تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

سرگذشت تلخ شیرین

صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین »  
#11 | Posted: 2 Dec 2018 09:30
آورین
خوش مینویسی
ایول
     
#12 | Posted: 2 Dec 2018 13:13
     
#13 | Posted: 3 Dec 2018 18:44
قسمت چهارم:
برف شدیدی میبارید. به سختی چشمام رو باز نگه داشته بودم. حالم واقعا بد بود. وقتی رسیدم اونجا نصفه شب بود. پول راننده رو دادم و رفتم دم اون مرکز بهزیستی. چند بار در زدم تا آخر یه پیر مرد لاغر در رو باز کرد. –کاری داری دخترم؟ -آقا خانم محجوبی اینجا هستند؟ -رفته خونه. فردا صبح میاد. –آقا من جایی رو ندارم برم. میشه بیام تو؟ -دخترم نمیشه که هرکی از در میاد تو راش بدیم داخل. واسه ما مسئولیت داره. –آقا تورو خدا. هرچی اصرار و التماس میکردم میگفت نمیتونم بذارم بیای داخل. گفتم باشه. دیگه هیچ جونی واسم نمونده بود. چند قدم که از در دور شدم از هوش رفتم و افتادم زمین. وقتی بیدار شدم یه خانم مسن عینکی کنار تختم نشسته بود. سلام کردم. –سلام. بلاخره به هوش اومدی. آقا رجب گفت دیشب اومدی باهام کار داشتی. نشستم روی تخت. –بلند نشو. فعلا استراحت کن بعد که حالت سر جاش اومد اومد باهم حرف میزنیم. خیلی خوش برخورد بود. حس خوبی از بودن توی اونجا داشتم. اون روز رو کامل استراحت کردم. بدجوری سرما خورده بودم. چند روزی استراحت کردم. به نسبت جای قبلی و حتی قبلتر از اون واقعا اینجا بهشت بود. حالم که بهتر شد رفتم پیش خانم محجوبی. –حالت بهتره شیرین جان؟ -آره خیلی بهترم. خیلی ممنونم ازتون. واقعا بهم لطف کردید. –خب تعریف کن. چی شد که سر از اینجا در آوردی؟ -حمیده گفت بیام پیشتون. –حمیده کیه؟ واسش کل داستان رو تعریف کردم. عینکش رو برداشت و اشکهاش رو پاک کرد. –خیلی سختی کشیدی. واقعا نمیدونم چجوری همچین حیوون پستی رو گذاشتند سرپرست یکی از مراکز. تمام زخم های بدنت کار اون بوده درسته؟ -آره. هر روز منو شکنجه میکرد. –باید ازش شکایت کنیم. یه بلایی سرش میارم که تا عمر داره یادش نره. تلفن رو برداشت و زنگ زد. بین صحبت هاش یهو همینطور موند و بهم هاج و واج نگاه کرد. بعد قطع کرد و گفت تو چکار کردی دختر؟ -من؟ من کاری نکردم. –اون مرکز آتیش گرفته و حمیده و انسیه توی آتیش سوزی مردند. خیلی شوکه شدم و گفتم مردند؟ -آره. مردند. گریم گرفت. میدونستم کار حمیدست. میخواست اینجوری به تمام بدبختی های خودش پایان بده و هم اینکه نذاره انسیه قسر در بره. اما آخه چرا خودشو فدا کرد؟ -من مشخصاتت رو واسه بهزیستی فرستادم. احتمالا میان دنبالت و ازت سوال میپرسند. باید همه چیز رو بهشون بگی. نگران نباش من ازت حمایت میکنم.
محجوبی واقعا آدم خوبی بود. خیلی به فکر دخترهای اونجا بود که مشکلاتشون رو حل کنه. جو اونجا هم عالی بود. همه باهم دوست بودند و خیلی به هم کمک میکردند. سه هفته بعد از اینکه اومدم محجوبی گفت تونسته خانواده شوهرم رو پیدا کنه. باهاشون تماس گرفته. اونا گفتند اصلا حاضر نیستند منو ببینند. با اون یکی عموم هم تماس گرفته و اونم گفته اصلا نمیشناسه منو. فقط عمه جیران نگرانم بوده اما بخاطر شوهرش نمیتونسته بیاد دنبالم. از همشون متنفر بودم. –خب شیرین حالا میخوای چکار کنی؟ -من دیگه برنمیگردم شهرستان. اونا دیگه خانواده من نیستند. هیچوقت نبودند. –اما با این حال تنها کسایی هستند که توی دنیا میشناسیشون. اقوامتند. باید بری پیششون. –برم چکار؟ وقتی هیچکدوم منو نمیخوان رفتنم فایده نداره. –تصمیم خودته. اما تا ابد که نمیتونی اینجا بمونی. –میگردم کار پیدا میکنم. –ببین اول باید شناسنامت رو بری بگیری. –بهتون گفتم که چی شد. حتما اون یارو شناسنامم رو تا الان گم و گور کرده. –باید المثنی بگیری. اما واسه گرفتن المثتی اونم وقتی که هیچ مدرک شناسایی نداری و کسی هم اینجا نمیشناستت امکان پذیر نیست. واسه همین میگم برو شهرستان. اونجا استشهاد محلی جمع کن و شناسنامت رو بگیر. –من اونجا نمیرم خانم محجوبی. اونا هیچ کاری واسه من نمیکنند. محجوبی هرچی سعی کرد منو مجاب کنه نتونست. از طرفی هرچقدر هم تلاش کرد عمو یا پدر شاهرخ رو بکشونه تهران بازم موفق نشد. حتی یکی رو فرستاد بره باهاشون صحبت کنه. پدر شاهرخ که میگفت اون فرار کرده و دیگه هیچ نسبتی باهم نداریم. عموم هم که خدا ازش نگذره. انگار نه انگار از گوشت و خون همیم. با پدرم مشکل داشت. انقدر شرف نداشت که بفهمه من بی کس و کار اینجا گیر افتادم. از عمو جلیل هم که اصلا خبری نبود. انگار آب شده بود رفته بود توی زمین. حتی نمیدونستیم کدوم شهره. البته اصلا برام مهم نبودند. فقط چیزی که واسم مهم بود شناسنامم بود که یجوری بتونم دوباره بگیرمش و هویت خودم رو برگردونم.
دو ماه اونجا بودم. با بیشتر بچه ها دوست شده بودم و رابطه خیلی خوبی داشتیم. توی این مدت سنجاق بافی و بافتنی و قالی بافی هم یاد گرفتم و با دختر های دیگه کار میکردیم و کارهامون رو توی خیریه ها میفروختیم. خانم محجوبی هم پول هامون رو جمع میکرد و توی دفترش سهم هرکسی رو یاداش میکرد تا روزی که خواستیم بریم بهمون بده. دوران خیلی خوبی بود. از بین تمام دخترهایی که اونجا بودند با لیلا بیشتر از همه دوست بودم. اونم یکی بود بدبخت تر از من. واسه منجیل بود. کل خانوادش توی زلزله مرده بودند و برای اینکه بتونه گلیمش رو از آب بکشه بیرون توی سن پونزده سالگی تن به ازدواج با یه مرد شصت ساله داده بود. هر روز کتکش میخورده و زندگی سختی داشته. دیگه نمیتونه تحمل کنه و فرار میکنه. از شانس بدش گیر یکی میوفته که میخواسته قاچاقی بفرستتش خارج و ازش پول در بیاره. پلیس میگیرتشون و اونم میارند اینجا. لیلا خیلی دختر خوشگل و خوبی بود. منو یاد کتایون مینداخت. باهم خیلی راحت بودیم و از همه چیز حرف میزدیم. کم کم اون حس قدیمیم دوباره زنده شده بود. حس علاقه به همجنس خودم. تخت هامون کنار هم بود و شبا پیش هم میخوابیدیم. انقدر صمیمی شده بودیم که از فانتزی ها و چیزهایی که درمورد سکس دوست داریم هم حرف میزدیم. اونم مثل من هیچوقت تجربه یه سکس خوب رو نداشته و همیشه با زور و شکنجه بوده. مخصوصا که توی سن خیلی کم ازدواج کرده بود و انقدر بهش سخت گذشته بود که کلا از مردها میترسید. منم همین حس رو داشتم. هیچ کسی توی زندگیم نبود که تنم رو لخت کنه و با لطافت باهام برخورد کنه. با این حال هنوز شهوت درونیم شعله ور بود. اتاقی که منو لیلا میخوابیدیم 4 تا تخت دیگه هم داشت. از وقتی اومدم یکیش خالی بود و دوتای دیگش واسه دخترایی بود که همون دوهفته اول از اینجا رفتند. بیشتر کسایی که میومدند اگر خیلی میموندند چند روز بود فقط. اکثرشون دخترهای فراری بودند که خوشی زده بود زیر دلشون و از خونه فرار کرده بودند یا اینکه بخاطر مشکلات خانوادگی و یا مسائل دیگه اونجا بودند که زیاد نمیموندند. فقط منو لیلا بی کس و کار بودیم. اون شب باهم تنها بودیم توی اتاق. باهم دیگه حرف میزدیم درد و دل میکردیم. صحبتمون به سکس و روابط جنسی کشید. لیلا گفت خیلی چیز سخت و بدیه. من نمیدونم چطوری بعضی زنها میگن حال میکنند. من حتی یه بار هم حال نکردم. همیشه درد داشت. یکمی هم که خوشم میومد و میخواستم حال کنم ارضاء میشد و میرفت میخوابید. بیشتر اعصابم خورد میشد. منم گفتم واسه منم اینجوری بود. خیلی بد بود. –آره به نظرم سکس اصلا به اون خوبی که میگن نیست. –من یه دوستی داشتم قدیم که متاهل بود. اون میگفت خیلی عالیه. البته شوهر اون آدم حسابی بود. خیلی دوسش داشت. –خوش بحالش. ما که از شوهر شانس نیاوردیم. –لیلا تا حالا دلت خواسته با کس دیگه ای باشی؟ -یعنی دوباره شوهر کنم؟ -نه فقط سکس داشته باشی. –اوا خاک برسرم. چی میگی شیرین؟ این کار گناهه. –خب گناه باشه. ته تهش خدا میبرتمون جهنم. مگه زندگیمون تا الان جهنم نبوده؟ -باشه آخه درست نیست. بلاخره اون دنیاهم هست. –ول کن لیلا این حرف ها رو. کدوم خدا. کدوم دنیا. وقتی بچم سقط شد و از شدت درد توی اون خرابه داشتم میمریم و شوهرم عین خیالش نبود خدا کجا بود؟ وقتی چند روز توی اون جهنم داشتم شکنجه میشدم و شبا لخت توی دستشویی میخوابیدم خدا چرا به دادم نمیرسید. –شیرین کفر نگو خدا قهرش میگیره. ببین الان چقدر وضعت بهتر شده. –کدوم وضع بابا دلت خوشه. نه شناسنامه دارم نه کس و کاری که بیان بگن من کی ام. اینجا هم دو روز دیگه بسته میشه میندازنمون یه جای بدتر. –دعا کن بسته تعطیل نشه. من نمیدونم چکار کنم. شب کنار هم دیگه روی یه تخت خوابیدیم. خوابم نمیبرد. فکر و خیال اینکه چکار باید بکنم ولم نمیکرد. نمیتونم تا ابد اینجا بمونم. بلاخره منم زندگی کنم. باید صاحب هویت بشم. چرخیدم به سمت شیرین. پشتش به من بود و توی خواب عمیق فرو رفته بود. پتو از روش کنار رفته بود لباسش یه مقداری اومده بود بالا. سفیدی کمرش میدرخشید. خیلی دلم میخواست میتونستم بدنشو ببینم. قبلا با سوتین دیده بودمش. رنگ پوستش مثل برف میموند. به آرومی یکمی کش شلوارش کشیدم تا بتونم چاک باسنش رو ببینم. زیرش شورت بود. به خودم جرات دادم که ببینم. انگشتم رو به آرومی بردم زیر کش شورتش و یکمی کشیدم. همون لحظه تکون خورد و چرخید به سمتم. ترسیدم بیدار شده باشه. اما خواب بود. بیخیال شدم و سعی کردم بخوابم.
چند روز بعد خانم محجوبی گفت دوتا خبر خوش دارم واست شیرین. –چی؟ -بلاخره داری صاحب شناسنامه میشی. –واقعا خانم محجوبی؟ -آره. با یه آدم کله گنده تو ثبت احوال صحبت کردم. حاضر شده واست شناسنامه صادر کنه. –وای ازت یه دنیا ممنونم خانم محجوبی. شما مثل مادرم میمونید. بی اختیار گریم گرفت. –عزیزم چرا گریه میکنی؟ دیگه باید خوشحال باشی. –خیلی ممنونم ازتون. –و اون یکی خبر. برادر زادم یه شرکت داره. دنبال منشی میگرده واسه شرکتش. پسر خوبیه. اونجا مشغول شو. تا وقتی که کار رو یاد میگیری فرصتش رو هم داری که بری دوباره مدرک دانشگاهت رو بگیری. خیلی خوشحال بودم. از اتاق محجوبی که اومدم بیرون دلم میخواست جیغ بزنم از خوشحالی. بلاخره بعد چند ماه یه اتفاق خوب واسم افتاد. قرار شد از سر ماه برم اونجا. بعد از ظهر همون روز یکی از خانم ها از همه خدافظی کرد و رفت. خیلی تعدادمون کم شده بود. فقط شش نفر مدد جو مونده بودیم.
معمولا صبح زود میرفتیم حموم. اونجا دوتا حموم داشت که باید نوبتی ازش استفاده میکردیم. محجوبی روی مسائل اعتقادی خیلی حساس بود. خیلی باهام صحبت کرد که نماز بخونم. صبح زود با لیلا گفتیم بریم حموم. هر کدوم رفتیم توی یکی از حموم ها. لباسام رو در آورده بودم و زیر دوش موهام رو خیس میکردم. لیلا از پشت در صدام زد. –شیرین آب وصله؟ -آره. –حموم اینوری آب نمیاد. –اون شیرش مشکل داره. برو به آقا رجب بگو بیاد درستش کنه. –نیستش. رفته بیرون کار داشته. اینم از شانس منه. بعدش دیگه فرصت نمیشه برم حموم. شیطنتم گل کرد. گفتم بهترین فرصته. آروم لای در رو باز کردم و گفتم میخوای بیای با هم حموم کنیم. لیلا یکم خجالت کشید. گفتم خجالت نکش بیا تو. اومد توی حموم و توی رخت کن همه لباساش به جز شورت و سوتینش رو در آورد. من جلوش کاملا لخت بودم. بهم نگاه نمیکرد. انگار خجالت میکشید. –لیلا با لباس زیر حموم میکنی؟ -نه. –چرا پس درشون نمیاری. –روم نمیشه. –رو شدن نداره که. ببین من لختم. –نه اینجوری راحت ترم. خیلی دوست داشتم لختش رو ببینم. بهش گفتم بیا پشت منو بکش. منم پشتت رو میکشم. شیرین با لیف و صابون پشتم رو کشید. نمیدونی چه لذتی داشت واسم وقتی پشتم رو لیف میکشید. بعدش گفتم نوبت منه. وقتی اومدم شروع کنم گفتم کورستت رو باز کن. نمیتونم بشورم. نترس پشتت بهمه. نمیبینمت. با خجالت سوتینش رو باز کرد. سعی میکردم با ناز اینکار رو انجام بدم تا بیشترین لذت رو ببرم. به شوخی سوتینش رو گرفتم و از دستش کشیدم. –دیوونه بدش من. –تو حموم کسی با لباس نمیاد. دستاش رو جلوی سینه هاش گرفته بود. –شیرین بده لوس بازی در نیار. –نه نمیدم. –شیرین بخدا دارم از خجالت آب میشم. بدش دیگه. سینه هام رو جلوش تکون دادم و گفت ببین من لختم. اصلا هم خجالت نداره. –بس کن شیرین. زشته. –زشت نیست خیلی هم قشنگه. قهر کرد با همون حالت نشست یه گوشه. –پاشو خودتو بشور. باید بریم کلی کار داریم. –تا ندیش بلند نمیشم. –باشه اما به یه شرط. –چی؟ -باید بذاری ببینمشون. –هیی شیرین.!؟ خل شدی؟ من واسه اینکه نمیخوام ببینی میگم کرستم رو بده. –باشه هرجور راحتی. با ناراحتی گفت شیرین تورو خدا انقدر لجبازی نکن. –همین که گفتم. بلند شد و گفت باشه بعدش باید بهم بدیش ها. –باشه. سریع دستشو برداشت و دوباره گذاشت. –خب دیدی دیگه. حالا بده. –ندیدم. –شیرین لوس نشو دیگه. –باید قشنگ ببینمش. با حرص گفت باشه. دستاشو برداشت. –بیا قشنگ ببین چشمات در بیاد. اوووف دوتا سینه گرد و سفت و نوک بالا. نوکشون صورتی بود. خیلی سینه هاش قشنگ بود. مثل دختر 18 ساله میموند. بی اختیار حسابی داغ شدم. –خب بسه دیگه. دیدی. حالا بده کرستم رو. اصلا دلم نمیخواست بهش بدم. میخواستم کامل لختش کنم و همه جاش رو ببینم. اما حرف زده بودم. بهش برگردوندم. خودمون رو شستیم و از حموم اومدیم بیرون. خانم محجوبی پشت در حموم مارو دید. با عصبانیت گفت چکار میکنید یه ساعته حموم رفتید. واسه چی دوتایی رفتید؟ خجالت نمیکشید؟ لیلا گفت خانم بخدا به شیرین گفتم. همش تقصیره اینه. منم گفتم خانم شیر حموم بقلی خراب بود. آب نمیومد. –خب باید باید باهم برید حموم. خجالت و حیا هم خوب چیزیه. دیگه تکرار نشه ها؟ شیرین اصلا ازت انتظار نداشتم.
تا شب همش فکرم پیش سینه ها و بدن سفید لیلا بود. تنها یکبار توی زندگیم همچین حسی داشتم و اونم وقتی بود که به کتایون فکر میکردم. یه شب همش فکرم این بود که لخت لخت کتایون چقدر میتونه قشنگ باشه. شب که شد بازم منو لیلا توی اتاق تنها بودیم و باهم حرف میزدیم. –لیلا تاحالا چیزی بوده که خیلی شهوتیت کنه؟ -ول کن شیرین. زشته این حرف ها. –چه زشتی داره؟ بگو دیگه. –آخه نمیدونم. بهش فکر نکردم. –من قبل از ازدواجم زیاد بهش فکر میکردم. –چی خیلی شهوتیت میکرد؟ -بگم مسخرم نمیکنی؟ -نه. –بدن زنها. البته چون تا قبل اون چیز زیادی راجب بدن مردها نمیدونستم و وقتی هم که فهمیدم چیز خوبی نبود. –وای شیرین. تو دیوونه ای. آخه کدوم زنی از دیدن بدن یه زن دیگه شهوتی میشه. –تا حالا بدن زنی رو دیدی؟ -نه. تو چی؟ -منم نه. –پس از کجا میدونی شهوتی میشی؟ -بهش فکر میکنم میشم. –یعنی اگر یکی دیگه رو لخت ببینی شهوتیت میکنه؟ -آره. خندید و گفت تو چقدر عجیبی شیرین. به این چیزا فکر نکن. زشته. گناه داره. یکم مکث کرد و گفت امروز خیلی شهوتی شدی آره؟ -نه اونجوری لیلا. ببین. –نمیخواد چیزی بگی. روشو کرد اونور پتو رو روی سرش کشید. انگار خیلی ناراحت بود. نباید بهش میگفتم. الان چه فکری میکنه پیش خودش. نمیگه ما هم دوستیم و تو میخواستی ازم سوء استفاده کنی. بازم گند زدم. اون موقع هم با کتایون این اشتباه رو کردم و باعث شد دوستیمون بهم بخوره.
از فردا صبحش لیلا اصلا باهام حرف نمیزد و باهاش هم حرف میزدم توجه نمیکرد. بردمش یه گوشه و گفتم لیلا از دستم ناراحتی؟ -ولش کن مهم نیست. –لیلا بخدا اونجوری که فکر میکنی نبوده. فقط شوخی کردم باهات. –شیرین حرفات رو زدی دیگه. میخواستی لختم رو ببینی که دیدی. –آخه لیلا باور کن در مورد تو قضیه فرق میکنه. –شیرین بحث نکن. اصلا دلم نمیخواد چیز دیگه ای بشنوم. از اون روز به بعد لیلا خودشو همش از من جدا میکرد و خیلی باهام سر سنگین بود. حتی اتاقش رو هم عوض کرد. خانم محجوبی هم فهمید ما باهم دیگه صمیمی نیستیم. بهم گفت مشکلی پیش اومده بینتون که دیگه مثل قبل باهم صحبت نمیکنید.
سر ماه رسید و اولین روز کاریم رو تجربه کردم. یه شرکت کوچیک که کارهای فیلم برداری و تبلیغات رو انجام میداد. 3 تا مرد بودند و من که منشی اونا بودم. شناشنامم هم اومده بود. وقتی از شرکت برگشتم اونجا دیدم آقا رجب داره ملحفه ها رو جمع میکنه. محلفه من هم بود. –آقا رجب چرا اینا رو جمع کردی؟ -بابا جان خانم محجوبی گفت بهم. از پنجره دیدم خانم محجوبی توی حیاط داره میره بیرون. سریع خودم رو بهش رسوندم. –سلام شیرین جان. روز اول کاریت خوب بود؟ -آره مرسی. خانم محجوبی شما به آقا رجب گفتی ملحفه منو جمع کنه؟ -آره. باید بشورتشون. –خب من خودم میشستم. –بهم نگاه کرد. نگاهش خیلی معنی میداد. گفت دنبالم بیا اتاقم. باهم وارد اتاق شدیم. دفترش رو باز کرد و بر اساس حساب کتابش شصت و هشت هزار تومن پومن از گاو صندوق برداشت شمرد و گذاشت جلوم. –خانم محجوبی متوجه نمیشم. این پول واسه چیه؟ -واسه کارهای دستیته که برات نگه داشته بودم. –میدونم منظورم اینه چرا بهم برمیگردونید؟ -شیرین تو دیگه نمیتونی اینجا بمونی. تو دیگه الان خودت یه زن مستقل محسوب میشی. شناسنامت رو هم گرفتی. –اما خانم محجوبی من که جایی ندارم برم. یه کاغذ در آورد و گفت این آدرس و شماره خوابگاهه دانشگاه تهرانه. با مدیر دانشگاه صحبت کردم اجازه داده چند وقت اونجا بمونی تا واسه خودت یه جا پیدا کنی. بیشتر از این نمیتونستم کمک کنم شیرین. امیدوارم درک کنی. –آخه خانم محجوبی من. –عزیزم من عجله دارم باید برم جایی. دوست داشتم بیشتر باهات صحبت کنم. روی یه کاغذ شماره موبایلش رو نوشت و گفت هروقت کاری داشتی باهام تماس بگیر. خوشحال میشم بتونم کمکت کنم. چشمام پر اشک شده بود. بلند شد و بقلم کرد و صورتم رو بوسید. –شیرین تا الان زندگی روی قشنگی بهت نشون نداده بود. سعی کن زندگیت رو خودت بسازی. این تصمیمات توئه که باعث میشه راه درست رو پیدا کنی. همیشه توکلت به خدا باشه. باهم از اتاقش اومدیم بیرون. محجوبی به سمت در رفت. از بچه ها و آقا رجب خدافظی کردم. لیلا توی حیاط بود. رفتم سمتش. –لیلا من دارم میرم. –پس تو هم بلاخره رفتنی شدی. خیلی سرد و بی حس باهام برخورد کرد. این خدافظی لعنتی هی سخت تر میشد. –لیلا میشه این دم آخری حداقل باهام سر سنگین نباشی؟ -چجوریم مگه؟ -لیلا میتونیم بازم همو ببینیم؟ -نمیدونم. من که فعلا اینجام. موقع خدافظی با گریه دم گوشش گفتم لیلا متاسفم. خیلی اشتباه کردم. منو ببخش. –فراموشش کن شیرین. دیگه گذشته.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#14 | Posted: 4 Dec 2018 01:51
دستت درد نكنه بابت اين قلم طلائي
     
#15 | Posted: 4 Dec 2018 15:29
خسته نباشید
زیبا نوشته بودی
     
#16 | Posted: 6 Dec 2018 12:03
خیلی خوب بود عالی

Mahi24irprx
     
#17 | Posted: 6 Dec 2018 15:02
با درود فراوان و تشکر بابت زحمت هایی که تا حالا کشیدی اما انصافا فازت چیه؟اگه اشتباه نکنم اینجا جای داستان های سکسیه .نمیگم چرند بنویس و فقط بکن بکن .خوبه که محتوا داشته باشه اما خیلی مطالب اضافی داری .تو سریه زندگی کنابون تقریبا ی قسمت در میودن داشتی اتفاقات شرکت رو ریز به ریز می نوشتی اگه ۹۰% این قسمت ها رو حذف می کردی هیچ اتفاقی نمی افتاد.الانم که ماجاراهای شیرین کوزت ایران زمین داره میشه این داستان فکر کنم داری مخاطباتو خسته می کنی .دوست آن است که بگریاند

here to have fun
     
#18 | Posted: 6 Dec 2018 18:16
داستان شرین، شاید به لذتبخشی کتایون نباشه، چون از موقعیتی داره تعریف می شه که اتفاقات با زور توام هست و فرد مورد تجاوز قرار میگیره. ولی جزو واقعیت داستانه و باید هر دو طرف سکس را خواننده ها در نظر بگیرن. اگه داستان رو فقط می خونید که به قسمت سکسیش برسین، باید داستان های تک قسمتی که از همون خط اول به تخت می رسن رو بخونین، چون زندگی واقعی اینطوری نیست و این داستان تا الان سعی کرده روابط رو باورپذیر نشون بده. در ضمن بعضی ها مثل من هم تو اینجا هستن که فقط دنبال هیجان سکس نیستن و این داستان یا بقیه ی داستان هایی که رئال نوشته شدن رو می پسندن. به هر حال فکر میکنم، این مجموعه (داستان زندگی کتایون و شیرین) از بهترین داستان های مجموعه هست.
     
#19 | Posted: 6 Dec 2018 18:21
من که هر چی حشر جون بنویسه رو دوست دارم. چون داستانش روح داره. کتایون مثل خیلی از آدمای اطرافمونه و من انگار دارم داستانو می بینم یا زندگی می کنم.

&:
     
#20 | Posted: 6 Dec 2018 23:44
Saasi
amirkoorosh
Mahsaprr
polika75
jasminsyapare
ممنون از نظراتتون.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / سرگذشت تلخ شیرین بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites