تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگی آزاد شریفی (اهریمن دل شکسته)

صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2  
#11 | Posted: 15 Apr 2018 09:35
قسمت بعدی ۲۰ام اردیبهشت آپلود خواهد شد.
     
#12 | Posted: 15 Apr 2018 13:43
بد نیست ادامه بده
     
#13 | Posted: 20 May 2018 17:59
#4
داشتم خواب میدیدم که کم کم احساس کردم یکی داره منو تکون میده همزمان یکی داشت اسمم رو صدا میزد که یه لحظه از خواب بیدار شدم و دیدم الهامه که میگه: " آزاد... آزاد ... بیدار شو... آزاد از خواب بیدار شو" منم گفتم بیدارم ... بیدارم چی شده؟ زود متوجه شدم که همه بیدار شدن و با هم پچ پچ میکنن. تازه یادم افتاد که لعنتی من باید بیدار می شدم و نگهبانی میدادم. پس حتما اتفاقی افتاده و همش تقصیر منه. زود بلند شدم و از الهام پرسیدم که چه خبره اونم گفت:" مگه کری؟" من: "چی؟ چرا؟" الهام:"صدای اذان رو نمیشنوی؟"من:" اذان؟ خب که چی؟" همون لحظه فهمیدم که منظورش چیه و از خودم پرسیدم که چرا باید صدای اذان بیاد وقتی که کسی اونجا نیست! تازه اگر هم بعضی از مردمی که نجات پیدا کردن هم در مسجد خودشونو قایم کرده باشن بازهم اینقدر احمق نخواهند بود که اذان بخونن!! بهرحال الان هر چی مرده این اطراف باشه همشون جذب این صدا میشن.
حامد گفت که مهم نیس که چه اتفاقی داره می افته الان همه مون باید ساکت بشیم تا اذان تموم بشه.من از اونطرف به جای اینکه بترسم از اینکه هر لحظه ممکنه چندتا ازاین مرده ها خودشونو به در بکوبن و در رو بشکنن و همه ما رو بخورن به این فکر میکردم که الان رویا با خودش چه فکری میکنه؟ که من از همه دیرتر بلند شدم و شیفت من بود و باید زودتر از همه بیدار میشدم.چند لحظه بعد ناگهان فهمیدم که این صدای یه آدم نیست که داره اذان میخونه( من صدای موذنی رو که اذان میخوند همیشه میشناختم ولی این صدای انگار ضبط شده ی یه نفر دیگه بود و چند باری صداشو در ماهواره شنیده بودم).پس منتظر شدم که اذان تموم بشه و بعدا اینو به بقیه بگم.
امیر:"اذان تموم شد خب آروم برید بخوابید"منم گفتم یه دقیقه صبر کنین میخوام یه چیزی به همه بگم حامد هم گفت که بزار بمونه واسه فردا الان بیخیال شو برو بخواب منم بدون توجه به حرف هاش بهشون توضیح دادم که چرا با وجود اینکه کسی اونجا نیست صدای اذان میاد.اکبر گفت که تو از کجا میدونی اصلا مطئنی از خودت؟ امیر هم گفت که آزاد به احتمال زیاد داره راست میگه چون هیچکدوم از ما این اطراف زندگی نمیکنیم به همین دلیل نتونستیم اینو بفهمیم ولی اون حتما با صدای موذنی که اینجا اذان میخونه آشنا هست. من هم گفتم این مهم نیست.الان ما باید به این فکر بکنیم که چه جوری خودمونو به مسجد برسونیم و اون صدای خودکار رو از بین ببریم چون اگر بیخیال بشینیم و کاری نکنیم هر روز مرده های بیشتری به این اطراف جذب میشن و چند روز به نظرتون طول میکشه تا در حیاط رو بشکنن و همه ما بمیریم؟ البته منظورم همین الان نیست منظورم بعدا هستش. حامد هم گفت که باشه ولی الان همه استراحت کنین بعدا در موردش فکر میکنیم.آزاد تو برو نگهبانی نوبت تو هستش درسته؟ باشه الان میرم. امیر هم که به پدرش گفت وقتی حامد با صدای اذان از خواب بیدار شده دیده که تو خواب بودی پس داشتی چیکار میکردی بابا؟ اکبر هم معذرت خواهی کرد و همه خوابیدن.
بدجوری خوابم می اومد و کیرم هم خوابیده بود پس بیخیال دید زدن رویا شدم و حالا کارم این بود که روی پشت بام دراز بکشم و نگاهم به کوچه باشه که ببینم چه اتفاقی داره می افته ولی من چون خیلی خوابم میومد و از طرف دیگر دراز هم کشیده بودم به زور چشم هام رو باز نگه داشته بودم تا اینکه یه لحظه به خواب رفتم و زود بیدار شدم و به خودم گفتم که این طوری فایده نداره باید بلند شم روی پشت بام یکم قدم بزنم تا خوابم بپره و مین کار هم کردم ولی روی پشت بام خونه ی همسایه چونکه شاید بقیه با صدای راه رفتن من روی پشت بام خودمون بیدار بشن.
ساعت 9 و نیم بود که حامد اومد بیرون و با اشاره بهم گفت که بیام پایین و منم رفتم داخل دیدم که همه بیدار شده بودن و مادرم و خواهرم و الهام مشغول آماده کردن صبحانه بودن منم رفتم پیش بقیه نشستم حامد که دور چشم هاش قرمز شده بود اینقدر گریه کرده بود و صداش هم یکم گرفته بود امیر هم وضعش با اون فرقی نمیکرد و اکبر و الهام هم همینطور اونجا بود که از خودم پرسیدم شوهر رویا کجاست؟ لعنتی یعنی اون هم مرده؟خواهرم و مادرم هم که به خاطر آراز و حامد حالشون دست کمی از اون ها نداشت.در اون وسط فقط من بودم که ناراحت نبودم و نه تنها این بلکه خوشحال هم بودم البته منظورم این نیست که مرگ بقیه واسم مهم نباشه یا همچین چیزی(یعنی نسبت به مرگ بقیه بی تفاوت نبودم دلم حالشون می سوخت).در واقع یه جورایی باورم نمیشد که تو چنین وضعیتی هستم و از طرفی چون که کنکور تموم شده بود(بعضی از اوقات حتی به فکر خودکشی هم بودم چون امید نداشتم که قبول بشم و همه ازم چیزی رو میخواستن که در حد توانایی من نبود) خیالم راحت بود و یه تغییر بزرگی که احساس میکردم این بود که همیشه من آدمی بودم که مشکل داشتم و بقیه میخواستم کمکم کنن و راهنماییم کنن ولی این بار همه تو مشکلات خودشون گیر افتاده بودن.
میخواستم به بقیه بگم که باید غذایی که تو خونه داریم باید بین همه تقسیم کنیم و روزانه دو وعده غذا بخوریم و .... ولی متاسفنه من نمیتونستم این حرف رو بزنم چون خونه ی به اصطلاح من بود و شاید بقیه فکر میکردن که من با گفتن این حرفا آدم خصیصی هستم و از بودن اونها(بهتر بگم منظورم اکبر و رویا بود) در خونه احساس رضایت نمیکنم.به همین دلیل منتظر موندم تا یگی دیگه اون حرف رو بزنه ولی هیشکی حرف نمیزد و انگار واسشون مهم نبود طوری که احساس کردم همه میخوان بمیرن و از اون وضع بیرون بیان.بلاخرصه یخ رو شکستم و گفتم که بعد صبحونه باید یه کاری درمورد مسجد بکنیم و من یه فکری دارم وقتی نگهبانی میدادم به زهنم رسید خیلی زیرکانه نیست و ریسکش هم زیاده ولی بهرحال... خب؟؟؟ همه داشتن به من نگاه میکردن ولی انگار فکر و ذهنشون یه دنیای دیگه بود منم گفتم بمونه واسه بعدا....
     
#14 | Posted: 20 May 2018 18:01
قسمت بعدی بیستم تیر ماه
     
#15 | Posted: 9 Jun 2018 12:07 | Edited By: hughscalvin
#5
بعد صبحونه هر طوری شده سر صحبت رو باز کردم ولی به جای من هرکسی یک حرفی میزد مثلا امیر گفت با ماشینش بریم(با ماشینی که به خونه ما اومده بود) یا اینکه اکبر گفت باید با پای پیاده اونم در شب بریم که مرده ها ما رو نبینن و.... من هم بهشون گفتم که با ماشین هرگز و پیاده هم از این کوچه به اون کوچه تا برسیم به مسجد حداقل با چندتا از مرده ها در می افتیم که این اصلا خوب نیست و درضمن اگه شب که مرده ها ما رو نمیبینن خوب ما هم اونا رو نمیبینم!! امیر:آزاد نمیدونستم تو اینقدر احمقی پس چراغ قوه واسه چی درست شده؟؟ منظورم این بود که ما چراغ قوه نداریم.امیر:لعنتی یعنی تو این خونه یه چراغ قوه هم ندارین؟ اممم... امیر:چیه؟ جعبه کمک های اولیه هم نداریم. امیر:" آزاد خواهش میکنم بسه دیگه حرف نزن. خب حداقل من با اسلحه ام میتونم هر چند تایی رو که جلوی ما رو گرفتن بکشم.قبلا هم چند تا از اون ها رو کشتم." ولی بقیه صدای شلیک رو میشنون و همه سمت شما میان اونموقع چی؟ ببین نقشه من خیلی بچه گانه و مسخره است ولی اگه اینکار رو بکنین امن ترین روش ممکنه.حامد: تو 30 ثانیه خلاصه اش کن.خب... دونفر از شما ها باید یه نردبان رو با خودتون حمل کنه و از روی پشت بوم از این کوچه به اون کوچه برسین.فقط باید منتظر لحظه ای باشین که رو به روی شما خالی باشه(مرده ای نباشه) تا با نردبان از پشت بامی که روی اون هستین بیاین پایین و از کوچه رد بشین و دوباره برید روی پشت بام خونه های کوچه ی مقابل خودتون و... اکبر:"آزاد ما رو مسخره کردی یا خودتو؟"بیخیال اصلا فراموشش کن.

هممون دور هم جمع شده بودیم که الناز(دختر خواهرم) کم کم داشت از خواب بیدار می شد منم رفتم آشپزخونه که ببینم اصلا چقدر غذا تو خونه داریم و اگر همه غذایی رو که داریم بین افرادمون تقسیم میکردیم و هر روز دو وعده غذا میخوردیم، تا چند روز دیگه می تونستیم زنده بمونیم و به تقریب حساب کردم که در بدترین حالت ممکن 6 روز و در بهترین حالت ممکن 8 روز می تونستیم زنده بمونیم ولی یه چیز خیلی واضح بود و اون این بود که ما می بایست تا قبل از اون موقع غذای دیگه ای پیدا میکردیم اما سوال اساسی این بود که چه جوری؟؟ همینطوری که داشتم با خودم فکر میکردم دیدم که امیر حامد و اکبر دارن بلند میشن منم رفتم پیششون و پرسیدم که چی شده و گفتن که ما میریم مسجد که قضیه رو یکسره کنیم بعدش گفتم پس من چی؟ امیر هم گفت تو همینجا بمون تا ما برگردیم تو بهتره مواظب بقیه باشی،خودت و بقیه برین تو اتاق و در رو ببندین و دقت کن که اگه مشکلی پیش اومد زنگ آیفون رو چهار بار به سرعت میزنم که بفهمی ما هستیم باشه؟ من: "باشه.فهمیدم.فقط نگفتی که چه جوری میرید به مسجد؟ نقشتون چیه؟"امیر هم گفت تو که قرار نیست با ما بیای پس لازم نکرده بدونی، فعلا ما رفتیم.الناز هم که داشت شروع به گریه میکرد و میگفت بابا نرو منم میام... لعنتی میدونستم که اون واسه همه ما مشکل بزرگیه چون فقط 8 یا 9 سالش بود و همش گریه میکرد ولی نمیدونست که چه اتفاقی افتاده انگار امیر و الهام باهم به این نتیجه رسیده بودن که اگه الناز از هیچ موضوعی اطلاع نداشته باشه بهتره واسه خودش ولی میدونست که اتفاق بدی افتاده ولی دقیقا از همه چی اطلاع نداشت هر چند که ماهم همه چی رو نمیدونستیم.الهام:"امیر تو رو خدا برگرد،اگه برنگردی خودمو میکشم ها...."امیر هم یه جوری باهاش حرف میزد که دلشو خنک کنه که هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیفته و الان برمیگرده پیشش.رویا هم الناز رو با خودش برد به اتاق بغلی تا آرومش کنه منم باهاش رفتم تو و یکم بعد که امیر و الهام حرفاشون تموم شد امیر هم رفت و الهام اومد پیش ما نشست و یکم بعد هم مادرم که رفته بود حیاط و با حامد حرف میزد و بهتر بگم براش دعا میکرد که سالم برگرده،اومد پیش ما نشست.خلاصه اونا رفتن ما هم تو اتاق نشسته بودیم در انتظار اینکه ببینیم چی میشه و منم فقط امیدوار بودم که همه سالم برگردند.
صدای پاهشون رو که از روی سقف حرکت میکردن شنیدم (ایول پس خواستن نقشه من رو اجرا بکنن ولی چرا به من نگفتن؟ شاید یکم واسشون خجالت آور بوده باشه که به این نتیجه رسیده باشن نقشه من از نقشه ی همشون بهتره) وبعدش فقط سکوت... 10 دقیقه گذشت...20 دقیقه....30 دقیقه.... کم کم داشتیم نگران می شدیم من هم از گوشه پنجره که همشو با پتوهایی پوشونده بودیم به حیاط نگاه کردم و دیدم که نردبان رو با خودشون بردن و این منو مطمئن کرد که دارن نقشه ی من رو پیاده میکنن.برگشتم و خواستم بشینم که..."بنگ"...

همه ترسیده بودیم. مادرم گفت که ای وای چی شده نکنه اتفاقی افتاده؟؟ الهام هم که رنگش پریده بود و کم کم هر کی یه چیزی میگفت و منم گفتم که آروم باشین خواهشا صرو صدا نکنید... "بنگ"... دومین شلیک گلوله!!! نمیدونستم چه خبره ولی قطعا اتفاق خوبی الان واسشون نمیفته.لعنتی اگه بمیرن چی اگه مرده بخورنشون چی نه نه نه .... آروم باش آزاد... خودتو آروم کن الان تو تنها مردی هستی که اینجایی اگه من خونسردیم رو از دست بدم بقیه هم... نه باید همه رو آروم کنم."ههههه الان احتمالا دارن مرده ها رو دونه دونه میکشن،دارن انتقام خودشونو میگیرن حالا شما ها چرا ناراحتین آروم باشین، چیزی نیس به سلامتی برمیگردن" بعد از این حرفا فکر کنم یکم آروم تر شدن یا اینکه حداقل کسی دیگه حرفی نزد و در انتظار برگشتن بقیه موندیم.

نیم ساعت قبل

امیر:"بلاخره رسیدیم به اولین کوچه.شما اینجا بمونین من میرم ببینم کسی تو کوچه هست یا نه" . حامد:"منم میام" باشه. ببین حامد الان فقط دوتا از این عوضی ها اینجان بهتره چند دقیقه صبر کنیم ببینیم از کوچه میرن یا نه.اکبر:"آخه تو روز روشن؟این هم شد کار؟؟"بابا بیخیال الان بهتره ساکت بشیم که صدای ما رو نشنون.حامد:"امیر ببین یکیشون رسید به سر کوچه الان وقتشه که بریم" نه هنوز اون یکی مونده باید احتیاط کنیم. حامد:" اه...امیر اینا خیلی کندن اگه اینطوری پیش بریم هیچ وقت به مسجد نمیرسیم تازه هنوز 4 یا 5 کوچه دیگه مونده که برسیم!"باشه ولی خیلی زود باید عمل کنیم. خب همه آماده هستن؟ حامد: آره .اکبر:آره . پس بریم دیگه.امیر نردبان رو آروم بزار.امیر:" باشه ...آها...حامد برو پایین زود... زود... . بابا زود باش برو... برو ... "اکبر:زودباش بیا پایین امیر منتظر چی هستی؟"

10 دقیقه قبل

اکبر:باورم نمیشه که تا اینجااومدیم وهیچ کدوم از اون ها مارو ندیدن این کوچه اخری که اصلا خالی خالی بود.حامد: فعلا باید حواسمونو جمع کنیم شاید داخل مسجد پر از آدم خوارها باشه.امیر اسلحه ات رو دربیا و آماده باش.امیر: باشه و درضمن این قسمتش خیلی خطرناکه چون باید با پای پیاده تا مسجد بریم حدودا 70 متری راه باید بیریم و همچنین نردبان رو همین طوری ول میکنیم که وقتی برگشتیم سریع ازش بالا بریم و برگردیم.اکبر:اگه در مسجد بسته باشه چی؟ حامد:الان این مهم نیست حتی اگر هم بسته باشه از رو دیوار رد می شیم.امیر:خب من دیگه دارم میرم پایین....

امیر:بیاین دیگه زود باش زودباش. حامد: چپ و راستمون اصلا هیچ کسی نیست و صدمتر اونطرف تر یکی رو می بینم ولی مهم نیست.الان فقط چند متر مونده که برسیم به در مسجد.اکبر:آره بریم.... عجب درش بازه!!! امروز بدجوری خوش شانس هستیم! بریم داخل... امیر: لعنتی عرق کردم...بدجوری استرس منو میگیره وقتی اسلحه دستمه...خونسردیتو حفظ کن امیر...یه نفس عمیق...هیچ آدخوار عوضیی اون داخل نیست... هیچ آدخوار عوضیی اون داخل نیست...

حامد:کسی اونجاست؟ امیر نه.بیاین داخل...حامد: یا خدا این دیگه چیه؟؟ امیر: اینا دو تا جسدن نگران نباش مردن. به نظر میاد این یکی که سرباز هم هست خواسته از دست این آدم خواره فرار کنه ولی انگار موفق نشده بیچاره.بابا توبرو بببین اون صدای اذان از کجا میومد و ظبط یا هرچیزی که هست رو بشکن منم ببینم این سربازه اسلحه یا چیز بدرد بخوری داره با خودمون ببریمش حامد تو نگهبانی بده اگه نزدیک شدن بهمون بگو.حامد: باشه.

_ هی تو کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟ بهم نزدیک نشوووو..."بنگ"... امیر: بابا؟ نه...نه...نه...نه. حامد:این صدای شلیک گلوله بود؟؟؟....اکبر افتاد رو زمین.... لعنتی یعنی کی بهش شلیک کرده...بهتره زود برم ببینم کی بود...چی؟؟یه سرباز دیگه!!!عوضی تو... تو چیکار کردی؟؟ لعنتی گلوله به شکم اکبر برخورد کرد... وای این همه خون قط تو چند ثانیه!. _ من...من...نفهمیدددم....فکر کردم از اوناسستتت.نه... امیر... نه..."بنگ"... لعنتی امیر چرا اینکارو کردی؟چرا کشتیش؟ اه...بیخیال باید پدر تو از این جا ببریم.من الان باید کلاشینکف این سرباز احمق رو بردارم لازمم میشه...عجب فاجعه ای الان چیکار کنم ... امیر:بابا ... بابا...به من نگاه کن...بابا...حامد:لعنتی فکر کنم تموم کرد الان چی به امیر بگم، چیکار کنم... خدایا کمکم کن.الان با صدای شلیک گلوله همه میدونن ما کجاهستیم.بهتره برم بیرون رو نگاه کنم تا امیر با پدرش تنهاست.ای بابا.نه...نه... امیر باید بریم همین الان دارن میان... آدم خوارها... لعنتی انگار که اصلا صدای منو نمیشنوه.باید حتی به زور هم که شده با خودم ببرمش...
     
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگی آزاد شریفی (اهریمن دل شکسته) بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites