تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 13 از 27:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  26  27  پسین »  
#121 | Posted: 12 Jul 2018 00:20
عالی بود
     
#122 | Posted: 12 Jul 2018 11:42
ممنونم خیلی سکسی شد این قسمت
     
#123 | Posted: 13 Jul 2018 11:45
ادامه از طاهره.......سیامک به خودش رسیده بود و حسابی شیک کرده بود می دونستم به خاطر من به خودش رسیده ....ولی کاش می تونستم بهش بگم عزیزم .....جونم ...عمرم ...من خودتو میخام قلبتو...عشقتو ...نه تیپ وظاهرتو.....اون شب شاهین به زنش چسپیده بود واغلب دستشو تو دستش می گرفت ..برام کمی عجیب شده بود اخه در اون مجلس و حضور جمع چرا این مدلی رفتار می کنه ....اصلا من چرا باید اهمیت بدم ......به من چه .....زنشه ودلش واسش تنگ شده .......ولی این حرکتش مایه عذاب روحی و غصه شوهرم شده بود ...اون با حسادت خاصی بهشون نگاه می کرد و زیر چشمی هم منو می دید و لابد فکر می کرد زنم تحویلم نمی گیره و از مهر و محبت طاهره بی نصیب شده ام .....به فرانک چشمکی زدم و اونو دعوت به بیرون کردم ......تو حیاط خونه و اون گوشه ها....بهش گفتم ....فرانک جون چیه شاهین انگار خیلی دل تنگت شده .......اوه طاهره جون واقعا راس میگی ...امروز صبح که به خونه رسیدن اولین کارش اون بود منو کشوند تو دستشویی و کیرشو تو کونم زد .....اوف اگه بدونی چقدر دست مالیم کرد .....باور کن تا خوب ابشو تو سوراخم نریخت و لم نکرد و بعدش رفت بچه هاشو دید .....بازم قبل ناهار تو اشپز خونه...ایستاده و از پشت اول کیرشو تو کوسم زد و بعدش طاقت نیاورد و به کونم هدایتش کرد ....بهم می گفت ...فرانک کونت تنگه و میزونه و فقط باید با کیرمن پربشه ....ولی طاهره همون لحظه که کونمو می کرد یاد خیانتم افتادم ....کوسی که به فرهاد داده بودم ...زیرش داشتم رنج و درد و البته توام با لذت می کشیدم ...باور کن از چشام همون لحظه اشک جاری شده بود و به حال شوهرم و گناهی که مرتکب شده بودم غصه می خوردم ..بیچاره شاهین فکر می کرد من جر خوردم و کیرش کونمو داره پاره می کنه .....اون فوری اونو بیرون اورد ...بهم می گفت ....عزیزم ....جونم ..فرانک جونم ....چیه دردت اومد ....اصلا از کردن کونت می گذرم تا تو عذاب نکشی .....نه شاهین کارتو ول نکن ...گریم به خاطر دوری از تو ودلتنگیمه....خودم باز کیرشو با دستام تو کونم هدایت کردم و اون کارشو ادامه داد .....طاهره ....فرهاد خیلی منو عذاب داد ...الانم هنوز واژنم درد می کنه ...کیرش منو داغون کرد .....حالا لباسمو هم اون روز بهم نداد و گفت وقتی اومدی بهم کون دادی اونو تحویلت میدم......راست میگی....اره اون روز ازبس اعصاب نداشتم یادم رفت بهت بگم ......طاهره جون راستش می ترسم تنهایی برم لباسمو ازش تحویل بگیرم.....واه واه چه غلطای زیادی .....نمی خاد نگران بشی فردا خودم باهات میام و لباستو ازش می گیرم ....اوه اوه فرانک ...اگه می دونستم اون فرهاد عوضی باهات این رفتارو می کنه نمی زاشتم پیشش بری ...ولی باز خوب حالشو گرفتم .....فرانک جون میشه سیامک رو یه جوری تو حیاط بکشونی تا .........فرانک نزاشت حرفم تکمیل بشه ........اره عزیزم ..امشب اومدنمون همش به خاطر تو و سیامک بوده ....میارمش بیرون تو منتظر بمون .....تودلم اشوب شده بود و ضربان قلبم تند تند میزد ...این همه انتظار و رسیدن به وصال ...منو بی تاب و کمی نگران کرده بود .....نکنه گند کارش دربیاد و کسی مارو ببینه ......نه نه دیدن و صحبت حتی چند لحظه ای با سیامک به همه خطراتش می ارزه ......سیامک تو حیاط اومده بود و داشت به اطراف نگاه می کرد ....منو دید و ارووم و با لبخندش بهم نزدیک شد ......طاهره خانم ..نامه تو خوندم .....می خواستم جوابشو با نامه بدم ..ولی فرانک بهم گفت دیگه نامه نگاری بسه میبرمت خونه طاهره و خودت جوابشو بده ......من فقط نگاش می کردم و نمی دونستم چی بهش بگم ...اون باید شروع می کرد ....سیامک با لطافت خاصی بازوموگرفت و منو به طرف پشت درخت تو حیاط برد و یهو منو بغلش کرد و سرمو رو سینه اش گذاشت .....طاهره خیلی خیلی دوست دارم ...عاشقت شدم ....عشقت داره منو می سوزونه ....از کار و فعالیتم افتادم و زندگی و همه چیم فقط تو شده واومدم بغلت کنم تا تب عشقمو کمی پایین بکشم ...اه عشق ابدی من ......از چشام اشک عشق میومد و دستام ناخوداگاه به طرف موها و لباش رفت و اونارو لمس می کردم ....اه اه طاهره عطر بوی تنت و اغوشت خیلی عالی و رویایی و دست نیافتنیه ...کاش تا چندین طلوع و غروب خورشید تو بغلم می بودی ....طاهره چرا چیزی نمی گی و ساکتی ....اوه اوه خدای من ....تو داری گریه می گنی ...سیامک با لباش چشامو با تموم حسش می بوسید ....قربون چشای قشنگت برم .....نتونستم دیگه جلو احساسمو بگیرم ...خودمو تو بغلش جمع کردم و ودستامو دور کمرش گرفتم و لبامورو لبش گرفتم و با تموم احساس و عشقی که بهش داشتم اونو بوسیدم ......لبامون شاید تا بیش از یه دقیقه رو همدیگه بود و نفسامون داشت بالا میزد و مجبور شدم ولشون کنم و تو چشاش خوب نگاه کردم ..بهش گفتم ...منم عاشقتم ......دوست دارم .....قلبم مال توه ..همه چیم بهت تعلق داره و از فرط شوق عشق باز به گریه افتادم و سرمو رو سینه اش گرفتم ......سیامک لطفا منو سفت بغل کن ....به تنت و گرمی و عشقت نیاز دارم .....باور کنید در اون لحظات داشتم در اسمون ها پرواز می کردم و کاملا تسلیم اون شده بودم ...سیامک با وجودیکه منو در اغوش کشیده بود حتی یه ذره به نقاط جساسم دست نکشید و فقط سرو صورت و موهامو نوازش می کرد و چشامو می بوسید ...سیامک.یه عشق واقعی رو داشت برام واقعا نمایش می داد ...اون خودم و قلبمو می خواست و نه اندام و .....در اون لحظات فقط می خواستم تو بغلش باشم و تکون نخورم ...کاش میشد ...ولی این رویا میسر نمی شد چون یهو صدای پای یه نفرو شنیدیم ...ناچارا همدیگرو ول کردیم و سیامک خودشو پشت درخت محفی و استتار کرد و منم بلافاصله خودمو مرتب کردم و به طرف اون صدا اومدم ...شوهرم اومده بود تو حیاط .....انگاری مشکوک شده بود ......طاهره چرا نمیای پیش مهمونا .....کار داشتم ....تو چرا بیرون اومدی .....اومدم که ببینم کاری .و کمکی نمی خای ......نه تو برگرد پیش مهمونا ..منم الانه میام .......اغا سیامک کجاس .....اون رفته تو کوچه الان بر می گرده......کوچه چرا؟.......اوه اوه صالح مگه تو مامور شهربانی هستی ..به تو چه ..لابد کاری داشته .....صالح بالا خره سین جیم رو تموم کرد و برگشت تو اتاق ......بلافاصله رفتم پشت درخت و باز همدیگرو بغل کردیم و لحظاتی چند لبای همدیگرو بوسیدیم .........عزیزم ..طاهره جونم ....بسه برات بد میشه لطفا بر گردیم تو اتاق ..نمی خام برات درد سر درس کنم .....عشقم .....سیامک می خام هر چه زودتر ببینمت ......طاهره جون من فردا باید بر گردم تهروون......الانشم تو غیبت کارم هستم ...به خاطر فقط تو امروز نرفتم ....می خواستم فقط تورو ببینم ....به خاطر تو و وجودعزیزت هر خطر و رنجیو بجون می خرم .....واقعا مجبورم برگردم ...چون کار احداث یه پل بزرگیه که بدون من اجرا نمیشه ...کل پروژه به خاطر تو مونده ...میدونی عزیزم به خاطر تو من کار یه شرکت رو نیمه تعطلیش کردم ....اه سیامک تا تو برگردی و بتونم به اغوشت پناه ببرم خیلی وقت میبره .....بر می گردم .......بهت قول میدم ....در اولین فرصت خودمو بهت میرسونم ......باز صدای پای یه نفردیگه رو می شنیدم دیگه درنگ جایز نبود سیامک چشامو بوسید و سریعا خودشو به اتاق مهمونا رسوند و من موندم و یه دنیا عشق و امید به وصال دوباره اش........شوهرم باز به حیاط برگشنه بود و اون بهم نگاه سنگینی می کرد .......ها چیه صالح به جای این نگاه بیخودیت پیش مهمونا برگرد .....چی شده ...هیچی نشده طاهره......دیر کردی نگرانت شدم ......دیدی فرانک چه جوری به شوهرش عشق و حال میده ...اره دیدم ..اون شوهری که اون داره یه مرده و مثل یه شوهر باغیرت با زنش رفتار می کنه ...می فهمی ......طاهره ..بسه دیگه بهم طعنه نزن ....می دونی چند وقته دستم به بدن خوشکلت نرسیده ....دارم برات مثل یخ اب میشم .....بهم قول میدی امشب بهم کوس بدی ......خیلی هوستو کردم .....اخه هرچی باشه تو زنمی و اسمت تو شناسنامم هست...چرا منو زجر میدی.....بخدا من ادب شدم .....و رفتارمو درست میکنم ........طاهره ازت خواهش می کنم امشب رو بهم یه حال خوب بده .....اون مچ دستمو گرفته بود و نمی زاشت ازش دور بشم .....صالح ولم کن زشته ..مهمونا تو خونه هستند ....اخه چه معنی داره صاحب خونه مهمونا رو بزاره و خودشون تو حیاط بمونن ....نه اصلا من قاتی کردم و تا منو ارضا نکنی نمی زارم بری ......صالح با زور زیادش دستمو رو کیرش برد و واونو سریعا از شلوارش دراورد و تو دستم قرار داد و خودشم بهم چسپوند و سعی می کرد منو ماچ کنه .....از این کارش چندشم شده بود و هیچ حسی بهش نداشتم ...تلاش کردم خودمو ازش رها کنم ...ولی مگه میشد ..اون چند برابر من زور داشت و دستمو با کمک یه دستش به کیرش برده بود و زورکی باکف دستم می مالوند ....اوه اوه طاهره .....هیچکسی مثل تو نمیشه ....اصلا عشق بازی با تو یه مزه دیگری داره ..اونم از نوع زورکیش......اوخ جون .....از بس به مچ دستم فشار میاورد که دردش داشت فریادمو بلند می کرد ....تو روخدا بسه ....ولم کن ...دستم درد گرفته ......یه کم مونده ابم بیاد .......ای ی ی ی ی....اخیش ...راحت شدم ......کف دستم از اب لزش کیرش خیس خیس شده بود ....اه صالح ..این چه کاری بود که باهام کردی ......طاهره مگه خلاف قانون و شرع انجام دادم ....زنمی و مال منی ......اره جون خودت ...من باهات همچنان قهرم ...دیگه از این غلطا نکن .......دستامو تو حوض حیاط شستم و به پیش مهمونام برگشتم ........شوهرم ارضا شده بود و دیگه مثل فاتحان جنگ های صلیبی رفتار می کرد انگار که یه کار مهمیو انجام داده باشه با غرور و تکبر خاصی حرف میزد ....همه این کاری که شوهرم باهام کرد ناشی از حسادت .به فرانک و شوهرش بود .....از نحوه رفتارش خنده ام گرفته بود....اون شب گذشت و من در تدارک سفرم با شرافت و شوهرش بودم......ولی قبل از موضوع مسافرت باید لباس فرانک رو از این فرهاد هیز و عوضی بگیرم ...هرچی باشه من پیشنهاد به فرانک داده بودم و احساس مسئولیت می کردم که این قضیه رو بخوبی خاتمه بدم .....ولی واقعا تو این موضوع مونده بودم که چرا فرانک این همه در برابر فرهاد کوتاه اومده و خیلی جدی باهاش برخورد نمی کنه .....چرا .....اون که بچه نیس و خیلی راحت می تونست لباسشو ازش بگیره ......عصر اون روز فرانک اومد دنبالم و با بهرام به مغازه فرهاد رفتیم ......تو مغازه رحیم با چشای شهوتی و دریده اش بهمون نگاه می کرد وفرهاد هم مثل همیشه منتظر بود فرانک رو به اتاق رحیم ببره ......فرانک خانم مثل طاهره خانم نیس ...واقعا خوش قوله و تشریف اورده که لباسشو تقدیمشون کنم .......فرهاد مگه اون روز لباسو اماده نکرده بودی ....چرا اماده بود ولی فرانک خانم خودشون مایل بودن که بازم رو لباسشون کار بشه ........اره جون اون عمه ات و زنت ...تو می خواستی فرانک بیچاره رو به لانه و اتاق بکن بکنت بکشونی ......اینو تو دلم گفتم ........تو فکربودم که به چه روشی باز حالشو بگیرم.......فرانک لباسشو به فرانک دادکه تنش کنه و اون رفت داخل پرو ......من با دستم اشاره به فرهاد کردم .......فرهاد مثل برق خودشو بهم رسوند .....طاهره جون ..در خدمتم ......فرهاد جون جلو فرانک ازم گله کردی بهم برخورد .......خب عزیز دل حقیقتو گفتم ...مگه بهم میدی ؟....سال هاس تو کف کونتم و کوستم هم روش اومده......الانشم میخامت و به خاطر تو هر کاری بگی می کنم .....تو رو جون هر کی دوسش داری ....امروز رو دست خالی از پیشم نرو میدونم بری بیرون دیگه نمیای .........طاهره منو باور کن ...هیچکسی مثل تو بهم لذت نداده ..ولی خب از حق نگذرم در گذشته از اندام شرافت و این اخری از کوس تنگ فرانک هم ناز و اداش باید یادی کنم .......میخای باز یه حال کوچولو بهت بدم .......طاهره فقط حال .....اره .....ولی فقط حال منو راضی نمی کنه وقتی راضی میشم که کیرم تا ته تو کونت بره.......حالا اگه حرفامو قبول کردی و ازت راضی شدم شایدم به کونم رسیدی......اوخ جون .....خب بگو ......ابتداش این مرتیکه ..رحیم بی ادب و هیزو دکش کن و یا بفرس تو خونه کمک زنت .......چرا کمک زنم ...خب مگه بجای کمک تو در مغازه کمک زنت باشه ..ایرادی داره ......ها........نه .....ولی بهتره بفرستمش خیابون .......راستشو بگو چرا پیش زنت نمی فرستیش .....مگه بارها بهم نگفتی ادم خوبیه و مطمئنه و از این حرفا .......چرا گفتم ......زنت تو خونه کارش زیاده و توش مونده ..اثار شلختگی رو اون روز تو خونه تون دیدم ....اونو بفرست تا خونه رو براتون مرتب کنه .....فرهاد وقتی چیزی بهت میگم نه توش نیار .....مگه منو نمی خای؟....چرا میخام.....باشه حق باتوه ..بهش میگم بره همه خونه رو مرتب و منظمش کنه ...فکر بدی نیس .....طاهره پیشنهاد خوبی دادی .....مغزت خوب کار می کنه ......فرانک لباسشو تنش کرده بود و ازش راضی بود و اومد پیشم ......فرهاد هم با ایما و اشاره رحیم رو تو خونه اش فرستاد ...یواشکی به فرانک گفتم ....براش برنامه ردیف کردم که حالشو بگیرم ..تو فقط بمون و نگاه کن .......فرهاد میشه باهات خصوصی حزف بزنم ......اره خانمم...چرا نمیشه ....پس بریم اون گوشه مغازه .......طاهره جون زود تر بگو ......فرهاد میخام یه اعترافی بکنم .....اون روزی که کوسمو لیسیدی و خوردی .....هنوز که هنوزه تو لذت و کیفش دارم سیر می کنم ......باور کن از اون روز دایم هوش و حواسم میره اون لحظاتی که داشتی با زبون دراز و پهنت کوسمو می خوردی ...تو خواب و بیداری تو کف خوردنت موندم ...خیلی عالی چوچولومو نوش جون می کردی ...امروز هم من فقط به خاطر این موضوع با فرانک اومدم ....که ازت بخام کوسمو خوب بلیسی و حالمو جا بیاری ......خب همین .....اره ...گفتم که اگه راضیم کردی ..شایدم بهت دادم ......قول باشه .....اره فرهاد .....اگه خوب ارضام کردی و اونی که می خواستم بهم دادی ...خب منم بهت میدم ......باشه .....خب ابتداش برو برامون دو تا شربت و یا خوردنی خوشمزه بیار که موقع کارت من بیکار نباشم و گلوم خشک نباشه ....زود باش معطل نشو ......فرهاد باورش نمیشد تا این حد بهم نزدیک بشه ...اون فوری رفت سر خیابون و سه دقیقه نشد که با دو تا کیک و شربت خنک پیشم برگشت .....سهم فرانک رو بهش داد و جلوم اماده شد که کارشو شروع کنه ......فرهاد جون چرا واسه خودت نیاوردی ......عزیزم هولکی رفتم از خودم غافل شدم ......نه نه فرهاد غصه نخور توم از اب کوسم نوش جون می کنی از خوردن بی نصیب نمیشی.....من خوردن کیک مو شروع کردم و بهش دستور دادم که شروع کنه ....فرهاد جون دامنمو بالا بده ..از رو صندلی تیم خیز شدم و خودش دامنمو تا کمرم بالا داد و شورت سفیدمو که زیرش یه پارچه سفید بود رو برام بیرون زد ......اوف اوف طاهره .....چه شورت سفید قشنگی پوشیدی ..میشه بلند شی و یه دور بزنی تا خوب باسنتو با شورتت نگاه کنم .......فرهاد باسنمو مگه ندیدی ......چرا دیدمش ...ولی هزار بارهم ببینم بازم کمه ......باشه ...بیا زیارتش کن و دورش طواف کن ......من بلند شده بودم و وبا یه دستم دامنمو از کمر گرفته و باسنمو که با رونای کشیده و سفید و یه دست زیبایم براش نمایون کردم ...فرهاد دو بار دور م گشت و از فرط شهوتش داشت زبونشو دوردهنش می چرخوند و کیرشم از زیر شلوارش مثل مشت گره کرده بلند شده بود .....باز رو صندلی نشستم و پاهامو براش باز کردم واونم ارووم با دستاش مشغول مالش شورتم شد ......در حین خوردن کیک و شربتم براش اه و ناله می کردم ...البته کمیش نمایشی بود و فقط می خواستم بیشتر تحریکش کنم و لی واقعا خودمم داشتم شهوتی میشدم هنوز پریودم خوب نشده بود و باز خون ریزی داشتم ........فرهاد جون ....میشه ازت خواهش کنم مثل اون روز با چشای بسته کوسمو بخوری ...با اون مدلی خیلی حال میده ......طاهره اون روز هر چی خون و کثافت بود به خوردم دادی ..الانم میخای همون کارو بکنی ........نه فرهاد جون ....نمی خواستم پیش اومد و تازه خودت اصرار کردی که کوسمو بخوری ....پس مقصر خودتی ....اصلا مگه نمی خای امروز راضیم کنی ...ها .....چرا چرا ....باشه هر چی بگی انجامش میدم ...فقط من میخام اخرکاری کونیت کنم وکاری کنم خودت بیای وازم خواهش کنی که کیرمو تو کونت کنم .....فرهاد خواست بره یه دستمال بیاره که به چشاش بزنه ...ولی من یه فکر دیگه کردم ...فرهاد وایسا ابتدا شورتمو خودت درار ...چون میخام شورتمو رو چشات بزنم ..طاهره میخای با شورتت چشامو ببندی ..اره مگه اشکالی داره ؟......نه فقط شورتت کوچک و تنگه شاید به چشمم نخوره .....نترس فرهاد جون ..اونش با من ....خودم درستش می کنم ....فرهاد با حرث و شتهای خاصی شورتمو با دستمال زیرش از پاهام بیرون کشید و دو زانو روبروم نشست و منم شورتمو با حالتی که خوب چشاشو پوشش بده روش بستم و حتی دستمال خونی و چرکیمو زیرش قرار دادم . بهش دستور دادم که کوسمو بخوره.....کوسی که هنوز کمی خونی بود و اثار چرک و کثافت دوران پریودم در دور ور و رو چوچوله هام روش مونده بود وهیچ وقت فکرشو نمی کردم که یه بار دیگه فرهاد رو وادار به خوردن این اشغال رحمم بکنم ...ولی این مردیکه هوس باز و بی ناموس که همیشه دنبال زنای مردم بود لیاقت همچین رفتاریو واقعا داشت ....فرهاد کارشو شروع کرده بود ..داشت بخوبی با زبون درازش و لباش همه جای کوسمو می لیسید و می خورد ..به فرانک اشاره کردم و بهش فهموندم که اونم بیاد این نمایش مخصوص و دیدنی رو ببینه ....فرانک کیف می کرد و از دیدن کوس خوریم لذت می برد....ف رهاد متوجه فرانک نشده بود و مشغول کارش بود و گاها هم دستاشو رو باسن و رونام می کشوند و اوخ جون و جونم جونم سر می داد.....باز هم مثل اون روز از دور ور و لب لوچه فرهاد خونابه و اب دهنش سرازیر شده بود و منم هیجان و شهوتم کمی بالا زده بود ...دستامو بسوی فرانک دراز کردم و اونو به طرف لبامو دعوت کردم و لبای نرم و خوشکل فرانکو اسیر لبام کردم و داشتیم از همدیگه لب خوری می گرفتیم ....اوه اوه چه لحاظ ناب و خوبیو داشتم سپری می کردم ...فرهاد داشت با چشای بسته و مثل یه اسیر و برده کوسمو می لیسید و فرانک هم لبامو می خورد ..اونم در حالیکه فرهاد از نفر سوم اطلاعی نداشت ....نیمه مونده کیک و شربتمو با فرانک جونم شریک شدم و با هم در حین عشق و حالمون اونو نوش جونمون کردیم...اوه اوه چه جالب و موندنی میشد این خاطره خوب سکسی و باحال ......فرهاد جونم ......چیه عزیزم .....اب کوسم خوشمزه س؟.....اره طاهره جون ....شور که نیس ......چرا یه کمی .....اشکالی نداره ..برات خوبه....قوت می گیری و می تونی شب خوب زنتو بکنی تا سیر سیر بشه و یه وقت اویزوون کیر این و اون نشه ......فرهاد با شنیدن این حرفم یه جوری شد و اثار ناراحتیشو خوب حسش کردم .......فرهاد جون ..بدل نگیر ....از رو هوسم این حرفو زدم .....درستشم همینه ..تو ابتدا باید زنتو خوب بکنی و بعدش چشات دنبال امثال من و فرانک باشه ...چون غیر از این باشه ..یهو دیدی مثلا زنتو زیر همین رحیم شاگردت بیرون کشیدی ......فرهاد جون بازمثال زدم ...بدل نگیر ...داشتم بهش طعنه و ضربات کاری خودمو میزدم و از یه سر هم اونو وادار به خوردن خون و چرک کوسم کرده بودم ......فرهاد جون بیشتر بلیس ...تندتر...اه اه اه لطفا بهتر بخورش ....اوی اوی ...داشتم اوج می گرفتم و شهوتم منو داشت وادار می کرد که حتی ادرارمو بیرون بزنم ...تو مثانه ام پر ادرار بود و من نگرش داشته بودم ......فرهاد جون ....در چه حالی هستی......خوبم طاهره ..دارم تلاش می کنم خوب ارضات کنم تا نوبتم برسه که به خدمت کونت برسم .....فرهاد جون به نظرت رحیم الان داره چیکار می کنه ....نکنه یواشکی مارو نگاه کنه ......ها ...طاهره نمی دونم ...اونو ولش کن ..تو بهتره حالتو بکنی ......اخه خیلی بهش مشکوکم ..اون یه جوریه ..هی مرتب نگاه زنا می کنه و حتی اگه ناراحت نمیشی اون روز خیلی به زنت چشم داشت ....فرهاد از این حرفام کلافه شده بود و دیگه جوابمو نداد و فقط سرعت عملشو بیشتر کرد و دق دلشو داشت رو کوسم خالی می کرد .....فرهاد کاش میدونستم ..شاگردت الان چیکار می کنه ....اون پیرمرده مثل خودت خیلی هوس بازه ..از هیچ زنی نمی گذره ......دیگه مونده بود گه چی بهش بگم .....تیر های زهر الودمو بخوبی به فرهاد زده بودم و اگه من و کوسم تو دستاش و دهنش نبود ..براستی فوری سراغ زنش میرفت که سر از کاش در بیاره ..من که مطمئن بودم که الان و در همین لحظه رحیم داره زن فرهاد رو از ناجیه کونش می کنه و اونو خوب جرش داده .....رحیم باید از من یه تشکر جانانه بکنه که ترتیب این سکسشو داده بودم....فرانک در همین حین حرفام بادستاش سینه هامو می مالوند و گاها لبامو می خورد ...با دونفر داشتم سکس نیم می کردم ....شور وشهوتم دیگه به نهایتش زسیده بود وواقعا نمی تونستم اونو کشش بدم و نگر دارم .....لذا باز به فرهاد گفتم سریعتر کارشو بکنه ..بیچاره فرهاد صورتش تقریبا از ابو چرک خیس خیس شده بود و من دیگه داشتم ختی ادرارمو بیرون می دادم ......فریاد بلندی سر دادم و با اه و ناله و یه کم نازو ادای خاص خودم همه محتویات تو ی کوسمو روصورتش پاشوندم ....اب کوسم و با ادرارم روش مثل شیر اب میومد و اون تا لحظاتی مونده بود که چیکار کنه ...عقب بره و یا بمونه تا همشو روش بریزم ......نتونست طاقت بیاره و به عقب ازم دور شد و در همون لحظه من یه پشت پا بهش زدم و فرهاد هولکی از پشت به کف مغازه افتاد و من بلافاصله بلند شدم و باقیمونده اب ادرارمو رو تموم اندامش پاشوندم ....در اون لحظه داشتم چه کیفی می کردم ..همه جاش از نجاست اب ادرارم تقزیبا خیس شده بود .......با فرانک فقط داشتیم می خندیدیم....شخصیت فرهاد رو کاملا خورد و خمیر کرده بودم ......شورتمو از چشاش باز کرد و مارو دید ....با دیدن فرانک شرمنده شده بود .....به فرانک چشمکی زدم و اون هم فهمید .....واه واه اغا فرهاد این چه گندیه که زدین ....فکر نمی کردم تا این حد خودتو بی ارزش کنی ....واقعا که طاهره جون ماهیت شمارو نشون داد ........اوه اوه حالم ازتون بهم میخوره ......من فقط داشتم می خندیدم ......فرهاد اول کار در مغازه رو از داخل بسته بود و ما نمی تونستیم بیرون بریم .......فرهاد بهم نگاهی کرد ......طاهره به کارم گند زدی .....منو به این روز و حال انداختی .....چیکارت کنم ..خودت بگو ....هیچی فرهاد جون من سر قولم موندم ..ولی فقط یه مشکلی هستش .....اونم اینه باید تمیز و بهداشتی بشی و حموم بری و یا حداقلش ابی به تنت بزنی ..انتظار داری با این کثافت و الودگی بغلت کنم و بهت بدم ....ها و تازه قولم مال امروزه و اگه نتونی دیگه قول بی قول ......ضمنا فرهاد جون از شاگردت غافل نشو ......این جمله اخریو با خنده و تمسخر بهش زدم ......من و فرانک خوب خودمونو جمع وجور کردیم و ناچارا با فرهاد از در مخفی داخل خونه شدیم ...فرهاد نمی خواست مارو باخودش تو خونه ببره چون انتظارشو داشت که زنشو در حال خیانت و در اغوش رحیم ببینیم ولی به خاطر گاییدن من این ریسکو قبول کرده بود.......به اروومی داشتیم وارد میشدیم .....تو اتاق پذیرایی سرو صدا میومد ......فرهاد ازمون خواست که جلوتر نریم ...و خودش رفت پشت پنجره و از گوشه داخلشو نگاه کرد ....بعد از لحظاتی رو پا هاش دووم نیاورد و به زانو نشست و سرشوبا دستاش پوشوند .....با فرانک جلو رفتیم و داخل اتاقو نگاه کردیم ...رحیم رو کون زن فرهاد افتاده بود و با تانی و ارامش خاصی کونشو می کرد و نسترن هم با دو دستاش رو کف اتاق میزد و اعلام می کرد که جر خورده .......دیدین ......اره فرهاد ......نمی خای بری تو ......نمی دونم ..طاهره ......برم تو چیکارشون کنم ...رحیم فامیل خودمه و جای پدرمو داره و نسترن هم ازش بچه دارم و برم داخل باید دوتاشونو بکشم ......وبچه هام بی مادر میشن و من نمی تونم بزرگشون کنم .......دو نفری فرهاد رو ازاتاق دورش کردیم .....و من بهش گفتم ...ببین فرهاد این نمایش خیانتی که الان دیدی همش مال اعمال بد و زشت خودته ...تو که همش چشات دنبال ناموس مردمه و به قول خودت یکیشو تو مغازه ات رد نمی کنی باید انتظار دیدن این صحنه رو داشته باشی ..می فهمی ...و حالا مثل الاغی که تو گل مونده ..توم توش موندی و نمی تونی این لکه ننگو پاکش کنی ..ولی واقعا اولش باید لکه های خودتو پاک کنی ....چون فقط خودت مقصری .....من می دونستم که رحیم با زنته و باهاش رابطه داره و حتی چند بار بهت اشاره زدم و تو خودتو به کوچه علی چپ میزدی ......اگه میخای همه چی درس بشه و بچه هات بی مادر نشن باید اولش خوذتو اصلاح کنی و بعدش این مرتیکه رحیمو از این شهردکش کنی و به جای عشق بازی با زنای مردم به زن خودت برسی و خوب سیرش کنی تا اونم بهت خیانت نکنه .....می فهمی ....از من گفتن بود و از تو شنیدن و عمل کردن ..وضمنا دیگه کاری به من و فرانک هم نداشته باش و مزاحم ما نشو ......ما رفتیم ...خدا خافظ......از در اصلی خونه شون رفتیم و به خیابون رسیدیم ........وای طاهره خوب حال فرهادو گرفتی .....هیشکی مثل تو نمی تونست کنفش کنه .....ولی این اخری دلم واسش میسوخت ......فرانک جون دلت واسه اون نسوزه ...فرهاد لیاقتش همون بود که بهش رسید یه عمره داره کوس و کون زنای این شهرو می کنه وباید هم انتظار داشته باشه که زنشو ترتیب بدن و تازه فکر کنم نسترن فقط با اون پیر مرده نبوده و قبلا به فرهاد خیانت کرده ...چون این سه سال اخیر خیلی ارایش می کرد و به خودش میرسید ....حالا فرانک جون دلت برای من عاشق و سرگردون بسوزه که سیامک جونم امروز برمی گرده تهروون و من ازش دور میشم ......اوه اوه عزیزم اون صبح زود رفت ولی بهم گفت در اولین فرصت برمی گردم و اخرین جمله ای که بهم گفت میدونی چی بود ....نه فرانک بگو .....گفت مواضب طاهره باش ....چون خیلی دوسش دارم ........اه اه .....فرانک عاشقی بد دردیه .....با این دل صاحب مرده چیکار کنم ......هیچی عزیزم ..امروز خوب کوست لیس خورد ....داشتم بهت حسودی می کردم .....راس میگی...اره طاهره.....میخای کوسنو بخورم .....اره خیلی دلم میخاد .....نزدیک ترین جارو باید انتخاب می کردیم .....منزل پدرم ...خیلی نزدیک بود ...ولی ایا مناسب همچین کاری هست ......اگه پدرم خونه باشه ..چی ....هر چی باداباد ..هوس خوردن کوس فرانک منطق و عقلو ازم گرفته بود و فقط میخاستم زودتر بهش برسم .....خونه پدرم بزرگ بود و اتاقهای زیادی داشت و تازه فرانک هم خونه پدرمو ندیده بود و مایل بودم اونو ببینه و با خونواده پدرم اشنا بشه ..........
     
#124 | Posted: 13 Jul 2018 17:44
سلام دوست عزیز واقعا داستانت عالی هست من و همسرمم خاطرات خوبی داریم اگه خواستین تعریف میکنم داستانش ککنین
     
#125 | Posted: 13 Jul 2018 23:35
jendezan
سلام....تشکر از اظهار نظر و ابراز لطفتان.....خاطرات خودتون رو اگه مایل بودین در پیام خصوصی برام بفرستین ...تا اگه خدا خواست ...به صورت داستان تدوینش کنم ....البته درگیر داستان طاهره و بهرام هستم ولی سعی می کنم و اگه شد مابین این داستان اونو انجامش بدم ....
     
#126 | Posted: 14 Jul 2018 02:23
فوق العاده ای رفیق
     
#127 | Posted: 14 Jul 2018 10:34
azadmaneshian:
با خونواده پدرم اشنا بشه

به به داستان داره جالب تر میشه
     
#128 | Posted: 15 Jul 2018 06:36
محشره محشر
میدونی یعنی چی ؟؟؟!!!
یعنی محشر
     
#129 | Posted: 16 Jul 2018 03:54
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
     
#130 | Posted: 16 Jul 2018 12:19
ادامه از طاهره.......بهرام از ابتدای اومدنم تو بغلم و در مغازه فرهاد در خواب خوشی فرو رفته بود و یه لحظه حتی بیدار نشده بود...در استانه در خونه پدرم گریه اش شروع شده بود و انگار باید بهش میرسیدم.....عزیز دل مامانش.....در نیمه باز خونه پدر و سرو صدای زیاد نشون از خبرایی تازه و مهمونی می داد ......اه چه خبر ی باید باشه .....هر چی هست فقط امیدوارم خوب و پیام اور شادی باشه .......فاطمه خواهر بزرگم و زن های یوسف و محمود برادرای ناتنیم به استقبالمون اومدند.....و بعدش سرو کله نامادریم اختر و با پدرم پیدا شد ...طبق معمول همیشگی پدرم باهام گرم نبود ولی با فرانک بهتر برخورد کرد ......به این نحوه رفتار و برخوردش عادت کرده بودم ....یه دست الکی و سرسری به موهای بهرام کشید مارو این مدلی تحویل گرفت ......اه اه دریغ از یه ذره محبت و مهر پدری ....این واقعا برام یه عقده شده بود ....اخه پدر مگه من به تو چه بدی کردم ....گناهم چیه ...که باید اینطوری باهام رفتار کنی ....شاید گناهم اون باشه که مادر ندارم ......اه بیچاره راحله خواهر کوچیک ترم که چه زجری تو این خونه باید بکشه ....اون به محض دیدنم خودشو تو بغلم پرت کرد و تا لحظاتی چند در اغوشم قرار گرفت........راحله ...خواهر عزیز و نازم .....خوبی ....چرا نمیای خونه مون....دلم واست یه ذره شده .......قربونت برم .....اوه طاهره .....اگه تو رو نداشتم بخدا دق می کردم ...تورو می بینم ..روحیه می گیرم . دلم قوت و نیرو می گیره ......خواهرعزیزم ...خیلی دوست دارم ...منم دوست دارم .....تو اغوشم استخون های اندامشو بخوبی حس می کردم ...از بس لاغر ووزنش زیر نرمال نشون می داد......تو این دنیا اگه بهم می گفتن یه ارزو بکن و چیزی بخواه تا اونو براورده کنیم.....بخدا قسم ..می گفتم یه شوهر خوب و مناسب برای راحله میسر بشه .....این همه سرو صدا نشون از ازدواج احمد سومین برادر ناتنیم بود که در تدارک خواستگاری اون بودند ..وقرار بود اون شب به خواستگاری خونه پدر عروس برن ......احمد رو دیدم و رفتم گونه هاشو ماچ کردم و پیشاپیش بهش تبریک گفتم ...خدا کنه زن احمد خوشکل و زیبا و نجیب باشه ....نه مثل زن های یوسف و محمود که سهمی از زیبایی و خوشکلی نبرده بودند اینا همش محصول تصمیمات خشک و رفتار پدر سالاری پدرم بود که خودش انتخاب می کرد و به پسراش تحمیل می کرد ......فرانک ومخصوصا خودموکه با زنای یوسف و محمود مقایسه می کردم ....سرم واقعا سوت می کشید .....زیبایی و قشنگی من و فرانک کجا و بد ترکیبی و زشتی اونا کجا ....اوه اوه بنازم به این همه استعداد و انتخاب و سلیقه پدرم ........واقعا سلیقه و انتخاب افتضاحی داشت .......نمونه اش همین شوهر من که این همه در اوایل ازدواجم ازش تعریف و تمجید می کرد ......و این مدلی از اب درومد......با ازدواج احمد ..دیگه فقط فرشید و راحله مجرد میمودند.....فرشید که سربازبود و راحله تو خونه تنها تر و بی کس تر میموند .....باز هم یاد اون سیروس بی شرف و فلان فلان شده افتادم ....اون کثافت خیلی راحت منو گول زد و کلاه گشادی سرم گذاشت و هم منو گایید و هم غرورمو پایمال کرد ...اگه دستم بهش برسه ....می دونم باهاش چیکار کنم بهرام تو اون همه سرو صدا و شلوقی کیف می کرد و مرتبا می خندید .....از هدفی که داشتم دور شده بودم ...اصلا من واسه چی به خونه پدرم اومدم ...من اومده بودم کس فرانک جونو بخورم وبا فرانک شرط بسته بودم که حتی در صورت بودن پدرم هم این کارو انجام بدم ....فرانک بهم می گفت امکان نداره تو بتونی کوسمو تو اون همه شلوقی و با بودن برادرات و خواهرات و پدرت وزنش لیس بزنی .....از لج فرانک و اخلاق تند و خشک پدرم تصمیم گرفته بودم این کارو انجام بدم..شرطمون سر دوتا ست شورت و سوتین ویه ماه خرج کافه و خورد و خوراک خیابون بودش .......همه مثل گل و پروانه دور و بر فرانک و خصوصا من میومدند........خوب شد فرشید تو خونه نبود و گرنه اون ول کنم نمیشد وچه بسا یه کارای بد و شیطونک بازی روم انجام می داد...خواهرم فاطمه و راحله و برادرام و زناشون برام سخنرانی می کردند و هر کدومشون یه مطلبی می گفتند و من فقط ظاهرا گوش میدادم ....کل حواسم معطوف به کوس خوری فرانک و مکا ن انجام دادنش شده بود......دست راحله رو گرفتم و به بهونه دلتنگی ودیدن اتاق های خونه پدرم ...در صدد پیدا کردن مکان مناسب شدم .......از شانس بدم همه اتاقها مناسب و خلوت نبودند ...و مونده بود فقط اتاق اختصاصی پدرم و انباری و دستشویی ......انباری که جا حتی برای وایسادن هم نداشت چه برسه به اون کار......دستشویی که اصلا نمیشد چون دونفری میرقتیم تابلو میشد و همیشه هم شلوغ و به صف براش وایساده بودند.....حالا فقط میمونه اتاق پدرم .....که با راحله وارد ش شدیم .....پدرم داشت قران می خوند ..با دیدن ما کارشو سریعا خاتمه داد و قران رو در طاقچه گذاشت و از راحله خواست که یه بالش و پتو براش فراهم کنه تا چرتی بزنه ......اوه اوه کاش به جای چرت زدن میرفت بیرون و یه هوایی میخورد تا منم کارمو تو همین اتاق انجام می دادم ...این اتاق خیلی مناسب بود و معمولا غیر از پدرم کسی داخلش نمیشد و حتی زنشم هم در طول روز زیاد توش ترددنمی کرد.......پدرم باز بهم محل نزاشت ...و با دیدن من خودشو انگاری به خواب زد .......تصمیممو گرفته بودم .....تو همین اتاق پدرم و در حضورش کوس فرانک رو حتما می خورم ......هیجان و ترس این کار .....شروع نشده منو گرفته بود ..از پدرم خیلی رو دروایسی داشتم و در طول زندگیم حتی یه بار باهاش راحت و خودمونی نبودم و یعنی نمی تونستم و بهم اجازه این کارو نمی داد ...وحالا من می خواستم تو اتاقش و با حضور فیزیکیش این کارو بکنم ..اگه واقعا در حین کارم بیدار میشد و مارو می دید ...اونوقت چی میشد ......وای وای .....براستی قیامت میشد ...نه نه نباید جنبه منفیشو در نظر بگیرم .......من این کارو می کنم و انجامش میدم ......پدر ....من در فاصله دو متریت با اجازت کوس ذوستمو می خورم و ابشو میارم ......حالیته پدر جون........اینارو تو دلم واسه خودم می گفتم که به خودم کمی روحیه بدم .......خواننده محترم باور کنید انجام این کار خیلی سخته و در عمل شاید غیر ممکن باشه ....ولی اینو بدونید که من خیلی عقده و حقارت از پدرم داشتم ...نه اینکه ازش متنفر باشم ...نه ....ته قلبم اونو دوس داشتم ولی این همه بی لطفی و بی تفاوتی و بی مهری و تبعیضش منو شاید وادار به این کار بد کرده بود ....با راحله پیش فرانک و بقیه حضار برگشتم ......باید کمی صبر می کردم که خواب پدرم سنگین بشه ....خوشبختانه همه حواسشون به خواستگاری و مهمونی رفتنشون بود و من در یه فرصت عال...دست فرانکو گرفتم و و اونو به طرف اتاق پدرم کشوندم ....فرانک با دیدن پدرم که خوابیده بود شوکه شده بود و خواست از دستم فرار کنه ......کمرشو گرفتم و به خودم چسپوندم...در اون لحظه حس می کردم زور رستم در وجودمه و با اینکه وزن فرانک از من کمی بیشتر بود ..ولی اونو بخوبی تحت کنترل خودم دراوردم و بلافاصله زورکی لبمو رو لبش گرفتم ......فرانک خیلی خیلی ترسیده بود و در اغوشم مثل بید می لرزید ...واقعا حق داشت بترسه ...منم جای اون بودم بجای لرزیدن سکته رو میزدم ...اخه من بالای سر پدرم داشتم باهاش استارت یه لز رو می زدم......فرانک خیلی تلاش می کرد ازدستم فرار کنه و من نمی زاشتم ....هیجان منحصر بفرد و خاصی تموم وجودمو گرفته بود ......باید این کارو انجام می دادم .....راستش می خام اعتراف کنم ..خودمم کمی می لرزیدم .....ولی دیوو هیولای شهوت جنسی لحظه به لحظه منو مست می کرد و الان دیگه داشتم با یه دستم به شدت و سرعت کوس و چاک کون فرانک رو می مالوندم ...فرانک دو پاشو بهم جفت کرده بود و مانع این کارم میشد و این باعث شد که یه دستم تو گودی کونش قفل بشه و در واقع دستم در اونجاهاش متوقف بشه .....با لبام و دهنم همه جای صورتشو از زبر گردن بگیر و تا چشاش می لیسیدم .....فرانک در گوشی ازم خواهش و التماس می کرد که ولش کنم ........طاهره ...تو رو خدا ...خواهش می کنم ....اینجا نه .....نکن .....بیچاره میشیم ...پدرت خوابیده ..اگه بیداربشه .....من سکته می کنم ......ابرومون در خطره ...نه نه ........فرانک جون ....نترس بیدار نمیشه .......اگه شد ..اونش با من .......دست دیگمو از زیر بلوزش به پستوناش بردم و و با شدت عمل خاصی سوتینشو به طرفزیر گردنش بالابردم و پستو ناشو ازاد کردم واونارو تو دستم گرفتم و باهاش بازی عشق و هوس می کردم ...نوکاشو نیشگون میزدم و کاری کردم که فرانک دو دستشو رو دهنش گرفته بود که یهو فریاد بیرون نده ......اوف اوف چه لحظات پر هیجان و نابی درست کرده بودم ...بنازم به این همه استعداد ........اوخ جون دست قفل شده ام رو کوس و کونش کمی خیس شده بود و این نشون از شهوت فرانک جون می داد ......فرانک ایستاده دیگه نمی تونست خودشو نگه داره و ارووم ارووم خودشو رو کف اتاق ولو کرد و منم با خودش رو کف کشوند ....فاصله مون تا پدرم شاید دو متری و نیمی میشد .....بلافاصله زیپ شلوار تنگشو پایین کشیدم و خواستم دگمه شلوارشو باز کنم و اونو تا زانواش پایین بکشم ....فرانک با دستاش مانعم شد .......و در گوشی گفت .....تورو خدا و جون هی کی دوسشداری ...شلوارمو پایین نکش ...رو شلوارم و لابلای زیپ شلوارم کوسمو بخور ......نه نه نمیشه ..باید لختت کنم ......نه نه خواهش می کنم .......وای وای پدرت ......اونجاس ...اگه بیدار بشه ... ومنو لخت ببینه ...من چی بهش بگم ...خب ببینه ....فوقش عاشقت میشه و تو زن پدرم میشی و اونوقت جای مادرمو می گیری ...کی از تو بهتر .....اونوقت بجای گفتن فرانک جون بهت میگم مادر جون ...اصلا بهتره بگم مامی جون .....هوسم داشت به نهایتش می رسید و کوسم مثل تنور نونوایی داغ شده بود و حسابی ازش اب میومد ...طاهره اخرش تو منو سکته میدی ......اوی اوی خدا نکنه ...مامی جونم ......با گفتن این جمله شهوتم بیشتر شعله گرفت.....هیجان این لز ناب و قشنگ ولی در محیط ترسناک منو غرق کرده بود ..با زور و فشار و به حالت تجاوز شلوارشو تا زانواش پایین کشیدم و لای شورتشو به یه طرف جمع کردم و با شدت عمل و اشتهای زیادی کوسشولیس میزدم ...باور کنید کوسش مثل تلمبه قلبش نفس بیرون میزد و انگار داشت نفس می کشید به گمونم از شدت اضطراب و ترس زیادش کوسش مثل قلبش میزد ...خیلی دیدنی و جالب شده بود کوسی که فرانک به خاطر اومدن شوهرش تمیز و بدونه موش کرده بود و برای لیسیدن و خوردن جون می داد...فرانک دو دستشو رو دهنش گرفته بود و زود زود نگاه پدرم می کرد .و واقعا در نهایت هیجان و تزس توام با شهوت ش قرار گرفته بود .......پدرم خوشبختانه تا پیشونیش زیر پتو رفته بود و تکون به خودش نمی زد ......ولی انگار بهش چشم زده بودم چون تکونایی به خودش داد و خودشو در حالت خوابیده این ور و اونور کردو حتی لحظاتی هم خیال کردم که بیدار شده و داره بلند میشه ...در اون لحظه ..داشتم مثل بید می لرزیدم و رو کوس فرانک قفل شده بودم .....خدا خدا می کردم خوابشو ادامه بده تا این لذت ناب و خوشی منحصر به فردمون خراب نشه ......فرانک رنگ صورتش قرمز شده بود و پاهاش زیرم می لرزید هردومون ترسیده بودیم .....کوسشو ول کردم و روش ولو شدم و لبامو رو لبش مستقر کردم ....می خواستم ترس و لرزمونو با این کارم تبدیل به ارامش کنم ......پدرم باز به خوابش ادامه داد ..من با بوسیدن لباش ارووم گرفتم و فرانک رو هم ریلکسش کردم ......نا خواسته رو همدیگه غلت خوردیم و به فاصله نیم متری پدرم رسیدیم .....در جامون ساکت موندیم ...وای وای باور کنید اگه پدرم از زبر پتو دستشو دراز می کرد بهمون می خورد .....قشنگ کنار پدرم افتاده بودیم ...فرانک خواست در گوشی چیزی بگه....بهش اشاره کردم ...هیس...هیس ..ساکت ...در همون جا باز سراغ کوسش رفتم و کارمو روش ادامه دادم ...بیچاره فرانک فقط به خودش پیچ میزد و دو پاهاشو از پایین بهم گره زده بود و دو دستشو رو صورت و دهنش گرفته بود و منتظر بود من کارمو تموم کنم ......دو دستمو رو سینه هاش گرفته بودم و با زبونم کوسشو لیس میزدم ....فرانک داشت باشدت زیادی می لرزید و قوس به کمرش می داد و انگشتای دستشو گاز می گرفت ...انگار داشت ارضا میشد ....حتی لحظاتی هم پاهاشو به کف اتاق کوبوند و منو نگران کرد . مجبور شدم به خاطر اینکه کار زودتر تموم بشه دستمو هم به کوسش بردم و با کمک دهنم اونو بیشتر تحریک کردم ......مایع غلیظ و مات مانندی از کوسش بیرون زد و دهن و دستمو خیسوند ..طعم خاصی نداشت و بی بو و حالت ملسی داشت ...اونو با اب دهنم خوردم و قورتش دادم ...فرانک ارووم و بی حرکت شده بود و کاملا به ارگاسم رسیده بود .....کارمو بخوبی تا این لحظه انجام داده بودم ......فرانک تند تند نفس میزد . هیجان این لز هنوز اونو ول نکرده بود .....شورتم برای بار دوم در این روز خیس اب کوسم شده بود و اگه اونو میچلوندم ..شاید ازش اب هم می گرفتم ...درنگ دیگه جایز نبود و غیبتمون تابلو میشد ..فرانک هنوز رو کف اتاق ولو افتاده بود ...وهنوز باور نمی کرد که درست کنار پدرم اب کوسشو گرفته بودم .....با لبخندم و اشاره ام بهش فهموندم خودشو مرتب کنه .....درست در اواخر خاتمه کار فرانک بودیم که پدرم داشت بیدار میشد ..چون سرو صدای بیرون اتاق خیلی زیاد شده بود و اونو از خواب پرونده بود ...البته اینو باید بگم چه بسا اصلانخوابیده بود و زیر پتو حس این لزو می فهمید ...من که نمی دونستم و اصلا هم اون روز واقعا نفهمیدم پدرم زیر پتو بیداربود و یاخواب............پدرم پتو رو کنار زده بود و با تعجب و نگاه مختص به خودش به من و خصوصا فرانک نگاه می کرد.....طاهره اینجا تو اتاقم چیکار می کنی .....مهمونتو چرا با خودت اوردی ...مگه اتاق قحطه که اونو درست بالا سرم اوردی .......اوه بابا .....ببخش .....فرانک دوستم خیلی مایل بود خونه رو ببینه و یهو اومدیم تو اتاق و نمی دونستم شما خوابید.....ببخش .......درسته اغا ..من اصرار کردم .....ازتون عذر میخوام ......نه نه نمیخاد عذر خواهی کنید ..شما مهمون خونه من هستین و دوست دخترم .....خونه خودتونه .....طاهره ..دوستت اسمش چیه .......بابا اسمش فرانکه ......به به چه اسم خوبی .....شوهر کردین ؟......بله اغا ازدواج کردم و بچه دارم .......خیلی خوبه ....بهت نمیاد ...ماشاالله خیلی جوونی ومثل طاهره زیبا و قشنگ ......راستی طاهره این همه سرو صدا و همهمه و چیزاو صدا های عجیب و غریب مال چیه ....بابا بچه هاو خونواده تون یکی و دوتا که نیستن و ماشالله مثل مراسم عروسی خونه تون شلوق شده ......اخه طاهره تو خواب و بیداری انگار یه چیزای........ولش کن .....شاید سرم سنگین بوده و خیالاتم بد بوده ...استغفرالله ......خب بابا با اجازت دیگه ما مرخص میشیم .....هوا یه کم تاریک شده باید به خونه هامون بر گردیم ......نه نه طاهره نمی خاد برید...هوا تاریکه و غروب شده و درس نیس دو تا زن جوون و با بچه ات بیرون باشن ......شیطون که نمرده ...بمونید شامو که با هم خوردیم خودمون هردو تونو به خونه هاتون میرسونیم ...ما که شب خواستگاری میریم .....پس برید شامو تدارک ببینید ....حرف پدرم یکی بود و وقتی چیزی می گفت دیگه کلمه نه براش معنی نداشت و من و فرانک اون شبو شام خونه پدرم موندیم ..سر سفره بزرگ شام ....زیر چشمی نگاه پدرم می کردم ...پدرم که اصلا نگاه به نامحرم و حتی به دخترا و عروساش نمی کرد ...چندین بار به فرانک نگاه مخصوص خودشو زد ...اوه اوه ...واقعا پدرم راست می گفت شیطون نمرده و داره وظیقه خودشو که فریب انساتها باشه رو داره بخوبی انجام میده و الان هم داره پدرمو کمی از راه بدر کرده .....برام خیلی جالب و هیجان انگیز شده بود....تو اون همه جمعیت خونه پدرم من و فرانک مثل ماه بودیم و نمیشد از نگاه به همون کسی شونه خالی می کرد .....فرانک شلوار چسپون و تنگشو داشت بخوبی نمایش می داد و حتی برجستگی چوچوله کوسشو خوب من می دیدم .....اوف اوف ..لابد پدرم حتما اونا رو دیده ...و خب دیگه امشب باید اختر نامادریم جور یه سکس توپ و مشتیو بکشه و به پدرم یه کوس خوب بده ...و لابد پدرم هم به عشق فرانک روز گار زنشو امشب سیاه می کنه و تا خوب جرش نده ....ول کن اختر نمیشه ...تو دلم داشتم به این چیزا فکر می کردم و با خودم حال می کردم........اون شب به من و فرانک خیلی خوش گذشت ......اون شب.پدرم یه کمی باهام خوب شده بود و کمی باهام هم صحبت شد......یهو تصمیم گرفتم که ازش اجازه راحله رو برای بردن به عروسی اکرم بگیرم .....خوب میشد که اونم با خودم می بردم ..هم روحیه می گرفت و هم هوایی تازه می کرد و چه بسا خواستگاری هم براش پیدا میشد .....ولی پدرم به شدت مخالفت کرد و نوک دماغمو سوزوند ..خیال می کردم وقتی یه کمی باهام مهربون شده می تونم مجوز اومدن خواهرمو ازش بگیرم ...ولی زهی خیال باطل .....بیچاره راحله ..بیشتر ناراحت و حالش بد جوری گرفته شده بود ...موقع اومدنمون ..اونوباز تو بغلم گرفتم ...وبهش دلداری دادم ......من و فرانک به خونه هامون بر گشتیم و اون روز بخصوص و باحال ولی همراه با دلتنگی برای راحله برام یه خاطره خاص شده بود ......حال گیری و کوس مالیم با اون کیفیت و شرایط بوسیله فرهاد . نمایش و دیدن صحنه خیانت زن فرهاد .اوج سقوط اخلاقی و شخصیتی خیاط هوس باز....و از همه باحال تر لزم با فرا نک اونم در کنار پدرم و نگاه هوس ناک پدرم به فرانک برام خیلی خاطره انگیز شده بود و تو ذهنم لونه کرده بود...........اون شب قبل از خواب سحر ازم گله داشت ......دخترم ...عزیزم چیه ...چرا اخمو شدی ......مامان تو قول داده بودی بیای مدرسه.......وای وای سحر جونم ....یادم رفته بود ......اصلا تو فکرش نبودم .....عزیزم چشم فردا خودم میام .....خیالت راحت باشه ....مامان مدیر و معلممون هی میگن مامانت چرا نمیاد .....ازبس گفتم فردا میاد و پس فردا میاد ...دیگه ابروم رفته .....باشه دختر خوشکلم این که دیگه اخم و طخم نمی خاد.....بیا یه بوس ابدار به مامانت بده تا خوابم خوشتر بشه .....اوف اوف ....دو ماچ ابدار ومایه داراز گونه هاش گرفتم و کنار خودم و در بغلم خوابوندمش......صبح زود باز از صالح خواستم که به مدرسه سحر بره ...ولی اون باز هم طفره رفت و من مجبور شدم که خودم به مدرسه برم .......اگه واقعا غیرت و تعصب در وجودش میبود باید اینکارو خودش عهده دار میشد .....مدارس دخترانه اون دوران مدیرو معلماش بیشتر مرد بودند و زنا هنوز مشارکت فعالی در بازار کار مثل امروز نداشتند.. مدرسه سحر در مجموع 15 نفر معلم و ناظم و مدیر و معاونش فقط یه خانم وجود داشت و اونم وقتی قیافشو دیدم ...خیال کردم یه پیر مرد 50سالس...از بس زشت و بد ترکیب بود ولی معلمای دیگه همه مرد بودند و از همه بدترش معلم علوم و ریاضی سحر بود که بدجوری تو دفتر مدرسه بهم ذل زده بود ....در واقع نگاه همشون به من بود و از چشاشون هوس میبارید .....معلم سحر تو راه رو مدرسه در گوشه ای منو دعوت کرد که در مورد سحر باهاش خصوصی صحبت کنم ...کمی نگران شده بودم ..اخه چرا خصوصی ...مگه چیزی شده و اتفاقی افتاده که من ازش بی خبرم ......بفرمائید گوشم باشماس .....در انتهای راه رو منتهی به انبار مدرسه ....روبروی معلم وایسادم و منتظر حرفاش شدم .......ابتداش بگم ..که اصلا بهتون نمیاد که مامان سحر باشین .....و باور کنید انگار دانش اموز همین مدرسه و کلاسم باشین .......لطفا طفره نرین و تعارفو بزارید کنار .....نه باور کنید ...خیلی خیلی چی بگم جوون تر از اون حد به چشمم اومدین ....اغای معلم لطفا در مورد من و سن و سالم نظر ندین و نمی خام نظر شما رو بدونم و بهش علاقه ای ندارم و تنها چیزی که مایلم بشنوم در مورد سحر دخترمه ......می فهمین ......اره درسته .....راستشو بخواین سحر یه کم به درس و تکالیفش پای بند نیس و اونی که ازش می دونم و به چشمم اومده بیشتر به بازی و دو ستی با دخترای هم کلاسیش و یه کم شیطونک بازی اهمیت میده ........خب این که امر عادیه و خودم هم میدونم و جای نگرانی نداره ......اخه سحر در شرایطی قرار گرفته که باید بیشتر کنترل بشه ...چون مثل شما خیلی خوشکله و هیکل خوبی داره .......اینو خواستم که شخصا بهتون بگم و راستش هم مایل بودم شما رو ببینم ...چون ......چی میخاین بگین .....شما فقط منو به خاطر دیدنم دعوت کرده بودین و نه سحر ....دخترم فقط یه بهونه بود ...درسته .....اینو می خواستین بگین ...ها ....واقعا که جای خجالتی داره .........ببینم شما زن دارین.........نه داشتم طلاقشون دادم ......همینه ...فهمیدم ....لابد زنتون فهمیده که مرد هیز و هوس بازی هستین و ازتون طلاق گرفته .....خب دیگه چی مونده بهم بگین .......ببینید بی تعارف بهتون میگم ...می تونم باهاتون در ارتباط باشم ...هم به خاطر سحر و هم به خاطر خودمون ........نگاهی به اطرافم کردم و خوشبختانه ...کسی نبود و کف دستمو از زیر چادرم بیرون کشیدم و یه سیلی ابدار روانه صورتش کردم .....ببینم مردیکه عوضی بی پدر و مادر.....از خودت و از محیط مدرسه شرم و حیا نمی کنی ...تو داری بهم پیشنهاد دوستی و رابطه غیر اخلاقی میدی ......خیال کردی هر کی خوشکل و زیبا باشه دیگه باید هر جایی و فاحشه باشه ....من ازت شکایت می کنم و کاری می کنم که از مدرسه اخراج بشی ......سیلی دومو رو صورتش وارد کردم .....وخودمو اماده کردم که به دفتر برم که گزارششو بدم .....از پشت و به حالت زانو مچ پاهامو گرفت و به خواهش و التماس افتاد ......نه نه نه ازت خواهش می کنم ...این کارو نکن ...بیچاره میشم ..بدبخت و بیکار میشم اگه بدونی من خرج مادر پیر و چهار برادر و خواهرمو میدم ..با این کارت اونا رو گرسنه و تشنه می کنید .....اخه بدبخت بینوا تو که در این شرایط داری خرج اونا رو میدی دیگه این کارای زشتت چی معنی میده .....نه نه من توبه می کنم ...غلط کردم ....در همین حین ناظم مدرسه از دور پیدا شده بود و معلم هم بلند شد و خودشو سریع جمع و جور کرد .......خانم چیزی شده ......به خاطر خرج و نون اوری مادرو .......ساکت موندم و هیچی نگفتم ......وفقط موقع رفتنم ...بهش باز گفتم ...اگه بشنوم و بفهمم مزاحم دخترم سحر شدی ....اونوقت دیگه بهت رحم نمی کنم ......ناظم مدرسه انگار مشکوک شده بود و موقع خدا حافظیم ..منو صدا کرد ......خانم ..من می دونم ..اون همکارم ادم هیز و کثیفیه و حتی ما چندین بار بهش تذکر و اخطار دادیم که از این کارا تکنه.... اینم بهتون بگم اون چند بار دخترای مدرسه رو دست مالی و بوسیده .....و در مورد دخترتون ....می خام در حضور خودتون ازش بپرسم که باهاش ایا کاری کرده و یانه ....سحر رو کنارم اوردند .......سحر جون ...عزیزم ..ازت میخام به مامانت بگی که معلم علومت باهات کار بدی کرده و یانه .....نترس عزیزم ..اغا ناظم مثل برادرته و ادم خوبیه .......سحر ساکت مونده بود و هیچی نمی گفت ...بگو قربونت برم ....نترس ....اون معلم رو خودم ادبش کردم و دیگه هیچ کاری نمی تونه بکنه .......ناظم رو دعوت کردم که ازمون موقتا دور بشه تا سحر راحتر حرفاشو بزنه .......مامان اگه بگم دعوام نمی کنی ...نه نه قول بهت میدم .....قول قول باشه ...اره دخترم به مامانت بگو ...به هیشکی نمی گم ...بین خودمون می مونه .......مامان یه بار اغا معلم به گونه هام دست زد و گفت به به چه گونه توپل موپلی داری و بعدشم گونه هامو ماچ کرد ....و یه بارشم دگمه بلوزمو بهونه کرد و گفت نا منظم اونو بستی و باید خودم مرتبش کنم و اونا رو باز کرد و دست به مه مه هام زد .....البته یه کم......و بار دیگه که کسی تو کلاس نبود ..بهم گفت سحر من یه خواهر مثل تو دارم و می خام براش شورت بخرم ..میشه شورتتو ببینم که بفهمم چه رنگیه که از همون رنگ براش بخرم ...بعدش شلوارمو تا زانوام کند و شورتمو دبد و کمی بهش دست زد ...کجاهاشو دست زد ...اون وسطاش ....خب دیگه چی .....بعدش ازم خواست شورتمو بهش بدم که عین اونو برای خواهرش بخره .....من می خواستم بهش بدم و حتی تا زانوام هم کندمش ولی یهو پشیمون شدم و ترسیدم شما بدونی و منو دعوا کنی ......همون موقع که می کندمش دو بار دستشو به اونجاهام زد .......خب سحر جون ..دیگه چی .....همین مامان .....دیگه بعدش نیومد از این چیزا ازت بخاد ...نه نه مامان همونی بود که گفتم ......گونه سحر رو بوسیدم و بهش گفتم ...دخترم از این لحظه خیالت راحت باشه خودم ادبش کردم ونمی تونه اذیتت کنه .....مامان فقط که با من اون کارا رو نکرد با چند تا از دوستام هم انجام داد .....سحر به کلاس بر گشته بود و انچه که لازم بود و البته با یه کم سانسور به ناظم گفتم و بقیه اقدامات اداری و انظباتی رو به عهده خود مدرسه گذاشتم ....و به خونه برگشتم .........دیگه خوب شده بودم و از خون ریزی و دردهای پریودم خبری نبود و باید به حموم می رفتم ....عصرگاه دست اکرم و سحر رو گرفتم و به حموم رفتم ......نگاه اندام لخت سحز کردم ....حسابی رنگ و بوی دختر نووجونو گرفته بود سینه هاش از ناحیه نوکاش باد کرده بود و مثل سره جا قندونی شده بود ..کمرش با وضعیت باسنش باریک نشون می داد و دو لنبه کونش مثل نیمه هندونه گرد و زسیده ...حالت به خودش گرفته بود ....داشتم به بدنش لیف میزدم ...لیفم به چوچوله های کوسش می خورد و در همین لحظه نگاه چشاش می کردم ...کف صابون هنوز به صورتش نخورده بود و اونو خوب میدیدم ...چشاش داشت از حالت عادی خارج میشد ....و نشون می داد که کم کم دخترم داره به سن تکلیف و شروع پریود هاش میرسه .......سحر از زیبایی در حد خودش واقعا چیزی کم نداشت و یه کمی که بزرگتر بشه دیگه دردسرای اونو هم باید می کشیدم........دوروز مونده به رفتن عروسی اکرم مونده بود ...ومن بعد از یه پریود سخت و طولانی پاک شده بودم و راستش هوس کیر کرده بودم .....ولی من که جنده و فاحشه نبودم که خودمو زیر هر کس و ناکسیو بزارم و گاییده بشم ....ولی از ته دلم یه سکس کامل می خواستم ......شوهرم که تکلیفش معلوم بود و اصلا بهش نمی دادم ..چون لیاقتشو نداشت .....و شاهین هم که کلا باهاش قطع رابطه کرده بودم و فرهاد هم که اصلا و ابدا......پس کی می مونه ......فقط فقط سیامک ...کاشکی نمی رفت تهروون و اینجا کنارم بود و اونوقت امروز خودمو تسلیمش می کردم و با تموم وجودم و عشقم بهش کوس و یا کون می دادم ......اه اه کاش میشد ...حتی لز با فرانک و شرافت هم منو سیر نمی کرد ......چیکار کنم ......نه نه من نباید تسلیم هوس و شهوتم بشم ..باید تحمل کنم .....میخام پاک بمونم ...اگه بتونم .......فردای روز بعد ....من انتظار یه اتفاق خاص رو داشتم و اینو حس ششمم بهم می گفت و مطمئن بودم که داره حادثه و هر چی که بشه بهش گفت داره بهم نزدیک میشه .....اون چی میتونه باشه ؟...........
     
صفحه  صفحه 13 از 27:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  26  27  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites