تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 11 از 19:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  18  19  پسین »  
#101 | Posted: 1 Jul 2018 09:41
azadmaneshian
سلام !دست گلت درد نکنه !کماکان حوادث داستان رنگ وبوی خوبی داره و این هنر نوشتنه داستانه که نمیزاره داستان رنگ و بوی تکرار و کسالت به خودش بگیره
ممنون و منتظر ادامه داستان هستیم .
     
#102 | Posted: 2 Jul 2018 01:24
ادامه از طاهره.......صالح روبروم وایساده بود و اماده بود حرفشو بهم بگه ..در اون لحظه یاد اون شب کذایی مهمونی افتادم که شوهرم با وقاحت و بیشرمی جلو چشام و تو اتاق خوابم با فتانه عشق بازی می کرد ..دلم میخواست با دستام خفش کنم ولی واقعاعدالت اون شب اجراشد چون من هم یه سکس توپ از کون با شهاب نصیبم شد ..یاد شهاب افتادم حقیقتا از ش لذت بردم اون شب در اون تاریکی و در کوچه خلوت در حالیکه در اوج ترس و فشار عصبی قرار داشتم کیر شهاب درست مثل یه مسکن قوی منو ارووم و ریلکس کرد .......دلم میخاست رو سرش فریاد بزنم و بگم اون شب اگه تو جلو چشام فتانه رو گاییدی منم تو کوچه وهمون شب کون دادم .....کون خوشکلی که واقعا لایق تو نیس و صاحب اصلیشو می طلبه ...یعنی سیامک ....اه سیامک عشق واقعیم و همون شاهزاده ای که از ابتدای دوران کودکیم تو خیالم و در رویایم اونو می دیدم .....اه سیامک کجایی ...چرا بر نمی گردی ....در این افکار خودم داشتم شنا می کردم که صالح دستمو گرفت و به حالت خواهش و التماس بهم گفت ...طاهره میدونم خیلی باهات بد کردم و وظایف شوهری و مردونگیمو در حقت نداشتم و هر چه بهم بگی لایقمه و اونو می پذیرم .....میخام یه خبری رو بهت بگم که اصلا انتظارشو نداری بشنوی .........وای خدای من هیچوقت تو خواب هم نمی دیدم این جمله رو از شوهرم بشنوم ....سرهنگ تیمور کشته شده بود......هاج واج مونده بودم و منتظر بودم کل ماجرارو از دهنش بشنوم.......چی میگی صالح داری جدی میگی ...اره ...باور کن ....دیشب تو خونه اش جسدشو از اتاقش بیرون کشیدن ......طاهره ...منم صبح باور نمی کردم ...ولی عین واقعیت بود .....خب بدبخت و بیچاره این که ترس نداره ...مردن اون نامرد چرا تورو ترسونده ......اخه طاهره دو ساعت بعد از کشف جسدش از نظمیه سراغم اومدند و منو برای بازجویی بردن....چرا......اه ..طاهره هر چی میکشم از بی غیرتی و به قول تو بی شرفیمه....اخه من بیچاره یه عکستو به سرهنگه داده بودم که پیشش باشه ......و مامورا این عکسو تو جیبش پیدا کردند و بعد کمی تحقیق متوجه شدند که مال توه ..و اومدند تا یه ساعت قبل ازم باز جویی می کردند ...حتی می خواستند تو رو هم به نظمیه احضار کنند ولی من همه چیو درست کردم و نزاشتم پات به اونجا برسه ....خواستم بدونی ......حالا میخای واسه این کارت ازت تشکر بکنم ......تو وظیفتو فقط انجام دادی و تازه کدوم مرد متاهلی عکس زنشو و ناموسشو به مرد غریبه میده .....اه خدایا حیف این نیس که بهش بگن اغا و مرد خونه .....راستش طاهره همه چی از این عکسه شروع شد ...اشرف خانم دیروز وقتی اتفاقی عکستو تو جیب تیمور می بینه ....عصبانی میشه و شب که میشه با سرهنگه درگیر میشه کارشون به جایی می رسه که حتی چاقو برای همدیگه می کشن در این میون اشرف موفق میشه قبل از کشتن اون حسابی هم کتک به سرهنگه بزنه و اینجوری که از لاشه اش می گفتند خیلی ضربات و لگد و مشت از زنش خورده و نهایتا هم با چاقو کارشو تموم می کنه .......اه طاهره اگه من به خاطر یه انتقال لعنتی این همه خودمو خوار و ذلیل نکرده بودم و این عکستو بهش نمی دادم این اتفاقات ناجور نمی افتاد .....اشرف خانم الان باز داشته و تو زندونه ........وای وای داشتم چیا می شنیدم از یه نظر از شنیدن مرگ یه انسان.....انسان که نه حیوون ......ناراحت شده بودم و از اتفاقی که برای اشرف رخ داده بود متاسف و پکر شده بودم و از نظر دیگه تیمور به سزای اعمال بد و زشت خود دراین دنیای خاکی رسیده بود ......ولی جای بسی تاسف و تالم برای این شوهر بدبخت و بیچاره ام داشتم که الانه مثل سگ از کارای زشتش پشیمون شده بود .....ولی به گمونم اون هنوز عوض نشده و در عالم بی غیرتیش مونده .......واین قصیه فقط در اینده میتونه واقعیت خودشو نشون بده .....حتی هم اگه صالح عوض بشه و تبدیل به یه مرد واقعی بشه باز جایی در قلبم نداره و تنفرم ازش باقی میمونه....عکسو صالح خوشبختانه با خودش اورده بود و یه رشوه ای به ماموره داده بود و اونو ازشون گرفته بود این تنها کار درست و اصولی بود که ازش میدیدم....خیالم راحت شده بود....عکسو از شوهرم گرفتم .....اوه اوه کثیف و یه جوری شده بود انگار که چندین بار باهاش جق زده بودند عکسم با بلوز و شلوار تنگ سفیدم بود که دگمه های بالای سینه هام باز شده بود و نمای سوتینمو خوب نشون می داد و شلوارم همون سفید تنگ مال اوایل ازدواجم بود که همیشه می پوشیدم و اب خیلیا رو میاورد..از فرط عصبانیت عکسو تیکه تیکه کردم و تو صورت شوهرم کوبیدم ....اه اه از شانس بد من ....که چه مرد بیچاره و بی شرفی نصیبم شده .....از همه بدتر پریود هم شده بودم ....درد و دردسرهای قائدگی هر ماه یقمو می گرفت و الان هم دچارش شده بودم ..رفتم دستشویی کوسمو شستم و انگشتی به سوراخ کونم زدم ...اوف اوف یاد چند شب پیش کیر شهاب افتادم .....ماجرای کون دادنم بهش ....خیلی با حال و رومانتیک برام شده بود ....در همون حالت انگشتمو با اب دهنم خیسوندم و رو سوراخم کمی مالوندم و چشامو بستم ...و به گذشته و اینده ام فکر می کردم افکاری که توام با شهوت و هیجان شده بود....بهم حال بخصوصی می داد رو سوراخم یه کوچولو خارش میزدم و به خودم عشق وحال تزریق می کردم ....برای چند لحظه ارزوی کیر شهاب و یا سیروس و اصلا سیامک رو کردم ...که کاش وجود داشتند و منو از کونم می کردند......باز یاد سیروس افتادم ...اون به فولش عمل نکرده بود و حدسم درس بود و فقط می خواست بهم برسه و منو ترتیب بده .....اوه ای نامرد عوضی فلان فلان شده ...اون هم ازم سواستفاده کرده بود.....از مالوندن سوراخم راضی و خرسند شده بودم......از اون روز من دیگه با شوهرم هم اتاق نشدم و جاشو با طاهاو در یه اتاق جداگونه تنظیم کردم و خودم با سحر و اکرم در اتاق خوابم مستقر شدیم..این کار لازم بود به دو دلیل ...اولا دیگه نمی خواستم با صالح هم بستر بشم و ثانیا طاها کم کم بزرگ شده بود و مصلحت نبود با سحر هم اتاق بشه ...چون سحر دیگه برجستگی های اندامش زده بود بیرون و از رو لباسش تابلو بود ...پستوناش قد نوک کله قند شده بود و کونش هم کمی درشت شده بود و این برای یه نوجوون مثل طاها اصلا مناسب نبود.....مادرشوهرم هم پیر شده بود و بیماری سراغش اومده بود و من ازش پرستاری و مواظبت می کردم و اینو یه وظیفه انسانی و وجدانی میدونستم .....از پسرش خیری و خوشبختی ندیده بودم ولی این دلیل نمی شد که بهش بی تفاوت باشم واونومثل مادرم دوست داشتم و ارزو می کردم که عمر طولانی داشته باشه .....تو خونه کم حوصله شده بودم و بی تابی می کردم شایدم مال پریودم باشه ....دلم هوای بیرون رو کرده بود ....خونه شرافت و یا فرانک .....کدومشو باید میرفتم .....تصمیم گرفتم ابتدا خودمو شیک و خوش تیپ کنم و با یه مدل باحال و مرد کش بزنم به بیرون ودر خیابون مقصدمو نهایش کنم ......جلو اینه موقع پوشیدن لباسم باز خودمو ورنداز کردم ......اندامم مثل مروارید می درخشید...دستام رو پستونام رفته بود....نوکاش از شیر سینه هام کمی خیس شده بود به یاد سیروس که شیرمو برای اولین بار به خوردم داده بود کمیشو تو دهنم کردم ....چه مزه ای باحالی داره ....خوش به حال بهرام که ازاین شیر می خوره...نوش جونش .....یادم باشه قبل رفتن خوب سیرش کنم که گشنه اش نشه .....عزیز دل مامانش.....دلم خواست یه شلوار خیلی چسپ و تنگ به پا کنم که سوراخامو از جلو و عقب خوب جرش بده ....همین کارو کردم ....شلواره از بس تنگ و کیپ پام بود که با زور زیادی تنم کردم ...واقعا لبه های شلواره کوسم و خط کونمو می خورد وجرش می داد...همینو میخواستم ....بزار امروز این شلواره منو ترتیب بده...داشتم چیا می گفتم ..انگار قاطی کرده بودم...اخه مگه میشه یه شلوار بی جون بتونه منو حال بیاره .....یعنی میشه ......تو اینه با این شلوار و بلوز ابی رنگم معرکه شده بودم وهر کیریو زنده می کردم ....اوف اوف لنبه های دو طرف باسنم مثل توپ فوتبال بیرون زده بود و منو مست کونم کرده بود ...یعنی چه من عاشق کون خودم شدم ....واقعا که من امروز یه چیزیم شده ....من بیقرار شده بودم ......دردم عشقه ...عشق سیامک .....ته دلم اونو طلب می کرد .....چیکار کنم .....باید برم خونه فرانک و سراغی ازش بگیرم........اره مقصدم معلوم شده بود ......سحر باز بهونه گرفت که اونم با خودم ببرم .....نمی خواستم عادت به بیرون و خیابون و اینا بکنه ....بار قبلی که بردمش چند بار کونشو مالونده بودن ...براش خیلی خطرناک بود که باز دست مالی بشه ....تنها از خونه زدم بیرون .......تو خیابون از بس متلک و حرفای سکسی شنیدم که دیگه داشتم عشق می کردم ..دوس داشتم باز بیشتر بهم بگن .....اوه چرا اینجوری شدم .....من که قبلا این حالتو نداشتم ...نکنه مال شلوارم باشه که داره دو سوراخمو خارش میده.....اره باید دلیلش همین باشه ....براستی با وجود اینکه پریود بودم ولی کمی شهوتی شده بودم .....یهو فرهاد روبروم ظاهر شد.....تو خیابون داشت به مغازه اش می رفت ......جلوم وایساد و نزاشت حرکت کنم .......طاهره جون سلام .......سلام .......اوه طاهره خیلی زیبا شدی ......خوشکل خودم دلم واست خیلی تنگ شده .....چرا عذابم میدی ....مگه من چیکار کردم .....تورو جون خودت بیا بریم معازه ........فرهاد ارووم تر ...تو خیابون همه می شنون .....زشته ...لطفا برو کنار .....کار فوری دارم ........باشه بریم گوشه خیابون ..یه کم باهات حرف دارم .......مشتاق بودم که بشنوم چی بهم میگه .......باهاش کنار خیابون رفتم و زیر یه درخت و تکیه به تنه اش بهش گوش دادم ........طاهره خیلی می خامت ..عاشقتم ....کیرم تشنه کونته ....اصلا کون نه ..می دونم بهم کون نمی دی ...کوس تنگتو میخام ...نکنه میخای .......تو حرفش پریدم ....نکنه چی فرهاد ....میخای بگی منتظرم بهم پول بدی و یا کادو...انگار تصور کردی که من فاحشه ام .....اون موقع که باهات رابطه داشتم گذشت و دیگه نمی خام باهات باشم ......اخه چرا ....طاهره ازم بدی دیدی و یا چیزی شنیدی .......التماست می کنم منو ترک نکن ...دوست دارم ...عاشقتم ......اره جون خودت ...تو عاشق همه زنای خوشکلی .....اوه اوه فهمیدم ..نکنه حسودی می کنی ....اخه اون روز با دوستت فرانک حال کردم و بدت اومده .....نه حسودی برای چی .....اگه عاشقت بودم میشد بگی حسودی کردم ...ولی عین خیالم نیس.....از نظر من تو یه مرد هوس باز و زنباز هستی و خدا میدونه تو مغازت با چند تا زن و دختر عشق بازی کردی .....حالا هم نوبت فرانک دوستمه که داری اونو می پزی که تو کوسش بزنی ........فر هاد لطفا منو بیخیال باش و هر چی در گذشته داشتیم رو فراموش کن .....من نمی خام باهات باشم...فهمیدی ......اه طاهره منو ناامید کردی .....باشه به احترام گذشته خوبم باتو و لذتی که ازت بردم دیگه اصرار بهت نمی کنم وولی اینو بدون من همیشه منتظرم که به پیشم و اغوشم بر گردی ...اون روز رو مطمئنم می بینم و من حس می کنم باز می تونم به کوست برسم ولی اون وقت از کونت هم نمی گذرم ....پشیمونم از عقب نکردمت .....ولی طاهره یه کاری برام انجام بده .......چه کاری .....به خاطر گذشته عشقمون .... ازت میخام مانع تور کردن فرانک نشو ...بزار به کوس و کونش برسم ......می دونم نمی خای دستم به فرانک برسه ...ولی این یه بارو بی خیال شو و بزار کارمو بکنم .......راستی به فرانک جون بگو فردا بیاد مغازه لباسشو اماده کردم ......اگه هم دوس داری خودت هم باهاش بیا ...یادت نره مزاحم کارم نشو .......ازش خدا حافظی کردم ...تو فکر فرانک و فرهاد رفتم ...یعنی فرهاد می تونه فرانک رو راضی کنه و ببره تو اون اتاق مخفی و اونو بکنه .......و من ماتع این کارش بشم و یا نه ......اصلا چرا من دارم اصرار می کنم که فرهاد کارشو نکنه ....به من چه مربوطه ......فرانک کوس و کون خودشه و میلشه بهش بده و یا نده .....ولی دوس دارم بافرانک برم مغازه که ببینم نتیجه تلاش فرهاد در تور کردن فرانک رو شاهد باشم ....
     
#103 | Posted: 3 Jul 2018 11:23
ادامه از طاهره........فرهاد واسه فرانک برنامه داشت ......یعنی فرانک بهش میده .....خیلی مایل بودم ته این ماجرارو بدونم .....تماشای گاییدن فرانک با اون اندام زیباو جذابش و کون قشنگش و باکیر کلفت و کمر سفت فرهاد میشد یه سکس باحال و دیدنی که دیدنش واقعا می ارزید .......در این افکار شیرین و هاتم حسابی غرق شده بودم و حواسم به اطرافم نبود چون یه مرد کرواتی و شیک پوش در پشتم خودشو خوب مستقر کرده بود و در اون شلوقی خیابون انگشتشو به گودی کونم میزد ...یه عینک به چشمش زده بود و با قیافه جدیش داشت با باسنم حال می کرد انگار نه انگار که داشت دستمالی یه زن غریبه رو می کرد ....چون سرمو بر گردوندم بهش نگاهی سنگینی کردم .....ولی اون مثل دکور یه رئیس اداره خودشو به اون راه زده بود .....سرعتمو بیشتر کردم تا از دست انگشتاش خلاص بشم ...ولی اون هم تخته گاز باهام میومد....نمی شد برگردم وبهش اعتراض کنم چون همه مردم جمع میشدند و برام بد میشد ....بد بختانه و یا خوش بختانه از شانس خوب اون مرد جلوم ترافیک انسانی درست شد و من مجبور شدم به ایستم ..ونتیجه اون شد که دستاش بهتر و کاملتر به چاک کونم برسه .....حس خاصی واقعا نداشتم و دوس نداشتم بهش حال بدم .....از قیافش خوش نیومده بود خصوصا با اون عینک ناجورش و قیافه متکبرانش داشت بهم دست درازی می کرد دودستمو از زیر چادرم خوب اماده کردم و به حالت مشت دو دستمو به شکم و تو پاهاش کوبوندم....همینو شنیدم که اخی گفت و خودشو ازم جدا کرد ......جگرم حسابی حال اومد......مرتیکه هوس باز و عوضی .....به خونه فرانک رسیدم ....فرانک با یه رکابی و شلوار تنگی که پوشیده بود در خونه شو برام باز کرد ...همدیگرو بغل کردیم و یه کوچولو دهن مو با لباش برام خورد ....اوف چه لذتی بهم داد .....باور کنید در همه لز ها و عشق باز ی هایی که با زن ها و دخترا داشتم لذت و حالی که از فرانک میبردم از هیچ کدومشون نمی بردم فرانک برام منحصر به فرد بود و بهم اوج خوشی و هیجان رو می داد ...عمدا خودمو پشت سرش قرار دادم تا حسابی نمایش کونش و اندامشو از او نما ببینم .....اوه اوه کمر باریکش و با باسنش که یک دو برام میزد و ریتمش منو شهوتی کرده بود و با تناسب رون هاش و پشت پاهاش منو داشت از حال میبرد ......اگه من مرد بودم واقعا باهاش ازدواج می کردم و عمری ازش عشق و حال میبردم.......فرانک منو سوپرایز کرده بود ...چون بدونه مقدمه منو تو اتاقی برد که عشقم و مرد ارزوهام یعنی سیامک خوابیده بود ......اه خدای من داشتم از خوشحالی فریاد میزدم ولی نزدم چون بیدارش می کردم و دلم رضا نمی داد اونو یهو از خواب بپرونم .......با فرانک به اتاق بغلی رفتیم و بجای سیامک خواهرشو ماچ کردم ......اوه فرانک میدونستی من خوشحال میشم خواستی یهو منو پیش برادرت ببری .....اره عزیزم سیامک دو ساعت قبل از تهروون اومد .....خسته بود و خوابید .....خیلی دلم میخواست ازش بپرسم که اسمی از من نبرده .....ولی جواب این سئوالمو بلافاصله فرانک بهم داد......طاهره جون میدونی امروز سیامک اولین چیزی که ازم پرسید چی بود .......چی پرسید ...اون ازحالت جویا شد...و از تو می گفت ...منم سر بسرش گذاشنم . بهش گفتم ..سیامک تو احوال خواهرتو نمی پرسی اونوقت رفتی سراغ دوستم طاهره ......خب سیامک چی گفت .....اون خجالت زده شده بود و گفت خواهر ازم دلگیر نشو راستش خیلی نگرانش شده بودم ...... فقط خواستم خیالمو اسوده کنی .......سیامک لابد به خاطر طاهره برگشتی .....درسته ......اون جوابمو نداد ...چون روش نمیشد که به من بگه اره فرانک من به خاطر دیدن دوباره طاهره برگشتم ...چون عاشقش شدم .....طاهره جون من این جمله رو از تو چشاش خوب حس کردم و خوندم ...من خیلی خوب برادرمو می شناسم و می دونم چه در درونش میگذره.......از شنیدن این حرفای فرانک خیلی خوشحال شده بودم و قند تو دلم اب شده بود.......براستی از بس شاد و شنگول بودم که مرتب از خودم خنده بیرون می کردم .....و با فرانک جون شوخی و حتی حرفای ان چنانی می زدم .....فرانک هم چشاش به باسن من و اندامم بود و می دونستم تو کفمه و بهتون که گفته بودم شلوار تنگ .وچسپونم شهوت هر مردو زنیو زنده می کرد ...منم همین حسو برای فرانک داشتم ....تو اتاق در اغوش هم قرار گرفتیم و از لبامون بهره کافی می بردیم ....طاهره خیلی تو دل برو شدی .....به خدا سیامک حق داره که عاشقت بشه ..اصلا بهش اعتراض نمی کنم که بهش بگم ...برادر تو به چه حقی عاشق یه زن شوهر دار و با چهار تا بچه شدی .......نه منم میخامت ..هم برادرم و خواهرش ....عاشقت شدیم ......اه اه فرانک منم دوست دارم و عاشقتم ..با تموم وجودم میخامت ......اوه طاهره.....قربونت برم ....در اغوش هم افتادیم رو کف اتاق .....و همدیگرو می بوسیدیم ......طاهره کوستو میخام بخورم .......فرانک جون ...پریودم ...نمی تونی اونو بخوری ......ولی از بس هوست کردم که خون و همه چی کوستو هم می لیسم ....نه نه ...نمیشه.....اوف فرانک .......میدونی داریم چه غلطی می کنیم .......نه......سیامک تو خونه اس اگه بیداربشه ..پاک ابرومون میره..لطفا بسه ....فرانک ...باور کن خیلی هوس کردم تموم بدنتو بخورم ...ولی سیامک بفهمه .....خیلی بد میشه......طاهره تو باید از خدات باشه مارو ببینه ..اونوقت اونم میاد ترتیب تو رو میده .....اه نه ....نمی خام اولین ارتباط نزدیکم با سیامک چنین مدلی رقم بخوره .....من به خاطر هوسم سیامکو نمی خام بلکه قلبم اونو طلب می کنه ........باشه عزیزم هر چی تو بگی .....فرانک از نامه شاهین شوهرش برام می گفت .......شاهین مادرشو به تهروون برده بود برای معالجه و درمان .....داشت همین روزا برمی گشت .......فرانک میخام یه سئوال خصوصی ازت بپرسم.......بگو عزیزم ......یه ماه بیشتره شوهرت پیشت نیس......با شهوتت چیکار می کنی........اوه طاهره جون چی بگم ......دارم میسوزم و میسازم ...از تو چه پنهون گاهی با خودم ور میرم ودوبار باتو لز کردم و کمی خودمو ارووم کردم ....ولی خودت بهتر میدونی کیر مرد زنو ارووم می کنه و سیرش می کنه .....خب چاره ای ندارم ...باید تحمل کنم ....به فکرافتادی که یه نفر سومی داشته باشی تا این مواقع به دادت برسه.......فرانک تو فکر رفته بود و توجواب این مونده بود شایدم جوابی براش داشت و روش نمی شد بهم بگه ......خودم بهش کمک کردم .......مثلا اون روز تو خیاطی فرهاد خیلی باهات ور رفت حالا یا عمدا و یا غیرش .....تو اگه مثلا من اونجا نبودم .....چیکارش می کردی ......اوه اوه طاهره یاد اون روز افتادم.....فرهاد داشت منو حشری می کرد ....خیلی هم تو این کارا خبره س....به گمونم اول بارش نیس .....خیلی خودمو نگر داشتم و به خودم فشار اوردم تا بهش نشون ندم که شهوتیم .......اگه تو نبودی شایدتسلیمش میشدم ..چند لحظه دزدکی وسط شلوارشو دیدم مثل گرز رستم بلند شده بود ......اوه اوه فرانک بمیرم برات ...خیلی عذاب می کشی ..کاش می تونستم بیشتر بهت کمک کنم ......عزیزم تو همیشه بهترین کمک من در زندگیم بودی یادم نرفته به خاطر من بارها با شوهرم درگیر شدی و حتی رابطه خودتو باهاش به خاطر من قطع کردی .....حالا بحث خیاطی پیش اومد .....من تو راه خونه تون فرهاد رو دیدم ...برات پیغوم داده که لباست فردا امادس براش وقت بزار و برو ازش تحویل بگیر .......باشه فردا میرم .....فرانک تنهایی نمی ترسی .......ترس چرا.....اخه شاید بازم فرهاد شیطونی کرد و دست مالیت کرد .......الانه تو فکرش بودم .......اگه فردا باز تحریکت کرد ....چیکار می کنی .........وای طاهره خیلی به خودم فشار میارم به شوهرم خیانتی نکنم ......نمی دونم تو دو راهی موندم ....کوسم بیشتر از یه ماهه کیربهش نخورده ......فرانک به فرهاد تمایلی داری ....نه نه اصلا ..اون از نظر من فقط یه مرد معمولیه و بس ....پس بهتره خودتو نگر داری و هوس و هیجانتو کنترلش کنی ...اصلا میخای منم باهات بیام تا تنها نباشی .....اره طاهره ...توم بیا ....اینجوری برام بهتره .......سیامک بیدارشده بود و با دیدن من انگار بهش دنیا رو داده بودند ....نمی دونست چه واکنشی نشون بده .....فقط تونست با لبخند قشنگش بهم سلام کنه .....طاهره خانم دیدن شما بعد از یه خواب خوب می تونه بهترین هدیه و تصویر باشه ......حالتونو از خواهرم جویا شدم ......مرسی ....من خوبم ....اوه خدارا شکر.......طاهره جون سیامک خیلی هواتو داره ......برات کادو گرفته ......سیامک هولکی رفت کادومو اورد و با یه پاکت نامه که روش چسپ شده بود بهم داد ....این تقدیم به شما که بهترین دوست خواهرم هستین .......قابل شما رو نداره ......امید وارم بپسندین ......اوه اغا سیامک داری منو شرمنده می کنین .....اخه مگه من براتون چه کاری کردم تا لیاقت این هذیه شما رو داشته باشم....نه طاهره خانم اینو نگین ...ارزش شما خیلی خیلی از اینا بالاتره ..نمی تونم بیشتر توضیح بدم ....شاید نوشته هام تو پاکت رو هدیتون بتونه شمارو راضی کنه........به شدت می خواستم نامه سیامک رو زودتر بخونم ......نمیشد جلوش این کارو بکنم .....رو بروی هم داشتیم با نگاه و لبخند از همدیگه پذیرایی می کردیم ....بهترین و با حال ترین لحظاتو داشتم طی می کردم ......ضربات قلبم تند تند میزد و کمی لرزش دست و پا بهم دست داده بود سعی کردم خودمو کمی جمع تر کنم تا معلوم نشه .....فرانک از اتاق ببرون رفته بود و به قول خودش میدون رو برامون خلوت کرده بود ......سیامک خیلی با کلاس و با شخصیت نشون می داد و واقعا یه مرد جنتلمن و با وقار نشون می داد هر مردی جای اون بود حالا با چرتیات و حرفای مثلا تعریف الکی از من خودشو بهم نزدیک می کرد و ازم بهره خودشو می برد ..ولی سیامک با چشاش و نگاهش همه چیو بهم می گفت و می دونستم اونم عاشقم شده ......طاهره خانم اصلا بهتون نمیاد چهار بچه داشته باشین .......خیلی به خانم دخترا شبیه هستین ......لطف دارین ......شما مجردین ........اره ..چرا ازدواج نکردین ........نتونستم و یا نشد ..چون مشکلات زیادی تو زندگیم داشتم و شاید دختر رویاهام رو بدست نیاوردم ...ولی.......ولی چی ادامه بدین ......طاهره خانم لطفا ازم نخواین دنباله این مطلبو بگم شاید اگه نامه رو خوندین به جوابتون برسین....من دیگه برم بیرون یه کمی کار دارم .....سیامک ازم خدا حافظی کرد و رفت .......با عجله و شتاب فوری پاکت نامه رو باز کردم و اونو خوندم .....لای نامه یه برگ گل محمدی با بوی خاص خودش قرار گرفته بود ...خلاصه نامه رو براتون میگم.......طاهره ..تصویر زیبای رویا هام و قبله گاه قلب و روح و جسمم ..تو همون فرشته و عشق گم شده ام هستی که از ابتدای کودکیم دنبالش می گشتم و ارزوم بوده بهش برسم ...ولی کمی دیر دارم بهش میرسم چون فهمیدم یه نفر دیگه اونو مال خودش کرده .....نمی تونم و از اون افراد به اصطلاح نامرد نیستم تو رو ازش سرقت کنم و مال خودم کنم ....ولی ارووم قرار ندارم ....واقعا عاشقت شدم این عشق من واقعیه و اینو فقط خدا و من میدونه .....من کارم تهروونه و مهندسم ..ولی دیدن و ملاقات با تو منو تو یه اقیانوس انداخته و من دارم شنا می کنم که به ساحل ارامش تو برسم ..نتونستم طاقت بیارم کارمو موقتا ول کردم و بر گشتم که باز تو رو ببینم .....این نامه رو با یه هدیه بهت تقدیم می کنم ....امید وارم اونو ازم قبول کنی .....اگه خواستی جواب نامه رو بده و اگه هم نخواستی منو یه مزاحم حساب کردی نامه رو پاره کن و دور بریز ..... دوستدارو عاشق سینه چاک تو ..سیامک.........اوه اوه احساساتم بحدی منو گرفته بود که چشام کمی خیس اشک شده بود نامشو رو قلبم گذاشتم و چشامو بستم .....باید سریعا جواب نامشو بدم و همه چیو براش بنویسم .....ولی الان نه ...اینجا تمرکز ندارم ....امشب تو خونه وقبل از خواب اونو می نویسم ....از فرانک قرار فردای رفتن به خیاطی رو گرفتم و ازخونه شون بیرون اومدم......تو راه برگشت فقط به سیامک فکر می کردم ......اون شب تو خونه دلم غوغا شده بود و هیجان سیامک منو گرفته بود ....شرایط عادی نداشتم شوهرم تلاش می کرد بهم نزدیک بشه و در اتاق خوابم راهش بدم ...ولی من بهش باز محل نزاشتم ......اکرم و سحر تازه خوابیده بودند...کاغذ و خودکار رو اوردم و زیر نور شمع ..اماده شدم که جواب نامه رو بنویسم .....اون سالها تازه به خونه ها برق اومده بود و از ابتدای غروب وتا ساعت ۱۰ الی ۱۱به خونه ها برق می دادند و بعدش خاموشی بود و تاریکی .......سیامک .....نامه تو خوندم و رو قلبم گذاشتم و تا لحظه ای که داشتم این نامه رو براتون بنویسم رو سینه هام جاخوش کرده بود واین کارم اینو بهت میگه که منم عاشقت شدم و تو همون شاهزاده گم شده رویایم هستی که با یه کالسکه و با لباسی سفید مثل برف و با لبخند شیرینت اومدی منو بغلت کنی و به اسمون ها ببری..همون جایی که من و تو بهش نیاز و تعلق داریم ...با تموم قلب و روح و وجودم میخامت و حاضرم جونمو برات بدم....عشق من .....نامه ت تا اون لحظه ای که نفس تو سینه هام دارم نگر می دارم و هر روز اونو می خونم و ازش نیروی عشق می گیرم ...عشقی که برام انتهایی نداره و به بن بست نمی رسه .....به اغوشت و نوازشت وبوسه ات خیلی محتاجم ...منو سیر کن .....مشتاقانه منتظر اون لحظه می مونم که منو بغل کنی و سرمو رو سینه ات می زارم و اشک عشق از چشام برات میریزم .....تا اون لحظه ......طاهره....اون شب یکی از بهترین شبای زندگیم بود که داشتم تحربه اش می کردم ......فردای روز بعد عصر گاه خودمو اماده کردم وبا فرانک همراهی شدم که به خیاطی فرهاد بریم..........فرانک کمی به خودش رسیده بود و انگار انتظار یه سکس رو داشت و به گمونم خودشو اماده کرده بود که گاییده بشه .....کاش من مرد بودم و کیر داشتم و به جای اون فرهاد هوس باز ...فرانک رو جرش می دادم و جوری می کردمش که تا یه هفته هوس هیچ کیریو نکنه.........
     
#104 | Posted: 4 Jul 2018 08:27
دمت گرم داستان همچنان عالی پیش میره
     
#105 | Posted: 4 Jul 2018 10:34
azadmaneshian
سلام و درود بیکرن
دستت درد نکنه که بانظم خوبی این داستان و حکایت زیبا رو به پیش میبری !این قسمت رو دوست داشتم .ممنون .
     
#106 | Posted: 4 Jul 2018 14:27
عالی
     
#107 | Posted: 4 Jul 2018 20:55
ادامه از طاهره......در راه رفتن به خیاطی با فرانک در رویای بودن و رابطه شروع شده ام با سیامک غرق بودم و فرانک مرتب باهام حرف میزد و من فقط با یه اره خشک و خالی و درسته جوابشو می دادم ......حرفای زنونه و همیشه رواج بین خانوما که همش تکرار مکرراته ...عطر خوبی که به خودش زده بود شاید نشون از تمایلش به سکس با فرهاد بود .....مغازه فرهاد این بار خلوت نبود همسر نه چندان خوشکلش با یکی از فامیلاشون تشریف داشتند و یه چیزی که خیلی توجه منو جلب کرده بود نگاه های مشکوک و خیلی خودمونی بین پیر مرده و زن فرهاد بود که من فوری اونو گرفتم ....من خیلی بهشون نگاه نمی کردم ولی بهشون حواسم بود من و فرانک رو صندلی نشسته بودیم و منتظر بودیم......دختر فرهاد که هم سن و سال سحرم میشد با فامیل همسر فرهاد از مغازه بیرون رفتند ..ظاهرا دختر فرهاد رو میخواست اون شب به خونه خودشون ببره ......فرهاد با بودن همسرش نمی تونست کارشو بکنه و به هدفش برسه ...ولی یهو همه چی به نفع فرهاد رقم خورد چون زن فرهاد داد و فریادش بلند شد و از درد شکمش ناله می کرد ....پیرمرده سریعا رفت یه اب قند از اتاقش که همون اتاق مخفی حساب میشد اورد و خودش تو دهنش کرد ....ولی این نوشیدنی افاقه نکرد و کماکان اون ناله می کرد فرهاد از زنش خواست که به خونه برگرده و استراحت کنه ..ولی اون نمی خواست بره خونه و اهمیتی به گفته شوهرش نکرد و گفت ......نه فرهاد ....من خونه نمیرم ..نمی تونم ...تو خونه هم برم تنها میمونم و طاقت نمیارم ...میخام برم اتاق رحیم .......اونجا کمی دراز می کشم بلکه خوب بشم .......همسر فرهاد اسم از پیر مرده میبرد که اسمش رحیم بود.....اوه اوه پس باز کار فرهاد بیخ پیدا کرد وجای عشق و حالش هم گرفته شد ......فرهاد کلافه و عصبانی نشون می داد ......ولی اون زرنگ تر از این حرفا نشون می داد ...چون کلید در خونه رو از همسرش گرفت و بهش گفت ...باشه عزیزم برورو تخت رحیم بخواب و خوب استراحت کن ...فقط کلید خونه رو بهم بده ..چون وقتی کارم تموم بشه ..بیدارت نکنم و بتونی خوب بخوابی.......من فوری همه چیو فهمیدم ...فرهاد زبر و زرنگ حتما میخاد فرانک رو تو خونه اش ببره و اونجا کارشو بسازه ......وچون کلید پیششه زنش نمی تونه مزاحمش بشه .....فرهادبا رحیم زیر بغل و بازوی زن فرهادرو گرفتند و اونو تو اتاق مخفی بردند ........طاهره این خانم زن فرهاده؟......اره.......اصلا قیافه و زیبایی خوبی نداره ..لابد فقط اندامش تونسته فرهاد رو جذب خودش کنه.......باسن درشت و گوشتی داره .......اره فرانک جون علاوه بر قیافه اش اخلاقشم بده ....دیدیش اصلا سلام و علیکی باهامون نکرد ..در صورتیکه من چندین بارکه دیدمش و سلامش می کنم ولی اون غرور و تکبر داره ........اصلا بی خیال .....فرهاد پیشمون برگشت و با لبخند خاص خودش ازمون عذر خواهی کرد ......فرانک خانم یه لباسی براتون دوختم که فقط مخصوص مهمونی های خاص و خصوصی و حتی میتونین قبل از خواب و رفتن تو تشک خواب با شوهرتون ازش استفاده کنین ......اوا شما انگار برای دوستم لباس خواب دوختین و نه لباس مجلسی ........طاهره خانم لطفا زود قضاوت نکن ...من راستش براشون به حالت و مدل سکسی و اون جوری دوختمش که واقعا چشمارو خیره کنه......البته من دو مدل خوب هم دارم که تو خونه اس و مال همسرمه و علاقه مندم که فرانک خانم بیاین اونجا و اونم ببینن ..اگه خوششون اومد می تونم لباسو تغییر بدم و باب میلشون در بیارم ......یعنی شما می گین فرانک بیاد تو اتاق خانمتون و اون لباسا رو تنش کنین ......اره .....ولی بهتر نیس که شما زحمت بکشین و برید لباسو تو مغازه بیارین که اینجا تنشون کنن .....فرانک ساکت مونده بود و از ابتدای حرفای فرهاد لال شده بود ...در این لحظات هم سرشو پایین گرفته بود .....فرهاد داشت با عصبانیت بهم نگاه می کرد و انگار با چشاش بهم می گفت ...مگه قرار مون نبود که کار شکنی نکنی و مزاحم کارم نشی ......من فقط بهش خندیدم و یه زبونی براش دراوردم .....میخواستم کمی حالشو بگیرم در واقع هدف اصلیم این بود که....گاییدن فرانک رو ببینم که داره زیر ضربات کیر کلفت فرهاد له میشه .....فرهاد دو بار منو حامله کرده بود و منو خوب ترتیب داده بود و حالا چرا فرانک جون از کیرش بهره نبره و حا لشو نبره ؟..تازه فرانک یه ماه بیشتره کیر به کوس و کونش نخورده ....واقعا ثواب داره که امروز خوب گاییده بشه ......اینا دلایلی بود که برای خودم تجزیه وتحلیل می کردم .....ولی من پیشنهاد میدم هردوتون به خونه مون تشریف بیارید و افتخاربدید که دقایقی در خدمتتون باشیم .....راستش اینجا همسرم اون پشت که اتاق رحیم هستش خوابیده .....بهتره بربم تو خونه که فرانک خانم با خیال راحتتر لباسو انتخاب کنند .....فرهاد با دلایل به اصطلاح منطقی خودش ...ولی از نطر من حقه بازی و مکرش بالاخره من و فرانک رو به داخل اتاق خواب همسرش کشوند ......
     
#108 | Posted: 5 Jul 2018 03:38
دستت درد نکنه ولی چرا کم همشو میزاشتی .... ولی بازم ممنون
     
#109 | Posted: 5 Jul 2018 20:48
ادامه از طاهره......فرانکی من می شناختم ومرتب و منظم حرف و صحبت می کرد در این دقایق ساکت شده بود و انگار موش زبونشو خورده بود........اون چشده .......واقعا برام عجیب شده بود ...شرایط نبود که ازش بپرسم ....چون فرهاد مارو جلو زده بود و سه نفرمون به طرف اتاق خواب همسر گزامیشون می رفتیم ....اوه اوه از حیاطشون بگم ...خیلی دیدنی و پر از گل و گیاه و دو تا درخت زیبا که رنگ و بوی قشنگی به حیاط شون زده بود و ولی هر چه از حیاط براتون تعریف کردم بلعکسش تو خونه فرهاد فقط بی نظمی و شلختگی موج میزد ..انگار این خونه رنگ و بوی زن رو نگرفته و ندیده بود ......اوه اوه امون از دست خانم های شلخته و تنبل و صد البته بد اخلاق وبدونه قشنگی و جذابیت ....که اینهمه خصوصیات رو خانم فرهاد شاملشون میشد واقعا از یه نظر باید به فرهاد حق بدیم که چشاش دنبال ناموس مردم باشه ولی از دید درست و اصولیش این دلیل نمیشه فرهاد با این کیر کلفتش اخلاق اجتماعی رو لگد مال و کثیف کنه ...بهر حال از فلسفه بافی بیرو ن بیام و به داستان برسیم ....تو اتاق خواب....همه چی پخش و پلا شده بود روی تخت و خواب و پتو و ملافه و حتی شورت و سوتین و جوراب و زیر پیرهن خانمشون هر کدوم یه گوشه پرت شده بودند .....واقعا باید شاهین و شوهرم به من و فرانک خیلی افتخار کنند که تو خونه هامون فقط نظم و انظباط و تمیزی موج میزد و کاش اینجا میبودند و این وضعیت ناهنجارو مشاهده می کردند .......اوه اوه من دارم چی میگم .از شوهربی بخار و بی غیرت من بگذریم اگه شاهین اینجا میبود و زنشو می دید که داره لخت میشه تایه مرد غریبه اونو ورانداز کنه و بعدش ترتیبشو بده ...اونو قت خون به پا می کرد و قطعا فرهاد سالم از این در اتاق خارج نمی تونست بشه ........فرانک تو اتاق خواب داشت لخت میشد تا لباسای زن فرهاد رو تنش کنه من و فرهاد پشت در اتاق ایستاده بودیم.....فرهاد یواشکی و از گوشه در داشت بدن لخت فرانک رو می دید و کم کم با کیرش ور می رفت ........طاهره داشتی به همه چی گند میزدی ...اخه مگه قول بهم ندادی که همکاری کنی و ضد حال نزنی ........بهش خندیدم وگفتم .......همین جوری و راحت نمیشه به طعمه و شکارت برسی ..باید کمی زحمت بیشتر بکشی و از هنرت استفاده کنی .......توم خیلی زرنگی خوب تونستی فرانک و منو به اتاق خواب زنت بیاری ......واقعا استاد این کاری..........اره طاهره جون من هر چی زحمت بکشم ارزش داره ..اخه دو تا فرشته و خوشکل خوردنیو تور کردم ....نه نه تند نرو فرهاد منو تور نکردی و قرار نیس بهت بدم .....فرانک هم میل خودشه بهت بده و یا نده ..رو من حساب نکن ......طاهره امروز رو قول و قرار مون بی خیال شو و بزار ازت سیر بشم ......به جون خودم و بچه هام هیچ زنی مثل تو نمیشه و جذاب تر و کردنی تر از تو من ندیدم .......چرا این خوشی رو داری از خودت و من می گیری ......اخه لامصب تو حتی شرافت راهم ازم گرفتی و مدتیه بهم کوس و کون نمیده من میدونم تو باعثش شدی ....چون اون من و کیرمو دوس داره .........نه نه اصلا ...فرهاد حرقشو نزن ...گفتم که من باهات نیستم .........پس طاهره حالا که کوس و کون بهم نمیدی ..حداقل بیا کیرمو بخور.......نه نه نمی خورم ......پس من کوس و سوراختو می خورم .....لطفا اجازه بده فقط اونو بخورم ......خیلی دلم میخاد باز هم سوراخاتو ببینم و لمسشون کنم ..........نه نه اصرار نکن ........ولی این ندیدن کوس و کونت حالمو می گیره ...طاهره ازم چی میخای تا راضی بشی ......هر چی بگی بهت میدم ......پول و طلا و.......باز هم داری بهم توهین می کنی ......اخه مگه من فاحشه ام که ازت این چیزا بخام ...فرهاد شاید باور نکنی من بیشتر از یه کیلو طلا الان تو خونه دارم ..پول هم بمونه که اونم نمی خام برات بگم .....حالا تو فکر می کنی چشام دنبال گرفتن طلای توه و ازت طلا و جواهر گدایی می کنم .......خب طاهره من چیکار کنم تو راضی بشی ...ببخش نمی خواستم بهت توهین کنم ......تو فکر فرو رفتم برای چند لحظه اراده ام سست شده بود...یعنی من دارم تسلیم فرهاد میشم ....نه نه نباید بشم .....من بهش هیچ حسی ندارم و تازه کمی ازش متنفر م چون دو بار بار دارم کرد و ازش دو تا بچه حروومی دارم ......ولی می تونم یه کار دیگه باهاش بکنم و هم یه حال کوچولویی بهش بدم و هم یه جورایی حالشو بگیرم .......اره ........ببین فرهاد به یه شرط میزارم با دهنت کوس و کونمو بخوری .... چه شرطی ..هر چه باشه قبول می کنم ......باچشای بسته اونو بخوری .....قبوله ........باشه قبول می کنم .......اوه طاهره این چه شرطیه داری برام میزاری ...ولی باز از هیچی بهتره ........فرانک تو اتاق خواب با خیال راحت داشت لباسارو تست می کرد و به تنش امتحان می کرد ....چشای فرهاد رو با یه دستمال سفید خوب بستم و دامنمو بالا دادم و فرهاد به حالت دو زانو نشسته و پشت در اتاق خواب زنش شورتمو با دستاش از پام پایین کشید ...قبلش چون من پریود بدوم و یه دستمال بهداشتی رو کوسم داشتم اونو دراورده بودم ولی دور ور کوسم هنوز خون قائده گیم مونده بود و اونو تمیز نکرده بودم .....زود باش فرهاد بلیسش........فرهاد با دو دستش داشت دو طرف باسنمو می مالوند و اه می کشید و کم کم دهنشو نزدیک کوسم کشوند و در استانه خوردنش قرار گرفته بود ......فرهاد دلم میخاد الانه دماغتو بگیرم و این مدلی کوسمو بلیسی.......موافقی .......اصلا موافقت تو رو نمی خام ..بیا بخورش ......با این کارم نمی خواستم بوی شاید نا مطبوع و ناخوشایند خون و کثافت کوسمو حس کنه .....با یه دستم دماغشو گرفتم و جمعش کردم و با دست دیگه ام سرشو رو کوسم کیپ کردم و فرهاد رو وادار به خوردنش کردم ......واقعا داشتم حال و عشق می کردم فرهاد بدونه واکنش خاصی کارشو می کرد و کوسمو می خورد رو سبیل و دور ور دهنش کمی خونی شده بود و واقعا اون داشت خونابه پریودمو نوش جون می کرد .....داشتم کیف می کردم و انتقام دو بار بار داریمو ازش می گرفتم .......خوب بخورش فرهاد...زود باش .....بیشتر ...بهتر ....اه اه ..دارم عشق می کنم ...اوخ جون ...خوب داری میخوریش ......طعمش خوبه ...ها ...فرهاد ..با توم جواب بده .......طاهره خوبه ولی مزه نمک رو میده ...انگار به کوست نمک زدی ........اره فرهاد جون ...بهش نمک زدم ...چون می دونستم بهم گیر میدی و کوسمو می خوری ...بخور ...نوش جونت ........توم بگو .......بگو نوش حونم .......بگو ......با فشار بیشتر به سرش اونو وادار به ادای این جمله باحال کردم .......نوش جونم ....نوش جونم .......همشو قورت بده ...افرین ..افرین .....فرهاد کیر کلفت ....فرهاد داشت انگشت تو کونم میزد ........یه کم بهش اجازه دادم که از سوراخم حالشو ببره ..هر چی باشه اون داشت با دهنش کوسمو تمیز می کرد ......اب دهنش که با خون کوسم قاطی شده بود از لبو لوچه اش اویزوون شده بودو دیدنی نشون می داد کاش دوربین داشتم و یه عکس ازش می گرفتم و یاد گاری می زاشتم که گاها به فرهاد نشونش بدم و حالشو بگیرم....فرهاد .......کیف می کنی .....ها ....از کوسم عشق می کنی ....اره اره طاهره .....خیلی .....جون .......طاهره سوراخ کونت هنوز تنگ مونده ..درسته چشام اونو نمی بینه ولی بخوبی حسش می کنم .....کاش اجازه می دادی کونتو بکنم ......مگه خوابشو ببینی ......یه بندانگشتشو با فشار و زور تو سوراخم کرده بود وباهاش عشق می کرد....من تا این لحظه حسی نداشتم ولی کم کم با بازی انگشتش با سوراخ کونم شهوتم زنده شده بود و به سرعت داشت اوج می گرفتو اب کوسم شروع به ترشح کرده بود وبا اداریکه داشت بهم فشار میاورد توم و قاطی شده بود و دیگه نمی تونستم خودمو نگر دارم .....اوف اوف چه حس قشنگ و خوبی بهم دست داده بود ..دوس داشتم همشو رو دهن فرهاد خالی کنم .....نکنه ازم ناراحت بشه .....اوه...چیکارش کنم ...واقعا داشت بهم فشار میاورد و از یه سر دیگه دلم نمی اومد لذتمو قطع کنم و برم دستشویی و خودمو راحت کنم ..تو این دو راهی مونده بودم ....ادامه لذت و شهوتم و ریختن اب و ادرارم رو صورتش و یا رفتن به دستشویی و گذشت از ادامه کیف و حالم .....تصمیم گرفتم انتخابو برای خودش بزارم ......و اینو بهش گفتم ....اوی طاهره دارم تو کونت انگشت می زنم و حاضرم به خاطر کون و کوست اونم بخورم ...بریزش ......شیر اب کوسم و ادرارمو رو دهنش باز کردم و همشو خالی کردم .....وای وای چی شده بود کل صورت و بلوز و سرش خیس خیس شده بود و اون هنوز با دهنش و زبونش ول کن کوسم و سوراخم نشده بود ......دیگه من راحت و ارضا شده بودم وخسته از این کار .........با زور و تلاش خودمو از دست و دهن فرهاد خلاص کردم و رفتم لب حوض حیاط که تمیز بشم ......راه روی که از حیاط خونه شون به اتاق مخفی و مغازه راه داشت رو فرهاد با یه در دیگه بسته بود و اون موقع که من باهاش رابطه داشتم این در وجود نداشت ..لابد اینم به خاطر کارای مخفیانه و خیانت هایی که به زنش می کرد درست کرده بود....دری که فقط با کلید فرهاد باز و بسته میشد ولی الانه درش باز بود و من یهو هوس کردم سری به اتاق رحیم بزنم ......فرهاد خودشو لخت کرده بود و تو حوض خونه شون داشت شنا می کرد و این مدلی داشت خودشو تمیز می کرد .......کیر کلفتش تو اب حوض با حال و دیدنی نشون می داد واگه شورو عشقشو داشتم می تونستم تو اب حوض خوب بخورمش و کیفمو ببرم ..ولی اصلا تمایلی به این موضوع نداشتم ....به اروومی به طرف اتاق مخفی رفتم و خوشبختانه در اتاق بسته نبود و از گوشه در داخلشو نگاه کردم .....زن فرهاد تو اتاق نبود ......واه واه اون کجا رفته .....چرا نیست .....اون بابد الانه تو خواب و استراحت باشه ...پس جریان چیه .......چیکار کنم ..ایا به فرهاد خبر بدم و یا ندم ......نه نه بهتره خودم بدونم و برم ته توشو دربیارم .....برگشتم داخل حیاط و فرهاد هم کارشو تموم کرده بود و خود شو تمیز و اماده واسه پذیرایی از اندام فرانک اماده کرده بود .......طاهره جون .....ازت ممنونم ....بهم حال خوبی دادی ....میخای توم باشی و یا تو حیاط می مونی ......نه من میخام تو حیاط باشم و راستی می تونم از اون در برم تو مغازه .....اره طاهره جون هر جا دلت میخاد سرک بکش ...خونه مال خودته .....عزیزم کاش تو خانم خونه من می بودی ....دیگه من هیچ کم کسری نداشتم ...این جمله اخریشو واقعا راست می گفت ..چون فرهاد در واقع زن نداشت ...بلکه بلا و دردسر و یه خونه اشفته و کثیف داشت ...... قیل از رفتن به مغازه سری به فرانک زدم فرانک لباسی که فرهاد براش دوخته بود رو تنش کرده بود ...اوف اوف ..چی شده بود براستی این فرهاد تا اونجا که تونسته بود اونو به حالت و مدل سکسی و چشم نواز دوخته بودپستونایش مثل قارچ از رو لباسه معلوم بود و حتی نوکاشو از زیر لباسه بخوبی می دیدی ...شرایط کمربا باسنش به حدی متناسب و سکسی بود که دوس داشتی فوری کونشو لمس کنی و اونو بغلش کنی .....واقعا که لباسه کیر مرده توی قبر رو بلند می کرد....فرانک جون لباسه رو پسند کردی ......اوه اوه طاهره این فرهاده حسابی برجستگی بدنمو با این مدل دوختش بیرون انداخته....و واقعا این لباس بدرد شمال تهروون می خوره که تنت کنی و بری از اون جور مهمونیا.....خودت که می دونی ......نه چه جور مهمونی......مهمونی های خصوصی که مال پول دارای تهروونه .....اخر اون مهمونیا به سکس و بکن بکن ختم میشه.......فرانک لباسای زن فرهاد رو پسندیدی؟.......نه خوب نبود .......خیلی بی ریخت و مدلش قدیمیه .......می دونستم خوب در نمی یاد و فرهاد فقط بهونه گرفته بود که من و فرانک رو به این اتاق بکشونه ......این فکری بود که می کردم. وحدسم درست بود.....فرهاد اومد تو اتاق ومحو لباس سکسی فرانک شد.......به به...فرانک خانم ...چی شدین ....همونی که من می خواستم شدین......وای وای خدایا ...چه فرشته ای شدین .....نمی تونم این جمله رو نگم ...هر چند ممکنه ازم دلگیر بشین ولی میگم ....خوش به حال شوهرتون....چون شما زنش هستین .......و امثال ما مردای بدشانس و بیچاره که گیر زنای بد قیافه و بد اخلاق شدیم و سهمی از لذت و جذبه جنسی زن ها نمی بریم ...نو دلم بهش فش دادم و گفتم ...تو که هیچ زنیو تو مغازه ات رد نمی کنی و کیرتو به همشون میزنی .....برای تو بد نشده که با این موقعیت کاری و مراجعه دخترا و زنا همیشه کوس و کون در دسترسته...... فراتک خانم ولی کمی لباستون احتیاج به اصلاحاتی داره و باید الان اونا رو بگیرم و درستش کنم ....پس لطفا شما بمونید تا من کارموبکنم ....نبودن زن فرانک و غیب شدنش منو هنوز کنجکاو کرده بود و می خواستم زودتر از این معما سر دربیارم ...این شده بود مثل خوره و کرمی که داشت منو می خورد ......راستشو بخای از انگشتی شدنم ...کونم به خارش افتاده بود و یه جوری شده بودم .....خیلی هوس کون دادن داشتم ....ولی معمای زن فرهاد خارش کونمو گرفته بود و لذا من از اتاق خواب خارج شدم و فرانک رو با فرهاد تنها گذاشتم ....فرهاد دنبالم اومد و صدام زد ......انگار حس ششمش در این لحظات خوب کار می کرد ...چون گفت .....طاهره ......جونت خودت و بچه هات ..قسمت میدم .....نرو و بمون با فرانک که سه تایی سکس کنیم ....هنوز تو کف کونت موندم و کیرم فقط کونتو می خاد ......بمون و بزار امروز سهمی از کوس و کونت ببرم ........فرهاد ببین دارم بهت چی میگم .....من اصلا بهت تمایلی ندارم و نمی خام باهات سکس کنم و در ضمن نمی خواستم اینو بهت بگم ولی تو مجبورم کردی که اعتراف کنم که همین چند دقیقه قبل تو داشتی با دهن و زبونت خون و چرک کوسمو می خوردی و نوش جون می کردی ..چون من پریود هستم واینکه می گفتی کوست نمکیه ..مال طعم خون و چرکم بود که همشو برام تمیز کردی .....فرهاد مات و مبهوت مونده بود و چیزی نداشت بهم بگه ....من با لبخند پیروز مندانه خاص خودم ازش دور شدم و اهسته به طرف راه رو منتهی به اتاق رحیم روانه شدم........نزدیک در اتاف مخفی شده بودم و گوشمو خوب تیز کردم که چیزی بشنوم ....حسم بهم می گفت خبریه و داره اتفاقی میفته .....واقعا گلی به جمال حسم ...چون زد م تو خال و من چیزی دیدم که ابتدای اومدن امروزم به خیاطی اونو حدس زده بودم ...در گوشه در ب نیمه بسته اتاق مخفی زن فرهاد رو لخت و عریان با رحیم دیدم ......رحیم یعنی همون پیر مرد ژولیده اونم لخت کیر شو داشت برای زن فرهاد سفت می کرد ......بدن رحیم انباشته از مو وپشم بود ولی کیرش برخلاف سن و اندامش دیدنی و مناسب یه کوس تنگ و تازه و جوون بود ...کوسی مثل مال من و امثال من ......یعنی چه من دارم چه چرتیاتی میگم ..من و این پیر مرده بد ترکیب و زشت چه به سکس و این جور کارا....نه نه خدا نکنه من گیر این کیر و صاحبش بشم .....ولی دیدن صحنه عشق بازی یه پیر مرد بالای ۶۰سال با یه زن زیر ۳۰سال برام خیلی هیجان و جذابیت داشت و داشتم از لذت دیدن ثانیه به ثانیه اش استفاده شو میبردم ......زن فرهاد که اسمشو فراموش کرده بودم و حالا میخام خودم اسمی روش بزارم یه دستشو تو چاک کون پرموی رحیم برده بود و اونجاشو می مالوند و دست دیگه شو زیر پستونای گنده اش گرفته بود و اونا رو برای خوردن رحیم اماده کرده بود ..رحیم هم با اشتهای فراونش با لب و لوچه سینه هاشو می خورد...اونم چه خوردنی .....زن فرهاد که اسمشو نسترن میزارم با طنازی خاصی برای رحیم عشوه و ناز میومد و اخ و اخوشو شروع کرده بود ...این اخ هاوقتی داشت از دهن نسترن بیرون میومد که هنوز کیررحیم به کوسش نخورده بود ......واقعا که بنازم به این همه هوس و شهوت نسترن.......رحیم پشت نسترن مستقر شد و به حالت ایستاده کیرشو لای پای نسترن گرفته بود و بهش تلمبه میزد ......در واقع بهش لاپایی میزد ......دستای پیرمرده کلا تو پستوناش بود و اونارو با حرصو هیجان زیادی مالش می داد...رحیم نمی تونست حرف بزنه و کرو لال بود و فقط با نفس های تندش احساساتشو بروز می داد .....ولی نسترن براستی داشت جبران می کرد و با اه و ناله و اخ گفتنش به این صحنه سکسی بیشنر هیجان تزریق می کرد....به اون فکر می کردم که اگه رحیم کیرشو به کوسش بزنه چه دادو فریادی میخاد بزنه ..لابد کاری می کنه که کل محله بریزن تو مغازه واونو از زیر رحیم بیرون بکشن .......دو نفرشون هنوز به همین حالت داشتن حال می کردن و من هم شهوتم داشت بالا میزد و خصوصا خارش کونم هم بهش اضافه شده بود...اوه اوه یه دستمو تو سوراخم بردم و اونو کمی با انگشتم مالوندم و خارششو تا حدودی گرفتم ...ولی خیلی بهم لذت داد.....اه چه لذتی ....از فرانک و فرهاد غافل شده بودم ...اونا الان دارند چیکار می کنند؟...و در چه وضعیتی هستند ....تصمیم گرفتم موقتا این صحنه هارو ول کنم و برم اتاق خواب نسترن رو ببینم ......سریعا خودمو به پشت اتاق خواب رسوندم و اهسته کمی از درشو باز کردم ...اوف اوف فرهاد اینجا فرانک رو خوابونده بود و کمرشو با یه دستش بالا زده بود و داشت کوس و کونشو می خورد .....فرانک هم با همون لباس مجلسیش داشت رو پستو ناش دست می کشید و ارووم ناله می کرد ....پیچ وتابی که به خودش میزد نشون از لذتش می داد ...لذتی که هنوز مونده بود که اصلشو بگیره....اوه اوه فرهاد بیشتر بخورش ..لطفا خوب بخورش .....اوه چه قشنگ و باحال کوسمو میخوری ...جوون ..جوون قربون کوست برم چه ....کوس تمیز و جمع و جوری داری ...انگار شوهرت خوب سیرت نمی کنه ...اه حیف و هزاران حیف که مال من نیستی ....این کوس باید هرشب با کیر خورده بشه ..اونم کیر من .......اوف اوف فرهاد بسه دیگه ...تورو خدا بخورش کمتر حرف بزن .....این حرفات منو عذاب میده ....میدونی چرا ...نه فرانک جون ......اخه من اولین باره به شوهرم خیانت می کنم .....تو رو خدا هیچی نگو و فقط منو خوب بکن ......باشه اون که وظیفه مه و باید خوب بکنمت که اخرین بارت نباشه و بعدا بیای پیشم تا باز بگامت .....فرانک جون دیگه میخام بکنمت ...خوردن کوست کافیه ......اخه قبل از شما کوس یه نفر دیگه رو هم خوردم ...ولی خوردنی که هم کیف داشت و هم پشیمونی .....بسه فرهاد گفتم به من برس ..دارم برای کیرت له له میزنم ...منو بکن ...زود باش ....چشم فرانک جون تو دستور بده و من اطاعت می کنم .....بیا اینم کیر ناقابل من ....فرهاد رو فرانک مستقر شد و لباس مجلسیشو کمی تا ناحیه کمرش بالا اورد و خوب جمعش کرد و کیرشو تو کوسش با یه تکون انی فرو کرد .....وای وای فرانک چنان اه سوزناک و بلندی زد که من پشت در لرزیدم و کمی ترسیدم .....اگه نسترن بشنوه ...اونوقت چه قیامتی میشه ...ولی نه نه نسترن جون هم داره اون گوشه دیگه این خونه زیر رحیم گاییده میشه .....باز رحیم و نسترن رو فراموش کرده بودم و باید به اونجا میرفتم ...قبل از رفتنم به این جمله فرهاد هم توجه کردم که داشت به فرانک می گفت ...همون کوسی که بهت گفتم داشتم می خوردم ولی ارزششو داشت چون خیلی با حال و خوردنی بود هر چند اگه بدونی به خاطر خوردنش چی هاشو خوردم ....بهم می خندی و مسخره ام می کنی...فرانک از بس شهوتی شده بود نمی تونست جواب حرفای فرهاد رو بده و فقط گوش می کرد ......فرانک من از بس عاشق کوس و کون اون بودم که نفهمیدم که خون و چرکابه و ادرارشو هم خوردم و اخ هم نگفتم وحالم هم خراب نشد ......وای خدای من فرهاد از کوسم و خون و ادرارم داشت حرف میزد ....اون خیلی عاشق کوس و کونمه وول کنم نخواهد شد.....معطل نکردم سکس فرهاد و فرانک رو موقتا ول کردم و سریعا خودمو به پشت اتاق رحیم رسوندم .....اوخ جون داشتم چی میدیدم ....نسترن به حالت سگی خودشو برای رحیم اماده کرده بود و اونم کیرشو تو کونش زده بود اوه اوه کون درشت و قلمبه اش با دستای پهن و زمخت رحیم ضربه و مالش می خورد ونفس های تند و شنیدنی رحیم منو هوسی کرده بود ...نسترن با همون اخ و نکن و دردم میاد و کونم پاره میشه برای خودش و ناز و عشوه میومد ...از کوسش قطرات اب چکه می کرد و اونو با انگشتاش می گرفت و به سوراخ کونش می برد تا بیشتر خیس و لیزتر بشه پیرمرده با فشاری که به کمر نسترن وارد کرده بود اونو دیگه به تشک خوابونده بود و یکسره با شکم روش سوار افتاده بود و به کونش بشدت ضربه میزد ..از شدت تلمبه هاش متعجب شده بودم ..اخه یه پیر مرد بالای ۶۰سال این همه نفس و توان رو خوب داره اجرا می کنه ....ضرباتی که شاید من کمتر در شوهرم دیده بودم و احمد خدا بیامرز هم در همین سن و سال بزور تلمبه رو کوس وکونم میزد .....رحیم باز ول کن سینه های نسترن نبود و از زیر شکم دستاشو بهش رسونده بود ولباشو به گردن و گونه هاش هم برد .....نفس های تند و هوس ناک رحیم بهش حالتی داده بود که مثل له له های سگ اب دهنشو رو پشت نسترن می ریخت ....باز طاقت نیاوردم و سریعا باز خودمو به پشت در اتاق خواب نسترن رسوندم . ......فرهاد فرانک رو مثل گلوله گوشتی جمع کرده بود و رو کوسش ضربه میزد و فرانک با عشوه های ناز و شنیدنی لهجه تهروونیش به فضا و حال و هوای اتاق گرمای خاصی داده بود ....کیر کلفت فرهاد رو میدیدم که تا ته تو کوس فرانک فرو میرفت و با هر ضربه اش فرانک رو شهوتی تر می کرد.....فرهاد داشت به شوهر فرانک بد و بیراه میزد ومی گفت ......حیف این کوس تمیز و قشنگ نیس که اون شوهر کوس کشت اونو می کنه .....اوخ جون .....اه ای ای ای .....بگو بهم کیرم کلفته ...ها فرانک جون ......بگو عزیزم ......اره اره خیلی .....منو کشتی با این کیر گنده و قویت .....اخ اخ .....کیر شوهر بی شرفت ....چندیه ..ها ها بگو ......فرانک بگو ......باریکه .....باریک مثل چی ....مثل قلم .....وای وای خاک توسر شوهر کیر قلمیت ......اخه مگه کیر کم بود که به اون مردیکه کیر قلمی شوهر کردی ...از این به بعد من صاحبتم و کیر من کوستو سیر می کنه ...فهمیدی .......ای ای ای ..اه اه اه فرهاد منو کشتی دارم درد می کشم ...اخ اخ کوسم .....ارووم تر ارووم تر .....فرهاد حالتو عوض کرد و فرانک رو در همون شرایط و در حالیکه کیرشو تا ته تو کوسش نگه داشته بود واونو چرخوند و به شکم فرانک رو خابوند و رو پشتش ولو شد و باز تلمبه هاشو شروع کرد ......ای ای ...اوه اوه اوه ....عزیزم ناله کن ..اخ بکش ....فریاد بزن ....تو داری زیر کیر فرهاد گاییده میشی ....فهمیدی .....بگو فهمیدم .......بگو ........اره فرهاد فهمیدم ..بخدا فهمیدم .....کوسمو خورد خمیر کردی .....بسمه ....لطفا تمومش کن .....ولی عزیزم کار م تموم نشده ......فرهاد من خسته شدم .....تازه طاهره بیرون منتظرمه ....الانه خیالای بدی می کنه .....لطفا ابتو بیار .....فرانک نمی خای بهم کون بدی .....کونتم هم میخام .....فرهاد خواهش می کنم ....سکسو تموم کن ......نه نه کونت مونده ......نه نه کون نمیدم ..پارم می کنی ......من کلاه سرم نمیره ....شکارت کردم ..بدونه کون ولت نمی کنم .....طاهره رو بی خیال.....اون تو مغازه اس ....نه نه فرهاد ...به همین کوسم قانع باش ......فرهاد عصبانی شده بود و مثل وحشیا داشت فرانک رو می گایید و حتی دستشو رو دهن فرانک گرفته بود و فریاد و ناله رو ازش گرفته بود ....دلم به حال فرانک می سوخت .....فرهاد چرا مثل وحشیا شده ...اون با من و شرافت اینطوری رفتار نمی کرد .....فرانک زیر فرهاد دست و پا میزد و تلاش می کرد خودشو ازاد کنه ....می خواستم برم جلوو به فرهاد دو تا لگد ابدار بزنم و فرانک رو از دستش خلاص کنم که یهو صدای فریاد نسترن رو شنیدم .......اوه اوه من اونا رو باز فراموش کرده بودم ....چی شده که نسترن به فریاد افتاده .....با وجودیکه خیلی مایل بودم اخر عشق بازی وزجر فرانک رو ببینم ولی سکس نسترن و رحیم هم می تونست از این سکس فرهاد و فرانک دیدنی تر برام بشه ...کاش چهار تا چشم داشتم و به دوتاش میرسیدم و همشو می دیدم ......تو دلم کلی به فرهاد فش دادم و گفتم ای عوضی فلان فلان شده خبر نداری در همین خونه ات و در فاصله ده متری زنت زیر کیر شاگردت داره گاییده میشه اونم از کون ......خاک توسرت ..خوب امروز خون و چرک و ادرارمو به خوردت دادم ...تو لیاقتت همینه که از این ات و اشغال ها بخوری.....تو همین افکار بودم ومی خواستم به طرف اتاق رحیم برم که فرهاد کارشو با فرانک تموم کرد و ابشو رو کون و گودی باسنش خالی کرد ......ای فرهاد عوضی و بیشرف ...اون فقط بلد بود ابشو تو کوس من خالی کنه و با بقیه زنا این رفتارو نمی کرد ....ولی دلم خنک شده بود و خوب اون کثافت ها رو به خوردش دادم ....فرانک به شرطی از روت بلند میشم که قسم بخوری و بهم قول شرف بدی که باز بیای پیشم و بهم کون بدی ......قسم میخوری ...قولشو میدی .......ای ای اوف اوف ...فرهاد ...باشه قبوله ....لطفا بلند شو ....من باید سریعا برم پیش طاهره......من معطل نکردم و سریعا خودمو به پشت در اتاق رحیم رسوندم ......وای وای چی داشتم میدیدم رحیم لنگای نسترن رو بالا داده بود و کیرشو تو کوسش زده بودو یه بادمجون سیاه و با کیفیتو تو کونش تپونده بود ودستشو رو دهن نسترن گرفته بود و دوبله داشت اونو می گایید ...اافرین به این پیرمرد////اون درست مثل یه جوون زن فرهاد رو می کرد ....بادمجون فقط سر سفیدش بیرون مونده بود و باقیش تو کونش رفته بود ......خدای من نسترن از کونش داشت درد می کشید و با دستاش رو کف اتاق میزد و هر موقع فرصت می کرد فریاد سر میداد.....رحیم ابشو تو کوسش ریخته بود و کیرشو بیرون کشیده بود و اونو رو کوسش می مالوند ......اخ اخ رحیم بادمجونو در بیار ....دارم پاره میشم ..تورو خدا جون خودت.....درش بیار ......اه اه ........ولی فایده ای نداره تو که کر و لالی و هیچی حالیت نیس...حق با نسترن بود و اون نمی فهمید و نمی شنید که نسترن داره از کونش درد می کشه .....اون باید سریعا خودشو از دست این بادمجون خلاص می کرد چون فرهاد کارش تازه تموم شده بود و اگه میومد گند کار برای دوتاشون در میومد.......نسترن تمام زورشو زد و دستاشو ازاد کرد و خودش بادمجون رو از کونش با بدبختی و اخ و درد زیادی بیرون کشید و راحت شد ......در همین لحظه صدای فرانک و فرهاد رو از داخل حیاط شنیدم و منم فوری خودمو از طریق همون در منتهی به داخل مغازه به خیاطی رسوندم و رو صندلی لم دادم و این شد صحنه نمایش درام و خیانت عشقی و سکسی بین چهار نفر که در فاصله ده متری انجام داده بودند و هر کدومشون به خیالشون گمون می کردند که کلاه سر غیر گذاشتند در صورتیکه در واقع بهم دیگه خیانت کرده بودند و کلاهشون تو هم رفته بود ..در این میون فقط کلاه و پرچم من و رحیم در اهتزاز بود که به هدفمون رسیده بودیم ..من تا حدودی انتقاممو از فرهاد گرفته بودم و رحیم هم زن فرهاد رو گاییده بود.......
     
#110 | Posted: 6 Jul 2018 05:32
عالی
     
صفحه  صفحه 11 از 19:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  18  19  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites