تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 25 از 26:  « پیشین  1  ...  23  24  25  26  پسین »  
#241 | Posted: 11 Sep 2018 00:59
سلام . مثل همیشه زیبا بود . دست مریزاد
     
#242 | Posted: 11 Sep 2018 15:27
پس سروش بدبخت چیشد ای بابا
شهره خانم برس ب داد دل سروش
     
#243 | Posted: 12 Sep 2018 08:43
نقل از طاهره.....هنوز غروب نشده بود و من برگشته بودم .....بچه هام تو حیاط داشتند بازی می کردند. خونه از سرو صداشون شور وحال زنده و شادابی گرفته بود همشون منو دوره گرفتند ...اه قربون همه تون برم ....همشون بودند غبر از طاها که به گمونم با سروش در اتاق بودند......مامانی از صبح کجا بودی؟......عزیزانم همه تون خوبین؟....من خونه یه دوست بودم ...سحر داشت خودشو واسم لوس می کرد و منو ماچم می کرد ...اکرم خیلی ریلکس و عادی رفتار می کرد و بهرام کوچولو داشت چهار دست و پا به طرفم میومد ...اوه قربون پسر کوچولوم برم....جونم ....اونم اغوشم گرفتم و دو دونه ماچ ابدار و مشتی از لپاش گرفتم ....وای وای خودشو کثیف کرده بود ....سحر یه شلوار پارچه ای خونگی به پاش داشت که کونشو خوب نمایون می کرد تبکه وسط پارچه رو باسنش درچاک کونش فرو رفته بود و اونو خیلی سکسی و حشری کرده بود ...خدا کنه سروش اونو این جوری ندیده باشه ....ا ی وای سحر ازدست تو......بهش دستور دادم شلوارشو عوض کنه.....مامانی مگه شلوارم چشه ......برو عوضش کن ...قربونت برم ...شلوارت کوچیک شده .....اوف اوف موقع رفتنش کونش بد جوری یک دو می کرد .....وای وای این کون تا چند سال دیگه واسش صف می بندند....مدل کونش مثل من رفته و داره کپی کون من میشه ......مادرشوهرم همچنان بیمار بود و رفتم احوالشو پرسیدم اون در بستر دراز کشیده بود و چندان بر اوضاع خونه تسلط نداشت ....تو اتاقم رفتم که لباس عوض کنم ...جمیله کونشو قمبل کرده بودو به فرم خیلی قشنگی خوابیده لم داده بود و در خواب نازی رفته بود..اوف اوف چه اوضاعی بهم زده بود ...خدا رحم کرده شوهرم خونه نیس وسروش سرش گرمه وگرنه سوراخشو به باد فنا میداد ...یه لباس گشاد تنم کردم که سروس واسم هوایی نشه .....رفتم اتاقشون .......سروش لب پنجره ایستاده بود و انگار همه چیو از اون پنجره دبده......وای وای ...طاها ساده دل و خام هم داشت مشق و درس مینوشت ........مامان اومدی ...اره پسرم ...سلام طاهره خانم .....سلام سروش .....توم خوبی ....بله با بودن در این خونه خیلی خوبم ...خوبه ...چرا درس نمی خونی لب پنجره وایسادن که برات درس نمیشه .....داشتم بازی بچه ها رو نگاه می کردم ...و ازشون لذت می بردم .....اره سروش حقه باز ...شهوتی .......تو از نمایش باسن سحر و کونش لذت میبردی ....اه طاها از دست تو.بااین رفیق مکارت...اوف اوف این همه مدت سروش خودشو به لبه برجسته دیوار پنجره گرفته بود و کیرشو راست کرده بوده؟...واون حتی منو هم با اون لباس سکسی مجلسی تو حباط خونه هم خوب دیده.....به طرف من برگشت و چشای خمارشو باز بهم انداخت ....خدای من چی در وجود این پسر بچه هستش که داره منو یه جوری منقلب وهوایی می کنه ...من دارم سست و بی اراده میشم ....سروش داره منو در خودش و خودم کم کم حل و هضم می کنه ..من تا کی می تونم مقاومت نشون بدم به خدا قسم نمی خام اسیرش بشم ..اونو مثل طاها حساب می کنم و سعی می کنم به چشم پسرم بهش محبت کنم ...ولی این نیروی اهریمنی .وهوس و شهوتی که در این سروش می بینم خیلی قویه.. برای من یکی تا این لحظه مهار نمیشه و نتونستم این اتیش هوس و حشریشو خاموش کنم .....طاهره خانم ..حالتون خوبه ......اره اررره.....سروش ......برای چند لحظه حس بیحالی بهم دست داد .....فکر کنم فشارم پایین اومده ...میخاین براتون اب بیارم ........مامان ...چتونه ...خوبی...اره طاها چیزی نیس ....الانه میرم یه اب قند می خورم ...خوب میشم .....سروش فوری پرید و رفت که برام نوشیدنی شیرین بیاره ....من نشسته بودم و باور کنید در جای خودم مستقر نشده بودم که دیدم سروش با یه لیوان اب قند برگشت و روبروم نشست و لیوانو دستم داد ....انگشتای ذستش به دستم خوردو منو بیشتر بهم زد یه جور خاصی شده بودم تبم باز بالا زده بود و دوس داشتم به صورتم یه اب خنکی بزنم ....طاها خیلی گرممه ...داغ کردم .. سروش لیوانو دهنم گرفته بود و اونو کم کم به خوردم میداد.....نمی خورم سروش ...بسمه ...ممنون ..دستت درد نکنه ......اه .......سروش از عمد و با غیر عمد دستشو به پیشونیم و صورتم برد و اونو برای لحظاتی لمس کرد ....اوف اوف این پسرره دستاش واقعا یه پارچه اتیشه و داره منو میسوزونه ...اوی اوی دارم میسوزم ....کوسم مثل تنور شده بود و لرزش رگ های عصبیشو بخوبی حس می کردم تا حالا و در طول زندگیم این جوری نشده بودم ...طاهره خانم خیلی تب دارین ...سروش میشه منو تنها بزارین و با طاها برین بیرون ..فقط جمیله رو خبر کنین .....چیزی نیس فقط کمی التهاب گرفتم ......اونا بیرون رفتند ...اه خدای من ...چرا من این جوری میشم..من دارم حالت عادی به خودم می گیرم ...درسته ...بهتر شدم ...سروش رفته بود و من به خودم برگشته بودم ......بالا خره میدونم من اسیر این هوس سروش میشم ...نیروی این پسرره خیلی قویه و من تاب و توان ایستادگی و مقاومتشو ندارم .....ولی باید سعی و تلاشمو بکنم و ناامید نشم ..اونو هنوز مثل طاها پسرخودم حسابش می کنم ...جمیله هم پیشم اومد و کمی بهم رسیدگی کرد و من مات و مبهوت این وضعیت خودم قرار گرفته بودم .......اون شب همش تو فکر سروش واین حس خاصش بودم ...قبل از خواب قیافش و اتدامشو تجسم می کردم و گاها باز احساس گرما می کردم .....شاید من بهش یه احساس شهوت مانندی دارم و خودم هنوز درکش نکرده ام ......ها....چم شده ...چرا گیج و درمونده این موضوع شده ام .....من چمه ..نه به اون همه هوسم در صبح و عصر به هوشنگ و نه به این حس عجیبم به سروش .........این معما فقط میتونه یه جواب داشته باشه ..اونم فقط شهوت و هوس بی حد و حسابمه که نمی تونم کنترلش کنم . این شوهر نمونه و عجیب و غریبی که گیرم اومده ..نمی تونه منو خوب .و باب دلم ارضا کنه و مجبورم می کنه خواسته و یا ناخواسته تمایل و به امثال هوشنگ و سروش وحسین وووووداشته باشم .....الان در این لحظه مطمئنم سروش هم تو کفمه و لابد در خیالش منو دست مالی می کنه و بعدشم قطعا کبرشو تو دستش گرفته و تو رویای شیرینش منو یا از کوسم ترتیب میده و یا کونمو می کنه و بعدشم به خودش میگه مامان بهترین دوستمو گاییدم ...اوخ جون خوش به حال خودم که از بس زرنگم .......اره طاها ساده و خوش خیال من......خلاصه هم داره سر تو کلاه میره و هم من .....واقعا هر دفعه توان مقاومتم در برابرسروش کمتر کمتر میشه ......داشتم اسیر خوابم میشدم که سایه شوهرمو دم در اتاقم دیدم ..اون بهم اشاره می کرد که باهاش برم اشپز خونه تا منو ترتیب بده ...واقعا هم حالشو نداشتم و هم حسشو .....بهش اشاره کردم بره بخوابه ....اون ناامید و مغموم سرشو پایین انداخت و رفت ...جمیله هنوز نخوابیده بود و همه چیو دیده بود و اومد کنارم .....طاهره جون شوهرت اومده بود سراغت تا باهات حال کنه ....چرا نرفتی و با دعوتش نکردی بیاد داخل ...اوا جمیله جون چی چی بیاد داخل ..اونم با حضور شما که یه پارچه شور و هوس و تشنه کیر نامزدت هستی ......اخه مگه میشه جلو چشای تو باهاش عشق بازی کنم .....اونوقت با توی شهوتی چیکار کنم .....من چشامو میبستم و یا سرموزیر پتو می کردم ......خب عزیزم اتاق تاریکه یهو شوهرم اشتباهی تو رو به جای من می گرفت و می کرد اونوقت چیکار می کردی .....ها .....طاهره جون ساکت می موندم و هیچی نمی گفتم تا کارشو تموم کنه .....تو که ناراحت نمی شدی ها؟...نه نه عزیزم از عمد که نکردین .....میزاشتم یه بار کیر شوهرم تو کوست بره ...اونم به خاطر تو ....وای وای طاهره جون ....کیر خوردن اونم در تاریکی شب و در حالیکه دهنتو بستی و نمی خای صدای اه اه کنی چه کیفی داره .......اره جمیله جون ...با این فانتزی سکسی شور و عشق و حال خوبی به هردومون داده بودیم ......داری کوستو می مالی ..اره طاهره جون چاره ای ندارم خیلی هوسی شدم ....اه جمیله منو هم شهوتی کردی ......هر دو مون کنار هم داشتیم کوسامونو مالش می دادیم و به خودمون تاب و حرکات ناموزن میزدیم و هم اه و ناز و عشوه خاموش در درونمون می کردیم ...اخه اکرم و سحر کنارمون خوابیده بودند و ترس اینکه اونا رو بیدار کنیم رو در دلمون داشتیم...اون شب هر دومون با زحمت دستامون ارضا شدیم و بعدشم به یک خواب شیرین فرو رفتیم.......صبح روز بعدسرحال و شاداب از خواب بیدار شده بودم حس خوبی داشتم و دلم و روانم نوید یه خبر و اتفاق خوبیو می داد......اه کاش زودتر میدونستم......صبحونه رو یا بچه هام خوردم و اونارو روونه مدرسه کردم ...طاها کلاسش دیرتر شروع میشد و یه ساعتی فرصت داشت و همین باعث شد اونو واسه خرید نون ناهار بیرون بفرسنم...جمیله هم رفته بود خرید .....و من مشغول اشپزی بودم که یهو سروش اومد .......در خونه باز بود و اون غریبی نمی کرد و اومده بود......وای وای این پسرره باز سرو کلش پیدا شده بود....سلام طاهره خانم ......سلام سروش ...خوبی .....بله خوبم ....ولی از دیشب نگران شما بودم ...وباور کنید تا وقتی که خوابم برد تو فکرتون بودم ......پس حدس و فکر دیشبم درست بوده این سروش هوس باز دیشب قبل از خواب تو فانتزی سکسیش منو می گایید ...اوا چرا؟...من که چیز مهمیم نبود فقط یه کم التهاب و خستگی داشتم ......نه شما تبتون خیلی بالا بود ...دستام وقتی که رو صورت شما بود داغ شده بود ......ها...ببینید من اشتباه نمی کنم ...الان که تب ندارید ......سروش بدونه اجازه و ملاحظه فوری اومده بود جلوم و باز دستشو رو پیشونیم و لپام برد و اونو لمسش کرد ......اوه اوه باز هم همون حس و التهاب داشت منو می گرفت .....اه سروش تو تا منو نکنی دست برادرم نیستی ...این پسرره انگار برق داره و به محض اینکه دستش بهم میخوره شوک بهم وارد میشه ....شوکی که فوری تبدیل به هوس و بیدار شدن شهوتم میشه .....چیکارش کنم ......باید بحثو عوض می کردم ...چون مرتب به اندامم نگاه می کرد و چشم از پستونم بر نمی داشت اخه لباسم از سینه هام چسپون بود و اون با نوکاش بخوبی نمایون بود .....صبحونه خوردی؟.....بله ..یه مختصر چیزی خوردم .....تعارف نکن ....سروش جان توم مثل طاها هستی ...ومثل اون نگات می کنم .....ممنون طاهره خانم منم انگار که مامانمی و شما را با یه حس خوبی می بینم ......چه حسی؟.....یه حس خیلی خوب و زیبا و رویایی ......اه کاش همیشه باشما در یه جای دور بودم و هیچ کس و مزاحمی بینمون نداشتیم ....اوا سروش جان این حرفا چیه میزنی ....یعنی چه ....یعنی طاهره خانم من شما رو خیلی دوست دارم ...می تونم منبعد و وقتی کسی نیس و فقط دو تایی هستیم بهتون مامان بگم .....اخه من مادرمو یادم نمیاد ...خیلی بچه بودم فوت کرد و مرد .......برام عقده شده که نمی تونم مامان مامان بگم .....تحت تاثیر حرفاش قرار گرفته بودم ولی شایدم اشتباه می کردم و این حرفاش حقه و ریا درش بود و فقط لابد می خواد منو خر کنه و زودتر بهم برسه .....اه خدا..چی به ابن پسرره بگم ...حالا اگه یه مامان خالی هم بهم گفت ..که چیز و اتفاق بدی نمیفته ...اگه دلش به این خوش میشه میزارم بگه .......باشه سروش جان ..می تونی بهم مامان بگی ..ولی فقط دو تایی و .وقتی که کسی نباشه......اوخ جون ....چه خوب ...که قبول کردی ....میشه دستاتو ماچ کنم اخه خیلی هیجان زده ام و نمی تونم کنترلش کنم .....اون منتظر اجازه من نشد و اومد جلوم هم دستامو ماچ کرد و هم فوری گونه هامو بوسید ....سروش با این حرکتش استارت رسیدن به منو زده بود و از شادی و خوشحالیش نمی دونست چیکار کنه و حرکاتش عادی نبود....اون روز و قبل از اینکه با طاها به مدرسه برن ...باز اومد اشپز خونه و با زرنگی و مهارت خوبی پشت دستشو موقع رد شدن از پشتم به باسنم زد و بهم گفت ..مامان جون خدا حافظ ...همون لحظه ...هوسم بالا زده بود و با اون حرکت حیلی ساده و ابتدایش من خیلی شهوتی شده بودم انگار که یه نفر ده دقیقه رو اندامم کار کرده و مالشم داده ......کوسم باز ازم شاکی شده بود ...فریاد سرم میزد که بهش برسم ...اه کوس بیچاره و بی کسم ...چیکارت کنم ..کسی نیس که بهش بگم و بیاد کیرشو بهت بزنه می دونم کیر میخای ..ولی شرمنده کسیو سراغ ندارم .....الان فعلا منتظر بمون خدا کریمه ....توم به ارزوت می رسی......
     
#244 | Posted: 12 Sep 2018 09:23
توم به ارزوت می رسی
     
#245 | Posted: 12 Sep 2018 16:44
     
#246 | Posted: 13 Sep 2018 00:18
     
#247 | Posted: 13 Sep 2018 13:01
لطفا روی قسمت سروش و طاهره بیشتر کار کن،نزار زود بهم برسن ، بزار سروش بیشتر طاهره تشنه کنه
     
#248 | Posted: 13 Sep 2018 19:46
نقل از طاهره.......در فکر عاقبت کارای سروش رفته بودم که متوجه صدای در خونه شدم ...باید جمیله باشه ...برگشته خونه و خریداشو انجام داده ...رفتم درو باز کردم ...اوه ...بجای جمیله ...چشمم فرانک رو می دید ......سلام ... طاهره جون .......سلام فرانک جون ...خوش اومدی....بیا داخل ....عزیزم .....خوب وقتی اومدی ....دلم واست یه ذره شده بود ....اه فرانک احساس تنهایی می کردم ....نیاز به یه دوست خوب مثل تو داشتم ......طاهره جون اگه حق نیاز و رفع تنهایی رو بخواهی بدونی کیه؟ اون باید من باشم .....اه ...........فرانک بغض تو گلوش گیر کرده بود و یه دفعه زد زیر گریه .......اونو در اغوشم گرفتم و نوازشش کردم ....بمیرم واسه اون چشای قشنگت ...قربونت برم .....تورو خدا گریه نکن .....عزیزم .....حدس میزنم گریه هات واسه چیه ......فرانک جون ......داری منو هم به گریه میندازی ......اه اه طاهره.....خیلی تنها شدم ....چیکار کنم ..تو بگو .....دلم خوش شده بود که شوهر کردم و بچه دار شدم و دیگه تنها نیستم و دست یه مرد بالا سرمه ..ولی همش این چند سال بود و باز هم تک و تنها تو یه خونه موندم ......عزیزم بچه تو بیار پیش خودت ....اون باید کنار تو باشه .....اه طاهره ..مادرشوهرم خیلی بهش وابسته شده و جونشو براش میده و میگه نمیزارم اونو ببری .....خب منم دلم نمیاد ناراحتش کنم .....فرانک تو بغلم بود و با دستام اونو نوازش می کردم ...سینه های خوشکل و سفتش رو با دستم حس می کردم ....اه شاهین نامردو عوضی واقعا این لعبت و جواهر برای تو حیف بود ...لباقت فرانک خیلی بالاتره ...الهی حق ابن زن گم نشه و تقاصشو در همین دنیا بگیری.......طاهره دو شبی میشه بر گشتم خونه خودم .....شبا خیلی می ترسم ...از همه چی و تاریکیش و کوچیکترین صدایی که میاد دادم بلند میشه ....نمی تونم تنها بمونم .....ولی وقتی صبح که بیدار شدم ..پستچی یه نامه از سیامک برام اورد و اونو خوندم و با خوندنش ارووم گرفتم ...اخه سیامک نوشته اخر همین هفته میام ....و تو نامه قسمم داده که فوری بیام خبرشو به تو بگم ....اون نوشته دلم واسه دو تاون یه ذره شده ..یکیش تو که خواهر عزیز و تنها یادگار پدر و مادرمی و دومیش هم عشق اول و اخرم طاهره جونه که همه چیزمه و جونمو براش میدم ....بهش بگو از همین الان دستامو بسویش دراز کردم و وقتی تو بغلم گرفتم تا جون دارم ولش نمی کنم ...قربون دوتاتون برم...این عین دو جمله اخر نامه اش بود که گفته بود عینشو بهت بگم ...راست میگی ...وای وای ...دارم از خوشحالی بال در میارم ...عشقم داره از راه دور میاد ..اونم با دستای بازش .....اه اه فرانک به جون تو امروز که بیدار شدم به دلم اومد که به خبر خوب می شنوم ......قربونت برم خدا ..... ....خدایا هزاران بار شکر.....میخام لباتو ماچ کنم ......اخه کمی بوی سیامکو میدی .......لباشو مال خودم کردم و با تموم عشقی که به سیامک و خودش داشتم اونو می خوردم .....اونم داشت مال منو می خورد .....وای وای چی شده بود ....یه بوسه گرم و اتشین و هیجان انگیز ......اوخ جون .....جفتمون کم کم دستامونو تو کوس همدیگه برده بودیم و از همدیگه استفاده بهینه می بردیم ....جونم جون .....کوس فرانکو همون ابتدای استارت ابکی کرده بودم .....اه بمیرم برای تنهایت فرانک .....چندین شبه یه سکس خوب نداشته و کوسش خیلی تشنه کیره ......چیکارش کنم ..من که خودم کیر ندارم ....پس می مونه یه چیزی گیر بیارم و تو کوسش بزنم ...اخه چی .....نگاهی به اطراف اشپز خونه کردم ....اشپز خونه چرا بودیم چون همون اول اومدنش اونو با خودم اینجا اورده بودم که غذای ناهارمو اماده ش کنم .....از شانس بد جفنمون هیچی مناسب این کارم نبود و باید از انگشتام کمک می گرفتم ...اونو در همون حالت ایستاده گرفتم و شورتشو پایین کشیدم ..از بس هول رسیدن به کوس قشنگش بودم شورتشو از یه طرف پاره کردم .....اشکالی نداره خودم برات دو تاشو میخرم ...فرانک جون ......جونم طاهره ....کوستو میخام ...بیا عزیزدلم مال خودته ......اه طاهره خیلی شهوتیم ....کوسم کیر میخاد ......عزیزم کیر کیو میخای .....نمی دونم ....بگو ....اه طاهره ..مال پدرتو میخام ...کیرشو دوست دارم .....قربون کیر پدرت بشم .....کاش اینجا بود وکیرشو تا دسته تو کوسم می زد ......خب عزیز م اون که نیس ولی دخترش که هست .......منم کارمو خوب بلدم ....ابتدا با یه انگشت تو کوسش زدم و بعدش دو تائیش کردم و دادشو بلند کردم ...و وقتی داشت اوج می گرفت سه تائیش کردم و خب دیگه خودتون حدس بزنید که چی شده بود فرانک مثل مار به خودش می پیچید و با دستاش به همه چی چنگ میزد ....ولی از ترس مادر شوهرم صدای اه و ناله و فریادشو در گلوش خفه کرده بود ...اوف اوف ار دهانه واژن و اطراف چوچوله کوسش اب کف مانند غلیظ سفیدی میومد و نشون از شهوت و هوس زیادش می کرد ...اه خدا ی من ..ای شاهین عوضی ..این زن فشنگ و خوشکل و جذاب چه گناهی کرده که هم باید تنهایی بکشه و هم تشنه کیر وعشقبازی باشه و هم غصه بخوره ...خدا ازت نگذره ..... فرانک به ارگاسم مورد نظرش رسیده بود و راضی و خندان منو ماچ کرد و ازم تشکر کرد .......ازت ممنونم ...طاهره جون ..اگه تورو نداشتم چه خاکی تو سرم باید می کردم .....شهوت و حرکات و ابی که از کوسش رفته بود منو تحت تاثیر قرار داده بود و منم تقریبا کمی ارضا شده بودم .......اون روز فرانکو پیش خودم نگر داشتم و نراشتم بره ........عصر همون روز دو تایی رفتیم بازار ......سر خیابون کوچه مون هوشنگ وایساده بود و منو که دید فوری اومد نزدیکمون .....سلام خواهر ........سلام هوشنگ جون ....مگه بهت نگفتم خواهر خالی نگی ...ها میخای کتک بخوری ......هوشنگ خنده ش گرفته بود و با لبخند زیباش من و فرانکو نگاه می کرد ....ببخش خواهر جون ..یادم رفته بود ...اگه هم دوست داری منو بزن ..من کتک خورده توم ......فرانک خانم سلام ...ببخشید دیر عرض ادب کردم .....اخه خواهر جونم حواسمو گرفته بود .....سلام ..خوب هستین .....ممنون ...امروز می خواستم خدمت برسم و ازتون بخام کاری و چیزی اگه دارین من انجامش بدم ........یهو تصمیم گرفتم هوشنگو با خودمون ببرم خیابون ..ولی این کارم یه ریسک بود ..اخه دو تا زن جوون و اونم شوهر دار با یه مرد مجرد واونم با اون قد و هیکل...واقعا تابلو میشدیم ...ولی بی خیال ....هر چی باداباد ...عشقم کشیده که با هوشنگ و فرانک بازار گردی کنم ...الان که فکر این کارمو می کنم ....واقعا دلم به لرزه میفته .ودر عجبم چرا اون روز چنین تصمیمی گرفتم شاید شهوت و هیجان درونم که نشاط گرفته از ابراز عشق اتیشن سروش به من و لزگرم و با احساسم با فرانک و اندام و ارایش غلیظی که اون رور به خودش زده بودو از همه مهمتر جذبه و قدرت و مردونگی هوشنگ و کبر ندیده اش که به خیالم اندازه کبر الاغ درتصورم داشتم عقل و منطق رو ازم دور کرده بود و اون روز من و فرانک با هوشنگ در خیابون و بازار گردش و لذت می بردیم ..سینما در شهرمون اومده بود و یه فیلم عشقی انگلیسی رو پرده نمایشش بود و من و هوشنگ تا اونروز سینما و دیدن یه فیلم رو تجربه نکرده بودیم ....اون روز اولین بارسه نفری سینما رفتیم ...اوه اوه چه هیجان و شور حال خوبی داشتیم ...اون روز من دامن کوتاه به پام بود و با چادر خودمو از ابتدای اومدن از خونه استتار کرده بودم که رونای سفید و میزونم جماعت مردا رو گیج و منگ و اشفته نکنه ..ولی خب گاها در موقع جابجا شدن چادرم اونو برای لحظات کوتاهی نمایش می دادم ..فرانک از من بدتر بود و دامن تنگ و چسپونش کونشو و رون و پاچه هاشو بد جوری در معرض دید میزاشت ...وای وای چه کونی ..چه پاچه و رونی ......با وجود اینکه یه مرد ویه هیولا باهامون میومد ولی زیر ذره بین چشای شهوت ناک مردا و پسرا بودیم ..در سالن سینما هوشنگ بینمون نشسته بود و من و فرانک هم سمت راست و چپشو گرفته بودیم ....در اون لحظات حساس فیلم که هیجانش زیاد میشد من از عمد دستمو به دست هوشنگ میبردم واونو می فشردم .......اوه هوشنک جون ..چه جالبه ..فیلمه خیلی جوگیرم کرده ......دستتو اون ور نبرش ...دستتو مبخام ....چادرمو در حالتی گرفته بودم که رونای قشنگم بیرون افتاده بود و می خواستم هوشنگ اونو ببینه و واکنششو ببینم ..از اون ور فرانک هم بیکار نبود و اونم روناشو واسه هوشنگ جون بیرون زده بود .......هوشنگ واقعا گیج شده بود و نمی دونست فیلمو ببینه و یا دو فیلم زنده نیمه سوپر راست و چپشو نگاه کنه ...خوش به حالش باشه ...دو تا زن خوشکل کنارش بودند و سعی و تلاش می کردند و اونو شهوتیش کنند ......دستشو گرفته بودم ودیگه اونو ولش نمی کردم .....طاهره جون ...دستمو ول کن ..زشته ممکنه مردم ببینن .....اوه اوه بی خبال ...مردم از کجا مارو می بینن ...اونا دارن فیلم می بینن ..نمی خاد نگران بشی .....دوس دارم دستت تو دستم باشه ...فهمیدی ...اصلابا اون دست دیگت مال فرانکو هم بگیر تا غصه نخوره ..اخه شوهرش نیس.... در رفته ...تنهاس .....زود باش دستشو بگیر.....گناه داره .....فرانک جون ..چیه طاهره ..عزیزم دستتو بده به هوشنگ کارش داره .....وای وای نمیشه زشته ...نترس عزیزم ببین منو ..دستم تو دستشه .....خیلی کیف داره ..دستاش خیلی گرمه ....اخه ...اوه ...دیگه ناز نکن ..زود باش ....میدونستم که فرانک خیلی شهوتش الان بالاس و به شدت مایله دستشو به هوشنگ برسونه .... وبالا خره دستش به دست هوشنگ رسید و ما هردو مون هوشنگو داشتیم تحت فشار جبسی زیادی قرار می دادیم ....هوشنگ واقعا یه جنتلمن به تموم معنا رو یاید بهش لقب بدم ...چون این مرد خیلی جلو شهوت خودشو گرفته بود و با وجوداینکه تموم شرایط یزانگیحته شدن هوسشو فراهم کرده بودیم ...ولی هنوز مقاومت نشون می داد...ای خانما .....خواهرم ووشما فرانک خانم لطفا مراعات کنید ...والا ناجوره این کارا خوب نیس .....اوا هوشنگ مگه قرارنبود هوای هردومونو داشته باشی وحمایتمون کنی ...ها خودت بهم گفتی ...پس ساکت بمون بزار دستامون تو دستت باشه ....اخه سردمونه ...مگه نه فرانک جون ......اره درست میگی ...تو سالن سینما هواش سرده ......اگه باور نداری دستاتو به رونامون بزن .....یخ کرده ....دست بزن ...زود باش ....هوشنگ اگه به حرفام عمل نکنی باهات قهر میشم واینو گفته باشم ......رونمو دست بزن .....دستشو بزور رو رونام کشوندم و اونو برای لحظاتی روش گرفتم وومجبورش کردم همین کارو رو پاهای فرانک هم انجام بده....دیدی و حسش کردی هردومون یخی شدیم ...هر کی جای تو بود الانه کاری می کرد تا گرم بشیم ...خب خواهر جون چبکارتون کنم ......خب نوازشمون کن و هردو مونو به خودت بچسپون و مالشمون بده ....اخه ما خیلی ناز نازی وترگل ورگل هستیم ..یهو دیدی مریض شدیم .....مگه نه فرانک جون ...اره طاهره جون خیلی خیلی درست میگی ....وای خدای من فرانکو ببین چه زیاد شهوتی شده .....اون داره دو بار تاکید رو صحت حرفای من می کنه ...قربون اون شهوتت برم که همیشه بدهکارشی .....هوشنگ گیج و منگ از حرفای من و کارای جفتمون شده بود و به گمونم نمی دونست چیکارمون کنه و شرم و حیاش اجازه نمی داد که دستوراتمو اجرایش کنه ....باید خودم کاریش می کردم ...تا صبح اگه می نشستیم هوشنگ کاریمون نداشت و بخاری ازش بلند نمی شد...نه اینکه نتونه و کیرش راست نشه بلکه اون با ادب و متواضع و شرم و حیا داربود.....موقعیت نشستنمون در سالن سینما مناسب و فیکس بود چون در ردیف اخر و به اصطلاح در لژمستقر شده بودیم......اه برادر جون..یکیو میخایم گرممون کنه و گرمای تنشو بهمون بده ...اوف فرانک جون ....دارم می لرزم ...تو چی ....لرز نداری ....چرا طاهره جون منم سردمه ....کاش میشد گرم بشیم .....راست راستی سردتونه؟...اره اره اخه چه جوری حالیت کنیم هوشنگ جون ...تو خیلی گیج و منگ هستی ..انگاری تواین دنیا نیستی ......زود باش مارو به خودت بگیر ...هردومونو به سینه هات بچسپون .....دستاتو باز کن تا من و فرانک بهت نزدیک بشیم ...اها خوبه....اخیش ...فرانک جون تعارفو بزار کنار و خوب به هوشنگ جون بچسپ .....ببین مثل من ......هوشنگ دو دستشو از هم باز کرده بود و من و فرانکو به سینه هاش از دو طرف گرفته بود و هردو مون گونه هامونو به سینه هاش گرفته بودیم و من ضربان قلبشو بخوبی می شنیدم ....هوشنک داشت با کف دستش کتف و بازو هامو نوازش می کرد و گاها بهمون نگاه می کرد و لبخند قشنگشو بهمون تقدیم می کرد .....من و فرانک چشامون به همدیگه دوخته شده بود و از فیلم سینما فعلا غافل شده بودیم ....با چشامون به همدیگه می گفتیم که کیرش در زیر شلوارش داره تکون می خوره .....اون به حالت چسپیده به زیر نافش افتاده بود و مثل مار به خودش تکونایی می داد ...اوف در فاصله ۲۰سانتی کیرش ما داشتیم عشق و حالمونو می کردیم دستمو به دکمه بلوزش بردم و اهسته سه تا دگمه شو باز کردم و دستمو به سینه لختش رسوندم با چشام به فرانک فهموندم که اونم این کارو بکنه ...فرانک دگمه ۴و ۵ رو هم باز کرد و اونم دستشو به سینه اش برد و در کنار دستم قرارش داد ...هردو مون با نوک سینه ماهیچه ای و فوی اش بازی می کردیم و اونو مالشش می دادیم ....اوه اوه هوشنگ جونم چشاشو بسته بود و در عالم خودش رفته بود ...چه با حال و دیدنی ...قربونت برم برادر عزیز و با غیرتم .....اه هوشنگ .....باور کن من نمی خام از شخصیت پاک و مطهرت سو استفاده کنم ...نه نه عزیزم ..فقط میخام یه کم با فرانک جونم حال کنیم و یه کمی هم بهت عشق و حال هدیه کنیم و حالا هم اب کیرتو هم گرفتیم ......چه بهتر .بالا خره یه خدمتی هم به کیر خوشکلت کردیم..اینو تو دلم واسه خودم می گفتم و هوسمو باهاش داشتم داغتر می کردم ........فرانک جون ..سردت نیس؟...گرم شدی ؟...اره طاهره ...خوب شدم ...گرمای بدن اغا هوشنگ خیلی بالاس ...خوب داره مارو گرم می کنه ......اره همین طوره ....اگه میخای گرمتر بشی مثل من رفتار کن ...ها ببین من دارم دستمو به اینجاش میبرم .......فرانک جون تو م دستتو با من بیار ......دگمه هاش همش باز شده بود و من دستمو به زیر نافش و بند شلاق شلوارش راحت رسونده بودم ...هوشنگ شلوار گشاد به پاش داشت و راحت من می تونستم روش عملیات مورد نظر خودمو اجرا کنم ....من داشتم شلاق رو شلوارشو با کمک دست فرانک باز می کردم . این کارمون کمی طول کشید چون گاهابه کبرش دست میزدیم و از روشلوارش اونو تجسمش می کردیم ....اوف اوف مثل هیکل و اندامش درشت و دراز نشون می داد ....کاش میشد این کیر تو کوس من می رفت و بعدش تو کون فرانک جون ..... ..کونمو نگفتم واسه اینکه خیلی مایه دارو کلفته و می ترسم سوراخمو پاره و داغون کنه ...کون فرانک تحملشو داره و میتونه در خودش حلش کنه ..نوش جون کونش ......لحظه حساس و اوج کارمون داشت فرا میرسید و بالا خره کیرشو بیرون زدیم و وبا فرانک اونو مال خودمون کردیم ....وای وای چه کیر خوشکل و خوش فرمی....حالت کمان و درست مثل شکل تقریبا هلال ماه ......{البنه چنین مقایسه ای شاید به نظر من نویسنده درست نباشه ..ولی خب دیگه شباهت خودشو داشت }اوخ جون ..با چشام به فرانک نگاه کردم و اونم مثل من از کیرش خوشش اومده بود ....هردومون با دهنمون هم زمان کف دستمونو خیس کردیم و به جون کیرش افتادیم دودونه دست لطیف و نرم داشتند یه کیر کلفت و خوشکل رو مالش می دادند ..من دست دیگمو رو کوسم برده بودم و با خودم ور میرفتم ..فرانک از من زرنگ تر بود و زودتر یا کوسش کار می کرد ....وای وای چه شده بود ...چه صحنه ای ...چه زیبا و رویایی .....هوشنگ چشاشو بسته بود و دو دستش کماکان رو کتف و بازوی جفتمون بود و اونو می مالوند ....اه و ناله ضعیف از بیرون و لی از درونمون شدید درست شده بود . هر سه تامون در لذت و هیجان شهوتمون رفته بودیم ...متاسفانه هوشنگ ابش زود اومد و.اب کیرش با ارتفاع زیادی بیرون زد و رو صورت من خوش شانس و یا بد شانس پاشید ..اوف اوف چه زیاد و غلیظ .....با دستم کمیشو از صورتم گرفتم و به صورت فرانک جون بردم و اونو روش مالوندم ...خواستم اونم از اب کبرش سهمی برده باشه .....همه چی باید مساوی و عادلانه باشه ..درستش اینه .....منم ارضا شده بودم و راضی از کارم ......در چهره فرانک هم اثار رضایتو می دیدم فبلش صورتمو با دستمالم تمیز کردم و...فوری کیرشو با همون دستمال پاکش کردم و شلوارشو مرتب و منظمش کردم .....این کارو کردم که خودش انجامش نده و منم باید رعابتشو می کردم .....اخه خیلی با حیا بود ...هوشنگ از شرمندگی هنوز چشاشو بسته بود و نمی خواست مارو ببینه ....هوشنگ جون ..برادر گلم ..ببخش ..به جون خودم و فرانک جون که خیلی دوسش دارم ازت سو استفاده نکردم و نمی خواستیم تورو در فشار و منگنا قرار بدیم ....میدونم تو خیلی شرم حیا سرت میشه و غیرتی هستی ....من هنوز همون خواهر عزیزتم و فرانک هم امونت شاهین رفیقته .....نمی خاد خودتو ناراحت کنی ..تازه ما که کار خیلی بدی نکردیم ..فقط یه کوچولو کبرتو مالش دادیم ..اخه هوشنگ جون راستش از اون روز اشنایمون خیلی دلم می خواست زیارتش کنم ...اونم فقط تماشاش ..نه اینکه فکرای بد کنی ..من و تو هنوز مثل خواهر و برادریم .....می فهمی ......هوشنگ کم کم چشاشو باز کرد و سرشو برام تکونی داد و حرفامو نایید کرد ......اخرای فبلم رسیده بود و هنرپیشه مرد و زن فیلم داشتند از همدیگه لب گیری می گرفتند و ماچ بازی می کردند ...اوف اوف هوشنگ باز شرم .و حباش گل کرده بود و جلو چشاشو بسته بود و این کارش نشون از این می داد که هنوز همون شخصیت قبلیشو نگه داشته و نمی خاد از هردومون سو استفاده بکنه....خدا کنه ..همین جور باشه .........
     
#249 | Posted: 14 Sep 2018 03:52
     
#250 | Posted: 14 Sep 2018 03:57
سلام

خیلی قشنگ وجالب نوشتی دستت در دنکنه ممنون
     
صفحه  صفحه 25 از 26:  « پیشین  1  ...  23  24  25  26  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites