تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

سرگذشت تلخ شیرین

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 27 Nov 2018 11:16
سلام
تاپیک سرگذشت تلخ شیرین توی بخش داستان های سکسی. بین ۱۵ تا ۲۰ قسمت میشه.
ممنون

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#2 | Posted: 27 Nov 2018 15:56
حشر جوون داستانت در مورد چیه ؟؟
     
#3 | Posted: 27 Nov 2018 16:13
مامان هم توش داری
     
#4 | Posted: 28 Nov 2018 10:24
خسته نباشید
امیدوارم داستان تلخ و شیرینت هم مث زندگی کتایون باشه حتما مامان داشته باشه
     
#5 | Posted: 28 Nov 2018 22:36
سلام hasharجان
بي صبرانه منتظر آغاز داستانت هستم
مرسي
     
#6 | Posted: 29 Nov 2018 17:48
قسمت اول:
-شیرین حالا میخوای چکار کنی؟ -چطور عمو جلیل؟ -خدا بیامرزه بابات و فروغ خانم رو. اونا دیگه دستشون از این دنیا کوتاه مونده. اما مطمعنم هنوزم نگران تنها دخترشون هستند. در اتاق باز شد و سلیمه زن عمو جلیل اومد داخل حال. هیچ وقت ازش خوشم نمیومد. خیلی پر افاده و مارمولک بود. مامان فروغم هم از زیاد دل خوشی از این خاندان نداشت. البته توی خانواده پدری آدم های خوب هم زیاد داشتیم مثل عمه جیران که واقعا رابطه خوبی با ما داشت. جلیل عموی بزرگتر من بود و بعد از فوت پدر بزرگ شده بود بزرگ خاندان ملکی. امروز چهل دومین روزه که بابام فوت شده. چقدر جاش خالیه. بدتر از غم از دست دادن پدر مادرم اینه که الان کاملا تنهای تنها شدم. بجز سه دنگ یه خونه حیاط دار پونصد متری توی شهرستان و یه پیکان سفید که چند ماهه خراب توی حیاط افتاده چیز دیگه ای برام نمونده. کس و کارمون هم که همین هان. سلیمه هیکل چاق و گندشو روبروی من گذاشت زمین و گفت شیرین جان ما بخاطر خودت میگیم. حیف نیست دختر به این خوشگلی و با کمالاتی تنها بمونه؟ میدونستم که خیلی وقته پیگیره منو واسه برادر زادش بگیره. شاهرخ. چقدر ازش بدم میومد. از اون لات های بی سر و پا. تو مغازه موتور سازی باباش کار میکرد. کار که چه عرض کنم فقط پی الواتی بود. بعد چهارتا دختر به دنیا اومده بود و شده بود تخم طلا خانواده. نه درسی خونده بود نه کاری بلد بود. عشقش همین بود موهاشو ژل بزنه و پشت موهاشو مثل دم کفتر درست کنه و با موتور همش توی خیابون پی الواتی ول باشه. دو سه بار بخاطر دعوا و خروس بازی گرفته بودنش که همین عمو جلیل مجبور شد بره براش ریش گرو بذاره. جدا از این موضوع من کلا نمیخوام ازدواج کنم. مخصوصا الان. –عمو جان الان درست نیست راجب این چیزا صحبت کنیم. سلیمه خودشو انداخت توی بحث و گفت دیگه چهلم آقا جواد تموم شد. همه هم لباس عذاشون رو در آوردند. حالا فقط تو موندی. عمو جلیل هم گفت بلاخره شیرین جان تو هم باید ازدواج کنی. نمیشه که همینطور تنها بمونی. خوبیت نداره. سلیمه گفت آره والا. بیست چهار پنج سالت شده. دختر طلا خانم هفده سالش بود ازدواج کرد الان هفت ماهه حاملست. تو دیگه داری میترشی. مثل همیشه تیکه کنایه ها شروع شد. عمو جلیل بچه نداشت. قدیم توی معدن کار میکرد و یک سال بعد از اینکه ازدواج کرده بود توی یه حادثه کاملا عقیم میشه. واسه همین ترجیه دادم با این دوتا زندگی کنم تا با بقیه. فکر کردم بهم به چشم بچه نداشتشون نگاه میکنند. البته انصافا باهام خوب بودند اما خب روی این موضوع ازدواج خیلی اصرار داشتند. چند روز صحبت و اصرار و این بحث ها تا آخر راضی شدم.
شب عقدم با شاهرخ اصلا حس خوبی نداشتم. خیلی غمگین بودم. چرا زودتر زمانی که پدر مادرم زنده بودند ازدواج نکردم. حداقل وضعیت خیلی بهتر بود. کل فامیلمون توی خونه جمع شده بوندن و عروسی رو همونجا گرفته بودیم. عقد و عروسیم یکی شده بود. هیچ کدوم مهمون ها بجز عمو و زن عمو هام و عمه جیران از نزدیکانم نبودند. حتی دوستی نداشتم که دعوتش کنم. با شاهرخ زیاد صحبت نکرده بودم تا قبل اون شب. راستشو بخوای از خواستگاری تا عروسیم دو هفته بیشتر طول نکشید. تا اومدم به خودم بیام دیدم کار تموم شده. تقصیر خودمم بود. من خیلی بی زبون و ضعیفم. توی خرید عروسی و لباس عروس و آرایشگاه مادر شاهرخ و خواهراش هرکاری خواستند کردند و با کمترین هزینه در عین حال بیشتر حدی که میتونستند تیکه و کنایه زدند و منت گذاشتند که برات چه کردیم. ناراحت میشدم اما کاری نمیتونستم بکنم. آخر شب شد و من استرس وحشتناکی داشتم. از اتفاقی که برام قراره امشب بیوفته. شام با شاهرخ توی یه ظرف خوردیم. واقعا چندش آور بود واسم. خیلی کثیف و بی نزاکت غذا میخورد. نتونستم غذا بخورم. مادر شاهرخ اومد پشت سرمون و در گوشمون گفت اتاق آمادست. زودتر برید کارتون رو بکنید مردم منتظرند. منظورشو نفهمیدم یعنی چی مردم منتظرند؟ شاهرخ تا ته غذاشو خورد و حتی یه تعارف نزد که چرا نمیخوری. بعدشم یه شیشه نوشابه رو سر کشید و پشت سرش بلند آروق زد. نمیدونم چجوری میتونم با این جونور زندگی کنم؟ بعد گفت پاشو بریم تو اتاق. بدون هیچ چون چرا بلند شدم از بین اون همه مهمون رفتم توی اتاق. لحاف دو نفره روی زمین پهن شده بود و کنار لحاف یه پارچ آب، یه شیشه روغن زیتون و یه دستمال سفید بود. تازه فهمیدم چه خبره. پیش خودم فکر میکردم حداقل تا آخر شب که همه مهمون ها برند کاری نمیکنه. اما حالا با وجود این همه مهمون پشت در اتاق چجوری روش میشه؟ شاهرخ کتش رو در آورد به من گفت لباساتو در بیار بخواب. خیلی دستوری. دیگه میدونستم نمیشه از این قضیه فرار کرد. با بی میلی و خجالت لباسام رو در آوردم. شاهرخ شلوار و پیرهنشو در آورد و با زیر پیرهن و شورت پاچه بلندش جلوی من وایساده بود. چراغ های اتاق خاموش بود و نور ضعیفی از پنجره رو به حیاط فضای اتاق رو از تاریکی مطلق خارج کرده بود. شاهرخ روم خوابید و لباشو گذاشت روی لبام. دهنش بدجوری بوی پیاز میداد. حالم داشت بد میشد. مخصوصا وقتی سیبیلاش به لبهام مالیده میشد. لبام رو میلیسید و سینه هامو میمالید. بهم میگفت جوون چه کسی بگام ازت امشب. نه نازمو کشید و نه کوچکترین حرفی و نه عشق بازی. فقط میخواست زودتر کیرشو بکنه توی کسم و ارضاء بشه. بلند شد و وایساد. بهم گفت بشین. هیچ حرفی نمیتونستم بزنم. توی اون تاریکی واسه اولین بار کیر می دیدم. کیرش سیاه بود و سرش قرمز. موهای دورش خیلی خیلی بلند بود. –بخورش. با تعجب و بهت زده نگاهش کردم. –میگم بخورش. بدو زود باش وقت نداریم. مهمونا منتظرند. –نمیفهمم. چکار باید بکنم؟ -دهنتو باز کن بکن توی دهنت. –میشه اینکار رو انجام. موهامو گرفت و کیرشو به لبام فشار داد. –زر نزن بهت میگم وقت نداریم. زود باش دهنت باز کن ببینم. از ترس سریع دهنم رو باز کردم و اونم کیرشو توی دهنم فرو کرد. خیلی حال بهم زن بود واسم. کیرشو همینطور توی دهنم جلو عقب میکرد. دو سه بار عق زدم و حس کردم الانه که بالا بیارم. کیرشو در آورد و منو خوابوند. پاهامو باز کرد و خلت گلوشو جمع کرد و تف کرد روی کسم. بقدری از این کارش چندشم شد که دیگه نمیتونستم تحمل کنم. میخواستم بلند شم که خودشو انداخت روم کیرشو یهویی با فشار توی کسم فرو کرد. درد توی تمام بدنم پچید. گریم گرفت. یکم بعد حس کردم کل کیرشو کرده تو و عقب جلو میکنه. بعد چند دقیقه تلمبه زدن حس کردم توی کسم داغ شد. به محض تموم شدن کارش بلند شد و کیرشو خونی بود با دستمال سفید کنار لحاف تمیز کرد. لباساشو پوشید و با اون دستمال از اتاق بیرون رفت. صدای جیغ و دست زدن از بیرون اتاق میومد. من همونجا روی دشک گریه میکردم. بدترین تصوری هم که از سکس تا اونشب داشتم به مراتب باز خیلی خیلی بهتر و ملایم تر از کاری بود که شاهرخ باهام کرد.
خواهرهای شاهرخ همه ازدواج کرده بودند و رفته بودند خونه شوهر. البته اکثرا روزها اونجا بودند. پدر شاهرخ هر روز صبح زود میرفت دم مغازه و شاهرخ هم اکثرا تا ظهر خواب بود و بیدار میشد تا دیر وقت بیرون بود. من رسما شده بودم کلفت خونشون. مادر شاهرخ یه سره غر میزد و ازم کار میخواست. شاهرخ هم که انگار نه انگار من زنشم. کوچکترین توجهی بهم نداشت. فقط هر وقت کیرش راست میکرد منو میخواست. دیگه عادت کرده بودم و پذیرفته بودم که من فقط برای سکس دادن به شاهرخ و خدمت به خانوادش اینجام. سکس های شاهرخ هر دفعه بدتر و حال بهم زن تر بود. اکثرا بدنش بوی بد میداد و مجبور بودم تحمل کنم. یه شب که منو دمر خوابوند. فکر کردم از پشت میخواد بذاره توی کسم. یه تف گنده انداخت لای کونم و سر کیرشو گذاشت روی سوراخم. جوری فشار داد که چشمام سیاهی رفت. به زور کونمو کرد. خیلی درد داشتم و گریه میکردم. کیرشو که در آورد محکم زد پشت سرم و گفت خارکسده کیرمو گوهی کردی.
چند ماه با این وضعیت زندگی کردم تا اینکه فهمیدم عمو جلیل خونه رو فروخته و رفته یه شهر دیگه. باور نمیکردم. نصف اون خونه مال من بود. اون یکی عموم هم که هیچی. اصلا خبری نمیگرفت من مردم زندم. عمه جیران هم که انقدر درگیر زندگیش بود که نمیشد پیداش کرد. اونم یکی بود بدبخت تر از من. میشه گفت دیگه هیچ کسی برام نمونده بود. فقط شاهرخ و خانوداش که از صد پشت غریبه هم غریبه تر بودند. یه مدت بعد شاهرخ با باباش دعواش شد و جفت پاشو کرد توی یه کفش که سهم ارث منو بده میخوام واسه خودم مستقل بشم. بعد کلی کش مکش بلاخره باباش واسش یه خونه کوچیک توی اطراف شهر خرید و گفت اینم سهم ارثت. دیگه اسم منو نیار. از اون طرف مادر و خواهراش با من کلی دعوا که تو نشستی زیر پای پسرمون از راه بدرش کردی. بی شرفا حتی نمیخواستند قبول کنند که شاهرخ اصلا با من حرف نمیزنه. ولی توی دلم خیلی خوشحال بودم. از شر مادر و خواهرای شاهرخ و زخم زبون ها و اذیت کردن هاشون راحت میشدم. اما نمیدونستم که این تازه شروع بدبختی اصلیم بود. توی خونه جدید که اومدیدم البته خونه که چی بگم. بیشتر مثل یه خرابه بود. البته خوبیش این بود که دیگه واسه خودمونه. اما هیچی نداشتیم. نه گاز داشتیم نه تلفن. شاهرخ هم که اصلا کار نمیکرد. از ظهر بیدار میشد میرفت بیرون نصفه شب میومد یا اینکه اصلا نمیومد. چه شب هایی که توی اون خرابه با ترس و لرز تا صبح سر کردم. کم کم متوجه شدم که شاهرخ معتاده. وقت هایی که میومد خونه منو کتک میزد یا اینکه توی اتاق منو حبس میکرد. دوران خیلی خیلی سختی بود. سه ماه اونجا بودیم و توی این سه ماه مادر شاهرخ که انقدر جونش واسه پسرش در میرفت حتی یه بار هم نیومد یه سر بزنه. یه دفعه تمام جراتم رو جمع کردم و سعی کردم فرار کنم. اما شاهرخ فهمید و دم ترمینال پیدام کرد. وقتی اومدیم خونه جوری منو زیر مشت لگد گرفت که به سختی زنده موندم. بعد از اون هر وقت میرفت یا میومد در خونه رو قفل میکرد.
اون شب با یه آدم خیلی گنده اومد خونه. واسم عجیب بود چون شاهرخ هیچ وقت کسی رو خونه نمیاورد. حتی دوست های مفنگیش رو. شاهرخ با اون یارو گندهه رفتند توی اتاق. من توی پستو بودم. شاهرخ چند لحظه بعد اوم گفت برو توی اتاق از مهمونم پذیرایی کن. –با چی پذیرایی کنم؟ هیچی نداریم. –چیزی نمیخواد برو بشین فقط اونجا. –من با اون یارو چه حرفی دارم بزنم که بیام بشینم اونجا. –بیا بریم حالا. لحنش خیلی مهربون شده بود. هیچ وقت باهام انقدر آروم صحبت نکرده بود. واسه همین نرم شدم و اومدم وارد اتاق شدم نزدیک بود سکته کنم. اون یارو گندهه لخت نشسته بود کنار دیوار و به من نگاه میکرد. پشت سرم صدای قفل شدند در رو شنیدم. نمیدونستم خواب میبینم یا واقعی بود. انقدر ترسیده بودم که پاهام توان هیچ کاری رو نداشت. یارو بلند شد و اومد سمتم. به زور منو گرفت و شروع کرد به لخت کردنم. با تمام توان جیغ میزدم شاهرخ بیا کمکم کن. شاهرخ کجا رفتی. اون گندهه گفت داد نزن. خود کس کشش تورو به جای بدهیش داد بهم. حالا یا مثل بچه آدم بشین کارمو بکنم یا اینکه تو اون شوهر بی همه چیزتو میکشم. زدم زیر گریه. خیلی سخت بود باور کنم چه بلایی سرم اومده. اون یارو خیلی بد منو کرد و بین سکس هم فحش میداد و دوسه بار توی صورتم زد. آخرشم آبشو ریخت روی بدنم و لباس پوشید و رفت. فقط آرزو میکردم کاش بمیرم. تا شب توی همون حالت بودم. آخر شب شاهرخ اومد. –چرا هنوز لختی؟ با نفرت بهش نگاه کردم. –به تو هم میگن مرد؟ خیلی بی شرفی. –خفه شو. بهش خیلی بدهکار بودم اگر نمیدادمت بهش منو کشته بود. –به جهنم. کاش میکشتت راحت میشدم. داد زد خفه شو و با لگد محکم زد توی شکمم. حالم بد شد و افتادم زمین. تمام اون شب دل درد وحشتناکی داشتم. خیلی حالم بد بود. هرچی به شاهرخ التماس کردم که دارم میمیرم. منو ببر دکتر گوش نکرد. از شدت درد بیهوش شدم. وقتی چشمام رو باز کردم توی رخت خواب بودم و یه پیرزن بالای سرم بود. –من مردم؟ پیر زنه زد زیر خنده. –نه دخترم. –شما چطور اومدی اینجا؟ -شوهرت خبرم کرد. گفت از صبح تکون نمیخوری. حواست باید به خودت میبود. حامله بودی. –من حامله بودم؟ -آره اما بچت سقط شده. خدا لعنتت کنه شاهرخ. به بچه خودت هم رحم نکردی.
شاهرخ بعد اون قضیه چند روز نیومد خونه. چند روز بعد پلیس اومد دم خونه و گفت باهاش برم اداره پزشکی قانونی. جسد شاهرخ رو دیدم اولش شوکه شدم. اما خوشحال هم بودم. بلاخره بدبختی هام تموم شد. پدر مادرش فهمیدند و توی مراسم خاک سپاریش همه خانوادش هرجور فحش و بد بیراهی که بگی نثارم کردند که تو بچمونو کشتی. دیگه نمیتونستم بمونم. هرچی مدارک داشتم مثل شناسنامه و کارت ملی و مدرک دانشگاهم جمع کردم. میخواستم برم پیش عمو جلیل و سهم ارثمو بگیرم. اما نمیدونستم کجاست. رفتم پیش عمه جیران. اون گفت رفته سمت گیلان اما نمیدونم دقیقا کجاست. از طرفی اگر پیداش کردی میخوای چکار کنی؟ بابات بهش وکالت تمام داده بود. –عمه چکار کنم؟ هیچ کس و کاری ندارم. عمو جمال هم که انگار نه انگار از گوشت و خون همیم. تو هم که وضعت بهتر از من نیست. –از من میشنوی برو تهران. بلاخره سالها اونجا بودید. حتما دوست و آشنا اونجا دارید. تو هم که درس خوندی مدرک داری. برو یه کاری پیدا کن و زندگیتو بساز. عمه جیران یه گردن بند بدلی و دوتا النگو داشت داد بهم. گفت اینارو بفروش. کمک هزینت میشه. چهار هزارتومن هم پول بهم داد که تا تهران برای خودم بلیط بگیرم و برم دنبال شروع زندگی جدیدم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#7 | Posted: 29 Nov 2018 18:04
قسمت دوم:
نیمه های شب اتوبوس به ترمینال جنوب رسید. بلاخره رسیدم. کاش هیچوقت نمیرفتیم شهرستان. اول و آخرش که بابا مامانم فوت میشدند. کاش همینجا میمردند که حداقل از دست این فامیل صد پشت غریبه در امان میموندم. با هزار امید و آرزو اومدم تهران بلکه بتونم واسه خودم یه کاری دست و پا کنم و زندگیم رو از اول بسازم. نه پول زیادی توی دست و بالم داشتم و نه کسی رو تهران میشناختم. فقط چند نفر. همسایمون که چند ساله ازشون بی خبرم و دوستای دانشگاهم. بهترین دوستم کتایون بود که اونم خیلی وقته ازش خبر ندارم. چقدر دلم براش تنگ شده. باید پیداش کنم. فردا اول میرم محل قدیمیمون. امیدوارم هنوزم حسن آقا و لعبت خانم هنوزم اونجا باشند. حسن آقا واسه بابام حکم یه برادر بزرگتر رو داشت. لعبت خانم هم خیلی ماها رو دوست داشت. حالا باید واسه امشب یجا پیدا کنم.
اولین مسافر خونه ای که به چشمم خورد تصمیم گرفتم شب رو همینجا بمونم. اصلا جای تمیز و خوبی نبود اما واسه منی که چند ماه توی اون خرابه بودم مثل هتل پنج ستاره میموند. مسئول مسافر خونه یه مرد میان سال و با شیکم خیلی بزرگ و کله کچل بود که سیبیل سیاه و بهم ریختش به موهای دماغش پیوند خورده بود. –سلام. یه اتاق میخواستم. –چند نفرید؟ -خودم تنهام. یه نگاه خیلی معنی دار بهم کرد. –شناسنامه. شناسنامم رو از کیفم در آوردم و بهش دادم. بازش کرد و صفحه دومش رو ورق زد. –شوهرت کجاست؟ -مرده. –پس چرا اینجا ننوشته؟ -فرصت نکردم شناسنامم رو درست کنم. شناسنامم رو بست و گذاشت روی پیشخون. –شرمنده خانم. واسه ما مسئولیت داره. به زن تنها اتاق نمیدیم. –آقا من کسی رو ندارم. دروغ نمیگم. –برو خانم همون که گفتم. شناسنامم رو برداشتم و اومدم بیرون. دوتا مسافر خونه دیگه توی خیابون ولیعصر رفتم که هردوتاش همون رو گفتند. شاهرخ لعنتی. حتی بعد مرگت هم دست از سرم بر نمیداری. نصف شب شده بود. دیگه کسی توی خیابون نبود و این خلوتی بیشتر منو میترسوند. دور میدون نشسته بودم روی نیمکت. چیزی به فکرم نمیرسید که امشب رو کجا بمونم. مهر ماه بود و هوا داشت سرد میشد. گرسنم بود. از ظهر چیزی نخورده بودم. اتفاقی برگشته بودم سر جای اولم و نزدیک همون مسافر خونه اولیه. اون یارو چاقه از پشت شیشه منو میدید. بعد نیم ساعت اشاره کرد بیا. اولش توجه نکردم. فکر کردم با من نبود. تو حال و هوای خودم بودم که صدا زد بیا اینجا. اومده بود دم در. رفتم سمتش. –چرا اینجا نشستی؟ -جایی ندارم بمونم. –بیا تو. یه کلید برداشت و گفت دنبالم بیا. توی دلم خوشحال بودم. بلاخره یه جا واسه موندن پیدا کردم. طبقه بالا یه اتاق بود که از بقیه اتاق ها دورتر افتاده بود. قفل در رو باز کرد و گفت برو تو. دستشویی خواستی بری ته راهرو دست چپه. امشب میذارم بمونی. فردا باید بری یه جای دیگه. شناسنامم رو گرفت رفت طبقه پایین. اینم از اولین شب ورودم به تهران.
صبح زود بیدار شدم و زدم بیرون. یه نون و یکمی پنیر خریدم که بیشتر از این گشنه نمونم. کامل یادم رفته. چجوری باید برم سمت تهرانپارس. پرسون پرسون تا قبل ظهر خودمو رسوندم محله قدیمی. توی راه یادم افتاد شناسنامم رو از اون مسافر خونه داره نگرفتم. دیگه نزدیک تهرانپارس بودم. گفتم برمیگردم میگیریم. به جلوی خونه قدیمی رسیدم. مثل همون وقت هاست. چه خاطرات قشنگی اینجا داشتیم. حیف شد اومدیم از اینجا. با اومدنمون تمام خوشی ها همینجا موند و بدبختی هاش واسم موند. حسن آقا طبقه پایینی ما بودند. زنگ زدم. کسی جواب نداد. چند بار دیگه هم زنگ زدم. شاید خونه نیستند. یه افغانی از اونور کوچه اومد و کلید انداخت در رو باز کرد. –با کی کار دارید؟ -حسن آقا نیست؟ -حسن آقا کیسته؟ ما اینجا حسن آقا نداریم. این ساختمون خالیه. داریم تخریب میکنیم. همینطور وا رفتم. آخه چرا؟ -ببخشید میدونید صاحب های قبلیش کجان؟ -نه خانم. پیش خودم گفتم این کارگر بدبخت از کجا باید بدونه. رفتم خار و بار فروشی سر کوچه. هنوزم همون پیر مرد قدیمی صاحبش بود. –سلام. –سلام. بفرمایید. –خوبی شما؟ -مرسی. امرتون. مشخص بود منو یادش نمیاد. نباید هم بیاد. –ببخشید شما میدونید حسن آقا اینا کجا رفتند؟ -کی؟ -حسن آقا. اون خونه میشستند. –فامیلشونی؟ -آره. خندید و گفت دیر اومدی. عمرشون رو داده به شما. همینطور بدبیاری پشت هم. چقدر امید داشتم که لااقل یه آشنا رو داشتم. –از خانمشون هم خبر ندارید؟ -نه. دو سالی میشه حسن آقا فوت کرده. همون موقع زنشم از اینجا رفت. نمیخواستم به این زودی خودمو ببازم. تصمیم گرفتم برم دانشگاه و اونجا سراغ دوستام رو بگیرم. ولی از اونجا هم نتیجه ای نگرفتم. خیلی زود نا امید شدم. از اولش هم امیدی نبود. نه دلم میخواست برگردم شهرستان و نه اینکه میتونستم اینجا بمونم. پول هم که انقدر کم داشتم که خیلی میخواست نگهم داره تا دو روز بعد میشد. تو یه کوچه خلوت در حالی که کیفم روی دوشم بود و راه میرفتم دوتا موتوری کیفم رو زدند و فرار کردند. وای خدا از این بدتر نمیشد. نشستم زمین و گریه میکردم. حالا حتی پول ندارم. با پای پیاده برگشتم همون مسافر خونه. شب شده بود. انقدر خسته بودم که فقط میخواستم بخوابم. اون یارو چاقه که اصغر صداش میزدند تا منو دید گفت شناسنامت رو نمیخواستی مگه؟ قیافم داد میزد چقدر داغونم. –اصغر آقا میشه امشبم بمونم؟ -قرارمون یه شب بود. –میدونم اما واقعا نه کسی رو دارم و نه جایی. تورو خدا بذار بمونم. –وسائلت کجاست؟ -ازم دزدیدن. –چیزی خوردی؟ با سر اشاره کردم نه. کلید رو داد و گفت برو بالا تو اتاقت. باز جای شکرش باقی بود حداقل یه نفر بهم کمک میکنه. واسم دوتا تخم مرغ نیمرو کرد و با نون آورد. یکی از لذیذ ترین غذاهایی بود که توی عمرم خوردم. انقدر گشنم بود که هیچی حالیم نمیشد. بعد غذا از خستگی خوابم برد.
توی خواب حس کردم یکی داره بدنم رو میماله. اول فکر کردم خواب میبینم اما چشمم رو که باز کردم دیدم اصغر کنارم دراز کشیده. میخواستم جیغ بزنم که جلوی دهنم رو گرفت. با انگشتش اشاره کرد هیس. از جیبش یه چاقوی ضامن دار در آورد و بازش کرد. خیلی ترسیده بودم. –دستم رو برمیدارم. صدات دراد سرتو بریدم. دستشو برداشت از جلوی دهنم. با گریه گفتم اصغر آقا تورو خدا ولم کن. –ساکت باش تو که پول نداری بدی. هزینه این دوشبت رو باید یجوری حساب کنی. –اصغر آقا بخدا پولتون رو میدم. بذارید برم. –زر میزنی. دست انداخت به زور لباسم رو میخواست در بیاره. هرچی التماسش کردم گوش نمیکرد. به زور لختم کرد و سینه هام رو میچلوند و میخورد. دیگه میدونستم کاری ازم بر نمیاد. یه بار دیگه بهم تجاوز شد. از ترس جونم مجبور شدم به هرچی میگه تن بدم. کیر سیاه و پر موش رو تا ته توی دهنم فرو میکرد و در میاورد. کیرش خیلی گنده بود. توی دهنم همش جا نمیشد. منو خوابوند یه تف انداخت روی کیرش و کرد توی کسم. درد داشتم. اصغر محکم میکرد. فقط خدا خدا میکردم زوتر کارش تموم بشه باهام. اما کمرش سفت تر از اون چیزی بود که فکر میکردم. دو سه بار منو به پشت و دمر کرد و از هر دو طرف کسم رو گایید. آخرش هم آبشو ریخت روی بدنم و با اون سیبیلای کثیف و دهن کثیفترش لبام رو خورد. بلند شد و لباساش رو پوشید و گفت اینم از هزینه این دوشب موندنت. از اتاق رفت بیرون. تا صبح گوشه دیوار نشستم و گریه کردم. نزدیک های صبح خوابم برده بود. صدای بازشدن در منو بیدار کرد. اصغر بود. یه لگد زد بهم. –پاشو جنده کس و کونتو جمع کن اینجا بوی زنا گرفته. بیا واست غذا آوردم. یه لقمه نون پنیر بود. با نفرت نگاهش کردم. –چیه؟ بد کردم به تو بی کس و کار جا دادم؟ دوست نداری هری بیرون. با عصبانیت گفتم معلومه که میرم. سریع بلند شدم و لباسام رو پوشیدم. موقع رفتن گفتم شناسنامم رو بده. –کدوم شناسنامه؟ دست من نیست. –چی داری میگی؟ خودت دیشب گفتی اینجا جا مونده. –من؟ اشتباه شنیدی. –اصغر آقا تورو خدا اذیتم نکن. تو که هرکار میخواستی باهام کردی. شناسنامم رو بده برم. گفت بذار ببینم. در گاو صندوقش رو باز کرد. –اینو میگی؟ -آره. دستم رو دراز کردم بگیرمش که سریع دستشو کشید و شناسنامه رو انداخت توی گاو صندوق و درش رو قفل کرد. –چرا گذاشتی اون تو؟ -واسه اینکه شب دوباره میای اینجا. –من دیگه اینجا پامو نمیذارم. –الان میگی. بری یه دور بزنی با جیب خالی و بدون کس و کار بازم میای. الانم گمشو بیرون نمیخوام مشتریام بفهمند اینجا جنده نگه داشتم. برو آخر شب بیا. مشخص بود میخواست بازم به بهانه شناسنامه منو بکنه. دیگه عمرا بر نمیگردم اینجا.
دیشب رو توی پارک خوابیدم. دو روزه چیزی نخوردم. تنها راهی که برام مونده اینه یکم پول جمع کنم برگردم شهرستان. الان که فکر میکنم میبینم باید حقمو از خانواده شاهرخ میگرفتم. اون خونه واسه منم بود. منم سهم داشتم. خیلی اشتباه کردم که خودسر پاشدم اومدم تهران. میخواستم برم سمت ترمینال جنوب اما دیگه جون نداشتم راه برم. پول هم که هیچی. با اتوبوس تا یه جایی خودم رو رسوندم. نزدیک ترمینال جنوب یه ماشین پلیس جلوم وایساد. –بیا اینجا ببینم. –بله. –اینجا چکار میکنی؟ -میخوام برم شهرستان. –مدارک شناسایی. –من که کاری نکردم. –گفتم مدارک. –چیزی همراهم نیست. تورو خدا بذارید برم. –پس مدارک نداری. سوار شو. –آقا تورو خدا. –بهت میگم سوار شو. بردنم کلانتری. شب نگهم داشتند. حداقل حسنش این بود که یه چیزی واسه خوردن و یه جا واسه خواب داشتم. داشتم میمردم. فرداش منو با دو تا زن دیگه بردند بهزیستی. مسئول اونجا یه خانم میان سال چادری به اسم رضایی بود. خیلی بد اخلاق و گند دماغ. از اون حزب اللهی ها. به همه دختر ها و زن های اونجا به چشم هرزه نگاه میکرد. انگار یه مشت آدم بی ارزش رو جمع کرده بود. دو هفته اونجا موندم. یه روز صدام کرد. –دختر تو کس و کاری نداری؟ -خانم گفتم که پدر و مادرم مردند. شوهرمم مرده. هیچ کسی رو ندارم. –فامیلی؟ عمویی خاله ای کسی؟ -بخدا هیچ کسی. عموم نمیدونم کجاست. یه عمه دارم شهرستانه. –زنگ بزن بیاد دنبالت. –شمارشو ندارم. داد زد دروغ نگو نکبت. –خانم بخدا دروغ نمیگم. –مدارک شناساییت کجاست؟ -خانم براتون توضیح دادم. همرو ازم زدند. شناسانمم هم دست اون صاحب مسافر خونست. –وای به حالت اگر دروغ گفته باشی. هماهنگ کرد با یه نفر از بهزیستی و یه مامور رفتیم دم مسافر خونه. اصغر با دیدن ما جا خورد. –این خانم رو میشناسی؟ -نه. گفتم دروغ میگه. اصغر گفت از کجا بشناسمش. –دروغ نگو پست فطرت. دو هفته پیش دو شب اینجا خوابیدم. اصغر خیلی مطمعن دفترشو گذاشت روی میز. –آقا شما بیا ببین اسمشو اینجا پیدا میکنی؟ پلیس و مامور بهزیستی دفتر رو دیدند. –اسمت که اینجا نیست. –حتما پاک کرده یا اصلا ننوشته. اون موقع ها دوربین اینا نبود که بشه چک کرد. –این خانم میگه شناسنامش دست شماست. –آقا من میگم توی عمرم اصلا ندیدم اینو. گفتم خودت شناسنامم رو گرفتی گذاشتی توی گاو صندوقت. –کو؟ بیا بگرد. –پلیسه گفت باز کن در گاو صندوق رو. اصغر گفت چشم و درش رو باز کرد. چندتا شناسنامه اونجا بود اما هیچکدوم مال من نبود. –دیدید گفتم. با ناراحتی گفتم عوضی شناسنامم رو چکار کردی؟ اصغر شروع به داد و بیداد کرد –بابا به پیر به پیغمبر دست من نیست. من اینو تا حالا ندیدم. پلیسه گفت بسه دیگه. صداتو بیار پایین. مامور بهزیستی گفت بریم. –اما آخه آقا. –همین که گفتم. همتون مثل همید. فقط دروغ میگید. کار ما شده هر روز راه بیوفتیم الاف دروغ های امثال تو بشیم. برگشتیم بهزیستی. خانم رضایی بهم گفت تا کس و کارت نیان دنبالت اینجا میمونی. اونجا قشنگ زندونی شده بودم.
چند هفته بعد اون مرکز رو تعطیل کردند و مارو پخش کردند مراکز مختلف. منم از اونجا که همیشه بدترین چیزها در انتظارمه افتادم یه مرکز دور افتاده سمت پاکدشت ورامین. مدیرش یه دختر سی ساله بود. مجرد بود. لاغر و قد بلند. صورت سیاهی داشت و مثل سگ میموند. انسیه صداش میکردند. اونم مثل رضایی چادری و سگ حزب اللهی بود. اون مرکز به جز من دوتا دختر دیگه بودند که یکیشون کر و لال بود و یکیشون مشکل روانی داشت. کاملا دیوونه بود و از لحظه ورودم سر یه چیز کوچیک همش دعوا میکرد باهام. علاوه بر اون یه غول بی شاخ و دم هم کارهای اونجا رو میکرد. اسمش حمیده بود. معلوم نبود مرده یا زن. قدش بلند بود و صدای کلفت مردونه داشت. هیکلش چاق و گنده بود. فقط از روی پستوناش میشد گفت زنه. خیلی زور داشت و چند بار اون دختر دیوونه هه رو بد جوری کتکش زد. همه از انسیه مثل چی حساب میبردند. از صبح حمیده ازمون کار میکشید و مجبورمون میکرد اونجا رو نظافت کنیم. شب هم هر سه تامون رو توی اتاق مینداخت و در رو قفل میکرد. حتی دستشویی هم داشتیم باید تا صبح صبر میکردیم. اون دختر دیوونه هه اسمش مرجان بود و اون کر و لاله فاطمه. باز با فاطمه با اینکه کر و لال بود بهتر میتونستم ارتباط بر قرار کنم تا مرجان. البته کر نبود فقط نمیتونست حرف بزنه. بعضی شب ها مرجان پیش ما نمیخوابید. یه اتاق ته حیاط بود که وقتایی که خطایی میکردیم حمیده مارو اونجا حبس میکرد. فکر میکردم اون شبا مرجان توی اون اتاق حبسه. یکی از اون شبا مرجان نبود. با فاطمه صحبت میکردم. اونم با خنده و ادا اطوار جوابم رو میداد. چیز زیادی نمیفهمیدیم ولی باز خوب بود که یه هم صحبت داشتم. نصف شب بدجوری دل پیچه داشتم و اگر دستشویی نمیرفتم مطمعنم اتاق رو به گند میکشیدم. هرچی در زدم حمیده جواب نداد. فاطمه بیدار شده بود و حالم رو دید. وقتی دید واقعا حالم بده از زیر موزائیک کلید در آورد و با همون ادا اطوارها بهم فهموند که زود برم برگردم. از در اومدم بیرون. حمیده توی اتاقش نبود. سریع رفتم دستشویی. وقتی اومدم بیرون حس کردم صدای جیغ و داد میاد. آروم آروم سمت صدا رفتم. صدا بیشتر و واضحتر میشد. صدا از پشت در اتاق انسیه بود. خیلی واضح صدای جیغ و گریه میشنیدیم. به نظرم صدای مرجان بود. انگار داشتند شکنجش میکردند. کم کم فقط صدای گریه میومد انسیه داد زد خفه شو حیوون بی ارزش. حمیده برو پایین برو یه سر بهشون بزن. سریع اومدم پایین تا منو نبینه. اومدم توی اتاق و در رو قفل کردم. فاطمه مثل گچ سفید شده بود. استرس داشت چرا نیومدم. صدای قفل در اومد. سریع خودمون زدیم به خواب. حمیده یه نگاه به داخل اتاق انداخت و در رو بست و قفل کرد. به فاطمه گفتم بیداری؟ سر تکون داد و خندید. اشاره کرد چرا انقدر دیر برگشتی؟ -فاطمه از اتاق انسیه صدای جیغ و داد میومد. فکر کنم مرجان اونجا بود. تو میدونی چه خبره اونجا؟ کل وجودشو ترس و اضطراب گرفت. با پریشونی اشاره کرد هیچی نگو. فراموش کن هرچی دیدی. –اما فاطمه. محکم با دست بهم زد و اشاره کرد حرف نزن. تو هیچی ندیدی. نمیدونستم این رفتارش واسه چیه؟ واقعا اونجا چه خبر بوده؟

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#8 | Posted: 30 Nov 2018 01:32
گُل كاشتي
واقعاً شروع معركه اي بود
     
#9 | Posted: 1 Dec 2018 09:23
خسته نباشی
عالی شروع کردی
     
#10 | Posted: 1 Dec 2018 17:45
قسمت سوم:
اون شب گذشت و من نفهمیدم پشت اون در چه خبر بود. روزهای پاییزی همین طور سپری میشد و من تنهای تنها توی اون خونه پرت لعنتی مونده بودم. هوا داشت سردتر میشد و ما اونجا نه لباس مناسب داشتیم نه وسائل گرمایشی. فاطمه مریض شده بود و شدیدا سرفه میکرد. هر روز حالش بدتر میشد. هرچی به حمیده میگفتم باید ببریمش دکتر گوش نمیداد. میگفت خانم باید اجازه بده. انسیه چند روز بود که نیومده بود. بلاخره اومد. تا فهمید حال فاطمه انقدر وخیمه اجازه داد ببرنش بیمارستان. حمیده با کمک یکی از بیرون بردش. بعد زنگ زد که حالش خیلی بده و باید بیمارستان بمونه. عصر اون روز توی حیاط مشغول جارو کردن برگهای زرد بودم که صدای جیغ و فریاد مرجان از طبقه بالا بلند شد. ترسیده بودم. میخواستم ببینم چه خبره و این سر صدا واسه چیه اما میترسیدم. ترس از مواجهه با چیزی که معلوم نبود چیه؟ وقتی حمیده برگشت من برگشتم توی اتاقی که میخوابیدیم. صدای شکستن شیشه اومد. حمیده سریع رفت طبقه بالا. منم با اضطراب دنبالش اومدم. مرجان توی اتاق انسیه افتاده بود زمین و زیرش پر خون بود. حمیده گفت چی شده خانم؟ -سریع بلندش کن ببریمش دکتر. دیوونه با شیشه رگشو برید. این اینجا چه غلطی میکنه؟ حمیده تازه متوجه شده بود اومدم بالا با صدای خیلی بلند و کر کننده ای داد زد گمشو پایین. واسه چی اومدی؟ از ترس فرار کردم توی اتاقم. خیلی نگران شده بودم. مرجان مشکل روانی داشت ولی اصلا نمیشد فکر کرد که رگ دستشو ببره. روز بعد حمیده گفت به بیمارستان نرسیده و توی راه از خونریزی زیاد مرده. موندن توی این جای لعنتی روز به روز سخت تر و وحشتناک تر میشد.
شب تنها توی اتاق بودم. خیلی ترسناک بود. صدای زوزه شدید باد از لای ترک های شیشه شکسته بیشتر منو وحشت زده میکرد. چند روزه توی این حال و هوای وحشتناکم. امیدوار بودم فاطمه برگرده اما انگار منتقلش کردن یه جای دیگه. شده بودم کلفت اونجا. همه کارها رو به تنهایی باید انجام میدادم. یه روز جمعه بعد از ظهر انسیه گفت بیا توی اتاقم. قبل از این انسیه منو توی اتاقش راه نداده بود. فقط همون روز اول پرسید کس و کارت کیه و تا وقتی کسی نیاد دنبالت اینجا میمونی. –شیرین الان بیست روزه اینجایی. نمیخوای بلاخره بگی یکی بیاد دنبالت؟ -خانم من که گفته بودم کسیو ندارم. –پس میخوای حالا حالا ها اینجا بمونی. –نه. –کجا میخوای بری؟ یه زن خیابونی مثل تو بدون کس و کار میخواد چکار کنه؟ -میخوام برم شهرستان. خانواده شوهرم اونجان. –چه عجب. پس فامیل داری و نمیگی. خب شماره تلفنشون رو بده. –ندارم. –آدرس چی؟ -آدرس رو به خانم رضایی داده بودم اما انگار از اونجا رفتند. –پس هیچکسی رو نداری. میخوای چکار کنی؟ ولت کنیم کجا میری؟ -میرم دنبال کار میگردم واسه خودم زندگی میسازم. بلند شد از پشت میزش و اومد جلوی من وایساد. چونم رو گرفت و گفت امثال تو فقط یه کار براشون اون بیرون هست. جنده گی. میخوای یه جنده باشی آره؟ -نه خانم. محکم با پشت دست زد توی دهنم. –گوه نخور. میخوای بری بیرون جنده بشی. گریم گرفت. انسیه داد زد میخوای جنده بشی باشه. یه درسی بهت میدم که بفهمی جندگی چجوریه. حمیده بیا تو. حمیده اومد داخل. از دیدن بدنش وحشت کردم. هیکل چاق و گندش پر مو بود. حتی روی پستون های بزرگش هم مو بود. یه شورت پاچه دار کثیف پاش بود. –لختش کن. انسیه چادرش رو از سرش در آورد و روی صندلی نشست. حمیده به زور دستم رو کشید و گفت بلند شو. لباساتو بکن. با گریه و ترس سر تکون دادم که نه. محکم با مشت زد توی سرم. –یا با زبون خوش هرچی خانم میگه انجام میدی یا اینکه خونت پای خودته. به زور لختم کرد. از خجالت دستام رو روی سینه ها و کسم گذاشته بود. حمیده دستام رو محکم گرفت و پشتم نگه داشت. انسیه بلند شد و اومد جلوم. دستشو گذاشت روی سینم. بدنم میلرزید. نوک سینم رو محکم نیشگون گرفت. –از اون جنده روانی بهتره. نظر تو چیه حمیده؟ -بله خانم. دستشو برد پایین و دوتا انگشتش رو کرد توی کسم و با فشار توش میکرد و در میاورد. بعد انگشتاش رو کرد توی دهنم و تا ته کرد توی دهنم. نزدیک بود بالا بیارم. –کثافت آشغال. تو یه حیوون کثیفی که اگه از توی خیابون جمعت نکرده بودند الان یا مرده بودی یا واسه یه لقمه نون به هر کسی میرفتی کس میدادی. رفت عقب تر و مانتوی بلند و گشادشو در آورد. زیرش هیچی تنش نبود. فقط جوراب های مشکی بلند که تا بالای رونش اومده بود و سوتین مشکی. موهای کسش به قدری بلند بود که مثل یه بوته مشکی بین پاهاش در اومده بود. نشست روی صندلی و پاهاش رو باز کرد. از بین اون همه مو قرمزی لای کسش معلوم شد. –یالا دیگه جوون بکن. حمیده منو نشوند زمین و سرم رو به سمت وسط پاهای انسیه فشار دارد. انسیه با شدت موهامو کشید و به کسش چسبوند. کسش خیلی بوی بدی میداد. –لیس بزن آشغال. بخورش. مزه تند و ترش و بوی گند عفونت میداد. حالم داشت بهم میخورد. –خوشت میاد؟ من اصلا عادت ندارم میرم دستشویی خودمو بشورم. چون شما جنده ها هستید که تمیزم کنید. سرم رو به کسش فشار میداد. وقتی دید لیس نمیزنم محکم زد توی صورتم. –مثل اینکه باید آدمت کنم آشغال. حمیده. اون شلاق رو بیار. دست و پاش رو هم ببند. حمیده منو به صندلی توی حالت سختی بسته بود. دست هام رو از بالا سرم به هم بست و ادامه طناب رو به پاهام بست و محکم کشید. تا اونجایی که جا داشت دست و پام رو از پشت به هم نزدیک کنه کشید. –خب جنده بدبخت. که کس منو نمیخوری. بدبخت لیاقت نداری. اشکال نداره. یه کاری میکنم التماسم کنی بذارم کسم رو بخوری. با شلاق محکم زد روی سینه هام. شلاق نبود. کابل بود. با اولین ضربه با تمام وجود جیغ کشیدم. درد توی تمام بدنم پخش شد. انسیه همینطور محکم شلاق میزد و من جیغ میزدم. شروع کردم به التماس کردن. –تورو خدا نزن. هرچی بگی انجام میدم. هرچی بخوای. نزن. –آها داری آدم میشی. با پاش صندلی رو هول داد و از پشت خوردم زمین. احساس کردم کتفم در رفت. وزنم افتاده بود روی دستام و خیلی درد میکرد. نشست روی صورتم. وضعیت کونش خیلی بدتر از کسش بود. پر مو و بد بو. روی موهای کونش تیکه های خشک شده مدفوعش مونده بود. –لیس بزن. بخور. با شلاق محکم زد وسط پاهام روی کسم. از شدت درد به خودم میپیچیدم. از ترس اینکه نزنه تند تند کونشو میلیسیدم. کسشو میخوردم. شروع کرد به مالیدن سریع کسش یکم بعد ارضاء شد. وقتی بلند شد یه تف پر خلط غلیط روی صورتم انداخت و با کف کفشش به سمت دهنم بردش. –یه جنده بی همه چیز و کثیف که هیچ کسی رو تو دنیا نداره. تو تا ابد اینجا میمونی و به من خدمت میکنی. من اربابتم. صاحبتم. فهمیدی؟ با شلاق کوبید روی شکمم. –کثافت نشنیدم چی گفتی؟ با گریه گفتم بله خانم. –خانم نه حیوون. ارباب. بهم بگو ارباب. –چشم ارباب. –خوبه داری تربیت میشی. حمیده بازش کن. حمیده بلندم کرد و بازم کرد. بدنم انقدر درد میکرد نمیتونستم تکون بخورم. –هرچیزی رو یه بار بیشتر نمیگم. نفهمیدی تنبیه میشی. –چشم ارباب. انسیه نشست پشت میزش و پاشو انداخت روی میز. با گریه گفتم ارباب میتونم برم. –کجا؟ حالا حالا باهات کار دارم. باید به حمیده هم حال بدی. بعد رو به حمیده کرد و گفت نوبت توئه. حمیده شورت کثیف و بلندش رو کشید پایین. از دیدن اون صحنه بدجوری شوکه شدم. وسط پاهای گنده و پر پشم حمیده یه کیر آویزون بود که داشت راست میشد. با ترس گفتم تو مردی؟ انسیه زد زیر خنده. –نه احمق اون دوجنسه است. تا حالا ندیدی نه؟ حمیده موهام رو کشید و نشوندم و کیر سیاه و بوگندوش رو به زور کرد توی دهنم. مجبورم کرد کیرشو ساک بزنم. خیلی حال بهم زن بود. دهنم مزه خیلی بدی گرفته بود. بعد منو روی صندلی نشوند و کیرشو توی کسم فرو کرد. شروع کرد به تلمبه زدن. با زبون پهنش صورتمو میلیسید و آخر سر توی صورتم تف کرد. انسیه بلند شد و از توی کشو یه چیز سیاه برداشت. –حمیده تو کسشو بکن. کونش واسه منه. اون چیز سیاه که مثل یه کیر کلفت میموند رو جلوی صورتم آورد. خیلی بوی گندی میداد. –میدونی با این چند تا جنده بی ارزش مثل تو جر خوردن؟ یکیش همین حیوون بی خاصیت مرجان. هم پردشو پاره کردم هم کونشو خون انداختم. نگاه کن هنوز اثرات خون روشه. این لکه های قهوه ای هم میدونی چیه دیگه. میدونی من به نظافت خیلی حساسم. باید همه چیز تمیز باشه. دهنتو باز کن. با التماس نگاهش میکردم و سر تکون میدادم. حمیده دست انداخت و فکم رو به زور میخواست باز کنه. نزدیک بود فکم رو بشکونه. سریع دهنم رو باز کردم و انسیه اون چیز سیاه و کلفت کثیف رو توی دهنم کرد و میچرخوند. –آفرین. قشنگ تمیزش کن. انقدر توی دهنم فشارش داد که بی اختیار بالا آوردم. محکم با لگد زد توی شکمم. –حیوون کثافت. تمیزش کن آشغال. با زبونت لیس بزن. من همینطور گریه میکردم و میگفتم ارباب غلط کردم. گوه خوردم. –گوه هم میدم بخوری. فعلا این گوهی که بالا آوردی رو تمیز کنه. شلاق رو برداشت و محکم پشتم زد. راهی به جز گوش دادن به دستوراتش نداشتم. با زبونم استفراغ ها رو از روی زمین لیس میزدم. منو بر عکس کرده بودند و حمیده به حالت داگی داشت کس منو میکرد. انسیه نشست روی کمرم و پاشو گذاشت روی سرم. تیزی پاشنه پاش خیلی گردنم رو درد میاورد. حس کردم یه چیزی داره روی سوراخ کونم فشار میاره. بعد آنچنان دردی توی بدنم پیچید که بی حس شدم. اون چیز سیاه رو به زور توی کونم فشار داد. شلاق رو دوباره برداشت و به کونم شلاق میزد. از شدت درد بیهوش شدم.
تمام بدنم یهو یخ کرد. حمیده یه سطل آب سرد روم ریخته بود. اومدم بلند شم که دیدم گردنم به زنجیر بسته شده. توی دستشویی منو بسته بودند. انسیه همونطوری اومد توی دستشویی و گفت بدبخت ضعیف تو بیرون بمونی زود میمیری. حیف پولی که دولت واسه شما آشغال ها هزینه میکنه. همتون رو باید ول کنند تا خوراک سگ ها بشید. از اینجا خوشت میاد؟ این اتاق خواب جدیدته. از این به بعد شبا اینجا میخوابی. غذات رو هم همینجا میدم بخوری. الانم وقته غذاته. خیلی گشنم بود. بدجوری ضعف داشتم. گفتم کو؟ بلند خندید و گفت الان بهت میدم. حمیده یه بشقاب غذا آورد توی دستشویی. انسیه از دستش گرفت. تا اومدم ازش بگیرم ریختش توی کاسه توالت. –ای وای حیف شد. اما اشکال نداره. هنوزم میتونه سیرت کنه. حالا بخور. نوش جونت. بهش نگاه کردم. –چته حیوون؟ نمیخوای بخوری؟ مثل اینکه غذای اینجا رو دوست نداری. باشه. سیفون رو کشید و کل غذا رفت توی چاه. –میل خودته خواستی بخوری توی چاه هست. از دستشویی اومد بیرون و در رو از بیرون قفل کرد. چراغ ها رو هم خاموش کرد. اون شب روی زمین سرد دستشویی تا صبح نتونستم بخوابم. سعی میکردم به چیزای خوب فکر کنم. به روزهای خوب دانشجوییم. چرا من بدبختم؟ یه ساله حتی یه روز خوش هم نداشتم. یه روز خوش چیه. حتی یه ساعت. بدجوری ضعف کرده بودم. تمام بدنم درد میکرد. جای زخم شلاق ها خیلی میسوخت. بدتر از اون کونم بود. مطمعن بودم زخم شده. نصفه شب در دستشویی باز شد. حمیده بود. لباساش رو پوشیده بود. قفل گردنم رو باز کرد و کمکم کرد بلند شدم. برم توی اتاق و لباس و پتو داد بپوشم. یه بشقاب هم غذا واسم آورد. –خانم کجاست؟ -انسیه خانم رفته خونش. فردا صبح میاد. –چرا با من اینکارو کردید؟ مگه من چه بدی کرده بودم. –واست بهتره به حرفش گوش کنی. وگرنه بدترین بلاهایی که فکرش رو هم نمیکنه سرت میاره. –آخه تا کی؟ -اینجا رو بهزیستی زیاد نگه نمیداره. اینجا که تعطیل شد میری یه جای دیگه. –بخدا از اینجا برم بیرون همتون رو لو میدم. میگم چه بلاهایی سر منو مرجان آوردید. –خیلی احمقی. فکر کردی خانم فکر اونجاش رو نکرده؟ دختر جون تحمل کن. از اینجا هم رفتی همه چیزو فراموش کن. خانم حس کنه موی دماغش میشی سرتو زیر آب میکنه. –منظورت اینه که. –همون که شنیدی. غذاتو بخور بگیر بخواب. صبح زود قبل اومدن خانم باید دوباره توی دستشویی ببندمت.
دیگه شده بودم مثل اسباب بازی واسه انسیه. منو میزد و کارهای خیلی کثیفی باهام میکرد. منو بیشتر وقت ها توی دستشویی میبست و غذام رو توی کاسه میریخت. یه بار غذام رو ریخت توی کاسه و روش هم شاشید. بخاطر اینکه بازم شلاق نخورم مجبور شدم بخورمش. توی کاسه دستشویی یه بار رید و سیفون رو نکشید. گفت تا وقتی برگردم باید همینجا باشه. هوا کش دستشویی رو هم خاموش کرد و من تا ساعت ها با بوی گند مدفوعش توی دستشویی مونده بود. یه روز خیلی بارون میومد و هوا وحشتناک سرد بود. منو لخت کرد و مجبورم کرد توی حیاط بدوم. خودشم دنبالم میکرد و با شلاق منو میزد. تنها چیز خوبی که داشت این بود که شب ها حمیده هوام رو داشت و منو میاورد توی اتاق و بهم غذا میداد و زخم هام رو درمان میکرد. حمیده معلوم بود اصلا از این وضعیت راضی نیست. اما نمیدونم چرا نمیخواست کاری بکنه. خیلی راحت میتونست بره انسیه رو لو بده و خودشو و همرو از این بدبختی نجات بده.
صبح اون روز اولین برف پاییزی باریده بود. انسیه منو برد توی حیاط و سوارم شد. مجبورم کرد چهار دست و پا دور حیاط بهش سواری بدم. دیگه بدنم نمیکشید. حس کردم دارم واقعا میمیرم. افتادم. هرچی با شلاق منو میزد اصلا حس نمیکردم. فقط خیلی ضعیف صدای انسیه و حمیده رو میشنیدم. حمیده میگفت خانم این داره میمیره. بذار ببرمش داخل. –نه اداشه. موش مردگی بازی در میاره دوباره منو میزد. –پاشو لعنتی. حمیده بلند داد زده بسه دیگه. داری میکشیش. –چی؟ مثل اینکه یادت رفته کی آدمت کرد. توی روی من وایمیسی. به سختی زیر چشمی نگاه کردم. انسیه دستش رو برد بالا تا با شلاق بزنه توی صورت حمیده که حمیده دستشو میگیره و کش مکش میکنند. حمیده با مشت محکم زد توی صورت انسیه و اونم خورد زمین. چند ساعت بعد به هوش اومدم. لباسام تنم بود و کلی پتو روم انداخته بودند. کنارم یه بخاری برقی روشن بود. حمیده گفت میتونی حرکت کنی؟ -فکر کنم. چه اتفاقی افتاد؟ -باید از اینجا بریم. –کجا؟ -فرق نمیکنه. فقط باید بریم. بلند شدم. حمیده هم لباساش رو پوشید. –انسیه کجاست؟ -نترس حالش خوبه. قبل رفتن با حمیده رفتیم داخل اتاق انسیه. اونجا به صندلی بسته بودش و دهنش رو هم بسته بود. پیشونیش کبود شده بود اما چشماش باز بود و خودشو تکون میداد که آزاد کنه. –حمیده اینو چکارش میکنی؟ -نترس پیداش میکنند. –اگر نکردند چی؟ رو کرده به سمت انسیه و گفت میره همونجا که مرجان رو فرستاد. با حمیده از اونجا فرار کردیم و به سمت مقصد نا معلوم بعدیم حرکت کردم. از اونجا تا لب جاده نیم ساعت پیاده راه بود. تو راه به حمیده گفتم چرا کمکم کردی؟ -نمیخواستم به سرنوشت مرجان و دوتا دختر دیگه دچار بشی. انسیه روانیه. –چطور همچین آدم مریضی رو مدیر اینجا کردند؟ -چون کسی نمیدونه. –چرا هیچوقت لوش ندادی؟ -چون خودمم پام گیر بود. اگر لوش میدادم منم باید میرفتم زندان. یکی مثل من که نه معلومه زنه یا مرد فکر میکنی چه بلایی سرش میاد تو زندان؟ -الان کجا بریم؟ از جیبش یه کاغظ و هزار پونصد تومن پول در آورد. –این آدرس خانم محجوبه. یکی از بهترین و دلسوز ترین مددکارهاست. برو پیشش و کل داستان رو بهش بگو. ازش کمک بخواه. حتما کمکت میکنه. –من دیگه همچین جاهایی نمیرم. –بدبخت توی این برف و سرما کجا میخوای بری؟ حتی کفش و لباس درست حسابی نداری. اگه الان نری پیشش تا صبح نمیرسی. رسیدیم لب جاده و سوار ماشینم کرد. موقع سوار شدن یه لحظه مکث کرد. در رو بست و گفت تو برو من کار دارم. –حمیده کجا میری؟ باید بریم. –گفتم تو برو. آقا حرکت کن. از شیشه عقب نگاهش میکردم. زیر برف وایساده بود و رفتن منو نظاره میکرد. نمیدونم چی توی فکرش بود اما اگر بهم کمک نمیکرد قطعا مرده بودم. جونم رو بهش مدیونم.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / سرگذشت تلخ شیرین بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites