تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 29 از 31:  « پیشین  1  ...  28  29  30  31  پسین »  
#281 | Posted: 6 Oct 2018 18:05
نقل ازطاهره........درلحظاتی که در شوک رفتار فرشید هنوز مونده بودم و در افکار خودم غرق شده بودم وحتی متوجه صحبت های شوهرم هم نبودم که سعی داشت بهم بگه که امشبو باید در خدمتش باشم و از شرمندگی کیر سفتش درش بیارم .....که من یهو بهترین تصویر ممکنه رو که می تونستم در رویاهام داشته باشم رو با چشام دیدم ........سیامک .......همون عشق گمشده ام که هفته ها منتظرش بودم که پیشم برگرده .و قلبم با تموم حسش اونو می خواست رو در چهار چوب درورودی حیاطمون دیدم ........اه اه ......این شادی و شوق و خوشحالی و این احساس عاشقانه مو من در این همه شلوقی و هیاهو به شکلی می تونستم از خودم به نمایش ....... و اونو با هاش به اشتراک بزارم ...اه خدای من .....بهم نحمل بده که خودمو کنترل کنم .......سیامک در قالب یه مرد شیک و باکلاس وجنتلمن و با یه پالتو مشکی و شلوار اطو کشیده حضورشو رسما به من و همه حاضرین اعلام کرد ......دراون لحظات دوس داشتم اولین نفری باشم که بهش برسم و خودمو در اغوشش جا بدم و شور حالمو با بوسه بر لباش منتقل کنم ......ولی ممکن نبود ......فرانک به جای من این ماموریت شیرین و رومانتیک رو انجام داد و سیامکو در اغوشش گرفت و این احساس دو طرفه من و سیامک فقط با نگاهمون به همدیگه میسر شد ......نگاه سرشار از عشق و خواستن ....شوهرم انگاری داغ کرده بود و یه دستشو رو کیری که از زیر شلوارش قد علم کرده بود رو سعی داشت استتار کنه ......طاهره جون ....عزیزدل خودم ......این کیر فقط تو رو میخاد .......یه فکری براش بکن ......وای صالح بیشعور ....چت شده .....الان چرا؟......پس کی؟ وقت خواب....تا اون لحظه تحمل ندارم.......بیا بریم دستشویی و یا راه پله پشت بوم ...اونجا عالیه .....نه نه اصلا حرفشو نزن....برو با کف دست ابتو بکش ......من وقت این کارارو ندارم ...باید به مهمونا برسم ......اه طاهره این باسنت منو دیوونه کرده ..وقتی راه میری ...نمایش کونت هر کیر خفته ای رو بیدار می کنه ........خوبه بعد از سال ها متوجه نمایش باسنم شدی ...حالا از این نمایش کونم خوشت میاد ؟....ها.........وای عزیزم بهت افتخار می کنم .....قربونت بشم ....انگار صالح هنوز رگ بی غیرتی در وجودتت مونده ...وخودتو اصلاح نکردی؟.......عزیزم ....خب نگاه مردا به باسن خوشکلت مگه چه ایرادی داره....بزار اونام هم حالشو ببرن.......یعنی دوس داری من برای مردای نامحرم قر بدم و کمرمو تکون بدم .....عزیزم تو اصلا لازم به قرکمر نداری خودش اتوماتیک کارشو می کنه .......فاطی و راحله هم با شوهراشون اومده بودن.....فاطی هم با دامن تنگی که پوشیده بود باسنشو خوب نشون می داد ...انگاری کون دادنش بهش اومده بود .........سلام فاطی جون .....خوش اومدی ......سلام طاهره جون ...مثل همیشه خوشکل و قشنگ ...واقعا یه دونه ای ......عزیزم جلو بیا ماچت کنم ......اوف اوف ارایش خوبی زدی...عالی شدی.....مرسی فاطی جون ...توم خوشکل شدی مخصوصا از پایین تنه ...اوا طاهره ....یعنی باسنمو میگی ......اره ...خوش فرم شده .....جدا؟...اره عزیزم ....مبارک شوهرت باشه .......قربونت بشم طاهره ..تو همیشه بهم روحیه میدی ....اره اتفاقا راحله هم همینو بهم می گفت .....دیگه نمی تونستم از سیامک دور بمونم و سراغش رفتم ......سلام .......سلام طاهره خانم .....خوب هستین ...مرسی ...خوش اومدین.....شوهرم هم ول کنم نشده بود و در کنارم بود .....سلام و علیک تشریفاتی ..ولی در درونمون دنیایی از هیجان و عشق حاکم بود که فقط من و اون می تونستیم اونو احساسش کنیم .......نگاه شوهرم به سیامک یه حالت خاص داشت ..انگار که در خیلی از موارد تفاوت و فرق رو می دید......شخصیت و کاریزما و جنتلمن بودن سیامک واقعا معلوم و مشخص بود و شوهرم قافیه رو باخته بود ..اه .....در اون لحظات من چه فکری باید می کردم ..تنها تنها افسوس از بخت بدم ....که تا حال نتونسته بودم شوهرمو دوس داشته باشم ..یعنی خیلی تلاش کردم اونو در قلبم جا بدم ولی با رفتار و کارای صالح من موفق نشدم ...خدایا خودت شاهدی من دیگه نمی تونم به شوهرم تمایلی داشته باشم اون هنوز مردی نیست که یه زنو در تسلط و حاکمیت خودش داشته باشه ......کاشکی فقط ۱۰درصد از شهامت و مردونگی هوشنگو در وجودش داشت ...حالا من در بین دو مرد ایستاده بودم ....هردوشون منو می خواستن .......اون شب من نتونستم با سیامک خصوصی حرف بزنم ..اون شب سیامک با فرانک به خونه شون برگشتن.....و من با قلبی منتظر وپر ملتهب و بعد از رفتن مهمونا اماده خواب بودم که وجود شوهر مو در پشتم اخساس کردم که داشت باسنمو لمس می کرد .......اه صالح ...نکن ...لطفا.....عزیزم امشبو نمی تونی بهونه بیاری....فرانک و جمیله هم که نیستن ...بچه ها هم همشون خوابیدن .....باشه ..ولی اذیتم نکن ....اعصاب خوبی ندارم .....چشم ......در واقع اون شب من سکس می خواستم و باید یه جوری خودمو تسلی می دادم ......کوسم باز ازم شاکی شده بود ...انگاری اینم زبونشو برام حسابی دراز و تیز کرده بود ....اخه کوس عجول و تر و تمیزم .....چته...یه کم صبور باش ......امشبو فعلا با کیر شوهرم سر بکن...وبعدشم ببینم فرداها چه سرنوشتی در انتظار من و توه......یه شلوار نازک نخی تنم بود . شوهرم همون ابتدا یه دستشو در چاک کونم گرفت و با یه کم فشار مقداری از پارچه شلوارمو تو گودی اونجام فرو کرد و اونو بخوبی با دستش کیپ کرد .....اوف چه فشاری بهش وارد می کرد ...وهمون باعث شد سوزاخ کونم و چوچوله کوسم به خارش بیفته....دوس داشتم اونو با دستام یه کم از رو شلوارم بخارونم ..همین کارو هم تونستم انجامش بدم...اوخ جون ...چه کیفی بهم میداد....دست دیگمو خودم رو پستونام گرفته بودم و اونو به اهستگی لمسش می کردم ...اه کاشکی این کارو شوهرم با دستاش برام انجامش می داد ..دست یه مرد روی سینه های یه زن با خوددست خیلی فرق داره ..لذتش قابل قیاس باهم دیگه نیست......واقعا این شوهر بی شعور و بی بخارم اینارو درک نمی کرد .......بجاش در این لحظات حساس سکسمون دستای ناقابلش فقط کمرو باسنمو گرفته بود ...اه صالح ....حیف من که گیر تو افتادم......اه اه صالح .....چرا مثل ناشیا شدی...زودباش نوازشم کن.....لباشو خواست به لبام برسونه .بوی طعم پیازچه از دهنش حالمو بهم زد ....چه ضد حالی بهم زد.....حسم و هوسم پرشد و به هوا رفت ..دیگه سکسش برام بی معنی شده بود . من از لج این موضوع.نزاشتم ادامش بده...صالح نمی تونم ......نه نه ولم کن.....خواهش می کنم ...حالشو ندارم ...اخه چرا ...عزیزم ......ولی من ادامش میدم ....نه نه صالح بسه .......نه .....اون منو بلند کرد و رو شونه اش گرفت وبه پستوی همون اتاق برد و با کمی خشونت شلوارمو با شورتم از پام دراورد و منو رو تشکی که اتفاقی در کف پستو افتاده بود انداخت و کیر سفتشو رو کوسم تنظیم کرد و با یه تکون اونو تا ته کوسم فرو کرد....اخ اخ اخ ......صالح عوضی ...بی شعور...چرا زورکی منو می کنی .....دردم گرفت .....اوی اوی ....اوخ جون طاهره ...چه کوس تنگی داری ...حیلی لذت بخشه ......اه اه ولی برای من مثل شکنجه اس..می فهمی .....دیگه نمی خام باهات سکس کنم ....تو منو اصلا در نظر نمی گیری ....من برات اهمیتی ندارم ....ضربات شدید و درد اورشو واقعا داشتم تحمل می کردم ...ولی شوهرم براستی عشق می کرد و لذتشو می برد ......داخل واژنم خشک و با تکون ها و ضرباتی که به کوسم وارد می کرد من عذاب می کشیدم .....امشبو من اصلا شانس نداشتم ...نه از اون اتفاق ناخوشایندم با فرشید .وملاقات ناموفقم با سیامک و این هم سکس بی کیفیت و بدم با صالح ......چشام خیس اشک شده بود و من فقط لحظه شماری می کردم زودتر کارشو تموم کنه......اهای صالح ....ابتو توش نریزی ...فهمیدی ...دیگه نمی خام ازت حامله بشم ....بسمه ...وای به حالت ..اگه حرفمو گوش ندی........ولی اون شب شوهرم رو دنده چپ سوار بود و برخلاف خواسته ام عمل کرد و همه اب کیرشو تو کوس خشکم خالی کرد و باز بیشتر حالمو گرفت .....اخیش راحت شدم .....خیلی عالی بود ...واقعا لذت بردم ...عزیزم طاهره ....اهای صالح احمق و نفهم چرا......چرا به احساسات و حرفام توجه نمی کنی.....بااین کار و رفتارت دیگه نمی زارم بهم نزدیک بشی ...تو اصلا معنی و مفهوم یه سکس با زنو هیچوقت نفهمیدی و درکش نکردی ....تو ادمی نیستی که بتونی منو بخوبی راضی و خوشحال کنی ......اه دیگه تحمل این کاراتو نمی تونم داشته باشم....گریه هام شدت گرفته بود...ودیگه می خواستم رو سرش داد و فریاد بزنم ولی بچه هام خوابیده بودن ونمیشد..... .اره طاهره ..من بهت حق میدم .....من در حد و اندازه تو نمی تونم باشم.....و گاها با کارای نسنجیده ام باعث ناراحتی تو میشم ....و حتی میدونم که بی تعصب و بی غیرتم واصلا بی شرفم ویه مرد واقعی برات نمی تونم باشم .....به خدا تو حیفی ....ولی من دوست دارم ..عاشقتم.....ولی طاهره امشب ارایش خیلی خوبی زده بودی....دوبرابر قشنگ شده بودی ...همه مردانیگات می کردن . دستای همشون رو کیراشون بود......باور کن عزیزم بهت افتخار می کردم.........شوهرمثل تو نوبره......صالح ابروی هرچه مرد بی غیزتو حتی بردی.......دیگه نمی خام بهم نزدیک بشی ...مگه اینکه خودم خواسته باشم........تو فقط ظاهرت به مردا شباهت داره.....راستی صالح دیگه ازم نمی خای برای ارتقا شغلت به رئیست کوس بدم ...ها ...تعارف نکن ......بگو .......همین امشب یه جوری نگاه برادر فرانک می کردی لابد دوس داشتی جذبه و قیافه و شخصیت اونو تو می داشتی ...ها ....بگو اعتراف کن ...حدسم درسته ......اره طاهره ...واقعا من به سیامک حسادت می کردم ...اون همه چیو داره و می تونه بخوبی هر زنیوعاشق خودش بکنه .......طاهره نظرت در مورد سیامک چیه ؟........می خوای بدونی ؟...اره طاهره.......پس اینو بدون در اون لحظه که بهش نگاه می کردی ارزو می کردم اون شوهرم باشه ......و همین چند دقیقه قبل دوس داشتم اون منو می گایید...تو که بدت نمیاد ...ها چون غیرت تو وجودت نمونده........از کوس دادنم به مردای دیگه لذت میبری.....درسته ...ها .......بگو اغتراف کن........اره اره اره طاهره من از اینکه تو رو در حال عشق بازی با مردای دیگه می بینم بیشتر لذت میبرم...این حسم خیلی کثیف و زشته ........الان که تو رو گاییدم یه بار ارضا شدم و تا ساعتهای دیگه کیرم بلند نمیشه ولی در حالتی که تو رو در حال عشق بازی با یه مرد دیگه ببینم بیشتراز یه بار ارضا مشم ......این دیگه دست خودم نیس .اره طاهره هر چی دلت میخاد بهم فش و ناسزا بده ..چون من لیاقتشو دارم .....من نه غیرت دارم و نه شرف.....ولی باز هم میگم عاشقتم .....واز بس خاطرتو میخام که اگه ازم بخای طلاقت بدم ....نه نمی گم .....ولی میدونم تو عاشق بچه هامون هستی و به خاطرشون منو تحمل می کنی.وپیشم می مونی ......دیگه تحمل حرفاشو نداشتم و بلند شدم و رفتم اتاق دخترام و تا صبح چند بار بیدارشدم و یه کابوسو هم متحمل شدم ...اون شب برام خوب درنیومد و بالا خره صبح روز بعد فرارسید..........خیلی مشتاق به دیدار سیامک بودم...ولی غرور زنونه ام اجازه نمی داد من سراغش برم ...باید منتظرش می موندم ....اره ...درسته یه کم عذاب می کشم و اذیت میشم ولی این درسته ..باید سیامک به سراغم بیاد ....ولی امروز تو حونه چیکار کنم ...حیلی کلافه ام .....تازه نزدیکای ظهر هم سروش سرو کله اش پیدا میشه و حرکات و رفتار اونم باید تحمل کنم .....یهو یاد شرافت افتادم ..مدتیه ازش خبری ندارم ...اره اون سرگرم عشق و حال با مجتبی هستش و لابد منو فراموش کرده ...یه معشوقه تازه نفس و کیر سفت و همیشه اماده به خدمت در خونه اش داره که یه زنو میتونه خونه نشبن کنه ......اوه...راستی منم می تونم مثل اون رفتار کنم و سروشو برای خودم ترتیب بدم ... ....اونم تازه نفسه و کیرش همیشه اماده فعالیته و حتی میتونه در یه شبانه روز بارها منو بکنه و خوب ارضام کنه ......اه ولی من که جنده هرجایی نیستم که زیر هر کس و ناکسی بخوابم ...نه نه سروش هم سن و سال طاها هستش و من باید از خودم خجالت بکشم در فکر رابطه بااون باشم ...ولی اون ول کنم نیس .....بخدا میدونم ....تا منو ترتیب نده دست از سر این خونه و من بر نمی داره......حال و روز مادر شوهرم هم خیلی خوب نبود و بیشتر منو نگران و بیقرار کرده بود ..وجود و بودن اون نظم و انضباط خاصی به خونه میداد........اونو خیلی دوس داشتم و براش احترام زیادی قائل بودم.......خودمو اماده رفتن به خونه شرافت کردم ......تا خونه شون همش در فکر سیامک بودم ....و اینکه کی سراغم میاد ........شرافت منو که دید چنان منو بغل کرد که انگار صد ساله منو ندیده.......اوف اوف ...تن و بدنش بهم خورد و هوسمو بیدار کرد......هوسی که دیشب شوهرم اونو بد جوری خوابونده بود و توسرش زده بود.....دستامو رو باسن نرم و لرزونش کشوندم و اونو کمی مالوندم تا هوسمو ساکتش کنم ...ولی ساکت که نشد هیچ بلکه بدتر شد.....سلام طاهره جون ...خوشکل شهرمون.....خوبی عزیز دل خودم.......نه شرافت جون ..زیاد خوب نیستم ....ولی اندام نرم و گرمت بهم خورد......یه کم بهتر شدم ...اوه طاهره یعنی اندامم تورو حال اورده؟....اره اره.....شرافت جون دارم کم کم با دیدنت و تماس اندامت داغ میشم .....میخام منو ترتیب بدی ....وای وای طاهره پس من چی .....منم تشنه سکسم ......ناسلامتی هردومون شوهرداریم ....ولی انگار که نباشن بهتره......اوا شرافت تو که بکن تو خونه ات داری پس مجتبی کجاس......اه عزیزم ۵روزی میشه نیس...رفته مرخصی ...خونه پدرش در روستا قبلشم سرما خورده بود و خلاصه یه هفته میشه کیرشو ندیدم.......شوهرم که از بس کیرش ریزه میزه س که منو نکنه بهتره ...باور کن ....دارم واسه یه کیر و سکس داغ مثل یه سگ له له میزنم ...اوا شرافت ...مثل سگ چرا .....حرفای خوب و شیرین بزن.....خب دیگه طاهره جون وقتی که گذرت با امثال مجتبی دهاتی و روستایی بخوره ....حرفات هم این مدلی میشه......ولی واقعا دلم واسه مجتبی تنگ شده ...وجودش و بودنش در این خونه خیلی برام خوبه ..هم کمک حالمه و هم منو خوب می کنه......خودشم دوس نداشت بره...ولی پدرش اونو برای یه هفته برد ......الانم دارم اماده میشم کس و کونمو با این تیغ تمیز کنم ..اخه فردا و یا پس فردا مجتبی بر می گرده و میخام تمیز و خوب از کیرش پذیرایی کنم ......از حرفاش خنده ام گرفته بود ........اهای طاهره شیطون بلا داری بهم می خندی.....اره خوبم می خندم .....هردومون خنده مون گرفته بود و برای لحظاتی از زیر بار اون همه افکار اشفته و داغونم خلاص شده بودم .....ارش خواستم خودم موهای کوسشو بزنم ...هوس کردم یه کم با هاش حال کنم .....رو.یه سفره در کف اتاق شرافتو خوابوندم و با کف صابون و تیغ به جون موهای کوس و کونش افتادم ....و اونو تمیز و براقش کردم ......حتی یه دونه مو هم براش نزاشتم .....همزمان با این کارم کوسم یه کم ابکی شده بود و در نظر داشتم لز با شرافت داشته باشم ..ولی یهو هوس کردم منم موهای کوسمو بزنم .....اخه بدلم افتاده بود که یه سکس داغ و رویایی در پیش دارم .....اون سکس محتمل با سیامک عزیزم می تونه باشه ....من چرا کوسو کونمو واسش تمیز و قشنگ نکنم.....شرافت نزاشت من بهش بگم خودش پیش قدم شد.......طاهره جون الان دیگه نوبت منه کوس و کون قشنگتو ...زیباتر و تر و تمیزکنم......منم براش خوابیدم و شرافت موهای کوسمو زد و اماده پذیرایی از کیر ی که میتونه اگه بدلخواه من بشه بنام سیامک بخوره.کرد...شرافت معطل نکرد با اب ولرم کوزه اونجامو از کف صابون پاک و تمیز کرد و با دهن و زبونش به جون کوس و کونم افتاد و با حرارت خاصی برام می خورد....اوووف اووف چه کیفی داشت مخصوصا چون مونداشت بهم خیلی شور و حال میداد...اه اه اه ...نه نه شرافت ....وای وای وای دارم داغ میشم .....اوی اوی....جون خودت تو کوسم انگشت بزن.....یکی نه ...دوتایش کن ....اره اره خوبه .....اه اه اه تندتر ...خواهش میکنم ......تندتر .....زود باش ......سوراخمو بخارون ..با زبون....بازبونت .....لطفا ......شرافت دو لنگ پاهامو به شونه هام رسونده بود و با این مدل و حالت داشت منو به ارگاسم خوبی میرسوند....با زبونش سوراخ کونمو خوب می خورد .....این اواخرکارش با سه انگشتش رو کوسم تلمبه میزد ....اه شرافت جون دست و دهنت واقعا درد نکنه ....منو خوب ارضا کردی ...مرسی عزیزم .....چه خوب شد اومدم خونه شرافت .....با این کارش منو خوب ریکاوری کرد و بهم شور حال خوبی داد....حالا دیگه نوبت من بود که شرافتو میزونش کنم ..منم با همون مدل و رفتار کوسشو انگشتی کردم و از یه دونه انگشت شروع کردم و تا چهار دونه پیش رفتم و حسابی دادو فریادشو بلند کردم ....خصوصا در اون لحظاتی که با چهار انگشتم اونو می گاییدم ...با انگشت دست دیگه ام تو سوراخ کونش میزدم و دو طرفه داشتم کارشو میساختم ......کف اب کوسشو بخوبی ازش گرفتم و شرافت دوست خوب و عزیزمو به ارگاسم مورد نظرش رسوندم ...این ارضا و لز نوش جون هردومون باشه ......وقت ناهار شده بود و من خونه شرافت موندم و ناهارو اونجا خوردم ...جاتون خالی شوهرش جوجه کباب به سیخ زده بود و من بعد از یه لز خوب اونو خوردم و خیلی بهم چسپید......ساعت حدودای سه نشده بود که یهو فرانک رو در استانه در ورودی حیاط خونه شرافت دیدم .......فرانک ......چی شده.....با این عجله ......طاهره جون ....رفتم خونه تون ..نبودی ....بهم گفتن اینجا اومدی ......هولکی اومدم که ببرمت پیش سیامک ....اون خودش می خواست بیاد ...من نزاشتم اخه ناجور میشد ...ولی طاقت نیاورد ..باهام اومد ..الان هم سر کوچه منتظره......زودباش عزیزم امروزو امشب مال تو وسیامکه.......همه چیو براتون اماده کردم.......از شدت شوق و هیجان ..دهنم قفل کرده بود و نمی دونستم بهش چی بگم ...اخه مگه می تونستم به فرانک نه بگم ...اصلا امکان نداشت ...من از دیشب منتظر همچین لحظاتی بودم ......از شرافت خدا حافظی کردیم و با فرانک سراغ سیامک رفتیم ......نمی خام از ملاقات و گفتگو هام با سیامک بهتون بگم ..چون من حالت عادی و نرمال نداشتم ....همه چی برام مثل یه فیلم سینمایی شده بود و من که اون همه شیطون و بلا بودم ودر هیح بحثی کم نمی اوردم در اون روز و ساعت مست عشقم سیامک بودم .و قفل کرده بودم.....با پیشنهاد فرانک و تصویب خودم تصمیم گرفته بودم امشبو یعنی طولانی ترین شب سال .....شب یلدا رو با عشقم به صبح برسونم...ولی قبلش باید به خونه میرفتم و هماهنگی و اطلاعی به مادر شوهرم می دادم که نگرانم نشه .......همین کارو هم کردم ...اون شب هم همه خونواده دعوت به خونه رعنا بودیم ...چه بهتر که من نبودم ..لابد اون کمال هیز امشبو می خواست خوب منو دید بزنه ..ولی خوشبختانه من نیستم که به هدف کثیفش برسه ......شوهرم هیچ مشکلی با رفتن من به خونه فرانک نداشت و تازه دوس نداشت من به خونه رعنا برم ......لابد رگ غیرت و تعصبش فقط واسه کمال کار می کرد...واقعا که مایه تعجبه ........دیگه از خونه بیرون اومدم.....و با فرانک و سیامک عازم خونه شون شدیم.....سرراه سیامک واسم یه شاخه گل قرمز خرید و اونو بهم تقدیم کرد .......اه ..چه جالب و رو مانتیک ..در اون ایام و سال های اوایل دهه چهل برام خیلی زیبا و قشنگ دراومد ........مرسی ..عزیزم .....
     
#282 | Posted: 6 Oct 2018 18:25
ایول
     
#283 | Posted: 6 Oct 2018 22:43
چه عجب،بابا به فکر ما باش،چشممون خشک شد از بس هی امدیم و خبری نبود
     
#284 | Posted: 7 Oct 2018 10:06
دمت گرم شهره جون
     
#285 | Posted: 8 Oct 2018 09:18
نقل از طاهره.......لزم با شرافت منو سرحال و قبراق و به نوعی دوپینگ روحی و جسمی کرده بود....شرافت همیشه به عنوان یه دوست واقعی فریاد رس و کمک حال خوبی برام بود....و با فرانک من صاحب بهترین دوست و رفیق بودم ....قربون هردوشون برم ....فرانک هم با ترتیب دادن این شب خوب و رویایی منو حسابی سوپرایز کرده بود....اوخ جون در درونم هیجان وصف ناپذیری داشتم ....بهتون که گفته بودم ...انگاری دهنمو قفل زده بودند و من ساکت و ارووم در ظاهر و ولی در درونم یه دنیا شور نشاط داشتم ....زود زود من بهش نگاه می کردم و متوجه میشدم که سیامک هم از من بدتر منو رصد می کنه ....قربون اون چشای تشنه ات بشم که دارم ذره ذره برات اب میشم ....فرانک مرتب باهامون شوخی می کرد و حرفای قشنگی میزد .....کوسم بشدت سرم فریاد میزد .....و ازم کیرمی خواست.......ای بابا توم برام شیر شدی .....عزیز دلم ...مگه چند ماهه متولد شدی..یه کم صبوری به خرج بده ..امشبو حسابی برات جشن و سور خوبی ترتیب دادم .....کوس خوشکل و تنگ و تازه ام بهت قول مردونه میدم تا فردا طلوع صبح یه ذره بهت استراحت ندم و همش ازت کار و اب می کشم ...می فهمی ....پس ارووم باش و فقط صبر کن...........این کوس من هم واقعا برام زبون دراورده ....به خونه فرانک رسیده بودیم...تو حیاط بوی خوب و دلپذیر غذاش میومد ...اوف چه بویی....فرانک جون ..کوفته درست کرده بود ....من که عاشق اون بودم و برای خوردنش لحظه شماری می کردم ......اوخ جون امشب چه شبیه...برف زیبای شب زمستون به زیبایی هر چه تموم تر روی زمین رو کم کم داشت سفید می کرد و من با نگاه به این جلوه زیبای طبیعت از این لحظات خوبم لذتمو میبردم ....سیامک هنوز به خودش اجازه نداده بود بهم نزدیک بشه و باهام هم کلام بشه ...انگار اونم حس منو داشت ...در این لحظه صدای در حیاط خونه افکار و ذهنمو پروند و من کنجکاو از این مهمون ناشناس شتابان به سوی در حیاط رفتم ......وای خدای من ....داشتم کیو ملاقات می کردم ...هوشنگ جون ..برادربا معرفت و جوون مرد و بادیگارد خودم ......با لبخند همیشه زیبا و پاکش بهم سلام کرد.......طاهره..خواهر خوبم سلام .....اینجا خونه فرانک خانم هستی ..انتظار دیدنتو نداشتم ....ولی خیلی خوشحالم دیدمت ...دلم برات خیلی تنگ شده بود......وای برادر جون ...هوشنگ خودم ....بادی گارد خوش تیپم ...خیلی خوش اومدی ....چه خبرا .....واسه چه اومدی .....حتما واسه دیدن فرانک جون اومدی .....ها......میدونم خیلی هواشو داری.....و خیلی بهش میرسی ...ای شیطون بلا......هوشنگ از شرمندگی صورتش قرمز شده بود و سرشو پایین گرفته بود ...فرانک از هول دیدن عشقش با پاهای لخت رو برفای حیاط خونه قدماشو طی کرد و خودشو به درحیاط رسوند....سلام اقا هوشنگ ....خیلی خوش اومدی...بفرمائید تو ....ممنون ..فرانک خانم واستون یه مقدار خوراکی و میوه اوردم ..خواستم شب یلدا زحمت نکشین و برای خرید بیرون نرین اخه هوا سردو برفیه ....وای وای هوشنگ از همه رقم میوه و تنقلات به اندازه کافی خرید کرده بود و در سه صندوق پر با کمک ممد فابریک اونا رو به داخل خونه اورد .....اوه اوه چه حرکت زیبا و رومانتیک و جالبی ...قربون اون عشق پاک و بی ریاو تزویرت بشم که داری سعی و تلاش می کنی عشق و علاقتو به فرانک جون ثابت کنی .........هوشنگ با اون هیکل و شمایل هرکول مانندش قلبش اندازه یه گنجشک بودش و من به شذت تحت تاثیر این کارش قرار گرفته بودم ...سیامک داخل اتاق رفته بود و این صحنه رو نمی دید......هوشنگ جون بریم داخل .....یه کم استراحت کن ...نه نه ...خواهر خوبیت نداره..ما دیگه رفع زحمت می کنیم .....اوف اوف قربون اون مرام ومعرفتت بشم ...هوشنگ گل و بلبلم
......می خواستم خودموتو بغلش پرت کنم و یه کم ماچش کنم ولی ملاحظه فرانکو کردم وجلو خودمو گرفتم ....خب فرانک جون نمی خای از هوشنگ جون تشکر کنی ؟......چرا ...طاهره جون ..بخدا هول شدم .....نمی دونم چه جوری ازاقا هوشنگ تشکر کنم ......نمی خاد هول بشی ...به خودت زحمت بده و بیا جلو دو ماچ ابدار از لپای تپل هوشنگ جون بگیر و بعدشم باید هوشنگ جواب ماچتو با یه بوسه رو لبی بهت بده ....و هردو تون حالیتون شد یا خودم دست بکار بشم ....این جمله اخریم ..بی ربط بود و بی معنی ..اخه من می تونستم چه کاری بکنم ..زورم که به هوشنگ نمی رسید و فرانک هم از شرم و حیای خودش و حضور سیامک در خونه جبهه گرفته بود و تکون نمی خورد .....با اصرار و زبون بازی و سیاست خاص خودم اونا رو به ردو بدل کردن این بوسه ها تشویق و به سرانجام خوبی رسوندم ....وای وای چه عشقی کردم که صحنه بوسیدن هاشونو زیارت کردم .....افرین به خودم ......هردوشون از ته قلبشون راضی و خرسند از این پیشنهادم بودند ..دوتا عاشق ....که لحظاتی کوتاه و در زیر بارش برف همدیگرو در اغوش گرم و داغ خودشون گرفتند و درجه علاقشونو بیشتر و بیشتر کردند......هوشنگ و رفیقش رفتند و در اون لحظه ارزو کردم کاشکی یه جوری هوشنگو امشب نگه می داشتم و تا صبح با فرانک عشق بازی می کردند ...ولی این تصور غیر ممکن بود چون هوشنگ امکان نداشت این کارو بکنه ..اون یه مرد واقعی و باغیرت و با تعصب بود ...ولی اگه میشد عالی در میومد ..من و سیامک در یه اتاق و هوشنگ و فرانک در اتاق دیگه تا صبح طلوع ...عشق و حال و بکن بکن می کردیم......ولی امشب فرانک تنها میشه ...اینو چیکارش کنم ...وای خدای من ..اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم.......اه چه بد شانسه این فرانک مظلوم.و بدونه شوهر.......تا صبح باید گوش به ناله و فریاد های شهوتی من بده و افسوس و غصه بخوره ...واقعا این درسته<؟...نه نه ..براستی دور از انصافه...........باید به این موضوع مهم زودتر توجه می کردم ...اخه ناسلامتی اون بهترین رفیقمه .....حالا که اومدم خونه شون..و این نمایش شیرین سکسم با سیامک شروع شده دیگه نمی تونم بر گردم ......وای وای .......خدای من .....رفتم سراغ فرانک... داشتم بهش نگاه می کردم ......اون مشغول اماده سازی غذای شامش بود...قربون اون قلب خوب و پاکت بشم ....دوست عزیزم .....با تو امشب چیکار کنم .......طاهره جون ...اوا چرا بیکار وایسادی ..خب برو پیش برادرم ...یه کم اختلاط کن ...تو که تشنه دیدارش بودی ...خب برو ......اخه...یه جوریم ..فرانک جون لطفا کمکم کن.....راستش روم نمیشه بهش نزدیک بشم ...خیلی خیلی مشتاقم برم و خودمو تو بغلش پرت کنم ....ولی امروز شدم مثل یه زن ناشی و اماتور.....اتفاقا طاهره جون اونم مثل توه...روش نمیشه بهت نزدیک بشه ....سیامک به شدت تشنه توه و از دیشب در تب تو داغ کرده ........این کارتون نشونه اینه که عشقتون واقعیه ......قربون هردوتاتون بشم که امشبو باید در تب عشقتون بمونم . باهاش گرم بشم.........حالا بزار شامو دور هم بخوریم بعدش خودم خطبه عقد موقت امشبتونو می خونم و کارتونو میسازم.....باشه طاهره جون .....دیگه نمی خاد نگرون باشی ......مرسی فرانک جون ...ازت ممنونم....اگه تو نبودی باور کن کم میاوردم.......اه عزیزم ..فرانک جونم....ازت میخام امشب یه لباس سکسی خوب تنت کنی .....اوا طاهره برادرم تو خونه س نمیشه ...مگه با هم راحت نیستین؟......هستیم ...ولی نه در اون حدی که مثلا با یه دامن وکوتاه و سکسی جلوش بشینم.و سینه هامو تا نصفه براش نمایش بدم .........فرانک تا حالا سیامک بدن لخت تورو دیده؟.....اره دو بار دیده ..اونم اتفاقی........خب....هیچی ....چند لحظه فقط نگاهم می کرد......چه واکنشی نشون داد......از شرمندگی لپاش قرمز شده بود و فکر کنم یه کم هیجان زده هم شده بود ...تو چی ...راستش منم یه جوری شده بودم ..احساس یه نوع هوس زود گذر خیلی خوب و لذت بخش ...ولی فوری به خودم اومدم و خودمو از این فکر گناه الود پروندم........طاهره جون حالا منظورت از این حرفات چیه ......هیچی ..منظور خاصی نداشتم ....فقط از یه چیزی خیلی ناراحتم.......چیه طاهره جون ......بگو کمکت کنم .....اخه قزانک امشب من و سیامک با هم هستیم تو تنها میشی ....و این منو خیلی پکر و دمغ کرده ...نمی تونم اینو قبول کنم .....نه نه اصلا سکس بهم نمی چسپه.....وای وای عزیزم ..نمی خاد به فکر تنهایی من باشی ...باور کن من راحتم و اصلا بی خیال من بشو ...جون خودت به فکر سیامک و خودت و عشقتون باش..از ذره ذره لحظات خوب امشب لدت ببر .....قربون قلب پاک و صورت رعنات بشم.....بیا اینم یه ماچ ابدار که حالتو جا بیارم ......اوف .....چه بوسه داغی بهم داد....فرانک با این حرکتش منو تشویق به یه لز کرد.....بلا فاصله در همون اشپز خونه ..اونو یهو در اغوش گرفتم و لباشو مال خودم کردم .......فرانک یه لباس راحتی کتانی تنش بود و برجستگی اندامشو خیلی قشنگ نمایش می داد..دستمو تو چاک کونش بردم و خیلی راحت سوراخ کونشو پیدا کردم و اونو هماهنگ با خوردن لباش انگشتی کردم ....فرانک هنوز ملاقه اشپزیش تو دستش بود و دسته اونو به طرف چاک کونم کشوند و اونو از زوی شلوار چسپون سفیدم تو کونم میزد ....همدیگرو خیلی خوب گرفته بودیم و دیگه از دو دستامون بخوبی استفاده بهینه رو می بردیم .....اه من کوسشو می خواستم ...خم شدم و دامنشو بالا زدم و لای شورتشو از ناحیه کوسش جمع کردم و با زبونم چو چوله کوسشو به شدت تمام براش می خوردم ...فرانک یه چشش به در اتاق بود و یه چشش به من که داشتم بهش حال می دادم ........اه اه...طاهره.....خواهش می کنم.....نه نه نه.....نکن ......وقتش نیس...سیامک می فهمه ......ای ای ای.....اوخ جون....فرانک کوس طلا.....امشب چه کوس ابداری داری...ای جونم.......طاهره جون ......ارووم تر لطفا ....اه اه اه اه نه نه داره ابم میاد ......لپای دو طرف باسنشو بخوبی مالش میزدم ......اوف اوف چه کونی داره این فرانک ...وای وای خیف این کون نباشه تنهایی تا صبح سر کنه .....اب کوسشو به گمونم گرفته بودم و فرانک مست ارگاسم خودش شده بود ..بلند شدم و باز لباشو گرفتم و بعدش سراغ پستونای قشنگش رفتم و اونو بیرون زدم و با لبام اونو خیلی خوب می خوردم ....نوکاش سفت و بلند شده بود و نشون می داد که باز فرانک ازم میخاد ارضاش کنم ...یه دستمو به همون فرم رو کوسش باز بردم و اونو مالشش می دادم ...اوف اوف کوس خیس و ابکیش خیلی راحت مالش می خورد ........فرانک به لبه میز اشپزخونه اش لم داده بود و کاملا شل و بی اراده در دستان من قرار گرفته بود ....بین پستونا و لباش مرتب رفت و امد می کردم و گاها زیر گردن و پشت گوش هاشو هم لیس میزدم ..در اوج هوس و شهوتش لبامو به استانه گوشش بردم و بهش گفتم ...فرانک جون ...ازت میخام امشبو با من سیامک در سکسمون شریک شو و نفر سوم باش.......لطفا ... فقط همین امشب.....بهم نه نگو........
     
#286 | Posted: 8 Oct 2018 10:50
     
#287 | Posted: 9 Oct 2018 11:02
بنده خدا سروش چ زجری میکشه هر روز طاهره میبینه،شهره خانم یه فکری ب حال سروش بکن
     
#288 | Posted: 9 Oct 2018 12:05

دین افساری است که به گردنتان میاندازند تا خوب سواری دهید و هرگز پیاده نمیشوند, باشد که رستگار شوید
     
#289 | Posted: 9 Oct 2018 20:29
جالب بود
کسی هست که مامانش پیشنهاد ازدواج داشته باشه یا تو رابطه باشه؟
اگه هست پی وی لطفا
     
#290 | Posted: 10 Oct 2018 00:02
عالی بود ادامه اگه داره بازم بزار مرسی
     
صفحه  صفحه 29 از 31:  « پیشین  1  ...  28  29  30  31  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites