تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

بردگی برای زنم

صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3  
#21 | Posted: 5 Nov 2017 04:13
     
#22 | Posted: 7 Nov 2017 13:48
قسمت هفتم
شامم رو خوردم و بدون توجه به پی پی رفتم تو اتاقم یه خودکار و کاغذ گرفتم و برنامه ایی که برای پی پی گفته بودم رو شروع کردم به نوشتن حدود بیست دقیقه ایی طول کشید تا تموم شد بلند شدم و سو تینم رو در اوردم انداختم رو میز ارایش آخه از صبح اصلا در نیاورده بودمشون و اینکه شبها عادت دارم بدون سوتین بخوابم اینجوری راحتترم همونجوری لخت فقط یه شرت پام بود رفتم زیر پتو یه چند دقیقه ایی گذشت که دیدم اصلا خوابم نمیبره احساس سنگینی خاصی تو پاهام احساس میکردم تصمیم گرفتم پی پی رو صدا کنم یکم پاهامو ماساژ بده
پی پی؟ پی پی بدو بیا اینجا کارت دارم سگ خوبم
به یک دقیقه نرسید پی پی چهار دست و پا اومد تو اتاق پای تختم
پی پی:هاپ هاپ
سگ خوبم ارباب نازنین یکم تو پاهاش احساس خستگی میکنه نمیخوای ماساژشون بدی؟
اینو که گفتم پی پی سریع رفت سمت پایین تخت منم پاهامو از زیر پتو اوردم بیرون و پی پی شروع کرد به ماساژ دادن پاهام واای واقعا احساس عالی داشتم خیلی حس خوبی بود خودمم از زیر پتو با سینه هام ور میرفتم و چشمهام رو بسته بودم که بعد چند لحظه احساس کردم پی پی یکم تو ماساژ دادن پاهام شل شده یواشکی یکم چشمهامو باز کردم دیدم پی پی متوجه مالوندن های سینه ام شده یه لبخند زدم چشمهامو باز کردم گفتم:پی پی شل شدیا بهتر ماساژ بده دیگه سگ بی عرضه پی پی هم با یه پارس که نشانه چشم گفتن بودن شروع کرده تندتر ماساژ دادن
من:چیه پی پی فکر نکن نفهمیدم داشتی به چی نگاه میکردی دوست داری سینه های اربابتو ماساژ بدی هان؟
پی پی:هاپ هاپ
پارس نکن اجازه داری حرف بزنی
پی پی:هرچی شما دستور بدید ارباب
هرچی من دستور بدم؟پس چرا شل شده بودی هان؟
پتو رو از روی سینه هام کنار زدم و بلند شدم و جلو پی پی ایستادم اونم چهار دست و پا زیر پاهام بود
خوابم نمی برد و گفتم بزار یکم تحقیر و بازی کنم باهاش
سرتو بالا کن ببینم دوستشون داری سینه های اربابت رو؟ همزمان هم با دستام سینه هام رو میمالوندم
پی پی :هرچی شما بگید ارباب
با این حرفش عصبی شدم و داد زدم
سگ اشغال جواب منو بده چرت و پرت نگو میگم دوستش داری یا نه جوابش یک کلمه هست
پی پی سریع به خودش اومد و گفت بله ارباب دوستشون دارم ارباب
با خنده و تمسخر گفتم تو حتی لیاقت نگاه کردن به اینها رو هم نداری چه برسه ماساژدادنشون تو یه سگی فقط یه سگ و فقط میتونی تو بهترین حالت به سینه های یه سگ دیگه دست بزنی مثل سگ میسترس نیکی پاپی اونم اگه من اجازه بدم ببینم سینه های پاپی رو دوست داری اره؟
با این سوالات کاملا حشری شد بود و من لذت میبردم
پی پی:بله ارباب
تو غلط کردی سگ اشغال تو سگ منی سگ میسترس نازنین بدون اجازه من هیچ غلطی نمیکنی فهمیدی؟
پی پی:بله ارباب
خوبه حالا کارتو ادامه بده او دول کوچیکتم جمع کن تا نبریدمش اخه با این حرفام یکم راست شده بود دولش بیچاره
نشستم رو تختم و پی پی هم شروع کرد به ماساژ دادن که گوشیم شروع کرد زنگ خوردن
مگه کری صدا زنگ تلفن رو نمیشنوی برو گوشیم رو از رو میز بیار
سریع رفت تلفن رو اورد
بفرمایید ارباب
من: کارتو ادامه بده میخوام بخوابم
شماره تلفن نااشنا بود و نمیشناختم
من:بله بفرمایید
-سلام خانم خوب هستید ؟
من:ممنونم شما؟
-نادری هستم خانم همون نجاری که یه هفته پیش اومده بودید و وسایل سفارش داده بودید خواستم بگم وسایلتون سه چهار روزی هست که امادست نمیایید ببرید؟
اصلا حواسم به لونه سگ و وسایلی که برای پی پی سفارش داده بودم نبود پاک یادم رفته بود به نجار گفتم که فردا برای بردن وسایل میام و تلفن رو قطع کردم
من:میبینی پی پی سگ خوش شانسی هستی خونه ات هم اماده شد از فردا شب میتونی تو خونه خودت بخوابی الانم کافیه برو کارهایی که گفتم رو انجام بده بعدم بگیر بخواب که فردا خیلی کار داریم
پی پی همونجور چهار دست و پاداشت می رفت بیرون که صداش کردم
پی پی؟ تو سگ کی هستی؟
پی پی:من سگ شمام ارباب سگ بانو نازنین
زدم زیر خنده
خوبه حالا برو میخوام بخوابم سر صدا هم نشنوم
بعدم دراز کشیدم رو تخت و اصلا نفهمیدم کی خوابم برد از خستگی
     
#23 | Posted: 7 Nov 2017 14:22
مرسی. داره کم کم شکل می گیره

امضا ندارم. انگشت می زنم
     
#24 | Posted: 7 Nov 2017 18:31
قسمت هشتم
صبح با صدای زنگ در بیدار شدم
من:پی پی برو در رو باز کن ببین کیه
دو دقیقه بعد دیدم پی پی چهار دست و پا اومد تو اتاق
من:کی بود؟
پی پی:میسترس نیکی بودن بانو
بلند شدم رفتم جلو در
من:سلام نیکی جون خوبی عزیزم ؟چرا نمیای داخل
نیکی:سلام ممنونم تا الان خواب بودی؟ برو یکم به خودت برس داداشم پایین منتظرته
من:مگه رسیده؟
نیکی:اره چند ساعتی میشه
باشه من تا نیم ساعت دیگه پایینم
پی پی برو حموم رو اماده کن
ببینم صبحونه امادست؟
پی پی:هاپ هاپ
افرین سگ خوبم سریع رفتم صبحونه رو خوردم و رفتم سمت حمام یه دوش سریع گرفتم و بعد رفتم یه ارایش غلیظ کردم و تاپ لیمویی رنگمو که تا بالای زانوم بود رو پوشیدم تصمیم گرفتم سوتین نبندم اینجوری بدنم بهتر خودشو نشون میداد برام مهم بود تو برخورد اول قشنگ خودمو نشون بدم
پی پی؟پی پی؟کجایی بیا اینجا کارت دارم
پی پی :هاپ هاپ
ببین سگ خوبم من دارم میرم پایین خودت دیگه میدونی چیکار باید بکنی دیگه نگم بهت درسته؟
پی پی:هاپ هاپ
این حرف رو زدم و داشتم میرفتم پایین که پی پی شروع کرد به پارس کردن
من:چی شده پی پی میتونی حرف بزنی دیدم پی پی سرش رو انداخت پایین و چیزی نمیگه
من:اخی سگ خجالتی بگو حرفتو خجالت نکش
پی پی:ببخشید بانو امروز دستشویی نمیرید؟
با این حرفش چنان زدم زیر خنده که صدام کل خونه رو برداشت
من:بالاخره خودمو جمع و جور کردم و با خنده گفتم سگ شاش خور من نگاش کن یه بار شاش اربابشو نخوره نمیشه امروز وقت نداشتم و همشو تو حموم ریختم ولی قول میدم واسه ناهار حتما بهت بدم باشه؟یه حالت غمی تو چهره پی پی رفت و اروم به نشانه باشه پارس کرد
من:حالا برو تا برگردم اینو گفتم و در رو قفل کردم و رفتم طبقه پایین
کمی استرس داشتم نمیدونستم قراره چی بشه و چی بگم رسیدم پشت در اپارتمان نیکی یه نفس عمیق کشیدم و زنگ در رو زدم
نیکی :سلام خوشگلم بیا تو خیلی وقته منتظرتیم
من:داداشت اومده؟
نیکی:اره تو پذیرایی نشسته منتظر تو هستش
نیکی جون من یکم استرس دارم
نیکی:استرس واسه چی؟بیا بریم منتظره داداشم
رفتم تو و همراه نیکی رفتیم سمت پذیرایی
نیکی:خوب نازنین جون اینم نیما برادرم که تعریفشو میکردم نیما جان اینم نازنین خانم ما هستش
بردار نازنین که رومبل نشسته بود و زنجیر پاپی دستش بود و داشت باهاش بازی میکرد با دیدن ما بلند شد و زنجیر قلاده پاپی رو داد به نیکی و اومد سمت من خلاصه دست دادیم و سه نفری روی مبل نشستیم
کمی از استرسم کمتر شده بود نیما واقعا از اون چیزی که تو عکس نشون میداد بهتر بود مردی حدود سی و هفت ساله با موهای بلند که از پشت بسته بودش و قدی نسبتا بلند حداقل از من چند سانتی بلندتر بود چند ثانیه ایی سکوت بینمون بود که با دستور نیکی به پاپی که برو برامون چایی و میوه بیار این سکوت شکست
نیما:خوب نازنین خانم از اون عکسی که نیکی برام فرستاد جوونتر و زیباتر هستید از اشناییتون خوشحالم
من:ممنونم شما لطف داری شما هم از عکسی که ازتون دیدم بهترید
اینو گفتم نیکی یکم خنده کرد و گفت
نگاه کن چه تعارفی با هم صحبت میکنن نیما تو که تعارفی نبودی
نیما:گفتم شاید نازنین خانم ناراحت بشن
نیکی:نه خیرم اصلا چرا جدا نشستی؟ بلند شو بیا پیش نازنین بشین بینم
اخه من روی یه مبل دو نفر نشسته بودم و کسی پیشم نبود با این حرف نیکی نیما هم بلند شد و اومد نشست کنار من منم بدم نمیومد زودتر یخ بینمون آب بشه و گرم تر با هم صحبت کنیم
نیما:خوب نازنین خانم از خودتون بگید
من:چی بگم؟
نیما:نیکی میگفت تنها هستید و با سگتون که اسمش چی بود یادم رفت
پی پی
آها درسته پی پی زندگی میکنید
من:بله درواقع اون وسایلم که بهتون سفارش دادم واسه پی پی میخواستم
نیما:درسته ببینید نازنین خانم نمیدونم نیکی ازمن چیزی بهتون گفته یا نه راستس من از شما خوشم اومده و میخواستم اگه شما هم مایل باشید رابطه مون با هم یکم بیشتر و صمیمی تر بشه
من:بله نیکی درباره شما با من صحبت کرده خوب منم بهش گفتم مایل به این رابطه هستم (انگیزه اصلیم بیشتر برای تحقیر پی پی بود از تحقیر پی پی لذت میبردم) ولی یکم باید بهم فرصت بدید این قضیه رو به پی پی هم بقبولونم
نیما:حق با شماست مشکلی از این بابت نیست منم تو این سفر زیاد نمیتونم بمونم چون بدون برنامه ریزی اومدم فقط برای دیدن شما برای همین امشب بر میگردم تو سفر بعدیم بیشتر میمونم و بیشتر باهم میگذرونیم وسایلی هم که سفارش داده بودید رو هم دادم به نیکی نگاه کنید اگه باز چیزی خواستید بگید دفعه بعدی براتون بیارم فقط میخواستم یه قولی بهم بدید
من:چه قولی؟
نیما:اینکه هرشب راس ساعت 10 با هم از طریق اسکایپ ارتباط برقرار کنیم
منکه از خدام بود قبول کردم واقعا از طرز حرف زدن و نگاهش خوشم اومده بود یه جورایی تو همون برخورد اول دلمو برد فکر نمیکریدم من مغرو تو همون برخورد اول اینجوری شیفته اش بشم یکم درباره خودش و زندگیش در خارج با هم صحبت کردیم که متوجه شدم نیکی اصلا نیست و ما دوتا رو باهم تنها گذاشته خلاصه حدود نیم ساعتی گپ زدیم که با حضور نیکی و پاپی حرفامون تموم شد
نیکی:حرف کافیه بیاید چایی بخورید
نیما: من نمیخورم نیکی میخوام برم بیرون یه سر به دوستام بزنم شب برمیگردم
نیما با منو نیکی خداحافظی کرد و رفت
نیکی:چی شد؟نظرت چیه؟
من:مگه میشه عاشق این برادر نشد ها؟
هردو زدیم زیر خنده
نیکی:پی پی رو چیکار میخوای بکنی؟
درستش میکنم رو حرف من نمیتونه حرف بزنه
نیکی:میسترس عاشق ندیده بودیم که دیدیم
تیکه ننداز دیگه بریم اون وسایل رو بهم بده باید برم بازار وسایل پی پی رو بگیرم
     
#25 | Posted: 10 Nov 2017 14:09

امضا ندارم. انگشت می زنم
     
#26 | Posted: 15 Nov 2017 05:16
     
#27 | Posted: 15 Nov 2017 07:50
خوبه
     
#28 | Posted: 15 Nov 2017 17:18
چی شد پس باقیش
     
#29 | Posted: 17 Nov 2017 11:23
قسمت نهم
چاییمونو خوردیم که نیکی بلند شد زنجیر قلاده پاپی رو گرفت دستش و گفت
پاشو بریم مگه نمیخوای وسایلت رو
بلند شدم و همراه پاپی و نیکی رفتیم سمت اتاق وارد اتاق شدیم که دیدم تموم وسایل مرتب رو تخت چیده شده
نیکی :بفرما اینم وسایلی که میخواستی
چندتا دیلدو بود تو سایزهای مختلف از بزرگت تا کوچک که یکیشون واقعا بزرگ و کلفت بود دهنبند و شلاق چرمی و دسبند و پابند و وسایل اسپنک هم حتی اورده بود خیل ذوق کرده بودم سریع نیکی رو بغل کردم و گقتم ممنونم نیکی جون خیلی خوشحالم کردی
نیکی:قابل تو رو نداره عزیزم همه چی کامله ؟چیزه دیگه ایی نمیخوای به نیما بگم دفعه بعدی برات بیاره؟
یه چک دوباره کردم دیدم که قفل الت تناسلی که برای پی پی سفارش داده بودم نیست اخه بهش گفته بودم برام بیاره
من:نیکی جون همه چی هست فقط قفل قرار بود برام بیاره نیاورد ؟
که دیدم نیکی زد زیر خنده و با خنده گفت بیچاره پی پی چرا اورده گذاشتمش تو کشو خواستم ببینم حواست هست یا نه بعد رفت سمت کشو و قفل رو برام اورد
بفرمایید نازنین خانم اینم از سفارش شما قفل رو گرفتم رو کردم به پاپی گفتم
میبینی پاپی شانس اوردی تو مثل پی پی دول نداری وگرنه برای تو هم لازم میشد اینو گفتم با نیکی زدیم زیر خنده
نیکی:نه خیرم سگ من مثل سگ تو حشری نیست این مال سگهای حشریه مگه نه پاپی؟
پاپی:هاپ هاپ
وسایل رو جمع کردم و از نیکی خداحافظی کردم و رفتم اخه باید میرفتم نجاری وسایل رو میگرفتم رفتم در رو باز کردم و بدون اینکه بدونم پی پی کجاست رفتم سمت اتاق وسایل رو مرتب چیدم رو زمین و قفل رو هم قایم کردم آخر نشونش بدم بعد شروع کردم پی پی رو صدا کردن
پی پی ؟پی پی؟
پی پی سریع بدون معطلی چهار دست و پا پارس کنان اومد تو اتاق با دیدن وسایل جا خورد یه دست رو سرش کشیدم گفتم
سگ خوب من میبنی برات چیا گرفتم؟مستر نیما برادر نیکی خانم برات اورده دوستشون داری؟
پی پی که برق تو چشاش موج میزد از خوشحالی شروع کرد پارس کردن و به بوسیدن پاهام
من:خیله خوب میدونم ذوق کردی کافیه هنوز اصل کاری رو نشونت ندادم اونو ببینی فکر کنم از خوشحالی میمیری
قفل رو اوردم نشونش دادم
من: اینم از سوپرایزت
پی پی که انتظار همچین چیزی نداشت یکم ترسیده بود و هیچی نمیگفت
من:ببین پی پی این برات لازمه تا زمانی که بتونی اون دول کوچیکتو کنترل کنی من دوست ندارم جلو مهمونام سگم دولش بلند بشه این یعنی بی احترامی تو هم که تا اسم پاپی میاد سریع دولت بلند میشه هرموقع تونستی اون یه تیکه گوشتو کنترلش کنی منم دیگه از قفل برات استفاده نمیکنم ولی تا اون موقع این ضروریه حالا هم رو دو زانو بشین برات ببندمش
پی پی با این حرفام یکم قانع شد یه پارس کرد و رو دو زانو نشست و دستاش مشت کرد تو سینه اش درست مثل یه سگ
من:افرین پسر خوب خوب کاراتو یاد گرفتی
تو همین حین که داشتم قفل رو براش میبستم دولش رو گرفت تو دستم و شروع کردم یکم کشیدنش که پی پی شروع کرد پارس کردن
من:اروم باش خندم گرفته بود با خنده گفتم اخه این چه دولیه داری تو؟ از این کوچیکتر هم هست؟ اینو ببرم بندازم جلو گربه سیرش نمیکنه فکر نکنم حتی بتونه پاپی رو هم راضی کنه اینوکه گفتم پی پی دوباره شروع کرد پارس کردن منم فقط میخندیدم
خیه خوب خیله خوب ببند صداتو چیزی نشنوم حیوون
قفل رو براش بستم خلی خوب شده بود اینطوری دیگه خیال خودمم راحت شد
من:میبینی اینجوری قشنگ ترم شد مگه نه؟
پی پی:هاپ هاپ
نشستم رو ی تخت و گفتم تشکر یادت رفت پی پی
پی پی هم از خدا خواسته چهار دستو پا اومد زیر پاهام شروع کرد بوسیدن پاهام
من:یه چیز دیگه هم میخوام بهت بگم بدونی پی پی همینجوری که کارتو ادامه میدی گوش کن که دیدم پی پی بدون اجازه بوسیدنش رو همینجوری داره ادامه میده به سمت بالای زانوم یه چک محکم زدم زیر گوشش و گفتم
فقط پایین پاهام حیوون دفعه بعدی سیاه و کبودت میکنم گوش کن ببین چی میگم
ببین پی پی من یه زنم یه نیازهایی تو زندگی احتیاج دارم مثل نیاز جنسی تو هم که یه سگی من که نمیتونم که با یه سگ نیازم رو برطرف کنم پس منم به یه نفر احتیاج دارم میفهمی چی میگم حیوون؟
پی پی:هاپ هاپ
مستر نیما که گفتم این وسایل رو برات اورد داداشه میسترس نیکی راستش من ازش خوشم اومده میخوام دفعه بعدی اگه اومد خونه رفتارت درست باشه همون احترامی که برای من میذاری باید به اونم بزاری فهمیدی؟
پی پی که کاملا گیج شده بود بوسیدن پام رو رها کرده بود و لال شده بود و چیزی نمیگفت
من:میتونی حرف بزنی نظرت رو بگو البته منتظر بودم یکم ساز مخالف بزنه تا با تنبیه مجبور به قبول کردنش بکنم
پی پی:ولی بانوی من منو شما
سریع حرفشو قطع کردم اخه میدونستم چی میخواد بگه عصبانی شدم داد زدم
منو تو چی؟تو یه سگی و منم صاحابت چیزه دیگه ایی هم هست من نمیدونم؟هزار بار گفتم تو سگی فقط سگ خودتو جزء آدم ها به حساب نیار حالا حرفتو بزن
پی پی که انتظار همچین داد و فریادی رو ازم نداشت حرف قبلیش رو خورد و گفت
هرچی شما بگید ارباب شما صاحب من هستید و خوشحالی شما آرزوی منه
یکم صدام رو آروم کردم
میبینی پی پی چجوری آدمو عصبانی میکنی از اول نمیتونی درست حرف بزنی؟از اولش هم گفتم تو سگ من هستی نیازی ندارم اصلا این حرفها رو بهت بزنم ولی چون سگم رو دوست دارم اینا رو بهت میگم که در جریان باشی حالا هم برو به بقیه کارات برس من یه سر میرم بازار وسایلت رو بگیرم بیام برو
پی پی یه پارس کرد و همونطور چهاز دست و پا از اتاق رفت بیرون منم وسایل رو جمع کردم مرتب چیدم تو کمد و رفتم آماده بشم برم بیرون
     
#30 | Posted: 17 Nov 2017 13:30
ادامش؟

شایان
     
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / بردگی برای زنم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites