تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 22 از 27:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  27  پسین »  
#211 | Posted: 28 Aug 2018 13:09
عالی بود شهره جونی
     
#212 | Posted: 30 Aug 2018 10:20
نقل از طاهره.......باقدم های سنگین و دست وپاهای لرزونم به طرفش میرفتم....با هرقدمی که برمیداشتم ...دلهره و اضطرابم زیادترمیشد....اون همه شادی و خوشحالی واسه عروس شدن جمیله همش داره دود میشه ......وای وای.....اب دهنمو تو گلوم بزور دارم قورت میدم...نمی تونستم خوب کلماتو ادا کنم .....جلوش رسیدم...اوه اوه سرم بزور به نوک سینه هاش میرسید......شما طاهره خانم هستی؟.....بله....کاری ی ی با من داشتین......وای شما خیلی انگار ترسیدین......منو ببخش.....اگه میدونستم باعث ترس و هول شما و بچه هاتون میشم ....دنبالتون نمی اومدم ....اه ممدخدا بگم چکارت کنه ...نباید گوش به حرقش میدادم.....ببخش منو طاهره خانم ..به بزرگیتون و خانمیتون این نوکر خودتونو حلال کنید ......کم کم داشتم حالتم عادی میشد و به خودم بهتر مسلط شده بودم .....خب بفرمائید ...اینجا جای مناسبی نیس.....تو کوچه خونه ام هستیم ...لطفا زودتر کارتونو بگین ......من هوشنگ اسممه...از طرف اغا شاهین اومدم که یه امانتیو بهتون بدم و در ضمن ایشون گفتن که از این به بعد من هواتونو از هر نظر داشته باشم و هر گونه کاری و امری داشتین ..ققط کافیه لب تر کنین .....سه سوته براتون انجامش میدم....منو برادر خودتون بدونین .....اوه اوه اغا این همه دنگ و فنگ و تعقیب و ایجاد ترس به من و بچه هام...ققط واسه یه امانتی؟...واقعا که ....اخه این چه رفتاریه.....الان هم سر کوچه خونه ام جلومو گرفتی که ابرومو جلو در و همسایه ببری....اه اه طاهره خانم ....من که عذر خواهی کردم ...اشتباه از من بود ..منو ببخشید...لطفا ..من خاک کفشتون هستم ..غلامتون هستم ...لطفا از من ناراحت نشین ....بفرمائید اینم امانتی شما.....فقط طاهره خانم اگه امری بود میتونین پیغامتونو به همین مغازه پرنده فروشی دوستم ممد سر همین خیابون بدین و با اگه نشد به همون مرد قوزی که سر خونه شاهین دکه داره بگین من فوری خدمت میرسم من همه جوره کاریو براتون انجامش میدم ..برای من کار نشد نداره ....اگه مزاحمی داشتین بهم بگین زیر پام لهش می کنم ....برای من افتخاره که در رکابتون خدمت کنم .من دیگه میرم ...فقط سر خیابون می مونم یه نیم ساعتی اگه کاری داشتین منو خبر کنی......هوشنگ و رفقاش رفتند و من یه حس توام با غرور بهم دست داده بود..هوشنگ واقعا یه هیولابود و من حالا یه بادی گارد مفت و مجانی داشتم ....اوه اوه خودمونیم قیافه اش هم خوب بود و نگاه هر زنیو میتونست به خودش جذب کنه ...یعنی این همه هیکل و عضله در خدمت منه...اوخ جون ....یه نکته مثبتی که در وجود و شخصیت هوشنگ می دیدم چشم پاکش و رفتار سالمش بود..واقعا بهم با نظر بدی نگاه نمی کرد ..این مسایلو ما جماعت زنا فوری خوب می فهمیم و درکش می کنیم .....ولی من دلم میخاد تو خیالم کیرشو در نظر بگبرم که در چه سایزی قرار داره و اگه مثل هیکلش اونم درشت باشه ..وای وای .. چی میشه واقعا معرکه میشه و نباید بی تفاوت ازش رد بشم .....اه بسه دیگه این خیالاتو باید بزارم واسه وقت خوابم و الان بهتره این امانتیو بازش کنم ........یه بسته که با نخ پیچیده شده بود اونو بازش کردم ...بسته حاوی مقدار قابل توجهی پول و یه نامه بودش........نامه رو باز کردم .....نامه با..دست خط بد و پر از غلط های املایی نوشته شده بود ....سلام طاهره ...عزیزم ..عمرم ..میدونم دوس نداری اینارو بهت بگم ..ولی باور کن تو رو قد فرانک و شاید بیشتر هنوز دوس دارم ....من از مردی افتادم و حق باتوبودو همشم خودم مقصرم و تقاص کارای زشتمو دارم پس میدم ...من دیگه روم نمیشه تو این شهر بمونم ...وچاره ای برام نمونده بود که کنار فرانک بمونم...اون شب اخر هم باز سراغ زنم رفتم تا ببینم می تونم بکنمش ..ولی هر کاری کردم نشد . نتونستم ..در صورتیکه فر انک از زیبایی هیچی کم نداره ....ولی طاهره اگه اون شب میومدم سراغ تو مطمئن بودم که می تونستم تو کوست کیر سفتمو فرو کنم ....کاش این کارو می کردم و داغ نکردن کوستو با خودم نمی بردم .....تو خیلی زن هوسناک و شهوتی هستی و فقط با دیدن تو کبر من راست میشه ....ولی این موضوع دردی از من دوا نمی کنه ....من که نمی تونم همیشه تو رو کنارم داشته باشم من باید میرفتم ..برگشتنم دست خداس و معلوم نیست .....فقط ازت یه خواهش دارم و میتونم فقط به تو اعتماد کنم ..چون رفتارت مردونه س و قولت قوله......لطقا هوای زنمو داشته باش و تا وقتی که زنم طلاق نگرفته ...ولش نکن ....در ضمن این پول مال جمیله س....وسایل خونگیشو فروختم ازش برای تامین جهیزه و عروسیش استفاده کن.... نامه رو به رفیقم هوشنگ که خیلی قبولش دارم دادم که به دستت برسونه اون هوای هم تو وهم زنمو داره ...با بودن هوشنگ کسی نمی تونه مزاحمتون بشه...بهش اعتماد دارم ....با غیرت و ناموس پرسته...اخرین خواهشم هم اینه که در مراسم عروسی هوشنگ شرکت کنی و جای خواهرشو پر کنی چون نه مادر داره و نه خواهر .....همین .........اوه خدای من چه نامه جالبی و یه کم عجیب.........پس هوشنگ گفته منتظر می مونم لابد برای جواب گرفتن رفتن من به عروسیشه ......نمی تونم بهش نه بگم ...خدا رو خوش نمیاد اون خواهر و مادر نداره ....پس وظیفه منه براش خواهری کنم ....رفتم سر خیابون .....هوشنگ مثل یه سد سر کوچه ایستاده بود ...اوه اوه چه هیکلی ....این بار نگاه وسط پاهاش کردم ..تاببینم اوضاع زیر شلوارش چه جوره ..اوه چه بد.... شلوارش گشاده .....هیچی معلوم نیس........سلام طاهره خانم.....سلام.....عروسیتون چه روزیه.....جمعه هفته اینده.....یعنی تشریف میارین و این افتخارو بهم میدین که در عروسیم شرکت کنین ...اره ...میام ...ادرس بده ......اوه چه خوب شد ....ازتون ممنونم ...دیگه الان میتونم بگم خواهرم تو عروسیمه....طاهره خانم خیلی سالارین ....واقعا سالار زنای این شهرین....تاج سر خودمی.....ممنونتم......هوشنگ شادی کنان داشت ازم دور میشد...که حمیدشوهر نگار یهو سررسید......وای وای ..دارم چه میبینم ...یه کوس خوب و اونم طاهره جون...چطوری کون خوشکل خودم ....طاهره به جون خودم اون دفعه که تا سر کوچه نگاه یک دوی کونت می کردم تا حالا یادم نرفته و هرشب اون صحنه ها داره جلو چشام رژه میره....کی میتونم به کوس و کونت برسم....خفه شو مرتیکه عوضی .....برو گم شو...چرا برم وقتی یه زن قشنگ جلو چشامه ....اصلا شما جلو جلو برید من عقبتون میام..میخام خوب نمایش ماهبچه های کونتو ببینم .....ولی فقط چادرتو خوب جمع کن تا بهتر حالشو ببرم ....ای کثافت بی شرف انگار تنت میخاره و یه کتک خوبی میخای...ها...کی میخاد این کارو بکنه ...ها ..خودت ...حاضرم تو بهم بزنی ولی فقط اخراش زیرم بخوابی.....ها..قبوله ....نه خودم نمی زنم ..الان می فهمی کی بهت میزنه .........اهای هوشنگ......اغا هوشنگ.....اون خوشبختانه دور نشده بود..و متوجه فریادم شده بود.....دیگه تحمل توهین هاو مزاحمت هاشو نداشتم و باید یه کم ادب میشد......حمید اصلا انتظار همچین کسیو نداشت و درجاش مثل مجسمه میخکوب شده بود انگار که خودش می خواست کتک بخوره......برادر بیا این اغارو شیر فهمش کن که بدونه با یه خانم چه جوری رفتار کنه....نمی خام زیاد به جزئیات این گوش مالی حمید هوس باز برسم ..فقط کافیه اینو بهتون بگم که هوشنک همون ابتدای کار حمیدو مثل یه اسباب بازی با یه دستش گرفت و با یه ضربه کف دستیش اونو سه متربه عقب پرتاب کرد و حسابی از خجالتش درومد...من به خاطر نگار و بچه هاش نزاشتم زیادی گوش مالی بشه .......وای وای چه زوری داره این هوشنگ..اوخ جون چه بادی گاردی دارم......ای جان .....طاهره خانم تا دم خونه باهاتون میام.....نه نه نمی خاد....زحمت نکشید.....وظیفمه....باعث افتخارمه کنار شما راه مبرم......مرسی .....قربون شما.....براش این کلماتو گفتم که ببینم از حد مجازش خارج میشه و یانه....ولی..اون دیگه ادامش نداد و ساکت موند.....واین نشون از رفتار و اخلاق سالمش میداد......هوشنگ از همین ابتدای اشنایش خودشو بخوبی بهم معرفی کرده بود و من دیگه بهش می تونستم اعتماد داشته باشم ....داخل راسته کوچه خونه مون شده بودیم که متوجه یه شلوقی در جلو یکی از خونه های همسایه شدم ....واه طاها پسرم داشت وسایل یه مستاجرو با یه پسر هم سن و سالش به داخل حمل می کرد.......وسایلاشون خیلی زیاد نبود . ولی با کمک هوشنگ چند دقیقه طول نکشید که کارشون تموم شد....اه جونم چه انرژی...چه قدرتی.....کاراش منو تحت تاثیر قرار داده بود...هوشنگ ازم اجازه مرخصی خواست و رفت....طاها دوست هم سنشو بهم معرقی کرد ...اسمش سروش بود....طاها و سروش ۱۲ساله رو رد کرده بودند...ولی درست هم قد هم بودند....اونی که توجهمو حلب کرده بود..نگاه های ریز و تیز سروش بود که همش به سینه هام و رونام که گاها موقع جابجا شدن چادرم بیرون میفتاد شده بود......واه واه این پسره چرا منو این مدلی نگاه می کنه .....طاها این خانم مامانته.....اره سروش ....مامانم طاهره اسمشه.....خوبه.....حوش به حالت طاها..من که مادرم فوت شده و فقط پدرم برام مونده..... اه سروش جان همه ما یه روز می میریم...غصه نخور....پدرت که شکر خدا پیشته و تنها نیستی....درسته طاهره خانم ..ولی مادر یه چیز دیگه س...اه اه...اه کشیدن سروش منو ناراحت کرده بود و براش در این لحظات تاسف می خوردم .......سروش و پدرش یه اتاق و پستو رواجاره و همسایه جدید ما شده بودند......یعنی این نگاه های یه کم عجیب و غریب سروش میتونه معنی خاص خودشو داشته باشه.....اینو اینده فقط مشخصش می کنه..از اون روز طاها بیشتر اوقاتشو با سروش سر می کرد و کم کم پای سروش به خونه باز کرد و اون مرتب به اتاق طاها میومد و باهم وقت می گذروندند...من تو خونه لباسام راحتی بود و نمی تونستم پوشش لازمه رو به خودم بدم و این باعث شده بود که سروش خبلی راحت منو ورنداز کنه و خوب حالشو بکنه.....چون یه روز که طاهارو برای چند دقیقه فرستاده بودم که از بقالی سر کوچه برام دو قلم خربد کنه ..سر زده رفتم تو اتاق طاها که یه خوردنی برای سروش ببرم .....دبدم که کبرشو از لای شلوار ش گرفته و داره باهاش عشق می کنه ...کیری که با توجه به سنش خوب و رسیده وجون دار نشون می داد ....برای چند لحظه تحت تاثیر کبرش قرار گرفته بودم و فقط نگاش می کردم ..وای وای سروش یه عکس از من تو دستش بود..عکسی که من به طاها داده بودم و اون همیشه تو اتاقش بود و بهش خیلی علاقه داشت ...عکس فقط از صورتم بود و انداممو نشون نمی داد ..ولی باز نشون می داد سروش شهوتشو با من داره ارووم می کنه و قشنگ بهم نظر بدی داره......ولی یهو به حودم اومدم و خودمو کنار کشیدم ..اگه منو می دید ....به نظر خودم زیاد جالب نمی شد و شاید هم روش باز میشد و پرده شرم و حیاش روم پاره میشد ...شرم و حیایی که هرروز کمتر میشد و از رفتار و برخوردش اینو خوب حس می کردم.....خوبی این قضیه این بود که خوشبختانه همه توجهش فقط به من معطوف شده بود و اصلا به جمیله و حتی سحر که دیگه پستونا و باسنش مثل گل بهاری شکفته شده بودنگاه نمی کرد.....از اون لحظه تو فکر رفتم که با طاها حرف بزنم که اونو تو خونه نباره و حداقلش اون به خونه سروش بره......طاها جون ...پسرم ....تو کم کم داری یه مرد میشی و میدونی که من دارم الان چی بهت میگم ....بهتره سروش رو زیاد تو خونه نباری چون دو تا خواهر داری و من که مامانتم با لباس راحت و ازاد تو خونه می گردم ونمی تونم با چادر تو خونه کارامو انجام بدم ..اون دیگه بچه نیس و به ما نامحرمه....پسرم..بهتره تو بری خونه سروش ........مامان حق باتوه ... و من همه اینارو خوب میدونم ....وبه سروش هم گفتم که من میام پیشت ..ولی اون میگه من تو خونه شما جون شلوغ و پر جنب و جوشه حالم خیلی بهتره و از غصه و تنهایی خودم بیرون میام لطفا طاها منو از این امتیاز و نعمت محروم نکن.... ومن دیگه دلم نمی یاد بیشتر ناراحتش کنم ...اخه مامان سروش مادر نداره ...گناه داره ..لطفا بزار راحت باشه ..اون اینجا راحته.....دلایلی که طاها برام اورد دهن منو بست و دیگه ادامه ندادم ....فقط باید بیشتر به خودم پوشش می دادم که اوضاع در همین حدش بمونه.........یه شب قبل از خواستگاری جمیله ....نصفه شب شوهرم اومد سراغم و پاهامو قلقلک داد و منو بیدار کرد......اوه صالح چبه این نصفه شبی اومدی .....برو لطفا خسته ام ..نمی تونم بهت بدم....اخه عزیزم چندین شبه بهم ندادی ....خیلی نباز دارم.....ازت خواهش می کنم ....امشبو دست خالی نزار برم.....ارووم حرف بزن...بیدار میشن.....خب بشن ..زنمی ...حلال خودمی .....بیا بغل خودم تا بریم اشپز خونه ...تشک و لحاف اماده کردم که بکنمت .....از اون روز اشنایی با هوشنگ شبا موقع خواب تو فکر کیرش می رفتم و تو خبالم سایز و اندازه کیرشو نسبت به هیکلش می گرفتم و با خودم یه کم حال می کردم و ابن شهوت های ذخیره و مونده در وجودم منو خیلی ازار می داد و به یه سکس و کیر خوری احتباج وافر داشتم ...چی از کیر شوهرم بهتر و حلال تر....تازه کیرشوهرم نسبتا کلفته و میتونه حداقل مدتی منو ریلکس کنه....پس بهش میدم و عشق و حالمو می برم......اره ..این درسته.......صالح منو بگبر و با خودت به اتاق بکن بکنت ببر...اوه اوه .....طاقت نیاوردم در بغل شوهرم و در حالیکه قدم زنان منو برای گاییدنم میبرد دستمو به کیرش بردم و اونو تو دستم گرفتم و با تخماش و سر کلاهک باد کرده اش بازی می کردم .....امشب باید منو جر بدی .....فهمیدی صالح ..اگه جرم ندی ..خودم جرت میدم ....با چی جرم میدی طاهره جون مگه تو کبر داری ها.....اره صالح من یه کبر مخفی دارم ..اونو برات بیرون می کشم و تو کونت میزنم ...پس حواست باشه ....اوه اوه ترسیدم..چشم عزیزم ...من یکی خاضرم با دستای تو کونی بشم .....زودباش صالح حرف مفت نزن .....طاهره نمی تونم طاقت بیارم ..لختت نمی کنم با همین لباسات می کنمت .......اواسط پاییز شده بود و هوای شب اون ایام سرد شده بود و من با لباس می خوابیدم ....خیلی دوست داشتم منو لخت کنه و تماس بدن لختش رو پوست بدنم منو اون شب خیلی حشری می کرد ولی شوهر نالایقم باز بهم اهمیت نداد و کارشو می کرد...کیرش تو کوسم رفته بود و من حودم دستامو به بدنش و نقاط حساس اندام خودم می بردم و سعی داشتم شور و حال بیشتری به سکسم بدم ..چیکار کنم ..امشب شوهرم خیلی عقب مونده و خام منو می گایید اه ..فقط یه چیزش خوب بود و اونم کیرش بود که اونو در حین ضرباتش از کوسم بیرون می کشید و باز اونو بعد از یه کم اصطکاک با دهانه کوسم باز فرو می کرد و منو بیشترحشری می کرد....اون خودشو لخت کرده بود و عین خیالش نبود.....منو بر گردوند و به شکم رو تشک افتادم و اه حتی ابن شوهربی ذوقم شورتمو بیرون نکشیده بود و از لای شورتم کیرشو تو کوسم مبزد.....لبه شورتم تو گودی چو چوله کوسم جا خوش کرده بود و با تکون هایی که به من می داد اونجام به خارش میفتاد و حالمو بدتر می کرد....کبرش در راستای گودی دو طرف باسنم بالا پایین میرفت و سوراخ کونمو هم مالش می داد ....یعنی شوهرم تو فکره کونمو بکنه؟..نه نه فکر نکنم ..اون خیلی وقته کونمو نکرده.....یعنی اگه کونمو خواست بهش بدم<؟......نه بهش نمی دم .....اون برای کون خوشکلم و سوراخ تنگی که دارم و خبلبا ارزوشونه بهش برسن برام ناز و ادا در میاره و قیافه براش می گبره......طاهره جون عزیزم امشب کونتو میخام ..بهم میدی ...واه واه صالح مگه نمی گفتی گناهه و دینم اجازه نمیده ..پس چی شد ....انگار از دین و ایمونت افتادی .....اخه طاهره ..باور کن من دارم سرم کلاه مبره ..همه دارن زناشونو از کون می کنن و تعریفشو برام می کنن ..بسمه ..ودیگه کافیه ..چقدر جلو خودمو بگیرم ..من بهترین و خوشکلترین و زنو دارم ..واونم با این باسن قشنگ و بی عیبی که حتی از رو شورتت هم ادمو دیوونه می کنه..اونو قت دارم این نعمت خدا دایو از خودم می گیرم ...که چی بشه ..هر کی جای من بود هر شب و هر روز کوس و کونتو یکی می کرد .....من خیلی احمقم .....اره شوهرم..شکی درش نیس....اول و اخر احمقا فقط خودتی......حالا فهمیدی.....ولی من بهت کون نمی دم ..بهتره به همون کوسم قناعت کنی ...اخه چرا ...چرا نداره..عشقم می کشه میل خودمه.....خواهش می کنم ....کونتو میخام ...نه نه نه ....ولی بزور می کنمت ..اگه زورکی کونمو بکنی فریاد می زنم ..بخدا و به جون خودم ..همه رو بیدار می کنم ...زود باش کوسمو بکن ..داری شهوتمو خراب می کنی ..زود باش مردک بی ذوق ....اصلا فهم گاییدن یه زنو نداری .....صالح تو ذوقش زده بودم و حالشو گرفته بودم ...من نمی خواستم ناراحتش کنم ولی یه کم بهم بر خورده بود که مدت های مدیدی به کونم اهمیت نمی داد ....کونی که هر کسی اونو لخت و عریان می دید بهش نمره بیست می داد ......شوهرم روم ولو شده بود و کبرشو تو کوسم کرده بود و از شدت عصبانیتش به شدت بهم تلمبه میزد ...اخ اخ اخ داری پشتمو داغون می کنی ...ارووم تر.....طاهره مگه خودت نمی گفتی جرم بده..خب دارم جرت میدم ....اخه صالح بی عقل ..جرر دادن مربوط به کوس و کیرته ..نه کمرم ...داری کمرمو داغون می کنی .....دستاتو از رو کمرم بر دار ......اه اه اه خوب شد ....ازت خیلی گله دارم ...چون بهم کونتو ندادی .....نوک انگشتشو رو سوراخم می برد و اه عمیقی می کشید .....میزاری انگشتمو توش کنم ....ها اجازه میدی ...نه نه صالح داخلش نه ...فقط اونو برام بخارون.....زود باش .....بهتره انجامش بدی ..شاید بار دیگه پشیمون شدم و بهت کون دادم.....صالح در حالیکه اخرین ضرباتشو تو کوسم میزد و داشت ابشو تو کوسم میریخت.. ودر این اواخر سکسمون تازه سوراخمو می خاروند و بهم شور حال خوبی می داد .....من الان داشتم ارضا میشدم ..اونم با خارش کونم .....اون همه تو کوسم زده بود ....ارگاسمی در کارم نبود..ولی این سوراخ قشنگ و تنگم منو ارضا کرد ..افرین به کون خودم ....قربونت برم باسن خوشکلم باید خیلی بهت اهمیت بدم .....اون شب طبق دستوراتی که به شوهرم می دادم منو ابتدا در بغلش به دستشویی برد و بعدش در اغوشش منو تا اتاق خودم حملم کرد و بهم سه بار طبق امری که بهش کرده بودم شب بخیر گفت و در خاتمه هم دستامو ماچ کرد و رفت .........
     
#213 | Posted: 31 Aug 2018 01:43
     
#214 | Posted: 31 Aug 2018 16:02
     
#215 | Posted: 1 Sep 2018 09:07
     
#216 | Posted: 1 Sep 2018 11:14
داستان های طاهره خانم ، سکس از کونش خیلی باحالن کاش میشد واقعا کونش دیدی یبار
     
#217 | Posted: 1 Sep 2018 13:21
نقل از طاهره......اون شب هرچند سکس با شوهرم بهم نچسپید ولی از هیچی بهتر بود و کمی شهوتمو سرکوب کردم.... اتفاقات پی در پی که برام میوفته و همش هم نهایتش به من ربط می خوره واقعا نمی زاره کوسم اسایش و ارامش خودشو برای چند روز بدست بیاره...این پسرره دوست طاها .....باچالش این چیکار کنم ...به خاطر پسرم نمی تونم اونو از خونه ام برونم و نزارم بیادو از یه سر دیگه اون بجز پدرش کسیو نداره و این خونه براش یه نقطه ارامش شده و توش موندم و می دونم بالاخره کاری دستم میده و اونم ممکنه کیرشو بهم بزنه ...ولی سروش سنش کمه..همش ۱۳سالشه......وای وای شهوت یه نوجوون خیلی قویه و سرشار ازشور و هیجانه .....روز بعدش و تا شب خواستگاری جمیله اتفاق مهمی نیفتاد و من اون روز توخونه سعی کردم خودمو نشون سروش ندم و در اشپزخونه مشغول پخت و پز بودم .... اون شب مراسم خواستگاری جمیله به خیر و خوشی و بدونه مشکل خاصی برگذار شد و قرار شد که بجای جشن عروسی فقط به یه مسافرت و همون ماه عسل و به نظر من نویسنده سفر فضایی عشقی اکتفا کنند.....مادر بهروز اون شب می گفت چون عروسم یه بیوه زنه و پرده بکارتی در کار نیس پس لازم به چشن و مراسم نیس و راستش من کمی از این حرفش ناراحت شدم ولی هیچی نگفتم و گذاشتم ازدواجش سر بگبره ...دوست داشتم لباس سفید عروسیشو خودم تنش کنم و بفرستمش اتاق بکن بکن تا اغا بهروز کیرشو که نمی دونم در چه سایزی میتونه باشه رو به کوس تر و تازه اش بزنه .....و اما روز بعدش من دلمه درست کرده بودم ...جاتون خالی دست پختم برای دلمه بیسته و تحسین همه رو می گرفتم .....اون روز قبل از ناهار شرافت اومد ه بود...اون تنها نبود...معشوقه اش یعنی مجتبی هم باهاش اومده بود..مجتبی یه جعبه حاوی از میوه به با خودش اورده بود.......سلام طاهره جون .....علیک سلام شرافت جون .....خوش اومدی .....سلام خانم....سلام ...طاهره جون این پسر اسمش محتبی اس از فامیلای شوهرمه و تو نونوایی شاگرده...اوه ...حالت خوبه مجتبی......ممنون خانم ....ازشون دورشدم که واسشون چای بیارم ...چند لحظه شنیدم که مجتبی به شرافت می گفت ....خاله این خانم خیلی خوشکله .....وای وای خوش به حال شوهرش .......ساکت مجتبی ......این حرفا برات زشته...نگو......دیگه بعدش چیزی نفهمیدم و ازشون دور شده بودم .....واه واه سروش کم نبود اینم اضافه شد ......خدایا به تو پناه میبرم .....کلی جماعت کیر دار از نوجوون گرفته تا پیر مردش منو اماج تیر های شهوتیشون قرار دادند ...میگم پیر مرد ...یادم افتاد که همین دوروز قبل کفشمو واسه تعمیر برده بودم مغازه یه پبر مرد .....اون مرتیکه هوس باز چشم چرون واقعا یه کم مونده بود منو ببره پستوی مغازه اش و ترتیبم بده.....می خواستم باهاش برخورد کنم و ابروشو ببرم ..ولی راستش اون روز خودمم حشری بودم و تصمیم گرفتم که یه حالی بهش بدم و خودمم عشقو حالی بکنم ....خانم جون حیف شما نیس که کفش تعمیری و دست دوم به پا می کنی ......این اندام و این زیبایی باید بهترین کفشو داشته باشه .....من چند جفت کفش خوب دارم ...اونجاس ..تو پستوی مغازه...بیا بریم اونجا امتحانش کن و پسند کردی ....نصف قیمت تقدیمتون می کنم ...اصلا شاید هم مجانی بهت دادم ..این دیگه بستگی به خودت داره ......واه واه اغا یعنی چه این حرفتون یه جوریه....خیلی معنی میده....یعنی خانم خودت معنیشو نمی دونی ...نه ..من از کجا بدونم ....من می دونستم و خوبم حرفشو درک می کردم ....ولی می خواستم خودش برام توضیح بده و من حال کنم ....ببین عزیزم ...تو خانم خوشکلی هستی و شاید می تونستی یه کفش خوب پات کنی ولی لابد نمی تونی وتوان مالیشو نداری ......من رک و پوست کنده میگم ....به قول ما بزرگا ...این کبرم میتونه چند دقیقه مهمون کوس تنگت باشه؟......ها..اگه جوابت اره س بریم پستو ...تاتمومش کنیم......چی باید بهش می گفتم ..اون لحظه یه حس خوب و هیجان عجیبی بهم دست داده بود و دلم می خواست این قضیه رو تا اون حد پیش ببرم که اسلحشو یعنی همون کیرشو که مایل بود مهمون کوسم کنه رو ببینم.....چون پیرمرده خیلی لاغر و چروکیده نشون می داد و من به تصورم کیرش حتی ۵ سانت هم نمی تونست اوج بگیره و خودشو راست کنه.....یعنی شما می خاین در مقابل یه جفت کفش بهتون بدم.....افرین ...درسته.....معامله خوبی میشه...من فقط چند دقیقه کیف می کنم ولی شما یه عمر از کفشم بهره میبری....ها ......باشه...ولی به دوشرط...من حرفی ندارم.....بگو هر چه باشه قبوله .......اولش کفشو ببینم اگه پسند کردم ..اونوقت شرط دومو می گم.....باهاش تا ابتدای پستو رفتم..هر چی اصرار کرد داخل نرفتم ....می خواستم احتیاط بیشتری کنم.....کفشو نگاه کردم و حتی پام کردم ...بد درنیومد...نسبتا خوب بود ..ولی بهش جواب اره گفتم ...کفشت خوبه ..وحالا شرط دومم ..اینه که کامل لخت شی و من اندامتو ببینم ..خصوصا اون چیزی که تو وسط پاته ..می خوام ببینم ارزش و لیاقت داره به اونجام بره.....باشه عزیز حرفی نیس..الانه لخت میشم ..خوب زیارتش کن.....با این ترفندم پیرمردرو در داخل پستوی مغازه اش کامل لخت کردم .....واه واه چه بدن لاغر و نحیفی داشت ..استخوناشوخوب از زیر پوستش می دیدم ...ولی بر خلاف اندامش کبرش دراز و اویزون افتاده بود و کافی بود بهش دست بزنم ویا براش لخت شم که اوج بگیره و مثل موشک بشه .....خب التت که خوابیده س ....خب خودت بیدارش کن.....من ...اره شما .....سفتش کن ......باشه ...من به روش خودم میخام التتو راست کنم........عزیز....تو چرا الت الت میگی خب راحت بگو کیر...به شما ربطی نداره من چی میگم....یه تیکه لاستیک حدود نیم مترو دستم گرفتم واونو به حالت لول دراوردمو ارووم رو کبرش مالوندم.....نمی خواستم دستام به کیر نشسته و پر از موی زیاد و زشتش بخوره...با چند بار مالوندن کیرش یهو اوج گرفت و مثل کمر یه مار حالت به خودش گرفت ...اوف اوف کیرش نسبت به اندامش عالی بود و کاش اشتهاشو داشتم و به دهنم می بردم و کمی اونو براش می خوردم...ولی نه نه ارزششو نداره...نباید خودمو سبک کنم و برای هر کس و ناکسی تسلیم شهوتم بشم......چشاتو ببند و منتظر بمون تا من لخت بشم......اون با چشای بسته اش در هیجانی که در چهره اش میدیدم منتظربود دستای من کیرشو بگبره ....ولی دیگه بسش بود و باید این نمایش مسخره شو خاتمه می دادم......نگاهی به اطراف مغازه اش کردم.....چشام به یه سطل مسی دسته دار پر از اب چرکی افتاد.....فکری خوبی به ذهنم اومد ....باید حالشو به خوبی می گرفتم...سطلو گرفتم ..سنگین بود و اونو نزدیک لباساش که گوشه پستو افتاده بودبردم و نصف اب چرکیو رو لباساش ریختم و اونو براش تا چندین ساعت از کار انداختم ..نصف اب باقیمونده رو هم یهو روپیرمرده ریختم .......ای ای ای .....داری چه می کنی زنیکه .....خفه شو ..کثافت ...بی شرف ...عوضی بی پدر و مادر.....از خودت و سن و سالت و هیکل لاغر و نحیفت خجالت نمی کشی .....من جای نوه تم ...تف به روت ..برم تو خیابون و داد بزنم و ابروتو ببرم ...حیال می کنی من جنده ام و به خاطر یه جفت کفش زیرت می خوابم ..اب.فاضلاب تو سرت بخوره و بریزه .....من فقط اشاره کنم صدها مرد .و پسر واسم جونشو میدن تا بهم دست بزنن....اونوقت اویزون تو ی مردنی و فکنی بشم...........منو نجس کردی و لباسامو هم خیس و نجسی کردی ..حالا من چه خاکی تو سرم بریزم ......پیرمرده به گریه و زاری افتاده بود و دست و پاش می لرزید ...چون هوای سرد پائیزی اونو اذیت می کرد ..حقش بود باید ادب میشد .....حالا با این اوضاع و احوال من از چهار طرف بهم نظر داشتن .....ولی خودمونیم تا حالا خوب خودمو کنترل کردم ..ولی تا کی و تا چه حدی میتونم ..ارشون سالم در برم .....با یه سینی چای به طرف شرافت برگشتم ....در این فاصله هم مجتبی رفته بود اتاق طاها و با سروش غرق بازی شده بودند......سه استکان چای براشون تا دم در بردم و برای چند لحظه نگاه به مجتبی و سروش کردم .....تو فکر رفتم مجتبی الان معشوقه شرافت جون شده بود و جای شوهرشو راحت گرفته بود و تو خونه خودشون بدونه کوچکترین مانعی شرافتو می کرد.....وسروش هم انگار داشت همین سناریو برای من طراحی می کرد و لابددر اینده نزدیکی اونم تبدیل به معشوقه این جانب میشه و تو خونه خودم واتاق پسرم منو ترتیب میده.....اوه اوه چه فکرای زشت و پوچ و احمقانه ای.....یعنی واقعا این اتفاقات میفته .....خدا نکنه..نه نه ..ولی هر چیزی ممکنه و واقعا امکان داره که اتفاق بیفته .....{شما ای خواننده عزیز و گل..در این احتمال و فکر طاهره جون چه نظری دارین ؟..ایا ممکنه براشون پیش بیاد و اصلا دوس دارین این اتفاق جذاب و پر هیجان واسه اش بیفته ....اگه دلتون میخاد...بگین تا در تدوین و نوشتنم اگه شد تاثیرش بدم. اصلا هم چه بسا واقعا در خود داستانم باشه }.........وقبل از برگشتنم پیش شرافت متوجه جذابیت و تیپ بهتر سروش شدم ..اون نمره اش در این مورد بیشتر شده بود......وای وای لعنت بر شیطون ..من دارم چه فکرایی می کنم ....انگار سرم باید یه ضربه روش بخوره تا درست تر کارشو بکنه......طاهره جون ....بیا بغلم عزیزم...دلم واست به ذره شده.....اوف اوف ..بوسیدنت یه دنیا برام لذت داره.......قربون اون باسن قشنگ و میزونت برم ......اوا شرافت جون مثل مردا حرف میزنی انگار که یه کیر تو پاته و داری برام تیزش می کنی......طاهره جون میدونی حیلی وقته باهات لز نکردم...دلم برای ذره ذره اندامت تنگ شده ....خصوصا اون سوراخ کونت که من خودم یکی پیش مرگشم.....اوه اوه داری شهوتیم می کنی ...با این حرفات لابد اومدی که منو ترتیب بدی .....ها......اره به جون خودم اگه فرصت کنم ...می کنمت ....ولی خونه تون شلوغه ..شانس اوردی ....قصر از دستم در میری.....شرافت جون یه کم تپل شدی ..انگاری خیلی خوش بهت میگذره ...... اره عزیزدلم ....اونم چه خوشی...هم یه نوکر بی جیره مواجب دم دستمه و هم یه کیر تر و تازه و قوی..که هر لحظه اراده کنم کوسمو تغذیه می کنه .....عزیزم ....باور کن نو خونه دست به سیاه و سفید نمی زنم ..همه جوره کارای خونه رو برام سه سوته انجام میده .....مجتبی جون کار خونه و کننده کارام و بکن بکن کوسم شده .......شرافت جون دیگه نباید شاکی از شوهرت باشی ...چون معشوقه ات جورشو خوب می کشه...اره اره ...واقعا من الان دیگه تشنه هیچ کیری نمیشم....اون مثل حرفه ای ها داره منو ترتیب میده..همه مدله بهش اموزش دادم و هر دفعه یه مدل منو می کنه .....طاهره جون یه شب که جمیل مثل یه لاشه کنارم تو اتاق خواب خوابیده بود ......مجتبی اومد سراغم ..... قبلا بهش گفته بودم که در حضور شوهرم نزدیکم نشه ...ولی اون شب اومده بود.خیلی ترسیده بودم هر لحظه ممکن بود شوهرم بیدار بشه و همه چیو ببینه .. روزقبلش مجتبی رو فرستاده بودم بازار که برام خرید کنه و نتونسته بود منو ترتیب بده ..اون اومده بود که کار شو بکنه.....خودشو لخت کرد و از پشت منو بغل کرد ...وای وای داشت چیکار می کرد .....انگار که یه ساله دستش بهم نخورده .....هولکی وبا حرارت همه جامو می مالوندو با لباش گردنمو می مکید...دستاشو از وسط پاهام رو کوسم کشونده بود و اونوبا انگشتاش به خوبی و قشنگ برام می چلوند ...من بیچاره ..اون لحظات فقط یه دستمو رو دهنم گرفته بودم که بهو گند نزنم و فریاد نکشم...و با دست دیگه تلاش می کردم جلو کارشو بگیرم ...ولی مگه میشد و می تونستم مانع اون همه شهوت و قدرتش بشم ..کبرش مثل اهن گداخته میزد به باسن و کمرم و حالمو منقلب می کرد .....مجتبی درست در فاصله کمتر از یه متری شوهرم داشت منو می گائید و اون شب عین خبالش نبود و فقط من از شدت ترس و اضطرابم واقعا داشتم خودمو خراب می کردم ....یه حس توام با شهوت و هیجان و ترس بهم داده بود و منو داشت به لبه یه پرتگاه هوس می برد ..این پرتگاه ممکن بود هر لحظه منو به ته دره پرت کنه ...اگه سقوط می کردم ...زندگیمو هم از دست می دادم ....در واقع طاهره جون بیدار شدن جمیل برام پرتگاه شده بود ...ولی بازم اون شب کبرش خیلی بهم حال داد ...مجتبی از پشت و در حالت تکیه به یه طرف از شونه هام کیرشو تو کوسم زده بود و ارووم و اهسته تلمبشو میزد..و.با یه دستش پاهامو گاها بلند می کرد و کیرشو تا ته فرو می کرد اخه خودت بهتر می دونی در این مدل کیر تا ته میتونه ورودکنه و تخمها قشنگ به لبه کوس بر خورد می کنه ....داشتم ازشدت لذت و هیجان تو سرم ارووم میزدم ..انگشتام رو لپام و گردنم مرتب میخورد و به خودم فشار میاوردم که این شور و هوسو در درونم خفه کنم و بروزش ندم .......اون شب من نمی تونستم یه کلمه حرف بزنم و این فرصتی برای مجتبی شد که انگشتشو تو سوراخ کونم فروکنه...اخه من اصلا بهش احازه نداده بودم به کونم کاری داشته باشه ....ولی اون شب با کردن کوسم سوراخمو اماج انگشتش قرار داد و به قول خودش به کونم هم رسید ......پستونام اون شب از بس دستخورده بود که می ترسیدم بهش دست بزنم ....درست در لحظه ای که داشت ابشو تو کوسم خالی می کرد جمیل هم داشت بیدار میشد که به نونوایی بره ...خوب شد اون لحظه مجتبی زیر لحاف رفته بود و از اون جا کارشو می کرد ....ولی اگه جمیل اراده می کرد و لحافو به طرف خودش می کشید همه چی خراب میشد و من نابود میشدم .....ولی خوب شد این اتفاق بد نیفتاد و شوهرم بدونه دردسر رفت.......چه جالب...شرافت جون چه سکس باحال و پر هیجانی اون شب داشتی ....بمیرم برات ....انگار که خیلی ترسیدی ....اره به جون جفتمون ...اون شب داشتم سکته رو مبزدم..روز بعدش یه کم باهاش دعوا کردم ...مجتبی ...نمی تونستی یه شب دووم بیاری ....من داشتم از شدت ترس بیهوش میشدم .....خاله جون ..ببخش ..نتونستم خوابم نمی برد ...همش تو حبال کوست و پستونات بودم....اگه نمی اومدم ...منم حالم خراب میشد.....خاله جون اگه یه روز نکنمت ..خوابم نمی بره ........وای وای شرافت جون چه معشوقه ای داری .....چیه طاهره جون حسودیت میشه ......اون فقط مال منه .......نه نه شوخی کردم ..طاهره جون ..اگه هوسشو کردی ..برنامشو ردیف می کنم و یه روز بیا خونه مون تا مجتبی رو در اختبارت بزارم .....اون از خدا میخاد چون یه بار در حین کردنم ازت اسم میبرد ...نمی دونم کجا تو رو دیده و یا ازت شنیده .....شرافت جون....نه نه ارزونی خودت باشه ..من کم هوادار ندارم ....خیلیا واسم صف بستن و من بهشون راه نمیدم ....اره طاهره جون خودم خوب میدونم ..تو خیلی هوادار داری ...اولیش منم که دارم واست می میرم ......قربونت شرافت جون .... من دیگه بر گردم خونه......نه نرو عزیزم دلمه درست کردم ....نمی زارم .....بمون باهم و دور همی دلمه رو نوش حون می کنیم .......
     
#218 | Posted: 1 Sep 2018 14:47
سروش بنده خدا هم ارزو داره ، کاش ب کون طاهره خانم برسه
     
#219 | Posted: 1 Sep 2018 15:41
     
#220 | Posted: 2 Sep 2018 01:04

     
صفحه  صفحه 22 از 27:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  27  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites