تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 47 از 48:  « پیشین  1  ...  45  46  47  48  پسین »  
#461 | Posted: 30 Jan 2019 18:13
ادامه از بهرام
بازی با سارا رو دوست داشتم و سارا هم کاملا به من عادت و انس گرفته بود و دخترهای هم سن وسالشو بی خیال میشد و با من وقتشو می گذروند ..اه چه روزهای خوب و شادیو من با سارا داشتم و از همه جالبتر رابطه دوستیم با صحرا در اون ایام و دوران کودکیم خیلی برام مهیج و پر نشاط بود و دوست داشتم همه اوقاتمو با صحرا بگذرونم .....صحرا کارشو بلد بود و پولی دست سارا داد که برای خودش هله هوله بخره ودر واقع مزاحم من و خودش نباشه .....بعد از رفتن سارا دستمو گرفت و به اتافش که چند پله از کف حیاط پایین میرفت برد و در اتاقشو از داخل خوب بست و بلافاصله بهم دستور داد که لباساشو درارم .....وای وای این بازی و رفتارش کمی فرق می کرد ....و من جلوش رفتم و ابتدا بلوزشو با زحمت و تلاش از دستاش دراوردم و سوتینشو هم با راهنمایی و کمک خودش باز کردم و مه مه هاشو به چشم خودم زیارت کردم .......بهم گفت دوسشون داری .....با اشاره سرم بهش اره گفتم ....مال مامانت خوشکله و یا مال من ......اه چه سوال سختی ازم می پرسه .....در واقع مال مامانم خیلی قشنگتر بود و ریبایی و سفتی و تناسبی که در پستون های مامانم دیده بودم در کمتر کیسی من می تونستم ببینم ....ولی نمیشد صحرا رو ناراحت و ناامید بکنم ...البته مال صحرا هم به نسبت سن و سالش عالی بود و شهوت و هیجان هر ببینده ای رو زنده می کرد ...ولی این مقایسه درستی نمیشد ....سیاست مدارانه بهش گفتم مال هردوتون قشنگه .....خنده ای کرد و لپای تپلیمو با دستش خوب گرفت و پیچوند و گفت ای کلک دلت نمیاد بگی مال مامانم بهتره من خودم میدونم اون خیلی از من بالا تره ومه مه هاش در حد هنرپیشه های فیلم های سینماییه...چون دیدمش اینو میگم یه باردرحیاط خونه تون لب حوض داشت بلوزشو عوض می کرد اومدم که با سحر بازی کنم پستوناشو دیدم ......نه خاله صحرا به خدا مال توم قشنگه .....دوس داری باهاش بازی کنی .....اره خیلی ....پس بیا جلو باهاش بازیتو بکن .....رفتم جلوش و با احتیاط و اروومی دستامو به دوتا مه مه هاش بردم و ابتدا نوکاشو خوب لمس کردم و کم کم کف دو دستمو خوب باز کردم و بخوبی مثل باد کنک باد کرده فشارشون می دادم ...اوخ جون ..چه کیفی داره ...از نرمی و لطافت و خنکی مه مه هاش واقعا لذت میبردم ....صحرا چشاشو بسته بود و دستامو به نوکاش گرفت و بهم گفت اونجارو خوب بمالون ....نوکای جفت مه مه هاش سفت و کمی بلند شده بود و دوست داشتم با دندون های شیریم گازش بگیرم کاش میشد ......دستای صحرا هم به کمک من اومده بود و چهار دستی مه مه هاش مالش می خورد ...صحرا اه و اوه و اوخ می کردو به لباش حالت بوس می داد و انگار که تصور می کرد که با یکی دیگه ماچ کاری می کنه ...چه جالب و این حرکاتش برام تازه گی داشت ......بهرام ...بهرام ..بهرام .....دوس داری مه مه هامو بخوری ......اره .......خاله میزاری بخورم ....اره عزیزم چرا که نه بخورش ..فقط دستاتو هم رو مه مه هام ول نکن ....فهمیدی ........یادمه در پنج سالگیم یعنی دوسال قبل گاها میرفتم سراغ کیسه ارد و در یه کاسه با اب ...خمیر خوبی درست می کردم و از نرمی و خاصیت خوبش لذت میبردم والان هم با دست زدن به مه مه های صحرا به همون حس باز گشته بودم و درواقع مالش و لمس پستونای صحرا از خمیر ارد برام بیشتر لذت اور بود.......بهرام ...بهرام.....بهرام کوچولوی صحرا ....عزیزم .....حالا دهنتو رو مه مه هام بزار و مثل بستنی لیسش بزن .....همه جاشو خوب بلیس نوکاش بیشتر ......اهههههه......اه اه افرین بهرام ......اهایییییییییی.....جون جون ...خوشمزه س مه مه هام ؟......ها ......بگو دیگه ......نمی خاد تو بگی خودم بجای تو میگم تو بهتره خوردنتو ول نکنی .....اییییییی....قربون اون دهن نقلیت برم من ...اه چه خوب و ناز میخوریش ....اه اه اه بهرام عاشق این کاراتم .....می میرم برات ...بهت قول میدم یه کم بزرگ شدی و دودولت راه افتاد تو اولین نفری باشی که کونم نصیبش بشه ...اونجام قفله و نگه اش میدارم خودت بازش کنی ...کوسم مال شوهرمه که باید پرده شو اون بزنه ..خدا میدونه قسمت کی بشه......اه اه اه اه اییییییییییییی......اخیش چه لذتی داشت .....بیا بهرام ...اینم یه بوس ابدار واسه تو و جایزه ات این پوله ...برو بفالی مشتی نقی برای خودت بیسکویت بخر که جون بگیری دفعه دیگه بهتر برام بخوریش ....اها یادت هم باشه از این کارمون به هیچ کسی نگی حتی به مامان جونت ......اگه بگی دیگه باهات حرف نمیزنم و نمیزام با سارا هم بازی کنی .....فهمیدی .....وای وای چه بازی مهیج و خوبی بود ...منم به تناسب سن وسالم لذتمو از این کار صحرا برده بودم و از خوشحالی این بازی و جایزه ام سراز پا نمی شناختم ......وسط راه دست سارا رو گرفتم و به اتفاقش بیسکویتمو باهاش نصف کردم و طبق عادتم خودم دهنش گذاشتم .....اخ جون ....نوش جونمون .....در خونه نگرانی ازسرو صورت اکرم و خصوصا سحر می بارید از مامانم خبری نداشتیم و منم به نوبه خودم ناراحت شده بودم کاشکی بزرگ بودم ومیرفتم پیداش می کردم .....به اغوش گرم سحر پناه بردم و با چشای نگران زده ام مایل بودم کمی نقش مامانمو برام داشته باشه ......ولی واقعا هیچ کسی نمی تونه جایگاه مهر و عطوفت و مهربونی مادر رو بگیره و این یک واقعیت مطلق و حقیقتی هست که همه به این باور دارند ......
........................................
...............................................
ادامه از طاهره
fبه محض اینکه از خونه لعنتی و پلید بابک بیرون اومدم به یک باره بازم نگرانی به سراغم اومد بعد از ساعتهای متمادی که تحت فشار شدید روحی و روانی و حتی جسمی قرار گرفته شده ام ودر این یک ساعت اخری با بابک و روناک .... تا حدودزیادی از این فشار و ناراحتی بیرون اومده بودم و اتفاقات چنان دست به دست هم داده بود که ورق به نفع من برگشته و بطرز باور نکردنی من فعلا نجات یافته بودم و من اینو فقط لطف و کمک خدا وند میدونستم و بارها در قلبم مراتب شکر و سپاس گذاریمو از خالق اسمان ها و زمین ابراز کزدم....ولی الان و در این شرایط من در داخل شهر و در بدترین وقت و ساعت ممکنه اون هم نصفه شب تک و تنها مونده بودم ...من که در این شهر به اعتراف اکثریت قریب به اتفاق خوشکل ترین زن شهر بودم و خاص و عام ازم تعریفها می کردند هم اکنون ناخواسته با پای خودم بیرون اومده بودم که شکار شکار چی های مخفی و ناشناس بشم .....ضزبان فلبم با هر قدمی که برمی داشتم تندتر و تندتر میزد ....هیچ جنبده ای رو در خیابون نمی دیدم ..صدای پارس سگ ها و اگه اشتباه نکرده باشم حتی زوزه گرگ ها هم به گوشم می خورد ......اه خدای مهربون ...لطفا هوامو داشته باش ..و این زن تنها و ضعیف رو باز در پناه خودت بگیر.....در اون لحظات اگه به من خورده نگیرید .....من ازجنبنده دو پا بیشتر هراس داشتم تا امثال سگ و گرگ وووو.......اه باز به یاد اون شب کذایی خونه اکرم و دارو دسته گروه مافیایی فاحشه خونه به سرکردگی بشیر ملعون افتادم که بطرز معجزه اسایی من از دستشون فارغ شدم و حتی دو سگی که در اخرین لحظات فرارم جلوم سبز شده بودند که تیکه پاره ام بکنن ....با لطف و عنایت خداوند و احسان عزیز...به من و اکرم حمله ای نکردندو این اتفاق نادر رو من هیچوقت فراموش نمی کنم ......اه احسان رو فراموش کرده بودم و ازش خبری ندارم یادم باشه فردا و یا پس فردا قبل از سفرم ...سری بهش بزنم ...دو گزینه داشتم یا باید راه مستقیم و دور رو که از خیابون ها رد میشد رو میرفتم و یا راه میان بر و نزدیک تر رو که از کوچه ها رد میشد ..هردوش در جای خودش برام خطرداشت ...نمی دونستم کدومشو انتخاب کنم ...مونده و کلافه و ترسیده برای چند لحظه در جای خودم ایستادم ......ترسم از کوچه هابیشتر شدچون برق و روشنایی نداشت و خیابون رو به همین دلیل ترجیح دادم سر یک کوچه وقتی به فضای کوچه نظر کردم وحشتم دو برابر شد و لذا با گام های سنگین و دل پریشون و اشفته .....در پیاده رو پیش روی می کردم .....خدا بابک رو لعنت کنه که مسبب و بانی اصلی این همه عذاب و بدبختی امروز من شده بود ......به هر طریقو روشی که شده باز حالشو می گیرم باز امشب باباتوم قانون مند خودش کونشو گائیدم ...کثاقت بیشرف ....صدای موتور یک ماشین از پشت سرم منو از بابک و اتفاقات امروزم بیرون اورد و در کنار تنه درخت پیاده رو کمین کردم و به خیابان نگاهمو دوختم ....از همون ابتداصدای عربده و نعره های مستانه چندین نفر سرنشین این ماشین نشون از خطر ناک بودنش می داد و اگه منو دیده باشن قطعا لقمه چرب و نرمی برای بزمشون خواهم شد ....خدایا چیکار کنم.....وای وای متوجه من شدن و ترمز ماشین در نزدیکیم متوجه ام کرد که سریعا باید به جلو فرار کنم ......چادرمو رو کمرم در حین دویدن جمع کردم و فقط سریع میدویدم ....اصلا جرئت نگاه کردن به پشتمو نداشتم ...سرو صدای سه نفر فقط به گوشم میومد که منو صدا میزدن و قربون و صدقه ام میرفتن و با گفتن جنده خانم و خوشکل جون و ...وایسا فرار نکن...... با عزمی راسخ و شهوت ناکشون منو دنبال می کردند .....اوایل دویدنم سرعت خوبی داشتم ولی اگه از نفس بیفتم قطعا ..اسیرشون میشم و خدا میدونه تا صبح چه بلاهایی سرم بیارن ......مسافت حدود 500متریو دویدم و خوشبختانه کوچه تاریکیو در جلوم دیدم و از سر ناچاری واردش شدم ....کوچه عرضش باریک بود و کف زمین خوب معلوم نبود چاره ای نداشتم و باید بدونه احتیاط و باسرعت کوچه رو رد کنم ....یک دو راهی جلوم سبز شد و باید سریعا یکیشو انتخاب می کردم و سمت راستو دنبال کردم و خدا خدا می کردم که کوچه بن بست نباشه ]چادر گل دارسفیدمو باید از خودم جدا می کردم چون در تاریکی فضای کوچه نشونه و راهنمای خوبی برای تعقیب کنندگانم بود و من وقتی به داخل کوچه سمت راستی داخل شدم اینو فهمیدم و لذا با تکیه به ستون خاک و گل یه در چوبی سریعا چادرمو در کیفم جاش دادم و دیگه فقط یک بلوز و دامن تنم داشتم همونجا ساکت و خاموش ایستادم که هم نقسی تازه کنم و هم از اوضاع و احوال اون مرداخبری بگیرم دهنمو با دستم گرفتم که یهو فریاد از دهنم درنیاد که همه چیو خراب کنم ...ترس و هراس رو با همه وجودم حس می کردم و دست و پام می لرزید رو زانوام تکیه زده و با چشمان مضطرب به اطرافم ..گوشمو تیز کرده بودم که بشنوم این مردای تشنه به اندامم چیا میگن.......جلالخالق الان جلوم داشت فرار می کرد یهو نموند...تو چیزی نمی بینی ......نه بابا این کوچه مثل داخل قبره ....هیچیو نمیشه دید .....نکنه ما جن و پری دیدیم ...ها ...جن نه ولی فرشته رو من دیدم ...اون پری بود اگه فرار نمی کرد حال خوبی بهمون میداد....عجب مالی عجب تیکه ای ....باسنشو دیدی چه جوری در حال فرار زیر چادرش نمایشش می داد.....اووووف .......ارزش داره بازم دتبالش بگردیم ..این وقت شب و این تیکه و لعبت هدیه اسمانیه ......ای بخشکی شانس چراغ قوه تو ماشین بود اونو نیاوردیم ......صدای یکیشون خیلی نزدیک بود و شاید چهار متر ازم قاصله داشت ...به شدت دست و پام به لرزه افتاده بود ...یک دستمو رو کوسم گرفتم واه واه از ترسم می خواستم خودمو خراب کنم ....چشام کم کم به تاریکی کوچه عادت کرده بود و یک نفرشون عقب عقب از پشتش به طرفم شانسی ذره ذره نزدیک میشد ای وای ای وای ..چیکارش کنم اگه همین مدل بیاد دقیقا روم میفته و دیگه همه چی تموم میشه و اسیرشون میشم ......در اون موقع من نمی تونستم جامو تغییر بدم و یا فرار کنم چون دورو ورم ولو بودند و باید ساکت ودر جای خودم می موندم ولی این مرتیکه عوضی که دنده عقب داره به من نزدیک میشه رو به چه طریقی باهاش مقابله کنم ......ای وای وای ...بالاخره از اون چیزی که می ترسیدم اتفاق افتاد و این مرد روم دقیقاافتاد وهر دومون فریادمون بلند شد من از ترسم و اون مرد از چیزی که در اون تاریکی انتظارشو نداشت ...فریاد های ممتد و بلندم رو سر دادم و کمک می خواستم اه خدای من از ساکنان این خونه ها و اهالی این کوچه کسی نیست به دادمن برسه با فریادم این جملاتو در ذهنم می گفتم و انتظار باز شدن درب یکی از خونه ها رو می کشبدم دریغ و صد دریغ از این ارزو....هر.سه نفرشون روم ریختند و هر کدومشون فقط می خواستند دهنمو ببندند و از سرو صدا و فریاد بیفتم .....تا به خودم اومدم متوجه شدم که یک دستمال ابریشمی رو دهنم اومد و منوبه خاموشی برد ..یکیشون دودستمو از پشتم بهم گرفته بود و بخوبی و با زور زیادی که بهش وارد می کرد از دستام فلج کرد ....رو کول یکیشون بودم و منو به طرف خیابون و ماشینشون حمل می کردند ....فقط با پاهام می تونستم کاری بکنم چون دستام هم با دستمال مثل دهنم بسته شده بودولی فایده ای نداشت و در اون لحظات ارزوی مرگو از خدایم داشتم ..با ر خدایا منو بکش و جونمو بگیر و نزار بیشتر دامنم الوده بشه و این ارذال و اوباشو ازم دور کن .....من نمی خوام بدست این کثاقتای پست و اواره و دربدر و بی خونواده ولات مورد تجاوز قرار بگیرم ....چشام خیس اشک شده بود و هق هق کنان رو دوش مرد متجاوز چشامو به افق های چپ و راستم میزدم و تا بلکه معچزه ای اتفاق بیفته و من از این گرداب و جهنمی که برام درست شده بود خلاصی یابم به ماشینشون رسیده بودیم و منوبلافاصله رو صندلی عقب راننده پرت کردند و دو نفرشون چپ و راستمو گرفتند و سرمو از صورتم به روکش ماشین کیپ کردند و فقط احساس کردم که ماشین در حال حرکت به نقطه نامعلومی هست .....ناامیدی همه وجودمو گرفته بود .....
     
#462 | Posted: 30 Jan 2019 19:23
ممنون شهره خانم عزیز،ممنون طاهره خانم
ولی وقتی داستان میرسه اینجا ادم دلش میگیره
     
#463 | Posted: 30 Jan 2019 19:43
عالی

دین افساری است که به گردنتان میاندازند تا خوب سواری دهید و هرگز پیاده نمیشوند, باشد که رستگار شوید
     
#464 | Posted: 31 Jan 2019 02:52
     
#465 | Posted: 3 Feb 2019 11:51
ادامه از طاهره
در اون لحظات سخت و پر التهاب به اعمال و رفتار خودم مراجعه کردم که من چرامثل خیلی از زن ها زندگی نمی کنم و چرا این همه دردسر و فشار و ناراحتیو برای خودم فراهم می کنم لابد شما ها خواننده و مخاطب این خاطراتی که هم اکنون مشغول خوندنش هستین براتون این سوال پیش اومده که به من بگین تو چرا اصلا سرت تو لاک خودت نیس و به بچه ها و شوهر و زندگیت نمی چسپی و قبول نمی کنی که این سونوشت توه ....ولی برای جواب این سوال ..من دلایل خاص خودمو داشتم ..وقتی که لباس عروس رو تنم کردند من هنوز در افکار بچه گانه و کودکیم بودم وگردش می کردم و این عروسیمو یک بازی می دونستم در حالیکه به شدت ناراحت از این بازی واقعی بودم مردیو به عنوان شوهر کنارم دیدم که اصلا علاقه ای بهش نداشته و امادگی قبول زن بودنو در خودم هنوز نمی دیذم مرگ زود رس مادرم و حسادت نامادریم از زیبایی و خوشکلیم و بی تفاوتی و بی محبتی پدرم باعث این ازدواج زود هنگام بودوسوا ازشرایط بسیار بد و غیر قابل تحمل در خونه شوهر و دشمنی رعنا و ادامه اش تا حال وعدم استقلال شوهرم و بی کفا یتی در رفتارش حتی باعث شد دست به دامن یک اخوند منحرف و هوسی بشم و یک بار باز یچه دست شهوت بازی هاش قرار بگیرم و بعدشم در اثر اهمال کاری و ناشی گری خودم دو بار از فرهاد باردار شدم و بعدها موجب عذاب وجدانم شد و من واقعا با فرهاد هم بهم زدم و رابطمو باهاش قطع کردم و اگه در خاطرات قبلیم دقت کرده باشین بعد از تولد طاها و سحر مدتها خیانت به شوهرم نداشتم و تصمیم گرفته بودم عشق رو در شوهرم جستجو کنم و بیشتر بهش میرسیدم در حالیکه در مقابل این رفتارمن شریک زندگیم شخصیتش سریعا تبدیل به یک مرد بی رگ و بی غیرت و بی شرف شده بود و این باعث سد بلند و سختی شد که موفق نشم زندگی و گرم و عاشقانه ای که خودم می خواستم با شوهرم بوجود اورده و داشته باشم بدست بیارم و باز مجبور به خیانت های نا خواسته ای شدم که واقعا از ته قلبم نمی خواستم من عشق واقعی رو جستجو می کردم و این عشقو در سیامک تا حدود خیلی زیادی دیدم و حسش کردم و لی کافی نبود نبودنش در کنارم و اون سکس و عشق کامل و مورد انتظارمو هنوز در سیامک نمی گرفتم هوشنگ شخصیت مردونه و کامل و نمونه ای خوبی برام بود و گاها دوست داشتم خواسته ها و امیال جنسی و عشقیمو ازش بگیرم ولی اون هم پاک و سالم بود و جواب گوی شهوتم نمیشد ...کمبود بیغیرتی و نامرد بودن شوهرمو از هوشنگ می گرفتم از بودن در کنارش لذت میبردم ....شاهین بارها از عقب به من تجاوز کرد و تاوان این کار کثیفشو هم بد جوری داد اون از مردی افتاد و از ترس ابرو و حیثتش فرار کرد و اواره شهر هاشد ...علی برادر اکرم با بشیر و دار و دسته کوس کشاش هم هر کدوم با تجاوزشون به من سرنوشت خوبی نداشتن و صابر هم یه جورایی تادیب شده بود و بخوبی کتک خوبی از هوشنگ خورده بود ....عاشقان سینه چاکم از سروش ۱۳ساله گرفته تا احمد خدا بیامرز ۷۰ساله همشون به تناوب و تناسب های جوراجوری به من ابراز عشق وگدایی رابطه جنسی می کردند...و این همه چالش ها و مسایل و موضوعات مختلف باعث شده که من همچنان در جستجوی یک هدف و گزینه دور از دسترسم باشم و اون هم عشق واقعی میتونست باشه ...سیامک گزینه خوبی هست ولی ایا کامل تر از اونو میتونم داشته باشم و بدستش بیارم ؟......من زنی زیبا و خوشگل و همیشه تشنه به شهوت و سکس هستم که هر زنی جای من بود بدتر از من به سرش میومد و می کرد.......وحالا در این گرداب و سیلاب و طوفان و بلایی که گرفتارش شدم ....چه به سرم میاد ....اه بار خدایا باز هم ازت میخام به این زن تنها و بی دفاع و مظلوم کمک کنی من تا حالا یک بار سجده به درگاهت نکردم و دستور تو به بندگانت برای نماز هم اجرا نکردم ولی الان که سرم به روکش ماشین کیپ شده این حرکتو سجده از من بیدفاع قبول کن و با وجودیکه غسل و وضو ندارم این نماز رو با خلوص قلبم تقدیمت می کنم ....میدونم بهم میگی تو در شرایط سختی برای من نماز می خونی و سجده می کنی ولی من واقعا عاشفت هستم و از قلبم خودت اگاهی .....ماشین همچنان میرفت و در دست انداز های مسیر من کمی جابجا میشدم وگاهادونفر کنارم به باسنم و کمرم ضرباتی میزدن و هر چه بیشتر دلمو خالی می کردند.....نیایش و دعاهام تموم شده بود و گریه هام ارووم ارووم با اشکایی که رو روکش ماشین میریخت دستمال بسته شده رولبام و چهره مو کاملا خیس کرده بود ....اونا حرفاشون همش برای من و نقشه هایی که طراحیش می کردند شده بود ....میگم داش حسن بهترین فرصته خوبی و کار اون شب تورج رو جبران کنیم .......اره بد نگفتی ما که تا صبح وقتشوداریم اونم بزار بیاد حالی از این مامانی ببره ....خخخخخخ...نمی خام بدهکار و مدیون تورج بمونم ...پس بریم سراغش ...اوضاع و احوالم انگار داشت بدتر میشد و این سه نفر قانع نبودنددر صدد بودند نفراتشونو بیشتر کنند و منو کالا فرض کرده بودند ....ودر بین خودشون تسویه حساب هایی بنام من میشد........ماشین بالا خره متوقف شد و راننده ماشین پیاده شد و رفت ...یکیشون با وقاحت و بیشرمی دستشو رو چاک کونم برده بود و باهاش حالشو میبرد خوبی کارش این بود که از رو دامنم لمسش می کرد ...من که اصلا دفاعی از خودم نداشتم و مثل یک لاشه بین این دو حیووون افتاده بودم و فقط منتظر معجزه ای بودم و بس .....ارزویی که انگار دست نیافتنی به نظر میرسید و دیگه ناامید و با جسمی خسته و روح و روان پریشون و سرشار از ترس باز منتظر اتفاق خوب بودم .......گلوم خشک شده بود و در ارزوی گرفتن یک لیوان اب خنک دل و جیگرم له له میزد ..ولی مگه شدنی بود ...حتی من قادر به گقتنش نبودم .....لحظات سختی به من میگذشت ...اه اه امروز وامشب عجیب ترین روز زندگیمه که پر از اتفاقات بد و خوب و زشت و زیبا و خلاصه قرو قاطیه که گمان کنم در کمتر کسی می تونست اتفاق بیفته ...صدای چندین نفرو می شنیدم که به ماشین نزدیک می شدند ......داش حسن جامون نمیشه ....میگم یا شماها برید پایگاه خودتون و ما دنبالتون میایم و یا پیاده شید و بریم داخل و همین جا کارشو تموم کنیم ....تصمیم با شماس ......بساط و مشروب اگه اماده دارین میایم و اگه نیس که هیچ ...برمی گردیم.....نه مشروب و عرق نداریم و این اخرشبی گیر نمیاد ای بابا حالا بزار بدونه عرق خوری این جنده رو بکنیم ....مگه چی میشه ......نمی دونم بچه ها بریم و یا برگردیم ......اغ حسن پیاده شیم و همین جا بزمو شروع کنیم من که تحمل ندارم کیرم براش راست شده وتازه برگردیم ممکنه گشت اژان به همون بخوره و همه چی خراب میشه ...داش حسن حق با محموده منم موافقم پیادش کنیم و بریم خونه تورج ........این کثافت ملعون که مشغول باسنم بود کیرشو برام راست کرده بود و طاقت و تحمل دوری کوس و کونمو انگار نداشت و با حرفای این دو نفر کنار دستم حسن که ظاهرا سر دسته و راننده ماشین بود قبول کرد که بزم و جشن و تجاوزمو در همین خونه تورج برگزار کنند ....باز هم رو کول یکیشون سوار شدم و منو به داخل یکی از اتاق های خونه تورج بردند و من مثل یک لاشه گوشت زنده روی یک لحاف تشک نرم و گرمی پرت شدم .....با چشای سرشار از ترس و نگرانی به اطرافم و ربایندگانم نگاه می کردم .....همه اعضای بدنم از سر تا نوک پاهام مثل بید می لرزید و حتی دستام که از پشت بسته شده بود هم به لرزه افتاده بود ........یکیشون که قیافه درب و داغون و کثیفی داشت و با وجودیکه جوون به نظر میرسید و ولی نصف بیشتر دندوناش نمونده بود و باقیشم سیاه و زرد به نظر میرسید قه قه زنان از کنترل خارج شده بود وبشکن زنان همون ابتدا کیر زشت و پر از موی ژولیده شو که مثل موی سرش بودبیرون کشیده بود و انگار مثل یک ارایشگری که تیغشو برای اصلاح ریش مشتریش تیز می کنه اونم برام تیز و سفتش می کرد حالم ازش بهم میخورد اگه این موجود اجنه مانند روم بیفته و قصد تجاوزمو داشته باشه بلا فاصله زیرش قطعا بیهوش میشم وای وای خدایا خدایا به دادم برس.....تعدادشون هفت نفر شده بود...هیچ نقطه و راه امیدو نجاتیو دیگه نمی دیدم و کاملا ناامید و رنجور و خیلی خسته به گوشه ای از این اتاق درهم و برهمشون پناه بردم و خودمو جمع کرده و در حالتی قرار دادم که بهشون نخورم چون همشون مثل دیوونه های زنجیر از هم گسسته شده بودند و از دیدن من و این شکاری که گرفته بودند سر از پا نمی شناختند .....میزبان و صاحب خونه پیشنهاد بازی ورق دادو بهمه اعلام کرد برنده بازی اولین نفر ی خواهد بودکه افتخار تجاوز منو کسب خواهد کردو اخر نفر هم محکوم به خرید کله پاچه و تهیه صبحانه .........اه بیچاره من و بخت بدی که سراغم اومده ...گرفتارو اسیر چه جووونورایی شدم و سر تصاحب من بینشون حتی باعث شدم درگیری و ردو بدل شدن فش و دشنام و حرفای رکیکی بوجود بیاد که نوشتن و گفتن همچین جملاتی مایه شرم ساری و افت درجه انسانیت هست وموجودی که خداوند بنام اشرف مخلوقات بوجودش اورده که مایه فخر و مباهاتش باشه...نفر بازنده ناراحت و با اعصاب داغون از باختش بهم نزدیک شد و به همشون گفت حالا که من اخر نفرم میخام یک ماچ ابدار اجالتن از این جیگر خانم بگیرم ....و بعدش میرم واسه خرید کله و پاچه ........دهنشو بیخ گوشم اورد و چیزیو گفت که اصلا انتظارشو نداشتم .....اه اه خدای من .....
.................
....................
...........................
ادامه از هوشنگ
میگم ممد فابریک به همه رفقا گفتی که دنبال خواهرم باشن ....همشونو که ندیدم ولی چند نفرشون که مطلع شدن الان پخش و پلا شدن و دنبالشن ..... هوشنگ خان ناراحت نباش ما پیداش می کنیم ....باید اول برم سراغ اون مردک مهران که مثل خانماس .....اون میدونه این بابک حرووم زاده خواهرمو کجا برده .....تا رسیدن به همون خونه ای که من و طاهره رو برده بودن...رو با دویدن طی کردم ...اگه بلایی سر خواهرم بیاد هیچوقت خودمو نمی بخشم اون منو نجات داد و خودشو سپر بلای من کرد ...همشونو به خاک سیاه میشونم و از بابک بیشرف گرفته تا مهران وهمه افرادی که امروز در این اداره لعنتی به چشمم خورده ....نمیزارم طلوع صبحو ببیند....اه خواهر مهربون و عزیزم ...بهت قول میدم ...نجاتت بدم .....با اعصابی داغون و خشم فراوانم به در بسته شده خونه و یا اداره پی در پی میزدم و حالیم نبود که نصفه شبه و وقت این سرو صداها نیست .....یک سرباز خمار از بی خوابی درو باز کرد ...چه خبره ...درو از ریشه دراوردی ...چیکار داری .....اهایییی سرباز مردنی مهران جوادی اگه هستش سریعا بیارش اینجا کارش دارم خیلی مهمه....سرباز در جاش خشکش زده بود و از هیبت و اندام. هیکلم در اون نصقه شب ترسیده بود و اینو در قیافه و چشاش بخوبی می خوندم ...ها چیه لال مونی گرفتی ...برو صداش بزن .....زود باش....سربازه عقب عقب رفت داخل و من کلافه و منتظر موندم .....تا اومدن مهران من با مشت گره کرده ام به تنه درخت کنار درب ضرباتمو میزدم و تا حدودی می خواستم خشممو کنترل کنم ...نباید فعلا شلوغ کاری کنم تا پیدا شدن خواهرم باید صبر کنم و مدارا.......به به اقا هوشنگ گل و بلبل ..اینجا چیکار می کنی تو باید الان در خونه کنار خانمت باشی.......یقه مهرانو فقط با یک دستم گرفتم و به دیوار کوچه بردم و.......ببین مهران حرف زیادی نزن یعنی زر نزن ...طاهره کجاس خواهرمو میگم .....فوری جواب میخام .......خیلی خب ارووم باش ...مگه طاهره خانم به خونه اش بر نگشته ؟...نه نه اگه بر گشته بود من که سراغت نمی اومدم......واقعا بر نگشته ؟...اره احمق عوضی ...من که عاشق چشم و ابروی تو نشدم این وقت شب بیام.......ببین مهران ولت نمی کنم ...بهم بگو خونه بابک بی شرف کجاس.......باشه باشه اجازه بده باهم میریم ...من برم اسلحه مو بیارم ....نمی خاد بری ...داری جیم میشی ...من ختم کارم ...نمی زارم از دستم در بری ....به جون خودم و شما دروغ نمیگم منم نگران طاهره خانمم.....واقعا میخام باهات بیام ....فقط اجازه بده اسلحمو بیارم شاید لازم شد.....باشه من گردن این سرباز مردنیوگرو می گیرم اگه تا یکدقیقه دیگه نیومدی گردنشو می شکنم ......بیچاره سربازه انگار خودشو خراب کرده بود...از این کارم خودم ناراحت شده بودم غرور و مردونگیم دیگه اجازه نمی داد که تحقیر این سربازو ادامش بدم و اونو ول کردم .سرباز برو داخل کاری باهات ندارم .....ولی اون نرفت و گوشه در چمپاتمه زد و فقط نگاه می کرد ....واقعا که سزباز اداره شهربانی در این لحظه دیدن داشت....مهران با اسلحه اش برگشت و با هاش به خونه بابک رفتیم امتیاز بودن مهران ..ماشینش بود که سریعا به مقصد رسیدیم .....خونه سازمانی بابک دیوار کوتاهی داشت و خیلی راحت یک دزد چابک و فرز میتونست بالاش بره و داخل حیاط بشه.....ولی مهران مخالف این کار بود و زنگ خونه رو به صدا دراورد ....بعد از لحظاتی سرو کله درهم و برهم و نیمه مست بابک با لباس خوابش پیداشد ....دیدن قیافه نحس نا خوشایند این نامرد خونمو به جوش اورده بودولی با توصیه مهران باید کوتاه میومدم مهران هم خودشو از دید بابک پنهون کرده بود .....با دیدن من بابک قصد بستن درو داشت ولی بجای این حرکتش من اونو به طرف خودم کشوندم و به دیوار کنار کوبوندم ......بالا خره بهم رسیدم ....قبل از اینکه پاره ات کنم فقط بگو خواهرم کجاس .....نه نه ...خواهش می کنم ..خونسرد باش ........بیشرف پست ..نامرد ...میگی یا با این چاقو کونتو پاره کنم ...چاقومو واقعا رو باسن کثیقش گرفته بودم و فقط یه ذره فشار لازم داشت تا لباس و کونش از خون پلیدش قرمز رنگ بشه ....بببببباور کن فرار کرده نیست ...برگشته خونه خودش ....اگه باور نداری بیا داخل خونه مو بگرد .....خیلی خب باهم بریم تو ......از پشت یقه پیراهنشو دستم داشتم و با لگد و اردنگی بابکو به داخل هولش دادم ....کل اتاقاشو گشتم ولی خبری از طاهره نبود فقط در اتاق خوابش یک دفعه یک زن لخت و مادر زاد جلوم سبز شد و با لبخند ملیحش و در حالیکه یک جام شراب قرمز رنگ در دستش داشت بهم تعارف خوردن مشروب می کرد .....بفرما قهرمان ..این جام شراب مال توه ...بیا عزیزم ..به به چه قد و بالایی ...افرین طاهره .....چه عاشقای سینه چاک و خوش قد و بالایی داری ..همیشه بهش حسودبودم کاش یکی مثل تو پیدا میشد که خودش و جونشو واسم فدا کنه .....بیا منو بغل کن ..طاهره رو بیخیال شو اون الان پیش شوهر جونشه ....بیا عزیزم اگه پول و طلا هم بخای بهت میدم فقط امشبو با من بمون و شهوتمو خاموش کن .....از این اتفاق واقعا شوکه شده بودم و در جای خودم برای لحظاتی موندم که چه جوابی و واکنشی به این کارش داشته باشم ....این فاحشه خونه این افسر شهربانی چه غلطی می کنه .....نه بهتره جوابشو ندم و برم دنبال خواهرم ........بابک پشت سرم ایستاده بود و با کلتش منو تهدید می کرد .....اون از قرصت استفاده کرده بود و اسلحشو روم گرفته بود ......متوجه زیر پاش شدم که روی یک قالیچه کوچیک مستقر شده بود بلا قاصله دو قدم جلوتر رفتم و با تموم قدرتم و از کف پای راستم قالیچه رو به طرف خودم کشوندم و یهو بابک بی تعادل شد و در همون لحظه خودمو روش پرت کردم و اسلحشو ازش گرفتم و با مشت های سنگین خودم ضرباتیو روی صورت و سینه و پهلوهاش فرود اوردم ....کنترل نداشتم فقط اینو یادمه که مثل یه کیسه اشغال بلندش کردم و روی تختش پرتش کردم وچاقمو رو رگ گردنش گرفتم ......ای بیشرف نامرد ....تو چه دشمنی با من و خواهرم داری ...ها ...زودباش جوابموبده.....من تورو می کشم و این زنیکه فاحشه رو هم با خودت در یک قبر دونفره میزارم و همین امشب روتونو با خاک پر می کنم ...این کار برام مثل اب خوردنه ...باز هم بابک زیر مشت هام ضربه می خورد ..نه نه نزنش بسه دیگه ...خواهش می کنم .....خفه شو زنیکه فاحشه ..تو یکی هیچی نگو ...من می خواستم برم ولی این نامرد واسم اسلحه می کشه .....فقط اینو گوش کن بابک ....من این دفعه جونتو نمی گیرم ..وولت می کنم ولی اگه بلایی سر خواهرم اومده باشه و تا صبح پیداش نکنم ...میام سراغت و می کشمت ......قسم می خورم ........و اگه .خودم این کارو نکنم و نتونم رفقام کارتو تموم می کنن ....شیر فهم شد ...اها راستی نکنه باز برام پرونده سازی کنی چون دستت رو شده و ازت مدرک دارم ..پس فقط دعا کن که پیداش کنم ....باشه من از طرف بابک بهت قول میدم دیگه مزاحم تو و طاهره نشه .......چشم...بابک درب و داغون شده بود و صورت له ولورده اش نمیزاشت حرفاشو بزنه و این زن بجاش حرف میزد ...دیگه مطمئن شده بودم که بابک به این زودیا سراغی از من و طاهره نمی گیره ........از خونه شون اومدم بیرون وبا مهران به جستجومون ادامه دادیم ......مهران ازم درخواست کرد که به روش خودش کاوش و ادامه کارو دنبال کنیم ....نگرانی ازهر اتفاق بدی برای طاهره منو دستپاچه و عصبی و از کنترل عقلی خارج کرده بود و خونسردی مهران در این شرایط شاید دریچه روشنیو بر این فضای تاریک باز می کرد و معما ی پیدا شدن گمشدمون رو حل بکنه.....چندین خیابان و مسیر رو رفتیم و مهران با دیدن هر عابری ازش سوالاتی می کرد و حتی دو مخبر و خبرچین رو هم به کمک طلبید.ولی هنوز بی خبر از رد و نشونی مونده بودیم.....درصدد رفتن به حاشیه شهر بودیم که متوجه یک مرد شدیم که از یک کوچه خارج میشد ناامید بودم و قصد نداشتم سراغش برم و لی مهران سماجت کرد و نزدیکش شدیم ...اونو می شناختم قنات بود و اب برای اماکن و خونه های مردم میبرد .....بیچاره چه وزنیو باالاغش حمل می کرد ....دلم به حالش میسوخت....کاش فرصت کافی داشتم کمکش می کردم ولی الان جای این کارا نیس و باید هر جور شده طاهره رو پیدا کنم دلشوره هم به نگرانی و دلواپسیم اضافه شده بود ......خدای من خدای بزرگ......انگار این مرد زحمتکش و مسن ...خبرایی داره.و میگه .......من قبل از اینکه به انبار اب برم که بشکه هامو پرکنم یه خانمو دیدم که از دست سه نفر نامرد فرار می کرد اونا ماشین داشتندو اون ضعیفه ناچار شد که وارد اون کوچه بالایی بشه و دیگه باقیشو خبر ندارم و خدا بهش رحم کنه .....از مشخصات و نشونی اون سه نفر ازش سوال کردم ......نمی شناختمشون ولی یکیشون یک دستمال سفید به پیشونیش داشت و ظاهرا ریسشون بود .....ای وای .....این نشونی درست میخوره به حس تیغی ....اون نامرد ..بی ناموس و از اون پست فطرتاس که از پشت خیلی راحت چاقو شو به طرفش میزنه و به این کارناپسندش هم کلی افتخارو شهنازی می کنه ..... ......مهران سریع بیا من پاتوقشو بلدم فقط خدا کنه اونجا باشن .....حس تیغی از بازماندگان دارو دسته شاهین بود که بعد از رفتنش مستقل شده و عده ای رو دور بر خودش جمع کرده بود و برای خودش کم کم تشکیلاتی بهم زده بود چند بار ی باهاش درگیر شده بودم ....دقایقی چند به پاتوق حسن رسیدیم همون ابتداپیرمرد ی که از دست سرفه هاش جون به لب شده بود خبر از نبودن حسن می داد ....این نامرد نالوطی کجا میتونه باشه .....اخ اگه دستم بهت برسه ...هوشنگ میگی چیکار کنیم ...از رفقاش ادرس نداری حتما اینجا نیومده ..رفتن جای دیگه .....اره مهران تو فکرم که این کثافت با کیا بیشتر بیا برو داره....به جهان دار و دوستاش مشکوک بودم و اصغر تپل و یا شاید تورج ......اول کدومشو انتخاب کنیم ..ای بابا جای استخاره نیس هر کدومش نزدیکتره رو بریم ....جهان دار و رفقای اراذل و اوباش بی خبر بودند و در عالم سه قاپ بازیشون غرق بودند و اصغر تپل هم غیبش زده بود ...پس میمونه تورج .....این لات و حرووم زاده که تازه گی هم زن گرفته ...ولی بیچاره و بدبخت اون دختری که به این حرووم لقمه اعتماد کرده که یک عمر مرد خونه اش باشه .. مرد نه نه ...... اصلا نامرد و پست ....این هم از اون ناکسای روزگاره .....به مقر تورج و رفقاش رسیدیم .....همون اول کار مهران با چاقوش سراغ لاستیک ماشین حسن رفت و چهار تاشو پنجر کرد .....ای بابا دمت گرم افرین مهران ..کارتو خوب بلدی .......من که عقلم نمیرسید این حرکتو بکنم ......
     
#466 | Posted: 5 Feb 2019 01:34
سلام خدمتتون

من از شما و قلم زیباتون تشکر میکنم و خسته نباشین میگم به شما نویسنده گرامی

فقط خواهشم اینه میشه زودتر داستان به بهرام و مادرش برسه چون واقعا صبرم لبریز شده

یازم تشکر میکنم از وقتی که میزارین و این پیامو میخونین
     
#467 | Posted: 5 Feb 2019 12:01
alifaa
سلام ...باتشکر و سپاس از اینکه وقت گرانبهاتونو برای خوندن این رمان میزارین ...چون خاطرات بر مبنای واقعیت وانچه اتفاق افتاده باید جلو بره و اون چیزی که شما در انتظارش هستین رو ناچارا باید با صبر و بردباری لطفا و فعلا داشته باشید تا به اون عصر و دورانش برسونم ...من واقعا میتونم کل داستانو در نهایت ۵تاپ سرهم بندی کنم و به نقطه پایانش برسونم ولی اتفاقات و چریان و موضاعات خاص و بسیار جالب و مهیج و چه بسا اموزنده ای در مسیر زندگی و خونواده طاهره خانم وجود داره که ارزش و فایده گفتن و نوشتن و خوندنشو برای همه مخاطبانش رو قطعا داره ...پس لطفا صبور و سالم و پایدار بمونید ...با ارزوی موفقیت و سربلندی و سلامتی برای همه سروران عزیز و گل....مرسی
     
#468 | Posted: 5 Feb 2019 12:11
سلام ممنونم ازاینکه وقت میزارید واقعا لذت میبرم وقتی داستانو میخونم خسته نباشید بی صبرانه منتظرادامه داستان هستیم
     
#469 | Posted: 7 Feb 2019 09:41
ادامه از طاهره
اون مرد باپیام امیدوار کننده اش به من وعده داد که منتظرش بمونم....اون در اخرین لحظه توصیه کرد که خودمو به بیهوشی بزنم ....یعنی چه ... اخه چه جوری مگه این وحشیا بچه ان که سرشون کلاه بزارم ...به فرض مثال هم ادای بیهوش ها رو دربیارم این بیرحما کار خودشونو می کنن و اهمیتی نمیدن....نه نه ...این مرد حقه و کلکی در کارشه و نباید به حرفاش خیلی اعتماد کنم ...ولی شاید هم واقعا دروغ نگفته......اه خدایا ......این مرد غریبه چرا و به دلیلی می گفت من کمک میارم و نجاتت میدم .....اون بیشتر از این نمی تونست توضیح بده و.......دو ماچی که از گونه و لبام گرفت رو بهونه کرده بود که این پیامشو بهم برسونه ....خدا کنه ماچ دادنم ارزش و فایده ای رو برام به ارمغان بیاره .....یکیشون باته قابلمه ای تم اهنگیو با مهارت خوبی میزد و بقیشونو به رقص و پایکوبی وادار و تشویق کرده بود ....و قه قه زنان وبا تکون دادن اندام وقر کمر بطرز مسخره انگیزی ادای رقاص هارو در میاوردند ودر عین حال هم لخت می شدند ..و بد تر از همه ..شورت های مزخرف و حال بهم زنشونو برام نمایون کرده بودند....به حال و روز خودم افسوس می خوردم وگریه ام گرفته بود و بارها به خودم توپ و تشر زدم که کاش از خونه بابک این نصفه شبی بیرون نمی اومدم وبا عقل و منطق ... تصمیم درست تری می گرفتم و مثلا گوشه ای مخفی میشدم .....ودو دستی و به اسونی خودمو طعمه این کفتار ها و خوک های کثیف قرار داده بودم .....اولین نفری که افتخار تجاوز به من نصیبش شده بود کنارم اومد و دستی به موهام کشید ...خوب نگاش کردم مردی جوون و با سبیل زرد رنگ و موهای فرفری که بهتر و بیشتر دکور جاهلی رو بهش داده بود .....قصد خوردن لبامو رو داشت .....چشامو بستم و نمی خواستم استارت این تجاوز کثیف و زشتو ببینم ..در همون لحظه هم قطرات اشکم سرازیر شده بود ........باید دستمال رو دهنمو باز می کرد و همین کارو کرد و من تا حدودی راحت شدم و میتونستم هوای کثیف فضای این اتاقو به ریه هام برسونم......چرا چشای قشنگتو باز نمی کنی ؟.....محض رضای خدا به من رحم کن ...من شوهر دارم و سه تا بچه ........با من کاری نداشته باش .....خواهش می کنم .....نمی تونم خیلی خوشکلی باید بکنمت.....مگه بی عقل و الاغم که ولت کنم ......اخ جون تا حالا زن خوشکلی مثل تو به تورم نخورده ....لباش رو لبم رفته بودو بر خلاف انتظارم به اروومی و بطرزخیلی قشنگی اونو می مکید و می خورد ...اگه بگم از کارش خوشم اومده بود لابد یا بهم خورده و ایراد می گیرین و یا میگین این طاهره خودش مایله و دوس داره گائیده بشه ولی باور کنید در اون لحظات سخت و کشنده و زجر اور و بعد از اون همه دقایق پر از دلهره و تشویش این حرکت و رفتاربرام زیبا و دل نشین شده بود و منو کمی تسکین می داد....موهای زرد سینه هاش بطور اتفاقی به دستام می خورد و حس خوبشو ازش می گرفتم ....این مرد بخوبی لبامو از خشکی و تشنگی خارج کرد و من با ظاهری نگران و اشفته ولی با درونی پر از شهوت و هیجان خفه شده که بوسیله این مرد لحظه و به لحظه کم کم بیدار و اوج می گرفت حس می کردم که انگار این قضیه بوی تجاوز رو برای من نداره و من اگه کمی باهاش همکاری کنم این سکس تبدیل به یک عشق بازی مهیج و داغ خواهد شد ......اه اه ....دستاش بخوبی و با مهارت خوبی به همه اعضای بدنم میرفت و من در این دنیا و کف این اتاق لعنتی انگاری وجو د نداشتم همیشه از عشق بازی با لباس لذت خوبی میبردم و حس زیبایی بهم می داد و خوشبختانه این مرد مو فرفری منو لخت نکرده بود و فقط دامنم بالا رفته بود در حدی که شورتم در دسترس و اماده بهره کشی ازش شده بود شورتی که امروز بارها بالا پایین و از تنم جدا شده و در حد یک فاحشه من امروز دست مالی شده بودم ....این جمله کذایی رو به خودم می گفتم و شرمنده و خجالت از خودم شده بودم .....هنوز کیرش در زیر شلوارک زشت و بدشکلش خودشو پنهون کرده بود و من مظلومانه در زیر اندام تنومندش فقط مونده بودم و خیلی دوست داشتم اه و ناله عاشقونه و عشوه براش بیام و بیشتر مایه و طعم به عشق بازیم بزنم ولی نگاه های شیطونی و سرشار از شهوت و هوس ناک پنج نقر شکار چی رو در اتاق می دیدم که منتظر بودند به نوبت ازم بهره کشی جنسیشو ببرند وپس نبایدنقش هنرپیشه یک زن لذت برده از سکس رو براشون نمایش بدم ....کیرشو نمی دیدم ولی بالا خره سر کلاهک گوشتیشو رو کوسم احساس کردم ....لحظاتی بعد کیر سیخ شده اش تا ته در کوسم جا گرفته بود و با هر تلمبه ای که به شکمم میزد ارازل و اوباش رفقاش اخ و اوخ می کردندو هوراکشان با مرد فرفری همراهی می کردند..اه چه لحظات زشت و زیبایی رو سپری می کردم زشت از لحاظ این واکنش بسیار شنیع و ناپسند اغایون لات در اتاق و زیبا از لحاظ لذت دخول کیر کلفتش در مدخل کوسم که فوق العاده شهوتمو به اوج رسونده بود .....متاسفانه امید وار بودم که سکس با این مرد طولانی و با تاخیر خوبی تموم بشه تا هم کاملا سهم لذتمو بگیرم وهم وقت خرید بکنم که اگه ادعای اون مرد غریبه صحت داشته باشه امیدی به نجاتم داشته باشم .....مرد مو فرفری خوب منو می کرد و کیر کلفتش کوسمو ابکی و کفی کرده بود و صدای شالاپ شالاپشو گاها می شنیدم ....دهنشو به کنار گوشم اورد و در حالیکه لاله گوشمو می لیسید بهم گفت ......کوس جمع و جوری داری این کوس بهش نمیاد که سه تا بچه ازش دراومده باشه ...خوشم اومد می خواستم کونتم بکنم ولی به همین کوس قانع میشم چون واقعا عالی و نمونه س ....ازش خواهش کردم ابشو در کوسم نریزه نمی خواستم ازش حامله بشم .....اه خدا کنه قبول کنه ......چون خوب باهام اومدی و مقاومتی نکردی و حالمو نگرفتی قبول می کنم .......خوشحال و مسرور از همکاریش و در حالیکه به خودم و این وضعیت اسفناکم افسوس و تاسف می خوردم که من با این همه زیبایی و خوشکلی و نمونه در این شهر گرفتار چه ادمای اجق و وجق و درب و داغونی قرار گرفتم .......حالا نمیشد شانس میاوردم که خوشتیپ و با کلاس و خوش قیافه میبودند که حالمو بهم نمیزدند در جمع این شش نفر اگه از تیپ و اندام شون انتخابی بتونم داشته باشم این مرد مو فرفری و یک نفر دیگه رو کاندید می کنم ..خدا کنه نفر دوم همون انتخابم باشه ....مرد مو فرفری ابشو رو کوس و سوراخ کونم پاشوند و با سر کلاهک پهن و گوشتیش مثل یک کرم و پماد روش مالوند و از روم پیروز مندانه بلند شد ...براش کف جانانه ای زدند ..انگار که قهرمان جهان شده بود .... با تکون دادن دستاش ابراز تشکر کرد .....اه اه تف به این روز گار و شانس بدم که چه چیزایو می بینم ....از عشق بازی با مرد مو فرفری به اندازه کافی حالمو برده بودم و باز هم نگرانی وترس بر من سوار شده بود ...اه کدوم از این لات ها نفر دومن ؟......دومین نفر مسن ترین و بد اندام ترین شون بود که با اون مرتیکه نصف دندون ریخته و زشتی که قبلا براتون گفته بودم...... در حال بهم زدن رقابت می کردن ...اه اه اینو چیکارش کنم ....این کثافت عوضی تقریبا هم سن و سال پدرم بود و با بی شرمی اومد سراغم دستاشو به باسن و رونام برد و خواست منو ماچ کنه ..خودمو ازش دور گرفتم ولی روم افتاد و بزور و تهدید و حرفای زشتش سعی در رسیدن به لبام و پستونام داشت ....داد و فریادم بلند شده بود و کمک می خواستم ولی از کی و از چه شخصی >؟......همشون قه قه زنان ..عربده کشان جواب کمک و داد خواهیمو بخوبی می دادند ....دیگه از مقاومت افتاده بودم و نمی تونستم جلوشو بگیرم ...این نامرد بی شزف تموم صورتمو با اب دهنش خیس و الوده کرده بود و من داشتم بالا میاوردم .....لبامو بهم قفل کرده بودم که بیشتر حالم بهم نخوره ....بالا خره از صورتم ناامید شد و سراغ پستونام رفت من قبل از این کارش دو دستمو روش گرفته بودم .......نه نه نکن ..خجالت بکش پیر مرد ...تو هم سن و سال پدرمی چرا این کارو باهام می کنی ؟.......خخخخخخخ....حسن اقا این فاحشه داره برام قصه میگه .....خفه شو .......حالا چرا جلومه مه هاتو گرفتی ...دستاتو پایین بیار ..من مه مه دوس دارم ...بزار برات بمالونم ....اگه نزاری به جاش عقبتو می کنم .......ترس از کون دادنم به این پیر مرد لات و چاقو کش و زشت و بد دهن منو مجبور کرد که پستونامو تحولیش بدم تا تا بخوبی و با اشتهای فراونش مثل یک مایه خمیر اونو بر خلاف اراده و میلم برام بمالونه ......اه امون از دست جماعت مردای مسن که عاشق مالوندن پستون هستند چون احمد اقا هم عاشق این کار بود و هر بار که منو گیر میاورد مه مه هامو خوب لمس و مالش می داد ولی اون کجا و این مرتیکه لات کجا ........اصلا هیچ حسی از پستونام نمی گرفتم چون هم ترس و اضطراب و هم قیافه ناهمگون و بد ترکیب این پیر مرد مانع شده بودشهوت و هوسم راه بیفته .....شانس و اقبال خوبی به من رو اورده بود چون در حین پستون مالیم یهو دادش بلند شد و انگار که ارضا میشد ...بلافاصله کیرشو بیرون کشید و روی صورت و پستونام گرفت و ابشو تخلیه کرد .....اه چه خوب ..کیر باریک و کثیفش به کوس و کونم نخورده بود....ولی اب کیر بذ ریخت و قلمیشو در صورتم حس می کردم .....وای وای کاش میشد ابی به صورتم میزدم و این الودگیو از خودم دور می کردم ولی باور کنید شهامت گقتنشو هم نداشتم فقط می خواستم راه نجانی زودتر کسب کنم و از دست این شیاطین و کثافتا راحت بشم .....شرایط بدتر شده بود و اونی که ازش میترسیدم انگار سراغم اومده بود چون نوبت به حسن رسیده بود و اون هم از تورج خواست که دونفری سراغم بیان ......تورج خان این بزم بکن بکن امشب به افتخار شما جور شده پس بیا با هم این خوشکل خانمو بکنیم .....دوست دارم باهم ارصا بشیم ...موافقی ؟.....اره رفیق خیلی خیلی موافقم ....یادگاری خوبی برامون میشه ....به به چی بشه جفتمون این مامانیو عین ساندویچ ترتیب بدیم .....شنیدن این حرفای وحشتناک وبسیار ناجور باعث هول و هراس خیلی زیادی شده بود و تا اون لحظه من در واقع به قول خودشون مثل یک بچه مطیع وارووم و ساکت بودم ولی به یک باره فریادم بلند شد و جیغ زنان به طرف در خروجی اتاق هجوم بردم....واقعا.انتظار همچین حرکت و واکنشیو از من نداشتن و براستی غافلگیرشده بودن...مثل یک ماهی لیز که از دست ماهیگیر به دریا و دنیای ازاد رها میشه من هم در اون لحظات خیلی حساس و هراس انگیز م ناامیدانه با نهایت زور و توانم بطرف نقطه گاه نجاتم باید تلاشمو نشون می دادم ....این کارم یک ریسک حساب میشد چه بسا منو می گرفتند و جونم حتی به خطر میفتاد در حقیقت ...اصلا تحمل و قبول تجاوز دونفر رو در خودم نمی دیدم ...دونفری که در زمره بدترین ادمای خلاف کار و لات و چاقو کش شهربودند . واگه این فاجعه تجاوزو مثل تعرض مرد مو فرفری قبول می کردم چه بسا کارم به خودکشی و یاحداقل مهاجرت از شهرو زاد گاهم منجر میشد ...پس باید تلاش کنم بلکه خودمو به درب اتاق و اگه ممکن شد و شانس داشتم به در ب کوچه برسونم .....شش نفر داخل اتاق وقتی به خودشون اومدند که من دستام به در اتاق رسیده بود و...باید چهار پله رو پایین میرفتم تا به کف حیاط برسم از بس هول و عجله داشتم در پله دوم پام لیز خورد و به شونه چپم روی کف حیاط پرت شدم و لی جای موندن و تامل نبود چون چهار نفرشون دنبالم از اتاق بیرون اومده بودند و نفر اول میخواست روم شیرجه بزنه و مانع رفتنم به طرف درب کوچه بشه .......ولی در اختلاف کمتر از دو ثانیه من تکونمو زده بودم و شیرجه اش ناکام مونده بود .....باور کردن این حرکت براستی برام سخت شده بود یعنی واقعا من مثل یک کماندو جا خالی دادم ؟.....ولی در حقیقت این شاهکارو از نظر خودم انجام داده بودم ....دستام به در حیاط رسیده بود و خوشبختانه خیلی راحت کلون چوبی در و سریعا جابجا کردم و به کوچه خودمو رسوندم ....وای وای وای خدای من .......باور نمی کردم ...چه کار بزرگی انجام داده ام .......شانس بزرگی به من رو کرده بود و اینو باز لطف و کمک خداوند قطعا میدونستم .....و این بزرگترین فرصت و شانس برای من شده بود که خودمو از این خونه فساد دور بکنم ....اه اه خدای من کیفم جا مونده بود و کفش به پا نداشتم و با پای پیاده من به سرعت میدویدم......برای چند لحظه به پشت سرم نگاه کردم .....خبری ازشون نبود .....بهترین دلیل و علت نبودنشون در تعقیبم لخت بودنشون فقط میتونست باشه .....خدایا شکرت ...... فضای تاریک کوچه باعث شده بودجلومو خوب نبینم و فقط هدفم دور شدن و رسیدن به مکان امن شده بود....این کوچه و منطقه رو شناخت نداشتم و با وجودیکه بچه خود این شهر بودم ولی تا حالا پام به این جا نخورده بود...خدای من اینجا کجاس؟....اخ ودادو فریادم از زخمی شدن کف پاهام بلند شده بود از چند نقطه بدجوری اذیتم می کرد ......فریاد و اخ گفتنمو در درونم خفه کردم و نباید جلب توجه بکنم .......از دویدن افتاده بودم و با تکیه به دیوار کوچه راهمو ارووم ارووم میرفتم ....از ته کوچه و از روبروحس کردم یه نفر به من نزدیک میشه .....در جای خودم میخکوب شدم واز ترس نمی تونستم کاری بکنم اصلا تصمیم به عقب برگشتن هم نمی تونستم داشته باشم ...وفقط امید وار بودم که مزاحمم نشه...... از کلاهش و لباساش و ظاهرش معلوم شد که یه مرد قلندره .....با ریش بلند و سبیل و لباس مختص به خودش......این جور ادما معمولا به مزاحم نمی خورن و لی در این شب تاریک و خلوت هر چیزی بدی ممکنه اتفاق بیفته وچه بسا با دیدن من و این دامن کوتاه تا بالای زانوم و پرو پاچه لخت و هوس ناکم به طمع بیفته ...ای وای با این پای زخمی و تن خسته و بی رمق و تشنه ..من تاب هیچگونه مقاومتی در خودم نمی بینم ....چشامون بهم گره خورده بود و مرد قلندر ایستاده به سر تا پام نگاه می کرد ...لحظه حساس و هول ناکی برای من درست شده بود از بچگی از ادمای ریشو و مدل وریخت اخوند ترس و واهمه داشتم و با دیدنشون سریعا میدویدم و خودمو اویزون پاهای پدرم و یا نامادریم می کردم ...و حالا در این کوچه تاریک و ظلمت کده همون چیزی که ازش هراس داشتم باز جلوم سبز شده بود......این مرد ریشو و مشکوک کم کم به من نزدیک میشد و نگاهش بیشتر به سینه هام زوم شده بود ...فوری توجه ام به اونجایی که محوش شده بود معطوف شد....اصلا حواسم به لباسم نبود نصف بیشتر پستونام بیرون افتاده بود و این منظره باشکوه در اون شب .و فضای نیمه تاریک برای این مرد یک بهشت رویایی شده بود باید من و همه شماها مخاطبان و خواننده های گل به این مرد میانسال و شاید محروم از این امتیاز خوبی که من ناخوداگاه براش نمایش داده بودم حق بدیم که متعرض من بشه چون یه دستش رو کیرش رفته بود و اونو انگار جابجا می کرد......سریعا قبل از اینکه به من برسه پستونامو پوشوندم .واین مرد دستاشو به من دراز کرد و گفت ...تو کمک لازم داری ؟..این وقت شب و این محله خطرناک چه کاری داری ؟......زبونم از جواب دادن بند اومده بود .....وفقط با چشای سرشار از ترس و هراسم سعی داشتم ازش کمک خواهی کنم هنوز بهش اعتماد نداشتم دستاش به سینه هام رسیده بود و دقیقا روبروم و ایستاده و در حالیکه پشتم به دیوار کوچه خورده بود لبخند هوس الودشو بر صورتش خوب دیدم کف پهن و زمخت دستاش رو در روی لباسم بخوبی احساس می کردم ...اه اه این مرد هم کم کم و خیلی اهسته پستونای نرم و قشنگمو از رو لباسم می مالوند ....اخ خدای من امروز چرا همه به این پستون های من بد اقبال گیر دادند ....وامروز به اندازه یک سال شمسی دو تا لیموی خوشکل و نازم دستمالی شده ........دستامو رو مچ دستاش گرفتم که بلکه جلو این کارشو بگیرم ...ولی هم زورم نمیرسید و هم خشونتی رو در رفتارو چهره اش نمی دیدم ..............
     
#470 | Posted: 10 Feb 2019 23:22
سلام
کجایی . خوابت برده ؟
     
صفحه  صفحه 47 از 48:  « پیشین  1  ...  45  46  47  48  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites