تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 21 از 36:  « پیشین  1  ...  20  21  22  ...  35  36  پسین »  
#201 | Posted: 10 Mar 2018 22:47
عالی
     
#202 | Posted: 11 Mar 2018 11:26
مرسی اما دیر به دیر میایی کم رنگ شده
     
#203 | Posted: 12 Mar 2018 09:59
ادامه از طاهره.......این شب چهارشنبه سوری امسال من هم شده بود این اتفاق ویژه ای که هر گاه به یادش میفتم خنده ام میگیره ...واقعا این شوهر نگار با اون عملیاتی که رو باسنم انجام داد باعث شد یه روز از عمرم بدنبال رفع مصایب اون کارش وقتمو تلف کنم .....باید از این به بعد حواسم بهش باشه که از این غلطا باهام نکنه .....شوهرم تا بعد از عید واسش مرخصی بریده بودند و در استراحت مطلق قرار داشت وشبا هم از کوسم بهره میبرد اون هرشب بهتر و باحال تر باهام سکس می کرد و اثار پیشرفتو درش میدیدم ......روز عروسی رعنا رسیده بود وقبل عروسیش باهاش به حموم رفتم .....قبل از لزمون با استفاده از دارویی که بهش واجبی می گفتند موهای اطراف کوسمونرو تمیز و پاک کردیم .وبعدش حسابی به جون هم افتادیم من انگار حس می کردم اخرین باره که دارم کون رعنا روترتیب میدم با هویج کلفت و یه دستی که خودش اورده بود کونشو کردم اوف اوف در حین کارم صورتمو بین پستوناش برده بودم و باهاش بازی میکردم ....پاهاشوخودش رو شونه هاش واسم جمع کرده بود و سوراخ کونش در این مدت ازبس همه چی خورده بود گشاد شده بود و کارو برای شوهرش من اسون کرده بودم که کیر کلفتشو هم به کونش بزنه ......رعنا هم خواست هویجو به کوسم بزنه من نزاشتم ......فقط اون کوسمو با زبونش برام حسابی خورد و ابشو هم نوش جونش کرد ....رعنا کمی نگرون بود و من علتشو ازش پرسیدم ولی اون ابتدا بهم نمی گفت ..حدسم این بود که رعنا نگرون کیر کلفت کمال بود که از درد و مشکلاتش می ترسید .....رعنا چرا ناراحتی ...چته بهم بگو .......طاهره چه جوری بگم ..من ازشب حجله می ترسم ......اخه چرا شب حجله که ترس نداره اون شب ارزوی همه دختراس......طاهره موضوع اینه که ......که چی جوری بگم.......بهم بگو رعنا ..نترس منم مثل تو یه زنم و نمی خاد شرم کنی ......باشه میگم ..ولی بین خودمون باشه /////طاهره اون روز تو اتاقت نبودی کمال منو برد اونجا و کیرشو دراورد تا واسش بمالم ......کیرش خیلی وحشتناک و کلفته ...من هر چی فکر می کنم این التشو من چه جوری تو کوسم می تونم تحمل کنم .....می ترسم پاره ام کنه ....رعنا جون نمی خاد بترسی جنس کوس و کون تو یه جوریه از اون کلفترشم هم می بلعه .....طاهره اینارو ازکجا میدونی ......عزیزم از کون دادنت به من معلومه وقتی کونت به راحتی یه بامجون و خیار و هویج کلفتو می خوره دیگه کوست هم می تونه همینارو براحتی قبول کنه ...نمیشد اینارو تو کوست می کردم چون پرده ات پاره میشد تا برات این حرفم ثابت بشه .....رعنا الانه سوراخ کونت حسابی گشاد شده ...دیگه درد کون نمی گیری .......طاهره ولی سوراخ تو مثل مال من نیست من که نگاش می کنم انگار خیال می کنم که که اولین بارته کون میدی ......اره رعنا از بد شانسی و یا خوش شانسیمه جنس اونجای من حلقویه وهر چی بخوره بعد از مدت کوتاهی جمع میشه و به حالت اولیه خودش بر می گرده .....طاهره با این حساب تو باید خیلی درد کون بگیری .......اره رعنا همین طوره .....طاهره به برادرم کون دادی .......وای رعنا از این حرفا نزن ......خب چیه مگه ما که از این حرفا باهم نداریم .....بهم بگو طاهره .......اره دو ویا سه باری بهش کون دادم ولی دیگه ادامه ندادو میگه اون کار گناه داره ......اوه اوه پس صالح مزه کونتو چشیده .....اره رعنا ......کاشکی منم کیر داشتم تا اخر شب از کون می کردمت.......واه واه رعنا بسه دیگه این حرفا رو ولش کن ....بلند شو بر گردیم خونه که خیلی کار داریم ......روز عروسی رعنا بالاخره رسید دو تا مراسم شده بود یکیش تو خونه داماد و بعدیش هم خونه ما ...........این مراسم از ساعت ده صبح شروع میشد و موقع عصر خونواده عروس همگیشون میرفتند خونه دوماد .و از اون لحظه مراسم عروسی یکی میشد .....همه چی داشت عادی و خوب پیش میرفت وکل خونواده عروس با همسایه و فامیل همگی رفتیم خونه دوماد .....لباسم خیلی شیک و مجلسی و در واقع بدن نما بود که چشای همه مردا رو گرد کرده بود من خیلی حواسم به شوهر نگار بود ومرتب اطرافمو چک می کردم که بهم نزدیک نشه ..ولی مشکل من فقط اون نبود بلکه فرشید برادر ناتنیم و شاهین هم بود که من به خاطر فرانک اونم دعوت کرده بودم ......هر دوشون مشروب خورده بودند و حال نر مالی نداشتند .....پدرم تو این مجالس شرکت نمی کرد و فقط زن و بچه هاشو فرستاده بود واین فرصتی شده بود که فرشید مست کنه ولی برادر بزرگم وبا زنش نیومده بودند حالا دلیلش بمونه بعدا براتون میگم......قبلا به صالح هشدار داده بودم که کنارم بمونه و ازم دور نشه ....نمی خاستم اونا بهم دست بزنن....تو اون مجلس فرانک هم حسابی به خودش رسیده بود واندامش همه رو مست خودش کرده بود من که کشته مرده هیکلش بودم ...شرافت هم دیگه جای تعریف نداشت و ما سه نفر کنار هم نشسته بودیم و کل چشای صاحبان کیر تو مجلس به ما دوخته شده بود ......صالح کنارم تا اون لحظه تکون نمی خورد .....با وجود شوهرم من حس ارامش و امنیت داشتم و با خیال راحت داشتم با فرانک و شرافت شوخی و خنده می کردم ......بساط شامو دیده بودند و گوشه حیاط سه تا دیگ گنده رو اتیش بود و دو تااز زناکه من اونا رو نمی شناختم مشغول اشپزی بودند بعد از مدتی که من سرگرم دیدن رقص و شادی جماعت بودم متوجه شدم که اون زنا نمونده بودند و ظاهرا رفته بودند .....چندین نفر داشتند جرو بحث می کردند .....مادرشوهرم طاها بغلش بود و اونو از خودش جدا نمی کرد و با این کارش خیالمو از بابتش اسوده کرده بود....اون اومد سراغ من وشرافت و ازمون خواست که کمک حال اشپزی و تهیه غذا باشیم .....نمی شد بهش جواب رد بدم ......خلاصه ما دیگه شده بودیم اشپز باشی و با اون لباس قشنگ و بدن نمام که تنم داشتم و با شرافت که اونم حسابی پستونا و باسنشو برای ملت حاضر در مجلس در معرض دید نمایش می دادیم همه حاضرین نگاشون به منطقه مابود......صالح دیگه ازم دور شده بود و این باعث شده بود فرشید و کمی دورتر حمید شوهر نگار در کمینم باشند .....دیگه داشت اعصابم کم کم قاطی می کرد این دونفر خصوصاحمید چی از جونم می خواند یه نگاه به حمید زدم کاش می تونستم همون بلایی که سر هاشم اوردم سر این کثافت هم بیارم ...ولی چه جوری ....فرشید نزدیکم شده بود و به بهونه کمک کتف و دستاشو به پستونام و حتی باسنم میزد ....نمی تونستم جلو کارشو بگیرم از یه نظر ازکارش بدم میومد و از یه نظر دیگه راستش دلم نمی اومد تو ذوقش بزنم و ناراحتش کنم یه جورایی می خاستم کمی بهش خوش بگذره ....اخه اون برادرم بود ...ولی ناتنی ......یه بارش حتی به خودش جرئت داد و انگشتاشو به چاک کونم زد ....وای وای نکنه کسی این کارشو دیده باشه ......برگشتم بهش نگاه غضبناکی کردم و رو دستش زدم ......و ارووم بهش گفتم داری چه غلطی می کنی .....عقب وایسا ......اون داشت بهم لبخند میزد .......فرشید بعدا حسابتو می رسم ......اون دیگه بهم نزدیک نشد و فقط گوشه ای ایستاده بود و ظاهرا با نگاهش به من و شرافت با کیرش بازی می کرد ........رعنا اومد واز دیدن و حضور شرافت ناراحت شد ......نمی دونم این رعنا جه پدر کشتگی با این شرافت داره بجای تشکر و قدر دانی داشت باهاش جرو بحث می کرد من از این کارش ناراحت شدم ........رعنا این جای تشکر ته ......چرا با شرافت اینجوری رفتار می کنی .......طاهره زوره مگه من دوست ندارم اونو ببینم اصلا نمی خاد اون کمک کنه ...بره گوشه ای بشینه ویا برای جماعت برقصه ......ببین رعنا من و شرافت به خاطر خواهش مادرت اومدیم اشپزی ...ولی باشه حالا که اینجوری میخای منم دیگه کاری به این کار ندارم و میرم با شرافت و به رقص و حالومون میرسیم ......دیگه ما کاری به اشپزی نداشتیم و دو نفر دیگه جای مارو گرفتند ......از لج رعنا و رفتار بدش دو نفری رفتیم وسط مجلس و مشغول رقص شدیم ...اوف اوف رقص و قر کمرای شرافت همه رو متوجه خودش کرده بود منم با کمی تمرین که گاها با شرافت داشتم پیشرفت کرده بودم و باهاش میومدم ولی به گرد تکونای باحال و موزون اون نمی رسیدم ....وای خدا....با این لباس بدن نمایی که تنمون بود و حرکاتی که به باسن و سینه هامون می زدیم واقعا همه کیرای مردای حاضر در مجلسو رو به جرئت می دونستم که بلند و سیخ کرده بودیم .....هوا هم چون گرم نبود و دیرتر خسته شدیم وخلاصه بعد از دقایقی کل مجلس تا لحظاتی برامون دست زدند و خواستند این نمایش نیمه سکسیمونو ادامه بدیم ولی نمیشدهم خسته شده بودیم و هم صالح و جمیل شوهر شرافت بهمون چپ چپ نگاه میکردند ......موقع نشستن فرانک و شاهین و حتی فرشید اومدند و بهمون تبریک گفتند ......شاهین بغل گوشم بهم گفت .......قربونت برم طاهره کیرم واسه کونت بلند شده ..چکار کنیم ...جایی سراغ داری ........شاهین خجالت بکش با فرانک هستی این حرافات خوب نیست ........اونم ازم دورشد ....فرشید بعدش اومد ......وای وای طاهره تو و شرافت خانم مجلسو حسابی گرم کردین .....افرین به شماها ...باید بهم قول بدین تو عروسیم همین رقصو بکنین....شرافت بهش قول داد و منم یه چشمک به علامت قول بهش دادم ........فرشید چشاش گرد شده بود و داشت با نگاش سینه های نیمه بیرون من و شرافتو می خورد .....به خاطر شیر دادن به پسرم سینه هام از قبل درشت تر و زیبا تر شده بود و چون سوتین نداشتم موقع تکون هایم بطرز هوس ناکی بالا و پایین می کرد.....براستی خودم متوجه این نشده بودم ......حمید داشت بهم چشمک میزد و دیگه ملاحظه حتی شوهرمو نمی کردصالح کنارم نشسته بود و اون بیشرف هم به گمونم مست بود داشت برام علامت می فزستاد .....خدایا با این عوضی چکار کنم ...باید درسی بهش بدم که دیگه از این غلطا نکنه ......نمی شد باهاش درگیر بشم و یا اگه به شاهین می گفتم شکمشو پاره می کرد و عروسی رعنا بهم میخورد ....اینو باید خودم به اروومی و تنهایی انجام می دادم ...فکری به نظرم رسید .....حمید هنوز برام علامت می زد بلند شدم و با دستم بهش فهموندم که دنبالم بیاد ......نگاه دورو ورم کردم کسی متوجه حرکتم نشده بود ....رفتم یه لیوان خالی تهیه کردم و با چای داغ اونو پر کردم و انگار داشتم چای می خوردم ..دنبال یه جای خلوت می گشتم ......اوه اوه پیدا کردم انور حیاط و گوشه اش که یه سری وسایل و ات و اشغال خونه ریخته بودند و یه درخت که کنارش با شاخ و برگاش بهش حالتی داده بود که از اونجا کسی نمی تونست ما رو ببینه .....من رفتم اونجا وایسادم و بعدش حمید اومد ........طاهره خانم بالا خره جواب عشقمو دادی ......قربون اون اندام قشنگت برم ......اون می خاست بغلم کنه .....با یه دستم که ازاد بود جلوشو گرفتم .....نه نزدیک نشو ......اخه چرا طاهره خودت ازم خواستی باهات بیام اینجا .....اون شب بالای پشت بوم خونه تون نزاشتی تا اخر باهات حال کنم و مجبور شدم ابمو رو کون نگار پیاده کنم .....بزار امشب بغلت کنم و یه حال خوبی برای یاد گاری امشب بهم بده .....ببین حمید خان من از اون زنایی که فکرشو می کنی نیستم برای این بهت علامت دادم که بیارمت اینجا و بگم که اصلا ازت خوشم نمیاد و بیدارت کنم که تو یه به اصطلاح سرپرست و شوهر یه زن و دو فرزند هستی و از خودت خجالت بکش وشرم کن که داری با یه زن شوهر دار داری چشمک میزنی .....تو انگار شرف نداری ......باشه طاهره همین یه دفعه ...خیلی طولش نمیدم ..یه کوس کوچولو بهم بده .....بهت قول مردونه میدم که دیگه مزاحمت نشم ....تعریف اندام و هیکلتو از نگار گرفتم و خیلی خاطرتو می خام .......واه واه نگار چرا از وصف و زیبایی من برای حمید حرف زده ...نکنه ماجرای لز مونو هم بهش گفته باشه ......واقعا که از دست این نگار بی عقل و خل و چل چکار کنم //////حمید خان مگه نگار از من چی بهت گفته .......طاهره اون فقط از خوشکلی و زیبایی اندامت برام حرف زده ...اخه موقع کر دن نگار من و اون برای لذت بیشتر از کون و اندام زنای دیگه و کیر مردابهم میگم.این شده عادت برای سکسامون .....ولی اولین تعریف از تو ه و ازاون موقع من تو کف تو موندم ........واقعا که هم تو و هم نگار از خودتون خجالت بکشین ....این چه کاریه که می کنین.....حمید جلوتر اومد و خواست بغلم کنه و حتی دستش به پستونام رسید ..دیگه من معطلش نکردم لیوان چای داغو رو وسط پاش و دقیقا در منطقه استقرار کیر سفت شده اش ریختم و فوری ازاونجا بیرون اومدم فقط یه لحظه برگشتم و نگاش کردم که دو دستشو رو کیرش گرفته بود و ارووم داشت اخ اخ می کرد ..اون به خاطر ابروش نمی تونست بلند فریاد بزنه ......اینم از حمید بی شرف ...تا تو باشی بهم چشمک نزنی و ازم درخواست کوس نکنی .......دیگه وقت شام شده بود و می خواستند سفره پهن کنند .....ابراهیم برادرمو دیدم که داشت دنبالم میگشت ....اون اومده بود سراغ مادرش که میشد نامادری من ....اخه زنش داشت زایمان می کرد و حالش بد شده بود .......طاهره زنم داره بچه مو به دنیا میاره وحالش خیلی بده و کسیو سراغ ندارم که کمکش کنه ......چکار کنیم کسیبو سراغ نداری .......من فوری یاد مادر شاهین افتادم ....اتفاقا خود فرانک هم بلافاصله اونو پیشنهاد داد خلاصه مطلب من و فرانک وشاهین با مادرش و به اضافه خونواده پدرم عروسیو ترک کردیم شرافت هم که همیشه کنارم بود و اونم باهام اومد .......حال زن ابراهیم خوب نبود و اگه مادر شاهین زودتر نرسیده بود سر زا میرفت و حتی می مرد ولی واقعا مادر شاهین کارشو خوب بلد بود و هر دو شونو از مرگ نجات داد ...دستش درد نکنه باید همچین دستایو ماچ کرد برادر ناتنیم صاحب یه پسر خوشکل شده بود ......مبارکش باشه ..مادر و پدر بچه هردوشون ازمون خیلی تشکر کردند ......خلاصه مطلب تا خاتمه زایمون اخر شب شده بود و فرانک و شاهین با مادرش به عروسی بر نگشتند و فقط من و شرافت با فرشید برگشتیم مجلس عروسی ........وای وای وقتی داخل مجلس شدیم ....اوضاع خیلی بی ریخت شده بود ...مجلس انگار بهم خورده بود و یه سری داشتند باهم با صدای بلند دعوا می کردند ....دعوا سر غذای عروسی بود که حال خیلیاروبد کرده بود و در واقع بعضیا حتی مسموم شده بودنداخه وقتی اشپز دو تاو یا بیشتر بشه عاقبتش همین میشه همه عصبانی بودند از رعناگرفته تا کمال و محموداغا برادر بزرگ داماد که همه چیو از بی عرضگی دوماد می دونست وکمال هم دنبال مقصر می گشت ورعنا هم به من و شرافت چپ چپ نگاه می کرد از نظر اون ما متهم و مقصر این اتفاق بودیم ....رعنا من و شرافتو گوشه ای برد .......طاهره این بهم خوردن عروسیم همش باعث و بانیش تو و خصوصا شرافته و من شما دو تا رو مقصر میدونم .........رعنا به من و شرافت ربطی نداره تازه تو خودت خواستی که کاری به اشپزی نداشته باشیم و ما هم بیرون رفته بودیم و الان اومدیم .......نه نه شما گند زدین به غذا و خورشت و کاری کردین که هر کسی از این غذا خورده حالش بهم بخوره ...کار کارشماهاست...عمدا هم بیرون رفتین که ازش نخورین و حالتون بد نشه ......فایده ای نداشت هرچی به رعنا توضیح دادیم و قسم خوردیم اون باور نمی کرد . از این لحظه رابطه من و رعنا بهم خورد و این گند کاری باعث عصبانیت محمود اغا برادر بزرگ کمال شده بود و برای کمال جریمه و تصمیم سختی گرفته بود ....اون رو کمال نفوذ زیادی داشت و حرف حرف خودش بود کمال و رعنا به روستای محمود اغا تبعید شده بودند و می بایستی اونجا زندگی می کردند و این تصمیم به مزاق کمال و رعنا خوش نیومده بود......رعنا شکایتشو پیش مادرش برد و من و شرافت رو مقصر میدونست ....ولی مادرش برای اولین بار ازم حمایت کرد و بهش اهمیتی نداد ...اون از زایمان زن ابراهیم اطلاع داشت و میدونست من و شرافت بیگناهیم .......خلاصه کلام اون شب باید می موندیم تا دوماد پرده کوس رعنا رو بزنه و با دیدن خون کوس رعنا و تبریک به دوماد و عروس بعدش میرفتیم ......از یه نظر هم دلم به حال رعنا می سوخت ..چون مراسمش اخر بدی داشت و براش غصه می خوردم ..ولی اون با کینه و دشمنی که با شرافت داشت باعث شد که اوضاع به این شکلی تموم بشه هر چی بوده و هر چیزی تو غذا ریخته شده بعد از ما بوده ......کاش اینجوری عروسیش تموم نمی شد .....خیلی دلم می خاست شاهد سکس رعنا و کمال باشم یهو هوسم زنده شده بود و با تجسم کیر درشت کمال اب تو دهنم افتاده بود ...الانه لابد کیرش تو کوس رعناس ....باید خودمو نزدیک در اتاقشون می کشوندم ....هیچی جلو دارم نبود ..صالح ازم خواست کنارش بشینم ولی جوابشو ندادم وارووم و با سیاست خاصی خودمو به پشت در و کنار پنجره ای که پرده روش بود کشوندم .....مثل من چندین پیر زن دیگه هم بودند ولی اونا منتظر بیرون اومدن کمال و دیدن دستمال خونی بودندولی من هدفم شنیدن اه و ناله رعنا بودش ....بالاخره صدای رعنا بلند شده بود اون در واقع اه وناله نمی کرد بلکه فریاد میزد و دردمی کشید ..پیر زنا می خندیدند و پچ پچ می کردند ولی من دستم رو کوسم بود و با دادو هوار رعنا حال می کردم ...دیگه رعنا صداش فریادش با گریه امیخته شده بود و از کمال می خاست با هاش ارووم تر کار کنه ....من بدنم به لرزه افتاده بود و از هیجان درد و رنج رعنا و کیر کلفت شوهرش که تو کوسش میرفت داشتم می لرزیدم ..هیشکی حواسش به من نبود و من داشتم کیفمو می کردم اخ اخ اخ رعنا دیگه بلند شده بود و همه اونو می شنیدند حتی صالح هم فهمیده بود و صورتش از شرم و حیاش قرمز شده بود ....اه اه این شوهر من خیلی پاستوریزه تشریف دارند ...همه مردا می خندیدند .......من ایستاده و بدونه دیدن سکس دوماد و عروس ارگاسم شده بودم و اب کوسمو تو دستم احساس می کردم ......بعد از چند دقیقه کمال با دستمال خونی از اتاق بیرون اومد و با دیدن دستماله همگی دور کمال حلقه زدند و بهش تبریک می گفتند .....من دیگه کاری نداشتم و حتی نرفتم به رعنا تبریک بگم چون میدونستم بهم محل نمی زاره ......خودمو حمع و جور کردم و با صالح و مادرش و طاها برگشتیم خونه ......اون شب صالح و من هردو تشنه هم بودیم اون از بس کون و اندام زنای دیگه رو دید زده بود برای کوسم له له میزد و منم دیگه خودتون بهتر میدونین کوسم هوای کیرشوهرمو کرده بود ....همون ابتدای کار همدیگرو لخت کردیم و صالح به پستونام حمله برد و اونا رو دستش گرفت و بعدش تو دهنش برام می خورد و منم کیرشو دستم گرفته بودم و باهاش بازی می کردم ....کیرسفت و سیخ شده اش تو دستم اماده کردن کوسم بود ولی اول می خاستم اونو بخورم ....دهنمو به کیرش رسوندم و اونو دهنم کردم ......نمی تونستم زیاد تو دهنم بمونه چون صالح کمرش سفت نبود و ابش زود میومد و کوسم بی نصیب می موند فقط کمی اونو خوردم و خودم کیرشو به کوسم بردم و بالاخره کیرش جایی رفت که باید میرفت ....کوس خیسم و کیر کلفت خیس شوهرم باعث شده بود خیلی لحظات خوب و لذت اوری برام تداعی بشه ....من به پشت رو زمین خوابیده بودم و صالح هم روم سوار بود و من دو دستمو دور کمرش سفت گرفته بودم و به خودم چسپونده بودم و اونم کیرشو به شدت تو کوسم میزد ........صالح امشب خیلی خوب داری منو می کنی .....راستش طاهره نمی تونم دروغ بگم از بس کون و اندام زنای دیگه رو تو عروسی دیدم اشتهام دو برابر شده . واگه نمی زاشتی بکنمت بزور بهت تجاوز می کردم ......وای وای صالح مگه از من سیر شدی که اینجوری می کنی .......تو به خاطر دیدن کون و پستونای زنای دیگه کیرت بلند شده و داری منو می کنی اگه غیر از این بود الانه داشتی خروپف می کردی و خواب تو رو گرفته بود .......نه طاهره هیشکی زیبایی و قشنگی تو رو نداره ..من خیلی میخامت و بی تو زندگی برام جهنم میشه ....ولی من که نمی تونم چشامو ببندم ودست خودم نبود و ناخودا گاه مجبور بودم نگاه زنای دیگه بکنم ....ولی طاهره داشتی با شرافت خیلی خوب می رقصیدی من که کیرم برات بلند شده بود .......وای صالح یعنی تو برای من و شرافت هم این کیرت اینجوری که تو کوسم سفت شده بود ....اره اره ........ولی با این حساب همه مردای تو مجلس هم مثل تو کیراشون برامون بلند شده بوده ...ها ها صالح .....با توم جواب بده ......اره اره همین جوره ......تو از این رقصمون ناراحت نشدی ......راستش بهت افتخار کردم و خوشحال بودم که همه تحسینت می کنند ولی وقتی حواسم پیش کیرم میرفت به خودم می گفتم الانه همه مثل من کیرشون بلند شده و این باعث حسودی و ناراحتیم شده بود ......اه صالح بمیرم برای احساست .....خنده ام گرفته بود و داشتم زیر ضربات کیرش می خندیدم و اونم باهم می خندید ....چه زیبا و جالب یه سکس خوب و همراه با خنده که هردومون در اوج هوس و شهوتمون بهم دیگه لذت و خوشی کادو می دادیم اون شب دو بار زیر شوهرم ارضا شدم و اون منو سیر کرد و اب کیرش از همه دفعات قبل بیشتر تو کوسم ریخته شد و ابش تشکو کثیف کرد و باعث شد که روز بعدش روشو بشورم ....بعد از اتمام کارمون هر دو مون تو بغل همدیگه تا صبح یه ضرب خوابیدیم .....البته با لطف و همکاری طاها جون که اون شب منو بیدار نکرد و انگار گرسنه اش نشده بود ................
     
#204 | Posted: 12 Mar 2018 13:37
بسیار عالی بود ممنون
     
#205 | Posted: 12 Mar 2018 16:03
عالی بود دمت گرم
     
#206 | Posted: 13 Mar 2018 06:03
ممنون که هستی و مینویسی ... فقط اگه میشه بخش سکسی داستان رو بیشترکن کاملتر بنویس و با جزیات بیشتر خیلی عالی میشه ولی در کل ممنون از زحمتی که میکشی
     
#207 | Posted: 13 Mar 2018 13:18
ادامه از طاهره.........روز بعد خبری از بودن رعنا تو خونه نبود و باید دیگه به نبودن اون عادت می کردیم این اواخر باهاش خیلی راحت و صمیمی شده بودم و حالا بمونه لزم با اون که برام شده بود یه مسکن که گاها منو به ارامش میرسوند...ولی این اتفاق کوفتی تو عروسیش رابطمو نو خراب کرده بود ......مادر شوهرم ازم خواست باهاش برم خونه رعنا ....راستش مایل نبودم چون میدونستم بی محلیش اعصابمو خورد می کرد ....ولی تنهایی تو خونه برام جالب نبود و به خاطر طاها هم نمی تونستم بیرون برم .......ناچارا باهاش رفتم ......رعنا طبق انتظارم باهام خیلی سرد برخورد کرد ولی شوهرش منو خوب تحویل گرفت و مرتب نگام می کرد از این کارش بدم اومده بود واین حرکات کمال باعث حسادت رعنا شده بودواینو در چهره اش حس می کردم......موقع شیر دادن به طاها کمال چهارچشمی به پستونم خیره شده بود و این منو مجبور کرد پسرمو خوب سیر نکنم .....اونا بعد از یه هفته باید میرفتند روستا و اونجا زندگی می کردند ....خوب شد دیگه حداقل از دست این شوهر هیز رعنا مدتی راحت بودم .......موقع خداحافظی رعنا باز ازم شاکی بود .....طاهره بالاخره تو و شرافت زهر تونو ریختین و مارو اواره روستا کردین ..........بخدا رعنا تو یه چیزیت میشه اخه من و شرافت چکار به زندگی تو و شوهرت داریم اصلا از این رفتنتون ماچه نفعی می بریم بجای این حرفا هواست به شوهرهیزت باشه که زیادی نگاه زنا می کنه و خودت هم اینو میدونی ....حتی اون داره به من هم نگاه بد می کنه ......من الان جای خواهرشم و نباید بهم اونجوری نگاه بندازه ......اره طاهره دیشب می دیدم تو و شرافت با اون رقص سکسی تون همه مردا رو از راه بدر کرده بودین .....نمی شد اون کارو نمی کردین ....واقعا رعنا تو قات زدی عروسی یعنی خنده وشادی و رقص...... و من و شرافت به خاطر تو ی بی عقل و بی شعور مجلسو گرم کردیم اخه مگه عذاداریه که گوشه ای بشینیم و تکونی به خودمون ندیم ......رعنا بحث کردن با تو فایده ای نداره ......واقعا رعنا سرو ته حرفاش یه ریال نمی ارزید و خودشم اینو درک کرده بود ودیگه حرفی برای گفتن نداشت .......برگشتیم خونه .....نوروز اومده بود و ایام به سرعت می گذشت و رعنا و کمال هم به روستا رفته بودند خونه اروومتر شده بود و فقط سرگرمی من شده بود طاها .....چون با پیشنهاد مادر صالح یه زن تو روز میومد امورات نظافت و گرد گیری خونه رو انجام میداد .....من دیگه کم کم زن خونه شده بودم ....یه روز نگار اومده بود بهم سر بزنه ...البته این سر زدنش معنی دیگه داشت و می خاست باهام عشق بازی کنه ...من زیاد باهاش گرم نگرفتم به خاطر حرف اون شب شوهرش ازش ناراحت بودم .......نگار می خام یه چیزی بهت بگم ولی ازم ناراحت نشو......خب بگو......تو چرا ازوصف و اندام واسم من واسه عشق بازیات با شوهرت استفاده می کنی .....اخه این چه رفتاریه .....تو با این کارات شوهرتو بیشتر تحریک می کنی که مرتب چشاش به زنای دیگه باشه .....طاهره اینو ازکجا میدونی .....اولا یه بار خودت بهم گفتی و دوماحمید خان شوهرت مرتب بهم متلک می پرونه و از هیکلم و مشخصاتش برام میگه ...اینم لابد از تو شنیده .....بخدا من به خاطر تو جوابشو نمی دم ......مواظب شوهرت باش اون نباید این کارارو بکنه با بودن زن قشنگی مثل تو و دو بچه اصلا درست نیست چشاش دنبال زنا باشه ......اره طاهره منم اینارو خوب میدونم ولی چکار کنم به خاطر بچه هام تحملش می کنم .....اون حرفایی که موقع سکس با حمید میزنیم ....باور کن بیشتر از اونه وهی مرتب از زنا ی همسایه و فامیل وکون و سینه و ساقاشون برم میگه ..ابتدا جوابشو نمی دادم ولی دیگه حس می کردم که داره بهم ظلم میشه ومنم کوتاه نیومدم و جوابشو میدادم و از کیر و هیکل مردای دیگه براش می گفتم و الان دیگه برامون عادت شده و کاریش نمیشه کرد .....من از اندام و مشخصات هیکل تو هیچی بهش نگفتم همش زایده فکرای خودشه ...چون حمید تخیل خیلی قوی داره و تو خیابون هم با دیدن زنا و دختراحتی از حسش برام میگه .......من دیگه به کاراش عادت کردم ......حالا طاهره جون خودتو ناراحت نکن ....خیلی وقته باهات حال نکردم .....دلم واسه کون قشنگت یه ذره شده ...اون شب تو عروسی رعنا وقتی می رقصیدی و باسنتو تکون می دادی کوسم به خاطر تو خیس شده بود و اون لحظه دلم می خواست بلند شم و همون جا باهات عشق بازی کنم .....رعنا دستمو گرفت و منو تو اتاقم کشوند و بغلم کرد ......اختیار از دستم خارج شده بود و از یه نظر هم دلم سکس می خواست چون شوهرم ماموریت رفته بود ....خودمو براش ول کردم .....رعنا از بوسیدن لبام شروع کرد و تموم صورت و گردنمو بخوبی ماچ کرد و بعدش لباسامو از تنم دراورد و خودش هم لخت شد من فقط نگاش می کردم ....وای وای طاها هم شده بود تماشا چیمون ....قربونت برم پسر گلم ..اون ساکت و ارووم نگامون می کرد ...نگار کارشو با خوردن پستونام ادامه داد دستاش همزمان هم با لباش رو سینه هام بود ....طاهره پستونات کمی درشت شده ...اوخ جون من که کشته مرده اندامتم......نوبت کوس و کونم شده بود پاهامو ازهم سوا کرد و لباشو رو کوسم تنظیم کرد و با استفاده از زبونش کوسمو با اب دهنش خیسوند و انگشتش تو سوراخ کونم رفته بود .....اه اه من داشتم به خودم پیچ و تاب میزدم ....شهوتم منو مست کرده بود ...دلم می خواست کیر داشت و منو می کرد نگار تموم بدنمو تا نوک پاهام لیسوند و بعدش روم افتاد و کوسشو رو کوسم گرفت و باهاش خودشو رو اونجام می مالوند در واقع کوسامون روهم اصطکاک می خورد ....افرین نگار این مدل حرکتش جالب و تحریک کننده بود هر دومون داشتیم ناله می کردیم و همدیگرو می بوسیدیم و و دستامون هم تو کونای همدیگه رفته بود من سوراخ کونشو پیدا کرده بودم و با انگشنم اونو میزدم و اونم همین کارو باهام می کرد ....پستونای درشتش رو پستونم خورده بود و بهم حس خاصی میداد ......داشتم یه لز خوبو تجربه می کردم ....یاد فرانک افتادم . اون اندام بکر و صورت زیباش که تو کفش هنوز مونده بودم ....هوسم بیشتر شده بود و لزش و خیسی کوسامون رو همدیگه معلوم بود و اونجامون حسابی خیس شده بود .....نگار روم افتاده بود و مثل یه مرد کیر دار رو کوسم تلمبه میزد و منم براش اوف واخ و جون جون می گفتم .....نگار مثل رعنا خدا بیامرز لرزی به بدنش اومد و یهو روم افتاد و اب زیادی از کوسش روم ریخت ......اوی اوی طاهره جون راحت شدم ....بهم چسپید ......باور کن از سکس شوهرم بیشتر حال کردم .....نگار مگه شوهرت سیرت نمی کنه ....چرا اون خوبه کیرش کلفته و خوب منو می کنه ولی لذت سکس با تو چیز دیگس ......حاضرم تو رو با شوهرم عوض کنم و با تو زندگی کنم ......نگار جون مگه میشه ......کاش میشد ......حالا نگار نری خونه همه رو به شوهرت بگی ......نه نه مگه من احمقم .....راستی طاهره اون شب حمید اونجاش درد می کرد و دستش رو کیرش بود ...نمی دونم چه اتفاقی براش افتاده بود .....خواستم بهش بگم که کار من بود و همه رو براش توضیح بدم ولی پشیمون شدم و نخواستم بینشون دعوا بندازم.....نگار لباساشو تنش کرد و منو بوسید و رفت ...منم کمی شیر به پسرم دادم و کنارش کمی خوابیدم .......اون روز تا پایان هفته اتفاق مهمی رخ ندادکه براتون بگم اخر هفته شوهرم برگشت اون برام کادو گرفته بود اونم از اون شهری که میومد ....من ازش هم تشکر کردم و هم تعجب .......عزیزم چرا تعجب کردی .....اخه صالح تو ماه هاس اون شهر ماموریتی یهو یاد زنت افتادی که براش کادو بگیری .......خب ببخش زن خوشکلم من باید زودتر اینکارو می کردم ....ولی این کادویی که گرفتی زنونه اس سلیقه خودته......راستش با نظر وسلیقه زن غلامی اونو خریدم اخه اونابازم باهم زندگی می کنند .....ولی صالح تو قبلا بهم گفتی که دیگه کاری باهاشون ندارم و ازشون دوری می کنم .....اره درسته گفتم ولی غلامی بازم خرشده و زنشو قبول کرده وبهم دیگه قول دادند که زندگی پاکی داشته باشند.....خب اینا به تو چه مربوطه ....حتما بازم رفتی خونه شون و باهاشون اومدی بازار و یادمن افتادی و اینو برام گرفتی ......صالح توم دم دراوردی ...واقعا که اصلا ضرورت داشت برام کادو بخری اونم با نظر و سلیقه اون زن.........صالح قفل کرده بود و نمی تونست از خودش دفاع کنه ...واقعا هم برام تعجب اور بود اخه صالح تو که این همه ادعای مسلمونی و پاکی و دوری از منکرات داری چرا به این دو نفر چسپیدی ...نکنه زنه منحرفش کرده باشه ........دو دل بودم که کادوشو قبول کنم و یانه .......صالح به شرطی این هدیه رو ازت قبول می کنم که بهم بگی که چه رابطه ای با غلامی و زنش داری و هی مرتب خونه شون میری ......طاهره میدونی که من نمی تونم دروغ بگم ..باور کن خودم نمی خام برم خونه شون ولی هر موقع غلامی میاد تعارفم می کنه ...دست و پام شل میشه و نمی تونم بهش نه بگم ....خودمم نمی دونم چرا اینجوری میشم .......صالح نکنه بخاطر اینه که عاشق زنش شدی ....... نه نه فکر بدنکن ...من با وجود تو دلم پیش زن دیگه ای نمی ره ......اره جون خودت پس حتما عاشق چشم و ابروی غلامی شدی ...ها....وای طاهره منو سئوال پیچ نکن بخدا اگه میدونستم اینجوری میشه غلط می کردم برات کادو بخرم ......ببین صالح من هنوز بهت اعتماد دارم و می دونم دل پاکی داری ولی دفعه دیگه اگه بدونم به این زن نزدیک شدی و یا خونه شون رفتی اونوقت تو رو نمی بخشم .........کادو رو باز کردم یه شورت و سوتین هم رنگ قرمز یرام خریده بود ...خودمونیم اون زن هم سلیقه اش خوب بود وازش خوشم میومد ...همون لحظه و جلو چشم شوهرم لخت شدم و اونارو تنم کردم خیلی بهم میومد خصوصا شورته کیپ باسنم بود و تو اینه با نگاه به خودم شهوتی شده بودم .....صالح کیرش بلند شده بود و همون لحظه طاقت نیاورد و از پشت منو بغل کرد و رو شرتم انگشتشو تو چاک کونم با شدت می کشونداون دست دیگشو از زیر بلوزم رسوند به پستونام و دیگه از عقب و جلو منو خام و تسلیم خودش کرده بود ....دست و پام شل و بی حس شده بود و نمی تونستم خودمو نگه دارم .....صالح با تکیه به دستی که تو کوس و کونم برده بود منو نگه داشته بود ......اه صالح زود باش دارم بیهوش میشم ......کیرت کجاست چرا کوسمو باهاش پر نمی کنی .....صالح انگار مثل قبلا اماتوری رفتار نمی کرد و می دونست هر لحظه باید چه کاری و چه رفتاری بکنه ....اون باهمون استیل لای شورتمو کنار زد و کیرشو از پشت به کوسم گرفت و با کمک دستش اونو فرو کرد و بعدش منو کمی خم کرد و دیگه کاملا روم مسلط شد و گاییدنمو شروع کرد از زیر شکمم نگاه حلو عقب کیرش می کردم از دور کیرش کف سفید ناشی از اب کوسم زده بود بیرون و من ازش لذت میبردم ....اوه اوه صالح داری یاد می گیری که چه جوری منو بکنی .......مگه قبلا بلد نبودم ....اره اوایل اصلا خوب منو نمی کردی ....ولی مغرور نشو هنوز خیلی مونده که خوب خوب منو سیر کنی .......صالح از بس ساده بود که فکر اینو نمی کرد که این زن من از کجا میدونه که هنوز کردن و راضی کردن یه زنو من چه جوری تشخیص داده ام یه مرد وارد و عاقل و هفت خط همون لحظه می فهمید که زنش با این حرفاش لابد بهش خیانت می کنه ...ولی صالح اصلا تو باغ این مسائل نبود ......دست و پام دیگه قدرت نگهداریمو نداشت لذا خودمو با همون حالت رو کف اتاق ول کردم و به شکم افتادم و اونم باهام اومد کیرش کامل کوسمو پر کرده بود و ضرباتی که به کوسم میزد هر لحظه شهوتمو بیشتر می کرد بدنم به لرزش افتاد همون لحظه صالح فریادی کشید و ابشو تو کوسم ریخت ....خب منم با اون لرزی که داشتم ارگاسم شده بودم ....شورت قرمزه کثیف شده بود و همون بار اول که رو باسنم افتتاح شد من گاییده شده بودم .....مادرش اومده بود پشت در .....صالح چیه چرا فریاد میزنی ///چیزی نشده مادر نگرون نباش ......صالح نکنه با طاهره دعوات شده ......ناراحتش نکنی اون حامله هست ....هوای اونو داشته باش .......افرین به مادر صالح اون خیلی هوامو داشت ...من دیگه بهش علاقه مند شده بودم ......صالح شورتمو از پام دراورد و کوسمو خوب باهاش تمیز کرد و بعدش اونجامو ماچ کرد ......صالح ...چیه عزیزم ....اگه ازت بخام کاری برام انجام بدی نمی گی نه ......بگو عزیزم حتما برات انجام میدم فقط بهم نگی که کونمو بکن ...نه نه ربطی به کون نداره ...میخام الان با زبونت کوسمو خوب بخوری ......مگه ارضا نشدی ....شدم ولی کافی نیست باز من می خام....و نیاز دارم که یه بار دیگه ارضا بشم ......زود باش ......باشه ....صالح دهنشورو کوسم گرفت و من خودم دو لای چوچوله کوسمو براش باز کردم و اونم برام می خورد....اوه اوه صالح خوب اونو نمی خورد و مجبورم کرد که با دو دستم سرشو رو کوسم کیپ کنم ....دستام اون لحظه از شدت هوسم با قدرت شده بود وحریف می طلبید .....صالح خوب بخورش ...زود باش ...اگه خوب نخوریش دیر دیر بهت کوس میدم ...افرین بیشتر و بهتر بخورش .....اوی اوی ...جون جون ..کمرمو بلند کردم و خوب و کامل به دهنش گرفتم دیگه صالح نمی تونست از دست کوسم در بره ....صالح تا راضیم نکنی ولت نمی کنم .....ای ای ای زبونشو بیشتر بکار گرفته بود و تا اونجایی که راه داشت تو کوسم می برد ..من داشتم کم کم ارضا میشدم تکونای کمرم بیشتر شده بود و اه ناله ام هم کاری کرد که طاها بیدار بشه و به گریه بیفته .......با لرزیدن های بدنم کارم تموم شد و صالح ناخواسته همه ابمو با دهنش قورت داد.......طاهره کارم خوب بود ....اره بد نبود .......فوری بلند شدم و طاها رو بغلم گرفتم و نوک پستونمو تو دهنش کردم و اونم شیر وجودمو نوش جون می کرد ......
     
#208 | Posted: 13 Mar 2018 14:37
دمت گرم و ممنون
     
#209 | Posted: 13 Mar 2018 16:28
جوووووووووووووووووووووون عالیییییییییییییییییی بود
     
#210 | Posted: 14 Mar 2018 12:33
ادامه از طاهره.......در نبودن رعنا خونه ارووم شده بود وارامش خوبی داشتم وشکمم داشت روز بروز بزرگتر میشد راستش من ریخت و قیافه و اندامم جوری افتاده بود حتی در دوران بارداریم هم جذاب و تودل برو بودم وکل محله به محض بیرون اومدنم منودنبال و از دیدنم حسابی کیف و حال می کردند وخب منم گاها کمی شیطونی می کردم و با حرکات و نگاهام و لباسای بدن نمایی که می پوشیدم حسابی مردا و پسرا رو حشری می کردم من دیگه واقعا کار کشته و حرفه ای شده بودم ...در این میون گاهاشاهین برام علامت میزاشت و منم فوری میرفتم خونه شون وفرانک و شاهینو میدیدم هربار شاهین قصد کونمو داشت ولی بجز یه بار بهش ندادم و خیلی ملاحظه فرانکو می کردم....اون یه بار هم وقتی خونه شون رفتم از شانس بدم فرانک با مادر شاهین رفته بود ندحموم و خونه نبودند واین فرصتی شد که شاهین منو تو اتاق خواب فرانک ببره و خواست لختم کنه من از دستش فرار کردم چون نمی خواستم تو تخت خواب دوستم به شوهرش کون بدم خیلی دیدنی و هیجان اور بود شاهین توخونه اش دنبالم می دوید و من با اون شکم برامده ام ازش فرار می کردم ...وای خدای من اگه زمین می خوردم کار بچه تو شکمم تموم بود و اونو به کشتن میدادم ولی اون لحظه تو این فکر نبودم و انگار داشتم بازی می کردم حین دویدن یهو به سرم زد که برم تو حوض....با لباسم خودمو تو اب حوض زدم ..اوف اوف چه کیفی داشت اوایل تابستون بود و هوا گرم و من تو اب حوض خنک شده بود م لباسم خیس شده بود و برجستگی بدنم رو شده بود شاهین با نگاه به اندامم حسابی دم کرده بود و همون لحظه و با زیر شلواریش اومد تو حوض و منو از پشت گرفت و کیرسیخ شده و سفتشو رو سوراخ کونم تنظیم کرد و تو اب شورتموبه یه طرف جمع کرد با یه فشار اونو فرو کرد تاکمرامون تو اب بود من داشتم در اون شرایط و تو اب بهش کون می دادم ....اوخ جون طاهره کار خیلی خوبی کردی اومدی تو حوض ...چه کیفی داره اونم کردن کون تنگت و دراین اب خنک ...شاهین پستونای سفت و برامده و قشنگمو که زیر لباسم و خیس شده از اب به لباسم چسپیده بود با دستاش می چلوندو با ضرباتش تو کونم از خوشی و لذت اواز مدل دارخودشو می خوند اون جاهلانه و با صدای قشنگی و با استفاده از اشعار عاشقونه اش منو هم بیشتر مست کرده بود من تو اب حوض کمی حالت سگی به خودم گرفته بودم وتا نیمه پستونام تو اب رفته بود ....قبلایه بارو تو لزی که با نگار در خونه اش داشتم تو حوض تجربه همچین سکسیو داشتم ولی تا حالا تو اب کیر نخورده بودم واونم الان تجربه کرده بودم .....شاهین به نسبت دفعات قبلش کمرش سفتر شده بود و بیشتر باهام میومد .....اون گاها وقتی از خوندن خسته میشد لباشو به لبم میرسوند و منو ماچ می کرد ....تو اب حوض خیلی مزه داره که یه زن ارضا بشه و من اونو تجربه کردم ....اوه اوه چه تجربه شیرینی تو اغوش گرم و عضلات قوی شاهین لرز ش و اوج هوس و شهوتم بیرون زد و با یه فریاد عاشقونه اونو نمایش دادم ....خیلی بهم چسپید ......با شاهین از حوض بیرون اومدیم ....وای وای حالا با این لباسای خیسم چکار کنم و چه جوری برگردم خونه ..اصلا فکر این دردسرشو نکرده بودم .......شاهین خودش لباسامو در اورد و اونو چلوند و رو طناب حیاط اویزونش کرد و من لخت و عریان تو اتاق خونه شون رفتم ....اگه اونا برگردند با این وضعیت من چکار کنم ........شاهین چکار کنم نمیشه اینجوری بمونم برو یه دست لباس فرانکو برام بیار تا بپوشم ......طاهره لباسای فرانک به شکمت نمی خوره ......بزار خوب بگردم یه لباس گشاد برات گیر بیارم .....اون بعد از گشتن یه بلوز و دامن برام تهیه کرد من اونو پوشیدم .......ولی با این لباس فرانک من چه جوابی بهش بدم و اینو چه جوری توجیه کنم .....تو فکر رفته بودم و اون موقع مغزم جواب نمی داد ...........شاهین اومد کنارم و برام یه شربت گذاشت .....چیه عزیزم چرا ناراحتی ...اصلا فکرشو نکن ...اگه اونا برگشتند ...بهشون می گیم موقع رد شدن از لب حوض پات پیچ خورده و افتادی تو اب و ناچار شدی که لباساتو عوض کنی .........اره شاهین این فکر خوبیه ....بالاخره بعد از مدتها فکرت کار کرد ولی شاهین مادرت بهمون مشکوک میشه اون زن باهوشیه و همه چیو خوب می فهمه .....خب میگی چکار کنیم ......طاهره قبل از اینکه برگردند تو به خونه تون برگرد ....تا مادرم تورو با این اوضاع نبینه .....لباسات هم با خودت ببر .....لباسای نمدارمو تو یه بقچه برام ردیف کرد وقبل از رفتنم باز منو بغل گرفت و سفت و محکم منو بوسید ...اه طاهره ازت سیر نمیشم بزار قبل از رفتن یه بار دیگه بکنمت ....شاهین مگه کیرت بلند میشه و می تونی باز منو راضی کنی ...اره امتحانش کن ......به کیرش دست زدم ....اوف اوف مثل سنگ شده بود و باز اماده فتح کونم بود ....ما پشت در حیاط رو به کوچه بودیم و همون جا باز شاهین منو خم کرد و با زدن یه اب دهن به دستش و مالیدنش به کیرش و سوراخم باز اونو تو سوراخ کونم تپوند ....باز تلمبه هاش رو باسنم استارت خورد ...دستام رو دیوار حیاط ستون شده بود و پاهام هم از پشت به پاهای شاهین کیپ شده بود وشاهین نمی تونست برام اواز بخونه چون پشت در کوچه قرار گرفته بودیم ...کیرش تو کونم خوب تلمبه می خورد وبا کیر معمولی که شاهین داشت من خیلی اذیت نمی شدم ...شاهین فعلا شش دونگ کونمو بنام کیرش زده بود و فقط من به اون کون می دادم ........داشتیم حسابی باز کیف می کردیم و شهوت دوتامون لحظه به لحظه اوج می گرفت که یهو از پشت در و داخل کوچه صدای مادرش و فرانکو شنیدیم .....وای وای همینو کم داشتیم .....فوری دوتامون جمع و جور شدیم و من بلا تکلیف و نگرون نمی دونستم چکار کنم ..شاهین حواسش جمع بود . تو این کارا انگار کار کشته بود ..فوری بقچه منو گرفت و منو به دستشویی داخل حیاط برد و منو اونجا مسقر کرد ......عزیزم شانس نداشتیم کارمون نیمه تموم موند باقیشو میزاریم برای جلسه بعد ....من فرانک و مادرمو تو خونه می برم و توم ارووم و یواشکی از خونه برو بیرون.....طاهره جون منو ببخش اینجوری بدرقه ات می کنم......شاهین منو بوسید و ازم دور شد ......لباسای عاریه فرانکو هم دو روز بعدش با هماهنگی که با شاهین داشتم به اون مرد قوزی دادم و اونم تحویل شاهین داده بود.......تو راه برگشتن به خونه از جلو کافه رد شدم با یه نظر به داخل کافه مرادودیدم که مشغول کاربود اون خوش تیپ تر شده بود ولی سریع رد شدم و نخواستم دیگه بیشتر فکرم درگیرش بشه ......شرافت جونم به خاطر بیماری مادرش نمی تونست بهم سربزنه و چند روزی میشد اونو نمی دیدم ...تصمیم گرفتم فردا عصر برم خونه شون .و عیادتی از مادرش بکنم ......و اما از فرهاد هیچ خبری نداشتم چون خودم سراغش نمی رفتم انگار فقط وقتی پیشش میرفتم که ازش حامله بشم ....واقعا که کارام عجیب و غریب شده بود .......اون شب من و مادرشوهرم تنها کنار هم بودیم و طاها رو پاهای اون خوابیده بود ...مادرشوهرم از بابت اذیت و ازارهایی که اوایل ازدواجم برام پیش اورده بود اظهار پیشمونی می کرد . و از اینکه من عروسش بودم خیلی خوشحال بود واز زیباییم می گفت .اون احساس تنهایی می کرد .......منم از بودنش در خونه و حمایتی که ازم می کرداظهار رضایت و ارامش می کردم من زود مادرمو از دست داده بودم و حمایت یکی مثل اون برام یه موهبت بود بخاطر بودن مادرشوهرم من خیلی راحت و بدونه دلهره میرفتم بیرون و به گردش و عشق و وحال خودم میرسیدم چون اون چهار چشمی مواظب پسرم بود........دیگه کم کم اماده شده بودم که دومین بار زایمان کنم در یکی از شبهای اواخر پاییزدرد زایمان اومد سراغم وشانس یارم بود که شوهرم تو خونه بود ورفت سراغ قابله ......درد مثل همون درد قبلی بود و من فقط تو اتاقم راه میرفتم من از فرط درد به خودم می پیچیدم قابله اومد و بالاخره تزدیکای صبح من بچه دوممو بدنیا اوردم ...من صاحب یه دختر قشنگ شده بودم اونم مثل طاها رنگ موها وپوستش وروشنیش مثل فرهاد بود همون لحظه تصمیم گرفتم اسمشو سحر بزارم ...اسم مورد دلخواهم بود ....اوه اوه از همون ابتدای شروعش دادو هوارش شروع شده بود و مرتب گریه می کرد .....مادرشوهرم از خوشحالی داشت بال درمیاورد و کنارمو ول نمی کرد ......من خیلی خسته و ضعیف شده بودم با وجود شلوقی و سروصدای زیاد اطرافم بخواب رفتم ......چه خواب شیرینی ...بعد از تحمل یه درد سنگین و کمر شکن واقعا خواب خیلی می چسپه ...اینوخیلیا که الان این داستانو می خونند لابد تجربه کردند.واین حرفمو درک می کنند..ومن براستی یه خواب رویایی داشتم ......روزها و شب ها می گذشتند ومن اتفاق مهمی نداشتم و زندگیم و بیشتر اوقاتم تو خونه و کنار بچه هام می گذشت .....ولی گاها نگار میومد پیشم و دزدکی وبطور ناقص کمی همدیگرو ماچ می کردیم و با دستامون سرپایی و یا نشسته کوس وکونمون رو مالش میدادیم..دوتا بچه مخصوصا سحر فرصت نفس کسیدن و استراحتو ازم گرفته بود......واقعا حق با مادر شاهین بود که بهم می گفت با این سن و سالت و دو تابچه و بزرگ کردنش تورو زود از بین میبره و جوونیتو ازت می گیره .....ولی باوجود داشتن دو فرزند من زیباتر شده بودم وتو اینه وقتی خودمو میدیدم عاشق خودم میشدم ....اینو بیراه نمی گفتم چون همه با من هم عقیده بودند از فرشید چشم چرون و هوسی گرفته تا فرانک و شرافت و نگار وشاهین که داشت برام خودکشی می کردودر نهایت شوهرم که هروقت منو می دید دستش رو کیرش بود واماده بود منو بکنه ...دیگه باید شش دونگ حواسم بود که زود کار دست خودم ندم و حامله نشم .......باز یه شب دیگه مراد تو خواب اومد سراغم .....وای وای من هرچه میخواستم این پسرره روفراموش کنم و اونو از دفتر چه خاطراتم کاملا پاک کنم ولی نمیشد .....تو خواب من داشتم سحر رو می خابوندم .....مراد اومد تو اتاقم و برام کادو اورده بود ...مراد مگه نگفتم دیگه سراغم نیا ...من نمی خام تورو ببینم .......طاهره من عاشقتم و دلم اسیرت شده چرا ازم دوری می کنی .....من دارم برات دق می کنم ....بیشتر منو عذاب نده ...تو اگه یه بار در ماه اونم یه ربع بهم سر بزنی مگه چیزی ازت کم میشه ...بخدا گناه داره که منو از خودت دور کردی...اگه بدونی کیرم داره از دوری کوست هر شب گریه می کنه ......واه مراد تو انگار خل شدی مگه کیر هم گریه می کنه ...اره طاهره هرشب کیرم به هوای تو تو دستم سیخ میشه و چون تو نیستی که بهش برسی تا صبح شورتمو میخیسونه ومجبورم هرروز اونو بشورم ....این درواقع یه جور گریه س...مراد بلافاصله اومد بغلم کرد وبعدش کیرشو بیرون کشید و در حضور دو بچه ام منو خابوندو اونو تو کوسم فرو کرد ...من تو خواب داشتم گریه می کردم و بهش حرفای بد میزدم وبا دو دستم بهش ضربه میزدم ولی بی فایده بود و اون داشت بهم تجاوز می کرد لباش رو لبم بود و زورکی اونو می مکید یه دستشو رو باسنم کشونده بود و اونووحشیانه با انگشتاش می مالوند من از رفتار وحشیانه اش دردم گرفته بود و فریادم بلند شده بود تو خونه همه بودند حتی شوهرم بودش ولی برای نجاتم کاری نمی کردند ....اخه این چه وضعیه حسابی زیرش داشتم جر می خوردم کیرش تو خواب خیلی گوشتی تر شده بود وداشت منو اذیت می کرد .....مراد ولم کن ...بسمه داری منو می کشی ....کثافت کیر کلفت منو ول کن ......ای ای ابتو تو کوسم نریز......طاهره دلت نمی خاد ازم حامله بشی ......نه نه عوضی ..می خام دیگه حامله نشم ...بخدا اگه ابتو بریزی من خودمو میکشم ......طاهره اگه راضی نیستی پس بزار تو کونت خالی کنم ......دیگه داشتم باهاش گلاویز میشدم وبا هر جون کندنی از زیرش خودمو خلاص کردم وتواتاقم ازش فرار می کردم اون جلوم وایساد و داشت کیرشو می مالوند و کارشو ادامه داد تا اینکه ابشو رو من و بچه هام پاشوند ..من از این کار زشتش عصبانی بودم و روش فریاد زدم و یهو از خواب پریدم ....من از گریه های مکرر سحر بیدار شده بودم .....وای وای چه خواب بدی میدیدم ....این مراد فلان فلان شده ازم چه میخاد چرا دوبار به خوابم اومده . اونم تو خواب باهام زورکی سکس می کنه ....اون ازم چی میخاد ...من که حتی بهش فکر هم نمی کنم ...پس چرا ولم نمی کنه .....چرا چرا چرا .....تصمیم گرفتم در اولین فرصت سری به مراد بزنم و اوضاعشو ببینم ولی نباید تنهایی میرفتم شرافت باید باهام باشه ....راستش با این خواب هایی که میدیدم ازش می ترسیدم ......یه روز شرافت پیشم اومده بود ....اون یه شلوار تنگ وچسپون پاش کرده بود و حسابی منو شهوتی کرده بود ولی خب هیچوقت باهاش لز نمی کردم توسکس هایی که سه نفره با فرهاد داشتیم گاها باهم کار می کردیم ولی از روی شرایط و اوضاع پیش اومده بهم کمی حال میدادیم ولی شرافت دیگه با این کمر باریکش و کونی که دو برابر کمرش خودشو برام نمایش میداد هوسیم کرد که منم مثل اون یه شلوار تنگ تنم کنم تا باهاش رقابت کنم .....رقتم سراغ یه دونه گزینه عالی و اونو پام کردم دونفرمون رفتیم جلو اینه و نگاه می کردیم هر دومون بیست بیست بودیم من که انگار نه انگار مادر دو بچه بودم هر کی منو نمی شناخت فکر می کرد که یه دختر مجرد هستم کمرمیزون و بدونه گوشت اضافی و با باسن قشنگ وشکیلم که خیلی هوس ناک به چشم میومد پدر هر چی مرد کیر کلفتو در میاورد..شرافت هم قبلا وصفشو براتون گفته بودم ......خلاصه با این نمایش و مدلی که بهم داده بودیم هردومون خیس کرده بودیم و رو بروی هم شلوارمونو تا سر زانو پایین کشیدیم و با دستامون با کوسمون ور میرفتیم ....حس من و شرافت یکی شده بود و چشامون خمار و اه ناله هامون باهم از دهنمون بیرون میزد خیلی جالب و دیدنی شده بود درست روبروی هم و دو زانومون بهم خورده بود و داشتیم خود ارضایی می کردیم ......اه طاهره خیلی دلم هوای فرهادو کرده .......اره شرافت خیلی وقته اونو ندیدیم ......چکار کنیم ......نمی دونم ....تو بگو چکار کنیم .....میگم طاهره بریم پیشش حسابی از کیر کلفتش سیر بشیم ......ولی شرافت من می ترسم ...چرا عزیزم ..اخه می ترسم باز ازش حامله بشم ......اون دوبار منو بار دارکرده و الان طاها و سحر در واقع پدرشون فرهاده ...ودیگه نمی خام سومین بار بچه ام از فرهاد باشه دلم میخاد دیگه شوهرم منو حامله کنه .....با این حرفام هردو مون بیشتر شهوتی شده بودیم ........طاهره جون قربون خودت و اون وجدان بیدار شده ات برم ......باشه اگه پیش فرهاد رفتیم این دفعه من ازش حامله میشم و دیگه نوبت منه که یه بچه از فرهاد داشته باشم ....هردومون باهم ارگاسم شدیم چون پاهامون رو هم به لرزش و تکون خوردن افتاده بود .....این خود ارضایی چون برای هر دومون تازه گی داشت حیلی بهمون لذت داد و سرحالمون کرد .......همدیگرو با یه دستمال تمیزکردیم و بعد از یه کم ارایش با چادرامون اومدیم بیرون ........شرافت امروز نمی خاد پیش فرهاد بریم بزار واسه بعد .....باشه عزیزم منم دلم نمی خاد اون کارمون بهمون چسپید و دیگه برای امروزمون کافیه.......می خای کجا بریم نکنه قصدت رفتن به خونه فرانکه ......نه شرافت دلم برای فرانک همیشه تنگه ولی امروز می خام مرادو ببینم ......اخه چرا ...مگه قرار نبود اونو فراموش کنی و بیخیالش بشی ......شرافت من می خام اونو فراموش کنم و اصلا بهش هیچ حسی ندارم ولی اون ول کنم نیست ......چرا مگه اومده جلو در خونه تون و بهت چیزی گفته ....نه اون اصلا خونه منو بلد نیست ولی الان چند باره میاد به خوابم و همش تو خواب بهم تجاوز می کنه ...نمی دونم معنی و تعبیر این خواب چیه و یه جورایی حس می کنم اگه یه بار دیگه اونو ببینم شاید به حل معمای این خوابهام برسم ......وای وای طاهره اصلا چرا بیخیال این خوابات نمی شی ....اونا حقیقت ندارندو فقط یه خوابه وبس ....من جای تو باشم اصلا بهش اهمیتی نمی دم ..... خیلیا انواع و اقسام خواب های بد و خوب رو می بینند و بعدش فراموشش می کنند ...توم زیادی حساس نباش و نمی خاد مرادو ببینی .....هر چی باشه اون از قماش و رفقای اون علی بیشرفه که چند نفری می خواستند بهت تجاوز کنند ....باشه شرافت حق با توه ولی یادم نمیره اون بهم کمک کرد و نزاشت بیشتر اذیتم کنند ....من نمی خام ازش دفاع کنم ...فقط برای اخرین بار می خام ببینمش و شاید به نتیجه ای برسم......وای وای از دست تو انگار تا مراد و نبینی نمی زاری برگردیم خونه ......نزدیک کافه شده بودیم ....وبا چند قدم دیگه وارد کافه شدیم همون میزی که همیشه روش می نشستیم خالی بود و رفتیم روش مستقر شدیم ...مراد از قبل خوش تیپتر و با کلاس تر شده بود ....اون متوجه ماشد ...وفوری اومد سراغمون .......طاهره خانم مشتاق دیدار ..خیلی خوش اومدید ....شمام همچنین .....انگار اسم شما باید شرافت خانم باشه ....دزسته ......اره اغا مراد همونه ....خوب یادت مونده ......اخه چیزای خوب و قشنگ یاد ادم می مونه .......یعنی من از دید تو قشنگم .....بر منکرش لعنت ...البته که هم شما و هم طاهره خانم بی نظیر هستین .......مراد بسه دیگه مزه نپرون ....بهم بگو اوضاعت چه جوره .......طاهره خانم از لطف شما وضعم عالیه و از کارم راضیم و صاحب کافه هم ازم رضایت داره و حقوقمو بیشتر کرده ......خیلی خوبه ......چی میل دارین براتون بیارم .....مراد با سلیقه خودت برای این خانمای خوشکل یه خوردنی خوب بیار.......اون رفت ......طاهره به گمونم این مراد عاشق من و تو شده والبته قبلا هم عاشقت بود و خودت خبر نداشتی ...انگار یه فرهاد دیگه تو راهه .....اره شرافت بهمون نظر داره .......چکارش کنیم .....نمی دونم نمی خام تو ذوقش بزنم دلم براش میسوزه اون غریبه و تو این شهر تنهاست. یعنی طاهره حسی بهش داری ......نه نه ولی هر چه میخام ازخودم دورش کنم یه جورایی باز یادش میفتم و حتی گاها تو خیابون ناخواسته به طرف کافه کشونده میشم ...نمی دونم چرا ...حالا این خواب هایی که ازش می بینم که جای خود داره .......طاهره این حرفا همش بهونه سو تو غیر مستقیم بهش تمایل داری و انگار یه بار که کیرشو تو دهنت کردی بهت مزه داده . اعتراف کن که دلت میخاد باهاش سکس کنی .......شرافت شاید همین جوری باشه ولی من واقعا میخام فراموشش کنم .......طاهره الان اگه من نبودم و مراد ازت می خاست که بهش کوس بدی قبول می کردی .......راستش شاید بهش بله می گفتم .....خب همین دیگه تو مرادو دوست داری واونم بهت علاقه داره ....پس خواب دیدنت ناشی از علایق پنهانی درونته که نمی خای بروزش بدی و این باعث شده با کمک اون خواب ها شاید عشق و تمایلتو براش نشون بدی .......چطوره از تعبیر خوابم خوشت اومده ........اره شرافت ..ولی باز من میگم بهش علاقه ندارم ......شرافت تو چی اگه من نبودم بهش کوس میدادی ......من هم مثل تو شاید بهش میدادم اخه یه بار ازدهنت شنیدم که گفتی کیر کلفت و اب داری داره ..حالا یه بار مزه کیرشو تو کوسم بچشم بد نیست .......طاهره میخای یه سکس سه نفره باهاش ترتیب بدیم ......ولی شرافت اون ممکنه دهنش قرص نباشه ...ما از فرهاد و شخصیت اون اطمینان داریم ولی مراد شاید مثل فرهاد نباشه .....اره طاهره حق با توه من فکر این جاشو نکرده بودم .....حواسم پیش کیر کلفتش بود ...نه نه نباید بی گدار به اب بزنیم .......حالا بزار خودش چه جوری باهامون راه میاد ....مرا د با یه سینه پیشمون برگشت ....اوخ جون دو تا معجون وبا دو کیک تازه برامون اورده بود ......معجونه طعمش فوق العاده بود و با کیک خیلی مزه خوبی داشت جاتون خالی اونو خوردیم .......مراد بهمون نگاه می کرد و لبخند میزد ......مراد چرا لبخند میزنی .....باید هم لبخند بزنم من دارم خوردن دو تا خانم زیبا و خوشکلو نگاه می کنم و این لحظه شیرین برای هر کسی اتفاق نمیفته ......پس خوش به حالت باشه .....وایسا و خوب حالشو ببر .....مراد گاها نگاش به شلوار تنگمون می خورد و داشت فشارش بالا می رفت زیر چادرمون اون شلوار تنگ گاها بیرون میفتاد و چشای خیلیارو در می اورد .وسط پاش باد کرده بودو کیرش میخواست منفجر بشه ...بیچاره مراد ..مجرد و تنها امشب با این کیر تشنه اش چکار کنه ..غیر از خود ارضایی نمی تونه کاری بکنه ....شرافت و من متوجه برامدگی کیرش از روشلوارش شده بودیم .......مراد تو یا کنارمون بشین و یا برو به کارت برس ......میشه کنارتون بشینم .....اره بشین ......مراد صاحب کارت بدش نمیاد که کنار ما نشستی ...نه اون خیلی ازتون میترسه و هر موقع شما هارو می بینه دست وپاشو گم می کنه ......خب مراد چرا زن نمی گیری .....شرافت خانم دختر خوب کمه و من دنبال یه گزینه خوبم که باهاش ازدواج کنم .....تنهایی شبا چکار می کنی ...هیچی فقط می خوابم ......فقط خواب ...اره ...گفتم شاید یه سرگرمی و یا کاری دیگه بکنی .....منظورتون از این حرفا چیه ......اغا مراد منظورم اینه شبا شاید تنها یی نخوابی بالاخره مجردی و جوون و با قدرت و می تونی با خیلی از زنا مشغول بشی.......نه نه من اونجوری نیستم ...ولی من میگم تو تنهایی خوابت نمی بره ......شرافت خانم از کجا میدونی ...من از حرکات و نحوه رفتارت و حرفات متو جه شدم .....به کسی علا قه داری .......راستش اره ....خب بهمون معرفی کن تا بریم خواستگاریش ......اخه ممکن نیست ...چرا ////اون یه نفر شوهر داره ......خب اونو فراموش کن و به یه دختر فکر کن ......نمیشه تو دلم خونه کرده . عاشقش شدم .......مراد یه پسر مجرد نمی تونه یه زن شوهر دارو دوست داشته باشه از هر نظر درست و منطقی نیست ........درسته حق باشماست من بیخودی دارم بهش فکر می کنم خدا کنه اونو فراموش کنم .....مراد حالا نمی خای بهمون بگی این زن خوشبخت کیه که عاشقش شدی .......نه نمیشه ......بهمون بگو .....شرافت راست میگه بهمون بگو ......شرافت خانم نمی تونم بگم ......اگه نگی باهات قهر میکنیم و دیگه پامون به این کافه نمی خوره .....اینو جدی میگیم .....قول میدین که ازم ناراحت نشین .....اره مراد من از طرف خودم و طاهره بهت قول میدیم .......باشه میگم .....راستش اون زنی که عاشقش شدم طاهره خانمه و تازه یکی دیگه بهش اضافه شده من عاشق شما هم شدم .....هردومون زدیم زیر خنده ....همه حاضرین تو کافه داشتند مارو نگاه می کردند و ما هم از شدت خنده ریسه میرفتیم ...شرافت بیشتر می خندید ..بعد از لحظاتی ارووم گرفتیم ....شرافت ادامه داد......من شنیده بودم یه مردعاشق یه زن میشه و ولی عاشق شدن به دو زنو تا حالا نشنیده بودم .....اخه مراد منم مثل طاهره شوهر دارم و تو دلتو واسه کسایی گرو گذاشتی که صاحب دارند ........شرافت خانم دله چکار می تونم باهاش بکنم کاش میشد درش میاوردم و با اب اونو میشستم ........مراد حالا میخای با این دو عشقت چکار کنی .....هیچی تو میگی چکار کنم ......از مون چی میخای .....مراد سرش پایین بود و هیچی نمی گفت .....بگو مراد حرف دلتو بزن .....شرافت خانم کاش میشد یه شب باهاتون بخوابم ......وای وای طاهره ببین مراد چی میگه .......شرافت مراد خیلی خطریه ........اخه مگه میشه ...مراد اگه تو جای ما باشی این پیشنهادو قبول می کردی ......اره شرافت خانم اگه دلم واقعا بخواد بهش جواب اره میدم ......مراد خوب شد تو زن نبودی و گرنه هرشب بغل یه مرد می خوابیدی ........صاحب کافه داشت مرادو صدا میزد انگار باید میرفت تو مطبخ . یه کاریوانجام میداد.......طاهره شنیدی چی می گفت دیدی حق بامن بود ..اون هم عاشق تو بوده وهم به من علاقه داره ...نظرت چیه ......شرافت تو میگی چکار کنیم .....نمی دونم دلم میخاد کیرشو تو کوسم کنم ولی اون ممکنه دهنش قرص نباشه ..باید ازش مطمئن بشیم .......مراد برگشت ..اون انگار منتظر جواب مابود .....ببین مراد اگه مثلا بهت اجازه بدیم یه شب باهامون باشی اونوقت دهنت بسته میمونه که کسی از این کار مطلع نشه ......یهو مراد حالش عوض شد و نمی دونست چه جوری خوشحالیشو نشون بده ...اره شرافت خانم از بابت من خیالتون راحت باشه من به خاطر اغا شاهین و رفقاش که خیلی ازشون می ترسم هم شده این ماجرارو به هیچکس نمی گم چون میدونم اگه شما هارو ناراحت کنم گرفتار شاهین و رفقاش میشم ....من اون شب دیدم اونا چه بلایی سر علی و دو نفر دیگه اوردن .....خب مراد بعدا هماهنگی می کنیم و خبرشو بهت میگیم .......ممنونم خانما ...من منتظر خبر شما میمونم ........ما از کافه اومدیم بیرون ......طاهره تو که مخالفتی با این قضیه نداری .....چی بگم .....خب برام ناز نکن ..طاهره تو از من بیشتر مایلی و اینو تو چشات میخونم ....پس مردونه جوابمو بده ......اره شرافت جون دلم میخاد یه بار باهاش سکس کنم ...اون کیر خوبی داره ......امیدوارم مراد بتونه مثل فرهاد از عهده هر دومون بربیاد .....با این حرفای نیمه سکسیمون کوسم کمی خیس شده بود .....راستش هوای کیر مرادو کرده بودم ...خیلی کیرا کلفتن ولی هر کیری طعم و مزه ولذت خاص خودشو داره و من دلم هوای کیرمرادو کرده بود .....حالا فقط مونده بود شب و تاریخشو برای مراد اعلام می کردیم ...ولی شب برای من میسر نمیشد بچه هامو چکار کنم و پیش کی بزارمشون و تازه سحر شیرمو می خورد وحالا طاها دیگه به غذا خوردن عادت کرده بود و زیاد بهش شیر نمی دادم و مادرشوهرم همیشه مواظبش بود ..مشکل من سحر بود .....با اون چکار کنم .......فقط یه راه داره اونم باید با خودم باشه و اونم با خودم بیارم .....
     
صفحه  صفحه 21 از 36:  « پیشین  1  ...  20  21  22  ...  35  36  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites