تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زندگینامه ندا

صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  
#41 | Posted: 3 Aug 2018 14:29
papiroos:
قشنگ بودن من تونستم یبعضیاشو بخونم
این داستانه زایده ذهنته دیگه؟
به خاطر فانتزیاش دوست داشتم.
لایک

داستان زیبایی هست کامل بخون ضرر نمیکنی
     
#42 | Posted: 3 Aug 2018 22:39
داستان فوق العاده ای شده فقط حیف که خیلی دیر به دیر اپلود میکنی
ادم از حال و هوای داستان دور میشه

غریبه ترین آشنا در میان دوستان
     
#43 | Posted: 4 Aug 2018 15:00
سلام ندا خانم.مرسی که می نویسی.
فضای داستان و فانتزی هاتو دوس دارم.
منتظر قسمتای جدید هسم
     
#44 | Posted: 4 Aug 2018 18:54
اگه بخوام مثل بقیه دوستان ، متنی بنویسم که نه سر داره و نه ته و پر از غلطهای املایی و انشایی و محتواییه ، میتونم هفته ای دو یا سه قسمت هم بزارم ؛ منتها من برای خواننده ای که وقت میزاره و میخونه احترام قائلم
     
#45 | Posted: 8 Aug 2018 18:13
زندگينامه ندا < قسمت هفدهم >

- نه اصلا ، شما معمولا سوتين نميپوشين ؟
دستي به سينه هام کشيدم و بالا پايينشون کردم و گفتم
- بيشتر مواقع نميپوشم
- البته نيازي هم ندارين ، سينه هاتون خيلي خوش فرم هستن
- تازگي اپيلاسيون کردين ؟ آخه مويي ديده نميشه
- نه ، من بدنم مو نداره اصلا ، اون قسمتهاي مخصوص هم ليزر کردم
- خيلي عاليه
- رابطه آقا فريبرز و زنش چطور بود ؟
- عاشقانه و خيلي زيبا ، خيلی حيف شد
- بچه هم داشتن ؟
- خوشبختانه نه ، واللا خيلي صدمه ميخورد
- رفت و آمد خانوادگي هم داشتين ؟
- بله خيلي زياد
- مسافرت و مهموني و گشت گذار و خيلي چيزا ، خيلي خونواده روشنفکري بودن
- يعني چي ؟
- راحت برخورد ميکردن با همه چي ، حتي تو روابط جنسي هم راحت و آزاد بودن ، مخصوصا تو مسافرتها خيلي به همه مون خوش ميگذشت
- شما اينجا تنها زندگي ميکنين ؟ پدر و مادر کجان ؟
- اونا استراليا هستن
- خونه بزرگ و قشنگي دارين ، يه قدمي با هم بزنيم ؟
- بله بفرماييد
و با هم شروع کرديم به قدم زدن تو باغ ، خيلي نزديک به من راه ميرفت و گهگاهي دستشو ميزد به باسنم
- اون روزي که تشريف آوردين فروشگاه ما ، اصلا فکرشو نميکردم يه روزي باهاتون تو باغ خونتون قدم بزنم
- من هم فکرشو نميکردم ولي دنيا با تموم بزرگيش ، خيلي کوچيکه ، شما هم کم شيطوني نکردين ها
و يه چشمکي زدم
- خوب طبيعيه ، از سنگ که نيستيم ما ، خانم زيبايي مثل شما رو ببينيم و کاري نکنيم
دستش انداخته بود دور کمرم و آهسته قدم ميزديم ، بعد از يه سکوت طولاني سرش رو آورد پايين و از کنار لبم بوسه اي کرد و من هم اونو بوسيدم ، من هم دستم رو انداخته بودم دور کمر اون ، دستش رو آورده بود پايينتر و گذاشته بود رو باسنم و آرووم ميماليد
بين شلوار و تاپم يه فاصله چند سانتي بود که انگشت سبابه اش رو به صورت افقي اونجا حرکت ميداد و سعي ميکرد کم کم به زير تاپ و شلوارم نفوذ کنه
- چيکار کردين که اندامتون اينقدر خوب مونده ، مخصوصا سينه و باسنتون
در حالي که سينه هام رو با دستم میمالیدم گفتم :
- البته ما خونوادگي اينطور هستيم ، مادر و خواهرم هم همينطورين ، ولي ورزش و رژيم غذايي مناسب هم بي تاثير نيست
- قطعا همينطوره ، آدم بايد به اندامش اهميت بده ، زنهاي شمالي خيلي به اين موضوع اهميت نميدن
- يعني خانم شما هم همينطوره ؟
- اون حالا جوونه و اندامش خيلي خوبه ولي اگه اهميت نده چند سال بعد خيلي افت ميکنه و ميشه مثل مادرش و من اصلا اينجوري دوست ندارم
- گفتين که تو معاشرتهاتون با فريبرز و زنش خيلي راحت و صميمي بودين ، نه ؟ يعني چيکار ميکردين ؟ سکس هم داشتين ؟
- بله اين دو دفعه آخر که با هم بوديم سکس هم داشتيم
- يعني شما با خانم فريبرز و اونم با خانوم شما
- بله ، دقيقا ، از سکس با ديگرون لذت ميبرم ، مخصوصا مقابل چشماي همسراشون
در حال راه رفتن بوديم و رضا از پشت دستش رو کرده بود زير شلوارم و متوجه شده بود که شورت پام نيست و آهسته و پيوسته داشت باسنم رو ميماليد
- شورت هم نپوشيدين ؟ هميشه نميپوشين ؟
- چرا معمولا ميپوشم ، الان نپوشيدم
دم در ورودي عمارت بوديم و از پله ها رفتيم ، موقع بالا رفتن يه پله پايين تر از من ميومد و سعي داشت دستش رو برسونه به سوراخ کونم و شيار کسم ، وارد پذيرايي شديم و نشستيم ، مهدي مشغول گردگيري مجسمه ها و گلدونا بود
- تو هنوز اينجايي مهدي ؟ ذبيح و مامان و باباش کجان؟
- فکر کنم تو باغ مشغولن خانم ، کاري دارين من در خدمتم
- برو بگو وسايل پذيرايي بيارن
- شما چطور ندا خانم ؟ تو سکس براي خودتون محدوديت قائل هستين ؟
با يه مکث کوتاهي گفتم :
- محدوديت که نميشه قائل نشد ولي راحت برخورد ميکنم و معتقدم که آدم با هر کسي که دوست داره ميتونه سکس کنه ، فقط مهمه که هر دو طرف از اين کار احساس لذت و رضايت بکنن ، حالا شما تو سکس با زن فريبرز راضي بودين ؟ زن شما چي راضي بود؟
- آره خيلي خوب بود ، مخصوصا زن من خيلي راضي بود ، چون فريبرز هم خيلي قويه و هم بزرگ
- چيش بزرگه ؟ کيرش؟
- بله خيلي بزرگه
- بهش نمياد
- چرا اتفاقا برخلاف ظاهرش خيلي تو اين زمينه قويه ، هرچند خيلي باوقار و خودداره
- شما چي ؟
- من معموليم
و به کيرش که تو يکي از پاچه هاي شلوار جينش مشخص بود اشاره کرد ، دستي کشيدم روش و گفتم :
- بدم نيست ، حداقل از رو شلوار اينجوري به نظر مياد ، اگه بخواين راحت باشين اشکالي نداره ها
- باشه ممنون ، ولي آخه اينجا تنها نيستيم
- اشکالي نداره راحت باشين
با اين حرف من شلوارش رو درآورد و گذاشت رو لبه صندلي کناريش ، شورت پادار و چسبون قهوه اي رنگي تنش بود و کيرش و سر کيرش که به نظر بزرگ ميومد کاملا معلوم بود ، دستش رو انداخت گردنم و شروع کرد به ليسيدن لاله گوش و بوسيدن سرشونه هام و اون يکي دستش رو گذاشت وسط پاهام و آرووم مالش ميداد ، من هم دستم از رو شورت رو کيرش بود و نوازشش ميکردم ،کيرش کم کم داشت راست ميشد ، مهدي و قاسم وسايل پذيرايي آورده بودن و مشغول چيدن روي ميز بودن
- مش قاسم ! مشروب هم آوردين
- بله خانم آوردم ، الان ميرم مخلفاتشم ميارم
قاسم رفت و مهدي ليوانهاي مشروب رو پر کرد و مشغول چيدن ميز شد ، هر کدوم يه ليوان خورديم ، يواش يواش داشتيم مست ميشديم و جري تر از قبل
- بدن زيباي شما هيچ ايرادي نميشه گرفت بهش و فقط بايد ازش لذت برد ، اجازه ميفرماييد ؟
و بدون اينکه منتظر جواب من بشه شورت خودش و شلوارک منو از پام درآورد ، کير نسبتا بزرگ و نيمه راستش افتاد بيرون
- به به ! چه کس زيبايي دارين ندا جان ، راستي اين پسره اينجا چيکار ميکنه ؟
و به مهدي اشاره کرد که کنار ميز مشغول مرتب کردن ميز بود
- اين پسر همسايه مونه ، هميشه اينجاها ول ميگرده و کمک ذبيح ميکنه ، يه جورايي وردست ذبيحه ، اونو نديد بگيرين ، مهم نيست
جلوي پاهام زانو زد و پاهامو از هم باز کرد و با زبونش خيلي آرووم و با وسواس مشغول ليسيدن کسم شد ، مهدي هم با دستش از رو شلوار داشت کيرش رو ميماليد ، مستي شراب و لذت ليسيدن کسم در هم آميخته بود ، رضا يه کم منو کشيد جلو و پاهامو داد بالا و مشغول ليسيدن سوراخ کونم و کسم شد ، زانوهام دوطرف سرم روي مبل بود و رضا با ولع و اشتهاي زيادي مشغول خوردن من بود
- چه سوراخ بينظيري دارين ، چقدر زيباست
قاسم مخلفات مشروب خوري رو آورده بود و داشت ميچيد رو ميز و رضا مشغول خوردن و تعريف و تمجيد از کس و کون من بود ، متوجه مهدي نبودم که داره چيکار ميکنه ، رضا منو بلند کرد و تاپم و تيشرت خودشو درآورد و بغلم کرد و خوابوند رو کاناپه و کنارش نشست و گفت :
- واقعا زيبا و سکسي هستين
و مشغول مالش سينه هام و خوردن نوک سينه هام شد
- مش قاسم ! ليواناي مشروب هر وقت خالي شدن ، پرکن
مشروب ميخورد و منو ميليسيد و ازم تعريف ميکرد ، قاسم سرش رو آورد نزديکم و گفت :
- خانم اذيت نميشين که
- نه مش قاسم خوبه ، بزار کارش رو بکنه
- من ميرم پايين ، اگه کاري داشتين ، مهدي اينجاست با منم اگه امري بود اطلاع بدين
رضا رو زانوهاش بود و کيرش رو گرفته بود به سمت من که براش ساک بزنم ، ولي کيرش بزرگ بود و راست شده بود و نميتونستم خوب ساک بزنم براش ، و فقط سر کيرشو ميخوردم و تنه کيرشو از پايين به بالا و برعکس ميليسيدم ، خيلي مشروب خورده بود و مست بود و يواش يواش داشت کنترلش رو از دست ميداد
- چرا درست ساک نميزني ندا ؟
- نميتونم بزرگه ، راست هم شده ، نميره تو دهنم
- تو چجور جنده اي هستي که نميتوني درست ساک بزني
يه لحظه جا خوردم ، تا حالا کسي با من اينجوري صحبت نکرده بود ، يعني کسي جرات نکرده بود
- طاقباز بخواب رو کاناپه و سرت رو بنداز پايين تا بهت ياد بدم چجوري بايد ساک بزني
و با خشونت منو درازم کرد رو کاناپه و سرمو گرفت دستش ، اولش يه کم ناراحت و عصباني شدم ولي ميدونستم دست خودش نيست ، هم مسته و هم حشري ، و منم حس ميکردم بدم نمياد ، دهنمو تا جايي که ميتونستم باز کردم سر کيرشو گذاشت تو دهنم
- بيشتر باز کن
و با انگشتاي شست و سبابه دست راستش دو طرف صورتم رو فشار داد و نا خودآگاه دهنم باز شد ، کمي درد داشتم ولي با اين کارش دهنم بيشتر باز شده بود و سعي داشت کيرشو بکنه تو دهنم ، با تمام نيرويي که داشت کيرشو فرو کرد تو دهنم
- ته حلقتو باز کن
سيلي آروومي به صورتم زد و تکرار کرد ، اونقدر فشار آورد که بالاخره تموم کيرش تو دهن و حلقم جا گرفت ، سر کيرشو تو وسطهاي گلو حس ميکردم ، فهميده بودم که بايد چيکار کنم که کير به اون بزرگي رو تو دهن و گلوم جا بدم ، شروع کرن آرووم تو دهنم تلمبه زدن ، تو آينه قدي کنار ديوار خودمو ميديدم ، ميديدم که چطور اسير دست رضا شدم و هر کاري که دوست داره ، انجام ميده ، ريملهايي که به مژه هام ماليده بودم در اثر قطرات اشکي که از چشمام اومده بود رو صورتم سرازير شده بود ولي با اين حال حس بدي نداشتم
تا حالا هميشه حس ارباب داشتم و همه رو ميچزوندم و همه حرفم رو گوش ميکردن ، ولي الان حس جديدي داشتم ، حس مورد استفاده قرارگرفتن ، حس خشونت ، حس زير دست بودن ، حس عجيبي بود ولي دوست داشتم ، صداي قاسم منو به خودم آورد
- چيکار ميکني آقا جان ؟
مهدي که ديده بود رضا داره زياده روي ميکنه رفته بود و قاسم رو صدا کرده بود ، در حالي که رضا کيرشو به صورت متوالي تو دهن من فرو ميکرد و در مياورد و من حس ميکردم تا ته گلوم ميرسه کيرش ، با دست به قاسم اشاره کردم که کنار بايسته و به مهدي گفتم که بره بيرون
- آخه خانوم . . . اين مردک . . .
رضا کارش رو ادامه ميداد و گوشش به اين حرفا بدهکار نبود ، سينه هام و نوکشون رو محکم فشار ميداد ، دردم ميومد ولي دردي لذت بخش ، هرازگاهي سيلي ميزد ، تو آينه ميديدم که صورت و سينه هام سرخ شدن
- حالا فهميدي يه جنده چجوري بايد ساک بزنه ؟
- دهنت رو ببند مردک
دوباره به قاسم اشاره کردم صبور باشه
- حالا پاشو قمبل کن ميخام کستو بگام
بلندم کرد و به حالت داگي درآوردم و سرم رو گذاشت رو زمين و رفت پشتم و با شدت شروع کرد به تلمبه زدن ، خيلي محکم ميکرد و بعضي وقتا سيلي به لمبراي کونم ميزد ، به حالتهاي مختلف کيرشو کرد تو کسم و بالاخره آبش اومد تو کسم و آرووم گرفت ، موهام و آرايشم و کل دکوراسيونم به هم ريخته بود ، وقتي کارس تموم شد بلافاصله رفتم دستشويي و خودم رو مرتب کردم و لباساموپوشيدم و اومدم
- خسته نباشي آقا رضا
- ممنون خانوم ، شما هم خسته نباشيد
- تو سکس يه آدم ديگه اي شده بودي
- بله خانم من تو سکس خيلي خشنم و کنترلم رو از دست ميدم ، اذيت که نشدين ؟
- اذيت که شدم ولي بد نبود ، تجربه خوبي بود ، تا حالا اينجوري سکس نکرده بودم
- درسته خانم ، معمولا خيلي از زنا خوششون مياد
- جالبه
بعد از خوردن کمي ميوه و تنقلات گفت :
- من با اجازه مرخص ميشم
- باشه آقا رضا ، برو به سلامت
و رفت ، قاسم هم رفت بدرقه اش کنه و برگشت
- خانوم چرا اجازه دادين اين کارها رو باهاتون بکنه ؟
- اشکال نداره مش قاسم ، بد نبود ، خوشم اومد
- آخه خانم شما يه آدم باشخصيت و نجيب زاده هستين
- اين حرفا مال قديماس مش قاسم ، سخت نگير ، الانم خيلي خسته و کوفته ام ، ميرم که بخوابم
- ولي من به باباتون قول دادم مراقب شما باشم
- اشکالي نداره مش قاسم ، لزومي نداره بابام از جزئيات کاراي من چيزي بدونه
و رفتم به اتاق خوابم و خيلي زود خوابم برد
     
#46 | Posted: 8 Aug 2018 18:52
عالیییییییییییییییییییییی بود ندا خانوم عالیییییییییییییییییییییییییی
     
#47 | Posted: 15 Aug 2018 19:03
زندگينامه ندا < قسمت هجدهم >

صبح طبق معمول با صداي ذبيح از خواب بيدار شدم
- خانم ! ساعت نه شده بيدار بشين
- باشه ذبيح الان پاميشم ، برو به مامانت بگو بياد
ذبيح رفت دنبال کارش و چند دقيقه بعد اقدس اومد و آرووم صدام کرد
- خانم برم بعدا بيام ؟
- نه اقدس ، کمکم کن لباسامو در بيارم و يه دوش بگيرم
به زحمت نشستم و اقدس کمکم کرد تا لباسامو دربيارم ، تمام بدنم درد ميکرد و خيلي کوفته بودم
- اقدس همه جام درد ميکنه
- يه دوش بگيرين ، سرحال ميايين
آويزون و خسته به سمت حموم رفتم و اقدس شروع کرد به شستن من ، آب يه کم سرد بود و باعث شد کم کم سرحال بيام ، اقدس به آروومي و مهربوني در حال شستن من بود
- اين آقا کي بود ديشب پيشتون بود ؟
- کيو ميگي ؟ آها آقا رضا بود ، چطور ؟
- مثل اينکه اذيتت کرده
- نه اتفاقا بد نبود
- مادرتون هم مثل شما بود ، از اين کارا زياد ميکرد
- راستي اقدس ! خودت چي ؟ الان رابطه داري با مش قاسم ؟
- خيلي کم ، در واقع اصلا ندارم
- ميدوني چرا ؟ اون کارايي که بهت گفتم بکن ، ببين که مردا برات صف ميکشن ، درست مثل شايسته
- کردم خانم ، همه کارايي که شما گفتين انجام دادم ، ببينين
برگشتم و يه بررسي کردم ، ديدم راست ميگه کامل شيو کرده بود و به خودش رسيده بود ، بدن بدي نداشت ، مخصوصا کسش که بي عيب و نقص بود ، يه دستي کشيدم روش و گفتم :
- کس قشنگي داري
- اي خانوم ، ما کجا و قشنگي کجا
- اين دفعه که مهمون داشتيم بهت ميگم چيکار کني که همه جذبت بشن
- خجالت ميکشم آخه
- نه ديگه ، خجالت رو بايد بزاري کنار ، مثل مهموني هاي مامان اينا ، که هر کي ميخواست ميکردت ، درسته ؟
- بله خانوم
- خجالت ميکشدي؟
- اولش آره ولي بعد نه
- الان هم اولش سخته ، الانم برو صبحونه منو آماده کن ميام حياط ميخورم ، لباسهايي هم که خريدي رو بيار ببينم
از حموم در اومدم و يه حوله پيچيدم دور سينه هام و رفتم سمت حياط ، حوله باريکي بود و درست از بالاي سينه هام تا پايين باسنم رو ميپوشوند ، سينه هام از بالا و پاهام از پايين به طرز هوس انگيزي خودنمايي ميکردن ، موقع راه رفتنن پايين باسنم دیده میشد و اگه قدمهامو بلند بر ميداشتم کسم ديده ميشد ، سر ميز صبحونه نشستم و پامو انداختم روي پام ، قاسم داشت ميز صبحونه رو ميچيد و مهدي و ذبيح ته باغ مشغول کار بودن و اقدس از سمت اتاقش با چند دست لباس ميومد طرف من و وقتي رسید سر ميز لباسها رو گذاشت کنار ميز و يکي يکي بر ميداشت و بهم نشون ميداد
- لباساي خوبي خريدين مش قاسم ، يکيشو بپوش اقدس ببينم چطوري ميشي
- الان خانم ؟
- آره مگه چيه ؟
لباس رو برداشت و خواست بره سمت اتاقشون که گفتم :
- همينجا عوض کن ، غريبه که نيست
- اينجا که نميشه خانم ، خجالت ميکشم
- قرار شد خجالت رو بزاري کنار
- آخه . . . .
- آخه نداره ، در بيار لباساتو ببينم
سرش رو انداخت پايين و يه نيگا به چپ و راستش کرد و آروم دکمه هاي بالاي لباسشو باز کرد ، مش قاسم با دقت نگاه ميکرد ، لباسش رو از سرش درآورد و با يه شورت و سوتين سفيد ايستاد ، از يه کم شکم و پهلوش که صرف نظر ميکردي ، بد نبود ، فوري يکي از سارافون ها رو تنش کرد ، بندي بود و از بالا سينه اش معلوم بود ، سرمه اي رنگ بود و بلند با يه چاک پشت دامنش ، دست زدم و گفتم :
- به به ! ديدي گفتم فقط بايد يه کم به خودت برسي ، ببين چه خوش هيکل شده مش قاسم ، نه ؟
- بله خانم
در حال صحبت بوديم که مهدي دوان دوان اومد سمتم و گوشيم رو داد دستم
- خانوم زنگ ميزنه گوشيتون
- بله بفرماييد
- من هستم خانم ، احمد وند ، مدير فروشگاه لوازم پزشکي که تشريف آورده بودين براي بازديد و حساب و کتابها و صورت اجناس و انبار رو ميخواستين
- بله آقاي احمدوند، خوبين شما ؟
- به مرحمت شما ، مدارکي خواسته بودين حاضره ، کي بيام خدمتتون؟
- کي ميتوني بيايي ؟ الان منزلم فعلا
- تا نيم ساعت ديگه خدمت ميرسم ، همون منزل پدري تون هستين ؟
- بله ، تشريف بيارين
- مش قاسم مهمون داريم ، يه مقدار وسايل پذيرايي آماده کنين
- مشروب هم خانم ؟
- نه نيازي نيست
و مشغول خوردن صبحانه شدم ، حدود بيست دقيقه اي گذشت و قاسم گفت :
- خانوم الان مهمونتون ميرسن ، لباس عوض نميکنين؟
- اوه آره ، راست ميگي ، حواسم نيست که لخت نشستم اينجا
صداي زنگ در اومد و ذبيح رفت و در رو باز کرد ، آقاي احمدوند بود با دوتا زونکن تو دستش
ذبيح به من اشاره کرد و آقاي احمد وند به سمت من راهي شد و من وقتي نزديک شد ، ايستادم ، حوله از بالاي سينه هام باز شد و خواست بيفته پايين که فوري گرفتمش و يه بار باز و بسته کردم و مخصوصا يه کم بالاتر بستم و زيباييهاي بينظيرم رو بهش نشون دادم و باهاش دست دادم و گفتم
- خوش اومدين ، بفرماييد داخل ، اينجا گرمه ، منم برم لباس مناسبي بپوشم و بيام
و راه افتادم به سمت عمارت و اونم پشت سرم راه افتاد ، نيمي از باسنمم از پايين حوله معلوم بود و وقتي پله ها رو بالا ميرفتم مخصوصا با عشوه ميرفتم و باسنم رو به چپ و راست حرکت موزوني ميدادم ، به آقاي احمد وند اشاره کردم که روي مبل بشينه و من رفتم بالا تا لباسمو بپوشم ، حس ميکردم که با چشماش رفتن منو دنبال ميکنه ، به وسطهاي راه پله مارپيچ که طبقه همکف رو با بالا متصل ميکرد رسيدم و حوله رو از تنم باز کردم و لخت مادرزاد بقيه مسير رو رفتم و نميدونستم داره نگاه ميکنه يا نه
يه بلوز طوسي روشن و يقه دار که جلوش سرتاسر دگمه داشت و رو سينه اش يه شاخه گل قرمز و سفيد گلدوزي شده بود پوشيدم ، بلوز نسبتا گشادي بود ولي بازم سينه هام اجازه نميداد که دکمه هاي بالاش رو ببندم ، من سه تا از دکمه ها رو باز گذاشتم و تموم گردي سينه هام از بالا تا پايين معلوم بود ، يه شلوار برمودا هم پام کردم که قسمت باسنش جذب بود ولي پايينش هم کوتاه بود و هم گشاد و چاک بلندي تا پايين زانو هام داشت ، طبق معمول يه پابند و گردنبند ظريفي پوشيدم و يه صندل طلايي پاشنه دار هم پام کردم و رفتم به سمت پايين ، آقاي احمدوند مشغول آماده سازي دفتر و اسنادش بود که با ديدن من ايستاد و مات و مبهوت نگاهم کرد
- بفرماييد آقاي احمد وند ، چي آوردين براي بررسي
و اون شروع کرد در مورد کاغذها و اعداد و ارقامش صحبت کردن ، روبروي من نشسته بود و مرتب نگاهش به تن و بدن و سينه هاي من بود
- خوب چطوره خانم ؟
- خوبه ، فکر نميکردم اينقدر مرتب و منظم باشه همه چيز ، تسويه حسابهاي دارايي و بيمه و شهرداري و اتحاديه هم دارين
- بله خانم همه چي مرتب و منظم انجام ميشه ، بابت اون مسائلي هم که اون روز پيش اومد عذر ميخام ، من هم فکر رضايت مشتري هستم و هم سوددهي فروشگاه
- ولي تست کردن ديلدو ديگه زياديه ، نبايد اينکار رو بکني
- بله حتما ، تکرار نميشه
قاسم و اقدس وسايل پذيرايي آورده بودم و در حال چيدن رو ميز بودن ، اقدس همون لباس رو پوشيده بود و خيلي جذابتر از قبل بود و وقتي دولا ميشد بخش بيشتري از سينه هاش ديده ميشد و آقاي احمدوند مشغول تماشا بود
- ايشون اقدس خانم و ايشون مش قاسم هستن ، همدم هاي ديرين من و خانوادم
- بله بسيار هم برازنده هستن خانم
- مش قاسم شما برو ، اقدس پذيرايي ميکنه
- منزل کجاست آقاي احمدوند؟
- شهرري خانوم ، الان نزديک شما بودم و گفتم خدمت برسم ، اينجا يه شرکتي هست که ميام و لوازم ميخرم ازشون
- چي ؟
- همون وسايل کمکي سکس خانم ، تو ماشينه ميخاين برم بيارم
- نه سوييچ رو بده اقدس ميره مياره
و سوييچ و محل پارک ماشين رو به اقدس گفت و اقدس رفت وبا دو تا نايلون بزرگ اومد که توش پر از ديلدو با سايز و رنگهاي مختلف بود
- ميدوني اينا چي هست اقدس ؟
لپاش گل انداخت
- ديلدو ميگن به اينا يا کير مصنوعي ، ميخاي امتحان کني؟
- من خانم ! ؟
- از آقاي احمدوند پذيرايي کن
و براش ميوه و شربت و شيريني گذاشت
- يه پذيرايي مفصلتر اقدس ، مثل مهموني هاي مامان اينا ، آقاي احمد وند شما بفرماييد
و به اقدس اشاره کردم ، آقاي احمدوند دامن اقدس رو گرفت و نشوند روي پاش و شروع به ماليدن سينه هاش از رو لباس کرد ، اقدس اول مقاومت ميکرد ولي وقتي گفتم بهش که : مگه قرار نشد خجالت رو بزاري کنار ؟ بيشتر همکاري ميکرد
- آقاي احمدوند ميتونين راحت باشين وحضور منو نديده بگيرين
با گفتن اين حرفم آقاي احمدوند شروع به درآوردن لباساش کرد ، بدن جا افتاده و معمولي داشت و کيرش از روي شورت کمي معلوم بود و متوسط به نظر ميرسيد ، آقاي احمدوند در صدد بود که لباس اقدس رو در بياره ولي اقدس به طور نامحسوس مقاومت ميکرد
- اقدس ! يادت رفت چي بهت گفتم ؟
با شنيدن حرف من ايستاد و به آقاي احمد وند اجازه داد که لباسشو دربياره
- شورتتم دربيار و راحت باش اقدس
و شورتشو درآورد و انداخت رو مبل ، آقاي احمدوند يه دستي به لاي پاش کشيد و نشوندش جلوي خودش و شورتشو درآورد و با گرفتن کيرش جلوي صورت اقدس ازش خواست که ساک بزنه ، اقدس کير آقاي احمد وند رو گرفت دستش و سرشو کرد تو دهنش و آروم آروم شروع به ساک زدن کرد
- اقدس ! درست ساک بزن ، آقاي احمدوند مهمون ما هستن ، آقاي احمدوند کمکش کنيد
در حالي که آرووم مشغول ساک زدن بود آقاي احمد وند اول سوتينش رو درآورد و بعد با فشار که به سر اقدس داد بهش فهموند که عميق تر ساک بزنه و اقدس هم تبعيت کرد ، ديگه خجالت رو گذاشته بود کنار و راحت و بي دغدغه ساک ميزد و کير آقاي احمدوند در حال راست شدن بود و سرعت تلمبه زدنش رو تو دهن اقدس بيشتر و بيشتر ميکرد ، در اين اثنا بود که ذبيح اومد داخل و در ابتدا خشکش زد
- چيزي ميخاي ذبيح ؟
- نه خانم ، بابا گفت بيام ببينم چيزي لازم دارين
- نه ذبيح فعلا چيزي نميخوام ، پنج دقيقه بعد بگو بابات بياد
با گفتن بله خانم ، رفت ، آقاي احمدوند اقدس رو بلند کرد و خوابوند رو کاناپه و يه پاش رو داد بالا و شروع به ليس زدن کس اقدس کرد ، اقدس ديگه از اون حالت اوليه دراومده بود و داشت لذت ميبرد و انصافا هم آقاي احمدوند خوب ليس ميزد ، بعد از چند دقيقه آقاي احمدوند بلند شد و کيرش رو با احتياط و آروم کیرشو کرد تو کس اقدس و آرووم شروع به تلمبه زدن کرد ، آقاي احمدوند در حالي که سينه هاي نرم اقدس رو تو دستاش ميچلوند ، تو کسش تلمبه ميزد ، قاسم از در اومد داخل و يک راست اومد طرف من
- خانم چيزي لازم دارين ؟
- نه مش قاسم ، ببين زنت چه لعبتي شده
آقاي احمدوند هن و هن کنان گفت
- خانوم ! اقدس خانم عجب کس تنگ و خوبي داره ، فکرشو نميکردم
- اگه کاري ندارين من برم خانم
- نه ، همينجا باش مش قاسم ، بيا بشين اينجا
و به کنارم روي مبل دو نفره اشاره کردم و اومد نشست پيشم ، کير بزرگش افتاده بود به يه سمت و از روي شلوار قابل تشخيص بود و من دستم رو گذاشتم روش ، زير چشمي به کس دادن زنش به آقاي احمدوند نگاه ميکرد ؛ نميدونستم تو چه فکري بود ، اينکه چه زن سکسي داشته و ازش خبر نداشته ، لذت ميبرد يا ناراحت بود ، نميدونستم
با ماليدن کيرش از رو شلوار ميخواستم تحريکش کنم تا بتونه لذت بيشتري از تماشاي سکس زنش ببره ، کيرش داشت کم کم کلفت تر و سفت تر ميشد ، آقاي احمد وند اقدس رو خوابونده بود رو زمين و پاهاشو داده بود بالا و مشغول کردنش بود و قاسم ديگه زير چشمي نيگا نميکرد و راحتتر و به وضوح در حال تماشاي سکس زنش بود ، شدت ضربات آقاي احمدوند حاکي از رسيدن به مراحل پاياني بود ،با يه آه بلندي که کشيد آب کيرشو خالي کرد تو کس اقدس و آرووم گرفت و بعدش هم پاشد و رفت سمتت دستشويي ، اقدس هم لباسشو پوشيد و خودشو مرتب کرد ، منم کير قاسم رو از شلوارش درآورده بودم و داشتم ميماليدمش
- خوب بود اقدس ؟
- چي بگم خانوم ؟
- راحت باش
- بله خيلي خوب بود
- خيلي وقت بود سکس نداشتي نه ؟
- بله خانوم
- ميز رو مرتب کن
- چشم خانوم
کير هيولاي قاسم تو دست من بود داشتم از ماليدنش لذت ميبردم ، اقاي احمد وند برگشتن و نشستن روبروي من
- خوب خانوم ! اجازه مرخصي ميدين ؟
- بله ، ممنون که تشريف آوردين
- از اين ديلدوها چيزي برنميدارين ؟
- نه ممنون ، من طبيعيشو ترجيح ميدم
و اشاره کردم به کير قاسم
- بله ، البته خانوم
آقاي احمدوند دفترو دستکش رو برداشت و من هم کير قاسم رو ول کردم و اتفاق اقدس راهي شديم به سمت بيرون ، بعد از بدرقه آقاي احمدوند برگشتم و ديدم قاسم مشغول جمع کردن ميزه ، نشستم رو مبل و گفتم
- مش قاسم ! چه حسي داشتي زنت داشت به يکي ديگه ميداد ، ناراحت که نشدي؟
- ناراحت که نه خانم ، هر جور شما بفرماييد
- بزار راحت و آزاد باشه ، همونطوري که تو راحت و آزادي
- بله ، چشم
- آزادي حق هر زن و مرديه ، نبايد زن و شوهري مانع لذت بردن از زندگي بشه ، الانم برو گوشيم رو بيار يه زنگ به فريبرز بزنم
- بله خانم
قاسم رفت و منم به دنبالش رفتم به سمت حياط و سر ميز نشستم و قاسم بعد از چند لحظه گوشيم رو داد دستم و من زنگ زدم فريبرز
- سلام آقا فريبرز خوبي؟
- سلام خانم در خدمتم
- ميتوني بيايي اينجا
- چشم خانم ، ميرسم خدمتتون
ذبيح رو صدا کردم و سراغ مهدي رو ازش گرفتم
- مهدي کجاست ؟ خبري ازش نيست
- نميدونم خانم امروز نيومده
- يه سر ميرم پيش شايسته ، ببينم چيکار ميکنه ، آقا فريبرز اومد ازش پذيرايي کن و منو خبر کن
مانتومو انداختم رو دوشم و بدون روسري رفتم خونه شايسته و زنگ زدم ، با يه تاخيري مهدي پرسيد کيه و در رو باز کرد ، رفتم بالا در باز بود و منم رفتم داخل ، صداي آه و اوه ميومد ، مانتومو آويزون کردم و رفتم به سمت صدا که از اتاق خواب ميومد ، شايسته دراز کشده بود و دو تا مرد در حال کردنش بودن
- خوش اومدي ندا جون بيا داخل
دو نفر مرد قوي هيکل همزمان مشغول کردن شايسته بودن ، مهدي هم لخت ، رو پاي يه مرد ديگه رو صندلي نشسته بود و تکونهاي ريزي ميخورد ، و نظاره گر بود و مرده در حال ماليدن کير مهدي بود
- نه ممنون شايسته جون ، بايد زود برم الان مهمون دارم
در حالي که اهن و اوهون ميکرد گفت:
- کيه اون مهمون خوشبخت ؟
- فريبرز ، همون راننده اي مياد کارامو ميکنه
- ميخاد بياد بکنتت؟
- نه بابا ، بنده خدا زنش فوت کرد ، حال و روزش خوب نيست
يکي از مردا که شايسته رو داشت از کون ميکرد گفت:
- بفرماييد خانم در خدمت باشيم
- ممنون ، باشه براي بعد
مرده کيرشو درآورد و برگشت سمت صورت شايسته و گفت :
- خشک شده جنده ! يه ساک بزن خيس بشه
و شايسته هم مشغول ساک زدن کير مرده شد بعد از مدت کوتاهي دوباره رفت پشت شايسته و مشغول شد ، هر دو کيراي نسبتا بزرگي داشتن و شايسته تحت فشار بود ، ولي معلوم بود لذت زيادي ميبره ، صداي زنگ در اومد و مهدي بلند شد که بره و در رو باز کنه ، از نوع بلند شدن مهدي فهميدم که کير مرده تو کونش بود ، مرده با غرولند گفت :
- اه ! چقدر ميري و ميايي
- ببخشيد الان زود برميگردم
- بجنب تا نخوابيده
مهدي سريع رفت و در رو باز کرد و برگشت و یه چند تا ساک زد و مجددا کير مرده رو با سوراخش تنظيم کرد و آرووم نشست روش ، شايسته پرسيد ؟
- کي بود ؟
- ذبيح بود ، با ندا خانم کار داره ، الان مياد بالا
چند دقيقه بعد ذبيح وارد شد و گفت :
- ندا خانم ! آقا فريبرز اومدن
- باشه الان ميرم
شايسته گفت :
- ذبيح لخت شو بيا
و ذبيح هم لباساشو درآورد و رفت به جمع اونا ملحق شد و من رفتم سمت خونه
     
#48 | Posted: 15 Aug 2018 20:06
وایییییییییییییییییییییی چقدر زیبا مرسی ندا خانوم
     
صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زندگینامه ندا بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites