تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

سرگذشت تلخ شیرین

صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#31 | Posted: 20 Dec 2018 20:58
اي كاش زودتر خاطرات شيرين رو به زندگي كتايون متصل مي كردي و داستان را با حضور كتايون ادامه مي دادي
     
#32 | Posted: 20 Dec 2018 21:19
قسمت هقتم:
بعد کلی بد بختی و در به دری مجبور شدم برگردم شهرستان و بچم رو اونجا به دنیا بیارم. با اون وضعیتم حتی نمیتونستم برگردم پیش خانوادم. تنها کسی که تونست بهم کمک کنه عمه جیران بود که اونم کلی سر همین ارتباط با من کلی مشکل براش درست شد. با این حال به کمک عمه جیران رفتم پیش یکی از اقوام دور توی یکی از روستاهای نزدیک شهرستانمون. صفورا خانم زن دایی پدرم بود. یه پیرزن تنها که شوهرش خیلی سال قبل مرده بود و از اونجا که اجاقشون کور بود بچه نداشتند. قابله روستا بود و تقریبا اکثر بچه های اون روستا رو اون به دنیا آورده بود. اما همیشه حسرت بچه خودش رو میخورد که هیچوقت نتونست به دنیا بیارتش. با وساطتت عمه جیران قبول کرد پیشش بمونم. بچم رو به دنیا آورد و مثل بچه نداشتش دوسش داشت. با این حال انقدر پیر بود که نمیتونست ازش مراقبت کنه. از طرفی برای منم کاری نبود که بتونم توی اون روستا انجام بدم. تونستم یه دار قالیچچه دست و پا کنم و با قالیچه بافی حداقل اموراتمون رو بگذرونم. بچم به دنیا اومد. یه پسر سفید و ناز. اما هرچی به چهره ناز و معصومش نگاه میکردم نمیتونستم تشخیص بدم باباش کدوم یکی از آدم هایی بوده که باهام سکس میکرد. حداقل از اینکه اصلا شباهتی به بهرام نداشت خوشحال بودم. دوست نداشتم بچم مال اون باشه. اسم بابام رو روش گذاشتم. جلال. هر چند که بعدا خودش اسمش رو عوض کرد و گذاشت شایان. چند ماهی گذشت و جلال هم داشت از آب و گل در میومد. یه روز گفت شیرین این حاج صابر هست که بعضی وقت ها میاد امام زاده. میشناسیش دیگه. –آره خب چطور؟ -پارسال زنش مرد. میخواد ازدواج کنه اما بچه هاش مخالفند. مرد ها رو جون به جونشون کنی نمیتونند دنبال نیازشون نرند. باید همیشه یه زن باهاشون باشه. –خب به من چه ربطی داره؟ -تورو دیده ازت خوشش اومده. میدونه بیوه ای. اونم وضعش بد نیست. میتونه کمک خرجیت رو بده. حاضری صیغش بشی؟ -وا ننه صفورا؟ انقدر وضعمون بد نیست که بخوام واسه پولش زیر این و اون بخوابم. –این و اون نیست. فقط یه نفره. –مگه نمیگی بچه هاش مخالفند؟ فردا واسم کلی شر درست میشه. –همیشه که اونجا نمیری. اون اکثرا میره شهر پیش بچه هاش. آخر هفته ها اینجاست. تو هم فقط اون موقع ها میری. راست میگفت. با این پولی چندر غازی که از قالیچه بافی در میاد نمیتونیم دوتا دونه نون و سیب زمینی بخریم. دو روز دیگه این بچه بزرگ میشه و هزینه داره. قبول کردم.
برناممون شده بود که شب جمعه هر هفته برم خونه حاج صابر و تا صبح پیشش بمونم. انصافا آدم خوبی بود. خیلی وقت ها کمکم میکرد. اما بازم توی اصل قضیه فرقی نداشت. کم کم این قضیه توی روستا پیچید و رفتارهای مردم روستا هم عوض شد باهام. البته اونقدر ها هم سخت نبود. اما واسه حاج صابر مشکل ساز شد. اونم دیگه دیر به دیر میومد روستا. اخر سر هم سه ماه نیومد و بعد فهمیدیم سکته مغزی کرده و حتی نمیتونه راه بره. به خشکی شانس. دیگه نمیتوسنتم روی کمک های مالیش حساب کنم. توی این مدتی که پیش حاج صابر میرفتم دیگه قالی بافی نمیکردم. واقعا هم دیگه نمیتونستم. جونشو نداشتم. نا خودآگاه به فکرم افتاد کاش یکی دیگه پیدا بشه. با صفورا صحبت کردم. بعد چند وقتی یکی پیدا شد که از شهر میومد. اولش قرار بود صیغه کنیم اما زیاد تو بحر این داستانا نبود. واسه خودمم اصلا اهمیتی نداشت که صیغه کنه یا نکنه. مسخره بازیه. با چهارتا جمله عربی یه زن به یه مرد محرم میشه. چهار بار توی دو ماه خودش اومد. ماه بعد یکی از دوستاش رو هم آورد. اوش نمیخواستم قبول کنم اما وقتی مبلغ رو برد بالاتر قبول کردم. این اتفاق با آدم های مختلف تکرار شد تا اینکه توی روستا پیچید من جندم. هیچکسی باهام حرف نمیزد و حتی بقالی هم بهم جنس نمیفروخت. بهم میگفتند پولت نجسه. اما باعث نشد که به سکس دادن در عوض پول یا همون جندگی خاتمه بدم. واقعا درامدی مفتی داشت. حتی چند بار گروهی باهام سکس کردند. دفعه آخر توی یه خونه با پنج تا پسر بودیم. مشروب و تریاک هم بود. یهو پلیس ریخت و هممون رو گرفتند. انقدر پیش قاضی که امام جماعت شهر هم بود عجز و ناله کردم که دلش به حالم سوخت و منو از شلاق و حبس تبرئه کرد. البته فقط دلسوزی نبود. اونم نیاز های خودشو داشت. درسته یه مدت صیغش شدم. این قضایا تا چهار سالگی جلال ادامه داشت.
شش ماه پیش صفورا مرد. بعد از اون من یه خونه توی شهر اجاره کردم از اون موقع اونجام. خرجمم از همون کار در میاوردم. البته نه اینکه زیاد باشه اما فقط در حد بخور نمیر. ماهی با یکی دو نفر. دوست نداشتم مثل سابق تابلو بشم. خیلی به ندرت با عمه جیران در ارتباط بودم. یه روز عمه جیران گفت جلیل برگشته و میخواد ببینتت. اولش گفتم من باهاش هیچ حرفی ندارم. واگذراش کردم به خدا. حساب ما باهم باشه اون دنیا. هرچی اصرار کرد قبول نکردم. فرداش خود عمو جلیل زنگ زد. –چی میخوای دیگه از جونم عمو جلیل؟ دار و ندار اون بابای خدا بیامرزم کشیدی بالا. –شیرین جان متاسفم. میخواستم منو حلال کنی؟ -بخاطر تو و اون زنت میدونی چه بلاهایی سرم اومد؟ از وقتی بابام مرد یه روز خوش نداشتم. گریه میکرد و التماس میکرد منو ببینه. دلم به حاش سوخت. رفتم پیشش. با پول خونه یه کارگاه چوب بری توی شمال زده بود. وضعش هم خوب شده بود و کار و بارش گرفته بود. اما یدفعه کارگاه آتیش میگیره و کل زندگیش و خونش که بالای کارگاه بود همش دود میشه میره هوا. توی اون آتیش سوزی زنش بدجوری آسیب میبینه و کلی هم هزینه میکنه خوب بشه اما آخر میمیره. –شیرین این پنج میلیون کل پولیه که برام مونده. اومدم به تو بدم بلکه مارو ببخشی. –عمو من نه پولتو میخوام و نه میبخشم. نمیتونی با این پول این چند سال بدبختی منو جبران کنی. –شیرین بخدا دیگه کاری از دستم بر نمیاد. اگر میتونستم حتما میکردم. –میدونم نمیتونی. واسه همین میگم حساب ما باشه اون دنیا. التماس میکرد. به پام افتاده بود و گریه میکرد که ببخشمش. نمیتوستنم بیشتر از این شاهد التماس کردنش باشم. نمیخواستم پولشو قبول کنم اما واسه یه زندگی بهتر بهش نیاز داشتم. آخر سر گفتم باشه. پولتو قبول میکنم. میبخشمت اما دیگه هیچ وقت سراغ منو نگیر. ما خیلی وقته دیگه باهم فامیل نیستیم. پولشو برداشتم.
یکی از مشتری هام که از تهرانی بود یه بار بهم گفت تهران خیلی بیشتر پول میدن. من اون موقع واسه یه دور سکس سه هزار تومن میگرفتم. اون یارو گفت توی تهران حتی تا بیست و سی هزار تومن هم میدن. همین حرف منو تحریک کرد که برم تهران. بعد چند وقت فکر کردن تصمیمم رو گرفتم و اومدم تهران. سه ماه اول تهران بودم اما هزینه ها بالا بود و شرایط منم سختتر میشد. یکم بعد رفتم کرج خونه گرفتم. جلال هفت سالش شده بود و باید میرفت مدرسه. واسه همین لازم بود بیشتر کار میکردم. یه روز بعد از ظهر مثل بقیه مواقع سر بلوار وایساده بودم که یه ماشین سوارم کنه. یه ماشین شاسی بلند قدیمی جلوم وایساد. سوار شدم. رانندش یه مرد میان سال و چاق و کچل بود. هیکل درشتی داشت. خیلی سرد برخورد میکرد. –قیمتت چنده؟ -سی. همینطوری بالاترین قیمت رو گفتم. معمولا همین رو میگفتم بعد کلی چک و چونه به بیست یا پونزده رضایت میدادم. البته چند بار هم شد که پولم رو ندادند یا کتکم زدند. از جیبش سی تومن در آورد و گذاشت روی داشبورد. باورم نمیشد. هیچکی انقدر پول نداده بود تا حالا. پیش خودم گفتم یه جوری باید بهش حال بدم که مشتری ثابتم بشه. –خب جات کجاست؟ -همینجا. –همینجا میخوای بکنی؟ دست کرد کمربندشو باز کرد و گفت نه فقط واسم بخورش. دیگه بهتر از این نمیشد. فقط واسه یه ساک سی تومن. کیر واقعا کلفتی داشت. اما سعی کردم خیلی خوب بخورم که بازم بیاد پیشم. بعد چند دقیقه ساک زدن آبش اومد و خوردم. مردها دیوونه این کارند. منو برد سر همون جا که سوار کرده بود پیاده کرد و رفت. سه هفته بعد دوباره اومد و همون قضیه تکرار شد. بدون اینکه بدونم اسمش چیه یا بشناسمش. فقط میدونستم یه مرد چاق و درشت با کله کم مو و عینکی با ماشین بزرگ آبی که کیر گنده ای داره بعضی وقت ها میاد اینجا. هیچ مکالمه ای هم بینمون نبود. فقط وایمیساد بوق میزد. سوار میشدم. سلام میکردم. میرفت توی کوچه پس کوچه ها. کیرشو در میاورد. میخوردم و پولمو میداد. این قضیه چندین بار تکرار شد. تا اینکه یه روز مثل همیشه همونجا وایساده بودم یه پژو سیاه جلوم ترمز زد. شیشه هاش کاملا دودی بود. رفتم جلو دم شیشه و با ادا اطوار های جنده گونم منتظر این بودم بگن چند؟ شیشه رو کشید پایین. دوتا مرد با ریش بلند بودند. –اینجا چه غلطی میکنی؟ -منتظر ماشینم. –زر نزن منتظر مشتری هستی هرزه. سوار شو بریم پایگاه. –من کاری نکردم. –خفه شو. بهت میگم سوار شو. یهو صدای بوق آشنای همون ماشین بزرگ قدیمی رو شنیدم. رفتم سمت ماشینش و سوار شدم. یکی از اونایی که توی ماشین پژو بود پیاده شد و گفت منه نمیگم سوار شو. اون آقای مشتری ثابت گفت با زن من چکار داری؟ یارو ریشوئه خیلی تند گفت این زنته؟ اونم تند تر جوابشو داد آره چطور؟ حرفیه؟ اون یکی که تو ماشین بود گفت بیا بریم ولشون کن. راه افتادیم. –ممنون. واقعا خیلی لطف کردی نجاتم دادی. –حروم زاده ها فقط میوفتن توی خیابون پاچه مردم رو بگیرند. –آره آشغالای کثافت. کم کم صحبتمون باز شد. فهمیدم اسمش سهرابه و تنها زندگی میکنه. زن و بچه نداره و تنهاست. منم براش تعریف کردم چه وضعیتی دارم و این حرف ها. منو برد همونجا که سوار کرده بود. –نمیخوای واست بخورم؟ -نه کار دارم باید برم. –پس چرا سوارم کردی؟ -دیدم بهت گیر دادند باید کمکت میکردم. –امم پس بذار بجای لطفت بهت حال بدم. پول نمیخوام ازت. –گفتم که باید برم کار دارم. پیادم کرد و رفت. این کارش تا چند روز توی فکرم بود. هر بار که اونجا وایمیسادم منتظر اومدن سهراب بودم. بلاخره یه بار که سوار شدم منو برد خونشون.

با احترام
من همجنسباز نیستم
درخواست ندید
     
#33 | Posted: 24 Dec 2018 13:38
میشه این داستان رو زودتر تمومش کنی و برگردی سراغ داستان کتایون
     
#34 | Posted: 25 Dec 2018 19:44
میشه تمومش کنی لطفا

matin
     
#35 | Posted: 25 Dec 2018 21:02
manipepero64:


میشه تمومش کنی لطفا

موافقم
     
#36 | Posted: 25 Dec 2018 21:29
شما نیا و نخون. من عشق تجاوز و سکس کثیفم که توی این داستان پیدا میشه. از نویسنده میخوام که رابطه های زوری رو بیشتر کنه.

&:
     
#37 | Posted: 26 Dec 2018 01:30
داستان تازه داره جالب میشه و ربطش به کتایون رو

صبر کنید بزارید نویسنده کارش رو بکنه

ولی داستانت تا اینجا قشنگ بوده فقط ریتم داستانت رو بیشتر کن
ممنون که وقت میزاری

غریبه ترین آشنا در میان دوستان
     
#38 | Posted: 26 Dec 2018 23:55
شاید خوب نباشه کارم
ولی من هنوز ۱ جمله از این داستان نخوندم
چرا ؟
چون خیلی خوب با داستان کتایون اخت گرفته بودم
منتظرم ۱ قسمت جدید از کتایون بیاد تا کل داستان سرگذشت تلخ شیرین و قسمت جدید کتایون با هم بخونم

matin
     
#39 | Posted: 28 Dec 2018 23:47
داستانت خیلی هم خووووب با تمام قدرت ادامه بده

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
#40 | Posted: 31 Dec 2018 20:30
از تعداد کامنت هایی که میزارن میشه فهمید چقدر خوبه

matin
     
صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / سرگذشت تلخ شیرین بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites