه یه وقت برای اینکه اثرشون رو پاک کنه یه بلایی سر خودش بیاره. تو شراره متخصص پوست خوب سراغ نداری بتونه پاکشون کنه با لیزر؟ -به راحتی پاک نمیشه. اگر یه تیکه کوچیک بود شاید. هرچند که اثرش هم بعدا روی پوست میموند اما اونجوری که تتو کرده دستش نزنه بهتره. مهدیس هم مثل توئه. پوستش حساسه ممکنه مشکلی براش پیدا بشه. –خب چکار میتونیم بکنیم پس؟ -صبر. کم کم براش عادی میشه. –امیدوارم. –کتایون بازم دیدی که خود ارضایی کنه؟ -راستش نه اما میدونم که میکنه. یه چیزی بگم؟ -چی؟ -دیروز یه کار احمقانه کردم. خودمو پیشش لخت کردم و سعی کردم بهش نزدیک بشم. –ای جان خوش بحال مهدیس که مامانش همچین کاری براش میکنه. –اه لوس نشو دیگه. –خب چی شد؟ -خیلی سفت برخورد کرد و یه جورایی در رفت. از دیروز کمتر باهام حرف میزنه و یجور خاصی نگام میکنه. –انتظار نداشته اینکار رو بکنی. حق داره گیج بشه و باهات جور دیگه برخورد کنه. –همش میترسم نکنه دچار سوء تفاهم بشه که من منظور بدی داشتم. –احتمالش هست بشه. یعنی ممکنه فکر کنه مامانش هم میخواست مثل بقیه ازش سوء استفاده کنه. –وای نه شراره. یعنی میگی میکنه منم مثل اون حیوون ها میخواستم باهاش سکس کنم؟ -خب این بدترین حالت ممکنه. کتایون باید سعی کنی خیلی طبیعی باشی. توی این مورد خاص جوری بهش نزدیک بشی که انگار هزاران بار باهاش سکس داشتی. –خیلی سخته. امروز مهیار میگفت حتی کوچکترین چیزی نشون نمیده که انگار ما یه زمانی سکس میکردیم. –مهدیس تلاش میکنه خیلی چیزها رو عوض کنه. تمام چیزهایی که به نظرش اشتباه بوده. –پس رابطه منو مهدیس نمیتونه کمک کنه با این حساب. –این یه اشتباه گذشته نیست. یه چیز جدیده. –نمیدونم. من واسه بهتر شدن حالش هرکاری میکنم. متوجه شدم شراره بین صحبت هاش چند بار به ساعت نگاه کرد. –شراره عجله داری؟ جایی میخوای بری؟ -راستش آره. –باشه پس مزاحمت نمیشم. –حالا فعلا وقت دارم. خیلی تو ذوقم خورد. مسخره منو بگو که خودمو برات آماده کرده بودم. واسه اینکه بسوزونمش گفتم حیف شد. میخواستم اگر شد بدهیم رو باهات تصویه کنم اما ظاهراً وقت نداری. باشه یه وقت دیگه. لباشو به آرومی گزید و با خنده گفت نگران نباش باهام تصویه میکنی. یعنی چی؟ کجا میخواد بره که انقدر مهمه؟ یعنی حتی نمیخواد یه کمی بهم نزدیک بشه؟ -شراره کجا میخوای بری که از من برات مهمتره؟ -یه جایی قرار دارم. –میشه بگی کجا؟ -جایی نیست که بدردت بخوره. –حتما بازم یه مهمونی سکس گروهی با مردهای کیر کلفت مثل جابر. –نخیر. مهمونی هست اما سکس نیست. بدجوری فضولیم گل کرده بود و میخواستم بدونم کجا میره. شراره رو خیلی وقته میشناسم. آدمی نیست که به هرجایی و هر قراری متعهد باشه. و از اون مهمتر بیشترین توجهش توی این مدت به من بوده. کجا میخواد بره که حتی از پیشنهاد سکس من باهاش که میدونم چقدر براش حریصه داره صرف نظر میکنه. –شراره بگو کجا میری. –نمیتونم. –چرا؟ -قوانین جایی که میرم نمیذاره بگم. –قوانین؟ اونجا کجاست که همچین قانونی داره؟ نکنه وزارت اطلاعاتی جایی کار میکنی؟ -نه اما اونجا هم لازمه که کسی ازش خبر نداشته باشه. ولی اگر بخوای بیای میتونم ببرمت و توی راه برات توضیح بدم. مطمعن باش یجورایی کمکت میکنه. –اما من نمیدونم کجا میخوای بری. –بهم اعتماد داشته باش. با تمام اضطراب و نگرانی که داشتم ولی بخاطر اعتمادی که به شراره داشتم و از طرفی ارضاء حس فضولیم دلم خواست که برم اونجا. مطمعنم شراره منو توی دردسر نمیندازه. –خب چکار میکنی؟ من عجله دارم. میای؟ -کی برمیگردیم. –ممکنه تا دوازده اینطورا طول بکشه. ولی زمانش دست خودمونه. تصمیمتو بگیر کتایون. میای یا نه؟ -باشه میام.
با شراره به سمت مقصد نامعلوم همراه شدم. یکم که از حرکتمون گذشت پرسیدم هنوز نمیخوای بگی کجا میریم؟ -میفهمی نگران نباش. –حداقل بگو کدوم سمتی میریم. –کردان. –کردان؟ منظورت بعد از کرجه؟ -دقیقاً. –شراره الان ساعت یه ربع ششه. کی میرسیم اونجا؟ -نترس به موقع میرسیم وقت داریم. کم کم حوصلم داشت سر میرفت و از اینکه شراره همش سربالا جوابمو میداد دلخور شده بودم. –حداقل بگو اونجا قرار دقیقاً چه اتفاقی بیوفته؟ -فقط چند نفر دور هم جمع میشند و راجب هرچی که دوست داشته باشند حرف میزنند. همین. –فقط همین؟ یعنی کار خاصی انجام نمیدن؟ -مثلا؟ -دیگه حالا هر کاری. –نترس اونجا مثل یه مهمونی معمولیه. انگار بیست سی نفر دوستات رو دعوت کرده باشی. گوشیش رو برداشت و با یکی تماس گرفت. –الو. ژیوان. آره خودمم. نه مشکلی پیش نیومده. امشب میام. ببین من شرایط رو میدونم فقط میخواستم بگم من امشب با یه همراه میام. کاملا. نگران نباش من کاملاٌ بهش مطمعنم. باشه پس ازش بپرس بهم خبر بده. منتظرم. بعد اینکه قطع کرد پرسیدم کی بود؟ -مسئول هماهنگی اونجا. بهش گفتم اجازه ورود یک نفر جدید رو بده. –شراره واسه من همینطور داره قضیه پیچیده تر میشه. بدون هماهنگی نمیشه رفت؟ -نه اصلا. هیچ کسی از وجود همچین جایی نباید خبردار بشه. –چرا؟ -میفهمی. –واقعا نمیدونم شراره چی بگم. –عزیزم اگر احساس میکنی راحت نیستی بگو برگردم تا یجایی برسونمت. –دیگه اومدم. فقط قول بده اگر مشکلی پیش اومد سریع از اونجا بیایم بیرون. و قول بده حواست بهم باشه. –اونجا هیچ اتفاقی نمیوفته. بهت قول میدم امنترین جای ممکنه. –مشروب و رقص و این چیزاست؟ -نه هیچ چیز. البته یه موزیک ملایم پخش میشه و اختیار خودته که بخوای باهاش برقصی اما مشروب کلا غدغنه. –اینجوری میگی بیشتر شک میکنم. –پس چیزی نپرس تا برسیم. خودت همه چیزو میفهمی. آخر اتوبان همت بودیم به سمت کرج میرفتیم. از ترافیک کم شده بود و میتونستیم با سرعت بیشتری بریم. برای موبایل شراره پیامک اومد. –مجوز ورودت هم اوکی شد. –اگر نمیشد چی اونوقت؟ -میشد. کتایون تاحالا شده تصور کنی توی یه جمع لخت باشی؟ -توی یه جمع؟ چرا باید همچین تصوری داشته باشم؟ -خب اینکه بخوای خودتو کاملا آزاد از همه چیز رها کنی. هم تنتو هم روحتو. –اینجوری بیشتر معذبم تا اینکه راحت باشم. –فکر کن توی یک جمعی که همه لختند و تو هم لختی. کسی نمیشناستت و کسی قضاوت نمیکنه. هیچ حس شرم و حیایی باعث معذب بودن هیچکسی نیست. –نمیدونم. تاحالا بهش فکر نکردم. نمیدونم تجربه همچین شرایطی برام راحته یا نه. تو تاحالا توی همچین شرایطی بودی؟ -آره. –البته سوال چرتی بود. مشخصه بودی. البته نمیخوام منظورمو بد برداشت کنی ولی به هرحال تو جرات تجربه کردن هرچیزی رو داری. نرگس بهم زنگ زد. –بله. –سلام خوبی کتایون خانم؟ -سلام نرگس خانم. حالتون خوبه؟ -مرسی. –ببخشید تورو خدا انقدر سرم شلوغ بود فرصت نکردم بهتون زنگ بزنم. –اشکال نداره. حدس زدم باید خیلی مشغول باشید. فردا وقت دارید همو ببینیم؟ -فردا؟ نمیدونم. اجازه بدید فردا صبح باهاتون هماهنگ کنم. میدونید که دیگه. –آها باشه. پس من فردا صبح منتظر تماستون هستم. –چشم حتما. بهتون خبر میدم. –دیگه چه خبرا؟ -سلامتی. شما چه خبر؟ -هیچی. پس باشه قرارمون فردا. –به امید خدا. با اجازتون. –خدانگهدار. قطع کردم و به شراره گفتم نرگس بود مادر امیر علی. –امیر علی کیه؟ -از دوستای قدیم مهیاره زمان دبیرستان خیلی باهم جور بودند. چند سالی از هم خبر نداشتند و مثل اینکه تازگی دوباره باهم جور شدند. اون شب که میخواستیم بریم بام تهران امیرعلی و مادرش هم بود. مادرش زنه خوبیه و تونستم باهاش راحت ارتباط برقرار کنم. –خب؟ -مادر امیر علی بعد بهم زنگ زد و راجب پسرش میخواست صحبت کنه باهام. –در چه مورد؟ -میگفت نگرانه. مثل اینکه امیر علی با یکی دوست شده و نرگس هم با این قضیه مشکل داره. –چه مامان سخت گیری. –البته کاملاً هم بجا نگرانه. منم بودم مشکل داشتم. مهیار گفت دوست دخترش با یه زن شوهر دار در ارتباطه. قسمت حال بهم زن داستان اینه که شوهرشم کاملا در جریانه. –پس رابطه کاک اولدی دارند. –رابطه چی چی!؟ -کاک اولد. یه نوع روابط سکسیه که یه مرد دیگه با شریک جنسی یه نفر دیگه جلوی چشمش سکس میکنه. بعضی وقتا میتونه این رابطه با تحقیر اون نفر باشه اما عمدتا سکس در مقابل چشمان شوهر اتفاق میوفته. –اه کثافت ها. مگه خوک هستند که اینجوری رابطه برقرار میکنند. –بی غیرتی بعضی وقتا خودش میتونه یه رابطه سکسی باشه که دوام زیادی هم ایجاد کنه. –به نظرت به نرگس چی بگم؟ -میدونه که تو در جریانی؟ -فکر نکنم. بخوام بگم مهیار پیش امیر علی خراب میشه. –بذار حرف هاشو بزنه و تو خودتو از چیزی مطلع نشون نده. باید ببینی دیدگاهش نسبت به این قضیه تا چه براش سخته. –قطعا خیلی ناراحت میشه اگر کل ماجرا رو بفهمه. شاید فهمیده. به هر حال دنبال یه راه حل میگرده که پسرشو از این رابطه کثیف بکشه بیرون.
هوا تازه تاریک شده بود که رسیدیم. دم در یه ویلای بزرگ وایساده بودیم. –شراره چرا معطلی؟ کسی قراره بیاد در رو باز کنه؟ -باید زنگ بزنم. –خب چرا نمیزنی پس؟ -کتایون بهم اعتماد داری؟ -نداشتم که باهات نمیومدم. –اگر بریم تو شاید چیزی باشه که قبولش برات خیلی سخته. –مثلا چی؟ بهم خیره شد. بعد گفت اینکه قراره جلوی یه جمع کاملا لخت باشی. شوکه شدم. –نفهمیدم. چی کار کنم؟ -اینجا یه مهمونی معمولیه. اما یه قانون داره. تمام مهمون ها هیچ لباسی نباید داشته باشند. و قانون دیگه هیچکسی حق نداره به کسی دست بزنه و همونطور که گفتم از مشروبات الکلی هم خبری نیست. مثل یه مهمونی معمولی. –وای شراره. چرا منو آوردی اینجا؟ -بهت کمک میکنه. بهم اطمینان کن. –آخه چجوری؟ من اگر لخت باشم و یه سری آدم بدنمو ببینن و منم بدن اونا رو چجوری میتونه کمکم کنه؟ وایسا اصلا ببینم. مرد هم هست اونجا؟ -آره. –آی خدای من. من نمیدونم دیوونه بازی ها تو تا کجا میخواد ادامه دار بشه. –اگر نمیخوای بیای همین الان برمیگردم. اما بهم اعتماد کن. نمیتونم بگم چجوری اما واقعا سختم بود بگم باشه و بریم تو. اما بازم بخشی از بدنم که انگار توی ناخودآگاه منه گفت باشه شراره بریم تو.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#90 | Posted: 9 Jul 2018 22:10
hashar
سلام از این داستان خیلی خوشم میاد و برام جذابه !و مشتاقانه دنبال میکنم !دستت درد نکنه
     
صفحه  صفحه 9 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی کتایون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites