تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 48 از 48:  « پیشین  1  2  3  ...  46  47  48  
#471 | Posted: 11 Feb 2019 11:04
ادامه از طاهره
از نیت و قصد کار زشتش حالم بهم میخورد ...و فقط یک راه داشتم که سینه مو از معرض دستاش دور بکنم و اون هم نشستن رو کف کوچه بود..کف پاهام زخمی و خونی شده بود و تکیه زدن بر اون دردمو بیشتر می کرد واین بهترین راه حل موقت در اون لحظه میشد.......اه و ناله از درد زخمام کم کم بلند شده بود و مرد قلندر کمی ازم دور شد و ازم می خواست تا باهاش همراه بشم ....پاشو ضعیفه ..با من بیا ......اینجا بمونی امنیت نداری .....نمی تونم ...شما برید لطفا .....از ته کوچه صدا هایی میومد و این سرو صداهابه همون نامرد ها مربوط میشد ....وای وای .......وحشت زده و با ترس فراوانی به مرد قلندر نگاه کردم و ازش کمک خواستم .....تو رو خدا ....منو یه جایی پنهون کن ..من از دست این لات و چاقو کشا فراری شدم اگه منو بگیرن کارم تمومه ........هول و دست پاچگی هم به این مرد سرایت کرده بود و در صدد فرار و دور شدن بود ولی قبل از رفتنش گفت اگه همین راهو از دیوار کوچه جلو بری ....به یک اتاقک کوچیک میرسی همون جایی که نذر می کنن و شمع روشن می کنن ...فقط دعا کن درش باز باشه و بتونی داخلش قایم بشی......با تحمل کردن درد زیاد کف پاهام خودمو بلند کردم و بلافاصله براه افتادم ...سرعت راه رفتنم کم بود و فقط دعا می کردم که بموقع به این ادرس برسم .....صداها لحظه به لحظه بلند تر و نزدیک تر میشد و اگه شاید سه دقیقه این وضعیت ادامه پیدا می کرد قطعا مجددا گرفتارشون میشدم .....باید حداکثر تلاشمو می کردم ......درد کف پاهام واقعا اجازه نمی داد بی سرو صدا راهمو برم اخ گفتانم ناخوداگاه ..از دهنم در میومد ......گاها با دو کف دستام و روی زانوام به حالت داگی جلو میرفتم ...اه اه چه وضعیت اسف باری به من تحمیل شده بود .....به انتهای کوچه رسیده بودم و باید به طرف سمت چپ و به همون امتداد دیوار این راهو ادامه می دادم ...دیگه کم کم باورم شده بود که این مرد قلندر الکی برای رفع تکلیف دروغ به من گفته و من این تلاشم قایده ای برام به ارمغان نمی یاره .....از شدت ناامیدی و خشم می خواستم فریاد بکشم .....سرو صدا ها در پشت سرم بیشتر وبه تعبیری تعدادشون زیادتر شده بود .....اه .....اه .......انچه که یک دفعه به چشمم خورد نور ضعیفی بود که لحظه به لحظه با نزدیک شدنم این نور بیشتر میشد همون نورو روشنایی که قلبمو امیدوار کرده بود ....فقط خدا کنه درش باز باشه و من داخلش بشم ....اولین کاری که کردم دستمو به درب چوبی کوچیک این اتاقک گرفتم و با همه توانم بهش فشار وارد کردم .....درب بروم باز شده بود و بلافاصله و با تکیه به زانوام خودمو داخل این اتاقک و به قول عوام دعا خونه رسوندم ...این .دعا خونه رو من قبول نداشتم ....چرا؟.....دعا به درگاه خداوند متعال جا و مکان مشخصی به نظر من نداره در هر نقطه و مکان هر شخصی میتونه هر دعا و نذر و نیازی از الله متعال بخاد...مسجد جایگاه و مکان عبادت و دعا هم میتونه باشه و بهترین گزینه در این قضیه خواهد بود ...فقط می خواستم نظر شخصیمو براتون گفته باشم .....ولی الان و در این اوضاع و احوال درهم و برهم این مکان برای من فعلا نقطه امید و نجات شده بود ...خدایا شکرت.....در گوشه اتاقک چمپاتمه زدم و با چشمانی نگران و درون اشفته ام گوشمو متوجه فضای بیرون کردم ......لحظاتی بعد شاهد رد شدن دو نفر از کوچه بودم و انچه به گوشم میرسید صدای یک مرد بود که ظاهرا در تعقیب دو نفر جلویی بود...این صدا اشنا به نظرمیرسید ...این صدا مال چه شخصی میتونه باشه؟.اه در این وضعیت درب و داغونم مفزم جوابگوی این سوالم نبود ولی هر چه بود جای امید واری رو برای من ناامید و خسته رو می داد...ولی من واقعا به کمک و رسیدگی و معالجه نیاز دارم ..دستامو به کف پاهام بردم ......اخ اخ ..درد و خاک و خون و فقط همین ........به فکر فرو رفتم اتفاقات امروز رو مرور می کردم از دیدن سروش و ملاقاتم با هوشنگ در کافه و دستگیری و باز داشتمون و انچه در اداره شهربانی و خونه سازمانی بابک به سر من اومد و فرارم از اون خونه و گرفتار شدنم به دست حسن لات و چاقو کش و تیم اراذل و اوباش تورج و سکس تجاوز گونه ام با اون مرد مو فرفری و دست مالیم بدست پیرمرد چندش اور و باز فرار معجزه اسام از اون خونه لعنتی با پای پیاده و حالا در نهایت پناهنده شدنم به این مکان و تا برامدن افتاب و صبح چه به سر من خواهد امد ....اه ...اه بیشتر از این توان ونیرو ندارم بیدار بمونم ...خیلی خسته ام ....درد کف پاهام و شونه ام که روش افتادم ..... گردنم به کنج اتاقک تکیه زده و دیگه خواب بیهوش مانندبه من احاطه و لحظه به لحظه منو بیشتر تحت تاثیر فرار داده ......و در نهایت من در عالم خواب و بیهوشی رفته بودم .........
...................
.........................
...................................
ادامه از هوشنگ
مهران این کارت عالی بود خوشم اومد بابا تو مغزت خوب کار می کنه ....میگی از دیوار خونه بالا بریم و یا در خونه رو بزنیم ......اگه بشه ار دیوار بالا بریم که بهتره ولی ......صبر کن صدای پا میاد چند نفر به اینجا نزدیک میشن بیا پشت این ماشین قایم بشیم .........انچه که ازانتهای کوچه در اون فضای تاریک میدیدم ظاهرا جای نگرانی نداشت چون ممد فابریک و با دو نفر به سرعت نزدیک میشدن ......ممد چه خبر ؟.....این یارو کیه >/؟.......اقا هوشنگ این مرد خبراز طاهره خانم اورده ..چه خوب که اینجا هستی .......سلام اقا هوشنگ .....خلاصه برات بگم اسمم منصوره از رفقای حسن تیغیم و امشب وقتی متوجه شدم که خواهر شما گرفتار رئیسم شده تصمیم گرفتم هر جور شده کمکش کنم لابد میگی چرا کمک؟....چون شما یک بار به مادرم کمک بزرگی کردی و ناموس مادرمو از گزند دو نفر لات مثل خودمون حفظ کردی این خوبیتو هیچوقت فراموش نکرده بودم ..وچون خواهرتو چند بار در خیابون با هات دیده بودم اونو می شناخیم ...و به بهونه خرید کله پاچه اومدم بیرون و به ممد اطلاع دادم .....تو خیلی مردی و سالاری .....دمت گرم اقا منصور این کارتو جبران می کنم //......امار و تعداد همه رو از منصور گرفتم .و منتظر موندم که داخل خونه بشه و درواز داخل برامون باز کنه این راه مناسب و خوبی میشد.....درب خونه با همکاری خوب منصور باز شدو با شتاب فراوانی به اتاقی که انتظار دیدن طاهره رو داشتم خودمو رسوندم ولی برخلاف تصورم با صحنه مشمئز کننده و شرم اوری مواجه شدم که گفتنش واقعا برام سخت و دشواره ....زنی که اونو می شناختم و مادر سه فرزند قد و نیم قد ....در غیاب شوهر ش که در پایتخت به عملگی کسب درامد می کرد این موجود نااهل و منحرف و باید اعتراف بکنم فاحشه ...خیلی با مهارت و تسلط خوبی به این سه نامرد سرویس می داد .....صحنه ای که تا بحال ندیده بودم ...این زن درست مابین دو نفر شون بصورت کتابی از عقب و جلو کیر خورده بود و در دهن کثیقش هم کیر نفر سوم رو مثل کیم الاسکا می لیسید....بیچاره شوهر زحمت کش و بی خبر از این زن جنده اش .....مثل اجل معلق روشون فرود اومدم و با کمک ممد بساط بزم و بکنشونو با کتک خوری خاتمه دادم ....زن فاحشه از شدت ترس خودشو خراب کرده بود و با هول و هراس خودشو به دستشویی رسوند........انچه که ازشون اعتراف گرفتیم این بود که فهمیدم خوشبختانه خواهرم موفق به فرار شده ....و لی الان در این وقت و ساعت کجا ی این شهر ناامن و تاریک میتونه باشه؟........با اشاره منصور یکیشون که موی فرفری و زرد رنگی داشت باز هم زیر ضربات مشت و لگدم قرار گرفته بود .....از حسن تیغی و تورج خبری نبود انگار دنبال طاهره رفته بودند ...بنا به اعتراف مرد موی فرفری فسم خورده بودند که خواهرمو مجددا به اسارت خودشون در بیارن .......باید جلو این کارشونو بگیرم دیگر کاری در این خونه ندارم و با اشاره به مهران و منصور به کوچه برگشتیم ......بایدکل اطرافو می گشتیم.....کیف و کفش خواهرمو هم با خودم اورده بودم ...اه طاهره ....خواهر مهربون و عزیز تر از جانم کجایی ؟.....مهران پیشنهاد داد که هر کدوم به یک طرف جرکت کنیم اون حدس میزد که با توجه به جاموندن کفش و کیفش وضعیت مناسبی نمی تونه داشته باشه و امنیت وسلامتی طاهره ببشتر از گذشته در خطر هست ...ولذا با عجله کوچه ای رو انتخاب کرد و به سرعت از نظر ناپدید شد.......کوچه سمت مخالف رو با ممد جلو میرفتم ...هیچ جنبنده ای رو نمی دیدیم ......این کوچه در نهایت به بن بست خورد و ناچارا به جای اولمون برگشتیم ......حدس میزدم که همون کوچه که مهران رفته بود رو طاهره هم رفته ........پس همین مسیر رو دنبال کردم.....
...........
.............
ادامه از نویسنده
در ظلمات نیمه شب و در حالیکه ماه هم در هلال باریکش نمی تونست نور کافی به فضای کوچه ای که امشب مهمون ناخوانده هایی رو به خودش گرفته بودبدهد وضعیت را برای طاهره قهرمان و نقش اول این رمان بیش از حد ممکن رعب اور و هراس انگیز کرده بود حسن تیغی و تورج با عزمی راسخ و اقسوس فراوانی که فرصت طلایی و نابی رو امشب از دست داده بودند در صدد تلافی و بدست اوردن این فرشته و زن فوق العاده زیبا بودندو بارها به خودشون لعن و نفرین میزدند که چرا کار این تیکه و موهبت و هدیه ای که امشب به تورشون افتاده بود را تموم نکردند و دست خالی مونده بودند ....و تازه بدتر از این هم در اخرین لحظه ترک خونه ....شاهد اومدن صغری خانم جنده ای که تورج قبلا از خونه شوهرش تور کرده بود بودند ....نکته جالب این کارتورج این بود که شوهر صغری را همین امشب به کار عملگی به خونه پدرش برده و وبا خیالی اسوده زنشو هم برای گاییدن به پایگاه خودشون اورده بود ......بارها صغری مکارو خائن با کمک تورج شوهرشو پیچونده بود و این کارشو فقط برای پول و خاموش کردن شهوت زیادش می کرد ....کیر شوهر کارگرش می تونست نیاز وهوسشو تامین بکنه ولی مزه گاییدن و کوس و کون دادن توام به دو الی چهار نفر چنان به صغری جنده روی خوش نشون داده بود که حتی این اواخر هم مجانی و در نیمه شب شوهر و بچه هاشو ترک می کرد و به اغوش این مردهای هوس باز و حروم لقمه پناه میاورد ......صغری اندام کشیده و رعتایی داشت و پستون های باسایز 85 و کون قلمبه شو فقط در حدی میدونست که توام به دست دو الی چهار نفر گاییده بشه ...ولی امشب هوشنگ نقشه و خوشی ولذت این عشق بازی و زحمتی که با تورج بابت دک کردن شوهرش کشیده بودند رو به باد فنا داده بود ......مهران در این ماجرای پیچیده باز داشت طاهره و هوشنگ گرفتار عشق دو جانبه ای شده بود و کارش به جایی رسیده بود که از مسیر انجام وظایقش منحرف و با متهمین هم همکاری کرده بود ...مهران عاشق و شیفته طاهره شده بود و تمایلش هم به هوشنگ رو در ذهن و درونش بارها جستجو و در صدد ارتباط عاطفی با این مرد بلند قد وبا هیبت برامده بود تمابلات هم جنس بازی در مهران مدت ها بود قوی شده بود و لی شهامت رو نمایی شو هنوز در خودش نمی خواست.ونمی دیذ...ولی الان که هوشنگ رو دیده بود در ارزوی هم بستری با اون میتونست بهترین گزینه تخیلاتش باشه .......ولی رسیدن به طاهره و کام گرفتن ار تن و اندام بدن بی نظیرش هوشنگ را در ردیف پایینتری قرار داده بود ......جذبه طاهره مهران را مست و مدهوش کرده بود .....منوچهری به مهران ماموریت داده بود که تمام و کمال بابک رو تحت نظر داشته باشه ....مهران در واقع از مامورین مخفی مرکز بود که همه چیو به بالا دستا و از جمله منوچهری گزارش میکرد .......مهران فرز و سرحال در کوچه پیش میرفت ...ولی جلوتر از مهران تورج به مرد قلندر رسیده بود و قیافه هراسان و هول و وحشتی که از خودش نشون می داد بهش فهموند که باید از این مرد ریشو و ترسو اعتراف بگیره ......این کلید حل معما و رسیدن به شکارشون میتونست باشه ..با اولین سیلی وارده به صورت این مرد بزدل و ترسومخفی گاه طاهره برای تورج و حسن مشخص و معلوم شده بود .....بشکن بشکن های حسن تیغی در وسط کوچه و کیر مالی تورج و قه قه زدناش نشون از خوشحالی بی حد و حصرشون میداد......تورج سر از پا نمی شناخت و از اینکه باز این زن زیبا رو در اسارت خودش میاورد اختیارشو از کف داده بود ومثل مست های عرق خورده اشعار درهم برهمیو می گفت و با صدای بلند به گوش همه می خواست برسونه...و دیگه .با سرعت بیشتر ی این دو غارتگر ناموس مردم به طرف شکار گاه پیش میرفتند .....نور ضعیف شمع های روشن داخل اتاقک راهنمای خوبی برای تورج شده بود که جلوتر از حسن در صدد بود هرچه زودتر کام دلشو در چنگش بگیره ....خاموش کردن شمع های روشن کار عاقلانه و خوبی بود که طاهره از این غافل شده بود و همین کوتاهیش باعث شد باز به چنگ این دژخیمان و خفاش های تحت تعقیبش بیفته .......طاهره به شدت فریاد میزد و کمک طلب می کرد .....تورج بیرحمانه دستاشو رو دهنش گرفته بود و حسن تیغی دستمالی که همیشه به پیشونیش داشت رو باز کرد و دهن طاهره رو باهاش بست .....لحظاتی بعد طاهره رو دوش تورج که از اندام درشت تر و ورزیده تری برخوردار بودداشت حمل میشد ودر انتخاب مقصد کارشون به بحث و مجادله کشیده شده بود ...تورج خودخواهانه از حسن می خواست به خارج شهر و باغ احمد بی کله برن و از این طعمه و مال منحصر بفرد فقط دو نفری بهره مند بشند ...ولی حسن تیغی انگار حال و احوال روبراهی نداشت و خسته شده بود و مایل به برگشتن به همون خونه قبلی بود...این تاخیر و جرو بحث باعث میشد که مهران در استانه رسیدن به این مکان قرار بگیره.......از شانس خوب طاهره حسن از خستگی رو کف کوچه ولو شده بود .....وتوان بلند شدنو در خودش نمی دید ........طاهره در شرایط خیلی بدی قرار گرفته بود چون تورج با این تاخیر و درنگ در رفتنشون قصد تجاوز را در سرش می پروراند .....سکوی کنار اتاقک مکان و جایگاه خوبی برای این نیت شومش شده بود .....طاهره روی سکو در حالت نیمه بیهوش و بدونه اینکه توان مقاومتی را در خودش میتونست داشته باشه ولو و رها شده و نگاهش به تورج خیلی مظلومانه شده بود پاهای زخمی و بدن خسته اش بهش اجازه نمی داد حتی خودشو در فرم دفاعی و جمعی خوبی قرار بده که مانع این تعرض ظالمانه بشه .......کیر سفت و راست شده تورج از بین زیپ شلوار ش بیرون اومده بود و در این فضای نیمه تاریک و هول برانگیز این کوچه در تمنای رسیدن به کوس طاهره بالا و پایین می کرد ....این کیر از بس تشنه طاهره شده بود که با زور زدن ها ی تورج بخوبی به حالت رقص و فرم جالب توجهی قرار گرفته بود .انگار که میرقصید ......الت تفریبا کمانی شکل تورج در اوج نعوذش برای لحظاتی طاهره رو هرچه بیشتر به وحشت و هراس برد تجاوز به سوراخ کونش با کیری که در جلوش معرکه گرفته بود ...اونو به سرحد وحشت و بیهوشی رسونده و دستای بی رمقشو به قصد نگهداری و پاسداری رو باسنش گرفت و واقعا این کارش میتونست مانع این کار تورج بشه ......نه نه هرگز .....حسن تیغی برای لحظات کوتاهی وجدانش به کار افتاده بود و از تورج خواست که این تجاوزشو در این مکان و دعا کده انجام نده ..اون به یاد ایام کودکیش افتاده بود که با پدر و مادرش برای دعا و نذر و نیایش به همین جایگاه میومدند وحرفای پدرشو به یاد اورد که می گفت این مکان جای دروغ و ریا و تزویر و حتی چای انجام کارهای بد و گناه الودنیست .....و حالا تحت تاثیر این خاطره از تورج می خواست که حرمت این مکان رو داشته باشه ...ولی تورج حالی بشو نبود وشهوت و زیبایی و جذبه طاهره عقل و منطق و گوش و همه چیشو از کار انداخته بود و فقط می خواست به کامش برسه .....تورج دامن طاهره رو بالا دادو شورتشو به یک طرف جمع و کنار زد و الان باسن سفید و بلورین و خوشکلش در معرض دیدگان شهوت ناکش قرار گرفته بود از فرط هوس و هیجانش سر از پا نمی شناخت و دستاش رو اندام .و بخصوص باسن طاهره اسکی میرفت .....اه و ناله سوزناک و درد اور طاهره کوچکترین تاثیری در تورج این شیطان و متجاوزگر نداشت .....جتی حسن تیغی از دیدن این صحنه زشت و ناخوشایند در این مکان هم شرمنده شده بود و سرشو به طرف مخالف برده بود ....کلاهک کیر تورج به مدخل کوس طاهره رسیده بود و فقط یک تکون کمر لازم داشت تا کار طاهره تموم بشه ......فریاد های بلند تر و ناله های کش دار تر طاهره قلب هر جنتده ای رو در این مکان به درد میاورد گربه اواره ای که از دور نظاره گر این صحنه حزن انگیز شده بود با میو میو های اعتراض گونه اش مراتب ناراحتی و اندوه خودشو به همه اعلام کرد ...گربه استانه تحملش انگار تموم شده بود و دمشو رو کولش گذاشت و میو میو کنان .و شاکی از این اوضاع و احوال دور و دورتر شد و رفت ...........ولی گربه از سمتی که رفته بود با سرعت و ترس برگشته بود و چنان پرشی از روی حسن افتاده در کف کوچه زد که قریاد شو بلند کرد ...حسن تیغی با اون همه سابقه لاتی گیرش...از این حرکت گربه ترسیده و به قول خودشون واقعا دو کیلو کم کرده بود.....برگشتن گربه به دلیل اومدن ورسیدن مهران بود که بااسحله کلتش فرشته رهایی و نجات دهنده طاهره در این لحظات بحرانی و سخت شده بود ...این بار هم طاهره بهش تجاوزی نشده و لی به اندازه کافی ترس و وحشت و درد خودشو کشیده بود .....تورج با رها کردن طاهره قصد فرار داشت وچندین گام هم بر داشت واگر مهران سرعت عمل به خرج نداده بود چه بسا موفق به فرار میشد ولی مهران خبره کار بخوبی عکس العمل نشون داد و با شلیک گلوله ای به پشت زانوش تورج رو تسلیم خودش کرد ...حسن تیغی همون ترسی که از گربه ه کشیده بود براش کافی بود و مقاومتی نشون نداد.....با دستبند ی که به دستاشون خورد کار شون تموم شده بود و مهران سراغ عشقش طاهره رفت و موهاشو با صورتش نوازش کرد و بهش اطمینان داد که در امنیت فرار گرفته و پایان کابوس امروز و امشبش رو با این بوسه داغی که به لبای خشک و بی حسش زد به طاهره تقدیم کرد .....................
     
#472 | Posted: 11 Feb 2019 15:58
سلام
شهره خانم واقعا ازت ممنونم داستان ب خوبی نگارش میکنی

ولی یه انتقاد بهت دارم
داستانی که نسبت به داستانهای دیگه این همه طرفدار و خواننده داره

باید اپ کردن داستان و وقت گذاشتن براش توسط نویسنده با بقیه نویسنده ها فرق بکنه

متاسفانه حالا به هر علتی(مشکلات زندگی و فعالیت های روزمره و ...)
بین قسمت ها فاصله زیاد می افته

لطفا این فاصله کوتاهتر کنید

بازم ممنون از شما
     
#473 | Posted: 14 Feb 2019 11:40
سلام . دوباره رفت تو خواب زمستونی
     
#474 | Posted: 15 Feb 2019 10:56
سلام
اين فاصله اي كه بين هر قسمت مي افته جذابیت داستانت رو از بین می بره.قبلا خیلی بهتر داستانت رو منتشر می کردی
امیدوارم دوباره مثل اونوقت بشه
     
#475 | Posted: 15 Feb 2019 23:58
ادامه از طاهره
بهترین و شیرین ترین بوسه رو از مهران گرفته بودم ...لبا و دهن خشک و تشنه ام همینو می خواست ....دلم می خواست با زبوم ازاین مرد خوشکل و دختر نما تشکر کنم و ازش بخواهم بیشتر و طولانی تر این بوسه و ماچ رو اجراش کنه ولی براستی توان و قدرتشو نداشتم .....باید اعتراف کنم که بهش حس خوبی پیدا کرده بودم و این لحظات کوتاه و شیرین را در اغوشش بخوبی حس و هضم کرده بودم ......حسن تیغی و تورج ملعون ..دستبند به دست به تنه درختی محبوس شده بودند و در انتظار رسیدن ماموران شهربانی بودند و من به سختی در کول مهران به طرف خیابون و ماشینش حمل میشدم .......مهران .... جونم ....طاهره ....چی میخای .....تو نمی تونی منو تاماشینت حمل کنی ......منو گوشه ای بزار و بروسراغ هوشنگ .......اه عزیزم ......قلبم..... من تا اون ور دنیا هم بشه کولت می کنم ...تو برام سنگین نیستی عشق من .........اه اه اه مهران بطور علنی به من ابراز عشق و علاقه می کرد و من هم از این اظهار عشقش انگار استقبال خوبی داشتم .....نا خوداگاه لبای خشکمو به گونه اش بردم و بوسه ای بهش تقدیم کردم .......مرسی مهران تو امروز و امشب به من و هوشنگ خیلی کمک کردی و به موقع نجاتم دادی .....اه اه اه طاهره پستونای نرم و سفت و قشنگتو در پشتم بخوبی حس می کنم و ازش خیلی لذت میبرم ......این لذت و خوشی مانع خسته شدنم میشه .....من هم باید بهت بگم مرسی ...مرسی ...مرسی ......واه واه مهران تو ادای دخترا رو در میاری .....این مرسی گفتنت مثل خانما شده......بعد از اون همه سختی و فشار عصبی و ناراحتی الان من به خنده افتاده بودم و لبخند زنان و خنده کنان با مهران جملات نصفه و نیمه عشقی ردو بدل می کردیم .......من امروز با مهران اشنا شده بودم ولی احساس عمیقی بهش پیدا کرده بودم و وانگار که سال ها بود اونو می شناختم ....اگه اعتراف کنم و از قلبم بخواهید بدونید من نه اینکه عاشقش شده باشم بلکه تمایل شدیدی به مهران پیدا کرده بودم و این تمایل در واقع هم طراز و هم مرز عاشق شدنم به مهران شده بود .....این عشق و تمایل با عشق سیامک تفاوت داشت .....من سیامک رو به خاطر خودش و شخصیتش دوست داشتم ولی بر خلافش مهران گمشده عشق و هوس و شهوتم شده بود و خواهان عشق بازی و سکس با مهران بودم ...همه چیزش از قیافه اش و تیپش و لحن حرفاش و کلامش و ناز و ادای زنونه اش و خوشکلیش برام ایده ال و شهوت برانگیز شده بود و از همه مهمتر و بهتر کیرشم خوب و مایه دارو کلفت بود و می تونست منو تا سرحد شور و نشاط و شهوتم برسونه ........سروش هم خوشکل و چهره زیبایی داشت ولی حسم به مهران خیلی با سروش تفاوت داشت ....... با دیدن هوشنگ من بقیه راه رودر اغوشش طی کردم ......اه چه حس و ارامش خوب و زیبایی در این لحظات به من دست داده بود بودن هوشنگ و محبت و مهر و اغوش گرمش وبا مهران جذاب و خوش چهره و شهوتش منو تا حدودی ریلکس و شاداب کرده بود .......چشام از فرط خستگی و بی رمقی کم کم رو هم رفته بود و دیگه بعدش............وقتی بیدار شدم که در بستر اتاقم دراز کشیده بودم ......اه اه همه دورم بودند از شوهرم گرفته تا سحر قشنگ و زیبایم و اکرم دختر مهربونم و هوشنگ و مهران و حتی سروش هم ...............و بعد از لحظاتی چند سرو کله رعنا عبوس و شوهرش هم پیدا شد .....زخم کف پاهام با تلاش و زحمت مهران و هوشنگ انگار اثر مثبتی نکرده بود و کمال با مهارتی که در طب سنتی داشت معالجه مو به عهده گرفته بود ...برای اولین بار دستاش به اندامم و پاهام می خورد ......احساس عجیبی بهش داشتم ...نگاه هاش و نحوه رفتار و کاراش و لمس کردن مچ و کف پاهام نشون می داد تشنه گاییدنمه .....گاها دستاشو تا ماهیچه پایین زانوام میبرد و می گفت مالوندن این نقاط ارتباط خوبی با اعصاب کف پاها داره و باید این کارو بکنم ...واه واه خوب بود تنها نبودم وگرنه بجای این نقطه بدنم لابد کوسمو می مالوند .....خدا بهم رحم کنه این کمال خیلی خطر ناکه ....ولی دستاش و این طبابتش واقعا معجزه می کرد چون براستی درد و التهاب زخم پاهام خیلی خیلی کم شده بود........سروش چشاش خیس اشک شده بود و با نگاه عاشقانه اش احساسشو به من منتقل می کرد .....در طول مدت سه روز از مرهم و داروی گیاهی کمال برای درمان زخم پاهام استفاده شد و من بالا خره خوب شده بودم ولی دو بار دیگه دستای داغ و شهوتی کمال به اندام تشنه من خورده بود و بار سوم که فقط شوهرم کنارم بود کمال با وقاحت و بدون ملاحظه کردن شوهرم دستای گرمشو تا بالای زانوام اورده بود و به صالح می گفت ....میخای با هم پاهای خانمتو تا کمرش مالش بدیم ؟........از این وقاحت و پررویی و این جمله اش شوکه شده بودم شوهرم برای اولین بار انگار غیرتش گل کرده بود و باهاش به تندی برخورد کرد از این کار صالح خیلی خوشم اومده بود ...افرین افرین اگه از اول زندگیمون همین رفتارها و عکس العمل ها رو می داشتی من الان عاشفت شده بودم و این همه عاشق سینه چاک در دنبال و اطرافم نمی گرفتم ....اه شوهر بی غیرت و بی بخارم همهش مقصر خودتی و الان کارم به جایی رسیده که در استانه ورود به حرم سراو خلوت گاه دربار قرار گرفتم ......ولی هیجان و تب رفتن به دربار و اشنا شدن با این جور ادما منو خیلی مشتاق کرده بود ......در اتاقم تنها شده بودم و در روبروی ایینه تمام قدم لخت شدم و به خودم و اندامم خوب خیره شدم .....اووووف ....چه بدنی ..چه اندام میزونی من دارم ...پستونام هنوز سفت و نوکاش رو به بالا قرار داره ....اه دستامو بهش بزنم ....و کمی بمالونم ....نگاهم به کمرم رفته .....با ترکیب باسنم کمر باریکم بخوبی معلومه وکونمو بطرز خیلی قشنگی متمایز کرده....وایییییی ودر نهایت رونام سفید و کشیده وبا تناسب کاملا خوبی هیچگونه عیب و ایرادی به من در حقیقت وارد نیست ...اه خدایا هزاران مرتبه شکر......ازت ممنونم ........شرافت با معشوقه اش مجتبی به دیدارم اومده بود .......واه واه شرافت باسنش کمی بزرگ و گوشتی شده بود .....اوا شرافت کونت درشت شده؟....انگاری مجتبی جونت خیلی باهاش کار می کنه ......اره طاهره جون جات خالی این اواخر بیشتر از کون بهش میدم ...بابا این مجتبی خودش دیگه عاشق کون و باسنه و درهمه جا چشاش به اونجای ملته ......وای شرافت با این حرفات منو می ترسونی باید حواسم به باسن خوشکلم باشه ......طاهره از چشات میخونم خیلی تشنه سکس هستی .....میخای الان با مجتبی خلوت کنی و یا اصلا سه نفری عشق بازی کنیم ؟......خودت میدونی من با تو رفیقم و ناراحت نمیشم ...... و تازه خودش هم چند بار غیر مستقیم ازم خواسته با تو سکس کنه ......واه شرافت چه حرفا؟....اگه من قبول کنم لابد مجتبی میگه این زن فاحشه س و دیگه ول کنم نمیشه ........نه بابا من نخواستم این مجتبی و کیر ش مبارک کوس و کون خودت باشه ...من کلی عاشق سینه چاک دارم توش موندم به کدومشون بدم .....قبوله عزیزم هر جوری عشقته....ولی باید بزاری کمی دستمالیت کنم خیلی وقته بغلت نکردم ....همین دو شب پیش خوابتو دیدم .....واه شرافت جون چه جور خوابی؟هههههه.....طاهی جون تو خوابم مهمونم بودی و مانع شدم که برگردی و رون مرغ سرخ کرده که برای شامت تدارک دیده بودم به دهن خوشکلت برده بودی و می خوردی یهو مجتبی و شوهرم اومدن پیشت و رون مرغو از دستت قاپیدن و هر کدومشون می خواستن اونو به دهنت برسونن.....در این کشمکش مجتبی موفق شده بود و برای اینکه شوهرم کم نیاره کیرشو از شلوارش بیرون کشیده بود و من فوری اومدم جلوش وبراش ساک زدم که مزاحمت نشه ولی مجتبی هم بی خیال کیرش نشده بود و اونو واست راست کرده بود ...می ترسیدم که ناراحت بشی و قهر کنی لذامال مجتبی رو هم به دهنم گرفتم وبا دو تا کیر حال می کردم .....ولی کم کم احساس خفگی بهم دست داده بود و ازت کمک خواستم ......ولی تو فقط بلند شدی و شروع به لخت شدن کردی ....اووووف طاهی ..در خواب دو برابر قشنگتر شده بودی و حتی کاری کردی که بیخیال کیراشون بشم و از فرط وصالت سراغت اومدم و همه جای اندامتو با دستام مالش میزدم .دوس داشتم کوسمو با مالوندن اندامت هم لمس کنم ولی در کمال تعجب متوجه شدم که کوسم کیر شده و من در واقع با کیر راست شده ام اماده بودم که باهات عشق بازی کنم ...با این شرایط مجتبی و شوهرم هم با خوشحالی با من همراهی شدن و در صددبودیم سه نفره کوس و کونتو درب و داغون کنیم ولی با داد و هوار و فریاد تو من از خواب شیرینم بیرون اومدم و متاسفانه نتونستم بکنمت .......اوا شرافت چرا تاسف؟......نکنه شیطون بلاواقعا کیر دارشدی و من بی خبرم .....یعنی من کیر داشته باشم بهم میدی ...اره شرافت جون چرا ندم خوبم میدم ....هر چی باشه یه عمره با هم خلاف می کنیم اولین رابطه نامشروع و خیانتمون رو باهم انجامش دادیم .....اه طاهی جون کاش کیر دار بودم .......لبامون با نگاه عاشقانمون کم کم بهم رسید و با اشتهای خیلی زیادی مال خودمون کردیم .....شرافت فرمان لزو ازم قاپیده بود و بخوبی و با مهارت همیشگیش نقش مفعول رو به من تحمیل کرد ..در زیرش شل و بی حال و مست از هوس و شهوتم همه جوره با دستاش مالش می خوردم .....انگشتاش کوس کونمو در گیر خودش کرده بود و پیچ تاب های ممتد و متوالی که به خودم میزدم نشونه اوج گرفتن شهوت و هیجان جنسیم بود پاهامون مثل قفل و زنجیر درهم رفته بود و اصلا متوجه نبودم که به چه طریقی همدیگرو لخت کرده بودیم فقط شورتم مونده بود و اون هم با دستای شرافت تو چاک کونم فرو رفته و جمع شده بود ...اووووف از اصطکاکی که به بهم میخورد خیلی لذت میبردم ....نوبت خوردن کوسم رسیده بود و شرافت که مست و مدهوش من شده بود ..به شدت و سرعت خوبی اونو برام می لیسید و می خورد ......طاهی ...طاهی ..طاهی .....عاشقتم ...می فهمی ....اره شرافت جونم .....میدونم ......طاهی اجازه بده مجتبی بیاد هر دومونو بکنه سه نفره به یاد سکس با فرهاد بهمون خیلی خوش می گذره ......در اوج شهوت و لذتی که قرار گرفته بودم در برابر این این پیشنهاد هیجان انگیز و غیر منتظره شرافت روبرو شده و..زبونم سست شده بود و در استانه اره گفتن فرار گرفته بودم احساس می کردم که مجتبی در پشت در اتاق در کمین نشسته و در انتظار اجازه و بله گفتن من بی تابی می کنه .......اه اه همیشه کیر و شخصیت تازه و جدید پر هیجان و جذاب و کشش خیلی خوب و در عین حال خطر ناکی می تونه باشه و من برسر دو راهی برای لحظاتی مونده بودم ....کوسم کیر تازه و ناشناسی مثل مجتبی رو ازم می خواست وشهوتی که منو هات و از کنترل خارج کرده بود به خواسته کوسم کمک می کرد ........درپوزیشن جالب و جدیدی که شرافت روم پیاده کرده بود بیشتر از همیشه شهوتمو در اوج خودش نگه داشته بود..من به پشت روشکم شرافت لم داده بودم و با دستای مجرب و جادویی قاعلم به ورای ابر های هوس و شهوتم پرواز کرده بودم ....شرافت در حالیکه چوچوله کوسمو می مالوند و همزمان پستونامو هم می چلونددر مدخل گوشم باز وسوسه دعوت از مجتبی و سکس سه نفره رو در مغزم و وجودم هر لحظه زنده و قوی تر می کرد .......همه چیز واسم فراهم و جور شده بود و فقط کیر کم داشتم براستی مقاومتم به سرعت کم و کمتر میشد و در استانه بله گفتن و ورود مجتبی به صحنه کار زار و گاییدن من قرار گرقته بود.....ولی انگار قرار نبودکه مجتبی در گردونه چالش های عشقی من قرار بگیره چون صدای یا الله گفتن جمیل و اعلام برگشتن و ورودش به خونه باعث بیداری من و از این دنیای سکس هوس و هیجان و لذت جنسی شده بود بعد از دقایقی در درونم از شوهر شرافت خیلی ممنون و سپاس گذار شده بودم که بانی نجاتم شده بود.....چون واقعا به مجتبی هیچگونه تمایل و علاقه ای نداشتم و دوست نداشتم دستش بهم بخوره .....اون روز با شرافت من بخوبی و با لذت زیادی ارضا شده بودم ......رفتنم به تهران به خاطر مشکل و درمان کف پاهام چند روز به تاخیر افتاده بود روز قبل از سفرم خودمو تیپ زدم مقصدم دیدار مهران بود....بار اخری که برای احوال پرسی پیشم اومده بود به من پیشنهاد وقت ملاقات داده بود .......مهران این مرد خوشکل و زیبا که واقعا من رو به هیجان و شور زیادی میبرد توان نه گفتن رو بهش در خودم نمی دیدم و باید به ملا قاتش میرفتم همین شب گذشته در اغوش شوهر بی حال و بیمارم و در حالیکه کیر وامونده اش به خواب زمستونی فرو رفته بود من با یادمهران خوابم برده بود..... دامن کوتاه و هوس انگیزم با بلوزسفید ودر نهایت چادر گل دا رزمینه سفید رنگم جذبه و زیبایمو هر چه بیشتر کرده بود طبق عهدی که با خودم کرده بودم ابتدا سراغ احسان باید میرفتم ...احسان همون پسر و فرشته نجات من که در ماجرای بشیر و هیئت خلاف کارش که منو می خواستن به فاحشه خونه تهروون ببرن و من طی یه سری ماجراها و اتفاقات شبیه به فیلم های هندی وشاید جیمز باندی کمک شایانی به من کرده بودو با دیدنش ناخوداگاه بغلش کردم احسان بزرگ و مثل یک مرد شده بود و از شرمندگی و خجالت دست و پاشو گم کرده بود ....اووووف بمیرم برات چه مظلوم و ساده دل .......طاهره خانم خوب هستین ....اره عزیزم احسان جون فرشته نجات دهنده من ...با دیدن تو از خوب خوبتر شدم .......هههههه...از چهره و چشای پاکش سادگی و درستی و نور میبارید ......حوون سالم و مومنی که در اجتماع خیلی کم پیدا میشن و تظاهر و خود نمایی و دو رنگی در ظاهر و باطنشون وجود نداره و هدفشون فقط هر چه نزدیک تر شدن به خدا و رضایت اونه ..این احسان از اون جنس ادما هست.....خداحفظش کنه .......ازش خواستم که بیشتر در تماس باشیم و حتی پیشنهاد کمک مالی هم بهش دادم به شکلی که به غرورش بر نخوره ......ولی دریغ از دریافت حتی یک سکه ناچیز .......کلید خونه شخصی خودمو بهش دادم و ازش خواستم در غیابم گاه گاهی بهش سر بزنه .........به .وعدگاه ملا قاتم با مهران رسیده بودم بعد از لحظاتی چند با ماشین دولتی تحت اختیارش جلوم پاهام ترمز کرد و بلافاصله پیاده شد و مثل یک مرد جنتلمن و متشخص درب ماشینو برام باز کرد و منو دعوت به سوار شدن کرد ...اووووه چه رمانتیک و جالب شده بود ...از این کارش سوپرایز شده بودم اونم چه جور......سلام عزیزم .......اوا اقا مهران چه زود بهم عزیزم میگی......من به شما نامحرمم ...اینو که خوب میدونی ......اون که بله ...ولی عزیزم منم قیافه ام مثل جنس شماهاس و هر کی منو نشناسه خیال می کنه که دخترم .......ولی اقا مهران من که میدونم شما پسرهستی اونم چه پسری؟؟؟......هههههه اره عزیزدلم تو که انتن وسط پاها مو دیدی و باهاش هم بازی کردی و میدونی که از خیلی مردای سبیل کلفت از اون لحاظ سرترم .........بر منکرش لعنت ......اوووف چه انتنی هم داری .....خوش به حال همسر اینده ات .......
     
صفحه  صفحه 48 از 48:  « پیشین  1  2  3  ...  46  47  48 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites