تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 26 از 31:  « پیشین  1  ...  25  26  27  ...  31  پسین »  
#251 | Posted: 8 Apr 2019 19:53
ادامه ازسحر
مامان جونم برگشته بود ومن از خانومی و ادای مامان بازیم بیرون اومده بودم این بازی رو بیشتر با بهرام ادا می کردم و از این فرم و قالب حال می کردم ودر این بازی بچه گانه ای که برای خودم راه انداخته بودم فقط جای اقای خونه خالی بود که در اون ایام اصلا بهش فکر نکرده بودم و هم اینک که فکرشو می کنم حس تازه و خوبی بهم دست میده .....این حس یعنی شوهرو یک پسر که اگه دراین بازی وجود داشت اونوقت چی میشد ....اوووووه ......شب های متمادی که به عمق این احساس تفکر و ورود می کردم ناخوداگاه و ناخواسته کارم منجر به خودارضایی و مالش کوسم ختم میشد ....با وجود اینکه خوشکل و قشنگ و خوش اندام و بی نقص بودم وشمار زیادی از اقایون پسرا و مردای هوسی و شهوتی دنبالم بودندو منتظر یک اشاره من بودند ولی من دریغ از حتی یک دوست پسر و رابطه های این چنینی......خلاصه کلام ......یک حس برتری طلبی بخصوصی در وجودم هست که باید بر حنس مخالفم تسلط داشته باشم و مامان بازی که با بهرام داشتم به همین دلیل بود واین اواخر هم شاهد شیطونی های بهرام شده بودم ......برادر جون و بازی گوشم دم دراورده بود و یک بار علنی و واضح کیرشو واسم راست کرده بود ....واه واه واه...چه جالب و باور نکردنی؟؟؟؟؟؟!!!!! ...اصلا فکرشو نمی کردم برادر کوچیکم و با ۱۴سال سنش کیرش اینجوری به خاطر من که خواهرش بودم و مدت کوتاهی هم نقش مامان رو براش بازی می کردم بلند بشه ......اوووه اوووه اوووه همون شب این اتفاق در بستر خوابم کوسم خودبخود و بدونه اینکه لمسش کنم خیس و ابکی شد....ودر ادامش در عالم بین خواب و بیداری به بهترین شکل و لذت ممکنه ارگاسم شدم ...خیلی خیلی خوش طعم و چسپناک و رویایی شده بود ...نصفه های شب و بعد از اون همه حس خوب و قشنگ نیم خیز شدم و دستی به پستونام و باسن و صورتم کشیدم و به خودم گفتم ...اه سحر اتیش پاره تو خیلی از فاقله و کاروان عشق و دوستی و حال کردنا عقبی همه دوستا و هم کلاسیات سه تا سه تا دوس پسر دارن وحتی باهم دیگه مثل زن و شوهر عشق بازی می کننن اونوقت تو منتظر چی هستی .....که بشی مثل خواهر روحانی کلیسا........بلند شدم شورت خیسمو عوض کردم ..مدتی بود با شورت می خوابیدم ....چون گاها تشک از روم جدا میشد و هوای حنک و سرد شبانگاه به چاک کوس و کونم می خورد و باعث میشد شکم درد بگیرم ..وعلتشو خودم کشف کرده بودم و از همون موقع که زیاد سراغ شورتام میرفتم متوجه جابجایی شورتام شدم ..یک نفر با شورتام کارایی می کرد ...غیر از بهرام به کسی مشکوک نبودم .....باید مچشو می گرفتم ...رفتم یک شیشه کوچیک دوات بدونه درو لا بلای شورتم گذاشتم و منتظر طعمه شدم ........خنده ام گرفته بود از همین الان و قبل از اومدن بهرام بدجوری بهش می خندیدم ...بهرام در حالیکه دستش رنگی و سیاه شده بود از هول من همه جاشو ازموهاش و صورتش و بلوز تازه ای که مامانم از تهروون واسش کادو گرفته بود و حتی شلوارشو رنگی کرده بود ........هههههههه......اخه وروجک ......موش کوچولو ....تو چه به این کارا ..باشورتم می خواستی چیکار بکنی ....ها ...ابتو بیاری .......نیگاه نیگاه....خیلی کمدی و دیدنی شدی .......ههههههه......یه لگد بزنم تو پاهات تا همیشه اونجاتو تعطیلش کنم ؟.....ها ........وایسا مامانمو خبر کنم اونم بهت بخنده .........بیچاره بهرام جون...برادر شیطون و شهوتیم که با سرعت خودشو به اتاقش رسوند و درو روی خودش بست .......
تصمیمی که گرفته بودم همه رو به تعجب اتداخته بود من و دونفر از هم کلاسیام متفق القول شده بودیم که به پادگان ارتش بریم و مثل یک مرد و مردونه خدمت مقدس سربازیو بگذرونیم .......هدف نهایی من استخدام در ادارات دولتی بود ......من نمی خواستم منت هیچ کسیو از جمله شوهر ایندمو بکشم و واسه تومن و ریال ازش خواهش و التماس بکنم ....باید پول و نیاز مالیمو خودم تامین می کردم ......این هدفم بود ......مامانم واقعا نگران این موضوع بود ولی پدر بی خیال و بی احساسم ککش نمی گزید و بهم گفت ...میل خودته ..هر جور دوست داری همون کارو بکن ...واقعا که پدر این مدلی نوبره به خدا.......یعنی واقعا پدرم هیچ تعصب و غیرتی به من که دخترش هستم نداره .....همون چیزی که مامانمو نگران کرده بود ...اخه دخترم تو با این خوشکلی و زیبایی داخل پادگان و اون همه نامحرم چه جوری میخای خدمت کنی و بعد از دوسال سالم ودست نخورده بیرون بیای.......مامان جون ......اصلا نمیخاد ناراحت و نگران من باشی من از عهده خودم بر میام اینو بهت قول میدم ..قول مردونه .....هههههه...اوا سحر ...از کی مرد شدی مامانت ندونسته ؟...مامان جونم ...قربونت برم ......تو همه وجودمی ...به دخترت سحر اطمینان کن .....
اون روزی که با مامانم در بازار با مردی که خیاط و به اسم فرهاد به من معرفی شد ...با دیدنش یک احساس غریب و گنگ . نامفهومی به من دست داد این مرد شیک و خوش تیپ و میان سال با مامانم خیلی صمیمی و گرم حرف میزد و مایه تعجب من شده بود انگار که خدای نکرده دوست قدیمی هم بودنداصلا نمی خواستم تفسیر بد و ناجوری از این موضوع بکنم ......نگاه و چشماش به من و بخصوص مامانم خیلی عمیق و نشاط گرفته از احساس غریب و خاصی معنا می داد.......کنجکاو شدم که بیشتر ازش بدونم و کارشو هم ببینم ......مامان جون بدم نمیاد پارچه نوی که برام خریدی و لباس سربازیمو به این مرد خیاط بدم .......راستی این همه صمیمی و خاکی باهات صحبت می کرد برام مایه تعجب شد و از همه بیشتر نگاه هاش هم کمی چاشنی شهوت داشت ........ههههه .......اره دخترم این جور ادما و خیاطا همشون اینجورین و با مشتریاشون خصوصا ما خوشکلا این مدلی رفتار می کنن و تازه بیچاره باید بهش حق بدی چون زنش هم بد اخلاقه و هم خوشکل نیس .......اوهوم ....پس داره با ماها عشق و حال می کنه ......اخر گردش خیابون و بازارمون به خونه خاله فرانک ختم شد و من هنوز در افکارسربازی رفتنم و این مرد خیاط و مرموز و با شخصیت عجیبش ؟.مونده بودم....و اندیشه به خودم و این اواخر که یکی از دوستای جدید بهرام به.
من اظهار عشق و دوستی کرده بود ...هومن اسمی که دو روز بود فکرمو مشغول خودش کرده بود پسری که بچه تهروون و پدر مرفه و پولداری داشت وبا قیافه شیک و جذابش کم کم داشت منو شکار خودش می کرد ...غرق این تفکراتم شده بودم و غافل از اینکه مامانم و فرانک تو خونه خلوت کرده بودند و من نمی دونستم که چرا خلوت کردند و منو در این اتاق تنها گذاشتند ......چون هوا تاریک شده بود دایی هوشنگ و خاله فرانک با هامون اومدند و اونشب با اومدن عمه رعنا دشمن شماره یک مامانم و شوهر هیزش مهمونی شبانگاه مون جور حور شده بود .......انچه که منو ناراحت و زجر می داد نگاه های کثیف و همشیگی کمال به مامانم بود که حتی حال بهرام رو گرفته بود .........این مرتیکه عوضی و این عمه بد اخلاق و عبوسم چی از جون مامانم میخان ...اینو از بی عرضگی و بی مبالاتی و بی مسئولیتی پدرم میدونستم ......پدری که فقط اسمش بود و بس ... ومن تازه بخوبی اینو میدونستم .......حال و احوال مناسبی نداشتم و فقط منتظر بودم مهمونا برن و به بستر خوابم پناه ببرم ...ولی یک اتفاق و روی داد جالب و دیدنو دیدم که منو به باره مثل اتش فشان منفجر و براه انداخت ........از بهرام و جرکاتش چشم بر نمی داشتم و همیشه کنجکاو کاراش و رفتناش بودم بهرام به اتاقش رفته بود و دقایقی میشد که خبری ازش نبود ...بلند شدم و رفتم اتاقش ............نرسیده به در......سرو صدایی میومد و همین منو وادارکرد که ارووم و اهسته نزدیک در بشم .......بهرام تنها نبود ...وای وای صدای اه و ناله بهرام به گوشم خورد .......چی شده نکنه بیمار شده و درد می کشه ...اه خدای من ...پس نفر دوم کیه؟....همه این سولات در ذهنم تشکیل شده بود و به من فشار میاورد که جوابشو بگیرم ...جوابشو فقط با ورود به اتاق می گرفتم....ولی نه نه باید یواشکی وارد بشم و یا رصدشون کنم از همه بهتره .........در اتاق خوب چفت نشده بود و همین کمکم کرد تا اندازه ای که داخل اتاقو ببینم بازش کنم ........اوا اوا خاک عالم ...داشتم چی میدیم ........خاله فرانک به حالت داگی خم شده بود و کیر بهرامو در دهنش می خورد .......بهرام چشاش رو بالا و به طرف سقف اتاق و خمار و مست از این کیر خوری .....و هیچ چیزیو نمی دید ..خاله پشتش به من بود و من راحت وارد اتاق شدم .....خواستم داد بزنم و بهشون اعتراض کنم ...ولی نمیشد و نتونستم ...چون ابرومون پیش عمه رعنا و شوهر عوضیش میرفت و بااین کار باعث میشدم حسابی خوشحالشون کنم و اتو دستشون بدم ...نه نه باید ساکت بمونم و بزارم کارشونو بکنن ..بعدا خدمت این بهرام شیطون و شهوتی میرسم .....اخ اخ ...این بهرام چه جوری تونسته خالمو گول بزنه و کیرشو تو دهنش کنه .....باز عقب نشینی کردم و جای خوبی مخفی شدم تا ادامه این عشق و لونه رو ناظر باشم ...واقعا که این بهرام عجب مار مولکیه ؟............اووووی بهرام ...کیر تازه و نو خیلی مزه میده ...میدونی چی میگم .....اره خاله جون ...شما خیلی مهارت دارین ........بهرام خودت که کیر تو مالش نمیدی ؟...نه خاله جون عادت به ابن کارا ندارم مامانم بهم هشدار داده ...خود ارضایی کار بدیه ...اره عزیزم ..تا من باشم و زن بگیری خودم ارضات می کنم ....پس خاله فرانک باید بدرد تو برسه .....اه اه .....چه کیر کلفتی ...اووووف..قربون کیر ت بشم .....میخای پستونامو برات بیرون بیارم ...اره اره خاله جون روم نمیشد بگم ......اوا مگه نگفتم خجالتی نباش ....بیا عزیزم اینم پستونام ......وای وای چه مه مه هایی .....اوخ جوووون....چقدر نرم و خوشکله ....اره بهرام جون ....پسر خجالتی طاهره ........میخام ابتو با دستام خوب بیارم و روی پستونام بمالونم ........اه اه اه ..ایییییییییی..خاله ...خاله جون......داره ابم میاد ...ایییییییییییییییییییییییی........وای وای چه اب غلیظی اومد ......همش روی مه مه هام باید جذب بشه ........اینم از ارضا شدن بهرام جونم .......وای وای خاله خیلی خیلی خوب بود ......ممنون ....ممنون .....مرسی عزیزم نوش جونت .....خب بهتره جمع و جور بشیم و بر گردیم پیش مهمونای مامانت ......
واقعا که بهرام با این کارش منو به این فکر برد که باید ازش حساب میبردم ...مونده بودم با بهرام چه واکنشی داشته باشم ......باید عجولانه تصمیم نگیرم .......تا ببینم چیکارش کنم .....تازه امشب هم میدونم شورتم قطعا با شهوتی که سراغم میاد خیس و ابکی میشه پس بهتره قبل از خوابم شورت یدکی مو با خودم داشته باشم تا کم نیارم ...اه اه امون از این همه شهوت و وووو
     
#252 | Posted: 8 Apr 2019 20:00
با سلام و درود خدمت نویسنده گرامی
ممنون از وقتی که میذاری برای نگارش داستان زیبا
امید است زودتر شاهد قسمت جدید باشیم
     
#253 | Posted: 9 Apr 2019 02:15
شهره خانم يه سوال
اين پست ها که تايپ ميکنيد به چه شکل هست
يعني شما اول داستان خوندين بعد بر اساس نگارش خودتون مينويسين يا مطالب نوشته شده طاهره خانم تايپ ميکنيد

ممنون از زحماتتون،سيل مارو نبره صلوات خخخخ
     
#254 | Posted: 11 Apr 2019 13:30
ادامه از سحر
اون شب در بستر خوابم خیلی تلاش کردم که به ماجرای کیر خوری خاله و بهرام فکر نکنم ....ولی خیلی سخت بود با هر بدبختی خوابم برد وانگاری حتی در خواب هم این موضوع ولم نمی کرد و خواب دیدم که که خاله قرانک در حالیکه کیر بهرامو در دستش گرفته بود سراغم اومد ودر حالیکه موها و صورت و سینه هامو نوازش و لبامو می خورد ...بهم گفت .....تو داشتی زاغ چوبمو دیشب میزدی و نگاه من و بهرام می کردی ...کارت زشت بودو باید جریمه بشی .....و سزای این کارت کیر بهرام برادرجونته که باید به کوست بخوره ........تا تو باشی دیگه دزدکی نیگاه هیچ کسی نکنی ...فهمیدی سحر جون .......نه نه خاله اینکارو با من نکن ...بخدا گناه داره ....زشته رومون از هم باز میشه و من تا اخر عمرم اسیر کیر برادرم میشم .......این ظلم بزرگیه در حق من می کنی .....بابا غلط کردم .....دیگه تکرار نمیشه قول میدم.......نه سحر شیطون این کارو می کنم تا فراموش نکنی ......می خواستم به خودم تکونی بدم و از دستشون فرار کنم ولی بدنم مسخ و بدونه حس شده بودو مثل افراد فلج شده مونده بودم ..کیر کلفت بهرام و خیس از اب دهن خاله به چوچوله کوسم رسید و با کمک دستای فرانک و به سختی تا ته در کوسم فرو رفت ......اه و فریاد و اخ گفتنام رو در خواب خوب حس می کردم و با پیچ و تابی که به خودم میزدم نشون می دادم که حسابی از کیر بهرام جررر خوردم.......وای وای در شرایطی که از این رابطه جنسی نا مشروح و گناه الود خیلی شرمنده و غمگین شده بودم لذت وصف ناپذیر و خیلی خوبی از کیرکلفت برادرم در کوس تنگ و با حالم میبردم ....خیلی خیلی عالی خوش طعم که تشنگی ونیاز جنسیمو داشت تامین و سیراب می کرد از لذتش هز چی بگم کم گفتم ........اه اه خدای من ......برای لحظاتی نگاهمو به کوسم گرفتم که کیر بهرام با شدت و فشار به کوسم ورود و خروج می کرد ....ای وای ای وای ...من اثری از خون کوسم نمی دیدم ..یعنی من پرده اصلا نداشتم و بکارتی در میون نبوده؟.......مگه میشه .....با این ضربات و این کیر کلفت و تا ته رقتناش در کوسم باید در همون ضربه اول خون ازش میومد .....خاک عالم به سرم بشه ....من از دختری و بکارتم قبلا افتادم و خودم خبر ندارم ..........از فرط ناراحتی و نگرانی فریادم بلند شده بود و دیگه نمی خواستم ادامه داشته باشه ...ولی اینا همش خواب بود و من بیدار شده بودم .....اه خدای مهربون ....شکرت که واقعیت نداشت ...ولی باز دستی به کوسم زدم و خوب معاینش کردم بجز اب خیس و غلیظ و سفید رنگی که به انگشتام خورد اثری از خون ندیدم..........شورتم خیس و از کار افتاده بود و نیم خیز شدم و عوضس کردم با نگاه مجدد به شورت خیسم وسواس به درونم نفوذ کرد و فکرمی کردم نکنه واقعا من پرده ندارم و از دختری افتادم .....واین میتونه زنگ خطر بزرگی برای من وجریحه دارشدن غرور و شخصیت و ابرو و حیثیتم باشه ....اه ...خدای بزرگ چیکار کنم ؟...لحظه به لحظه به حساسیتم افزوده میشد و خوابم نمی برد ...باید کاری بکنم از این وسواسی خودمو خلاص کنم .......ولی تنهایی چه کاری میتونم بکنم ......باز دراز کشیدم و افکار و ذهنمو معطوف به این موضوع کردم ......من اصلا نمی تونستم به مامانم این ماجرا و خوابمو مطرح کنم اکرم هم اصلا ......چون نه تجربه ای داشت و اینکه در پیشش کم ارزش میشدم و از خاله هام فاطی و راحله و شرافت و بالا خره فرانک که باعث و بانی این موضوع بود نمی تونستم کمک بگیرم چون اولین فکری که به ذهنشون خطور می کرد این بود که می گفتند این سحر ور پریده و بلا گرفته کار دست خودش داده وبا پسر و یا مردی جور شده واز دختری افتاده و بهش تجاوز شده ......پس میمونه دوستای صمیمی و خوبم ........ناهید و میترا ......میترا رو انتخاب می کنم که باهاش راحت ترم و هیچی بینمون نیست .......صبح روز بعد رفتم خونه میترا ...........سلام سحر این وقت صبح اینجا چیکار می کنی ..........میترا اومدم کارمهمی باهات دارم ....خوب به حرفام گوش کن ولی فول بده بهم نخندی و مسخره ام نکنی .........باشه سحر جون ولی قبل از اینکه گفته باشی خنده ام گرفته .......ههههه......اوا دارم جدی میگم به جون خودم شوخی نمی کنم ........باشه سحر گوشم باتوه ...بگو ......همه ماجرا و خوابمو براش گفتم .........واه سحر تو خودتم میدونی که این یک خوابه و بس و جای نگرانی نداره ...چرا روی این موضوع و یک خواب ساده حساس شدی ...برو بابا .....بی خیال باش و فکرشو نکن .....میترا نمی تونم از خیالش بیرون بیام مثل خوره داره منو می کشه ...باید مطمئن بشم که پرده ام سالمه تو رو خدا کمکم کن
باشه سحر.......دو راه داریم اول..بریم سراغ فابله محلی ...کبری خانم که کوستو ببینه ...ولی این کار ریسک بزرگیه چون دهنس لقه و بلافاصله کل شهرو خبر می کنه و تو اینو نمی خای ...و اخرین گزینه رفتن پیش دکتر متخصص زنان هست و بس .......باید اماده بشی که پیش دکتر خوب و حاذق و مطمئنی بری ....من یکیشو سراغ دارم ..مامانم و همه فامیل و اشناها پیشش میرن ...ولی اون یه مرده و زن نیس ...اسمشم دکتر ترابی هست (اسم دکتر مستعاره)...تو که مشکلی با مرد بودنش نداری که؟..........نه دیگه میترا وقتی که دکتر زن نیست مجبورم که قبولش کنم ولی کاش دکتره زن میشد ..........در اولین فرصت برو پیشش و اینم ادرس دکتره ......وای میترا نگی تنهایی برم باید باهام بیای میدونی که من بجز خدا از هیچی نمی ترسم ولی این موضوع فرق می کنه چون اولین بارمه پیش این دکترو این جور جاها میرم برام سخته .......اوا دکتره که لولو خوره نیس و نمی خوردت.....منو میخای چیکار........باید باهام بیای ....تو بهترین دوستمی در این مواقع باید بدردم بخوری .......خیلی خب تسلیم شدم میام سحر جون ستاره اسمونم ...باهات شوخی کردم مگه میزارم تنهایی بری ......میترا اسم ستاره رو اورد اون همیشه زیبایی و خوشکلیمو با ستاره های اسمون مقایسه می کرد و بهم می گفت سحر جون تو عین هفت ستاره اسمون میمونی و هر وقت شبا نگاه اسمون می کنم تو رو می بینم .....میترا دختری با قد ۱۷۰سانت و وزن حدود ۸۰کیلو و با سینه های سایز ۸۰ اندام تقریبا متناسب و خوبی داشت وباچشمای درشت و قشنگش چهره زیبایی رو برای خودش ترسیم کرده بود ......میترا دوس پسر داشت و در حد لا پایی باهاش حال می کرد و همیشه از لذت و ارضا بودناش برام می گفت و منو یه جورایی تشویق به این کارا می کرد ولی من گوشم بدهکار نبود و فقط با خنده جوابشو می دادم این اواخر هم به من گفت سحر جون با اجازت گذاشتم این بار دوس پسرم تا کلاهک کیرشو تو سوراخ کونم بکنه ولی نزاشتم بیشتر بره .....چون باسنمو نیشگون می کرد دردم گرفت باهاش لج افتادم و حالشو گرفتم ...........با میترا عصر همون روز ساعت ۴ قرار گذاستم که سراغ دکتر بریم......قبلش رفتم حموم خونه و با صابون و تیغ یه جون موهای کوس و پیرامونش افتادم و حسابی خوشکل ترش کردم و وقتی نگاش کردم عین ماه شب چهارده شده بود میدونستم برخلاف میلم کوس و کونم رو به معرض نمایش دکتر باید بزارم تا بهم طعنه و تشر نزنه و پیش خودش نگه که این دخترره شلخته با این همه قشنگیش به اونجاهاش خوب نمی رسه ......این جور ادما همه جوره میگن ......میترا مثل همیشه سر ساعت و طبق قرار اومد دنبالم و من لباس شیکی با شلوار لی چسپون تنم کردم تا همون اول کار تب دکترو بالا ببرم ...چه کنم .....باید امروز پامو رو غرور و تعصب دخترونه ام بزارم تا خیالم راحت بشه .....
مطب شلوغ بود و نوبت های اخر وقت به من رسید وقت ازاد داشتیم و دو الی سه ساعتی فرصت خوبی بود که با میترا به سینما برم فیلم قیصر بر اکران شینما بود و من که از طرفداران بهروز وثوقی بودم با شورو شوق خوبی از دیدنس استقبال کردم ....اوووه ..همون اول فیلم صحنه های نمایش تجاوز به خواهر قیصر و فرمان رو نشون می داد و منو باز به یاد تجاوز مسالمت امیزبهرام در خوابم انداخت و باز کمی هوسی شدم حالا نمیشد این فیلمه تجاوز نمی داشت ......اه ......اینم از شانس بد من که می خواستم به این موضوعات فکر نکنم و شورتم ابکی نشه ......نیم نگاهی به میترا زدم ......میترا در صحنه تجاوز فیلمه مثل اینکه دستات تو پاهات بود دیدم حال می کردی ....اوا سحر دست خودم که نیس ..به خارش میقته و باید یه کاریش کنم ......پس مال من چرا نمیخاره ....تو دیشب خارش داشتی عزیزم ......ههههههه.......اوه میترا تو همیشه حاضر جوابی .......
وقتی که به مطب دکتر باز گشتیم که مریضی نمونده بود و با میترا وارد اتاق دکتر شدیم ...دکتر ترابی مردی با حدود ۵۰سال سن .وبا فد بلند و کشیده و موهای اکثرا سفید و پرپشتش بهش تیپ خوب و جالبی داده بود ...ادوکلن خوش بوش از همون اول کار نشون می داد که این مرد از اون جنس ادماس که خوب و مدرن به خودشون میرسن ......سلام خانمای خوشکل .......سلام ....مرسی .....خب کدومتون بیمار من هستین ؟.....من ........اسم قشنگت چیه عزیزم؟........سجر هستم .......به به چه اسم قشنگی ........خب همراه بیمار رو با چه اسمی من صدا بزنم ؟.......اقای دکتر با میترا صدا بزنید......خوبه اوکی .......سحر خانم مشکلت چیه ؟.......اقای دکتر ببخشیدزیر نافم از دیشب درد گرفته ......عزیزم اونجایی که میگی ممکنه به من و تخصصم مربوط نشه ...چرا پیش من اومدی میتونستی بری سراغ یه دکتر عمومی .........اخه تصور کردم جون نزدیک اونجامه به شما مربو ط بشه .........افرین عزیزم حدست منطقیه و امکان داره کارت به من بخوره ...خب بخواب رو تخت تا معاینه ات کنم .......چشم ........عزیزم مجبورم بلوزتو بالا بزنم چون دستام باید رو شکمت لمس بشه ......اها ....اه.....خب بالا و زیر و همه جای شکمتو فشار دادم ...درد نداشت؟.........نه اصلا ......خب بریم سراغ جایی که به من مربوط میشه و اصل کاریت......هههههه......سحر جون خودت شلوارتو پایین می کشی و یا خودم و یا میترا جون این کارو بکنه .........دکتر حتما لازمه ؟....اره پس چی من تا به چشم خودم نبینم و داخلشو معاینه نکنم نمی تونم نظر دقیقی بدم .......میترا سریع اومد و دست به کار شد و دگمه و زیپ شلوار مو باز کرد و کشید و با تلاش زیادی شلوار چسپناکمو تا نصف رونام هم پایین کشید شورت لیمویی و خوش رنگمو با باسن و رونای سفید و هوس ناک و باسن خوشکلم چشمای دکتر ترابیو دو برابر گشاد کرده بود و مات و میخکوب اندام پایین تنه لخت من شده بود...باید بهش حق بدم .....خودم صبح در حموم عاشق دم و دستگاه خودم شده بودم و از نگاه کردنش خسته نمیشدم .......خوب نگاه کن دکتر جون حالشو ببر که این فرصت و دیدن اندامم شاید هیچوقت گیرت نیفته .....وای وای سحر جون تو منو سورپرایز کردی ...من عاشق رنگ لیمویی هستم و همیشه از همسرم میخام لباس محصوصا زیرشو لیمویی انتخاب کنه ..اخه خیلی باهاش عشق می کنم ....افرین عزیزم براستی خستگی کارمو از تنم بیرون بردی .......اوووووف ...یه کم شورتت خیسه ....ههههههه....جای نگرانی نیس پس نشون میده که طبع گرم و دختر شهوتی هستی .......اخ اخ چیکار کنم این دکتره خیلی داره حاشیه میره و همه جوره داره منو با حرفاش به اصطلاح دست نخورده می کنه .......شیطونه میگه جوابشو بدم تا خفه خون بگیره ...ولی من باید کوتاه بیام تا خیالم راحت بشه و تحت تاثیر غرور و تعصبم قرار نگیرم تا امروز هم به خیر خوشی نتیجه لازمه رو بگیرم .......من که اصل کاریم که کوس و کونمه براش بیرون انداختم پس حرفاشم تحمل می کنم ......برای اولین بار دستاو انگشتای یک مرد نامحرم و غریبه به کوسم می خورد و دکتر ترابی بخوبی و بدونه عجله چوچوله های کوسم و اطراف و حتی داخلشو لمس و دست میزد احساس غریب و نا شناخته و خاصی توام با ارامش و کمی لذت بخش به من دست داده بود و دوست داشتم بیشتر بهشون برسه ...وبعد از لحظاتی چندبا انگشتاش به خوبی دو لبه کوسمو از هم سوا کرد و با چراغ قوه اش داخلشو خوب رصد می کرد ...
جونم ........عالی ....خوب ....سحر جون ..همه چیت میزون و نرماله ..مشکلی نداری .....دکتر ترابی ...پرده ام چی ...پرده بکارتم سالمه ...پاره که نشده ..........هههههههههههههه........اره عزیز دلم..اونم سالمه ...حالا چرا روی اون پرده ات تکیه و اصرار می کنی ....نکنه شیطونی کردی و واقعیت رو به من که دکترت هستم و محرم اصرار نمی گی ....ها........اخه ......اخه چی من باید بدونم و هر اتفاقی که تو رو به مطبم کشونده رو بدونم ....می فهمی ..من که بچه نیستم و تازه دکتر نشدم ..تجربه کارم به من میگه که شما برای اینکه مطمئن از پرده ات بشی اومدی پیشم و این ممکنه یا با دوس پسرت اتفاق افتاده باشه و یا کسی بهت تعرضی کرده ........پس واقعیت رو بگو .....اه خدا ..باور کنید اقای دکتر هیچ کدوم ازاین حرفاتون به من نمی خوره ......درسته من اومدم که مطمئن بشم که دخترم و سالم ......ولی ...من .........
دکتر ترابی اجازه بدین من جوابیونو بدم ...سحر جون الان عصبیه و خسته نشون میده ..من همه روالان بهتون میگم ...ولی اجازه بدین که پشت پرده و دراونجا بگم تا بیشتر ناراحتشون نکنم ....سحر دوستم غیرتیه و حساس .....اوهوم ..باشه بریم اون گوشه .......بعد از لحظاتی که برای من طولانی و سخت شده بود دکتر و میترا پیش من برگشتند ........چه جالب وحساس .....اووووه ...سحر جون دکتر فدات بشه تو خیلی زیادی حساسیت نشون دادی .......فرار که نیس به خاطر هر خوابی ادم دست و پای خودشو گم کنه و به نگرانی و اظطراب بیفته .....ولی عزیزم تو با این خوابی گه دیدی نشون میدی که اهل خود ارضایی و کام گرفتن از خودت نیستی و این میتونه برات مشکلاتیو پیش بیاره .....چه اشکالی داره تو تا وقتی که ازدواج می کنی شهوت زیاد و هوستو با یکی دیگه تخلیه کنی دوس پسر که نداری و اهلش نیستی چون میترا جون همه رو برام گفت ..خب تو میتونی از افراد و سخصیت های معتمد و با تجربه وبا کلاس برای دوستی و رابطه جنسی بهره ببری مثلا خود من........هم تجربه شو دارم و هم میدونم چیکار کنم تا هم بکارتت سالم بمونه و هم خوب و مدرن راضیت کنم...........اینو از لحاظ پزشکی و تشخیص درمانی و تخصصم میگم .....می فهمی .....تو تا موقعی که با کسی دیگه ارتباط عاطفی و عشقی برفرار نکنی باید انتظار داشته باشی تا در خواب بهت تجاوز و یا نعرض بکنن و این از لحاظ روحی و روانی چیز خوبی نمی تونه برات باشه ......
اه ..اه انتظار هر حرفیو از دکتر داشتم الا پیشنهاد سکس با خودش ........یعنی چه ...این چه جور تجویزیه ...ولی وفتی که خوب و با تانی به حرفاش و تو ضیحاتش فکر کردم دیدم خیلی بیراه نمی گه .....حرفاش خوب و منطقی بود ....ولی من حاضر نیستم با این پیر مرد عشق بازی کنم ..حیف من نیس با این همه خوشکلی و زیبایی ......اون همه طرفدار و پسرای خوش تیپ و خوشکل رو جواب کردم ومحلشون نزاشتم حالا اویزوون این یارو پیرمرد دکتر بشم ...نه نه اصلا .....خودم برای مشکلم یه فکری می کنم ..........دکتر ترابی ووواین جوری که من متوجه شدم شما به من پیشنهاد عشق بازی با خودتون رو میدین .......اره عزیزم ....این کار فقط برای درمان و تامین نیاز جنسی و روح و روان شماس .....نه نه اصلا حرفشو نزنید ...من نیومدم برای این کارا ...خودم مشکلمو حل می کنم .......بهتره اماده بشم برگردم خونه ........
سحر جون وایسا عجله نکن یک راه دیگه هم داری و حرفای من تموم نشده بمون و گوش کن
راه دیگه شم اینه که تو لز کنی
واه واه با شنیدن کلمه لز در جای خودم موندم ..همیشه از روابط عشق بازی با هم جنس خودم و همون لز حس خوبی به من دست می داد و ازش استفبال می کردم ولی برام پیش نبامده بود و خیلی مایل بودم شرایطیش فراهم بشه و الان انگار بسترش داشت اماده میشد ....
سجر جون حالا که تو با پیشنهاد سکس با من مخالقی ...گزینه لز میتونه ریلکست کنه ......تا حالا تجربه شو داشتی ؟
نه ....اصلا ...ای بابا با این همه خوشکلی و طنازی و جذابیت تو اصلا اهل هیچ رابطه ای نیستی .....والا دارم شاخ درمیارم ......هر که جای تو بود همه جوره سکس و تجربیات جنسی در زندگیش می داشت ..ولی تو ......واقعا اگه پسر بزرگ داشتم عروس خودم میشدی ...تو خیلی پاک و سالم و پاستوریزه ای ......فربونت برم سحر جون ......
اره دیگه دکتر ترابی من اینم که می بینی و خیلی هم تعصبیم و نزاشتم تا این لحظه خطا کنم ........اقای دکتر تازه سحر جونمون میخاد برم سربازی و مثل یک مرد خدمت سربازیشو تموم کنه .......ای بابا افرین.....تو یه پارچه مردی و من نمی دونستم ...ولی سحر جون واقعیت اینه که تو دختری و خیلی خوشکل و خیلی راحت میتونی هر پسر و مردیو به خودت جذب کنی من یکی که دارم واست میمرم و دوست داشتم باهات سکس کنم ولی وقتی تو مایل نیستی من اصراری ندارم روحیات من نشاط گرفته از اروپاس چون سال ها خارج بودم و به ازادی عقیده و نظر مخاطبم اخترام ویژه قایلم
حالا با لز موافقی؟....اره دکتر اگه مورد مطمئن و خوب باشه روش فکر می کنم و گمون کنم بتونم با طرفم لز خوبی داشته باشم .....خب اجازه بدید ما بریم خونه .....چون دیگه کاری نداریم
نه عزیزم گزینه برات دارم و خوبشم دارم ..همین میترا ...دوست خودت ...هم باهاش رفیقی و هم خوب می شناسیش و هم اندازه خودش خوشکله .....با هم لز کنید و حالشو ببرید ......میترا جون نظرت چیه
اقای دکتر راستش من از خدامه ....سجر جون هم خوشکله و هم مثل هلو خوردنیه ....اون ستاره اسمون منه ...با تموم وجودم حاضرم باهاش لز کنم ...........اوخ جون ..پس جور جورشد...موافقی سحر جون...........اره دکتر ..از میترا مطمئن تر سراغ ندارم ......
و اخرین پیشنهاد....چطوره همین الان و همین جا باهم لز کنین ..اونم با داوری و نظارت من .....ها .....فقط نه نگید
که ناراحت میشم ........با نگاهم به میترا و اوکی گفتنش منم کوتاه اومدم و حاضر به اولین لز دوران زندگیم شدم ......
     
#255 | Posted: 13 Apr 2019 10:45
درود بر شما زوج عزیز و خاطره ساز
خیلی داستان رو دوست دارم و دنبال می کنم و از خواندن حکایتهای شخصیتهای داستان لذت میبرم اما نکته هایی هم وجود داره که یکم از نظر زمانی قابل هضم برای بنده که مدتی از عمرم رو در قبل انقلاب بودم ، نیست و اون اینکه فضای داستان بیشتر به اوایل دهه چهل شباهت داره نه سال ۵۳ ! سپاه دانش در ابتدای دهه چهل بوجود امد و تقریبا در اوایل دهه پنجاه بدلیل گسترش فضای آموزشی توسط آموزش و پرورش دیگه آچنان برو بیایی نداشت !درسته که داستان جذابیت داره و چون مربوط به مسایل سکسیه نمیشه خیلی موشکافانه به اون پرداخت ! وگر نه در همون موقع و زمان هم بدلیل فرهنگ زمانه در شهرهای نسبتا بزرگ نمیشد به این شکل مزاحم زن و ناموس مردم شد ! مخصوصا در محل ها بدلیل نوع روابط حسنه بین مردم محل هر مورد آزار و اذیتی به شدید ترین وجهی مقابله میشد !القصه چون این قصه جذابیت و گیراییش رو از اتفاقات داستان میگیره ، بنده که با دنبال کردن داستان کلی لذت میبرم .و تقریبا متوجه هستم که نوشتن داستان و توجه به همه زوایای زمانی و مکانی امکان پذیر نیست . ممنون از توجه و زحمت فراوان زوج عزیز و محترم .منتظر ادامه داستان هستیم .
     
#256 | Posted: 13 Apr 2019 12:14
arshiasi6969
سلام اقای ارشیا...خیلی خرسند و خوشحالم که از این رمان درام غشقی وسکسی خوشتون اومده و یک تشکر ویژه هم به شما بدهکارم بابت نقطه نظرات خوب و بجا و اینکه دارای درک و فهم بالایی هستین ...نوشتن یک داستان و خاطره حقیقی که مربوط به گذشته نزدیکی میشه مستلزم رعایت کردن و در نظر گرفتن نکات خیلی ریز ی میشه که به فرهنگ و رفتار و محیط اون دورا ن باید ارتباط داشته باشه و حتی جملات و حرفایی که بین شخصیت های داستان گفته میشه باید به اون دوران بخوره و این موضوعیه که باعث درد سر و سختی هایی برای من حقیر خواهد بود من بی گدار به اب نزدم وقبلش تحقیقاتی را در زمینه خوندن کتاب های مستند و روابط اجتماعی اون دهه هاو حتی پرسش از ادمای اون دوران و از همه مهمتر خود خاطرات بهرام و طاهره خانم .....همه رو جمع بندی کرده و سعی کردم فضای داستان رو با توجه به هر سال و دهه خودش نگارش کنم ...مثلا نقل از کمال با اون شخصیت خشک و ظالمانه و بی فرهنگش و یا شاهین و حتی هوشنگ با شخصیت لوطی منش و جاهل بودانشون با توجه به نقش مثبت و منفی هاشون و طاهره خانم و در نهایت بهرام هر کدومشون نحوه حرفا و صحبتاشونو کاملا در نظر گرفتم ...مزاحمت ها و اون مشکلات پیش اومده در داستان واقعا حقیقت داشته وشهر اتفاق افتاده هم از شهرهای کلان شهر ایران عزیزمونه که قاعدتا با توجه به بزرگی و جمعیت بالا یش میتونه ابستن هر اتفاق بد از هر لحاظی مثل ایجاد مزاحمت و کتک کاری و لاتی گری و حتی باند باز ها باشه ...من اینارو شخصا از پدر شوهرم هم پرسیدم و این مسایل وافعا متاسفانه بوده و الان بدتر هم شده ....بهرحال ....مرسی و باز هم تشکر ازشما و همه خواننده ها و عزیزان گلم .....کوچیک شما ....شهره
     
#257 | Posted: 13 Apr 2019 16:11
درود بر شهره خانم عزیز
باعث افتخاره که به عرایض بنده التفات فرمودید فقط نکاتی چند خدمتتون عرض میکنم .
بنده اصلا منکر وقایعی که اتفاق افتاده نبوده و نیستم ، بله در زمان قبل انقلاب هم دارو دسته لوطی ها و قمه کشها و بعضا نامردها وجود داشته و نشنه بارز اون فیلمهای قیصر و داش آکل و دشنه نمونه همین اوضاع و احواله اما قضیه سپاه دانش از نظر زمانی که نقل کرده بودید (سال ۱۳۵۳ یا همون ۲۵۳۳ شاهنشاهی )کمی به نظر درست نمیومد و تقریبا فضای داستان مربوط به دهه سی و چهل ، میشه همین ! خیلی ممنونم که شما هم برای نقل داستان از منابع و اشخاص هم دوره با داستان کمک میگیرید ! این خودش خیلی قابل قدردانی و ارزشه ! ممنونم از زحمات شما . ارادتمندتان - کیانمهر .با اسم آی دی عرشیاسی که تلفیق اسم فرزندانمه .
     
#258 | Posted: 13 Apr 2019 18:15
يه لحظه فکر کردم قسمت جديد اپ شده
     
#259 | Posted: 14 Apr 2019 00:18
عالیه..ممنون بابت این داستان زیبا
     
#260 | Posted: 14 Apr 2019 18:55
ادامه از سحر
دکتر ترابی از خوشحالی و شوق سر از پا نمی شناخت و براستی کیقش کوک شده بود رقص کنان به طرف میز کارش رفت وبعد از لحظاتی شاهد دیدن یک بطری مشروب الکی خارجی در دستاش بودم .....اه خدای من .......این دکتر چه اهدافی در سرش داره و میخاد با ما چیکار بکنه ......برای لحظاتی از قبول کردن لز احساس پشیمونی و ندامت کردم .....
اه من چرا عجولانه بهشون اوکی دادم دیدن این مشروب نشونه خوبی نمی تونست باشه ......یاد هشدار ها و نصیحت های مامانم شدم و کمی به خودم اومدم ...میترا عین خیالش نبود و با ارامش و تانی و طنازی خاص خودش کم کم داشت لخت میشد............با نگرانی و تشویش به دکتر نگاه کردم ............دکتر ترابی لبخند زنان ودر حالیکه به من چشمک میزد انگار ذهنمو خونده بود و به من گفت
سحر جون اصلا نگران این مشروب نباش من در حین طبابت و کارم برای تفنن و سرحالی و به اصطلاح عوام .....سرخوشیم چند جرعه ازش می نوشم ......خیالت اسوده باشه عزیز دل من .....بهتره توم لباساتو مثل میترا جون کم کم در بیاری با لباس که نمیشه لز کنی ......
من بالا تنه مو لخت نمی کنم دکتر همین جوری خوبه ..........ههههههههه...........سحر جون تو که اصل کاریتو بیرون زدی
دیگه نمیخاد ادا و اصول در بیاری .........افرین دختر خوشکله....خیلی دلم میخاد پستوناتو هم ببینم .....اگه مثل کوس و کونت باشه دیگه نمره بیست از دکترت میگیری
اخیش ......اصلا نمره بیست ارزونی خودت و این مطب و دم و دستگاهت باشه ....لز من نمی کنم پشیمون شدم میترا ... میترا ....اماده شو بریم .......این به اصطلاح دکتر مارو خر حساب کرده میخاد باهامون عشق و حالشو بکنه اونم با مشروب ..خجالت بکش ....با کمال پررویی ازم میخاد مه مه هامو براش در بیارم .....
از خودم خجالت می کشیدم بلافاصله شلوار مو تنم کردم و اماده رفتن شدم
میترا از این کارم خیلی خوشحال نبود ولی جرئت نداشت باهام مخالفت کنه ولی دکتر ترابی انگار ول کن نمیشد
واه واه میترا جون تو یه کاری بکن ......اخه دکتر من چیکار کنم .......سحر دلش نمیخاد از لز منصرف شده .......
سحر جون من معذرت میخام ......از ت خواهش می کنم کوتاه بیا و با خودت دشمنی نکن این کار و انجام لز خیلی بدردت میخوره و حالتو کاملا خوب و ریلکس می کنه من دکترم و میدونم چی میگم .....عزیزم ........باشه باشه سحر جون هر چه تو بگی قبول ...اصلا با لباس انجامش بده .....میترا جون توم هر جور راحتی ...اگه دوس داری لخت شو و یا با لباس
با اشاره دکتر میترا اومد سراغم و بغلم کرد و و با دستاش شروع به نوازش موها و صورتم و گردنم کرد و کم کم پستونامو در این کارش هم شریک کرد ..........از حالت عصبیت و خشونتم کم کم داشتم خارج میشدم و میترا با جملات عاشقونه اش منو کم کم جذب خودش می کرد .....برای لحظاتی چشامو بستم و کاملا اسیر دنیای میترا شدم ...
وقتی چشامو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم دیدم دکتر ترابی از پشت به من نزدیک شده و سرشو بیخ گوشم گرفته
اه اه سحر جون .......میدونم چه حس خوبی الان داری ......میخام از این حس بهتر و زیباتر بهت بدیم ....نترس عزیزم همه کارارو میترا جون انجام میده من کاری نمی کنم ...ولی اگه اجازه دادی منم دخالت می کنم .......جووووونم ......خیلی هلویی...واقعا میترا جون جمله خوبی بکار برد ....هلوووووی من........جووووونم فدای اون شورت لیمویی رنگت
بوی تند و قوی مشروبش به مشامم می خورد...ولی با عکس العمل من دکتر میترسید خودشو به من بزنه و میدونستم به شدت ارزوی رسیدن و تجاوز به منو داره
با توصیه و دستور دکتر ترابی من روی تخت معاینه دراز کشبدم و میترا با فرم نیم خیز و تقریبا داگی روم قرار گرفت و مشغول بوسیدن و نوازش و لمس همه اندامم شده بود .....گاها خودشو روم می افتاد و و با جرکت پاهاش و خصوصا زنواش روی کوسم حالمو خرابتر و داغتر می کرد
میترا جون شلوارشو تا روی زانواش پایین بکش و کوسشو اول با انگشتات و بعدشم با لبات خوب بخور ........نه نه میترا
نمیخام فقط از روی شلوار .......اوا سجر جون بزار خوب لذتشو ببری کوتاه بیا....نه دکتر همونی که گفتم الانشم حالمو می کنم ..نمیخاد تو غصشو بخوری ...پس سحر جون این حق منه دیگه این کارو بکنم چون منم باید حالمو ببرم چون کننده کار هستم با اجازه خودم زیپ شلوار تو پایین می کشم و از همین منفذ کوستو می خورم ....اوووووخ جوووون.....چیزی که ماه هاس انتظارشو می کشیدم الان بدستش اوردم .......اه
اه اه میترا اخرش کار خودتو کردی ...باشه به خاطر تو ....بکش پایین و حال جفتمونو خوب کن .....ایییییییییی.......اوووووووووی.........اه اه اه ......
میترا جون افرین داری خوب کوسشو میخوری ..ادامش بده ....اها ....اها ....زبونتو خوب به چوچوله و داخلش بزن و و خوب لیسش بزن ...اووووف ...جونم .....
سحر جون؟...با توم .......اه چیه دکتر ......خوش می گذره ....اره ...خوبه .....الان میگم پستوناتم هم بچلونه تا بهتر حالشو ببری ........میترا جون از زیر بلوزش دستتو به مه مه هاش ببر و خوب بمالون ...افرین عزیزم ...........
اه اه اه اه میترا ......خیلی داغم ....اوووووف ......میترا لبامو بخور .....سحر میخای دکتر به جای میترا لباتو بخوره .......نه نه
فقط میترا ...فقط میترا ......اه اه
اه اه دکتر انگشتاتو تو کوسم زیادی فرو نکن نکنه پرده مو پاره کنی اونوقت مجبوری عقدم کنی .......نترس میترا جون میدونم تا چه حدی انگشتمو داخل ببرم ..خودم استاد این کارا هستم
انگار این دکتر شهوتی با دستاش کوس و کون میترا رو حسابی می مالوند و من الان متوجه شده بودم چون همش چشامو بسته بودم و در دنیای شیرین هوس و شهوتم غوطه ور شده بودم ......میترادوبله عشق حالشو می برد چون هم از لز با من لذت میبرد و هم از دستای ماهر دکتر بر روی کوس و کونش
برای دومین و شاید سومین بار ارضا شده بود م و این خوش و لذت بی پایانمو همچنان با خوردن کوسم بوسیله دهان میترا ادامه می دادم ......کاملا مست و مدهوش شهوتم شده بودم و این حس رو دکتر در من و چشمام دیده بود
سحر جون ..ازت خواهش می کنم اجازه بده ادامه این عشق بازی رو من به عهده بگیرم میترا جون خسته شده و باید استراحت کنه .....چی میگی ؟.........نه نه تو نه .تو نامحرمی .....نمیشه .....گوش کن عزیزم میخای عقدت کنم ...هر چی تو بخای از نظر من اوکیه........فقط بزار الان باهات عشق بازی کنم ........نوچ ......نوچ .....برو عقب ...بروعقب ..حالمو نگیر
خیلی خب ..خیلی خب پس کیرمو بگیر و یا بخورش ...اینو که میتونی ......نمی گیرم و نمی خورم ...نه نه برو ...........
دکتر حساب ازم می برد و با تهدید و اعتراض من ازم دور شد و کیرشو روی باسن میترا گرفت و باهاش خود ارضایی می کرد .......میترا جون ...سحر به دکترش حال نمیده اقلا تو حال بده ........
چیه دکتر ترابی ؟چیکارت کنم .....این کیرم الان تورو میخاد .......میدونم توم خوب ارضا نشدی پس بیا هر دومون با هم ارضا بشیم ...........اه دکتر حق با توه .......
میترا داری چه غلطی می کنی ....ها ......
اه سحر بسه دیگه این دیگه به خودم مربوطه .....
ولی میترا من باشم نمیزارم
سحر من سابقه عشق بازی داشتم و اول بارم نیس ..دوس دارم با دکتر ترابی سکس کنم .....برام مهیجه ..تو بهتره فقط تماشا کنی
دکتر بدونه معطلی میترا رو به اغوشش کشوند و با اشتهای زیادی لباش و صورتشو و در نهایت همه اندامشو می بوسید و می مکید .....بعد از لحظاتی دکتر لخت شده بود ولی میترا هنوز لباس بر تنش مونده بود ...و با سرعت و حرکات مستانه و متمایل به خشونتش ..اه و ناله و فریاد میترا رو بلند کرده بود ....اه دوست عزیزم میترا واقعا از این سکس خشن دکتر عشق می کرد و گاها با نگاه به من و اه و و ناله هاش و بوسه هایی که نثار م می کرد حس زیبا و قشنگشو به من نشون می داد
نوش جونت میترا جون..این سکس با دکتر لایق توه چون منو خوب بارها ارضا کردی و لذت واقعی سکس و لز رو به من فهموندی
دکتر اماده استعمال کیرش به کون میترا شده بود کیری که تقریبا کلفت بود ولی با رنگ قهوای تیره ..انگار که افتاب قاره افریقا رو خورده بود!
میترا به پشت روی تخت معاینه خوابیده بود و پاهاشو از هم باز و به شونه هاش با دستاش گرفته بود و سوراخ قهوه ای کم رنگ کونش اماده پذیرایی از کیر دکتر ترابی شده بود .........با سه بار اخ اخ اخ گفتنای میترا کیر دکتر تا ته به کونش فرو رفت و کاملا تخماش به لبه های دو طرف باسنش چفت شد ....
اخ جووووون .......اخ جوووون ..چه سوراخی داری تو ........میترا جون......میترا جون ........جون دکتر ؟........قربون خودت و سحر جونت ......
اهای دکتر اسم منو نیار وگرنه با همین کفاشم حالتو میگیرم .......
هههههه..سحر جون شوخی کردم ..ای بابا دارم کون دوستتو می کنم نمیشه یه کم فقط با حرف و کلام باهات حال کنم<؟.
با تلمبه های تند و سزیعش میترا به اخ و فریاد و داد و هوار افتاد و مرتب می گفت اوووی کونم ..اخ کونم ......
هوس و شهوت و هیجانی که از این عکس العمل میترا می دیدم منو گرفته بود و در اون لحظات دوست داشتم کون بدم؟؟
.......
دکتر ترابی خودشو روی میترا رها کرده بود و به شدت
خیلی زیادی و شایدم از لج من کونشو می کرد ....اه بیچاره میترا......
بالا خره نمایش انال سکس دکتر ترابی هم تموم شد و اب کیرش در کون میترا تخلیه شد و به قول خود دکتر یاد گاری موند که این کون با کیر ش معاینه و ویزیت شد......
دکتر ترابی در حالیکه لبای میترا رو در اخر ین لحظات می خورد گفت
هنوز معالجه سحر جون از نظر من تموم نشده و مونده که کارش با من تموم بشه ..منتظر هر دوتون میمونم خصوصا سحر جون.......بای بای .....راستی میترا مرسی از کونی که به دکترت دادی ......عالی بود .......
اه میترا چرا بهش کون دادی و خودتو کوچیک کردی <
اوا سحر خیلی هوس کیرشو کرده بودم ....بابا من اول بارم نیس ...مزه کیر اگه به داخل کون بخوره دیگه ول کن ادم نمیشه
اینو تو الان نمی فهمی و درک نمی کنی وقتی کون دادی متوجه میشی
خب عزیزم به دوس پسرت می دادی نه به این مرتیکه سن بالا
اوا نگو سحر باور کن خوب منو می کرد صد سال سیاه دوس پسرم مثل دکتر منو نمی کنه یعنی بلدت نیس...بابا این
دکتره وارده .....
راستی میترا فردا بیا دنبالم باناهید بریم برگه اعزام و پرونده سربازی رو تکمیل کنیم
واه خیال کردم که میگی بیا دنبالم باز بریم پیش دکتر ترابی ....هههههههه
ای بابا میترا توم انگار کیرش بدجوری تو کونت مزه کرده و ول کنش نیستی
اون شب در خونه هنوز از حال و هوای فضای مطب دکتر و حرفاش و کاراش و کون دادن میترا به دکتر خار ج نشده بودم و همش بهش ناخواسته فکر می کردم و مرتب کوسم اب می انداخت و خیس میشد و مجبورم می کرد که عوضش کنم نگاهم گاها به بهرام می خورد و منطقه استقرار کیرشو می دیدم و خیال می کردم که در زیر شلوارش برام راست شده و منو طلب می کنه ...کانون نگاه های بهرام هم به من شده بود ....اه نباید زیادی بهش توجه کنم اخه برام پررو میشه
صبح روز بعد با میترا و ناهید عازم پادگان شدیم .......
از درجه و عنوان نظامی سر در نمی اوردم و به همهشون می گفتم جناب سروان؟؟؟؟؟؟؟
دختر خانم خیلی مونده من سروان بشم...استوار محمدی هستم و خدمت گذار شما...خخخخخ
اوا بهمون نخند ..از عمد نبود ..اومدیم برای تکمیل پرونده و اعزام به سربازی ......ما سه نفر میخایم سرباز بشیم
ولی سر کار استوار قبلش ازتون خواهش می کنم در مورد سپاه دانش و نحوه خدمت و همه چیش برامون توضیح بدی
استوار محمدی که گمون کنم فکرشو اصلا نمی کرد امروز سه دونه دختر ترگل وورگل ارباب رجوعش بشه با ذوق و شوق زیادو در وضعیتی که کف دردو طرف لباش جمع بسته بود دستی به سبیل و صورت سه تیغه اش کشید و از جاش نیم خیز شد و شکم برومده و گنده شو به معرض نمایش ما نشون داد انگاری که بهش می نازید.....ههههههه..حالا نوبت ما بود که به اندام و قیافه اش بخندیم .....هههههههه
خب دخترا قبل از حرفام میشه بگین خنده واسه چیه ؟..بگید تا منم بخندم ......هیچی اقا استواراز خوشی سربازی می خندیم .....هههههههه.........خوبه به وقتش بیشتر خنده تون میگیره ....اره .....نوبت ما هم میرسه .......استوار محمدی فهمیده بود و دیگه نشست و شکم تپل و گنده شو پشت میز کارش پنهون کرد که دیگه اسباب مسخره بازی ماها قرار نگیره .....این فرم ها رو پر کنین و با مدارک و یک پوشه تحویل من بدین ...شیر فهم شد...اررره سرکار .....
ضمنا منبعد در جواب باید بگین اطاعت ....اررره نه ...شیر فهم شد......
این بار با چاشنی خنده و با صدای بلند همه مون گقتیم اطاعت سرکار استوار محمدییییییییییییییی.......
بیچاره استوار انگاری کم اورده بود و موقع توضیحات اکثرا سرشو زیر گرفته بود و نگاهشو به اوراق و مدارک روی میز دوخته بود.......
سپاه دانس در واقع اصل ششم از انقلاب سفید هست که در سال ۱۳۴۳اولین دوره شو با موفقیت با شرکت اقایون اغاز کرد و مشارکت دختران را هم از سال ۱۳۴۶ بنیاد و شروع نمود و الان دهمین دوره ای هست که با شرکت شماها بر گزار میشه .شما دخترا موظفین که مدت چهار ماه خدمت اموزشی را در مرکز های داخل ارتش بگذرونی و خدمت برای دخترا هم در نزدیک ترین شهر اقامتیشون انجام خواهد شد وبعد از خاتمه این مدت با درجه گروهبانی واموز گار سپاه دانش و تحت پوشش وزارت اموزش و پرورش
گمارده خواهید شد و در واقع مابفی خدمت شما خدمت زیر پرچم به حساب خواهد اومد وبعد از خاتمه خدمت هم به استخدام رسمی اموزش و پرورش خواهید رسید .......اوووه چه خوب میترا ......اره سحر عالیه .....معره کس ناهید جون...........یک ساعت بعدش کل مدارک خواسته شده رو با پوشه تحویل استوار محمدی دادیم و موقع خداحافظی هم ناهید که زیاد شیطونی می کرد بهش چشمکی زد و امپرشو حسابی بالا برد و در این میون در خیابون کلی به این قضیه هم خندیدیم ......
مامانم پارچه رو برام گرفته بود و من در صدد بودم که به خیاطش بدم یعنی همون فرهاد اقا ....ولی انگار مامانم نمی خواست و قصد داشت به خیاط دیگه اش بده ......
مامان مگه قرار نبود اقا فرهاد اشنای خودتون پارچمو بدوزه ......عزیزم نمی خاد بهش بدیم ...میدم خیاط دیگه واست بدوزه ...اخه مامان ....من کنجکاوم بدونم چرا منصرف شدی خودت پیشنهادشو دادی .....اه دخترم فرهادو ولش کن .....لابد برای اینکه خانم بازه و یا بد نگامون می کرد ...ها .......مامان ازتون خواهش می کنم همین یک بار بزار این پارجه رو فرهاد بدوزه ..خودتم باهام بیا اگه نگران من هستی .....من باید کارشو ببینم و اصلا خودم از نزدیک رفتار .و حرکاتشو بایدرصد کنم .......باشه سحر باهم فردا به خیاطی فرهاد میریم ...ازچشما و حرکات مامانم یک نوع نگرانی و حس غریبی میدیدم و این موضوع همه ش در نهایت به این مرد خیاط ارتباط پیدا می کرد ...کاش میدونستم در درون مامانم چه چیزی هست ........
...................................................................................................................................................... ............
..............لطفا ادامه رو از طاهره داشته باشید...........................................................................................
اه دخترم پاره تنم ...وجودم ...تویی که با هر بار دیدنت و نگاهم به عمق چشما و چهره زیبایت یاد ایام خودم میفتم وقتی که در سن و سال تو بودم سال هایی که شادی و طروات وعشق و خوشبختی را اصلا در خونه شوهرم نمی دیدم و برای چستجو و کسب و تصاجبش ناچارا بیرون از محیط خونه شوهر م باید تلاش می کردم و همونی که شد که فرهاد مدتی کوتاهی بجای شوهر نالایقم بهم تفدیم کرد ولی این حس خوب و شور نشاط خیلی زود اومد و مثل یک بارون بهاری پایدار نموند و تنها یادگار ی که برایم گذاشت طاها و تو بودی ......طاهاکه خیلی زود متولد شد و اومد زمستون سرد منو تبدیل به بهار سرسبز کرد ولی زود هم رفت و پر پرشد وبا مرگش بزرگترین غم زندگیمو برایم باقی گذاشت و اما تو که همه میگن نصف گمشده من هستی و لنگه خودم هستی چرا منو درک نمی کنی .....اه ...اگه میدونستی که من به خاطر کوتاهی و جوونی و بی تجربه بودنم دو بار از فرهاد بار دارشدم و دومین بارش نطفه اش بنام تو بسته شد این همه اصرار نمی کردی ......و من سال ها به خاطر همین موضوع عذاب وجدان کشیدم و اه و ناله ها در شب هاو خلوت هایم سر دادم ......دوری از فرهاد منو ارووم و به ساخل ارامش میبرد ...ولی
الان که تو اصرار داری که پدر واقعیت لمست کنه و از نردیک وندانسته دست به اندامت بکشونه من دیگر توان جلوگیری و ممانعت از این اتفاق ناخوشایند رو در خودم نمی بینم ......دست قوی سرنوشت رو باید قبول و بهش کرنش کنم ....
عصر گاه روز بعد سحر در حالیکه بلوز ابی کم رنگ خوشکل و چسپونی را به تنش کرده بود همراه با سلوار لی کیپ شده برجستگی اندامش رو بخوبی به معرض نمایش گذاشت ...پستوناش عین قارچ بهاری از سینه هاش بیرون زده بود و نوکاش از رو لباس داد میزد که من هستم و همه منو ببینن ....خودمم از لج روز گار و این همه فشار و مشکلات شوهر و خواهر حقه باز و مکارش خودمو خوشکل و میزون کردم و لباسی که تنم کردم میدونستم همه مردا و پسرا رو از راه بدر می کنه .....دامنم تا بالای زانوام میومد و رونای سفید و شهوتناکمو بیرون زدم و با ارایش تندم دست سحر رو گرفتم و عازم خیاطی شدیم .....بین راه هوشنگ و ممد فابریک وفتی منو دیدن......دهناشون مثل تونل کندوان باز مونده بود و نمی تونستند جواب سلام منو بدن
....اهایی هوشی کجایی بابا ..جواب سلامو بده .......وای وای خواهر چیکار کردی ...ماشالله عین ماه شدی ...دعوت به عروسی کی هستی تا ما هم ساقدوشت بشیم
هههههه...نه هوشی جون ...هوس کردم با دخترم هوایی عوض کنم و مقصدمون خیاطیه
دور از چشم و گوش سحر دهنمو به کنار گوش هوشنگ رسوندم و بهش گفتم
هوشی جون تشنه توم کیرت تو کوسم ...ههههههه
خواهر تو حالت خوب نیس باهات بیام ......نوچ ...نوچ جایی که ما میریم مردا اجازه شو ندارن ......ههههههه
تا رسیدن به خیاطی بارها متلک و جملات گهر بار کوس و کون و باسن و از این فرمایشات نوش جون کردیم و فقط جوابمون تبسم و خنده شده بود .
فرهاد و شاگرد ش در مغازه بودند واثری از پیرمرده نبود ......فضای مغازه همون قبلی بود و اصلا فرق نکرده بود .....فرهاد با دیدن من و سحر مطابق معمول داغ شد و لپاش گل گرفت و این نشونه شهوتش بود که من میدونستم ...برای لحظاتی یاد کیر کلفتش افتادم کیری که در سال های نووجوونیم کوسمو بخوبی سیراب می کرد و منو به اوج اسمون و افق هوسهایم میبرد ...اگه خودم تمایل داشتم این کیر کلفت میتونست منو باز تصاحب کنه ...ولی ......اه ...من باید حواسم به دخترم باشه
سحر که کانون توجهات همه شده بود وبا من بهترین تیم خوشکل و قشنگ شهرو درست و تشکیل داده و در واقع .....من و سخر شهره شهرمون شده بودیم ........(..اه شهره خانم ............ همون نویسنده خوشکل و خوبم که الان خاطرات منو تنظیم و می نویسه .باز هم یادش افتادم ..)......
طاهره خانم این دخترتون عین خودته ...ماشالله ...خودت کم نبود دخترت هم بهت اضافه شده ..........
اقا فرهاد نمی خاد حاشیه بری زودتر اندازه دخترمو بگیر که باید بریم کلی کار داریم
ای بابا بزار عرق تنت خشک بشه شاگردمو فرستادم براتون اب میوه و کیک بیاره .....
اسمت چیه دختر جون ......واه اسم منو میخای چیکار؟.....من اسم ندارم .....ههه........
خب راست میگه تو چیکار به اسم دخترم داری .....
وای وای من حریف تو طاهره خانم نمیشدم حالا دخترت هم اضافه شده ......من تسلیم شدم اسم تو نخواستم بیا جلو تا اندازه ات بگیرم .......به لحظات حساس و پر تنش رسیده بودم و همونی که ازش می ترسیدم ...پدر و دختردقیقا روبروی هم ایستاده بودند و بهمدیگه نگاه عجیب و حساسی می کردند ...
     
صفحه  صفحه 26 از 31:  « پیشین  1  ...  25  26  27  ...  31  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites