تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

سکس با ماشین زمان

صفحه  صفحه 14 از 17:  « پیشین  1  ...  13  14  15  16  17  پسین »  
#131 | Posted: 14 May 2019 12:07
منکه هرچی خوندم این قسمت داستان رو چیزی متوجه نشدم روند طبیعی داستان یهوییی بهم ریخت
     
#132 | Posted: 14 May 2019 12:42
خیلی مزخرفش کردی خیلی نشون دادی حداقل دوتا فیلم ببین معمولا وقتی توی زمان عقب میرن و اونم اگر چیزی رو عوض کنن دوره زمانی بهم میریزه نه وقتی بری جلو گلم اوانجرز رو دیده خواسته مث اون بشه خخخخ یه جورم جواب کامنت میده و دفاع میکنه که انگار جی کی رولینگیه
     
#133 | Posted: 14 May 2019 18:15
moradimahsa50:
انگار جی کی رولینگیه

باحال گفتی کلی خندیدم به خدا از کامنتت. جواب شمارو بدم،‌قطعا جواب خیلی هارو دادم،‌البته برای دوستان هم جدا خواهم گفت:
moradimahsa50:
خیلی مزخرفش کردی

سپاس از لطف بی کرانت،‌ خوب بیشتر از این بلد نیستم مزخرف بنویسم
moradimahsa50:
حداقل دوتا فیلم ببین

اگر بگم هر شب شاید اغراق باشه ولی هر دو شب یک بار فیلم های ساخت آمریکا،‌کانادا، انگستان،‌ نروژ،‌استرالیا،‌ترکیه و خیلی کشورهای دیگه رو می بینم.
moradimahsa50:
معمولا وقتی توی زمان عقب میرن

شما هم فرمودید معمولا، پس میشه غیر معمولش کرد پس لطف کنید یه چنتا فیلم ببنید که خط داستانی غیرمعمول داره و پیشبینی ادامه داستان رو غیرممکنه میکنه و برای مخاطب حالتی شوکه آور پدید میاره
moradimahsa50:
اوانجرز رو دیده

برعکس هیچ ایده ای از فیلم اونجر و یا سریال شیلد نگرفتم. من بیشتر به فیلم هایی علاقه دارم که وقتی به پایان می رسید، هرگز فکرش هم نمی کنید که داستان اون طور بوده باشه. مانند فیلم Witness for the Prosecution (1957) که جزو 250 فیلم برتر IDBM با رتبه 67 و نامزد 6 جایزه اسکار به کارگردانی Billy Wilder است. حتما ببینید.
moradimahsa50:
جی کی رولینگیه

قطعا شاید ما هیچ وقت جی کی رولینگ معروف نشیم ولی همین شخص روزی یک انسان معمولی بوده و شرایط و موقعیت ها باعث شده که بشه جی کی رولینگ معروف هر پاتر!

سخنی با دیگر عزیزان
همین طور که قبلا هم گفتم و باز هم میگم، اینه که من نمی تونم به تمام خواسته های مخاطبان برسم. این تست رو در فصل اول انجام دادم و دوستان زیادی گفتن که سکس با مادر و خواهر و در فصل دوم دوستانی گفتن که اصلا با سکس خواهر و مادر موافق نیستن و بهتره که نشه.
این داستان منه با خط داستانی که از قبل تا حدودی تعریف شده و پیش میره ولی در کنارش تا اونجا که تونستم به مخاطبان و نظراتشون اهمیت دادم و اهمیت نیز میدم. پس سخت نگیرید. داستان تخیلی باید تخیلی باشه.
اگر به دنبال داستانی معمولی و پر از سکس هستین، داستان یک تابستان رویایی خوبه واستون. حتی داستان قربانی سکس از خود بنده هم به وفور در اون نمیشه سکس رو دید.
داستانی که پر از سکس باشه، اون موضوعی دیگست که در داستان های من شاید نتونید ببینید. من وقتی گفتم می خوام تغییری در داستان های سکسی و تحولی در اون بوجود بیارم، قطعا همین چیزی هست که می بینید و خواهید دید.
دوستانی که از تنوع خوششون نمیاد و به دنبال داستان های پیچیده نیستن و یک خط داستانی ساده، معمولی، پیش پا افتاده و خطی رو می خوان، داستان های من رو ادامه ندن، چون بی شک براشون جذاب نخواهد بود.

همتون رو دوس دارم که نظر می دید حتی مهسا جون که داستان من رو مزخرف دونسته، بلاخره نظر ایشونه، از دید ایشون مزخرفه همتون گلید
     
#134 | Posted: 15 May 2019 08:57
چی بگم .احتمالا شخصیت داستان در آینده نزدیک تره الان مثلا ۶ ماه بعد فکر کنم.

............
     
#135 | Posted: 20 May 2019 22:59
یک هفته شد, دیگه پست نمیزاری؟
     
#136 | Posted: 21 May 2019 22:06
حالا چرا قهر کردی.ادامشو بنویس

Jo007
     
#137 | Posted: 21 May 2019 22:12
قسمت هشتم از فصل دوم


سارا: نمی خوای بوسم کنی، لوسم کنی، عاشق اون جورم کنی؟!

پاهای سارا دورم حلقه شده بود و دستاش دور گردنم بود و بهم نگاه می کردم و لبخند می زد. ازش لب گرفتم و سوتینش رو از تو تنش کشیدم بالا و درآوردم. سینه های خوشگل و گرد و نوک صورتیش تو آب وول می خورد و بالا پایین می شد.

دستام دور کمرش بود و نوازشش می کردم و بدن نرم و لطیفشو توی آب دست می کشیدم. روی خط کمرش اومدم پایین تا گودی کمرش. دست می کشیدم روی کونش و نرمی و گوشتای کونش که به واسطه بالا آوردن پاهاش، بالا اومده بود رو فشار می دادم.

دستم رو کردم توی شورتش و کشیدم پایین تر. پاهاش رو از دور کمرم باز کرد و توی آب تکونش داد و مشخص بود که داره شورتش رو در میاره. سوتین و شورتش روی آب شناور شده بود.

دستش رو آورد روی شورتم و کشیدش پایین و منم کمک کردم تا درش بیاره. کیرم شق شده بود و از بالای آب میشد دیدش. سینه های سارا هم از بالا مشخص بود که داره توی آب با هر حرکت سارا، تکون می خوره.

دستش رو دوباره انداخت گردن من و پاهش رو انداخت باز دور کمرم و کیرم راحت زیر کوسش بود. از هم لب می گرفتیم و منم کون نرمش رو میمالیدم. دستام رو بردم وسط کونش و بردم پایین تر تا روی سوراخ کونش و انگشتش می کردم. بعد انگشتام رو بردم پایین تر و با کوسش ور می رفتم و اون هم آه می کشید و لذت می برد.

کیرم رو از زیر گرفتم و آوردمش بالا و اونم خودش رو یه خورده آورد بالاتر که روی سوراخ کوسش جا بشه و بعد یواش خودشو، رو کیرم فشار داد تا کیرم وارد کوسش بشه. کیرم تا ته رفته بود تو کوسش. سارا خودش رو یواش بالا پایین می کرد و منم با دستام که زیر کون نرمش بود بهش کمک می کردم.

دستامو بردم پایین تر و از دو طرف وسط کوسش گذاشته بودم و انگشتام می تونست سوراخ کوسش که با کیرم از هم باز شده بود رو حس کنه. کم کم سرعت رو بیشتر کردم و خودمو رو جلو عقب می کردم که بتونم بیشتر، تندتر و محکم تر بکنمش.

عقب عقب رفتم و به دیواره استخر تکیه دادم و اونم رو کیرم بالا پایین می شد و صدای آب که با حرکت بدن نرمش تو استخر بهم می خورد، میومد. بهش گفتم که بره بالا. محکم زیر کونش رو گرفتم و به همون صورت پرتش کردم روی لبه استخر که بیاد بالای سرم.

پاهاش رو دور سرم باز کرده بود و زانو زده بود لبه استخر. پشت کونش رو گرفتم و شروع کردم به خوردن کوس خوشگل که با آب استخر حسابی خیس شده بود. زبون می زدم وسط چاک کوسش و گاهی محکم لبه هاش رو مک می زدم و چوچولشو زبون می زدم و می خوردم. حسابی دیونه شده بود از این کار.

از پشت با انگشتام، با سوراخ کونش و کوسش ور می رفتم و فشار می دادم داخل. انگشت اشاره دست راستم رو کرده بودم تو کونش و انگشت شستم رو هم کرده بودم تو کوسش و هم زمان عقب جلو می کردم و چون خیس بود، راحت انگشتم تو کونش رفت.

دستاش رو زده بود زمین و از اون زیر سینه هاش که آویزون شده بود و تکون می خورد رو می تونستم ببینم و موهاش که آویزون و خیس بود و صورتش که گاهی برمی گشت به پایین نگاه می کرد و شهوت عمیق رو تو صورتش می تونستم ببینم.

با همون انگشتا که تو کون و کوسش بود و با اون یکی دستم، فشارش دادم تا باز بیاد توی آب. خودم رفتم بالا و روی لبه اسستخر نشستم. کیرم حسابی شق شده بود و زده بود بالا. مثل یه موشک که آماده پرواز به فضا بود.

دستاش رو گذاشته بود روی رون هام و بهم لبخند می زد و کیرم رو نگاه می کرد. با دست راستش، ته کیرم رو گرفت و شروع کرد سر کیرم رو لیس زدن و تا نصفه مک می زدش. گاهی هم سرش رو محکم با لباش مک می زد که این کارش خیلی دیونم می کرد.

موهاش رو از پشت گرفتم با دست راستم. مجبورش کردم که با دستاش، کیرم رو نگیره. کیرم رو مک می زد و تا نصفه می خوردش. دستاش روی رونام بود و سرش رو روی کیرم بالا پایین می کرد و لباش رو میدیدم که دور کیرم حلقه شده بود. دستش رو آورد زیر تخمم و میمالیدش و کیرم رو مک می زد.

موهاش تو دستم بود. اون یکی دستم رو هم آوردم تو موهاش و از پشت محکم سرش رو گرفتم. با تمام توانم فشارش می دادم به کیرم و کیرم تا ته می رفت تو دهنش و عوق می زد و گاهی بهم نگاه می کرد که من ولش کنم. صدای چالاپ چولوپ خوردنش و برخورد کیرم به ته حلقش، خیلی زیاد شده بود و چون آب استخر با آب دهنش قاطی شده بود، بیشتر صدا می داد.

بعد از این که سرش رو کلی فشار دادم که کیرم تا ته حلقش بره، با این که باز هم دوست داشتم انجام بدم، ولش کردم و پریدم باز تو استخر. شروع کردیم از هم لب گرفتن و منم با سینه هاش ور می رفتم تو آب و میمالیدمشون.
زیر بغلش رو گرفتم و از پشت چرخوندش لبه استخر و آوردمش بالا که لبه استخر بشینه. پاهاش رو از هم باز کردم و کونش روی لبه استخر پهن شده بود و خط کونش به امتداد خط کوسش تا بالا، نمای قشنگیه به بدنش داده بود. ناف و شکم صافش که تا امتداد اون سینه های گرد و خوشگل که رو تنش چهن شده بود و تکون می خورد، دلم آدم رو می برد.

دستاش رو از پشت به زمین زده بود که لیز نخوره. منم دستام رو از جلو زده بود زیر رونش کنار کوس و کونش که بتونم پاهاش رو ببرم بالا و هم مواظب باشم که لیز نخوره. شروع کردم به خوردن کوسش و صدای سارا بود که رفته بود بالا و از خوردن من داشت دیونه میشد. به هر روش و صورتی بود، می خواست کوسش رو بخورم که دیونش کنم.

کلی تو اون حالت کوسش رو زبون زدم و بعد چرخوندمش که لبه استخر به صورت چهار دست و پا به سمت من بشه. دیدم که سرم نمی رسه به کونش و خیلی ارتفاع داشت. پاهاش رو آوردم تو استخر و شکمش رو لبه استخر گذاشتم و بالاتنش روی زمین بود و سینه هاش زیر تنش له شده بود. کونش اینجوری نزدیکم بود.

تو همون حالت شروع کردم به خوردن سوراخ کونش و کوسش و مدام لیس می زدم و با زبونم باش ور می رفتم.تو اون نما، خطوط زیبای بدنش و سوراخ و برجستگی های بدنش، من رو بیشتر شهوتی کرده بود.

سارا: پویا، دارم دیونه میشم، اینجوری آب میاد. دیگه بسمه! (با التماس)
پویا: باشه جنده خانم، الان میام کوستو ژر بدم باز.
سارا: جووون، بیا این جندتو بکن که دیگه طاقتش طاق شده. کوسش، کیر پویا رو می خواد.

پریدم بالا و رو کمر کنار لبه استخر خوابوندمش و پاهاش رو از هم باز کردم. خوابیدم روش و از هم لب گرفتیم. خودم رو یه خورده جابجا کردم و بدون این که به کیرم دست بزنم، کردمش تو کوس سارا و یه آه کوچیک کشید و شروع کردم جلو عقب کردن خودم.

آب استخر و آب کوسش اینقدر زیاد بود که راحت رفت داخل و شروع کردم به کردنش. خودمو محکم می کوبیدم وسط پاهاش و صدای خوردن بدنمون به هم کل فضا رو پر کرده بود که با صدای آه کشیدن سارا بیشتر شده بود.

دستام رو بردم پشت پاهاش و آوردم تا بالا و تا اونجا که میشد آوردمش رو بدنش و کونش رو آورده بودم بالا تا روی کمرش فشار بیاد و روی اون زمین خشک، مطمعن بودم که داره خیلی درد می کشه ولی چون کنارش لذت می برد، چیزی نمی گفت.

نمی تونستم تو اون حالت از هم لب بگیریم و بهم نگاه می کردیم و اون مدام آه می کشید و لباش رو گاز می گرفت و چشاش سفید می شد. خودمو محکم می زدم به تنش و کیرم رو تا ته کوسش می زدم تا جایی که حس می کردم الان تنش سوراخ میشه با این حالت که من می کوبم به بدنش.

سارا: آه، پویا، دارم میام ...!

منم کم کم خودم رو باهاش هماهنگ کردم. داشتم نزدیک می شدم که اون با دستاش محکم پشتم رو گرفت.

سارا: بریز تو کوسم همه رو.

منم از خدا خواسته، تمام آبم رو با شدت تمام تو کوسش خالی کردم و اون هم جیغ و آه می کشید و کلا خالی شدم تو کوسش و خودم رو روش انداختم و کیرم رو از تو کوسش درنیاوردم. سرم روی سینه هاش بود و سرم رو نوازش می کرد و بالای سرم رو ماچ می کرد.

سارا: فدات بشم، من باید برم خونه. زیاد نمی تونم بمونم عزیزم.
پویا: شوهرت نمیزاره بمونی؟
سارا: شوهرم؟ من که خیلی وقته طلاق گرفتم عزیزم. مطمعنی حالت خوبه؟
پویا: طلاق؟ چرا؟
سارا: عجب، انگار حواست نیستا. خوب دیگه من باید برم. شنبه تو دفتر کار می بینمت، صبحونه رو میام اونجا با هم می خوریم.

پاشد رفت که لباساش رو بپوشه. شورت و سوتینش که توی استخر بود رو ورنداشت.

سارا: شورت و سوتینم رو وردار پویا بزار یه جا خشک بشه که بعدا بیام ازت بگیرمش.

شلوار لیشو پوشید و به زور جاش کرد تو کونش و بعد پیرهنشو تنش کرد و منم داشتم از پشت نگاش می کردم و مانتوشو داد روی تنش و موهاش رو درست کرد و روسرویشو سرش کرد و کفش پاشنه بلندشو پوشید.

پویا: بیام برسونمت؟
سارا: نه عزیز دلم، با ماشینم اومدم، مرسی که به فکرمی. من دیگه برم عزیزم، باهام کاری نداری؟
پویا: نه سارا جون، می بینمت بعدا.
سارا: باشه عزیزم.

بغلش کردم و از روی مانتو دستمو زدم روی کونش و لب هم رو بوس کردیم و دوباره یه خورده لب گرفتیم.

سارا: او او ، نه نه، یهو باز هوس می کنی و خطرناک میشی (با خنده). خدافاظ.
پویا: خدانگهدار عزیزم.

دم در یه بوس فرستاد و از خونه بیرون رفت. واقعا همه چیز جالب شده بود. همه چیز در اوکی بود و در اختیارم. تنها چیزی که تغییر نکره بود، حس من نسبت به آدم ها، سکس و خواسته هام بود. یعنی کلا من هیچ تغییری نکرده بودم و هنوز همون پویای قبلی بودم با تمام خواسته های مادی و سکسی و فانتزی هام.

روی مبل لخت نشسته بودم و داشتم به همین موضوعات فک می کردم. کم کم هوا تاریک شد و داشت غروب میشد. هنوز داشتم به اتفاقاتی فکر می کردم که برام پیش اومده.

صدایی رو از طبقه بالا، نظر منو به خودش جلب کرد. از پله ها یواش رفتم بالا، صدا از توی اتاق من میومد و انگار یکی داره کشوها رو باز می کنه و اتاق رو میگرده.

رفتم پشت در و یواش در رو باز کردم، تا در رو باز کردم صدا قطع شد و کشو کنار تختم باز شده بود و کمد لباسی باز شده بود و مشخص بود یه نفر در حال جستجو تو اتاق بوده.

اتاق رو یواش گشتم و آباژوری که دم دست داشتم رو ورداشتم و از برق درآوردم. داشتم زیر تخت رو نگاه می کردم که صدای دیویدن یه نفر روی پله ها رو متوجه شدم. سریع از اتاق رفتم بیرون. از روی پله ها رفتم پایین.

کسی نبود؛ یهو سایه یه نفر پشت شیشه بزرگ که منتهی به استخر میشد رو دیدم. پشت شیشه، یه پرده بزرگ بود که من اون رو جمع کرده بودم دو طرف. سایه به سمت پرده حرکت کرد و پشت پرده پنهان شد.

از پشت پرده نمی شد دید که کسی هست یا نه. به سمت در دویدم. در شیشه ای که به صورت کشویی باز می شد رو کشیدم و سریع بیرون رو نگاه کردم.

هیچ کس اونجا نبود. توی حیاط رو هم دیدم. همه جا رو بررسی کردم. هیچ کس نبود. اصلا امکان نداشت یه نفر به این سرعت به تونه طول حیاط رو بره و تو محیط باز حیاط من نبینمش. دیوارها هم به صورتی نبودن که کسی بتونه ازشون سریع بالا بره و فرار کنه. جایی هم برای پنهان شدن تو حیاط یا کنار استخر نبود.

تمام حیاط رو بازرسی کردم. وارد خونه شدم. تمام پنجره ها رو بستم و درها رو کامل قفل کردم. اگر کسی باشه نه می تونه بره بیرون و نه می تونه بیاد داخل. یه خورده ترسیده بودم. رفتم بالا توی اتاقم. خیلی وسایلم بهم ریخته بود. ولی به نظر می رسید چیزی کم نشده باشه توی اتاق.

شاید وقت نکرده بوده که چیزی رو ببره. شادم هم دنبال چیز خاصی می گشت. یعنی رابطه من رو با سارا دیده؟ چطور من متوجه نشدم یکی اومده داخل؟! اصلا از چه زمانی وارد خونه شده بود؟ کلی سوال ذهنم رو درگیر کرده بود. کلا ذهنم درگیر بود و یه خورده هم ترسیده بودم.

تمام درها رو قفل کردم و مطمعن شدم که به هیچ وجه کسی وارد خونه نمیشه. چون یه خورده ترسیده بودم، تصمیم گرفتم که برم بیرون یه دور بزنم. سوار ماشین شدم و توی خیابون ها شروع به دور دور کردم.

همین طور که داشتم دور می زدم، به فکرم رسید برم یکی از پاساژها. نزدیک به خیابون عفیف آباد بود. تصمیم گرفتم برم مجتمع ستاره فارس. ماشین رو توی پارکینگ مجتمع پارک کردم و وارد مجتمع شدم.

مجتمع تقریبا تو اون روز و ساعت خیلی شلوغ بود و راه روها پر از آدم بود. زن ها و دخترایی که با تیپ های فشن و خفن اونجا بودن و پشت ویترین ها ایستاده بودن و بعضی ها هم داخل فروشگاه ها در حال خرید بودن.

به یاد شیطونی های گذشتم می رفتم پشت زنایی که پشت ویترین فروشگاه ها هستن و عطراشون رو بو می کردم و سعی می کردم خودم رو بهشون بچسبونم و یا دست می زدم به باسنشون. نگید شما این کار رو تا حالا نکردید. همه پسرا از این شیطونیا کردن. منم دیگه چون ساعت داشتم، بیشتر جرعت پیدا کرده بودم که دخترا و زنارو از روی مانتوهاشو دسمالی کنم.

می دونم با وجود ساعت آخه چه نیازی به این کاراست ولی همیشه لذت با یه خورده استرس و ترس، اون لذت رو چن برابر می کنه، حداقل برای من این جور حسی داشت.

یهو یه فکری به ذهنم رسید. رفتم تو دستشویی یکی از طبقات که خلوت باشه و کسی من رو نبینه. دکمه ساعت رو زدم و زمان ایستاد. حالا وقتش بود که تو این پاساژ، خانمارو یه دید حسابی بزنم. همیشه یکی از فانتزیام بود که تو یه پاساژ یا یه جای شلوغ، زنارو لخت ببینم و ببینم چطورین؛ یعنی بدنشون رو کلا دید بزنم که آیا بقیه جاهاشون هم با فیسشون هم خوانی داره یا نه.

یه زن و مرد که اول راه رو ایستاده بودن رو نشون کردم. دکمه های مانتو دختر رو باز کردم. به نظر می رسید شوهرش یا نامزدش باشه. یه تاپ تنش بود که تاپش رو زدم بالا و سوتینش رو هم کشیدم بالا؛ سینه های کوچیکی داشت و یه خورده آویزون بود و گردی دورش قهوه ای بود. دکمه و زیپ شلوار لیشو باز کردم و کشیدم پایین. شورتشو هم کشیدم پایین. کوسش کوچولو بود و کلا تیره بود. یه چنتا عکس گرفتم ازش. این کار رو با چنتا زن و دختر دیگه هم انجام دادم که دو تا دختر خوشتیپ، نظر من رو به خودشون جلب کردن، اکثرا اونجا تیپ های معمولی بودن و کسی که تیپ خفن و البته با هیکل و در عین حال قیافه جذابی داشته باشه کم بود، حداقل تو اون طبقه نبود و شاید تو طبقات دیگه بود.

رفتم پشت سرشون و عطر تنشون رو بو کردم و واقعا عالی بودن. هر دو قد بلند بودن و با کفش پاشنه بلندی که زده بودن، بیشتر پاهای کشیدشون به چشم میومد. موهای زنگ بلوند و پوست سفید صورتشون، خیلی آدم رو جذب می کرد و آرایش و عمل هایی که بیشتر به صورتشون زیبایی داده بود و البته به نظر می رسید که میشه باهاشون دوست شد. البته این حدس من بود.

یک از اونا مانتو مشکی تنش بود که از روی شکمش با یه غزن (یک گیره فلزی قفلی کوچک که در بعضی لباس ها برای بستن جلوی مانتو زده می شود و در پشت اکثر سوتین ها نیز دیده می شود) بسته می شد و یه طرح پروانه گلدوزی شده قشنگ با بسته شدن مانتو خودش رو نشون می داد؛ جلو مانتو در حدی بود که زیپ شلوارش رو نشون نمی داد و از پشت بلند بود و تا پشت زانوهاش کشیده شده بود. شلوار کرم رنگ که جنس نرم و کشی داشت و تا مچ پاش رو پوشونده بود. یه کفش پاشنه بلند مشکی تنش بود که زیر کامل با رنگ قرمز نمای قشنگی بهش داده بود. یه کیف کردم رنگ با شال کرم که بیشتر چهره جذابش رو به چشم می آورد. موهای بلوند که از دو طرف ریخته بود بیرون با چشمای رنگ آبی که شاید لنز زده بود و دماغ باریک و عمل کرده با زنخدان (چال گونه) که همه اینا به نظر می رسید عمل شده باشه و لبای غنچه های و قرمز رنگش بیشتر تو پوست سفید صورتش خودش رو نشون می داد و لبخندی که رولباش نقش بسته بود.

اون یکی دختر یه کت زنونه قرمز تنش بود که کاملا جلوش باز بود و از پشت هم به زور، کونش رو می پوشوند و آستین های کوتاهی داشت و یه لباس مشکی که یه تیکه بود و تنگی اون در حدی بود که برجستگی بزرگ سینه هاش زیرش پیدا بود و دقیقا میشد خط بین کوسش با رون پاهاش رو دید و کمر باریک و باسن پهنش رو از جلو می شد دید. هرچند کمر اون دختر هم مشخص بود که باریک هست ولی تو لباس این، بیشتر خودش رو نشون می داد و شکم نداشت. پایین شلوارش خیلی کوتاه بود و یه خورده از ساق پاش پیدا بود و کفش پاشنه بلند پاییزی تنش بود که دور مچ پاش با یه بند قفلی بسته می شد. کیف مشکی کوچیکی هم دستش بود. اون هم با این که عمل روی صورتش انجام داده بود ولی به پای اون دختر نمی رسید و زیاد خوشگل و جذاب نبود. ولی بدن درشت تر و رون و سینه های بزرگ تری داشت.

به هر دوشون دست زدم از پشت و بدن نرمشون رو دست می کشیدم. به ذهنم رسید که شانس خودم رو امتحان کنم و ببینم می تونم باهاشون ارتباط برقرار کنم. وارد دستشویی شدم و ساعت رو فشار دادم و سریع رفتم همونجا و سعی کردم یه چور باهاشون ارتباط برقرار کنم. خودم رو از پشت بهشون نزدیک کردم.

پشت یه ویترین کفش فروشی مردونه ایستاده بودن. رفتم و سمت راست اون دختر که کت قرمز پوشیده بود ایستادم و خیلی خودم رو بهش نزدیک کردم. اون یکی عقب تر ایستاده بود. اون دختر کت قرمز خم شد به جلو و باسنش کلا به پاهای من برخورد کرد. و بعد بدون این که عکس العملی نشون بده شروع به حرف زدن کرد.

- فاطی به نظرت این کفش قشنگه براش بخرم؟

اون دختر هم چون متوجه شد بود که من چسبیده به دوستش، هیچی نمی گفت و به نظر می رسید که دوستش هم متوجه نشده. دوستش یه خورده رفت جلوتر و دستشو زد روی شونه هاش و گفت:

فاطی: مهناز، من اینجام.

یهو دوزاریش افتاد که یه نفر دیگه پشتشه و یه تکون خورد و سریع خودش رو جمع و جور کرد. دوستش که به نظر می رسید اسمش فاطمه باشه، شروع به خندیدن کرد و نمی تونستم جلو خودش رو بگیره.

مهناز: ای مرگ، نمی تونی زودتر بگی، فک کردم تویی نکبت.

البته این اتفاق زیاد طول نکشید و کمتر از چند ثانیه اتفاق افتاد.

مهناز: چرا می خندی، مرگ، نخند!
فاطی: خوب خیلی خنده دار بود، آخه هیچی رو حس نکردی؟ یعنی من اینجوریم؟ (با خنده کنایه می زد که من هیکل مردونه دارم و فرق دارم)
مهناز: درد، زشته، این حرفا چیه میزنی!
فاطی: اوه اوه، نه این که تو هم بدت میاد.
پویا: واقعا ببخشید، من اصلا قصد جسارت نداشتم. اینقدر محو این کفشا شده بودم که متوجه شما نشدم اصلا.
فاطی: نه خواهش می کنم، اشکال نداره، به جاش من کلی خندیدم، روحیم عوض شده.
مهناز: فاطییی؟ از خودت مایه بزار، عجبا!
فاطی: خوب سخت نگیر حالا. حالا به جاش از ایشون نظر بخوایم که قصد داریم کادو بخریم برای پارسا و سروش از ایشون نظر بخوایم. آقا شما مشکلی ندارید؟ مزاحمتون نیستیم؟
پویا: نه اختیار دارید، کمکی از من بر بیاد قطعا دریغ نمی کنم. (منم از خدا خواسته)
مهناز: ببخشید آقا، مزاحمتونم شدیم.
پویا: نه این حرفا چیه، من باید معذرت بخوام برای جسارتی که کردم و اتفاقی که افتاد و بی توجهی که کردم.
مهناز: پیش میاد. راستی شما آقای؟
پویا: بهرامی هستم، پویا.
مهناز: منم مهناز و ایشون هم فاطمه که البته ما صداش میزنیم فاطی. (با لبخند و چشمک به فاطی)
فاطی: خوشبختم آقا پویا.
پویا: خواهش می کنم فاطی خانم.
مهناز شروع کرد به خندیدن و فاطی هم باهاش خندید.
پویا: یه خورده سخته گفتنش، اگه می خواید تا فامیلتونو صدا بزنم.
فاطی: نه نه، ببخشید از خنده ما، ما کلا خوش خنده ایم. شما راحت باش، ما هم اینجوری راحت تریم باهاتون آقا پویا.
تو پاساژ کلی چرخ زدیم و گاهی یه شوخی خنده ای می کردیم و منم همراهیشون می کردم و دو تا کفش خریدن با همکاری و سلیقه من.
پویا: عجیبه واقعا!

هر دوشون به هم نگاهی انداختن.

مهناز: چی عجیبه؟
فاطی: ما عجیبیم؟ جاییمون عجیبه؟ (با خنده رو به مهناز و من با حالت سوالی و تعجب)
پویا: آره عجیبه! شما خانما مگه میشه بیاید پاساژ و هیچی برای خودتون نخرید! من که تا حالا ندیدم.

هر دوشون رو به هم باز خندیدن و معلوم بود که قبول دارن حرف من رو. فاطی وقتی می خندید خیلی جذاب تر از مهناز میشد با اون چاله گونه ای که با لبخندش روی لپ سمت چپش نقش می بست.

فاطی: مهناز؟ راستم میگه، چرا برای خودمون خرید نکنیم الان؟! من که چنتا چیز چشمو گرفته بود برم بپرسم ببینم چطوره!
مهناز: خوب سریع با یه حرف تحریک شدیا! باشه بریم عزیزم.
فاطی: اونی که زود تحریک میشه تویی!
مهناز: فاطییی؟! خجالت بکش، آدم غریبه اینجاست. (با خنده و حالت یه خورده خجالت کشیدن)
فاطی: چیزی نگفتم که، بی جنبه.

منم یه خورده لبخند زدم که یه وقت ناراحت نشن چون اونا با هم شوخی داشتن و من هنوز به اون صورت نمی تونستم شوخی کنم و ممکن بود که ازم ناراحت بشن.

مهناز: آقا پویا خیلی مزاحم شما شدیم، شما هم هیچ خریدی نکردید.
فاطی: آره واقعا معذرت می خوایم، اصلا حواسمون به شما نبود.
پویا: نه اصلا، خیلی دوست داشتم که همراه شما بودم، و الان اگه مزاحم شما هستم که قطعا میرم.
فاطی: نه این چه حرفیه، ناراحت نشید، اصلا اگه دوست دارید چیزی رو بخرید، ما بهتون کمک می کنیم اگه دوست داشتید.
پویا: چه خوب، آره ولی فعلا چیزی تو چشم نیومده.
مهناز: برای خانمتون دیگه؟
پویا: خانمم؟ من مجردم، برای خودم گفتم.

به هم نگاهی انداختن و متوجه شدم که دارن دستم رو دید میزنم و به هم نگاه معنی داری می کنن. یه لحظه به خودم اومدم و متوجه شدم که حلقه تو دستم هست. واااای اینقدر گرم اتفاقات و این چیزا بودم که اصلا حواسم نبود که حلقه تو دستم هست. متوجه شدم بعد از برگشت از آینده، یه حلقه تو دستم رفته و این به خاطر تغییراتی بود که ایجاد شده بود. باید این رو راست و ریست می کرد.

پویا: خوب نمی خواید بریم برای خرید؟
فاطی: آره آره بریم.
مهناز: چرا که نه.

بعد این که دست خودم رو نگاه کردم، روی دست اونا هم حساس شدم و انگشتشون رو نگاه کردم و دیدم که اونا هم حلقه دارن و متوجه شدم که اونا هم متاهل هستن و شوهر دارن.

وارد یکی از فروشگاه ها شدیم. فاطی می خواست که یکی از مانتوهارو امتحان کنه. رفت توی اتاق پرو و مانتو رو پرو کرد و مهناز هم در رو نصفه باز کرده بود و داشتن با هم صحبت می کردن. من نمی تونستم دقیق اون رو ببینم و نمی خواستم فضولی کنم که فک کنم خیلی هیز هستم و بدشون بیاد از من. یهو مهناز صدام زد.

مهناز: آقا پویا! یه لحظه تشریف بیارید.
پویا: بله جانم.
مهناز: فاطی می خواد شما هم نظر بدید.

مهناز جاش رو به من داد و من فاطی رو دیدم که شالش رو درآورده بود و مانتو جدید رو تنش کرده بود. یه مانتو رنگ آبی آسمونی که مدل خاصی داشت. از جلو باز بود و از بغل هم تا بالای رونش یه چاک داشت که تیکه تیکه دوخت شده بود و خالی بود بغلش. تو اون مانتو که تنش بود نمی شد خوب تنش رو دید. رونای گوشتی داشت و با کمر باریکش که به خاطر لگن پهن بیشتر تو چش میومد و راحت می تونستم خط شلوارش که به واسطه تنگ بودن و جمع شدنش وسط پاهاش بود رو ببینم و یه خورده شکم داشت. سینه هاش از تو اون تیشرتی که زیرش تنش بود معلوم بود که بزرگه و اصلا زیر اون مانتو قبلی مشخص نبود.

فاطی: خوبه به نظرتون؟ شما مردا می پسندین؟
مهناز: مگه میشه نپسندن. (چشمک زد و خندید به من و فاطی)
پویا: آره واقعا عالیه و خیلی بهتون میاد.
فاطی: مهناز خوب اون شلوار هم بود که دیدم، اون رو هم بیار که امتحان کنم، چون من زیاد حوصله ندارم بگردم دیگه، خسته هم شدم.
مهناز: باشه عزیزم، من خودمم چیزی نمی خوام. بعدش بریم. البته اگه آقا پویا چیزی نمی خوان.
پویا: نه من چیزی نمی خوام.

یه شلوار لی آبی آورد واسش و در اتاق رو بست و چند دقیقه ای طول کشید. بعد از چند دقیقه در رو باز کرد و مهناز داشت نگاه می کرد و نظر می داد و با هم صحبت می کردن. دوباره یه شلوار دیگه آورد و به نظر می رسید اندازش نبوده. دوباره با هم صحبت کردن و منم رفته بودم کنار که معذب نشه. باز من رو صدا زدن و منم از خدا خواسته پریدم اونجا ولی داشتم سعی می کردم که نشون ندم که ندید بدیدم و معمولی عمل می کردم.

اونجا چنتا خانم دیگه هم بودن که در حال خرید بودن و یه خانم هم توی فروشگاه که مسئول اونجا بود، کاراشون رو انجام می داد. فاطی کامل مانتوش رو درآورده بود و شالشم سرش نبود و موهاش و گردنش رو می شد راحت دید. تیشرت سفیدی که تنش بود یه مقدار نازک بود و با نور اتاق پرو میشد سوتینی که زیرش بسته رو دید. شلوار لی که تنش کرده بود کامل پاهاش رو گرفته بود و رونش رو خوب نشون می داد. چرخی زد و از بغل و پشت هم خودش رو به من نشون داد و منم کون گنده و پهنش رو که زیاد برجسته نبود و روناش که تو شلوار داشت می زد بیرون و شلوار رو پاره می کرد دید می زدم. و وسط پاهاش که همش به این فکر می کردم که کوسش چه شکلی و چه جوریه.
با این که ساعت زمان داشتم و می تونستم همه کاری انجام بدم ولی باز خواستم این دو تا رو دست نخورده بزارم و جور دیگه ای وارد بشم اگه بتونم. شاید لذتش اینجوری بهتر باشه.

دیگه خرید رو انجام دادن و با هم راهی پارکینگ شدیم. بهشون پیشنهاد دادم که برسونمشون ولی اونا هم ماشین داشتن. ازم پرسیدن که ماشین چی دارم و بهشون گفتن که یه مدل BMW دارم و اونا هم خیر کیف شده بودن. تا ماشین خودشون همرایشون کردم.

یه شاسی بلند داشتن. یه هیوندا سانتافه نیو فیس داشتن. مشخص بود که وضع مالی خوبی دارن. تو همون راه پارکینگ ازم در مورد کارم هم پرسیدن که بهشون گفتم شرکت دارم و مدیر یه شرکت هستم. قبل از حرکتشون، شمارمو بهشون دادم که بهم پیام بدن یا زنگ بزنن.

خداحافظی کردیم و منم دیگه خسته بودم و رفتم خونه. شام رو بیرون خوردم و دیگه نایی نداشتم از بس که با این دوتا پیاده روی کرده بودم توی پاساژ، دیگه پاهام نایی برای هیچ کاری نداشت.

آخر هفته بود و جایی کار نداشتم. تو خونه نشسته بودم. به یاد اون سایه افتادم. همش حس می کردم که اون سایه تو پاساژ هم دنبالم می کرد. سایه سنگینش رو حس می کردم. کلا خیالاتی شده بودم. شاید اصلا اونی که تو خونه هم دیدم هم واقعی نبود و به خاطر این چیز میزای الکی هست که می خورم. آره منظورم مشروبات الکلیه. بلاخره ما هم کم و بیش می خوریم. ولی خوب اون وقت روز اصلا چیزی نخورده بودم. شایدم خورده بودم متوجه نشده بودم. کلا خیلی گیج شد.

تو همین فکرا بود که صدای پیام روی گوشیم، نظرمو به خودش جلب کرد. کلا تو هپروت بودم. گوشی رو ورداشتم.

پیام واتساپ: سلام، خوبی؟
پویا: شما؟!

ادامه دارد ...

لطفا با نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود من رو در ادامه داستان یاری کنید

     
#138 | Posted: 22 May 2019 08:18
یکم گنگ بود ولی جالب بود, امیدوارم تو قسمت های بعدی توضیحات بیشتری داشته باشه چون بنظر میاد قرار نیست اوضاعش به قبل برگرده.
     
#139 | Posted: 27 May 2019 14:10
جذاب بود
     
#140 | Posted: 29 May 2019 17:28
حالا کجا رفتی؟؟؟؟

Jo007
     
صفحه  صفحه 14 از 17:  « پیشین  1  ...  13  14  15  16  17  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / سکس با ماشین زمان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites