تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

سرگذشت تلخ شیرین

صفحه  صفحه 3 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#21 | Posted: 6 Dec 2018 23:45
قسمت پنجم:
بعد چند هفته که از اون مرکز بهزیستی اومدم بیرون تونستم خودم رو با شرایط جدید وقف بدم. زندگیم بعد اون روزهای سخت روی روال افتاده و الان یه زندگی متعادل دارم. از یه ماه پیش که اینجا مشغول شدم تونستم یه خورده پول جمع کنم و یه اتاق سمت جمهوری اجاره کنم و دیگه خوابگاه نرم. خانم محجوبی بعضی وقت ها زنگ میزد به شرکت و حالم رو میپرسید. بیشتر میخواست مطمعن بشه واسم مشکلی پیش نیاد. بهش سپرده بودم اگر کسی از به اصطلاح اقوامم خواست باهام صحبت کنه با همین شماره تماس بگیره اما دریغ از یه تماس. کم کم دارم به کل فراموش میکنم که عموها و خانواده شاهرخ اصلا وجود داشتند.
نزدیک عید بود و همه سرشون شلوغ. اون ایام بدترین موقع واسه اینه به تو تنهاییت رو یادآوری کنه. یادش بخیر پارسال عید. بابام زنده بود. مامانم زنده بود. خانوادمون همه بودند. چه سال نحسی بود امسال. بدترین اتفاقات ممکن واسم افتاد. روز عید تنها توی اتاقم بودم. رادیو روشن بود. صدای تیک تاک ساعت از رادیو پخش شد و چند ثانیه بعد با صدای توپ رادیو گفت آغاز سال یک هزار و سیصد و هفتاد و نه. دلم خیلی گرفته بود. از این تنهایی. هیچ کسی نبود حتی بهم عید مبارکی بگه. گریم گرفت. بیشترین حدی که میشد از تنهایی رنجید همین موقع بود. هیچ وقت انقدر دلم از تنهایی پر نبود. توی عید به فکرم زد برم به خانم محجوبی و مرکز سر بزنم. اون دختر ها هم مثل من تنها بودند. مخصوصا لیلا. همین کار رو کردم. یه جعبه شیرینی خریدم و رفتم مرکز. از بچه های قدیم هیچ کسی نبود. حتی لیلا. آقا رجب گفت قبل عید یکی اومده دنبالش. انگار از اقوام دورش بوده و کلی دنبالش گشته و تازه پیداش کرده بود. خیلی دوست داشتم یه بار دیگه میدیدمش. اما نشد. کاش حداقل میتونستم با یه خاطره خوش از هم جدا بشیم. تا آخر تعطیلات عید توی اتاقم میموندم. بیشتر مطالعه میکردم. میخواستم چیزهایی که توی دانشگاه خونده بودم و چند ساله از یادم رفته رو دوباره مرور کنم تا با اومدن مدرکم بتونم یه کار مناسب پیدا کنم. وقت های خالی هم قلاب بافی میکردم. بلاخره یه جوری سر خودم رو گرم کرده بودم که توی تنهایی نپوسم.
چند وقت بعد عید برادر زاده محجوبی گفت سرمون کلاه گذاشتن و ورشکست شدیم. مجبوریم تعطیل کنیم. چندتا از چک هاش برگشت خورده بود. با این حال به کمک یکی از آدم هایی که توی شرکت مشغول بودند تونستم یه جای دیگه مشغول بشم. اونجا هم یه شرکت خصوصی کوچیک تبلیفاتی بود اما به نسبت شرکت برادر زاده محجوبی خیلی بزرگتر و پرکار تر بودند. یه چیزایی از کارهای تبلیغاتی یاد گرفته بودم. از کامپیوتر هم کم و بیش سر در میاوردم. مدرک دانشگاهمم بعد کلی دوندگی تونسته بودم دوباره بگیرم. مدیر اونجا اسمش قاسم پور بود. البته بیشتریا بهرام صداش میکردند. ده دوازده نفر اونجا مشغول بودند که با من سه تاشون زن بودند و بقیه مرد. چیزی که خیلی عجیب و بعضا آزار دهنده بود واسم رفتارها و صحبت های خارج از عرف مردهای اونجا بود. مخصوصا بهرام. البته با من سر سنگین بود. همه اونجا همینطوری بودند. خانم هایی که اونجا کار میکردند یکیشون از فامیل های بهرام بود. زیاد سر کار نمیومد. هفته ای یکی دو روز اون تا ظهر میومد میرفت. اون یکی هم که منشی اونجا بود اسمش میترا بود. سه چهار سالی از من بزرگتر بود. زیاد خوشگل نبود اما بدن خیلی خوبی داشت. با اینکه متاهل بود اما بهرام و بقیه خیلی باهاش راحت برخورد میکردند. واسم این رفتار ها تازگی داشت اما کم کم به حرف زدنهاشون و حتی فحش دادن هاشون جلوی من و میترا عادت کرده بودم. نزدیک ترین کسی هم که به بهرام بود یه آقای جوون به اسم وحید بود. خیلی وقت ها با میترا جیک تو جیک میشد. زیاد تو فاز این نبودم که پیگیر بشم اینا چیزی بینشون هست یا نه؟ با میترا کم کم رفیق شده بودم. باهم حرف میزدیم و ناهار میخوردیم. طبقه بالای شرکت یه اتاق داشت که واسه استدیو عکاسی استفاده میشد. میترا هر روز یه مدتی غیب میشد. وقتی ازش میپرسیدم کجا بودی میگفت بالا کار داشتم. یه روز بعد از ظهر میترا مثل اکثر روزها رفته بود بالا. موقعی نبود من تلفن ها رو جواب بدم. تلفن زنگ خورد. جواب دادم. –بله. –سلام. خانم اصغری نیستند؟ -الان پشت میزشون نیستند. شما؟ -من همسرشم. –سلام خوبی شما؟ باشه اومد میگم باهاتون تماس بگیره. –ببخشید من یه کار فوری دارم. میشه صداش کنید. –چشم. چند لحظه. از پله ها رفتم بالا. توی استدیو کسی نبود. میترا کجا رفته؟ اگر میومد پایین میدیدمش. اینجا هم جای خروجی نداره. میخواستم برگردم پایین که صدای ناله خیلی ضعیف میشنیدم. اول فکر کردم صدای گربه یا یه چیز دیگست اما اصلا مثل اون ها نبود. قشنگ صدای ناله های یه زن بود. بهرام صدا میزد. –خانم ملکی؟ سریع اومدم پایین. –بله. امری داشتید؟ -خانم چرا تلفن رو اینجوری گذاشتی؟ نمیگی یکی زنگ بزنه کار داشته باشه؟ -همسر خانم اصغری زنگ زده بود رفته بودم صداش کنم. یه لحظه جا خورد. –کجاس مگه؟ -رفته بالا. البته بالا نبود. –خب حتما رفته بیرون. –نه خودم دید رفت بالا. –ولش کن. شما بشین اینجا به حواست به تلفن باشه. بهرام از پله ها رفت بالا و نیم ساعت بعد به همراه میترا اومد پایید. –میترا کجا بودی؟ -بالا بودم دیگه. چطور؟ -شوهرت زنگ زد کارت داشت. اومدم صدات کنم. کجا بودی؟ -همون بالا بودم. چطور منو ندیدی؟ -بخدا هرچی گشتم ندیدمت.
این اتفاق چند بار دیگه هم توی روزهای مختلف می افتاد. البته بیشتر وقت هایی بود که شرکت خلوت بود و بجز دو سه نفر بقیه بیرون بودند. من تازگی یه کیف پول خریده بودم که میترا خیلی ازش خوشش اومده بود. اما چون مغازه ای که ازش گرفته بودم توی مسیرش نبود ازم خواست براش بخرم و دقیقا هم مشابه کیف پول منو میخواست. واسش خریده بودم. یه روز پنجشنبه کارمون تموم شد. من از همه خدافظی کردم و از شرکت اومدم بیرون. توی ایستگاه اتوبوس متوجه شدم کیف پولم با کیف پول میترا جابجا شده. برگشتم شرکت تا کیفمو بهش بدم. خدا خدا میکردم نرفته باشه. وقتی اومدم هیچ کسی نبود. انگار همه رفته بودند. اما ماشین بهرام توی حیاط بود. کیف و وسائل میترا هم پشت میزش بود. –خانم ملکی مگه نرفتی؟ بهرام بود. –چرا کیف پول خانم اصغری اشتباهی دستم مونده بود. اومدم بهش بدم. –بده من خودم بهش میدم. –آخه کیف پول خودمم دستشه. –خب ببین اگر توی کیفشه بردار. –زشته. خودش میاد میده دیگه. بهرام اومد سر کیف میترا. توی کیفشو گشت و کیف پول رو در آورد. –همینه. –آره. –خب بیا. بگیر برو. انگار داشت منو دک میکرد. کیف رو از گرفتم و از در رفتم بیرون. هنوز از در حیاط بیرون نرفته بودم که گفتم بهتره اینجا برم دستشویی. برگشتم داخل ساختمون. دیدم بهرام داره از پله ها میره بالا. اون منو ندید. رفتم دستشویی. وقتی اومدم بیرون. سر و صدا از بالا میومد. انگار چند نفر بحثشون شده باشه. صدای میترا هم میومد. چند لحظه بعد سر و صداها خوابید. اما کسی نیومد پایین. کنجکاو شدم ببینم چه خبره اون بالا که هی میرن اونجا. از پله ها آروم آروم رفتم بالا. بازم اونجا خالی بود. اما دقت که کردم صدای صحبت میومد. از پشت یکی از دیوارها بود. گوشم رو چسبوندم به دیوار چوبی. –اوووف بخورش جنده. جوون. –آفرین قشنگ بخور. باید به هر سه تامون حال بدی. صدای بهرام بود. نکنه دارند اون پشت با میترا حال میکنند. وای نه. سه نفری؟ یکم که دقت کردم فهمیدم اونجا یه دره که همرنگ دیواره های اونجاست. حتما اون پشت یه اتاقه و هر دفعه میترا همونجا میرفته. همینه که پیداش نمیکردم. روزنه ای نبود که بشه اونجا رو دید. فقط میتونستم صداهاشون رو بشنوم. اونم نه خیلی واضح. گوشم رو چسبونده بودم به دیوار و سعی میکردم هرچه بهتر با شنیدن بفهمم اونجا چکار میکنند. یهو یکی زد رو شونم. برگشتم و شوکه شده جیغ زدم و نشستم زمین. وحید بود. –اینجا چکار میکنی؟ نمیتونستم حرف بزنم. صداشو برد بالا و داد زد گوش وایساده بودی آره؟ در باز شد و بهرام و دوتا از همکارمون در حالی که فقط شورت پاشون بود اومدند بیرون. بهرام گفت این اینجا چکار میکنه؟ -گوش وایساده بود. –آره خانم ملکی؟ با من من و ترس گفت من من نمیخواستم. وحید داد زد نترس کاریت نداریم. میخواستی ببین اون تو چه خبره؟ دست انداخت از پشت مانتوم گرفت منو بلند کرد و آورد توی اتاق. میترا لخت روی یه تخت نشسته بود و سعی داشت با مانتوش خودشو بپوشونه. میترا متعجب گفت شیرین!؟ بهرام گفت حالا دیدی قضیه چیه؟ ما هر روز میترا رو اینجا میکنیم. میترا معلوم بود خجالت زده شده و سرش انداخته بود پایین. من با من من گفتم بخدا به هیچ کسی نمیگم. بهرام بلند زد زیر خنده. –فکر کردی واسم مهمه بری بگی؟ به تخمم برو به همه بگو. اما خب حالا که دیدی حیفه تو هم تو بازی نباشی. وحید هم گفت آره دوتا باشه بهتره. به همه بیشترمیرسه. با گریه و التماس گفتم تورو خدا به هیچکسی نمیگم. بذارید برم. وحید و اون دوتای دیگه به زور منو گرفتند و لباسام رو از تنم میکندند. میترا هی میگفت بهرام تورو خدا ولش کن بره. گناه داره. اما هیچکدوم توجه نمیکردند. منو لخت کرده بودند و هر کدوم به یه قسمت بدنم ور میرفتند. یکی سینمو میمالید. یکی کسمو. وحید کیرشو در آورده بود و به صورتم میمالید. –بخورش جنده. من همش التماس میکردم تورو خدا ولم کنید. گریه میکردم اما کسی توجه نمیکرد. اونا فقط میخواستند حالشونو بکنند. وحید کیرشو به زور کرد توی دهنم و گفت وای به حالت دندون بزنی. قشنگ بخورش. از ترسم به هرچی میگفتند تن میدادم. یکی دیگشون هم اومد کیرشو آورد جلوی صورتم و بعد کیر وحید کیر اونو ساک زدم. منو میترا رو کنار هم خوابوندند و نوبتی کسمون رو میکردند و نظر میدادند کدوم بهتره. یکیشون آبشو رو کس میترا ریخت و وحید موهامو کشید و سرم رو برد بین پاهای میترا. –آبشو بخور جنده. کس میترا رو میلیسیدم و آب کیر رو از روش جمع میکردم. توی اون حالت یهو درد شدیدی توی بدنم پیچید. بهرام به زور کیرشو توی کونم فرو کرد. کیرش خیلی کلفت بود. –اوووف چه کون تنگی داره. بدن نداره اما خوب سکس میده جنده. کونم حسابی گایید و بعد از اون دو نفر دیگه کونم رو کردند و یکیشون آبشو توی کونم خالی کرد. آخرین نفر وحید بود که کیرشو یهویی تا ته کرد تو کونم و داد زد ای صابر بی پدر. واسه چی ریختی توش؟ اه حالم بهم خورد. با اون حال محکم کونم رو گایید و به لپای کونم سیلی میزد. یه سره بهم فحش میداد. آخر سر کیرشو کشید بیرون و آورد نزدیک صورتم. با التماس نگاهش کردم که نکنه توی دهنم اما وقتی بلند داد زد دهنتو باز کن تسلیم شدم. کیرشو کرد توی دهنم و آبشو توی دهنم ریخت. به زور آبشو غورت دادم. صابر و اون یارو لباساشون رو پوشیدن و خدافظی کردند و رفتند. وحید و بهرام هم از اتاق اومدند بیرون سیگار بکشند. من زدم زیر گریه. میترا دستشو گذاشت پشتم و نوازشم میکرد. –شیرین خیلی متاسفم. آخه دختر واسه چی اومدی بالا. حالا میدونی چی میشه؟ با گریه گفتم دیگه چی میخواستی بشه؟ هرکاری خواستند باهام کردند. بهرام اومد توی اتاق و گفت میترا چرا هنوز نشستی؟ پاشو کس و کونتو جمع کن گمشو خونت. الان شوهرت باز میاد حوصلشو ندارم. میترا گفت چشم و سریع لباساشو پوشید و رفت. منم میخواستم لباسام رو بپوشم که بهرام لباسم رو ازم گرفت و گفت نه با تو فعلا کار دارم. –آقا بهرام بذار برم. دیگه چه کاری مونده که باهام نکرده باشی. وحید اومد توی اتاق. –وحید همه چی اوکیه؟ -آره. اوکیه. بهرام رو به من گفت ببین شیرین. بهت گفتم نباید میومدی. حالا هم عیب نداره. یه دور دیگه به منو وحید قشنگ حال بده دیگه باهات کاری نداریم. گفتم دروغ میگی. لباسام رو بده میخوام برم. وحید گفت چرا اینجوری میکنی دختر. همش نیم ساعته. بعدش همه چیز تموم میشه. –همونطور که واسه میترا تموم شده؟ بهرام با نیش خند گفت میترا خودش میخاره. باور نداری از خودش بپرس. –شما دیگه چه جونورایی هستید. بی شرفا اون شوهر داره. وحید گفت خودش میخواد. حالا به اون چیکار داری اصلا؟ یه دور دیگه حال میکنیم و همه چیز تموم. میدونستم نمیتونم فرار کنم. با التماس گفتم قول میدید همین یه بار باشه فقط. وحید گفت به جون بچم قول میدم. بهرام هم گفت منم قول میدم. ما اصلا تاحالا باهات کاری داشتیم؟ خودت اومدی فضولی کردی. گفتم باشه. اما یادتون باشه قول دادیدها. بهرام با یه لبخند شیطانی به وحید نگاه کرد و بعدش دوتایی اومدند سمتم. هر دوشون کنار تخت وایساده بودند و کیرشون رو در آورده بودند و من نوبتی واسشون ساک میزدم. بهرام هی میگفت شیرین اگه میخوای این قضیه تموم بشه باید خوب حال بدیا. وحید هم میگفت اگر خوب حال نکنیم بازم میکنیمت ها. یه حسی بهم میگفت دروغ میگن ولی باز با این حال سعی کردم بیشترین حالی که میتونستم رو بهشون بدم بلکه یک درصد پای قولشون وایسند. بهرام به پشت روی تخت خوابید و وحید از پشت داشت کسم رو میکرد. منم داشتم کیر بهرام رو میخوردم. وحید میگفت حرف بزن چیه مثل یخ میمونی. بگو جوون بکنید منو. قرارمون که یادت نرفته. منم هرچی میگفتند قبول میکردم. جیغ میزدم. حرفای شهوتی کننده میزدم. ناله میکردم. حتی التماس میکردند منو بکنند. جوری شده بود که خودمم داشتم لذت میبردم. انگار از ته دل داشتم سکس میکردم. وسط سکس گفت شیرین تو چی هستی؟ با شهوت زیاد و جیغ گفتم من جندتونم. جنده شما دوتا. جوون بکنید. کیر میخوام. شهوتم اوج گرفته بود. اصلا حالیم نبود چکار دارم میکنم. تمام مدت وحید و بهرام اون لبخند شیطانی رو داشتند. وقتی کارشون تموم شد و ارضا شدند وحید گفت اوووف چه حالی داد. خیلی باهال تر از اون جنده میتراست. بهرام هم گفت آره بیشتر از اون حال میده. من گفتم دیگه تموم شد؟ بهرام گفت آره دیگه حرف زدیم. انگار نه انگار که من باهات کاری کردیم. به صابر و حمید هم میگم کاریت نداشته باشند. خوبه؟ -امیدوارم راست گفته باشید. وحید با خنده گفت تو انگار هنوز به ما شک داری. بابا من جون بچم رو الکی قسم نمیخورم که. لباسام رو پوشیدم و با بهرام اومدیم پایین. –شیرین از شنبه بیا سر کار. انگار نه انگار اتفاقی افتاده. اصلا هم به روی خودت نیار. با این که این همه قسم خوردند و با حرف بهم اطمینان دادند اما بازم ته دلم میدونستم که دروغ میگن.
تمام پنجشنبه و جمعه به این فکر میکردم که باید از اونجا بیام بیرون. اگر حتی بهرام و وحید بهم کاری نداشته باشند باز اون اتفاق افتاده. دیگه چجوری میتونم چشم تو چشم بشم با بقیه؟ اگر یهو یکی بفهمه چی؟ آبروم میره. اما از طرفی حس بدی هم نداشتم. شاید بتونم بگم اولین بار توی زندگیم بود که سکس خوبی رو تجربه کرده بودم. با اینکه نه لطافتی داشت و نه ظرافتی و حتی خیلی غیر معقول با چند نفر بود اما ازش لذت برده بودم. شنبه سر کار با همه سر سنگین بودم. مخصوصا با میترا. بعد از ظهر میترا باهام تنها شده بود. اومد پیشم باهام صحبت کنه. –شیرین چرا از دست من ناراحتی؟ عزیزم مگه من گفتم بیا بالا؟ خودت اومدی. بعدشم اونجوری شد. –میترا یه جور حرف میزنی انگار اتفاقی نیوفتاده. من نمیدونم واقعا چجوری روت میشه تو روی شوهرت نگاه کنی؟ -مگه چکار کردم؟ -چکار کردی؟ هر روز بهش داری خیانت میکنی. دیگه چکار میخواستی بکنی؟ -شیرین تو از زندگی من چیزی نمیدونی. صحبت کردن راجبش فایده نداره. –خب تهش چی؟ اگه یه روز شوهرت بفهمه میخوای چکار کنی؟ -شیرین ولش کن. من نمیتونم به این راحتی از این کار دست بکشم. –واقعا واست متاسفم میترا. فکر میکردم آدم سالمی هستی. –تو خودت فکر کردی کی هستی اینجوری حرف میزنی؟ دیدم چجوری داشتی کیرشون رو میخوردی و وقتی میکردندت حال میکردی. –من مجبور بودم. چرا نمیفهمی. بهم تجاوز کردند. –تو هیچ کاری واسه فرار کردن از دستشون نکردی. هیچ مقاومتی نشون ندادی. –تو حق نداری اینجوری منو قضاوت کنی میترا. تو یه آدم کثیفی که تو قید و بند هیچی نیست. کافر همه رو به کیش خود پندارد. بهرام از اتاقش اومد بیرون و اومد پیش ما. همونطور با نفرت و سرد نگاهش کردم. بین من و میترا وایساد و دستشو گذاشت رو شونه جفتمون. –خسته نباشید خانم ها. میترا گفت مرسی. من هیچی نگفتم و رومو اونور کردم. –شیرین جون چرا با ما قهری؟ میترا این چرا با من سر سنگین شده؟ -نمیدونم آقا بهرام. باهمه اینجوریه. –ای بابا هرچی بوده تموم شده. انگار نه انگار اون بالا منو و وحید باهم شیرین رو کردیم. زد زیر خنده. از این وقاحتش حالم بهم میخورد. واسم مثل روز روشن بود که دست از سرم بر نمیدارند. اما عمرا دیگه اجازه بدم. اصلا همین مروز میام بیرون از این خراب شده. دستشو گذاشت روی شلوارش و جلوی منو میترا کیرشو از روی شلوار مالید. –میترا بیا بریم بالا. تو صورت میترا خجالت رو میشد دید. دلم می سوخت براش. چه بلایی سر خودش آورده بود. شده بود جنده بی چون و چرا بهرام و دوستاش. بهرام از اونجا رفت. میترا گفت شیرین میخوای چکار کنی؟ -معلومه. دیگه اینجا نمیمونم. –بهرام و وحید چیزی نگفتند؟ -قول دادند کاری به کارم نداشته باشند. ارواح عمشون. توهم پاشو برو. باید بری به آقا بهرام سرویس بدی. دیدی که منتظره. بهش بر خورد. با اخم از اونجا بلند شد و رفت.
فردای اون روز تصمیم گرفتم که برم و بگم دیگه اونجا نمیام. رفتم توی اتاق بهرام و گفتم با من حساب کتاب کن میخوام برم. وحید هم توی اتاق بود. وحید گفت شیرین جون کجا؟ تازه به هم عادت کرده بودیم. –آقای خسروی لطفا منو به اسم کوچیک صدا نکنید. اون اتفاق تموم شد. قول دادید دیگه راجبش حرف نزنیم. بهرام گفت حالا کجا میخوای بری؟ -هرجا بتونم کار پیدا کنم. اگر نمیخوای پول این چند روزم رو بدی به درک. میخواستم برم بیرون که بهرام صدام کرد یه لحظه وایسا. برگشتم. –چیه؟ -قبل رفتنت اینو باید ببینی. وحید بلند شد و رفت در رو قفل کرد. گفتم دست بهم بزنید جیغ میزنم. –نترس بهت دست نمیزنیم. در رو هم واسه این بستیم که آبروت نره. –منظورت چیه؟ بهرام نوار فیلم رو توی ویدئو گذاشت و پلی کرد. باورم نمیشد. موقع سکسشون از من فیلم گرفته بودند. عوضی ها صورت خودشون محو کرده بودند اما صورت و صدای من خیلی واضح توی فیلم مشخص بود. از سه تا دوربین که اونجا جاسازی کرده بودند تو زاویه های مختلف ازم فیلم گرفته بودند. تمام حرف هام ضبط شده بود اما نه صدا و نه تصویر وحید و بهرام نبود. –نظرت چیه بهرام؟ خوب در اومده؟ -دستت طلا وحید. بهترین فیلم سوپری میشه که توی ایران ساخته شده. با گریه گفتم نامردا ازم فیلم گرفتید؟ شماها مگه قول ندادید باهام کاری نداشته باشید. وحید مگه به جون بچت قسم نخوردی؟ بلند جفتشون زدند زیر خنده. –آخه احمق من زن ندارم که بچه داشته باشم. –با گریه گفتم خیلی پستید. بهرام گفت خب شیرین میخوای بری اختیار خودته. حساب کتاب هم میکنم پولتو تا قرون آخر میدم. همونطور هم که گفتم باهات کاری ندارم دیگه. –اما این فیلم چی؟ -دیگه این فیلم مال منه. دوست داشته باشم به هرکی بخوام نشونش میدم. وحید گفت این روزا دیگه همه تو خونشون کامپیوتر دارند. فیلم رو روی سی دی میریزیم که همه بتونند راحت ببیند. واقعا حیفه این همه وقت گذاشتم و تدوین و ادیتش کردم. لامصب فیلم سوپری شده. شرط میبندم تو خود آمریکا هم نمیتونند انقدر خوب در بیارند. بهرام گفت اصلا میفروشیمش. فکر چه پولی از در بیاریم. با گریه گفتم تورو خدا اینکارو با من نکنید. اگر این فیلم پخش بشه من دیگه هیچ جا نمیتونم زندگی کنم. به من رحم کنید. –یعنی میگی بی خیال اون همه پولی بشم که از بابت فیلمت در میارم؟ -هرکاری بگی میکنم فقط اون فیلم رو پخش نکن. –وحید تو چی میگی؟ -من میگم شیرین تصمیمش رو گرفته. ماهم که سر حرفمون هستیم. اصلا بهتر بود بهش نمیگفتیم بهرام. الان دو دل شده بمونه یا نه. بعدشم این فیلم خیلی ارزش داره. –اما دلم میسوزه واسش. راست میگه. فکر کن چقدر آدم این فیلم رو میبینند. نه بدبخت میتونه جایی کار کنه دیگه. نه جایی زیاد بمونه. از همه بدتر. دیگه کی باهاش ازدواج میکنه. تو اوج جوونی و خوشگلی به خاک سیاه میشینه. –اه بهرام. چقدر تو دل نازکی. گفتم که تصمیمش رو گرفته. بعدشم نگهش داریم چه سودی واسمون داره؟ مگر اینکه بتونه به اندازه پول این فیلم بهمون حال بده. با عصبانیت گفتم چی؟ -آره خوشگله. یا اینجا میمونی و هر وقت خواستیم بهمون حال میدی یا اینکه میری و ماهم فیلمتو پخش میکنیم. تصمیمش با خودته. دنیا انگار روی سرم خراب شده بود. نمیدونستم چی باید بگم. بهرام گفت حالا عجله نکن. برو خونه فردا صبح بیا راجبش حرف بزنیم. در ضمن یه چیز دیگه. میدونی پای توهم گیره توی این داستان. اگر به پلیس یا هرکس دیگه بگی تورو هم میگیرند و اعدام میکنند. بلاخره این طور که توی فیلم مشخصه تو خیلی داشتی حال میکردی. پس از قصد بوده کارت. حالا برو فکرات رو بکن و فردا بیا حرف بزنیم. با گریه اونجا رو ترک کردم. خیلی حالم بد بود. رو به آسمون کردم و گفتم خدایا. چرا همیشه با من این کار رو میکنی؟ مگه من چکار کردم که مستحق این همه سختی باشم؟

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#22 | Posted: 8 Dec 2018 19:53
فکر کنم نویسنده بی خیال داستان شده. دیگه خبری ازش نیست. داستان کم آورده. یکم پیشنهاد اینا بدین شاید راه بیفته.
     
#23 | Posted: 10 Dec 2018 19:37
قسمت ششم:
توی اوج ناراحتی و ناامیدی بودم. چرا انقدر باید زندگیم سیاه باشه؟ هیچ نقطه روشنی نیست. چرا من نمیتونم مثل بقیه یه زندگی معمولی داشته باشم؟ خدایا من چکار کردم که مستحق این همه بدبختیم. با بغض و ناراحتی و غوطه ور توی افکار خودم به سمت خونه قدم میزدم. فقط یک راه برام مونده. بهتره خودم رو بکشم و از شر این زندگی نکبتی خلاص شم. برای اولین بار خیلی جدی داشتم به خودکشی و مرگ فکر میکردم. هوا سرد نبود اما من از داخل داشتم یخ میزدم. به نزدیک پل هوایی رسیدم. میخواستم خودمو بندازم پایین. امیدوار بودم که خیلی سریع بدون درد کشیدن تموم بشه. هرچی تلاش کردم اما جراتشو نداشتم. خاک برسم که حتی نمیتونم خودمو بکشم. من هیچی نیستم. یه بدبخت به تمام معنی. فقط همین.
نمیدونم چه مدت روی پل بودم. یه ساعت دو ساعت چقدر؟ دیگه هیچ حسی نداشتم. واسه هیچی. به سمت خونه راه افتادم. وقتی رسیدم با همون لباسای بیرون رفتم توی رخت خوابم. خوبی خواب اینه که هرچند موقتی اما از این دنیای لعنتی دورت میکنه. صدای در اتاق منو بیدار کرد. یکی از ساکنین ساختمون بهم گفت یه آقایی اومده پایین باهات کار داره. یعنی کی میتونه باشه؟ کی منو میشناسه که باهام کاری داشته باشه؟ با نا امیدی اومدم پایین. کسی نبود. یه پراید سفید واسم بوق زد. دیدم رانندش وحیده. خدایا این چی میخواد ازم؟ روم رو برگردوندم برم تو. از ماشینش پیاده شد و صدام کرد. –شیرین خانم یه لحظه. –بله؟ -یه دقیقه بشین توی ماشین کارت دارم. –چی میخوای از جونم؟ بس نبود اون کارایی که باهام کردید؟ -یه لحظه بشین میخوام صحبت کنم باهات. سوار ماشینیش شدم. –اینجا رو چجوری پیدا کردی؟ -اونش مهم نیست. اومدم بهت بگم بابت فیلم خودتو ناراحت نکن. بهرام از این کارا زیاد کرده. اما فیلم هیچکدوم رو نگه نمیداره. –دیگه برام مهم نیست. –یعنی چی؟ -شما هرکاری خواستید باهام کردید. بعدشم مخفیانه ازم فیلم گرفتید. واقعا چجور جونورهایی هستید؟ منو تنها و بی کس گیر آوردید و فکر کردید میتونید هرجور میخواید میتونید ازم سوء استفاده کنید. من دیگه پامو توی اون شرکت لعنتی نمیذارم. –دیوونه اینجوری بهرام لج میکنه. تو نمیشناسیش. –مگه الان نگفتی فیلم رو نگه نمیداره؟ -اون در صورتیه که باهاش راه بیای. –منظورت چیه؟ -تو بیا شرکت. به کارت ادامه بده. اونم کاری به کارت نداره. –آره. بیام هروقت دلتون خواست باهام سکس کنید و ازم فیلم بگیرید. –مطمعن باش نیای بدتر میشه واست. گفتم بهرام فیلمتو پخش نمیکنه. اما تا وقتی که سر لج نندازیش. –چه فرقی میکنه؟ بلاخره یه روز فیلم رو پخش میکنه. –نه دیگه من نمیذارم. –چجوری؟ -من فیلم رو ازش میگیرم و پاک میکنم. –تو!؟ نصف این آتیش ها از گور تو بلند میشه. باید باور کنم که میخوای فیلمی رو که به قول خودت انقدر ارزشمنده پاک میکنی؟ باز چه خوابی برام دیدی؟ -شیرین باور کن این کارو میکنم. –دروغ میگی. دفعه قبل هم به جون بچه نداشتت قسم خوردی که همه چیز تمومه. باور نمیکنم. –میل خودته باور کنی یا نه. من اون چیزی که لازم بود رو بهت گفتم. این همه وقت گذاشتم تا بیام اینجا و بهت بگم یا میای و کارت رو ادامه میدی و بینش هم بعضی وقتا یه حالی به بهرام میدی یا اینکه ممکنه فیلمت پخش بشه. –به جهنم پخشش کنه. دیگه واسم مهم نیست. –شیرین الان عصبانی هستی یه چیزی میگی. تو انگار نمیدونی چه خبره؟ فیلمت پخش بشه از هر ده نفر مطمعن باش حداقل یکیشون فیلمتو میبینه. فیلم سوپر ایرانی بدجوری خریدار داره. بعضیا حاضرن واسش حتی یه میلیون پول بدن. بعدش میخوای چکار کنی؟ دستشو گذاشت روی دستم. –من نگرانتم. قبول دارم زیادی پیش رفتم اما به جون مادرم دلم نمیخواست کار به اینجا برسه. بیشتر فشار خود بهرام بود. –باور نمیکنم. –چکار کنم باور کنی؟ -اگر راست میگی چرا همین الان فیلم رو پاک نمیکنی؟ -فیلم شرکته. –تو که کلید اونجا رو داری؟ اگه راست میگی همین الان بریم اونجا فیلمم رو پاک میکنی. یکم مکث کرد و گفت باشه. ماشین رو روشن کرد و باهم رفتیم شرکت. منو برد توی اتاق بهرام و از توی کشو فیلم رو برداشت. گذاشت توی ویدئو. –بیا همینه دیگه. –آره. پاکش کن. فیلم رو از ویدئو در آورد و زد شکوندش. نوار داخلش رو از توش برداشت و با فندک آتیشش زد. –بیا اینم از فیلمت. سوخت. دیگه نیست. باورم نمیشد واقعا این کار رو برام کرده باشه. –بهرام چی؟ اون شنبه بیاد نمیگه فیلمه کو؟ -نگران اون نباش. تو فقط شنبه بیا سرکار و به کارت ادامه بده. انگار نه انگار اتفاقی افتاده. نترس من هواتو دارم. نمیذارم کسی کاری بهت داشته باشه. –من خیلی ازت ممنونم که فیلم رو از بین بردی. اما دلیل نمیشه توی جایی که چند نفر به زور باهام سکس کردند بخوام کار کنم. –میل خودته اما اگر بهرام بفهمه هم فیلم از بین رفته و هم اینکه تو دیگه نمیای خیلی عصبانی میشه. اونوقت مطمعن باش یه بلایی سرت میاره. اگر برگردی اینجا من میتونم کمکت کنم. اما اگر نیای هیچ کاری از دستم بر نمیاد. –یعنی چکار میکنه؟ -حداقلش اینه که میره به خانم محجوبی میگه با چند نفر ارتباط داشتی. بعدشم علیه تو شکایت میکنه که از شرکت دزدی کردی. تا بیای به خودت بجنبی انداختت زندان. –خیلی پستید همتون. منو مجبور کردید باهاتون سکس کنم. ازم فیلم گرفتید. حالا ازم میخواید شکایت کنید؟ -من نه. بهرام. بهت میگم تو بیا من قول میدم اتفاقی واست نیوفته. انقدر صحبت کرد باهام تا آخر راضیم کرد. البته حالت های احساسی و ابراز علاقه هم چاشنی حرفاش بود که تاثیر خودشو گذاشت. با اینکه اصلا نمیتونستم بهشون اعتماد کنم قبول کردم از شنبه دوباره بیام.
شنبه صبح میترا منو که دید خیلی متعجب شد. –شیرین واسه چی برگشتی؟ -به تو ربطی نداره. –دیوونه اینا دیگه ولت نمیکنند. –گفتم به تو ربطی نداره. بهرام منو دید و با لحن خیلی تمسخر آمیزی گفت به شیرین جون اومدی. آفرین. معلومه عقلت خوب کار کرده. نیم ساعت بعد صدا کرد و گفت بیام تو اتاقش. توجه نکردم. بعد چند بار صدا زدن اومد بیرون و با دعوا گفت مگه نمیگم بیا اینجا؟ کری؟ با عصبانیت گفتم متوجه نشدم. –پس کر شدی حتما. بیا اینجا ببینم. باهاش رفتم توی اتاق. نشست روی صندلیش و کمربندشو باز کرد. –اون در رو ببند بیا واسم بخورش. با نفرت نگاهش میکردم. –چیه عین بز نگاه میکنی؟ زود باش جنده. –نه. نمیخورم. –چی؟ مثل اینکه حالیت نیستا. فیلمت دست منه. بخوام پخشش کنم آبرو برات نمیمونه. وحید در نزده اومد توی اتاق. –در بزن میای تو. –ای بابا بهرام منو تو که این حرف ها رو نداریم. چی شده انقدر سر و صدا میکنید؟ -جنده خانم میگه نمیخورم. واسه من شاخ شده. –خب ولش کن به میترا بگو بیاد. اون که هیچ وقت نه نمیگه. –نه میخوام همین جنده کیرمو بخوره. با التماس به وحید نگاه کردم. –شیرین جون تو برگرد سر کارت درستش میکنم. بهرام با عصبانیت گفت یعنی چی؟ واسه چی گفتی بره؟ از اتاق اومدم بیرون و در رو بستم. دیگه صداشون رو نمیشنیدم. وحید سر قولش مونده بود. واقعا هوام رو داشت. حس خوبی بهم میداد. چند دقیقه بعد میترا رو صدا کردند و میترا رفت توی اتاقشون.
دو هفته ای از اون ماجرا گذشت. توی این مدت همه چیز مثل سابق شده بود و نه بهرام باهام کاری داشت نه بقیه. میترا چند بار سعی کرد سر صحبت رو باز کنه و بپرسه چی شد که دیگه کاری به کارت ندارند. اما وقتی میدیم اصلا روی خوش نشون نمیدم بیخیال میشد. بهرام هنوزم بعضی وقت ها سعی میکرد یجوری منو راضی به سکس کنه اما هر دفعه من خودمو از دستش یجوری خلاص میکردم. البته اصلا اصرار نداشت یا اینکه وحید خیلی سریع نظرش رو عوض میکرد که بیخیالم بشه. واسم عجیب بود چطور انقدر راحت بیخیالم شده. یه بار وقتی خیلی پیگیر شد و میخواست منو به زور ببره بالا وقتی خیلی دید ممانعت میکنم گفت باشه به زودی یه کاری میکنم التماسم کنی مثل سگ بکنمت. سر قضیه فیلم هم هر دفعه وحید میپیچوندش. دیگه آخرین سری فهمیدم به بهرام گفته اشتباهی پاکش کردم و کپی هم ازش ندارم. همین باعث شد باهم دعواشون بشه. البته دعوا که نه. بیشتر بگو مگو با صدای بلند بود. بعد اون دعوا با وحید توی شرکت تنها شدم. –چی شد؟ بهرام چی گفت؟ -حسابی قاطی کرد. گفت تو بخاطر اون جنده از قصد این کارو کردی. البته ببخشید اینجوری میگم. –نه اشکال نداره. خب حالا چی میشه؟ -هیچی. مجبور میشه بیخیالت بشه. –خیلی ازت ممنونم وحید. این مدت خیلی هوامو داشتی. –عزیزم من که گفتم هواتو دارم و بخاطرت جلوی بهرام وایمیسم. یه حس خوبی داشتم. انگار به وحید علاقه مند شده بودم. وحید از اون شبی که بهم قول داد سر حرفش مونده بود و همه جوره هوام رو داشت. کم کم این احساس واسم شدید تر میشد. اونم بعضی وقتا یه کارایی مثل گل دادن و حرف قشنگ زدن انجام میداد که شدت این احساس رو بیشتر میکرد. واسه اولین بار توی زندگیم واقعا به یه مرد احساس علاقه میکردم. حتی بعضی وقت ها به سرم میزد که ازش بخوام باهم سکس کنیم. خب منم نیاز داشتم. یه روز میترا به شوخی گفت خوب عقل و هوشتو برده ها. –چی؟ -وحید رو میگم. خیلی بهش ذل میزنی. معلومه دلت پیشش گیره. –خب میدونی میترا. به اون بدی که فکر میکردم نیست. پوز خند زد و گفت نمیشناسیش شیرین. به هیچ وجه بهش اعتماد نکن. اون فقط دنبال یه چیزه. –اصلا هم اینجوری نیست. از اون روز به بعد حتی بهم دست هم نزده. –دختر جون. تو خیلی ساده ای. من این عوضی رو میشناسم. –تو حسودی میکنی میترا. –به چی تو باید حسودی کنم؟ -به اینکه وحید باهام خوبه اما تورو آدم حساب نمیکنه. با عصبانیت گفت من میخواستم دوستانه بهت کمک کنم اما انگار تو واقعا نمیفهمی. حقته هر بلایی سرت بیاد.
چند روز بعد سر و کله شوهر میترا پیدا شد. معلوم بود از رابطه زنش با بهرام و بقیه بو برده و اومده بود دعوا. دیگه از اون روز به بعد میترا نیومد شد. بهرام گفت شوهرش نمیذاره بیاد سر کار. یه روز بعد از ظهر توی شرکت فقط منو وحید مونده بودیم. حس کردم بهترین فرصته که دوباره باهم سکس داشته باشیم. رفتم پیشش. –وحید چه خبرا؟ -هیچی. –بهرام بر میگرده؟ -نه. چطور؟ -پس منو تو اینجا تنهاییم. –آره دیگه. –حالا که میترا رفته بهرام چکار میکنه؟ -منظورت چیه؟ -میدونی دیگه. –بهرام با کلی زن و دختر در ارتباطه. میترا همینطوری دم دستیمون بود. –من هنوز باورم نمیشه. چجوری با اینکه شوهر داشت انقدر راحت با شماها سکس میکرد؟ -شهوت عزیزم. شهوت میترا خیلی زیاد بود. شوهرش به تنهایی از پسش بر نمیومد. –خب الان چکار میکنه؟ -میره به یکی دیگه میده. میترا واقعا جندست. –میشه ببینم چکار میکنی؟ -آره بیا. اومدم پشت میزش. داشت با کامپیوتر یه تیکه فیلم رو ادیت میکرد. یه لحظه تحریک شدم کیرشو از روی شلوار بمالم اما خجالت کشیدم. وحید واسم دیگه اون شخصیت رذل و پست قدیم نبود. –شیرین تو قبلا ازدواج کرده بودی آره؟ -آره. –جدا شدی؟ -نه فوت شد. –مریض بود؟ -نه بابا. تو دعوا چاقو خورده بود. –پس دعوایی بوده. –آره خیلی آدم آشغالی بود. معتاد بود. دست بزن داشت. منو توی خونه حبس میکرد. –پس بهتر شد که مرد. –آره. بخدا آزاد شدم. بهم یه نگاه پر احساسی میکرد. –شیرین. –بله؟ -خیلی دوست دارم. وقتی این حرفو زد پاهام شل شد. توی ابرا بودم. بلند شد ودستم رو گرفت. –شیرین یه چیزی ازت میخوام اما روم نمیشه. –بگو. –آخه میترسم ناراحت بشی. –نمیشم بگو. –میخوام بازم. –بازم چی؟ باهم سکس کنی؟ -آره. لبخند زدم و صورتم رو بردم جلو. لباشو گذاشت روی لبام. خیلی سریع لختم کرد و منو برد روی کاناپه. سینه هامو میخورد. دلم میخواست بخاطر کاری که واسم کرده واسش جبران کنم و بهش حسابی حال بدم. تنها کاری بود که ازم بر میومد. با ولع زیاد کیرشو ساک میزدم و سعی میکردم کیرشو تا ته توی دهنم فرو کنم. موقعی که منو میکرد با تمام وجود ناله میکردم. همش میگفتم بکن منو عزیزم. بکن. قربونت بشم وحید جونم. قربون اون کیرت بشم که داره حسابی کسمو میگاد. در آخر هم با حس زیادی کیرشو ساک زدم و آبشو تا آخرین قطره خوردم. وحید با یه حالت شیطنیت بدی بهم نگاه میکرد. مثل کسی که به مقصود شیطانیش رسیده باشه. بلند شد ولباساش رو پوشید. من هنوز ارضاء نشده بودم. دلم بازم میخواست. –شیرین من باید یه تلفن بزنم. الان میام. من لخت روی کاناپه ولو شده بودم. چند دقیقه ای گذشت تا وحید برگرده. وقتی اومد بقلش کردم و لباشو بوسیدم. –عزیزم آماده ای واسه یه بار دیگه. –نظرت چیه شیرین بریم تو دفتر بهرام؟ -چرا اونجا؟ -بیشتر حال میده. چیزی نگفتم. خواستم لباسام رو بپوشم گفت نمیخواد همینطوری بیاد. وقتی اومدیم توی اتاق چراغا خاموش بود و همه جا تاریک. صدای بسته شدن در پشت سرم شنیدم. منتظر بودم وحید چراغ ها رو روشن کنه. همین کار رو هم کرد. با روشن شدن چراغ حسابی شوکه شدم. پنج تا مرد لخت توی اتاق بودند. یکیشون بهرام بود. نمیتونستم باور کنم چه اتفاقی افتاده. بهرام گفت پس بلاخره جنده خانم رضایت دادند. گفتم وحید اینا اینجا چکار میکنند؟ -اومدن بکننت دیگه. –اما وحید تو قرار بود که هوامو داشته باشی. –داشتم دیگه. اما میترا رفته. شرمنده بچه ها تو کف کس و کونت اند. –مردها اومدند سمتم و دست هرکدومشون روی یه جای بدنم بود. چشمام پر اشک شد. بهرام بلند زد زیر خنده و گفت وحید خیلی حیوونی. دو هفته گذاشتیش سر کار فکر کرده عاشقشی. –میدونی دیگه این کارا توی خونمه. با گریه گفتم وحید خیلی پستی. منو با شدت بلند کردن و گذاشتند روی میز. دوتاشون کیراشون رو به صورتم میمالیدند. یکیشون دهنم رو به زور باز کرد و کرد توی دهنم. حس کردم یکی کیرشو توی کسم فرو کرد و مشغول کردنم شد. نوبتی منو از کس و بعدش از کون کردند و کیراشون رو توی دهنم میذاشتند. بهم فحش میدادن و حتی کتکم میزدند. خیلی با شدت و بد باهام رفتار میکردند. بعد نوبت بهرام شد. موهامو به زور کشید و کیرشو تا ته حلقم فرو میکرد. داشتم عق میزدم. صورتمو چسبوند به لای پاش و موهای تخماش رو به صورت خیس از اشکم میمالید. –لیس بزن جنده. تخمام رو بخور. منو دولا کرد و به زور کیر کلفت و گندش رو که از همه کلفت تر بود توی کونم کرد. جیغ زدم. با فشار کونم رو میگایید. موهامو رو از پشت میکشید و توی سرم میزد. –جنده خانم واسه من کلاس میذاره. بدبخت توی که کس و کاری نداری به جز جندگی به چیت مینازی. توی همین کردن هاش آبشو توی کونم خالی کرد. –وحید دمت گرم با این نقشه ای که ریختی. اگر نمیرفتی دنبالش حالا که میترا رفته ما بی کس میموندیم. با گریه گفتم همش نقشه بود؟ وحید گفت آره جنده. پس چی فکر کردی؟ فکر کردی واسم اهمیت داشتی؟ بدبخت تو فقط سوراخی واسه کیرامون. یهو یاد فیلم افتادم. بی اختیار گفتم پس اون فیلم. همه باهم زدندن زیر خنده. –ای احمق واقعا فکر کردی من از اون فیلم کپی ندارم؟ تجاوز اون آدم ها به من تا نیمه های شب طول کشید و چند بار منو کردند و آبشون رو توی کس و کون و دهنم ریختند.
دو ماه از اون ماجرا گذشت. وحید با پدر سوخته بازی کل مدارکم رو گرفته بود و به وسیله اون فیلم منو تهدید میکردند. دیگه حتی انقدر شجاعت نداشتم که از پیششون در برم. شبا اونجا میموندم و هر روز به بهرام وحید و دوستاش و حتی مشتریاش سکس میدادم. کسی دیگه شیرین صدام نمیکرد. همه منو جنده یا سوراخ فوری صدا میزدند. خیلی وقت ها ازشون کتک میخوردم و باهام بد رفتاری میشد. بهرام تهدیدم کرده بود که اگر به فکرم بزنه بخوام در برم پیدام میکنه. خیلی ازش میترسیدم. از همشون. بلاهایی که سرم آورده بودند باعث شده بود که هیچ اعتماد به نفسی جلوی بهرام و دوستاش نداشته باشم. حتی نمیتونستم مدارکمو ازشون بگیریم. توی ماه سوم کم کم شکمم داشت بزرگ و بزرگتر میشد و سینه هام سفت شده بود. فهمیده بودم حاملم اما به هیچکسی نگفتم که مبادا بلای بدتری سرم نیارند. اما بلاخره فهمیدند. بهرام وقتی فهمید با عصبانیت شناسنامه و مدارکم رو جلوم پرت کرد و گفت گورتو گم کن از اینجا. نمیدونم دقیقا چرا اما از یه چیزی خیلی ترسیده بود. شاید از اینکه این بچه براش شر بشه. یه درصد اگر احتمال داشت بچه خودش باشه میتونستم ازش شکایت کنم. حتی دیگه ریسک کورتاژ و این چیزا رو هم نکرد. فقط منو مثل یه سگ از اونجا انداخت بیرون. نمیخوام بگم شرایط خوبی داشتم اما حداقل یه جای خواب و غذا داشتم و اینکه این آخریا کمتر بهم گیر میدادند. هرچقدر کم اما بهم حقوق هم میدادند. انگار براشون فرقی نداشت بمونم یا نه. بهرام مثل انسیه نبود که بخواد شکنجم کنه و مجبور به کارهای سختم کنه اما فقط همین که هر وقت میخواست باید باهاش سکس میکردم چیزی نبود که باهاش راحت کنار بیام اما اومدم. آره به انتخاب خودم اینجا بودم. اما حالا چی؟ بازم سردرگمی. بازم بلاتکلیفی. فقط با این فرق که یه بچه توی شکممه که نمیدونم پدرش کیه.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#24 | Posted: 17 Dec 2018 09:46
از بس داستانت مزخرفه یه دونه پیامم نداری که چرا دیر میزاری و... سرو ته اینو بهم بیار همون کتایون رو ادامه بده این اصلا کشش و جذابیت اونو نداره
     
#25 | Posted: 17 Dec 2018 13:43
داستانش از لحاظ موضوعی جالبه که بکجا میرسه
هر دوتا داستان رو ادامه بده

غریبه ترین آشنا در میان دوستان
     
#26 | Posted: 17 Dec 2018 16:18
جالب بود واقعا مرسی
     
#27 | Posted: 18 Dec 2018 01:45
تا اینجا خوب پیش اومده
زودتر آپدیت کن
چند هفتس همین جور مونده
     
#28 | Posted: 18 Dec 2018 15:03
سلام دنبال ب داستانم در مورد ی پسر که با خواهر و مادرش میرن ترکیه و اونجا با سه تا پسر آشنا میشن کسی داره بهم پی ام بده

دوس دار صلح جهانی هستم
     
#29 | Posted: 18 Dec 2018 23:03
     
#30 | Posted: 20 Dec 2018 02:00
سلام خسته نباشی
به نظرت زیاد طولانی نشد این سرگذشت شیرین

matin
     
صفحه  صفحه 3 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / سرگذشت تلخ شیرین بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites