تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات ممنوعه

صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین »  
#1 | Posted: 16 Oct 2018 20:10
سلام
من خاطرات شخصی خودم رو از کودکی تا بزرگسالی تحت یک مجموعه بعنوان «خاطرات ممنوعه» نوشتم و می خوام در یک تاپیک قرارشون بدم، ممنون
     
#2 | Posted: 31 Oct 2018 15:40
قسمت اول: کلاس چهارم

آخرای تابستان بود که رفتیم اصفهان برای عروسی خاله ام. یک گروه 9 - 8 نفره پسرای قد و نیم قد دور هم جمع شده بودیم، من 7سالم بود و مهر میرفتم کلاس اول ابتدایی، بقیه همه از من بزرگتر بودن و بزرگترینشون داداش رضا بود.
راه افتادیم توی خیابون که توپ بخریم و فوتبال بازی کنیم. بزرگترا جلوتر می رفتن، چندتا مغازه سر زدن هیچ کدوم توپ نداشتن، رسیدن به خیابون اصلی، از خیابون رد شدن منم پشت سرشون، بعد از اون تنها چیزی که یادمه اینه که توی یه ماشین بودم و سرم گیج میرفت. دفعه دوم که چشمم رو باز کردم توی بیمارستان بودم و رضا بالای سرم بود. یه موتوری زده بود بهم، پام بدجوری شکسته بود. اول مهر رفتم مدرسه ولی چون پام رو تا لگن گچ گرفته بودن روی پتوی کنار کلاس می نشستم و سه ماه اول سال به همین منوال گذشت. تقریبا هیچ دوستی نداشتم چون با هیچ کس ارتباطی نداشتم، وقتی هم بعد از سه ما آمدم روی نیمکت، باز نتونستم با بچه ها اخت بشم، اون جریان باعث شد من تو پیدا کردن دوست مشکل پیدا کنم و دیگه تا آخر مقطع ابتدایی یک موجود تک افتاده باشم و حتی با بغل دستیام هم خیلی صمیمی نباشم. تنها سالی که ازش خاطره دارم کلاس چهارم بود اونم بخاطر یک اتفاق عجیب...
...
جلوی حمام مامان حوله انداخته بود رو تنم و داشت بدنم و خشک می کرد. با تردید توی چشماش نگاه کردم و گفتم مامان! یه چیزی بگم به هیچکس نمی گی؟ مامان با محبت گفت: نه عزیزم، نمی گم
شروع کردم چیزی رو که روز قبل توی کلاس دیده بودم تعریف کردن ...
...
نقاشی داشتیم، بنظرم نقاشیم خیلی قشنگ شده بود، یه مسجد که گنبدش رو رنگ زرد زده بودم، آنقدر کیف کرده بودم که صبر نکردم معلم بیاد نقاشیم رو ببینه ، بلند شدم و دفتر به دست رفتم ته کلاس، ناگهان خشکم زد، آقای ربیعی خیلی عادی رو نیمکت ردیف آخر نشسته بود، یکی از بچه ها هم توی بغلش بود !!!
دست بزرگ آقای معلم توی خشتک پسره وول می خورد، چیزی که میدیدم برام قابل باور نبود، واقعا آقای ربیعی داشت با کیر پسره بازی می‌کرد. از اون عجیب تر برخورد عادیه باقی بچه ها بود! رو همون نیمکت مجید پسر همسایمون چسبیده به دیوار نشسته بود، دو نفر هم رو نیمکت بغلی با فاصله نیم متر نشسته بودن، انگار همشون کور بودن...
رفتم نشستم سر جام، فکرم حسابی مشغول بود، نمی تونستم صحنه ای که دیده بودمو هضم کنم، نمیدونم چقدر طول کشید که متوجه شدم معلم اومده بالای سرم، یه نگاه به نقاشیم انداخت و یه 20 درشت بهم داد. بصورتم نگاه کرد و گفت: چی شده احسان؟ خوبی؟
گفتم بله آقا، خوبم و باز رفتم توی فکر...
...
فردا بابام آمد مدرسه، توی حیاط مدرسه آمد روبروم نشست و باهام چشم تو چشم شد. گفت: احسان، معلمتون به تو دست زده؟! گفتم نه بابا ، پاشد و رفت. آقای ربیعی دیگه نیومد سر کلاس، فردا زنگ اول ورزش داشتیم، توی حیاط ورزش می کردیم که دیدیم آمد، گونه راستش به وضوح سرخ بود و کمی ورم داشت. اون آخرین باری بود که دیدمش. بعدش خالی بندی بچه ها شروع شد، یکی میگفت: بابای من زده توی گوشش؛ اون یکی می گفت: بابای من با تفنگ بادی زده به کونش! ولی فقط من میدونستم جریان چیه، اما به هیچ کس نگفتم شاید چون دوستی نداشتم که بهش بگم.
تازه امتحان های ثلث اول تموم شده بود که یک معلم دیگه آمد سرکلاس، یکی از بچه‌ها پرسید: آقا اجازه، آقای ربیعی دیگه نمیاد؟ معلم جدید خیلی معمولی جواب داد: نه، پسره با صدایی که شاید معلم نشنید گفت: دلمون براش تنگ شده! بعد روش برگردوند سمت بچه ها و با لبخند خیلی یواش گفت: دلمون برای کردناش تنگ شده!
بچه های کلاس کلا خیلی پررو شده بودن، بارها دیدم که یکی از پشت خودش رو میچسبونه به رفیقش یا بغل دستیش و با خنده میگه: من تو رو کردم!
...
کلاس چهارم تموم شد و برای من فقط یک تصویر و یک خاطره باقی موند، وقتی دبیرستانی شدم دیگه با بچه ها راحت بودم، یه روز با دوستان صحبت کلاس چهارم و آقای ربیعی پیش امد. هرکسی شروع کرد از چیزایی که دیده بود تعریف کردن، یکی گفت: یک روز بعد از زنگ تفریح وقتی با بچه ها رفتیم تو کلاس دیدیم محمدرضا با معلم توی کلاسه، تا ما امدیم توی کلاس، محمدرضا شلوارشو زود کشید بالا!!!
اون یکی گفت: آقای ربیعی همیشه حامد رو می برد و می نشوند سر جای خودش و بهش میگفت از رو کتاب بخونه، بعد خودش وامیستاد بالای سرش و کیرش و می مالوند به شونه اش، بیچاره حامد صورتش سرخ می شد و رو خوانی می کرد...
سرم داشت سوت می کشید، من چقدر پرت بودم که متوجه نشده بودم ، حامد و محمد
رضا هردوشون پسرای خوشگلی بودن، مخصوصا محمدرضا با اون پوست سفیدش و عینکی که خیلی به فرم صورتش می امد... رو کردم به پسره که داشت تعریف می کرد، گفتم: خدایش آقای ربیعی با خودت کاری نکرد؟! روش رو کرد اون طرف و گفت: گیر نده دیگه...!
هرچی بیشتر با بچه ها حرف می زدم بیشتر باورم می‌شد که از اون کلاس فقط من مونده بودم. اون معلم عزیز یه دستی به همه برده بود. حس یک قهرمان رو داشتم...

...ادامه دارد
     
#3 | Posted: 3 Nov 2018 22:10
قسمت دوم: داداش رضا

کنار درب پشت بام خونه نیمه کاره داشتم آجرها رو این طرف و اون طرف مینداختم. معمولا بعد از مدرسه بابا می بردمون برای کمک، بلکه خونه جدید زودتر ساخته بشه، البته کار زیادی نمی کردیم یه جورایی فقط اونجا بودیم، اگر هم یک وقت کلمن آب خالی می شد یا وسیله ای لازم می شد می رفتیم می آوردیم. کارگرا رفته بودن و کسی اونجا نبود. منم داشتم آجرها رو یک جا می کردم که یهو داداش رضا پیداش شد. گفت احسان بیا بشین کارت دارم، برخوردش غیر عادی بود، ما اهل گفتگوی 2نفره نبودیم، ولی حالا ازم می خواست بشینم کنارش تا باهام صحبت کنه. داداش رضا دیگه مردی شده بود، 18سالش بود و داشت درس حوزوی می خوند. بهم گفت: احسان می خوام بهت یه چیزایی بگم که وقتی من هم سن تو بودم کسی به من نگفت، بعد پرسید: تا حالا جنب شدی؟ در موردش یه چیزایی شنیده بودم ولی دقیق نمیدونستم چیه، گفتم: نه ؛ شروع کرد به توضیح دادن که پسرا از سن و سال تو به بلوغ میرسن و همراه بلوغ شهوت هم میاد، سعی کن برای اینکه شهوتت تحرک نشه زیاد غذاهای گرم نخوری، به پشت همکلاسیات خیره نشو، زیاد توی حموم نمون و اگه میشه تنها حموم نرو ؛ احتمالا بعد از این، شب ها خواب های شهوتی می بینی و جنب میشی، وقتی بیدار شدی باید غسل کنی و شروع کرد نحوه انجام غسل رو برام تشریح کردن، از صحبت هاش چیز زیادی دستگیرم نشد و فقط چندتا علامت سوال مبهم توی ذهنم ایجاد کرد. یه چیزای داشت توی ذهنم وز وز می کرد، باور کردنش یه مقدار مشکل بود، واقعا این همون داداش رضاس...!

...هنوز اون صدا توی گوشمه "تو رو خدا بیا عقب تر، احسان تو رو خدا..." توی خواب این نجوا دم گوشم زمزمه می شد. چیز بیشتری یادم نمیاد. تشک هامون توی حیاط پهن شده بود و من به پهلو پشت به رضا خواب بودم و بعد اون صدا "تو رو خدا بیا عقب تر، احسان تو رو خدا..." درکی از موضوع نداشتم ، خودش رو از پشت به من چسبونده بود. فکر کنم بعد بیدار شدن مقداری ازش فاصله گرفته بودم و اون ازم می‌خواست ازش دور نشم. صبح اتفاق دیشب یادم بود، فقط حس می کردم اتفاق خوبی نیافتاده ، یادم نیست چطوری داستان رو برای مادرم تعریف کردم، نگاه ملتمس داداش رضا که ازم می‌خواست چیزی به مامان نگم هنوز جلوی چشامه، بعد چند سال هنوزم نمی‌تونم زیاد به چشماش خیره بشم، انگار اون نگاه هنوزم هست. سوم ابتدایی بودم و رضا سوم راهنمایی، اینکه داداش بزرگه اون جوری دستش زیر سنگم هست هم کیف داشت هم بیشتر تحریکم می‌کرد که برم همه چیز رو بگم. من از کاری که دیشب کرد انقدرا ناراحت نشده بودم ولی اون نگاه مشکوکم می کرد که حتما موضوع مهمیه...
خدا رو شکر حالا دیگه از شر کارهای عجیبی که توی حموم باهام میکرد هم خلاص شدم. دیگه اجازه ندادن رضا منو با خودش ببره حموم، توی حموم بعد لیف زدن منو به پشت میخوابوند و کیرم رو می گرفت دستش، می‌گفت باید چرکایی که دورش جمع شده رو تمیز کنم، دستش رو مشت می کرد دور کیرم و مدام بالا و پایین می کرد، هیچ احساس متفاوتی درونم ایجاد نمی شد، برای من فقط یک شستشوی معمولی بود. بعد از من می خواست همین کار رو براش انجام بدم؛ یادمه یک بار کیرش رو که روش پر کف بود گرفتم دستم و کاری که ازم می خواست رو شروع کردم. کیر صاف و بی نقصی داشت، ختنگاهش مثل یک حلقه بود که چندتا برجستگی کوچیک روش داشت، درست مثل اینکه یه قلاده انداختن گردن کیرش، چند بار دستم رو بالا و پایین کردم یهو خودش رو جمع کرد خواست روش رو برگردونه ولی یه مایعی پاشید توی صورتم، من توی هوای بچگی خودم فکر کردم جیشش آمده و از خجالت اون طوری خودش رو جمع کرد و بی حال شد...

صحبت رضا که تموم شد پاشد و پشتش رو که یه کم خاکی شده بود تکوند و رفت، منو روی کوپه آجر با وز وز توی مغزم تنها گذاشت...

توی مدرسه 2تا بغل دستی بچه مثبت داشتم، اونها هم مثل من بچه طلبه بودن، رقابتمون سر این بود که کی زودتر وضو می گیره و خودش رو می رسونه به نمازخانه مدرسه، اصلا توی این فازا نبودیم. هرچی از مسائل جنسی می دونستم مربوط به پارسال می شد، اول راهنمایی اولین سالی بود که یکی از همکلاسیام واقعا به من توجه می کرد، یه جورایی می شد گفت فقط توجه اش به من بود، 2سال رفوزه شده بود، روی همین حساب قد و هیکل بزرگتری نسبت به بچه های کلاس داشت، صورت کوچک و عینک ته استکانیش و ابروهای پیوسته اش که مثل یک خط کلفت زیر پیشانیش کشیده شده بود خیلی قیافه خاصی بهش می داد. مدام حرف می زد و از هر دری سخن می گفت و معمولا سر آخر می رسوندش به کردن و دادن، منم مثل منگلا فقط نگاهش می کردم و در تایید حرفاش سرم رو تکون میدادم. یک روز بحث انداخت از بچه محل هاشون ، گفت و گفت تا رسید به کارای سکسی ، می گفت: بچه محلای ما سر کردن شرط می بندن ، از پشت شیشه های اون عینک ته استکانی اش هم می شد توی چشماش دید چقدر دوست داره با من شرط بندی کنه... اصلا خوشم نیومد ولی فقط نگاهش می کردم، از ابتدایی به تحمل کردن بغل دستی هام عادت داشتم، ولی این یکی دیگه واقعا نوبر بود. چند ماهی از سال نگذشته بود که نیمکتم رو عوض کردم و امدم ردیف اول کنار همون بچه مثبتا و کم کم با هم شدیم یه تیم سه نفره...

...ادامه دارد
     
#4 | Posted: 5 Nov 2018 00:08
عالیه
     
#5 | Posted: 5 Nov 2018 00:31
موضوع جالب و اجتماعی انتخاب کردی و نگرانش روون و قشنگی داری. موفق باشی.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#6 | Posted: 7 Nov 2018 16:15
قسمت سوم: شروع شهوت

یه حس خاص وجودم رو فرا گرفته بود، یه چیزی شبیه دلشوره همراه با تپش قلب، یه حس کاملا متفاوت، یه رعشه نامرئی درون بدنم ایجاد می شد و یواش یواش پایین و پایین تر می رفت تا می رسید به آلتم، انگار چندتا فلش پررنگ از مغزم و قلبم و دلم به سمت کیرم کشیده شده، همه بدنم به اون سمت اشاره می کرد. دمر خوابیدم و کیرمو فشار دادم به زمین، این همون چیزی بود که وجودم تمناش رو داشت، این کار هم آرومم می کرد هم لذت داشت. با هر فشار به کیرم که حالا کاملا سفت شده بود، این لذت رو بیشتر درک می کردم. زیاد طول نکشید، بعد چندتا فشار یهو انگار زیر دلم خالی شد و یه چیزی بافشار میخواست از کیرم خارج بشه، محکم خودم رو چسبوندم به زمین و با فشار بیشتر جلوشو گرفتم. در یک لحظه تمام تنم خسته شد، دقیقا مثل اینکه رسم رو کشیده باشن...

این روزا به خوبی سپری نمی شد، شانس هم با من یار نبود. سوم راهنمایی از دوستان خوبم جدا افتاده بودم و باز توی کلاس تنها شدم.
توی خونه هم مدام با برادرام دعوا داشتم ، با کوچیک ترین بهانه کار به جدل و کتک کاری می کشید ، هیچ دلخوشی وجود نداشت...
تنها سرگرمی، دمر خوابیدن و فشار دادن کیرم به زمین بود. بعضی روزا پنج بار این کار رو می کردم. از بچه‌ها در مورد جلق زدن شنیده بودم، همه توی حموم با خودشون ور می رفتن و ارضا می شدن، ولی من اصلا به کیرم دست هم نمی زدم. می دونستم جلق گناهه ولی با خودم می گفتم:«من که جلق نمی زنم». بعضی وقتا که حریف نمی شدم و مایع از کیرم خارج می شد. بررسیش می کردم تا ببینم چقدر شبیه اون چیزیه که معلم دینی در مورد منی میگه، راستش یه مقدار شبیه بود.
هرچی می گذشت بیشتر باورم می شد که دارم جلق می زنم و به دنبالش هم عذاب وجدان و ترس از گناه بود. برای همین موقع خروجش خودم رو بیشتر فشار میدادم به زمین که جلق نزده باشم، آخه یکی از شرایط جنب شدن خروج منی با فشار زیاد از بدن هستش، هر بار که موفق نمی شدم جلو خروجش رو بگیرم، می رفتم غسل می کردم و کلی به خودم فحش میدادم که چرا این کار رو می کنم، ولی فقط چند ساعت بعد اون حس عجیب بود که بهم می گفت باید چکار کنم ...! دوباره جلق می زدم و دوباره عذاب وجدان ...!
یه حدیث از امام علی دیدم که اگه بدونم کسی جلق زده، انقدر با چوب می زنم روی اون دستی که باهش جلق زده که خون بیاد. گریه ام گرفت. دفعه بعد که جلق زدم، توی حمام انقدر با دمپایی زدم روی دست خودم که کاملا سرخ شد. اما چه فایده، انگار دو نفر توی بدنم ساکن بودن، وقتی تحریک می شدم اصلا یادم نمیومد که بعد ارضا شدن، چقدر ناراحت و پشیمان میشم...! فقط دلشوره بود بهمراه تپش قلب، یه حس متفاوت، رعشه نامرئی و... که همه وجودمو پر می کرد و خوب می دونستم باید چیکار کنم...

توی کلاس یه پسر چشم درشت با پوست سفید روی نیمکت کنار دستم می نشست، من بغل دیوار بودم و محسن سمت راستم، وقتی می خواستم بنشینم یا وقتی می خواستم از نیمکت برم بیرون محسن بلند نمی شد، فقط پاهاش رو از نیمکت می برد بیرون و راه رو برای من باز می کرد. مالیده شدن پام به رون محسن حس خوبی بهم می‌داد. خیلی نرم بود، یک روز به بهانه اندازه گرفتن کلفتی ماهیچه پا دست گزاشتم روی پاش، بهترین چیزی بود که تا اون موقع لمس کرده بودم، لمس کردن نرمی بدنش لذت عجیبی درونم ایجاد می کرد. تمام تنم مور مور می شد، کل بدنم گر گرفته بود و کیرم داشت منفجر میشد، می تونستم حس کنم که صورتم کاملا سرخ شده، نرمی رونش رو با تمام تنم حس می کردم. یهو یکی از گنده های کلاس آمد و گفت: «دارید چکار می کنید؟» محسن انگار واقعا فقط داشت رون منو اندازه گیری می کرد و هیچ حس خاصی نداشت، منم خودم رو زدم به اون راه و پسره هم که دید، مثل اینکه خبری نیست، بیخیال شد و رفت. از اون روز برای من، تصور یک بدن لخت، بزرگ ترین معما شد. هر وقت فرصتی بهم دست می‌داد لخت می‌شدم و خودم رو جلوی آینه نگاه می کردم. هرکاری می کردم نمی تونستم خودمو از پشت ببینم، فک می کردم آدما باید از پشت خیلی جذاب تر باشند. یه وقتایی آینه رو می گذاشتم زمین و و از پایین خودمو نگاه می کردم. چیزی که زیر لباس بقیه آدماس، خصوصا اونایی که سنشون از من کمتره بد جوری منو جذب خودش می کرد. توی ذهنم بدن لخت آدم های مختلف رو تصور می کردم، زن های چاق، بچه های کوچیک، پسر های هم سن و سال و ... ، کله ام پر معما بود. خیلی دوست داشتم بدن یه آدم رو ، لخت لخت ببینم.

حمید از همه دم دست تر بود، پسر کوچیکه ی همسایه مون که همیشه لخت می آمد در خونه، اون موقع شاید 7-8 سالش می شد. حتی یک بار دیده بودم حمید توی بغل رفیق باباش نشسته بود، مرده شلوارشو داد پایین و شومبولشو نگاه کرد و گفت: «ختنه ات هم که کردن، ماشالا مرد شدی...»
یه روز با بچه ها یه آتش کوچک روشن کرده بودیم و مشغول بازی بودیم، از ظهر گذشته بود، بچه ها یکی یکی رفتن خونه و فقط من موندم و حمید. رفتم نزدیکش و خودمو مالوندم بهش، توی چشمام شهوت موج می زد، خیلی زود متوجه منظورم شد و بهم لبخند زد، جرئت پیدا کردم و دست زدم به کونش، از شدت لذت بدنم می لرزید، اصلا برام مهم نبود که توی محیط باز هستیم و هر لحظه ممکنه کسی از دور ببینتمون، فقط می خواستم لمسش کنم. انگار زمان عجله داشت که این لحظه رو ازم بگیره، بنظرم فقط چند ثانیه بعد حمید خنده کنان داشت میدوید به سمت خونشون... دیگه از اون روز به بعد هر وقت فرصت دست می داد یه دستی می بردم بهش، همیشه سعی می کردم از جمع بچه ها جدا بشیم و تنها بشیم باهم. یک روز که خونه کسی نبود باهم امدیم تو خونه، شلوارشو در آورد کیرش راست ولی خیلی کوچیک بود، مدام می مالیدش که آبش بیاد!
خواستم بخوابم روش و کیرم رو بزارم لای پاش ولی چون جسه اش خیلی کوچیک تر از من بود لذت زیادی از این کار نمی بردم. حمید هم که از مالیدن کیر کوچیکش چیزی نصیبش نمی شد، زود خسته شد و رفت خونه...

ادامه دارد...

پی نوشت:
جلوگیری از خروج منی باعث میشه که منی با فشار وارد مثانه بشه و ممکنه عوارض خطرناکی داشته باشه. من تقریبا یک سال بعد از شروع این کار توی ادرارم خون دیدم و بعد از یه مدت تخمام متورم شد و بشدت درد داشت که بخاطرش 3 روز توی بیمارستان بستری شدم.
     
#7 | Posted: 8 Nov 2018 11:59
سکس مامی هم توو داستانت هست ؟
     
#8 | Posted: 8 Nov 2018 15:29
من نمی دونم داستانی که اصلا ۱۰ قسمت اولش آماده نیست رو برا چی شروع می کنید به گذاشتن تو سایت. خب اول ۱۰ قسمت بنویس بعد بیار اینجا صفحه باز کن. الان ۲۰ روزه ۳ قسمت گذاشتی بعد فکر می کنی کسی این داستان رو با این وضعیت دنبال می کنه!!. اگه فکر کردی مثل داستان تابستان رویایی یا کتایون همه دنبال می کنن، اشتباه میکنی چون اون داستان ها خیلی قوی شروع شدن و قسمت های اولشون رو سریع آپ می کردن.
     
#9 | Posted: 9 Nov 2018 21:20
قسمت چهارم: حامد

بودن با حمید فقط عطش منو بیشتر می کرد. هیچ وقت نمی تونستم باهش ارضا بشم. معمولا توی اتاقک انباری یا پارکینگ مکان داشتم، حمید هم پایه بود و هروقت امکانش بود می آمد پیشم، ولی جثه حمید خیلی کوچک تر از من بود و خیلی زود هم خسته میشد و می رفت ، یه وقتایی که خونه مون کسی نبود، می آوردمش تو خانه و کامل لختش می کردم، خودم هم کامل لخت می شدم و همه جاش رو بررسی می کردم، کون تپل و کوچولوشو دست می گرفتم و لاشو باز می کردم. سوراخ کونش صورتی رنگ بود و دودولش با اینکه خیلی کوچک بود و طولش 5-6سانت بیشتر نمی شد همیشه راست راست بود. منو و حمید خیلی کم باهم حرف می زدیم، ارتباطمون با چشم و اشاره بود، می دونست ازش چی میخوام، با یه اشاره زود می آمد اما خیلی زودم می رفت.حمید بیشتر سوژه جلق بود تا چیزی برای ارضا شدن...

یه شب آخر وقت دم خونه با حمید تنها شدم، فقط یه پسره افغانیه سیریش شده بود و نمی رفت خونشون، انگار شصتش خبردار شده بود که یه خبرایی هستش، حمید روی پله دم خانه نشسته بود، طاقتم تموم شد، نشستم کنارش و از پشت دستمو کردم تو شلوارش و شروع کردم به کونش رو مالیدن، پسره هم داشت ما رو نگاه می کرد، من دست حمید رو گرفتم و گذاشتم رو کیرم، یه کم با کیرم ور رفت، جلوی شلوارم رو دادم پایین و کیرم رو دادم دستش، پسره هم امد نشست اون طرف حمید، اونم شلوارش رو کشید پایین و کیرش رو در آورد، خیلی کیر افتضاحی داشت، طولش 7-8 سانت می شد ، ته باریک بود ، وسطش یه کم کلفت تر می شد و کله اش ام کوچیک بود، واقعا بی ریخت و ورچلوسیده بود کیرش، حمید هم طبق معمول سریع پاشد و دوید به سمت خونشون...
فرداش داشتم می رفتم نانوایی که پسر افغانیه رو دیدم. پسره ازم پرسید: جلق می زنی؟ گفتم: نه. برگشت گفت: تابلوه جلق می زنی، کیر به اون بزرگی رو دادی دست این بچه کوچولو، بعد میگی جلق هم نمی زنم!

حرفش یه کم بی ربط بود ولی راست می گفت، حمید بدرد من نمیخورد، خیلی کوچیک بود...
نانوایی خیلی شلوغ بود، حامد داداش بزرگ تر حمید نفر آخر صف بود، منم رفتم واستادم پشت سرش، نانوایی پر آدم بود و صف به کندی پیش می رفت. یه کم جلوتر یه نیمکت بود، چند نفر که نون گرفتن جا باز شد و منو حامد نشستیم روی نیمکت، خیلی تنگ هم نشسته بودیم، از مالیده شدن پام به پای حامد خوشم می آمد، کم کم حال و هوام عوض شد و داشتم لذت می بردم، حامد هم متوجه شده بود و با من همراهی می کرد. مثلا مشغول گپ و گفت با همدیگر بودیم ولی در اصل داشتیم باهم لاس می زدیم، خلاصه نوبت ما شد و حامد پاشد ایستاد سر صف که نونش رو بگیره ، منم پاشدم ایستادم پشت سرش و کیرم که داشت منفجر می شد رو می مالیدم به کونش، شلوغی نانوایی بهانه خوبی بود و کسی کاری به کار ما نداشت. حامد که نونش رو گرفت رفت دم نانوایی منتظر ایستاد تا منم نونام رو جمع کنم، خونه نزدیک بود و چند قدمی تا خونه باهم همراه شدیم. از این در و اون در حرف می زدیم ولی تابلو بود که هر دومون طالب چی هستیم. از شانس کسی خونه ما نبود، به حامد گفتم بیاد خونه، اونم گفت بزار نون ها رو بزارم خونمون، الان میام...

از شهوت می لرزیدم، همه چیز فراهم شده بود که من اولین سکسم رو با یه پسر همسن و سال خودم داشته باشم. اون موقع من سوم راهنمایی بودم و حامد دوم راهنمایی. رفتم توی خونه و در رو باز گذاشتم، چند دقیقه بعد حامد امد، رفتیم توی اتاق و بدون مقدمه لخت لخت شدیم، حامد گفت:«من مهمانم و اول من می کنم...» من دمر خوابیدم و حامد آمد پشتم، کیرش رو با آب دهن خیس کرد و یه تف هم انداخت لای کون من و کیرش رو گذاشت لای پام، بهم گفت: «کونت رو جمع کن» ، منم کونم رو جمع کردم و خودم رو چسبوندم به زمین، مثل وقتایی که می خواستم جلق بزنم، حامد کیرش رو لای کونم تلمبه می زد و کیرش از پشت می خورد به خایه هام، فشار دادن کیرم به زمین لذت زیادی بهم می داد، داشتم ارضا می شدم که حامدم آبش آمد، منم تقریبا همون لحظه ارضا شدم.

یهو ورق برگشت، به شدت از کرده خود پشیمان شدم، عذاب وجدان آمد سراغم، حامد که متوجه نشده بود من ارضا شدم، گفت: «نوبت توئه، بیا بکن» . بهش نگفتم ارضا شدم، ولی از یک طرف آبش که لای کونم ریخته بود حالمو بد می کرد و از طرف دیگه عذاب وجدان شدید آمده بود سراغم، گفتم: «من نمی خوام، برو خونتون!» حامد گفت: «تو نمی کنی؟!» منم در همون حین که لباسام رو زیر بغل زده بودم و داشتم می رفتم به سمت حمام گفتم: «فقط برو گمشو...!»


ادامه دارد...
     
#10 | Posted: 14 Nov 2018 16:53
قسمت پنجم: آخوند

تابستان امسال داداش كوچيكترم توي دوره حفظ يك ساله قرآن قبول شد و براي يك سال مدرسه رو رها كرد و رفت جامعه القرآن كه حافظ كل قرآن بشه، از بچگی با هم كلاس قرآن مي رفتيم و هر دومون تقريبا 10 - 15 جزء حفظ كرده بوديم. البته محفوظات من افتضاح بود و همه رو غلط غلوط مي خوندم ولي داداش محسن خيلي خوشش استعداد بود و تقريبا بدون غلط مي خوند.
محسن 4 سال از من كوچك تره، از وقتي حس شهوت درونم بيدار شده بود چند بار توي خواب بغلش كردم و حتی يكي دوبار هم بيدار شد اما به روم نياورد و به كسي نگفت، ولی حالا که می رفت جامعه القرآن ديگه خیلی بچه مثبت شده بود و منم دیگه كاري باهش نداشتم.
خيلي زود مهر ماه رسيد و من وارد دبيرستان شدم...

روز اولي كه رفتم دبيرستان خودم رو توي يك دنياي جديد ديدم، بچه ها خيلي راحت باهم ارتباط برقرار مي كردن، دست مي دادن، سلام و احوال پرسي مي كردن و مشغول گپ زدن مي شدن، خوب يادمه چند نفر هم وسط حياط مدرسه يه شوت يه ضرب بازي مي كردن، برام خيلي جالب بود كه هر كس از راه مي رسيد خيلي راحت مي رفت توي بازي و ديگران هم خيلي صميمي قبولش مي كردن. از اين صميميت خيلي خوشم مي آمد، وارد شدن به يك محيط بزرگ تر رو حس مي كردم و ازش لذت مي بردم.
من همون روز رفته بودم آرايشگاه، اون موقع ها مي خواستن فشن بزنن آلماني اصلاح مي كردن، آرايشگره خودش موهاي منو آلماني اصلاح كرد. بر و روم هم بد نبود.
كلاس بندي ها که مشخص شد و وارد كلاس جديد شديم. هيچ آشنايي توي كلاس نداشتم ولي اصلا براي پيدا كردن دوست مشكلي نبود، همه خيلي صميمي با من برخورد مي كردن. رديف اول كنار يه پسره كه بنظرم خوشتيپ بود نشستم.

مسئول بسيج مدرسه يه سال سومي بود كه از مسجد محل مي شناختمش و رفيق داداشم بود. توي نمازخونه ديدمش و خيلي زود شدم بسيجي فعال مدرسه، پيرهن سفيد روي شلوار، يه چفيه روي دوش و عطر محمدي شدن سه ويژگي هميشگي ظاهر من...
ولي چفيه و عطر مشهدي حريف شهوتم نمي شد...
توي كلاس با بچه ها شوخي مي كردم و اگه می شد دستم رو روي پاشون مي گذاشتم ولی از اون طرف سر صف مسئول قرآن خوندن بودم...
خلاصه در مسير گناه و توبه مدام رفت و برگشت مي كردم. با حميد و حامد گهگاهی ارتباط سکسی داشتم و مرتب هم به روش خودم جلق مي زدم ولی توی كلاس و مدرسه با اون تيپ و قيافه كار زيادي نميتونستم از پيش ببرم.

فكر كنم نزدیکای عيد بود كه محسن به همراه 110 نوجوان ديگه حافظ كل قرآن شد. به همين مناسبت توي يکی از مسجدای بزرگ قم يه مراسم مفصل برگزار كردن. اولين دوره اي بود كه اين تعداد نوجوان با هم موفق به حفظ كل قرآن شده بودن. تو مسجد جاي سوزن انداختن نبود. مردم در چند صف جلویی رو زمین نشسته بودن و بعد از اون همه ايستاده مراسم رو تماشا مي كردن، حافظان هم به رديف اون جلو روي صندلي نشسته بودن، همشون پيرهن يقه شيخي سفيد تنشون بود. جلوتر نمي شد رفت و فشار جمعيت از پشت سر هم هر لحظه بيشتر مي شد، اصلا نمي تونستم داداش محسن رو پيدا كنم.
نفر پشت سرم خيلي داشت بهم فشار مي آورد، كم كم حس كردم فشار دادنش غير طبيعي شده و بيشتر به باسنم فشار مياره، يواش يواش دستش رو آورد رو باسنم. احساس ترس نداشتم، بدم هم نمي آمد. تحريك شده بودم و کنجکاو بودم ببينم مي خواد چكار كنه. هيچ عكس العملي نشون ندادم، اصلا نمي دونستم كي هست و چه شكليه. انگار روش باز بشه ، دوتا دستش رو گذاشت رو كونم و مالش ميداد، بعد دوباره خودشو چسبوند بهم، انقدر شلوغ بود كه كسي توجهي به ما نداشته باشه. از پشت دستش رو انداخته بود توي كمربندم و منو مي كشيد به سمت خودش، انگار مي خواست كمربندم رو پاره كنه، دوباره يه مقدار ازم فاصله گرفت ولي دستش هنوز توي كمربندم بود و تقلا مي كرد بازش كنه، دست راستم رو آروم بردم پشتم و بردم عقب، دستم خيس شد، وااااي، كيرش رو انداخته بود بيرون و الان من گرفته بودمش توي دستم. هنگ كردم، گذر زمان اسلوموشن شده بود. كيرش خيلي بزرگ بود ولي انگار خواب بود، چون نرميش رو لمس مي كردم، شايدم خايه هاش توي مشتم بود، هنوز مي تونم زبري موهاش رو بين انگشتام حس كنم، بدون اختيار مشتم رو بست و پيچوندم. خودشو كشيد عقب و ازم جدا شد، يك لحظه برگشتم و پشت سرم رو نگاه كردم، تعجبم صدچندان شد، يه شيخ جوان با عمامه مشكي با يه عينك فريم نازك داشت ازم دور مي شد، بخاطر لباس روحاني كه داشت اينطوي راحت كيرش رو انداخته بود بيرون، لباسش رو باز كرده بود دو طرف من و توي اون شلوغي مي خواست شلوار منم بكنه!
راستش اصلا ناراحت نشدم، منم حسابي تحريك شده بودم. پشيمون شدم كه چرا نگذاشتم به كارش ادامه بده...
رفتم دنبالش، عقب مسجد پيداش كردم. پشت سر يه نوجون ديگه واستاده بود و داشت خودش رو.می مالید بهش. دوست داشتم باهم بريم توي دستشويي و كيرش رو قشنگ تماشا كنم، با خودم فكر كردم مي تونيم با هم سكس كنيم، اين مدل افكار توي ذهنم چرخ مي خورد اما جرات نداشتم پا پيش بگذارم. يهو چشمش افتاد به من كه ذل زده بودم بهش، باز خزيد بين جمعيت و ديدم كه از درب مسجد خارج شد. رفتم دنبالش، توي حياط مسجد پشت يك پنجره بزرگ يه عده جمع شده بودن و نظاره گر مراسم بودن، ديدمش كه دوباره پشت يه نوجون ايستاده، تا منو ديد از در مسجد زد بيرون، وقتي دم در رسيدم ديدم يه تاكسي جلوش پاش ترمز زد، اونم سريع سوار شد و رفت...


ادامه دارد...
     
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات ممنوعه بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites