تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

دایار

صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2  
#11 | Posted: 12 Apr 2018 20:43
وقتی بیدار شدم احساس عجیبی داشتم...گیج بودم یه لحظه اصلا متوجه زمان و مکان نبودم..یهو چشمم افتاد به لیندا خانم که اون سمت خونه با یه لباس خیلی ناز داره میاد سمتم..
لیندا:به به آقامون بیدار شدن
دایار: اقاتون خوابه هنوز.... بیدار بشه میاد سر وقتت.
لیندا:ای کوفت بگیری ابراز احساسات بهت نیومده!
دایار:اومده ولی به دو صورت یکی با اون دهن خوشگلت یکیم با اون کس نازت البته سه تا میگفتم بهتر بود با اون کون خوشگلتم که محشره
لیندا: ای درد بگیری که همه چیو تو کس و کون میبینی.
دایار: خب دیگه هر کسی رو یه جوری تنظیم کردن.
لیندا:چقدر تو پرویی خوبه تا دو ساعت پیش فرق کس و با کون نمیدونستی!!
دایار:دوساعت بابا نیم ساعت پیش بود دیگه
لیندا:پسر خل وضع دو ساعت بیشتره گرفتی خوابیدی!!
دایار :مرگ من؟؟ وای دیرم شد
لیندا:بهتر پاشو برو امشب مهمون دارم!!
دایار: یعنی از گاییدنت خبری نیست.
لیندا:کوفت گایدن گایدن.... گمشو . بعدا بهت زنگ میزنم ... الانم زود باش الان مهمونام میرسن!
دایار:اخی امشب میری زیر کیر کی این همه حولی؟
لیندا:هیچکی....خواهر بزرگترم با عمم میان.... الانم لطف کن برووو
دایار:جوننن تو خواهر بزرگ تر از خودتم داری؟جووون اونم میکنن
لیندا: چقدر تو حرف میزنی برو دیگه....باشه به خدا میارمش بکنیش فقط الان برو
دایار:اوکی میرم فقط بیا یه بوس از اون کون خوشگلت بکنم
لیندا که میخواست دایار زودتر بره حاضر بود سر پایی کس بده بهش فقط برررره...دایار که میدونست از سکس خبری نیست کمر لیندا رو گرفت چرخوندش و کونشو گرفت یه ساپورت تنگ و ضخیم پاش بود و حال نمیداد بوسش کنه برعکس یه در کونی خوب حوالش کرد و رفت سمت در ورودی بدون خداحافظی برون رفت. یه لحظه تصمیم گرفت یه سری به عرفان بزنه ولی با یاداوری ساعت کلا نظرش عوض شد و رفت سمت پارکینگ .... تو راه خونه به لیندا و رابطه عجیبی که شروع کرده بود فکر میکرد... خداییش فقط به پشتوانه عرفان اون قدر جرعت پیدا کرده بود وگرنه اون اصلا همچین جرئتی نداشت... لیندا خیلی خوش هیکل بود ولی دیگه زیادی ... خب طبیعیم بود زنای هم سن اون خیلیاشون بچه دارن زایمان کردن و خب خیلی دردسرای دیگه از مشکلات مالی تا مشکلات زندگی مشترک که لیندا دقیقا هیچ کدومشو نداشت.. قطعا در طول زندگیش هییییچ نه ای از یه مرد نشنیده و با این ثروت و زیبایی براش صف کشیدن... نمیدونست چرا هی به تفاوت های لیندا با مادرش فکر میکرد. مامانم سه تا بچه داشت.. از اول زندگی با سختی و مشکلات زیاد به این جا رسید و خب خیلی نسبت به لیندا شکسته تر بود... ولی حداقل به جز بابا با کسی سکس نداشت...
وقتی رسید خونه میدونست کسی بهش گیر نمیده خیلی روزا به بهانه درس خوندن تو کتابخونه نصف شب برمیگشت خونه.پس فقط بهش تذکر میدادن که باید اطلاع میداد و نگران شدن همین..
وقتی رسید خونه یکم احساس کرد جو خونه متفاته یه چیزی شده ...
دایار:سلام کسی نیست؟
مادر:سلام زهر مار و درد بی درمون... هزار با نگفتم وقتی میری جایی خبر بده گور به گوری
اوه اوه این رفتار صد در صد برای دیر برگشتنش نیست.. یه لحظه فکر کرد نکنه فهمیدن با لیندا بوده؟اخه مگه میشه من یه ساعتم نیست برگشتم
دایار:ببخشید حواسم نبود..
مادر:تو کی هواست هست اخه.... تو بی فکر کی اصلا به کسی جز خودت فکر میکنی؟
دایار:باشه ببخشید... من برم خیلی خستم
وقتی رفتم بالا دیدم صدای تلفن میاد ابجی الی بلند بلند صحبت میکرد. رسما داد و بیداد میکرد.. رفتم در در اتاقش با تکون دادن سرم بهش فهموندم چه خبره بابا .... با یه اخم بهم نگا کرد سکوت کرد و اومد جلوی صورتم در رو کوبوند.
دیگه مطمئن بودم چیزی شده ولی خب دخالت نکردن خیلی بهتره اگر لازم بود خودشون بهم میگفتن...
رفتم تو اتاقم... به لیندا اس ام اس فرستادم:دوس دختر من در چه حالیه؟
چند مین منتظر بودم جواب بده دیدم نه بابا حسابی سرگرم مهموناشه و دیگه بیخیال شدم... منتظر فردا بودم... ببینم کی به وصال این کس خوشگل میرسم
     
#12 | Posted: 13 Apr 2018 15:31
دمت گرم
     
#13 | Posted: 14 Apr 2018 19:34
     
#14 | Posted: 16 Apr 2018 01:09
تا اینجاش که قشنگ بود

غریبه ترین آشنا در میان دوستان
     
#15 | Posted: 29 Apr 2018 22:42
وقتی صبح از خواب بیدار شدم یه جوری بودم احساس میکردم همه کمرم پره ابه... یه لحظه به کیرم نگا کردم دیدم بعله شق شده اونم چه شقی میتونستم سه تا زنو با هم بکنم... اوف چه شود.... لیندا مامان و الی .... ای چه خوب میشه....
الی: صبح بخیر امروز کلاس داری؟
دایار: نمیدونم شاید
الی:خودتو لوس نکن جواب منو بده
دایار:طلب کاری؟؟؟
الی:برعکس خیلیم بده کارم...
یه لحظه دایار اصلا حواسش به کیرش نبود.
الی:تو چرا همش گند میزنی؟
دایار:گند؟؟چی کار کردم مگه؟
الی:کاری نکردی جلوی خودتو بگیر خواهشا این چه وضعشه مامان اگه بود که پوستتو میکند واس اون چیزت
دایار که تازه متوجه کیر راستش شده بود... شیطنتش گل کرد خواست یه تیری تو تاریکی بزنه حالا شاید به هدف خورد اونم چه هدفی
دایار:ای بابا تو که همش نگات به اون جای منه... فک کنم زیادی خوشت میاد؟
الی:بی ادب از چی خوشم بیاد از اون تیکه گوشت اضافه؟بیشعوری دیگه ....من اراده کنم هزار تا ازاون بهتر میان سراغم
دایار:اره منم یه دوست دختر 45 ساله پول دار دارم .
الی:مسخره.... حالا یه جوری میگه انگار چی هست اون چیزش
دایار: چیز؟؟؟ابجی جون بگو کییییر تا به دلت بچسبه
الی:کوووووفت... اون نباید به دلم بچسبه باید به جای دیگه بچسبه خنگه
دایار یه لحظه کپ کرد.... این چی گفت؟
دایار:دوس داری فک کنم؟
الی:بعدا بهت میگم... نقدا بدون که اره باهات در اون موارد کار دارم!
دایار: اوکی منتظرم
دایار که تا اون لحظه فقط فکر میکرد حالا یه لاس زدن گیرش میاد دیگه طمع کرد واقعا میدونست که به چیزی بیشتر از لاس زدن میرسه.الی رفت و دایارم یه سر به سرویس بهداشتی زد و یکم معطل کرد تا کیرش بخوابه چون میدونست مامانش دیگه مثل الی نیست میگیره از تخماش اویزونش میکنه...
وقتی از اتاق بیرون اومد دید الی یه تیپ ناز زده داره میره بیرون... از پشت یکی زد در کونش و بوسش کرد....
الی:تو کلا از کون بیشتر خوشت میاد فک کنم علاقه ای به جاهای دیگه نداری؟
دایار:علاقه دارم.. ولی به وقتش
یه بوس حوالش کرد و زود تر رفت تو اشپزخون مثل همیشه همه چیز اماده رو میز بود و فقط زحمت خوردنش گردنشون بود. الی خداحافظی کرد و رفت و مادر اومد تو اشپز خونه همزمان با رفتن الی
مامان:الی چیزی بهت نگفت؟
دایار:در چه مورد؟
مامان :کلا چیزی نگفت؟
دایار:چیز خاصی نگفت.
دایار:چیزی شده؟
مامان:ظاهرا این خواهرت برامون خوابایی دیده...
دایار:بابا کجاست؟
مامان :دیشب رفت تبریز احتمالا برگرده مستقیم میره فرودگاه باید بره فرانسه. این پدر شمام که هیچیش رو اصول نیست نمیدونم این مسافرتای کاریه یا خاک تو سری
دایار:اخیییی دلت براش تنگ میشه؟
مامان:مسخره دارم جوی باهات حرف میزنم... فک کنم اون یه یه شوهره و پدر دو تا بچه
دایار:یه جوری میگی بچه انگار بچه دو ساله ایم .... حالا شوهرت نیست که پسرت هست مثل شیییر در خدمتته هر چی نیاز داشته باشی براورد میکنه
مامان:قربونت برم ولی زیادی به خودت فشار نیار به دردم نمیخوری تو بعضی از مسائل
دایار که دید امروزم ظاهرا روز شانسشه گفت بازم یه تیر دیگه؟
دایار:تو بگو شاید از دستم بر اومد!!
مامان:چقدر حرف میزنی میگم به درد نمیخوری حالام پاشو برو دیرت میشه.
دایار که دیگه دلشو صابون زده بود گفت میکنمتون... همتونو میکنم...
     
#16 | Posted: 6 Jun 2018 15:12
چی شد..؟ نمینویسی دیگ..؟؟؟
     
#17 | Posted: 18 Jun 2018 15:31
ادامه بده
     
#18 | Posted: 23 Jun 2018 22:45
زمان بگو کی میزاری عزیز

احترام و ادب و اخلاق
     
#19 | Posted: 23 Jun 2018 22:46
امیدوارم بنویسی

احترام و ادب و اخلاق
     
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / دایار بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites