تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

دایار

صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین »  
#1 | Posted: 24 Mar 2018 11:55
سلام

دایار هستم و درخواست تاپیک برای داستان سکسی به اسم دایار دارم.

یک داستان سریالی در خصوص سکس یک پسر 20 ساله که تمام سکس ها رو در برمیگیره...
حداقل 30 قسمت و شامل سکس با دوس دختر. سکس با زن بیوه سکس فامیلی سکس گروهی و...

این داستان فانتزی شامل انواع مختلف سکس ها هست
در چند فصل با موضوع های مختلفیه و امیدوارم ازش لذت ببرید
     
#2 | Posted: 1 Apr 2018 19:22 | Edited By: Dayar
من اسمم دایاره 20 سالمه در اصل شیرازیم ولی اصلا شیراز زندگی نکردم تهران بزرگ شدم و این جا یاد گرفتم دنیا دست کیه.. یادگرفتم این جا مملکت گرگ و بره هستش و اگر میخوایی نخورنت باید بخوری ولی خب بخورید ولی اصراف نکنید....
توی یه خانواده پنج نفره بزرگ شدم پدر و مادر و یک برادر و یک خواهر دارم به اسم نیما و الناز البته به لطف پدر خوبم داداش بزرگه پا شده رفته خارج درس بخونه تا بلکه اخر سر کاره ای بشه.... اختلاف سنی زیادی بینمون نیست داداش نیما سی سالشه و ابجی الی 28 کلا خانواده شلوغی نیستیم ادمای ارومی که معمولا کاری به کار بقیه ندارن...ابجی الی داره فوق لیسانسشو میگیره و منم تازه سال اول دانشگام و هنوز تو حال و هوای دختر بازیای کوچیک. نسبت به بقیه درس خون تر بودم رفتم دانشگاه دندون پزشکی ولی درساش یه جوری بود و به واسطه اشنایی بابای خوبم تغییر رشته دادم به پزشکی . که البته درساش مزخرف تر بود ولی خب در کل خوب بود لذت میبرم از آقای دکتر گفتم بقیه از سوپری محل تاااااا استادا که به تمسخر بهمون میگن دکترررر .
داستان من از روزی شروع شد که وارد دانشگاه شدم... اولش فکر میکردم تموم شد دیگه زندگی رو بردم الان هر چی داف و پلنگه میان دور و برم منم هر کدومو خوشم اومد میبرم حالشو میکنم و نفر بعدی... ولی زرشک هیچی پلنگا نیومدن ملنگم گیرم نیومد و اصلا داف بین رشته ما نبود که نبود... ترم دو و سوم شد تازه فهمیدیم اووووف گنج یه دانشکده دیگست اونم بغل گوشمون پرستاریا و مامایی ها خوراکن.... همشون یه جورین انگار امادن برای عملیات فتح الفتوح ... اوایل ترم سه بود که با یه پسری اشنا شدم به اسم عرفان... عرفان پسر لات مسلکی بود با معرفت و بی قید و بند و خیلی پولداره یه لکسوس ان ایکس داشت که به قول خودش فقط باهاش نظافتچی خونشونو نگاییده.
اوایل اشناییمون فقط به دور دور و تیکه پرونی و گردش میگذشت اصلا تو کتم نمیرفت که این پسر داره امتحانم میکنه ببینه چقدر میتونه روم حساب کنه.... یه روز توی میدون صادقیه جایی که معمولا پر جنده خیابونیه با ماشین اروم حرکت میکرد و ادمایی که کنار خیابون وایسادن و نگا میکرد... منم بغل دستش نشسته بودم...
عرفان: ای خداا شانس ما و باش یکی نیست بپره بالا به صفایی به این سالار ما بده خدایا خودت روزی این طفل صغیرو برسون
دایار: اخی توام چقدر بی روزی میمونی نگرانت شدم به خدا بیا کون من بزار کفی نمونی..
یهو از پشت زدن بهمون... من که کمربند نبسته بودم با کله خوردم به داشبرد و اصلا نفهمیدم چی شد به خودم اومدم دیدم این عرفان کله خر پیاده شده داره میزنه و بیشتر از زدن میخوره...نگا کردم دیدم طرف با یه پیکان زده قشنگ پشت ماشین رو ترکونده خودشم هیچیش نشده...مثلا این ماشین سیصد چهارصد تومن قیمتشه و اون فوقش 5-6 تومن... من که واقعا اهل دعوا نبودم ولی خب نمیشد که درگیر نشم... چقدر زدیم دو برابرش خوردیم... ولی حسابی دلمون خنک شد اخرش گشت رسید.من و عرفان و سه تا سرنشین پیکان رو با هم گرفت بردنمون کلانتری...این شد آغاز رابطه صمیمی و به قول عرفان کیر تو کون هم کردن ما دو تا
توی کلانتری پدر و مادر من و مادر عرفان اومدن کلی بحث و جدل و حرف و حدیث اخرش شانس اوردیم یه مامور بی شرف اون طرف میدون وایساده بوده و همه چیو دیده و گفته این پیکان و سرنشیناش مقصر و شروع کننده دعوا بودن و ما رو با یه تعهد ول کردن بریم... البته به زور مادر عرفان چون عرفان هی داد و بیداد میکرد ماشینم و داغون کردن و باید خسارت بدن و اخرش مادرش گفت من پولشو میدم ول کن بریم... تا این عرفان کوتا اومد.
اشنایی مادرم با مادر عرفان که تازه فهمیدم اسمش کتایونه. یه دلیل بهتر بود برای رابطه بیشتر من و عرفان... مادر عرفان همون جا از مادرم خواست که اجازه بده اخر هفته رو برم به خونشون. همیشه برام جالب بود که چرا هیچ وقت عرفان از خونشون حرفی نمیزد با وجود این که چند بار دعوتش کرده بودم هیچ وقت دعوتم نکرد البته هیچ وقتم خونمون نیومد... وقتی رسیدیم دم در خونه بابام قبل این که ریموت رو بزنه بهم گفت.
بابا: اشتباه بزرگی کردی ...اولا هیچ وقت دعوا نکن اگرم در بدترین شرایط دعوات شد فیزیکی دعوا نکن چون دردسرش خیلی زیاد تره فوقش دو تا فحش میدی اخرش هیچی نمیشه ولی یکی میزنی اخرش کارت به کلانتری و بازداشتگاه میرسه... منم که خیلی ناراحت بودم ازشون عذر خواهی کردم و مامانم مثل همیشه مسکوت توی این موقع ها فقط با نگاهش بهم میفهموند دهنم سرویسه بزار برسیم ببین چیکارت کنم... وقتی رفتیم داخل حیاط دیدم ابجی خوشگلم روی پله های ورودی خونه نشسته و منتظره میدونستم قطعا یه سیلی طلبکاره... از ماشین که پیاده شدم رفتم جلو و قبل این که چیزی بگه.
دایار:میدونم اشتباه کردم ببخشید قول میدم تکرار نشه.
دستامم به حالت تسلیم بالا بردم اونم یه لحظه نگام کرد و با یه قدرتی که ازش بعید بود بغلم کرد های های زد زیر گریه....
مامان و بابا از کنارمون با یه حالت خنده رفتن تو منم منتظر این بیان احساسات بودم که بلکه تموم بشه برم حموم از بوی گند عرق خودم داشتم خفه میشدم....
الی: داداشی بوی گند میدی باید بندازمت تو ماشین لباس شویی حموم رفتن فایده نداره .
دایار:باشه بابا ولم کن بزار بریم تو خواستی بندازم تو چرخ گوشت
وقتی ولم کرد و خواستیم بریم تو خونه به عادت همیشگی یکی زدم در کونش .... ماشالله هزار ماشالله این کون ابجی منم خدایی خیل بزرگ بود. یه عادت خیلی خوبی که الی داشت این بود که کلا ادم راحتی بود لباس لختی نمیپوشید از دامنم متنفر بود ولی میزدم در کونش یا مثلا پستوناشو نیشگون میگرفتم هیچی نمیگفت و دعوا نمیکرد فوقش پسم میزد... وقتی رفتم تو خونه احساس کردم خیلی گشنمه صدای قار و قور شکمم رو واضح شنیدم..
دایار: مامان جونم ببخشید چیزی هست من بخورم؟؟
مامان:نه نیست کسی که پاش به کلانتری باز میشه حق نداره چیزی بخوره...
بازم شروع شد تا یک هفته ده روز این بساط من بود هر چی میگفتم این مادر خانومم به کلانتری وصلش میکرد...
پاشدم رفتم تو اتاقم خونه ما یه خونه ویلایی تقریبا میشه گفت بزرگ بود البته قدیمی و ارثیه بابا بزرگم بود یه خونه دوبلکس که طبقه پایین فقط سالن و اشپزخونه یه سرویس بهداشتی داشت و طبقه بالا دیگه همه چی داشت... رسما من و الی طبقه بالا زندگی میکردم اخه حتی اشپزخونم داشت کوچیک بود ولی خب کافی ... میدونستم برگردم پایین غذام رو میز حاضره رفتم تو اتاقم و خدارو شکر کردم تو اتاقم حموم دارم... وگرنه کبودی های پهلو و پشتمو قطعا الی میدید حتی دختر خالمم تو کانادا میفهمید چه برسه به مامان....از حموم که اومدم رو تخت دراز به دراز افتادم و خوابم برد...صبح با صدای الی بیدار شدم.... یهو داد و بیداد تو بازداشتگاه یاد گرفتی لخت مادر زاد بخوابی.... به خودم نگا کردم دیدم واویلا هیچی تنم نیست دیشب با حوله بیرون اومدم تو خواب پرتش کردم و همین جوری خوابیدم.... یهو دیدم مامانم صدا میزنه بیایید صبحونه بخورید مگه شما کار و زندگی ندارید....
دایار:چیه از منظره لذت میبری؟؟
الی:گمشو پسر خل و چل خودتو با اون دودول نصف و نیمه و کون خوشگلت...
دایار:کون من خوشگله؟؟بابا الی کون تو که کون نیست شاااه کونه
الی: چی فکر کردی همین کون کلی خاطر خواه داره بدبخت
دایار: یکیش خودم بیا بخورمش.... جووون
الی:خفه بمیری کثافط .... لباس بپوش مامان ببینه این جوری لختی بیچارت میکنه....
یهو از شانس بد من مامان اومد تو....
مامان:یعنی بیشعور تر از تو فقط خودتی این چه وضعشه... الناز تو خجالت نمیکشی همین جوری بالا سرش وایسادی بیا برو بیرون...
الی:مامان جان پسر شما بی حیاست من چی بگم....
دایار:میشه لطف کنید برید بیرون من لباس بپوشم.
الی:اخی توام چقدر خجالت میکشی جلوی ما انگار نه انگار همین الان لخت چهار زانو رو تخت نشسته
بالاخره رفتن بیرون این اولین باری نبود که الی من و لخت میدید البته من فقط اونو با بیکینی دیده بودم نه بیشتر
وقتی صبحونه رو خوردم و زدم بیرون با 207 مشکی خودم که واقعا ماشین خوبی بود رفتم دانشگاه امروز فقط ساعت 10 تا 12 یه کلاس مسخره داشتم که فقط اهمیتش توی حضور غیاب بود... استاد نامردم دو بار حضور غیاب میکرد تا مطمئن بشه همه رو میکشونه دانشگاه.
     
#3 | Posted: 1 Apr 2018 20:27
وقتی کلاس تموم شد با بی حوصلگی اومدم بیرون یهو یکی از پشت گردنمو گرفت
عرفان:سلام بر داداش گل و با معرفت خودم
دایار: تو نمیشه بمیری اخه کونی این چه طرز سلام علیکه گردنمو شکستی
عرفان: عیب نداره امروز برنامت چیه؟؟
دایار:هیچی قراره کون تو بزارم
عرفان: خوبه بیا بریم یه جنده پیدا کردم به سیخ بکشیم
دایار:برو بابا من جنده خیابونی نمیکنم... معلوم نیست کی گاییدتش فکر کردی همه مثل تو هرزن
عرفان: من هرزم بابا هرزه کلمه مودبانه ای واس من... من پایه باشه تو رو هم میکنم... این یک.... دوما جنده خیابونی نیست یه دختر خوشمل خوشمله که به صورت کاملااااا تصادفی همسایه ماست و جهت اطلاعت یه چیزیه بکنیش صد سال جوون میشی.
یه لحظه با این حرفا تحریک شدم... صبح با اون وضعیت الانم این پیشنهاد... نمیدونستم چی بگم .... بگم اره و برم حالشو ببرم یا بگم نه و برم خونه جقمو بزنم...
تجربه گاییدن نداشتم فوقش دستمالی کرده بودم ولی گاییدن اونم همچین لعبتی که این عرفان دیوث میگه...
دایار:عرفان من تا حالا از این کارا نکردم... به جان مادرم اگر مثل دیروز تو دردسر بیوفتم دیگه رفاقت بی رفاقت...
عرفان:بابا میگم این طرف اشناست من مدت هاست باهاشم بیشتر از یک ساله اگر خوشت نیومد اصلا بیا کون من بزار نه اصلا بیا کون کتی بزار خوبه؟
دایار:کتی؟؟؟کتی کیه فک کنم اسم خانومه کتی هست..وااااای اسم مادر عرفانم کتایون بود... منظورش چی بود این؟؟؟
بیخیال شاید اسم اون خانمم کتایونی چیزیه..... مونده بودم چیکار کنم.
دایار:حالا چقدر میگیره؟
عرفان: هیچی
دایار: صلواتیه
عرفان:نه کونی.... میگم همسایه ماست من و تو هفت جد و ابادمونو میخره
دایار: خب همچین ادم پول داری مگه مرض داره بیاد به من و تو بده.
عرفان:یعنی راضی کردن اون برای کس دادن به تو ملعون راحت تر بود از راضی کردن تو برای گاییدن اون. چقدر گیر میدی.... لیندا به زن 40 و خورده ای سالست که تنها ایرانه ... دوست کتیه خب داستان داره مخ زدنش بعدا واست میگم... حالا میایی یا میری جقتو میزنی؟
ولی اسم اون خانومه که لیندا شد کتی اسم مامانشه ... احتمالا این عرفان دیوث مثل همیشه گوه خورده چون زیادی در قید و بند حرفاش نیست.
دایار:باشه... ولی گفتم بی دردسر.... من رو دوباره ننداز تو جاده خاکی
عرفان:باشه بابا
من با ماشین خودم و عرفانم با ماشین خودش راه افتاد... وقتی رسیدیم دم در خونشون کفم برید.. این بیشرف الکی این قدر ولخرجی نمیکرد خونشون از اون اپارتمانای بزرگ بالای شهریه خفن بود.
یهو دیدم داره اشاره میکنه باهاش برم تو پارکینگ قبل این که چیزی بگم رفت تو پارکینگ خونه منم دنبالش..... یهو مغزم سوت کشید این جا رو مثل نمایشگاه ماشین میموند چه ماشینایی .... ماشین من تو این پارکینگ که هیچی خود لکسوس عرفانم این جا ماشین حساب نبود...
یه گوشه موشه ای پیدا کردم ماشینمو گذاشتم نه برای این که خجالت میکشم اصلااا خدا میدونه پول این ماشینا از کجا میومد... گفتم مزاحم کسی نشم...
عرفان:کفت نبره کونی.... اون پورش رو میبینی... مال لیندا جونمه...
یه چشمک زد و با هم رفتیم تو اسانسور...
عرفان:خونه ما طبقه 11 ولی لیندا طبقه 13 میشینه
البته در اصل این ساختمون مال لینداست که جز چند واحدی که فروخته بقیش اجاره داده البته جهت اطلاع ما مستاجر نیستیم.
منم که کلا سکووت... چی بگم اخه... من فکر میکردم ما وضعمون خوبه و جز افراد ثروتمند حساب میشیم ولی فهمیدیم اصلا این جوری نیست.
وقتی رسیدیم... طبقه 13 عرفان گفت مواظب باش خیلی مودب برخورد میکنی اولش ولی خواستی بکنی رحم نکن اصلا هم نگی اذیت میشه این لیندا رو باید مثل سگ گایید... تا تشنه بمونه.
قلبم داشت از دهنم بیرون میومد.. اصلا فکرشم نمیکردم بعد قضیه دعوای دیروز و سوتی امروز صبح جلوی مامان و الی الان سر ظهر قراره یکی رو بکنم اونم همچین ادمی یه خانم میانسال پولدار حشری البته به گفته عرفان.
عرفان زنگ در رو زد تقریبا دو دقیقه بعد در باز شد من سرمو خم کردم ببینم کی درو باز کرد دیدم کسی نیست برگشتم به عرفان نگا کنم دیدم داره میخنده....
دایار:واس چی میخندی.
عرفان:خله این که تا دم در نمیاد در و باز کنه کلتو مثل زرافه دراز میکنی ببینی کیه ایفون داره خونش.
دایار:اخه بچه پروو ایفون واس در اصلی خونست نه وردی این جا
عرفان:نه بابا نمیدونستم.... نه داداش کسمغزم هر دو تاش ایفون داره...
تعجب کردم خب خدایی دیگه اضافی بود معمولا واس ادب و احترام به مهمان میان جلو در حالا جلوی در وردی اصلی خونه نمیرن چون زمان بره ولی دیگه این جا واس چی
این موضوع رو ارسال کردم به تخم چپم و با عرفان رفتم تو...یهو یه خانم رو دیدم که توصیفش نمیکنم.... تنها چیزی که بد بود تو صورتش دماغش بود که از این دماغ عملیا بود که خیلی دیگه زیاد روی کرده بودن واسش دو تا نقطه بیشتر براش نزاشتن
عرفان:سلام لیندا جون .. خوبی عزیزم؟
لیندا:سلام عرفان جان مرسی عزیزم ... خودت خوبی؟ مامان خوبه؟
عرفان: بعله من و کتی خوبیم ولی فک کنم این داداش من بدجور هنگ کرده
با حرف عرفان به خودم اومدم و از زل زدن بهش دست کشیدم.
عرفان:لیندا جون ایشون دایاره از دوستان جون جونیم که خدمتت گفتم.یادته که؟
لیندا:فک کردی همع مثل خودتن!!
دایار:سلام لیندا خانم از دیدنتون خوشبختم
لیندا:سلام عزیزم بهم بگو لیندا یا لیندا جون.... خانم صمیمت رو از بین میبره.
عرفان:ای گفتی میشه بشینیم... من دلمو صابون زدمااا
لیندا:بیخود تو امروز میری پیش همون کتی جونت... یک هفتس یه سر به من نزدی.
عرفان که دید داره ناز میکنه رفت جلو و در کمال تعحب لباشو تو لبای لیندا قفل کرد و شروع کرد به لب گرفتن.. با یه دستش پشت گردنشو گرفته بود با دست دیگش کمرشو که اروم چرخوندش جوری که پشت لیندا به من باشه... لیندا یه سارافن زرد و مشکی تنش بود .... این عرفان دیوثم دستشو از کمر لیندا کشید به کونش و یکی با قدرت زد رو کونش حتی اجازه نداد لیندا اخ بکشه.... دیدم با انگشتش به کون لیندا اشاره میکنه و ب انگشت اشارش میفهمونه نگا این کون مال جفتمونه باید خوب بکنیمش...
بعد دو سه دقیقه از هم جدا شدن لیندا یه لبخند به من زد و گفت نوبت توام میرسه و رفت تو اشپزخوه قشنگ کیر عرفان رو میشد دید که شق کرده البته مال منم بدتر از اون عرفان گفت دید چه کونی داشت .... حیف نمیزاره کونشو بکنم وگرنه الان ده سال جوون تر شده بودم...
لیندا:این کون الکی این جوری نشده کلی سالن رفتم کلی ورزش میکنم تا خوش فرم بشه حالا بدم دست تو دو روزه به فنا بدیش
دایار:البته لیندا خانم کونم یه زکاتی داره .... زکاتشو ندید از برکت میوفته
لیندا: نگا نگا اینم زبون داره و من نفهمیدم... باشه زکات کونم و میدم تو پرداخت کنی جونور
عرفان یکی زد پشتم و گفت این دایار از بکنای روزگاره اوردم جفتمون جر وا جرت کنیم.
لیندا:بیخود فک کردی جندم من فقط با یکیتون میخوابم.
عرفان:ناز نکن که ابم الان میاد
لیندا: ابتو نگه دار برای کتی جونت حرومش نکن..
بازم این حرف اخرش چی بود...باید بفهمم اینا شوخیه یا جدیه واقعا عرفان با مادرش؟؟مگه میشه.
لیندا:نهار نخوردید که؟ زنگ بزنم نهار بیارن؟
عرفان از طرف جفتمون زنگ بزن چهار سیخ کباب برگ برای من و این داداشم بیارن یکم کمرمونو سفت کنیم برای لیندا جووونم
لیندا : مامانت برات بمیره چقدرم کمرت شله
لیندا رفت که زنگ بزنه غذا بیارن. من و عرفانم به هم نگا کردیم و زدیم زیر خنده چون لیندا عمدا کونشو تکون میداد و قر میومد.
     
#4 | Posted: 1 Apr 2018 20:30
سلام
هفته ای دو قسمت میزارم.. شایدم بیشتر
اگرم قرار باشه یه مدت نزارم یا قبلش یا بعدش حتما جبران میکنم.
مطمئن باشید ازش لذت میبرید.
     
#5 | Posted: 2 Apr 2018 01:33
سلام دایار جان
تا اینجا ک خوب پیش رفتی
قلمت خوبه
داستانت هم باید جالب باشه پس بی زحمت ی جوری پیش برو که داستانت زود رو به آخر نره.اگر بتونی طولانی ترش کنی بهتره
مثلا یک تابستان رویایی رو ببین دو ساله داره ادامه میده واقعا همه هم پیگیر و طرفدارش هستن.ببینیم چیکار میکنی دیگه داداش
     
#6 | Posted: 6 Apr 2018 14:38
خسته نبیاشی اقا دایار
منتظر ادامه هستیم
     
#7 | Posted: 6 Apr 2018 16:07
عالی بود دمت گرم
     
#8 | Posted: 9 Apr 2018 01:08
نیم ساعت نشد که غذا ها رو اوردن.... توی این نیم ساعت هیچی تقریبا به حرفای الکی و روز مره گذشت منم کم کم از لیندا خوشم اومد....خدایی خانم خوبی بود فقط مونده بودم چرا با این عرفان دیوث میخوابه... وقتی غذا ها رو گرفت و میز رو چید یهو خیلی شیک شروع کرد به نطق کردن
لیندا: دایار جون میدونی که من و عرفان یکی دو ساله با همیم البته نه به عنوان پارتنر یا چیز جدی فقط یکم با هم خوشیم. ولی دیگه این جاکشو نمیخوام... ازش خواستم یکی رو بهم معرفی کنه که بهش اعتماد کامل داره... یکی که جای دوس پسرم باشه... تعجب نکن من تقریبا دو برابر تو سنمه ولی واقعیتش اینه نمیخوام با یکی همسن خودم باشم... همسنای من یا زن دارن و من نمیخوام نفر سوم یه رابطه باشم زندگی مردمو خراب کنم یا اون قدر هرزن که تا حالا زن نگرفتن که به درد هیچ کی نمیخورن...من به عرفان گفتم یکی که بهش اعتماد داره رو معرفی کنه چون میدونم این پسره با مادرشم اعتماد نمیکنه. حالا چی شده به تو اعتماد کرده اینش برام عجیبه.... حالا به پیشنهادم فکر کن... من خواسته زیادی ندارم
..
دوس پسرم باش
یهو زد زیر خنده عرفانم باهاش خندید ...
دایار:شوخی میکنید یا پیشنهاد بود؟
عرفان: جدی میگه دوس پسر میخواد یه بکن خوب تا خوب به کس و کونش حال بده.
لیندا:بیشعور مگه همه مثل مادر هرزه توان من یکی رو میخوام باهاش خوش باشم. بریم بیرون مهمونی خرید خب بین دوس پسر دوس دخترا هم یه سری شیطونیایی هم هس دیگه...البته میدونی من اون قدر خوب موندم که هر کی میبینتم میگه 25 سالمه
خودشم زد زیر خنده... درسته خوب مونده و واقعا خوشگل و خوش هیکله ولی دیگه نه 25
دایار:نمیدونم من دوس دختر این جوری نداشتم... ولی اگر دوس دختر خوبی باشی چرا که نه قبول میکنم.
خودمم باورم نمیشد به این راحتی و بی فکر کردن قبول کنم..... جدا بعضیا میگن که وقتی حشری بشن جای مغز کیرشون بهشون فرمان میده دروغ نمیگن....لیندا از جواب صریحم خیلی خوش حال شد و حتی عرفان تعجب کرد.ولی مثل همیشه بیخیال زد زیر خنده.
عرفان:خب ظاهرا این معامله خیلی زود جوش خورد منم این وسط نخود اش نیستم دیگه برم تا بیرونم نکردید.... اینم از دوس پسرت.. فقط دادا این چیزای لیندا خانم زیادی میخواره .خوب بخارونش
لیندا:برو عرفان جونم برو برو که موندنت اصلا به صلاح نیست... به کتی سلام برسون بهش بگو امشب که دیگه نمیشه فردا یا پس فردا شب میام پیشش
عرفان با یه چشمک زدن از سر میز پا شد رفت... لیندا در کمال تعجب وایساد تا بره و تا صدای در نیومد برنگشت تو اشپزخونه... وقتی برگشت مستقیم اومد رو پای من نشست...
لیندا: دایار جونم میخوایی یکم بیشتر با هم اشنا بشیم؟
منم که دیگه قشنگ میدونستم قراره چی پیش بیاد همراهیش کردم دستمو گذاشتم رو کمرش اروم اروم کشیدم رو رونش... با اون کونش سعی میکرد کیرمو زیرش حس کنه هی با کونش رو کیرم تکون میخورد. منم از هیجان واقعا کیرم شق نمیشد... نمیدونم واس چی... ولی اون فکر میکرد من اون قدر این مسایل برام عادیه که حشری نمیشم....
دستمو گرفت با هم رفتیم رو کاناپه..
لیندا:من سکس زیادی رو تجربه کردم ولی میدونم تو یه چیز دیگه هستی....میخوام لخت بشم نظرتو بهم بگی!
منم رو کاناپه ولو شدم
دایار:به شرطی که با رقص لباساتو دراری؟
لیندا: چشم عشقم تو جون بخواه
لیندا اول کش مواشو باز کرد ... اون موهای بلوند که مطمئن بودم خرج کل یک ماه من رو این خانم فقط میده برای رنگ مواش رو افشون انداخت بیرون. اروم اورم با ناز و ادا دامن اون لباس کوفتیشو رو کشید بالا زیرش یه شورت توری زرد رنگ تنش بود.ظاهرا علاقه عجیبی به رنگ زرد داشت.... یه چرخ زد... وای چه کون خوش فرمی داشت... برعکس کون ابجی الی کونش زیاد بزرگ نبود ولی واقعا مثل این مدلایی بود که تو ماهواره نشون میده کون تپل گرد گرد... باورم نمیشد چه لعبتی گیرم اومده.... نا خودآگاه شلوارمو در اوردم... کیرمو دستم گرفتم.
لیندا: واو چه خبرته حشری شدیا...
دایاز:جنده خانم بلدی ساک بزنی.؟
لیندا که از حرفم تعجب کرد بدون این که دیگه بقیه لباساشو در بیاره رو زانو هاش نشست و با اون دهن خوش گلش کیرمو نوازش کرد... شروع کرد به ساک زدن.... گرمای نفساش که به پوستم میخورد کاملا هالی به هولی میشدم..... اون ناکسم معلوم بود این هزارمین کیریه که ساک میزنه فوق العاده بود البته من اولین بارم بود هر چی که بود سر سه دقیه ابم اومد.... نزاشتم سرشو برداره هر چی بود ریختم تو دهنش ولی معلوم بود خیلی بدش اومده ولی همشو خورد...
مثل این بود که بهم یه مسکن بدن خیلی بیحال شدم.
دایار: میخوام بخوابم. هنوز کارمون تموم نشده یه چرت بزنم میوفتم به جونت خوشگل خانم
لیندا بدون هیچ حرفی زد زیر خنده و رفت به سمت دست شویی ولی با اون کون نازش چشامو نوازش میکرد دیگه نه دیدم بره داخل دست شویی نه صدایی شنیدم.....
     
#9 | Posted: 9 Apr 2018 20:05
عالی بود
     
#10 | Posted: 12 Apr 2018 17:00
بقیه اش رو زود بزار
     
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / دایار بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites