تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 26 از 35:  « پیشین  1  ...  25  26  27  ...  34  35  پسین »  
#251 | Posted: 14 Sep 2018 13:55 | Edited By: Mohammadr7
یه جورایی خوندن این داستان جزو فعالیت های زندگیمون شده و شاید دیگران هم با این نظر من موافق باشن که واقعا بخش سکس و شهوت این داستان در حاشیه قرار گرفته و بیشتر توجهات به سمت زندگی داستان زندگی یک زن با اتفاقات گوناگون هست ، که این هنر نویسنده و صد البته زندگی پر ماجرا طاهره خانم میرسونه

تشکرات
     
#252 | Posted: 14 Sep 2018 13:58
     
#253 | Posted: 15 Sep 2018 07:40
عالی بود ممنون
     
#254 | Posted: 16 Sep 2018 16:37
پ خبری نیس
سه روز گذشت..
     
#255 | Posted: 17 Sep 2018 11:05
نقل از طاهره........اون روز درسینمادر واقع از کم و کیف فیلم چیز خوبی متوجه نشدیم ...چون خودمون فیلم شده بودیم ...و از بازی خودمون لذت کافی برده بودیم ......من که سرحال بودم و فرانک جون هم کیفش کوک بود و مرتب بهم لبخند میزد ...قربون اون نکاه و تبسم هات برم ..........هوشنگ ظاهرا..خودشو بی خیال نشون می داد و انگار که اتفاقی نیافتاده .........داشت یه کم قیافه می گرفت .....این قیافه گرفتنشو نشونش میدم ......هوا هنوز تاریک نشده بود و فرصت داشتیم تا بیشتر گردش کنیم ..از کنار یه مغازه لباسای زیر مردونه و زنونه رد میشدیم که یادم افتاد که فرانک جون شورت به پاش نیس ...اخه من در عملیات لزم اونو براش پاره کرده بودم ...باید جبرانش می کردم .....رفتیم داخل مغازه ...هر چی به هوشنگ اصرار کردم که داخل مغازه بشه ....قبول نکرد ...شرم و حیاش اجازه بهش نمی داد .....اه امون از ابن رفتار خام .......واسه فرانک جون دو ست سوتین و شورت گرفتم یکیشو از عمد بایه سایز کوچیکتر گرفتم که به تنش تنگتر و سکسی تر بیفته ....اخه این جور مدلیو خیلی دوس دارم ....باید همین امشب خودم این شورتو پاش کنم ....قربون کونت برم فرانک جون ......اونم برای من و با اصرار خودش یه ست شورت و سوتین گرفت.....اوف اوف فرانک هم با یه سایز کوچیکتر برام خرید ...اوه اوه ...این شورت تنگو من چه جوری پام کنم ...خیلی باید زور به خودم بدم تا به باسن خوشکلم برسونم ...و تازه بیرون کشیدنش بدتره..ولابد اون هم یه حکایتی برای خودش داره ..حالا نوبت هوشنگ شده بود ...تصمیم گرفتم برای اون هم شورت بخرم .....دو ست شورت سفید مدل اروپایی براش از عمد گرفتم ..چرا سفید چون میخاستم کمی سربسرش بزارم .....اون دوران مردای جاهل و خراباتی و مدل هوشنگ این جور شورتا رو تنشون نمی کردند..اونا از شلوارک های پارچه ای گشاد و بد ترکیبی استفاده می کردند و اگه هم شورت می گرفتند از رنگ سفید دوری می کردند ..حالا چرا ..من که ندونستم ..یادم باشه از هوشنگ جون بپرسم ......از همین الان خنده ام گرفته بود ..داشتم قیافه هوشنگو تجسم می کردم که داره شورت های سفیدمو نگاه می کنه و خشمگین و عصبی بهم فش میده .......مبارک توم باشه هوشنگ جون ...کیر کلفت بادی گارد خودم......اگه جور و قسمت شد خودم این شورتارو تنت می کنم و اگه هم منت بردی کبرتو مالش میدم ....هوشنک از فرصت استفاده کرده بود برامون چغندر داغ گرفته بود ..داشت وسط پیاده رو بهمون می داد تا اونو بخوریم ...اوه اوه چه بی ذوق.و بی کلاس...اخه یکی نیس به این هوشنگ ۱۲۰کیلویی بگه تو دو خانم خوشکل و با کلاس و شیک رو باخودت همراه داری اونوقت بجای دعوتمون به یه رستوران شیک و حداقل یه کافه ....وسط پیاده رو دو بشقاب چغندر دادی دستمون و بهمون میگی بفرما بخور .....اه چه بی سلیقه .....این هوشنگ خیلی کار داره تا خوب راه بیفته .....انگاری با رفقاش داره گردش می کنه .....حالیت می کنم .....خودم درستت می کنم....سر یه کوچه رسیده بودیم که ادامه ش به خونه مون منتهی میشد .....اه فرانک جون من خسته شدم ...نای رفتن ندارم ....تو چی ....خسته نشدی ......چرا یه کم ..ولی می تونم تا خونه راه برم ......فرانک جون ...نمی خاد فیلم بازی کنی تو ازمن خسته تری ....واقعا امروز یکیو با خودمون اوردیم اصلا انگار نه انگار دو تا خانم هستیم با کلی هوا خواه و طرفدار...اگه یه اشاره کنیم میان به صف وایمسن که کولمون کنن و بزارن رو چشمشون...اونوقت این اغا ی محترم وسط خیابون دو دونه پیاله از چغندر دستمون میده و بهمون میگه بخورین ......انگاری مثل رفقای لات و لوتش هستیم ....بعدشم پیاده میخاد مارو تا خونه مون برسونه .....واقعا هوشنگ خیلی بی کلاسی .....اخه این چه وضعشه ....من خسته شدم ..دیگه نمی کشم......خب جیکارت کنم ..طاهره جونم .....من عقلم نمی کشه..تا حالا با یه خانم این جور جاها نیومدم .....من بغلتو می خام ...پاهام درد می کنه ...کمرم تیر می کشه .....فرانک جون هم دست کمی از من نداره اونم می دونم از کمر به پایینش و از همون باسن قشنگش درد داره ...اونم چه دردی.....اوف اوف بمیرم برات فرانک جونم ...کسی نیست جورتو بکشه .... اوا طاهره جون ابرومو پیش اغا هوشنگ بردی اونجام چرا .......فرانک جون نمی خاد زیرش بزنی ..می دونم اونجات درد می کنه ...من حواسم هس..... تعارف نکن ....بگو باسنم نوارش میخاد ...خودمن هم اونجام میخاره .......خب اینو به کی بگیم......هوار بکشم و به همه بگم .... میخای هوشنگ .....ها.....طاهره جون ...دلمو کباب کردی ...بگو چه بکنم .....میخای بریم کافه ..یه چیزی بهتون بدم ......اخه اغای منگ .....چه جوری حالیت کنم اغای گیج خان ...هر کی جای شما بود کم کمش بغلمون می کرد و نازمون می کرد و شایدم بوس بوسمون می کرد....اصلا یه خانم خوشکل به یه مرد بگه کمرم درد می کنه ....یعنی اینکه نوازش و دستمالی می خاد ...ماحالا که نخواستیم دست مالی بشیم ولی من و فرانکو که میتونی بغل کنی ....ها.....ما بغلتو میخایم .... فهمیدی .....همین الان .......وای وای طاهره جون دارم از حجالت اب میشم ....اخه چه جوری تو این کوچه و بیرون از خونه بریم بغل شون.....اصلا اگه اشنایی فامیلی همسایه ای مارو ببینه ..خیلی بد میشه .....گناه داره ..اغا هوشنگ مرد خوبیه .......تازه اون نمی تونه دو نفرمونو بغلش نگه داره ......نه طاهره جون لطفا کوتاه بیا .....نمی خاد ناز کنی توم خیلی دلت میخاد تو بغلش بری و ازمن حالت بدتره .....من کوتاه بیا نمیشم ......بغل میخام ...زود باش .......باشه باشه ...بهونه کافیه .....هر چند خیلی ناجوره و اگه ما رو ببینن...خجالتیش فقط واسه من میمونه .....من بغلتون می کنم ...فرانک خانم شمام نمیخاد نگران باشی ..اگه چهار نفر هم بشین برام خیالی نیس.......پس اماده شین بغلتون کنم
.........هوشنگ مثل یک وزنه بردار حرفه ای حالت به خودش گرفت و من و فرانکو با یه تکون بغل گرفت انگار که دو دونه هندوانه روباخودش میبرد ...وای وای چه زوری داره این بادی گارد هوش تبپ و هوش هیکل خودم.......جونم .....ای جون .....راستش دنبال بهونه ای بودم بغلم کنه و راه نرم ...بد عادت شده بودم ..دیگه می دونم هر وقت هوشنگ جون گیرم بیفته باید مثل یه بچه بغل بهم بده ......من براش مثل یه بچه شده بودم ...اخ جون .....چه حالی میده ....مگه نه فرانک جون ....کیف می کنی ...اره طاهره جون ..فقط شرمنده اغا هوشتگ شدم ..نمی دونم چی بهشون بگم....ببخشید .....نه نه فرانک خانم ...من مشکلی ندارم ....دو نفر تون سبکین و وزنی ندارین ....هر چی باشه ..من هوشنگم و اگه از عهده شما ها برم نیام ....دیکه باید برم خونه و بیرون اومدنو تعطیلش کنم ......حواهرم......الان دیگه ازم راضی هستی .....خوبی ....هنوز نه ...ازت هنوز دلگبرم ....دفعه دیگه باهات اومدیم بیرون .....می بریمت یه جای باحال ..تو که عقل نداری مارو یه جای باکلاس و دنج ببری تا عشق کنیم ...فرانک جون میدونی میخام کجا بریم ...دفعه دیگه سه تایی میریم حموم ....اونم نمره خصوصی ...اونوقت تا دلت بخاد اب بازی و دست مالی می کنیم و بعدشم همدیگرو کیسه و لبف می کشیم ..اوخ جون ...چه عشق وحالی کنیم ...مگه نه ...اوف اوف ..چی گفتی ...طاهره جون ..اب تو دهنم افتاد ...چه کیفی داره....من که موافقم.....ولی اغا هوشنگ رو چه جوری با خودمون تو حموم ببریم ..کاریت نباشه ....می دونم چیکار کنم ...چادر مادر شوهرمو میارم و سرش می کنم و فقط چشاش بیرون باشه .اخه اندامش درشته و چادرش بزرگه......اونوقت راحت میریم داخل نمره ...و بعدشم بازی بازی و اب بازی واون جور کارای لدت بخش .....فهمیدی ....هوشنگ ..اماده باش .....دفعه دیگه ...حسابتو خوب برسیم.....تو باید اموزش ببینی و یادت بدم که هر موقع با یه خانم خوشکل و با کلاس بیرون اومدی بدونی باهاش چه رفتاریو بکنی ...حالا هم ساده مارو بغلت نگیر...یه کم بیشتر به خودت بچسپون ...هوا سرده ....گرمای تنتو میخایم ....اصلا من میخام دستمو به سینه هات بگیرم ....سه دونه از دگمه های بلوزشو از هم باز کزدم و دستمو به سینه قوی و ماهیچه ایش رسوندم و نوکشو داشتم می خاروندم ...فرانک جون توم بیکار نشو مثل من رفتار کن و اون سینه دیگشو بگیر و خودتو بیشتر گرم کن ....بلوزش کاملا باز شده بود و مادو تایی داشتیم بانوک سینه هاش عشق می کردیم ......با چشام به فرانک فهموندم مثل خودم پاشو به کیرش بزنه و اونو بیدارش کنیم ...کبرشو برای بازی و عشق وحالمون می خواستیم .....اوف اوف لازم به زحمت و تلاش زیادی نداشتیم چون کیر ش راست شده بود و به طرف نافش حالت گرفته بود ......همین نیم ساعت قبل ازش اب گرفته بودیم ولی بازم برامون راست شده بود ...مگه می تونه راست نشه ...کیر یه پیر مرد 200ساله هم به تورمون میفتاد حالا مثل لوله اب راست شده بود ....با جفت پاهامون به کیرش میزدیم و حتی اونو با ساق پاهامون مالش می دادیم .....بیچاره هوشنگ بد جوری گرفتارمون شده بود و نمی دونست چی بگه و چی بکنه...یه پیر مرد با یه پسر بچه داشتند روبرومون میومدند...پبرمرده هاج واج دهن بی دندونشو برامون نمایشش می داد...وای به حق چیزای ندیده و نشنیده ....قباحت داره ...خجالت بکشین ...این چه رفتاریه ......اوا پیرمرد ...به تو چه ....اگه دوس نداری نگاه نکن ...چشاتو درویش کن ...برادر عزیز خودمونه میلمون کشیده تو بغلش رفتیم ..توم بهتره به جای چشم چرونی اب دماغ پسرتو پاکش کنی ..داره تو دهنش میره .....پیرمرده جوابی برام نداشت و هولکی ازمون رد شد....هوشنگ انگاری شهوتی شده بود و کم کم اه و نالشو می شنیدم .....به کارمون شدت دادیم ......هوشنگ جون ..حالت خوبه .....خسته که نشدی ...ها اگه دلت میخاد پیادمون کن .....نمی خواستم از بغلش بیفتم فقط می خواستم اوضاع و احوالشو جوبا بشم ...ببینم ...تو کیفشه و با نه ...نه نه طاهره ..بی خیال....راحتم ....خودمم بیشتر گرم شدم ...اره جون خودت ..نگو گرم .....بگو عشق می کنم ..بگو شهوتی شدم و دارم لذت از کارتون میبرم ......این حرفا رو در حالی که به صورتش نگاه می کردم در دلم می گفتم و یهو لبامو به گونه هاش بردم و چند بار اونو بوسیدم ....فرانک جون نمی خای توم ماچش کنی .....لپاش نرمه ...جون میده واسه بوسیدن .....فرانک هم اونو بوسید و منم ادامش دادم و کم کم کارمون به بوسیدن لباش کشیده شد و دو تایی دهن و لباشو می خوردیم ...اوخ جون خودمون هم حالمون بد شده بود و کوسم ازم دستمو می خواست تا حالشو جا بیارم ...هر کاری من می کردم بلا فاصله فرانک هم انجامش می داد و اونم با کوس قشنگش کار می کرد ...وای وای اگه هزار نفر عابر میومد و دوره مونو می گرفتند من کارمو ول نمی کردم و ادامش می دادم ..چون خیلی لذت می بردم .....اوخ جون ..اه و ناله های هوشنگ هم بدترمون می کرد و هر لحظه فشار شهوتمو بیشتر بیشتر می کرد ...کیرش انگاری ازش اب تراوش کرده بود و هوشنگ راحت شده بود چون شلوارش خیس شده بود وای من و فرانک کارمون مونده بود و هنوز بوسیدنشوادامه می دادیم ...لباشو با شدت می خوردیم ..چه شانس خوبی داشتیم که کوچه خلوت بود و مزاحمی سر نمی رسید .....اه اه ..هوشنگم .....برادر خوشکلم ....چه لبای نرمی داری ...سبیلت خیلی بهت میاد ...مگه نه فرانک...اره ..اره ..اغا هوشنگ همه چبش بیسته ....تیپش عالیه .....بوسیدن لباشو دوس دارم ....منم فرانک .....اه اه اه ......من دارم راحت میشم .....اووووووووی ......تو چی فرانک جون ...ارضا شدی ...اره تقریبا .....ولی خوب نه ......اشکالی نداره از هیچی که بهتره ......کم کم داشتیم به سر کوچه خونه میرسیدم و دیگه جایز نبود در بغلش بمونیم .........هوشنگ جون ...خسته نباشی .....از خواهرت ناراحت نباش ...بازم میگم ازت و شخصیت پاکت اصلا سو استفاده نکردم و هنوزم برام قابل احترامی و مثل برادر نگات می کنم ....این کاراو رفتارو فقط یه اتفاق و شوخی حساب کن و اونو جدی نگیرش ....خواستیم سه تایی خوش باشیم و یه کم حال کنیم ....قربون برادر عزیز و مهربونم برم ....حالا دیکه مارو پباده کن و کم کم برو خونه خودت ....راستی من و فراتک واست دو دونه کادو گرفتیم مبارکت باشه ..یه وقت از هدیه من اگه خوشت نیومد بهم حرفای بد بد نزنی چون من فوری می فهمم و می دونم .....اونوقت دفعه دیگه این مدلی حالتو جا میارم ......باشه ......هوشنگ راضی و خوشحال با لبحند زیبا و قشنگش ازمون خدا حافظی کرد و رفت ........طاهره جون خیلی اذیتش کردیم .....اره ...ولی لازمش بود ...خودشم این اخری کیف می کرد ......بهش علاقه داری؟....نه ....هوشنگ فقط برام یه هوسه وباهاش خودمو ارووم می کنم ....ولی واقعا ازش سو استفاده نمی کنم ..میدونم ته دلش میخاد بامن حال کنه و یه جورایی منو میخاد ولی اون شخصیت سالمی داره و منو جای خواهرش حساب می کنه ..خب منم یه جوری باهاش رفتار می کنم که هم نقش خواهرشو داشته باشم و هم بهش لذت و حالی بدم ....من فقط عاشق برادرت هستم و با تموم وجودم منتظرشم برگرده ..و اونو که ببینم تو بغلش خودمو رها می کنم و از شدت عشقی که بهش دارم بیهوش روش میفتم و دلم می خاد با نوازش و بوسه گرمش به هوش بیام ...وای طاهره جه رومانتیک حرف میزنی ....به خونه رسیدیم ...فرانکو در اتاق دخترام و جمیله مستقر کردم و خودمم روانه اشپز حونه شدم تا برای شام تدارک بچینم.....اوه چیزی در ذهن نداشتم...شوهرم از پشت اومد و منو گرفت ...اوی عزیزم ...طاهره ...زن قشنگم ...کجایی ...دست نیافتنی شدی ...گبرم نمیوفتی .....خب دیگه طرفدار و هوا خواه زیادی دارم ...توم باید صف بگیری ......اوف اوف طاهره ...میخامت ..کی بهم میدی ....امشبو دیگه بهونه نیار .....منتظرتم .....حالشو ندارم ...ولم کن .....لطفا ....کسی میاد می بینه....اخه حالم بده ..کیرم واست سیخ شده .....برو دستشویی یه کم مالشش بده ..راحت میشی .....اخه مگه کدوم مرد احمقی مبره جق میزنه در حالیکه یه زنی مثل تو در خونه اش همسرشه...خب برای یه بار که شده خودت احمق شو و این کارو بکن....حالا بجای این حرفای الکیت..بهتره بری چند سیخ کباب از بیرون بگیری ...چون فرانک مهمونمه......برو ...بزار کارمو بکنم...شوهرم رفت و از دستش راحت شدم ...ولی راحتی انگار برای من نیومده ...چون بلافاصله ..سروش اومد...به خیالم اون کمین کرده بود تا شوهرم بره بعد بیاد پبشم ........سلام مامانی ....سلام سروش ...خوبی ....طاها کجاس؟//اونو فرستادم سر خیابون ..یه خریدی داشتم واسم بگیره .......وای این سروش چه زرنگ تشریف دارن ..طاهای ساده و خام رو برای خرید شخصی خودش فرستاده تا با مادرش حال و عشق کنه ...اینو چیکارش کنم .....مامانی اجازه میدی کمکت کنم ...داشتم سبزی پاک می کردم ......نه نه لازم نیس این کار ما خانماس....تو بهتره بری به درس و کتابت برسی ...همشو با طاها خوندم ...کاری ندارم ...اب نمی خورین ..نه میل ندارم ...اه بازم دارم به جوری میشم ..این سروش چی داره که حال منو منقلب و از حالت عادی خارجم می کنه .....اوف اوف چرا دم کردم ....خدای من .....گلوم داره خشک میشه احساس تشنگی می کنم ..من که اب نمی خواستم ...ولی الان خیلی بهش نیاز دارم .......سروش جان یه لیوان اب بهم برسون ...لطفا.......چشم ...ولی شما که تشنه نبودین ......حالا میخام .....زود باش .....سروش هولکی لیوانو دم کوزه اب گرفت و خواست اونو پرش کنه یهو مقداری از اب کوزه رو رو شلوارش از عمد و یا شاید غیر عمد ریخت ...اونم دقیقا جای استقرار کیرش......اوف اوف قد و قواره و سایز کیرش از رو شلوار نازک خونگیش قشنگ رو شده بود و من اونو می دیدم .....چه کیر تازه و شاداب و درازی داشت ..انگاری از همون اول اومدنش کیرش راست شده بود ..حتی تخمای درشتشو خوب میدیدم ....می دونم.این کیر بالا خره بهم می خوره و حالا کی ..خدا میدونه ..ولی الان من هوسشو کردم .....وای وای دارم داغ می کنم ....شهوتم داره منو می کشه ...کوسم از صبح باهام قهر کرده ..چون جوابشو خوب ندادم ....اون بد جوری داره گریه می کنه ...اب ازش سرازیر شده .....اون کبر ازم میخاد ......نمبشه نمیشه کوس عزیزم .....نمی تونم الان کبرشو بهت برسونم ....چرا متوجه نمیشی......اونو هنوز مثل طاها حساب می کنم ....لطفا بی خیال این کیر بشو ..امشبو بهت قول میدم کیر شوهرمو بهت برسونم ...خوبه .....پس ارووم بگیر وگریه نکن...اوه اوه من دارم چیا به خودم میگم...اب کوسمو به گریه تشبیه کردم .....بنازم به این ادبیاتم .....سروش لیوان دستم داد و من داشتم جرعه جرعه اونو می خوردم ..الان خوب می تونستم سروشو ببینم ...سروش قیافه زیبا و پوست سفید و نازکی داشت و اگه کسی اول بار اونو می دید خیال می کرد که یه دختره ...جذاب و خوشکل افتاده بود و به قول بجه باز ها و هم جنس بازها تیکه خوبی میشد ..موی سرش مابل به طلایی و اگه بزرگتر میشد ...خیلی از دخترا عاشقش میشدن.......ولی من اونو دوس ندارم ..بهش اصلا تمایلی ندارم ...پس این احساس و داغ شدنم چیه ..و چرا این مدلی میشم ..الانشم که اب رو خوردم هنوز داغم و ناخواسته مایلم سروشو بغلم کنم ......وای وای ...نه نه ...نمیشه ..خدایا کمکم کن ....ناخواسته دستای کثیف سبزی زده مو به صورتم بردم و خواستم صورت و چشامو ببندم تا حالمو عوض کنم ......وای وای مامانی صورتتون خیلی قشنگ شده ...کثیفش کردین ولی اینجوزی بیشتر خوشکل شدین ....واه واه این پسرره داره چی میگه ..مگه میشه و امکان داره صورت یه زن خاکی و کثیف بشه و بعدش اونو قشنگترش کنه ..نه نه باورنمی کنم ..این سروش داره من خر می کنه و میخاد خامم کنه ....تسلیمش نمیشم .....باید خودمو تو اینه ببینم ..شاید حق با اون باشه .....سروش ...جدی میگی ..اره به خدا ووبه جون شما و خودم ...راستشو میگم ..اون اینه کوچیکمو تو کیفم درش بیار و بهم بده تا خودم ببینم.......وای وای ....دارم چی می بینم ...واقعا تیپ جدیذی رو صورتم درست کرده بودم ..زیبا تر وبا حالت خاصی منو به شکل و سبک خودش جذاب تر کرده بود ....سروش حق داشت ....دستای سروش داشت پشت گردنمو لمس می کرد ......اوه اوه دارم حالم خراب میشه ...من دارم شهوتی میشم ...خدای من ...نه نه ...نمی زارم ......اینو باید مانعش بشم .....سروش لطفا تنهام بزار .....برو ببین چرا طاها برنگشته ..دارم نگرانش میشم ..برو ......چشم مامانی میرم ولی شلوارم خیسه نمی تونم بیرون برم ..برو یه شلوار خونگی از اتاق طاها بر دار و تنت کن و اگه خواستی یه شورت هم پات کن...مامانی من زیاد شورت نمی پوشم و راستش یه دونه تو خونه دارم ........باشه سروش جان دفعه دیگه یادم می مونه واسه طاها شورت گرفتم دوعدد برای توهم بخرم ......قسمت منو باش امروز با هر کی ملا قات داشتم واسش شورت گرفتم ..اینم روش .......سروش رفت و من کم کم حالم خوب شده بود و کارمو داشتم خاتمه می دادم که یهو شوهرم با یه پاکت بزرک حاوی کباب و گوجه و نون داغ سررسید ......اون پاکت غذا رو زمین گذاشت و بدونه مقدمه و اجازه ای از پشت باز منو گرفت و دهنشو رو گردن و پشت گوشام کشوند و اونو برام می خورد ..هنوز شهوت ناشی از ملاقاتم با سروش حاموش نشده بود و خیلی مایل به سکس با شوهرم بودم ...اونم در این موقعیت و سر پایی ......شوهرم قبل از اومدنش در اتاقو بسته بود و من خبالم از بابت مزاحمین راحت شده بود ...نمی تونم طاقت بیارم ..عزیزم همین الان می کنمت ....وای صالح داری چیکارم می کنی.....هیچی فقط کبرموبهش غذا میدم ....اونم شام ارم میخاد .....شامش کوسته ......اوف اوف چه حرفایی میزنی اینارو از کجا یاد گرفتی ......منو بچه فرض کردی ...طاهره ..به خبالت هیچی نمی فهمم .....مگه چه شده ..ها ......طاهره جون تو الانه با کیا رابطه داری ......اوا ..صالح ...چته ..کارتو بکن .....زود باش کبرتو درار...از پشت تو کوسم فرو کن ..میخام ایستاده منو بکنی ...عجله کن ........کیرتو میخام ....دستم کثیفه خودت شلوارمو پایین بکش ...اوه ....باشه خوشکلم ...جون ...قربون کونت برم به به ...دارم خوب زیارتش می کنم ....خیلی وقته اینجوری ندیدمش ..این مدت همش نیمه شب .دزد کی سکس می کردیم ....مارو باش ...هردو مون زن و شوهریم ...اونوقت یواشکی باید بکنمت .....اخه این چه معنی میده .....زود یاش صالح بجای این حرفات به کوسم برس .....اوی کوسم داغ کرده ......کبر میخاد ......شوهرم از پشت و در حالیکه من ایستاده بودم تلاش می کرد کیرشو به کوسم برسونه .....ولی اون در این لحظات مثل ناشیا رفتار می کرد و کارشو بلد نبود ..اه بخشکی شانس ....خیلی شهوتم بالا بود و کیزشو واقعا می خواستم ...اه صالح چیکارت کنم .....زود باش ...اوه اوه بلد نیستی از پشت به کوسم بزنی ...ها ...مگه اول بارته......وای وای ...از دست شل بازیای تو .....من میخام ..کبرتو می خام ......طاهره دارم تلاش می کنم ...ولی نمی دونم چرا کیرم به کوست نمی رسه .....چرا خل شدی ....از اولشم همین جور بودی ....اه اه میخای ...صدا بزنم کمک برات بیاد ...یه پسر بچه هم الان جای تو باشه میدونه چه جوری منو ترتیب بده ..مثلا همین سروش دوست طاها ..اگه جای تو بود الان ابشو تو کوسم ریخته بود و کارمو ساخته بود ..اونوقت جناب عالی بعد از چندین سال گاییدنم ...الانه توش موندی و نمی دونی چیکار کنی .....دستم کثیفه نمی تونم کیرتو تو کوسم هدایت کنم ....اه از دست بی عرضگی و شلختگی تو.......نمی دونم چی بگم واقعا از خودم تعجب می کنم ...چرا نمی تونم این مدلی بکنمت...... کمی خم شو تا کارمو بکنم ..... خم شدم و پاهامو براش باز کردم و بالا خره شوهرم تونست کیر سفتشو به کوس بیچاره و گریونم برسونه ...تلمبه هاش خیلی شدید و کوبنده بود و می خواست دق دلشو رو کوس بی زبونم خالی کنه ...بهش خیلی طعنه زده بودم ..یه چورایی هم حق داشتم و لیاقت همچین حرفایی رو داشت ...شما چه فکری می کنید ....ایا من واقعا حق داشتم به شوهرم کنایه بزنم .....بهرحال من شهوتمو با این سکس ابکی و اماتوریش ارووم کردم و لذتمو ازش بردم ....و قولی که به کوسم داده بودم ...ادا کردم و لی نزاشتم ابشو تو کوسم بریزه ..حوصله حاملگی و دردسراشو فعلا ندارم......خودمو جمع و جور کردم و شوهرمو مجبور کردم که سبزی پاک کرده مو اب بکشه و اماده سرو و خوردن با کباب و مخلفاتش بکنه...جاتون خالی اون شب شام با همه اعضای خونواده و مهمونام خیلی چسپید ...اون روز خاطره انگیز هم تموم شد و به تاریخ زندگیم پیوند خورد............
     
#256 | Posted: 17 Sep 2018 18:36
سلام
عالی بود شهره خانم
بنظرم یه نقل از سروش هم بزار که بدونیم چطور ترفند داره میریزه برای رسیدن به طاهره
تشکرات
     
#257 | Posted: 18 Sep 2018 10:59
مرسی شهره جون
     
#258 | Posted: 18 Sep 2018 13:40
     
#259 | Posted: 21 Sep 2018 08:55
نقل از طاهره.....در کنار دخترام همیشه خوب و راحت می خوابیدم......اون شب نزدیکای صبح بیدار شده بودم....به اتفاقاتی که برام دراین مدت افتاده فکر می کردم .....پریشونیم.... اونم در اول صبح نشونه ای خوبی نبود ....و من خواسته و یا نا خواسته درگیر شون شده بودم ...از همه بیشتر به قضیه سروش فکرم مشغول بود ..اخه یه پسر بچه که همش ۱۳ سال از عمرش گذشته چرا این همه منو به خودش مشغول کرده...چند روز ه مرتب این سوالو ازخودم می پرسم و جوابی براش پیدا نکردم .....اه طاها امون از دست تو با این دوستی که انتخاب کردی و مایه این همه پریشونی فکری و درونی من شده ......ناخوداگاه داشتم صحنه کیرشو که زیر شلوارخیسش معلوم شده بود رو تجسمش می کردم ....با توجه به سن و سالش کیر کلفتی به نظر میرسید ....۱۳ ساله و در این حجم و درازی .....واقعا که ارزش دیدنشو داشت ....کاش میشد یه بار اونو می دیدم ...دیدن کبر یه نووجون خیلی خیلی حال میده و خون هر زنیو به جوش میاره ..اونم من تشنه به کیر و سکس و عشق و حال......با این سروش چیکار کنم ......خوب میدونم اون به شدت در کفمه و ارزوش رسیدن به دو تا سوراخمه ...ولی اول کدومشو میخاد ...سوراخ باسنم و یا کوس تنگم ......اگه جای اون باشم سوراخ پشتمو انتخاب می کنم ..اخه ملاقات یه کیر تازه و جووون وتازه نفسی که کوس و کونو تا حال زیارت نکرده با یه سوراخ تنگ و جمع و جور و خوشکل خیلی جورمیشه ...اصلا فیکس همدیگه هستند....اوووووف......کوس عزیزم انگار بیدارت کردم و بازم خیس شدی ...ببخش ..اول صبحی .....خوابتو بهم زدم ......چیکار کنم دست خودم نبود .....این سروش فلان فلان شده تازه گی منو داره جذب خودش می کنه ...اون خیلی قویه و هر روز قدرتش بیشتر میشه .....ولی.صد سال دیگه هم روم کار بکنه و دور وبرم بچرخه من عاشقش نمی شم ....اون جایی در قلبم نداره ...فقط هوسشو می کنم ...اخه چرا؟ عاشقش نباشی ولی حشیرش بشی .....واقعا خواننده عزیز و گلم .....شما بگین ابا این درسته ؟اخه این چه حس درهم برهمیه که من گرفتارش شدم.....بلند شدم یه ابی به صورتم زدم و خواستم خودمو از این افکار ناجورم پاک کنم......صبح شده بود و ایام فصل زیبای پاییزی خودشو داشت به زمستون سرد میرسوند و من هنوز منتظر اومدن سیامک بودم ....انتظار چقدر سخت و کشنده س.......خونه مون با حضور فرانک و جمیله شلوغ و با حال شده بود ...به همه مون خوش می گذشت ...ولی سهم سروش به نظرم بیشتر بود چون کلا اوقاتشو در خونه ما می گذروند و از هرفرصتی استفاده می کرد و خودشو بهم می رسوند....اون طاها ساده رو خیلی راحت گول می زد و و تنهایی سعی می کرد بهم نزدیکتربشه اون روز بعد از اومدشون از مدرسه با طاها به بهونه خوردن چند لقمه عذا در حالیکه طاها حواسش پی خوردنش بود زانوشو برای چند لحظه به چاک باسنم مالوند و با لبخندش بهم فهموند که خیلی عاشقمه ..لابد الان در خیالش بهم میگه ...طاهره جونم ...مامانی خوشکلم...کبرم تو کون قشنگت ...میخام جلو چشای پسرت طاها کیر تازه و پرابمو تو کونت بکنم....اگه هم دوس نداری ...کوس زیباتو می کنم ......ها چطوره .......وای وای امون از دست این افکار شیطونی و زشتم ....نه نه باید برم بیرون یه هوایی عوض کنم و خودمو از این سروش شهوتی دور کنم ...اصلا میرم خونه راحله و بعدشم فاطی خواهرم بزرگم ..خیلی وقته ازشون خبری ندارم ......ولی تنهایی برم خوبه و یا مثلا فرانکو با خودم ببرم ...ها ....اونو می برم اینجوری خوبتره...با این کارم اگه پدرمو دیدم هردوشونو به وصالشون میرسونم ...فرانک جونم گناه داره وتنها و بی شوهر شده ..بلکه قسمتش بشه با پدرم یه عشق و حالی بکنه .....اره یه سری هم به خونه پدرم خواهم زد تا روز خوبیو واسه فرانک جونم تدارک ببینم....فوری خودمو از سروش و طاها دور کردم و رفتم با فرانک اماده رفتن بشیم ......قبل ازرفتنمون متوجه حال و احوال مساعدمادرشوهرم شده بودم....بعد از مدتها امروز از جاش بلند شده بود و شکر خدا تو خونه و حیاط راه میرفت ..رفتم سراغش و ابراز خوشحالیمو بهش اعلام کردم ...وای خانم بزرگ ....چه خوب ..حالتون خوبه .....دارم می بینم سالم و خوب نشون میدین ......خیلی خوشحالم ....ممنون عروس قشنگم ...با بودن تو و بچه هات من موندم و دارم نفس می کشم .....اوه خانم بزرگ...شما بعد از خدا امید و نور این خونه هستین و از خدامیخام که شما رو برامون سالم و زنده نگه داره ......اوه عروس خوشکلم..قربون اون حرفای شیرینت بشم .....میخای جایی بری؟...اره خانم بزرگ با اجازه تون سری به خواهرام میزنم .......باشه عزیزم .....فقط تنهایی نرو......اخه برام خیلی عزیزی....چشم ..فرانک دوستم باهام میاد......مادرشوهرمو خیلی دوس داشتم ...اون برخلاف اوایل ازدواجم برام مثل یه مادر شده بود و منو از رعنا دخترش بیشتر دوست داشت و چند بار بهم گفت ...طاهره جون...عروسم تو الان غیر از عروس ..از دخترم برام عزیز تری ..رعنا از وقتی که شوهر کرده بجز یه بار نیومده ملاقاتم و انگار که مادر نداره ......اون خیلی بی احساسه ....و رحم نداره .....واقعا هم حق داشت چون رعنا اون همه من بهش خوبی کردم و حتی خودمو به خطر انداختم و به خاطرش بهم تجاوز شد ...ولی اون گربه صفت اصلا درک و فهم نداشت و شب عروسیش باهام برخورد بدی کرد....با فرانک خودمونو خوب میزون کردیم و شیک و جذاب از خونه زدیم بیرون.....طاهره جونم......چرا منو باخودت میبری......عزیزم خونه پدرم میرم ..تو که کشته و مرده کیر پدر جونمی...پس کیو می خواستی باخودم همراه کنم .... ها .....اوا عزیزم ..اونجورایم نیس .....من که زن هرجایی نیستم .....اوف فرانک جون برای من یکی فیلم بازی نکن.....خودم می شناسمت ....قربون اون ناز و ادات برم ...شوهرت که جیم شده و بی کیر موندی ...باید خودم دست بالا کنم و به داد کوست برسم.....وای طاهره جون بسه...دیگه از این حرفا نزن....باور کن اونجوری که خیال می کنی نیس......اوه اوه هوشنگو ببین جلو مغازه ممدفابریک مثل ستون وایساده...بریم یه کم سربسرش بزاریم......سلام هوشنگ جون ....منتظر خواهرت بودی تا بیاد ببردت حموم...ها....سلام از بنده.....سلام فرانک خانم . حالتون خوبه......بله خوبم...اغا هوشنگ شما هم خوب هستین ......ممنون ..طاهره جون تو چی سرحالی......نه زیاد....حالم یه کم خرابه اگه اماده ای بریم حموم ....تو حموم فقط سرحال میشم... ...و تو می تونی مارو میزون و سرحالمون کنی.......داری شوخی می کنی و با واقعا جدی میگی......من که جدی هستم .....واقعا اومدم بریم اب بازی و دست مالی ......و عشقم کشیده دو نفری باهات کشتی بگیریم اونم تو حموم ......وای وای طاهره......داره خنده م می گیره ......هوشنگو به خنده وادار کرده بودم و اون با خجالت و شرم و حیاش لبخند و خنده هاشو نمایش می داد......ببین خواهر عزیزم.....از این حرفا نزن....مگه میشه یه برادر خواهرشو به حموم ببره وووووو...خب بقیشو بگو .....زود باش هوشنگ ...وووووچی.......میخام خودت بگی .....طاهره لطفا بسه ....بیخبال این موضوع بشو .....اگه غیر از تو کسی با من این حرف و یا شوخیو می زد ...نفسشو می گرفتم ...ولی تو همه چیز منی .....خواهر گلم ....حالا با فرانک خانم کجا تشریف میبرین........یه ماچ بهم بده تا بگم کجا میریم.......اوه امون از دست طاهره .......اخه اینجا و در خیابون نمیشه ......چرا میشه خوبم میشه ...خودم دستاشو گرفتم و اونو به طرف خودم کشیدم و خمش کردم ....هوشنگ یه ذره مقاومت نشون نداد و راحت صورتشو بهم رسوند و منم دوتا ماچ ابدار و حسابی از دو طرف لپای تپلش گرفتم ....فرانک جون تو چی ماچش نمی کنی ....نه نه طاهره ...من بوسش نمی کنم .....اغا هوشنگ داره اذیت میشه ........خب الان میگم ...میریم خونه پدرم .....نمی خاین باهاتون بیام ...نه ..هوشنگ جون ..تو بهتره به کارات برسی ...ما خودمون میریم.....به.خونه پدرم رسیدیم .....فرانک یه کم هیجان داشت و اینو من خوب می دونستم ......ولی هیجانش انگار بی فایده بود چون پدرم بیمار بود و در بستر دراز کشیده بود...سرما خوردگی نفسشو گرفته بود ...اوه فرانک ناراحت و حالش گرفته شده بود لابد در انتظار بود که با پدرم حداقل یه سکس سرپایی داشته باشه ولی با این وضعیت و مریضی پدرم ممکن نبود......اختر داشت پاشویی می کرد و درجه تب پدرمو پاییین می کشید .....بابا جون سلام ......با فرانک اومدم حالتونو جویا بشم......معجزه عشق و اونم سرپبری کار خودشو کرد ..پدرم که چشاش بزور باز میشد و بی حال افتاده بود با شنیدن اسم فرانک مثل برق بهش شوک وارد شد و چشاشو باز کرد و به اطراف اطافش نگاه کرد تا عشقش فرانکو ببینه......حوش اومدین ...فرانک خانم ....بفرمائید....خونه خودتونه.....طاهره خوش اومدی .....مرسی بابا جون....حال پدرم کلا خوب نشون نمی داد و این منو کمی نگران کرده بود .....اختر جون چرا پدرمو دکتر نبردی ؟...چیزی نیس یه سرما خوردگی ساده س.....ولی اختر خانم حال ایشون خوب نشون نمیده ..اگه اجازه بدین من یه جوشنده خوب براشون درست می کنم.....فرانک فوری بلند شد و با اشاره به من رفتیم که انجامش بدیم.......در خونه پدرم همه رقم وسایل و مواد خوردنی در انبار بودش و خیلی راحت و بدونه دردسر داروشو فرانک درست و اماده کرد ......وجود و بودن فرانک برای پدرم یه داروی شفا بخش شده بود و موقع برگشتنمون متوجه شدیم که اون به حالت نشسته قرار گرفته بود ....بابا چرا بلند شدین؟...طاهره .....با خودت مهمون اوردی ...برام ناجوره خوابیده باشم .....انگار با اومدنتون بهتر شدم .......اوا اغا چند روزه من بیچاره دارم بهتون میرسم . بالا سرتو یه لحظه ول نکردم ...خوب نشدی ...ولی با اومدن چند دقیقه ای این دو نفر خوب شدی .....نمیخاد تشر بزنی ...بلند شو ..از مهمونامون پذیرایی کن ...توم زحمت کشیدی ..لابد اثرات کارای توه ......اختر از حسودیش رنگ صورتش قرمز شده بود و با اکراه رفت که خوراکی واسمون بیاره ......فرانک خانم ....لابد برام کتاب اوردی ...الان که بیمارم و تو خونه و بستر موندم خیلی بدردم میخوره......ببخشید از خونه نیومدم ...دیشبو مهمون طاهره جون بودم .....نشد براتون بیارم ....مهم نیس ...خودت اومدی برام از همه چی با ارزش تره .....اوه پدرم نگاهش به فرانک مثل یه عاشق تشنه باید تشبیه میشد ...فرانک از شرم سرشوپایین گرفته بود و به گل های قالی چشم دوخته بود....وای بمیرم برای دو تاتون که نمی تونین همدیگرو بغل کنین و کارهمو بسازین ....اختر واقعاروح و روانش منقلب شده بود و با کینه و عصبانیت زیادی فرانک و حتی منو ورنداز می کرد ...باید میرفتیم ...چون داشت دیگه قات میزد ......بابا جون ما دیگه باید مرخص بشیم ...چون میخام خونه فاطمه و راحله هم برم .....برگشتنی میایم بهت سر میزنیم ...شمام استراحت کنین تا جوشونده هم خوب اثرشو بزاره.......باشه دخترم ...حتما برگردین و خواستین شبو اینجا بمونین .....خوب انتخابی کردم که ابتدا خونه فاطی جون رفتم چون راحله هم اونجا بود .....اوف اوف راحله ارایش خوبی زده بود و خوب به خودش رسیده بود ولی هنوز لاغریش تو ذوق میزد و اصلا کونش جلب نظر نمی کرد ..مونده بودم شوهرش چه جوری هر شب کونشو با شور و شهوت می کنه ...و از چی این باسن وارفته خوشش اومده......چون راحله منو گوشه ای کشوند و از کم و کیف کون دادنش می گفت ...طاهره جونم ....باور کن هرشب شوهرم از پشت منو می کنه ...بد جوری به دادنش عادت کردم ..از تو چه پنهون گاها خودم داو طلب میشم و اگه یه شب منو از اونجام نکنه ....خارشم می گیره .......دیگه اذیت نمیشی و درد نداری؟...نه نه طاهره جون ...دهانه اش رو حس می کنم که گشاد شده ... و راحت توش میره ...وای وای راحله ...خودمونیم توم یه زن کونی خوب شدی ......خب دیگه شوهرمه و باید امرشو اطاعت کنم ....خب عزیزم از جلو چی......کوستو میگم .....اونم در روز بیشتر و وقتی از سر کار میاد .....شوهرم میگه ....شب مال کونته و روز مال کوسته ......اوا چه حرفا ....شوهرت خوب اشتهایی داره .....اره ...طاهره جون ....ازش راضیم ....ولی طاهره ..میخام یه رازو بهت بگم .....اینو چند روزه فهمیدم .......بگو عزیزم ......فاطی چند روز قبل که خونه مون اومده بود .....از کمر و باسنش درد احساس می کرد و من بهش گفتم که دکتر بره .....ولی قبول نمی کرد و می گفت میدونم دردم مال چیه ......با اصرار زیاد ازش حرف کشیدم .و بالاخره بهم گفت...راحله ..مدتیه شوهرم ازم میخاد از پشت باهام کار کنه .....اون این همه سال که باهاش زندگی می کنم حتی یه بار ازم چنین چیزیو نمی خواست و حتی به شوخی و امتحانش چندبار الکی تمایل نشون دادم که از پشت منو بکنه ...ولی باهام دعوا کرد و می گفت فاطی تو داری منحرف میشی.....زنای خوب و سالم چنین کاری از شوهرشون نمی خان .....تا اینکه چند شب پیش که از کافه اومده بود و مست کرده بود ...تو خونه به حالت تجاوز منولخت کرد و با تعجب زیادی از پشت بهم تعرض کرد ....به محض ورود التش حس کردم که سوراخم پاره شده و همون لحظه دستمو بهش زدم و دیدم خونی شده .....با تحمل درد زیادی شوهرم موفق شد کارشو باهام تموم کنه و من زخمی و خونی کنارش افتادم و اون در کمال خونسردی خوابش برد و خروپفش داشت مغزمو می خورد ......حتی الت خونیشو هم تمیز نکرده بود و با همون وضعیتش تا صبح مثل حیوون خوابیده بود ...اون شب من از درد سوراخم به خودم پیچ و تاب میزدم و چند بار که دستشویی رفتم و می خواستم با اب تمیزش کنم ..درد و سوززش منو داشت می کشت ....باور کن راحله تا چند روز من خوب نمی تونستم عادی راه برم ....ازش خیلی عصبانی شدم و باهاش قهر کردم ...روم نمی شد پیش دکتر و یا از کسی راهنمایی بگیرم ...چند بار تصمیم گرفتم به طاهره بگم ولی غرورم اجازه نمی داد ...و نمی خواستم اون بدونه .....زنایی زیادی از دادن و سکس از پشت با شوهراشون و حتی رابطه غیر اخلاقی دم میزدند و از لذتش تعریف ها می کردند ولی من از این نزدیکی پشتم فقط زجر و پاره شدن سوراخم گیرم اومده بود ....با عقل خودم و چرب کردنش با روغن خوراکی بالا خره تونستم اونجاموتا حدودی خوبش کنم ....ولی فایده نداشت چون روز بعداز خوب شدنم باز شوهرم همون کارمو باهام کرد انگاری منتظر بود که سوزاخم خوب بشه و باز کارشو بکنه ...ولی راحله بار دوم درد کمتری کشیدم و فقط یه ذره خون ریزی داشتم . اونم می تونستم تحمل کنم ...فقط اون شب ناخوداگاه خیلی گریه کردم ...نمی دونستم چرا دارم اشک میریزم ..بعدا که فکرشو کردم ...به این نتیجه رسیدم که الانه دیگه شدم یه زن کونی و پاره شده از پشتم ..من که همیشه افتخارم این بود که تنها زنی هستم که پشتم اکبنده و هیچ التی بهش نخورده ....به خودم می بالیدم ..ولی زهی خیال باطل .....خب راحله جون تو به فاطی چی گفتی .....بهش گفتم فاطی جون ...شوهرته و امرش مطاعه ...وقتی دلش می خاد از اونجا سکس کنه ......می زاشتی با خوبی و خوشی ورضایت انجامش بده ..چه لزومی داشت بزور و حالت تجاوز به خودش بگیره ......الانم ناراحتی نمی خاد هر وقت خواست بهش بده ....زنشی و بهش حلالی.......وای راحله تو چرا این حرفو میزنی ...هر چیری و هر کاری حدی داره .....من بدم میاد که از پشت بهش بدم ...یه حالی میشم ...حس می کنم سبک و بی ارزش شدم..می فهمی .....ولی شوهرم خیلی اصرار می کنه ....هی میاد دستمالیم می کنه .....خب فاطی چرا ازشوهرت نپرسیدی که یهو این طوری شدی و ازم سکس از پشت میخای ....پرسیدم .....می گفت ...موقع ماموریت به تهران یه شب رفتم کاباره ...اونجا یه رقاص می خوند و میرقصید.....از کونش خیلی خوشم اومدمست بودم اخرشب رفتم بهش پیشنهاد سکس از پشتو بهش دادم . وپول خوبیم براش در نظر گرفتم ولی اون دست منو رد کرد و با یه نفر دیگه رفت و فقط بهم گفت ...به قیافت نمی یاد مجرد باشی و حتما زن داری ..و لابد عاشق کونم شدی و ازم کون می خوای..ولی خودت زن داری و زنت شاید کونش از مال من قشنگ تر باشه ...برو کون زنتو بکن و این پولو هدر نده و بچسپ به مال خودت که حلاله ...می فهمی .....من جای تو باشم هر شب کون زنمو سوراخ می کنم و حتی اگه راضی نباشه بزور انجامش میدم و تازه زورکی کون کردن حیلی لذت داره ..من که چند بار زورکی کون دادم عشق کردم ...و بعدش شوهرم بهم گفت روم نمی شد در حالت عادی ازت بخام و یه شب که دیگه خیلی تو کف باسنت بودم رفتم عرق زیادی خوردم و خوب مست و بی اختیار شدم و اومدم سراغت و کارتو ساختم ....بعدش کلی از باسنم و سوراخم نمجید و تعریف کرد و می خواست بیشتر منو خام کنه ......خلاصه راحله جون ..دیگه الانه بیشتر از عقب منو می کنه ......وای وای راحله..باور نمی کنم که شوهر فاطی این جوری باشه ..به ظاهرش نمیاد ......پس فاطی جون هم کونی شده .....اخه باسنش خوب چیزیه و شوهرش این همه سال کور بوده و اونو خوب ندیده.....طاهره جون تو چی شوهرت اغا صالح ازت کون نمی خاد ....می خاد من بهش نمی دم ...به هر کسی من کون نمیدم ...حتی شوهرم .....ولی طاهره تو خیلی باسن خوشکلی داری ..اگه اون باسنو من داشتم شوهرم روزی صد بار منو از پشت می کرد خدا رحم کرده مال تو رو ندارم ....حالا از دنیای کون و باسن بیایم بیرون .....اونارو بی خیال ببینم حامله نشدی؟....چرا ...تازه گی فهمیدم ....بار دارم ...چون مدتیه حالم بهم می خوره و رفتم قابله منو معاینه کرد و بهم مژده داد که بار دار هستم ...اوه چه خوب ...قربون خودت و بچه تو شکمت برم .....عالیه عزیزم ..بهت تبریک میگم ...ولی خیلی مواظب خودت باش ...تا بچه سالمیو بدنیا بیاری ...اونو در اغوشم گرفتم و ماچش کردم ...خیلی خوشحال شده بودم ...راحله خواهر کوچیک و عزیزم داشت مادر میشد ...قبل از ترک خونه فاطی ....بیشتر نگاه باسن فاطی کردم ..فبلا به این دقتی و وسواس نگاش نکرده بودم ....واقعا باسن خوب و قشنگی داشت و خصوصا که اونو الان در یه شلوار تنگ و چسپون جا داده بود بخوبی کیفیت و چند و چون و اندازشو به عینه میدیدم .....قربون این کون فاطی جون هم برم که داره خدمت به شوهر و کیرش می کنه...فقط کاش باسنشو لخت میدیدم..خیلی بهتر میشد ....موقع برگشتن باز پدرمو دیدم .....جوشونده فرانک موثر بود و حالشو بهتر کرده بود .....پدرم خیلی اصرار کرد مارو تا سر شب نگه داره ..ولی اختر حال وروزش بد بود و اگه می موندیم ....فشار خونش بالا میزد و کار دستش می دادیم ..مصلخت بود که زودتر برمی گشتیم...نگاه عمیق و سزشار از علاقه و مهر رو در چشای پدرم می دیدم ....ولی فرانک این بار خیلی مشتاق نشون نمی داد .....حالا چرا ..من که نفهمیدم .....فرانک جون ..نشد با پدرم خلوت کنی ....اوا طاهره ...بسه دیگه ...من که فاحشه نیستم .....چرا خلوت .....باور کن پدرت برام محترمه و عزیزه ...و اون دفعه هم در شرایط خاص و حساسی قرار گرفته بودم و شایدم تشنه سکس و هوس بی خودی بودم پدرت منو یاد پدرم می ندازه و اونو می بینم خاطرات خوب قدیم برام زنده میشه ..و شایدهم سکسم با هاش به خاطز پدرم بود که می خواستم لحظاتی که اونو در اغوشم می گیرم ..پدرمو در بغلم حس کنم ....پدرت در کل خیلی اغاس و بهش احترام می زارم.....ولی از همه گذشته طاهره جون کیر پدرت خیلی خوشکله درست مثل دخترش که تو باشی ...می فهمی ....در همین لحظه دستشو با فشار خوبی تو چاک کونم کشوند و اونو یه کم برام مالوند......وای وای فرانک وسط کوچه داری چیکارم می کنی....اونجامو ول کن ....هوس اونجاتو کردم ...رفتیم خونه باید بزاری باهات حال کنم ....باشه ...فرانک .....ارووم باش ...قربون اون هوست برم .....میدونم تو کیر میخای .....بمیرم برات .....باید زودتر طلاق غیابیتو بگیری و شوهر کنی ..می فهمی ...اره طاهره همین کارو میکنم ...شاهین دیگه برام شوهر نمیشه .....ازش ناامید شدم .....اون دیگه در قلبم جا نداره ....خیلی ازش ناراحتم ...اه اه اه طاهره دلم میخاد با صدای بلند گریه کنم و داد بزنم تا همه بدونن که چه غصه ای در درونم دارم ......قرانک واقعا به گریه افتاده بود و در اون کوچه تقزیبا حلوت...منو منقلب و ناراحت کرده بود ..اه شاهین نامرد و عوضی ....خیلی بی رحمی ....به خونه که برگشتم ....متو جه نبودن سروش شدم ...راستش کمی خیالم راحت شد که نیست و من با ارامش و بدونه دلهره تو خونه خودم هستم با بودن اون حتی در لباس پوشیدن هم مشکل داشتم و باب میلم لباس تنم نبود و همیشه چیزایی می پوشیدم که بدن نما نباشه .....این بار دیگه خیالم راخت بود چون با طاها به خیابون رفته بودند...یه شلوار خونگی چسپون و یه بلوز تنگ ودلبخواه تنم کردم و تو خونه ام خانمی می کردم .....کم کم به زمستون سرد و شب یلدا نزدیک میشدم ..و من همچنان منتظر بودم تا سیامک صاحب اصلی قلبم رو ببینم و گرماشو بتونم به خودم وجودم متصلش کنم...اه ایا میشه من تا قبل از رسیدن زمستون عشقمو تصاحب کنم حتی برای فقط یه شب .....شایدم دوشب ..اصلا همه شبا ...اه اه ...عزیزم سیامک خیلی هواتو کردم ....کجایی ....بیا به داد من عاشقت برس ...اون شب نشد که با فرانک خلوت کنم و حتی شوهرم هم ازم سکس خواست جوابشو ندادم ....فقط نصفه های شب دلم اغوشم یه نفرو میخواست ..سینه های نیمه لخت جمیله رو در اون فضای نیمه تاریک اتاقم دیدم و هواشو کردم و.به اغوش جمیله جون پناه بردم و تا طلوع صبح خودمو بهش چسپو ندم.........
     
#260 | Posted: 22 Sep 2018 00:47
ممنون
     
صفحه  صفحه 26 از 35:  « پیشین  1  ...  25  26  27  ...  34  35  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites