تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

سرگذشت تلخ شیرین

صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3  
#21 | Posted: 14 Jan 2019 17:58
قسمت نهم:
هیچ کاری نمیتوستم انجام بدم. سهراب از طریق شایان منو کامل تحت فشار گذاشته بود و هر جور دوست داشت باهام رفتار میکرد. خیلی راحت جلوی شایان بهم فحش میداد و کوچیکم میکرد. قبلا فقط نسبت بهم بی تفاوت بود و باهام صحبت نمیکرد اما اینطوری نبود که اذیتم کنه. اما الان واقعا یه جور دیگه شده بود. امیدواریم این بود که حداقل این رفتارش از این بدتر نشه. بعضی وقت ها سهراب با شایان میرفتند توی اتاق و در رو از پشت قفل میکردند. میدونستم چه اتفاقی داره میوفته اما هیچ کاری از دستم بر نمیومد. یه روز بعد از ظهر بعد ناهار سهراب روی مبل نشسته بود. شایان هم اونجا بود. من داشتم ظرف ها رو میشستم. –جنده بیا اینجا. توجه نکردم به حرفش. یهو داد زد حیوون مگه کری؟ گمشو بیا اینجا ببینم. –بله. –چه گوهی میخوری که صدات میزنم جواب نمیدی؟ -ببخشید داشتم ظرف ها رو میشستم نفهمیدم صدام کردی. جلوی شایان کیرشو در آورد. –بشین بخورش. خشکم زده بود. با من من گفتم سهراب خواهش میکنم. –خجالت میکشی؟ جنده ها مگه خجالت حالشون میشه؟ به شایان نگاه کردم. با نگاه متعجبش داشت منو نگاه میکرد. –سهراب تورو خدا. –زر نزن. بدو ببینم. میخوام شایان جنده بازی مامانشو ببینه. بعد جوری داد زد مگه کری که از ترس قالب خالی کردم. در حالی که نگاه ملتمسانم به سهراب و شایان بود نشستم جلو سهراب. سر کیرشو گذاشتم توی دهنم و به آرومی میمکیدم. محکم زد توی سرم و گفت درست بخورش. مثل همون موقع که توی ماشین ساک میزدی. گریم گرفت. با گریه کیرشو ساک میزدم. سهراب آه و ناله میکرد. –بیا شایان بشین کنارم از نزدیک ببین چجوری میخوره. شایان هم نشست کنار سهراب. نمیتونستم توی چشمای شایان نگاه کنم. –قشنگ یاد بگیر شایان. تو هم باید همینجوری بخوریش. شایان خجالت میکشید. شرم و حیا رو توی صورتش میتونستم ببینم. سهراب حیوون صفت کامل داشت منو شایان رو خورد میکرد. کاش میتونستم شایان رو مجبور کنم از این خونه بریم. سهراب دست شایان رو گرفت و گذاشت روی کیرش. بهش گفت بماله. بعد سر منو هل داد عقب. –بیا نوبت توئه. شایان با خجالت لباشو گذاشت روی کیر سهراب. چشمام رو بسته بودم و اشک میریختم. سهراب داد زد جنده نگاه کن. ببین پسرت چجوری کیر ساک میزنه. این کونی حروم زاده بچه تو جندس. الکی میگفتی باباش مرده. شک ندارم بچه یکی از همون بکن هاته. کم کم خجالت توی رفتار شایان محو شده بود. انگار براش دیگه مهم نبود. نفس های سهراب تند تر شد و آبشو رو روی صورت شایان ریخت. سهراب گفت برو پیش مامانت صورتتو تمیز کنه. جنده آب کیرمو از روی صورتش لیس بزن. از روی اجبار انجامش دادم. سهراب شلوارش رو پوشید و رفت توی اتاق. من همونجا نشسته بودم و داشتم گریه میکردم. شایان منو بقل کرد. با گریه گفتم شایان گفتم بریم از اینجا. قبول نکردی. ببین چه بلایی داره سرمون میاره. –کجا میخواستیم بریم. ما که جایی نداریم. یکم بگذره درست میشه مامان. –شایان هیچی درست نیمشه. فقط بدتر میشه. بیا بریم از اینجا. –من نمیخوام باهات بیام. –آخه چرا؟ -من اینجا راحتم. کجا بریم؟ با حرص گفتم مثل اینکه خوشت اومده شدی کونی سهراب. بلند شد و گفت هرچی باشم بهتر از توی جندم که معلوم نیست به چند نفر دادی. دست سهراب درد نکنه که از توی خیابون جمعت کنه. بجای تشکر کردنته ازت؟ بعدشم کجا میخوای بریم؟ تو که کاری بلد نیستی. میخواستی دوباره بری جنده بشی.–شایان میفهمی چی میگی؟ من بخاطر اینکه تو راحت باشی اونکارو کردم. –هزارتا کار دیگه میتونستی بکنی اما نکردی. الانم باز دوباره به همون کار جندگیت بر میگردی. انقدر عصبانی شدم که زدم توی گوش شایان. –بی شرف من هر چی باشم مادرتم. سهراب اومد از اتاق بیرون. –چه مرگتونه صداتون بلند شده؟ شایان گفت این جنده میخواد بره. –خب گورشو گم کنه بره. مگه جلوشو گرفتم؟ گفتم من با بچم میرم. نمیذارم پیش تو آشغال بمونه. شایان داد زد من با تو هیچ جایی نمیرم. سهراب گفت شنیدی که. یه بار دیگه هم صدات در بیاد از خونه پرتت میکنم بیرون. برای اولین بار تمام شجاعتم رو جمع کردم و عصبانیت و حرص به سمت سهراب حمله کردم. اما خیلی هیکلش از من گنده تر بود و زورش هم خیلی بیشتر. منو انداخت زمین و محکم زیر مشت و لگد گرفت. صورتم خونی شده بود. یه توف گنده انداخت روی صورتم و گفت بدبخت تو هیچ ارزشی نداری. از این به بعد نه میذارم بری و نه میذارم آب خوش از گلوت پایین بره. لباسام رو به زور از تنم کند و پاره کردشون. هرچی جیغ و داد میکردم و از شایان کمک میخواستم توجهی نمیکرد. نمیتونستم باور کنم پسری در مقابل تجاوز شدن به مادرش هیچ عکس العملی نشون نده. منو بلند کرد. سعی میکردم بدنم رو جلوی شایان بپوشونم اما سهراب دستام رو گرفت و بدن لخت منو جلوی شایان به نمایش گذاشته بود. –ببین شایان. هیکل این جنده خانم رو نگاه کن. میخوای بکنیش؟ شایان بهم نگاه میکرد. انگار هیجانی شده بود. با گریه سرم رو تکون دادم که نه. جیغ میزدم سهراب التماست میکنم. تمومش کن. تورو جون هرکی دوست داری. –خفه شو جنده. میخوام بدمت زیر کیر پسرت. شایان لخت شو. شایان هیچ کاری نکرد اما وقتی سهراب بلندتر داد زد سریع شلوارشو کشید پایین. سهراب منو به زور نشوند. –بیا کیرتو بکن تو دهنش واست بخوره. شایان اومد جلوم کیرشو به صورتم میمالید. لبام رو بسته بود و صورتم رو تکون میداد. سهراب یکی محکم خوابوند توی گوشم. –دهنتو باز کن جنده. کیر پسرتو بخور. با گریه کیر شایان رو کردم تو دهنم و ساک میزدم. یکم بعد سهراب منو خوابوند و نشست روی سینم. جوری که دستام زیر بدنش بود. پاهام رو گرفت و کامل بازش کرد. –نگاه کن. کس مامانته. خیلی گشاده. از بس که کیر رفته توش. بکنش. شایان کیر کوچیکشو کرد توی کسم. تمام بدنم مور مور میشد. خیلی حس بدی داشتم. سهراب گفت آفرین. داری مرد میشی. آبتم بریز توش. جیغ زدم نه سهراب تورو خدا. برگشت زد توی سرم و گفت مگه نمیگم خفه شو. دهنتو گل میگیرم صدات در بیاد. زیاد طول نکشید که حس کردم توی کسم گرم شد. شایان آبشو توی کسم ریخته بود.
بعد اون روز کار من شده بود کتک خوردن و فحش شنیدن از سهراب. حتی شایان هم تحت تاثیر رفتار سهراب بود و باهام رفتار بدی داشت. بیشتر وقت ها مجبور بودم لخت باشم. یه بار که کیر سهراب رو جلوی شایان داشتم ساک میزدم حس کردم یه مایع داغ با فشار توی دهنم میاد. سهراب توی دهنم داشت میشاشید. کیرشو در آورد بقیه شاششو روی صورتم خالی کرد. بعد موهامو گرفت و صورتم رو چسبوند به کف زمین و گفت لیس بزن جنده. یا حتی بدتر از اون بعد ریدنش خودشو نمیشست و منو مجبور میکرد کونشو با زبونم تمیز کنم. نه واسه سهراب ارزشی داشتم و نه حتی اهمیتی واسه شایان. سهراب از هیچ فرصتی برای تحقیر و ناراحت کردن من نمیگذشت. حتی بعضی وقت ها جلوی من با شایان سکس میکرد. توهین و کتک زدن های سهراب خیلی سخت بود اما سخت تر از اون دیدن کون دادن شایان بود در حالی که شایان انگار واقعا از این کار لذت میبرد. بعضی وقت ها منم توی سکسشون شریک میکردند. مثلا سهراب کیرشو از توی کون شایان در میاورد و من براش ساک میزدم تا دوباره توی کونش بذاره یا اینکه آبشو توی کون سهراب خالی میکرد و من باید دهنم رو زیر کون شایان میبردم تا آبشو توی دهنم خالی کنه.
بدترین خصلتی که من دارم اینه که خیلی راحت با همه چیز کنار میام. حتی اگر مجبورم کنن که هر روز گوه بخورم بعد چند روز برام عادی میشه و بدتر از اون ممکنه ازش لذت ببرم. دیگه پذیرفته بودم این زندگی نکبتی من باید اینجوری باشه. همیشه باید یکی بهم تجاوز کنه اذیتم کنه. بعضی وقت ها از این همه تحقیر و شکنجه لذت میبردم. حتی از سهراب میخواستم که منو تنبیه کنه. شایان از سال دوم راهنمایی دیگه مدرسه نرفت. خیلی راحت گفت دوست ندارم برم و سهراب هم از خدا خواسته قبول کرد. منم هیچی نگفتم چون فایده ای نداشت. یکی از وظایف من این بود که شایان رو برای سکس با سهراب آماده کنم. میبردمش دستشویی و کونش رو تمیز میکردم. شایان چهارده ساله بود که یه روز سهراب سر یه موضوع بیرون از خونه خیلی عصبانی شده بود. خیلی بی خود و بی جهت بشقاب غذا رو سمتم پرت کرد و بلند شد که منو زیر مشت و لگد بگیره. کار هر روزش بود و اینجوری نبود که بترسم یا ناراحت بشم اما سهراب خیلی عصبانی بود. جوری که تا اون روز هیچ وقت تا این حد عصبانی ندیده بودمش. در حالی که غذا توی دهنش بود به سمتم حمله کرد. من یه گوش خودمو جمع کردم و دستام رو روی سرم گرفتم و منتظر کتک خوردن بودم. دو سه قدم سمتم اومد چشمام رو بستم. اما اتفاقی نیوفتاد. چند ثانیه بعد چشمام رو باز کردم و دیدم سهراب در حالی که دست و پا میزنه روی زمین افتاده. خیلی ترسیدم. انقدر که از اونجا فرار کردم و رفتم توی اتاق. چند دقیقه بعد صدای جیغ و فریاد شایان بلند شد. سهراب چشماش کامل باز بود و روی زمین ولو شده بود اما هیچ تکونی نمیخورد. شایان به اورژانس زنگ زد. وقتی رسیدند کار از کار گذشته بود. سهراب بر اثر خفگی بخاطر غذایی که توی گلوش پریده بود مرده بود.
تا دو ماه منو شایان توی اون خونه بودیم. حداقل باز خوب بود یه جایی داشتیم که بمونیم. فکر میکردم این خونه و مغازه و دارایی سهراب به منو شایان میرسه. اما زهی خیال باطل. برادر های سهراب بعد دو ماه سر و کلشون پیدا شد. مثل همیشه نتونستم از حق خودم و شایان دفاع کنم. البته چیزی هم نداشتم که بشه بهش استناد کرد. فقط یه عقد نامه که چه عرض کنم. صیقه نامه بود که ارزش قانونی هم نداشت. نمیدونم این برادرهایی که همه مدت هیچ خبری ازشون نبود چجوری یهو سر و کلشون پیدا شده. آخر سر مجبور شدیم از اونجا بریم بیرون. فقط تنها کاری که تونستم بکنم این بود که نزدیک بیست میلیون پول نقد توی گاو صندوق خونه بود. همه تراول. اونو برداشتم و با شایان دوباره آواره کوچه و خیابون شدیم.
     
#22 | Posted: 17 Jan 2019 19:04
قسمت آخر:
چند وقت طول کشید تا دوباره بتونم به یه ثبات نسبی برسم. تصمیم گرفته بودم سبک زندگیم رو عوض کنم و دیگه تن به هرزگی ندم. بیشتر به خاطر شایان بود. اما بدبختانه شایان بدتر شده بود. با کلی بدبختی و پولی که از کارگری توی خونه این و اون آرایشگری تونسته بودم جمع کنم براش یه موبایل خریدم. همین باعث شد که وضعیت بدتر بشه. خودشو شکل دخترا درست میکرد و آرایش میکرد و اکثرا از تا دیر وقت بیرون بود. هیچ حرف شنوی ازم نداشت و حتی بعضی وقت ها بهم فحش میداد. یه مدتی توی یه آرایشگاه کارگری میکردم. کم کم آرایشگری رو یاد گرفتم و تونستم با استفاده از مهارت هام درامد بهتری داشته باشم. با این حال مشکلات زندگیم انقدر زیاد بود که حتی صدها برابر پولی که در میاوردم رو اگر داشتم باز زندگیم همون شرایط مزخرف رو داشت. بدترین چیزی که اذیتم میکرد این بود که میترسیدم بخوام با کسی وارد رابطه بشم. البته دوستایی داشتم که خیلی بهم کمک میکردند اما آخرش همون دوست ها هم برام مشکل درست میکردند. به هیچ کسی اعتماد نداشتم. یکی از کسایی که زیاد آرایشگاه میومد یه خانم میان سالی بود که تنها بود. بچه هاش همه خارج بودند و با سگش زندگی میکرد. خیلی از کارم راضی بود. همیشه اصرار داشت که من اصلاح و آرایشش رو انجام بدم. اسمش سوماز بود. تپل و سفید بود خیلی هم سر زبون داشت. خیلی هم حرف میزد. یه روز بهم گفت نمیتونه راحت هر دفعه بیاد آرایشگاه و ازم خواست که من برم خونش. اولش نمیخواستم قبول کنم اما با پیشنهاد پول بیشتر خام شدم. وقتهایی که خونشون میرفتم بیشتر نقش یه هم صحبت رو براش داشتم. بعضی وقتها ازم میخواست بدنشو اپیلاسون کنم. البته فقط دست و پا رو. یکبار بهم گفت کل بدنشو براش اپیلاسیون کنم. زیاد برام سخت نبود اما سوال بود که چرا کل بدنشو میخواد؟ یه زن توی اون سن و سال که با کسی رابطه نداره. نظافتش رو هم که خودش با تیغ میتونست انجام بده. به هر حال قبول کردم. خودشو لخت کرد جلوم و روی تخت تشک خوابید. دست و پاش تموم شد و میخواستم بین پاهاشو تمیز کنم. کس تپل و بامزه ای داشت. جوری که نگاه کردن بهش داشت تحریکم میکرد. حسی رو بهم برگردوند که سالها بود از خودم رونده بودم. بی اختیار انگشتم رو لای کسش کشیدم و خودشو جمع کرد. سریع گفت چکار میکنی دختر؟ -ببخشید دستم خورد. –آهان همینجوری پس دستت خورد. نزدیک بود فکر بدی راجبت کنم. بعد زد زیر خنده. –شیرین تا حالا با زن خوابیدی؟ از این حرفش جا خوردم. با من من گفتم نه. –ولی دوست داری بخوابی آره؟ -چرا این حرف رو میزنی سولماز خانم؟ -دختر جون من خودم هفت خط روزگارم. واسه من نقش بازی نکن. نمیدونستم چی بگم. هم دلم میخواست هم خجالت میکشیدم. سولماز بلند شد و جلوم نشست. –خجالت نکش دختر. راستشو بگو دوست داری؟ -آخه سولماز خانم چی بگم. ام میدونی. –همون پس دوست داری. –نه من نگفتم دوست دارم. همونجور که نشسته بود پاهاش رو باز کرد و دستشو گذاشت روی کس تپلش. –دستت درد نکنه عزیزم. وویی چه هلویی شده. بیژن کجایی که زنت واست خودشو تمیز کرده. –سولماز خانم شما بعد شوهر مرحومتون با کسی دیگه نبودید؟ -وا دختر؟ مگه من از اون زن خرابام که تا شوهرم بمیره بیوفتم دنبال یه مرد بکشم رو خودم. –ببخشید منظور بدی نداشتم. دیگه آدمه. هوس میکنه. –آره آدمه دیگه. یه وقت هایی هوسی میشه. تو هوسی میشی چکار میکنی؟–من؟ -آره جونم تو. تو هم مثل من بیوه ای. –هیچی. –هیچی هیچی؟ یعنی با خودتم ور نمیری؟ -نه. –چقدر تو یخی پس. شیر برنج. –نه اینجوری نیستم. اما دوست ندارم با خودم ور برم. شما چکار میکنی؟ -من بعضی وقت ها یکارایی میکنم. یه سال بعد از اینکه بیژن عمرشو داد به شما هیچکاری نکردم اما بعدش دیدم نمیشه. ولی بگم فقط سه نفر بودند ها. –هنوزم هستند؟ -نه بابا. یکیشون مامور برق بود. اومده بود کنتور رو چک کنه. منم اون روز بد حشری بودم. دیگه بهش نخ دادم و اونم گرفت و همینجا توی اون اتاق یه دل سیر کس دادم. اووف انقدر خوب بود که هنوز یادش میوفتم خیس میشم. با دست هاش کسشو باز کرد و گفت ببین چه خیس شدم. با دیدن کس باز شده و خیسش یهویی شهوتی که مدت ها توی من خبری ازش نبود دوباره شعله ور شد. بی اختیار دستم رو یکم بردم جلو و سریع کشیدم. –چیه عزیزم؟ دلت میخوادش. نه؟ دستم رو گرفت و گذاشت روی کسش. خیلی داغ بود. اما بدن من به همون اندازه حرارت داشت. –اووف تو هم که داغی. پس دوست داشتی شیطون و نمیگفتی. دستم رو کشیدم و گفت نه سولماز خانم. بقلم کرد و گفت عزیزم با من راحت باش. منم مثل خودتم. ما اگر به داد هم نرسیم کی میخواد به دادمون برسه. بیا جونم. لباش رو گذاشت روی لبام و لباسام رو در آورد. خیلی زود توی بقل هم لخت بودیم و بدن همو لمس میکردیم. اون کس منو میخورد و منم کس اونو. خیلی وارد بود. معلوم بود زیاد لز داشته. منو جوری ارضا کرد که هیچ وقت انقدر خوب حال نکرده بودم. لذت سکس با همجنس برای اولین بار توی زندگیم اتفاق افتاد. اما دوست داشتم کاش کسی بود که واقعا عاشقش بودم. یکی مثل لیلا یا حتی کتایون.
از خونه سولماز که اومدم حس سبکی میکردم. برای اولین بار بعد چندیدن ماه هیچ فکر منفی توی ذهنم نبود. دوست داشتم بازم اتفاق بیوفته. و افتاد. یعنی برنامم شده بود که مرتب هر هفته میرفتم پیش سولماز و باهم حال میکردیم. حتی بعد یه مدت یکی از دوست هاش که هم سن و سال خودش بود و از قضا چادری و مذهبی هم بود به جمعمون اضافه شد. تقریبا دو ماه بود که مرتب خونش میرفتم و هر دفعه ربابه خانم هم با سولماز اونجا بود. اما نمیدونم چه مشکلی بود که کم کم مدل سکسمون عوض شد. انگار خودم میخواستم اینجوری باشه. من فقط به اون حال میدادم و اون دوتا هیچ کاری باهام نمیکردند. رباب از اولش هم زیاد باهام توی سکس خوش رفتار نبود. فکر میکردم بخاطر خجالت و حیاست اما بعد مشخص شد از اونایی که هیچ کاری نمیکنه و فقط انتظار داره همه کارها رو طرفش براش انجام بده. از اونجایی که منم خیلی خوب بهش حال میدادم باعث میشد که کلا هیچ کاری نکنه. این رفتار کم کم رو سولماز هم تاثیر گذاشت و اونم مثل رباب ازم انتظار داشت با خوردن و مالیدن کسش ارضاش کنم و بعدش شرم رو کم کنم. دیگه این آخریا یه جوری شده بود که هیکل چاقشو روی تخت مینداخت و میگفت هوی دختر زود باش. کسم میخاره. وقتی هم که ارضا میشد میگفت میخوام برم حموم. جمع کن برو. قبلا حداقل یه تعارف میزد شام بمون یا اینکه برات چایی بیارم. نمیدونم چرا هرکی منو میبینه میخواد سوارم بشه. انگار روی پیشونیم نوشته فقط برای استفاده. از یه جایی به بعد حس کردم اصلا هیچ لذتی نمیبرم و فقط ازم سوء استفاده میشه. از طرفی بخاطر پول مجبور بودم هر روز تا شب کار کنم و اگر یه روزم رو بخاطر سولماز کار نمیکردم عقب میموندم. واسه همین تصمیم گرفتم دیگه نرم خونشون. یه دلیل دیگه هم داشت. دیگه پول نمیداد. چند بار بهم زنگ زد پاشم برم هر دفعه یه بهونه آوردم و دفعه آخر گفتم خونم رو عوض کردم و راهم دوره. اونم دیگه پیگیر نشد.
از اونجایی که همیشه بدبختی عضو جدایی ناپذیر زندگی مزخرف منه همیشه باید یه مشکلی پیش بیاد. یعنی اگر چند وقت بی هیچ دردسری بگذرونم حس میکنم مردم. یکی از مشتری های آرایشگاه گوشیش گم شد. یعنی دزدیده بودند. کلی سر و صدا کرد و پلیس آورد. مسئول اونجا هم برای اینکه آبرو ریزی نشه گفت کیف و وسائل همه رو بگردند. اون گوشی توی جیب مانتوی من سر در آورده بود. هرچی قسم و آیه که بخدا کار من نبوده اما کسی باور نمیکرد. فهمیدم که کار یکی از آرایشگر های اونجاست. خیلی بهم حسادت میکرد. چون مشتری هام خیلی ازم راضی بودند. همین حرکت کافی بود که مدیر اون سالن زیبایی منو بندازه بیرون. یه چند روزی خونه بودم تا کار جدید پیدا کنم. خونه موندنم باعث میشد هم اعصاب من خورد بشه هم شایان. فهمیدم بعضی وقت ها من نیستم دوست هاش رو میاره خونه که سکس کنند باهاش. البته دوست که نبودند. خیلی اعصابم بهم ریخت وقتی فهمیدم شایان در قبال پول باهاشون سکس میکنه. اونم جنده شده بود اما از نوع پسرونش. نمیدونستم باهاش چکار کنم. یه آن گفتم شاید چون تاحالا سکس با زن نداشته نمیتونه احساس مردانگیش رو بروز بده. یه بار توی آرایشگاه صحبت راجب این مردهایی بود که آرایش میکنند و همجنس بازند. یکی گفت این بدبخت ها دختر بهشون راه نمیده میرن کونی میشن وگرنه کجا کون دادن جای کس کردن رو میگیره؟ هرچند شایان به اجبار سهراب بعضی وقت ها منو میکرد اما میدونستم ازش لذت نمیبره. البته سنش هم خیلی کمتر از الان بود. تصمیم گرفتم بخاطر اینکه شایان دیگه دنبال این کارها نره خودم رو در اختیارش بذارم. رفتم حموم و به خودم رسیدم. لباسام رو پوشیدم و رفتم توی اتاق شایان. شایان مثل همیشه با تاپ و شورت توی خونه میگشت. حتی ابروهاشم مثل دخترا تمیز کرده بود. –شایان تو از این کار واقعا لذت میبری؟ -کدوم کار؟ -اینکه با مردها باشی. –به تو ربطی نداره. –من نیومدم دعوا کنم. میخوام کمکت کنم. –بهترین کمکی که میتونی بکنی اینه که از این خونه بری. –من برم کی پول اجاره خونه رو بده؟ تو میدی؟ -آره من میدم. –از کجا میخوای بیاری؟ -گفتم به تو ربطی نداره. گوه خور منی؟ -نه مادرتم. برام مهمه که چکار میکنی. –باشه پس گوهتو بخور. –نگفتی پولشو چجوری در میاری. صداشو برد بالا به تو هیچ ربطی نداره. –من میدونم اونایی که باهاشون رابطه داری بهت پول میدن. –آره همینو میخوای بدونی؟ کون میدم کیر ساک میزنم پول میگیرم. مثل خودت که جنده بودی. –شایان من مجبور بودم. –خفه شو دیگه. زیادی داری گوه میخوری. برو بیرون حوصلتو ندارم. با عصبانیت گفتم شایان تو حق نداری اینجوری باشی. هرکاری اون سهراب کثافت با من و تو کرده دیگه تموم شده. من تصمیم گرفتم دیگه سالم زندگی کنم. تو هم باید همینکار رو بکنی. –تو چرا نمیفهمی. من دوست دارم اینکار رو بکنم. دوست دارم منو بکنند. –اگه دوست داری برو اون چیز مسخره که بین پاته بده ببرن بجاش سوراخ درست کنند بیشتر حال کنی. بدبخت بی بخار. حتما دیگه کار نمیکنه که با کون دادن حال میکنی. با عصبانیت بهم گفت خیلی هم خوب کار میکنه. به تو هم هیچ ربطی نداره. –نه دیگه عمرا کار نمیکنه. وگرنه کونی نمیشدی. اگر راست میگی ثابت کن. یهو ساکت شد. بعد با تعجب پرسید ثابت کنم؟ -آره ثابت کن. بعد خیلی سریع لباسام رو در آوردم و لخت شدم و گفتم همین الان نشون بده کار میکنه یا نه. اگر کیرت راست میشه باید منو بکنی. میخواستم برم سمتش که هولم داد و گفت گمشو دیوونه. انقدر جندگی کردی حالیت نیست به کی میخوای بدی. فقط کیر میبینی دلت میخوادش. سگ تورو نمیکنه. حالا گمشو از اتاقم بیرون حالم بهم میخوره ازت. دعوای سختی کرد باهام و از خونه رفت بیرون. یه هفته برنگشت. نمیدونستم کجا باید دنبالش بگردم. بعد یه هفته برگشت و گفت خونه دوستام بودم. بهش تا اومدم حرف بزنم گفت ناراحتی گمشو از این جا بیرون. و برای اینکه حرص منو در بیاره یه لات نره غول رو با خودش آورد خونه. از ترسم از خونه اومدم بیرون و کل شب رو تا صبح توی راه پله پشت بوم موندم.
رابطه منو شایان خیلی وحشتناک شده بود. هر دفعه با یکی و حتی بعضی وقت ها با چند نفر میومد خونه. از ترس اینکه دوباره بهم تجاوز نشه از خونه میومدم بیرون. تنها راه نجاتم این بود که زودتر یه کاری پیدا کنم. کار پیدا میکردم اما هر دفعه به یه دلیل مدت زیاد نمیتونستم توی اون کار بمونم. آخرین جایی که کار پیدا کردم یه آرایشگاه تازه تاسیس بود که هیچ تابلو و چیزی هم نداشت. مشتری هایی هم که میومدند اکثرا زیاد کار نداشتند و زود میرفتند. روزی چهار پنج نفر میومدند و میرفتند. با اینکه چندتا صندلی و لوازم کامل آرایشگاه رو داشت اما هیچ کسی اونجا آرایشگری نمیکرد. هرکسی هم که میومد همون اول میگفت فلانی هست؟ میرفت توی اتاق پیش رکسانا. کسی که آرایشگاه مال اون بود. یه مدت بعد فهمیدم رکسانا مواد فروشه و آرایشگاه فقط واسه رد گم کنیه. کم کم منم توی بازیشون آورد. پولش انقدر خوب بود که راحت نمیتونستم رد کنم. یه شب با رکسانا رفتیم پارک ارم. اونجا باید به یکی جنس میدادیم. من رفتم دستشویی و وقتی اومدم بیرون خیلی اتفاقی با کسی بر خورد کردم که تمام عمر منتظر دیدنش بودم. اون کتایون بود.
     
#23 | Posted: 17 Jan 2019 19:06
دوستان واقعا متاسفم که این داستان نتونست انتظارتتون رو برآورده کنه. دلیلش هم مشغله این چند هفته اخیر و اینکه تمرکز لازم رو نداشتم بود. امیدوارم بتونم توی فصل سوم داستان زندگی کتایون این قضیه رو جبران کنم . مرسی از همگی
     
#24 | Posted: 17 Jan 2019 19:21 | Edited By: sara2626
خدایی الان بعد از مدت ها باز کردم ببینم کامنت ها چیه
بخدا از وقتی شروع کردی این داستان رو حتی یک داستانش هم نخوندم درصورتی که کتایون رو تند تند چک میکردم که ببینم جدید گذاشتی یا نه
نمیدونم چرا این داستان رو نخوندم
البته تو داستان کتایون اصلا حس خوبی از شیرین نگرفتم و واسه همین چون شخصستش جذاب نبود کلا برام جالب نبوده بخونم . بکامنت ها هم که اصلا خوب نیست تو این داستان . با احترامی که به نویسنده قائلم اما این داستان ها یجورایی شده مثل سریال ترکیه ای از بس طولانی میه اخر سر بی سر و ته تموم میشه
     
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / سرگذشت تلخ شیرین بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites